All for Joomla All for Webmasters
محی الدین در آیینه فصوص (قسمت پنجم)

ابن عربی در آئینه فصوص
آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی (دام ظله)

تخصيص و تعميم
تشيع چيست؟ و غير شيعه كيست؟

تشيع: يعني اختصاصي دانستن هفت چيز: امامت، ولايت، آل اهل بيت، حجت، معجزه، مهدويت. كساني شيعه هستند كه اين هفت موضوع را منحصر و مختص چهارده معصوم بدانند.

غير شيعه: كسي شيعه نيست كه همه يا يكي از اين موضوعات هفت‏گانه را تعميمي بداند.

1ـ ابتدا «امامت» با عنوان «خلافت» تعميمي گشت و ولايت از اساس انكار شد و صرفاً به «دوستي» تفسير شد.

2ـ سپس امامت به دو بخش تقسيم گشت: حكومت به خلفا و سلاطين داده شد و ولايت به سران صوفيه واگذار شد اين بار ولايت به معني واقعي.

3ـ آن گاه «معجزه» كه غير از «اِعمال ولايت تكويني» معني ندارد، تعميمي شد.

4ـ نوبت كه به محي الدين رسيد «آل» ـ آل رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ـ نيز تعميمي گشت.

5ـ محي الدين معني «اهل بيت» را نيز تعميمي كرد.

6ـ حجت (لولا الحجّة لساخت الارض باهلها) نيز توسط محي الدين به « حقيقة كليه انسانيه» داده شد و تعميمي گشت.

7ـ مهدويت: به اجماع هفتاد و چند فرقه (حتي خوارج) مهدويت مختص و منحصر به اولاد پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) بود، آن را نيز مولوي تعميمي كرد.


همه اين مباحث را در جلد اول اين كتاب ديديد و همه اين تعميم ‏ها با ادعاي خدمت به اسلام و قرآن، انجام شده است، يعني اگر نبود چيزي به نام «تزوير» هيچ كدام از اين تعميم ‏ها امكان نداشت.

حافظ كه خود يك تعميمي به تمام معني است (در غير از مهدويت) مي‏گويد:

 

حافظا مي‏ خور و رندي كن و خوش باش      ولي دام تزوير منه چون دگران قرآن را

 

درست است وقتي كه يك پديده اجتماعي و فكري كهنه شد تبديل به «سنت» مي‏شود و شخص گمان مي‏كند كه از تزوير تغذيه نمي‏كند.


عرفان و تصوف بدون اين هفت تعميم حتي نمي‏تواند يك كلمه حرف بزند تا چه رسد بر اين كه مدعي بينش و مكتب باشد.


تحوّل: يك تحوّل تاريخي درباره اين «تعميمات هفتگانه» رخ داده است: صوفيان فارسي پيش از محي الدين، اين سمت‏ هاي هفتگانه را به سران صوفيه مي‏ دادند، معمولاً براي اين تعميم مقدمات معيني نمي‏ چيدند، محي الدين يك ابتكار به خرج داد و در اين مسئله نيز «نوآوري» كرد: ابتدا همه صفات بل عين وجود خدا را به «انسان كلّي» داد و به تبع آن، سمت‏هاي مذكور نيز ملك و مال «انسان كلي» شد سپس آن سمت‏ها را از انسان كلي به سران صوفيه، تظهير كرد.


او در اين كار چند ره آورد براي تصوف آورد:


1ـ ادعاي بي ‏دليل صوفيان را با چيزي «شبه تبيين» آرايش داد. يعني خلاء دليل را با «شبه دليل» پر كرد به طوري كه صدرائيان ما اين گونه سرايش ‏هاي غير مستدل او را قوي‏تر از دليل مي‏پندارند.


2ـ اتهام غصب ولايت (كه حتي وجدان سني‏ترين سني را نيز هميشه به نوعي تحت فشار قرار داده و مي‏داد) با اين پيچ اندر پيچ كردن محي الدين، اندكي از سنگيني فشارش كاسته شد.


3ـ آيه ‏هاي «ذي القربي‏»، «آيه تطهير»، «آيه غدير»، «سوره هل اتي‏» و نيز احاديث «طير»، «منزلت»، «اخوت»، «كساء» و شأن نزول و پيام «وانذر عشيرتك الاقربين» و... و... از محور بحث، خارج شدند و به جاي آن، ادعاي محي الدين قرار گرفت و اگر بحثي، تفكري، انديشه‏اي، در مورد ولايت انجام مي ‏يافت، به محور «صحت و سقم» ادعاي محي الدين مي‏چرخيد و مي‏چرخد.

يعني محي الدين كاري كرد كه حتي آنان كه ولايت را در انحصار اهل بيت (عليهم السلام) مي‏دانند به جاي بحث در محورهاي بالا بايد به ردّ اين سرايش ابن عربي بپردازند.


و به راستي او اين دام بزرگ را هم بر سر راه آنان كه شيعه نبودند اما هميشه وجدانشان دغدغه ‏اي در مورد آيات و احاديث بالا داشت، و هم بر سر راه شيعيان گذاشت، كه امروز بستر جريان بحثي خودمان نيز از آن آيات و احاديث خارج شده و به بستر محي الدين افتاده است، مخالف و موافق در اين كانال باتلاقي كه محي الدين فقط با نيروي خيال آن را درست كرده، افتاده‏ ايم.


درست است او نابغه بزرگي بود نابغه‏اي كه قرآن و حديث (يعني كل اسلام) را كنار گذاشت و جامعه اسلامي را به «انسان كلي» ـ كلي صرفاً ذهني ـ مشغول كرد.


مشروح اين ابتكار نبوغ ‏آميز او در جلد اول بخش دوم فصّ آدم گذشت.


پايان: ممكن است كسي بگويد: اين «تخصيص» كه تشيع دارد مصداق «انحصار گرايي» است؟

پاسخ: اين «واقعيت و حقيقت تشيع» است و شيعه 1400 سال براي همين «تخصيص» خون داده، جان داده، در به در زيسته، قتل عام‏ها را تحمل كرده، و به همين دليل هميشه روند تاريخ و اكثريت جامعه با شيعه مخالف بوده و شيعه را قتل عام كرده است. و گوينده اين سخن نيز مي‏تواند در زمره آنان قرار گيرد و كاملاً مختار است.


مهم اين است كه چنين شخصي نبايد در عين تعميمي بودن، ادعاي شيعه بودن بكند كه صوفيان مدرن امروزي متاسفانه مردم را از اين لطف محروم مي‏كنند.


عرض كردم كه: تشيع (خواه كسي آن را حق بداند يا ناحق) اصلاحيه بر دار نيست اما اينك دچار تحريف مي‏شود.


همه مي‏دانند، هر كسي در روي كره زمين كه اطلاعات اوليه از اسلام دارد (حتي جناب بوش) مي‏داند كه اگر فردا امام زمان شيعه بيايد در هفت موضوع بالا كاملاً و دقيقاً انحصار گرا خواهد بود و هست. و اگر در هر مورد رفتار دمكراتيك داشته باشد در اين هفت مورد نه به آريستوكراسي سقيفه و نه به دمكراسي مدرن، اذن ورود نخواهد داد.


اگر حرفي غير از اين گفته شود نه تنها تحريف شيعه است بل «شيعه ‏شناسي بي طرفانه» نيز دچار تحريف مي‏شود و اين نه تنها خيانت به علم و انديشه و تاريخ است بل مصداق «خودفريبي» نيز هست.

اسماء الله

اسكلت و ستون فقرات تصوف محی الدين


ستون فقرات و اسكلت تصوف محي الدين «اسماء الله» است او اندام‏هاي تصوف خود را به شبكه‏ اي از اسامي خدا مي‏ چيند اين ناب ‏ترين اصل اساسي او است كه ابتكار اوست و هيچ كسي در آن سهم و اشتراك ندارد.


در مباني و مسائل ديگر نحله‏ ها و فرقه‏ ها و افراد ديگر نيز بحث كرده‏ اند و نوآوري‏هاي محي الدين در اين مباني و مسائل ابتكار ناب نيست، و بيش‏تر ماهيت «موضع‏ گيري» يا گزينش يك باور و رد باور ديگر است، و دست بالا اين كه يك اصطلاح يا يك موضوع شناخته شده و معروف را به گونه ابتكاري برگزيده است.


اما «موضوع» قرار دادن اسماء الله و چرخانيدن همه مباحث به محور «اسماء» از هر جهت خاص او و مال اوست، كسي در ميان مسلمانان تا آن روز بحثي را تحت عنوان «اسماء الله» مطرح نكرده بود او اين ابتكار را به شرح زير انجام داد:

1ـ براي اولين بار در ميان مسلمانان اسماء الله را «موضوع» قرار داد.


2ـ همه مباحث (خداشناسي، هستي‏شناسي، انسان‏شناسي، شناخت رابطه خدا با جهان و بالعكس، شناخت رابطه انسان با خدا و بالعكس، معيارهاي تفسير قرآن، معيارهاي برخورد با سنت و حديث، نحوه نگرش به رابطه طريقت و شريعت و...) را به محور اين «موضوع» چرخانيد.


3ـ محي الدين اين «موضوع» را طوري بر همه علوم و معارف، شمول داد كه حتي يك مسئله كوچك نيز پيدا نمي‏شود كه از زير چتر اين موضوع خارج باشد به حدي كه بايد گفت: ديني كه او آورده نامش دين «اسماءالله» است.


4ـ اين گزينش ابتكاري به او امكان داد تا هر آن چه را كه مي‏خواهد از اديان مختلف، فلسفه‏ هاي مختلف و نحله ‏هاي مختلف، افكار افراد مختلف، گزينش كرده و در مكتب خود قرار دهد زيرا گستره اسماء بس وسيع (به قول خودش) بي نهايت است، محي الدين اين عمل خود را پنهان نمي كند، مي گويد: عقد الخلائق في الاله عقائداً و انا اعتقدت جميع ما اعتقدوا: مردمان مختلف درباره خدا عقيده هاي مختلف داشتند، من به همه آنها معتقد شدم (فصوص،تصحيح ابوالعلاء عفيفي،ج2ص5).


كسي كه ابتدا يك اسكلتِ گسترده اين چنيني را در نظر مي‏گيرد مي‏تواند هر باور كلي يا جزيي را به عنوان اندام‏هاي مختلف در بخشي از آن اسكلت قرار دهد. او يك صفحه گسترده شطرنج را در پيش رو نهاده كه هيچ كدام از مهره‏ هاي آن نه جاي ديگري را تنگ مي‏كند و نه آن را تهديد مي‏نمايد.


محي الدين براي اين كار ابتكاري، با هيچ مشكل عرصه ‏اي و مكاني روبه رو نبود، براي هر چيزي، هر ادعايي جايي داشت. مشكل او در عرصه مفاهيم عقلي بود، كه مهره ها در اين عرصه، همديگر را تهديد و دفع مي كردند. تعارض ها، تضادها و تناقض ها، كار را براي او به شدت مشكل مي كردند.


ابن عربي براي از بين برداشتن اين سد عظيم، انديشيد، گشت، جستجو كرد، بالاخره آيه اي در قرآن يافت كه مي توانست آن را مستمسك قرار دهد و به وسيله آن اين مانع بزرگ را از پيشروي خود، كنار بزند.


آيه 57 سوره حديد «هو الاوّل و الاخر و الظّاهر و الباطن» را دست آويز قرار داده، تناقض را نه تنها باطل ندانست بل آن را عين حقيقت و جان عرفان دانست. بدين روال گستره مفاهيم ذهني را گسترده تر، وسيعتر و به اصطلاح آزادتر از گستره اسكلت مذكور كرد.


نظر به اينكه اگر ذهن بشري، خود را از «تضاد» و «تناقض» آزاد كند، مصداق كاملِ «مطلق» مي گردد و در هيچ حد و مرزي متوقف نمي شود، با هيچ تابلوي «عبور ممنوع» روبه رو نمي‏شود. هر مشكل براي محي الدين حل گشت و هر راهي و بي راهه ‏اي برايش گشوده شد به طوري كه هر بي راه ه‏اي عين «راه حقيقت» گشت.


در آن اسكلت و چارت سازماني كه او براي خدا و اسامي خدا درست مي‏كند اصل وجود خدا بي نام و بي نشان در راس قرار دارد كه آن را «مقام احدي» مي‏نامد اين خداي بي نام و نشان نه قابل درك است و نه قابل بحث، نه اسمي دارد و نه صفتي، «احد» يعني: تك. در مقام پايين‏تر از او «الله» قرار دارد كه همه اسماء در درون آن جاي مي‏گيرند با اين كه تعدادشان بي نهايت است. اين خدا نامش «الله» است و آن را «مقام واحدي» مي‏نامد واحد، يعني «يك».


احد كه به معني «تك» است دو و سه ندارد نافي دو و سه است. اما واحد مي‏تواند دو و سه و دوم و سوم و... نيز داشته باشد پس مقام احدي «مقام وحدت محضه» است اما «مقام واحدي» در عين واحد بودن مي‏تواند كثير هم باشد. پس خدا در «مقام واحدي» مصداق «وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت» است. اين فرمول متناقض كه خودش، خودش را نقض مي‏كند، شاه كليد حل مشكلات و جان عرفان محي الدين مي‏شود.


عالم ذهن وسيع‏تر، گسترده‏تر، بي نهايت‏ تر از هر چيز بي نهايت است، حتي مي‏تواند يك خداي بينهايت در كنار خداي بي نهايت، تصور كند. هر ناشدني را شدني، هرغير ممكن را ممكن، و هر غلط را صحيح كند. تنها چيزي كه ذهن را از اين گونه يلگي و بيبند و باري‏ها و هرزگي، باز مي‏دارد دو تابلوي «عبور ممنوع» است: تضاد و تناقض.


معني زيباي آيه را در متن كتاب آن جا كه محي الدين به آن متمسك مي‏شود از بيان امام صادق (علیه السلام) شرح داده‏ ام. اما منشاء اصل قضيه يعني «موضوع قرار دادن اسماء» و چرخانيدن همه مباحث كلي و جزيي به محور «اسماء» چيست؟ و كجاست؟


كلام و مباحثات كلامي مسيحيت، از قرن ها پيش از اسلام و چندين قرن پس از آمدن اسلام، همگي به محور «اسماء الله» بود. اما در مباحث كلامي مسلمانان «صفات الله» محور بود و كاري با اسماء الله نداشتند به طوري كه مسيحيان كاري با صفات الله نداشتند.(1 )

 

يك مبادله همزمان:


ابن عربي در سال 1240 ميلادي از دنيا رفته و ابن ميمون در سال 1204 ميلادي وفات كرده است و هر دو اسپانيايي هستند. ابن ميمون كتابي در «صفات الله» نوشت به نام «دلالة الحائرين» اين كتاب به لاتين ترجمه شد و صفات الله در محافل فكري و علمي مسيحيان وارد شد و محور مباحث گشت.


محي الدين نيز عنوان «اسماء الله» را از مسيحيت گرفت و وارد اسلام كرد و آن را محور همه مباحث قرار داد.


و اين عين واقعيت است كه ورود «صفات الله» به عرصه علمي مسيحيت، مسيحيت را تقويت كرد و تعالي بخشيد و كمك سرنوشت‏ سازي در تعديل تثليث مسيحيت براي مسيحيان كرد. و ورود «اسماء الله» به عنوان «موضوع بحث» به عرصه فكري مسلمانان، اسلام و مسلمانان را بيچاره كرد كه در اين كتاب مشروح اين مسئله را خواهيد ديد.

 

فرق ماهوي دو عنوان:

چه فرق مي‏كند مثلاً لفظ «قادر» را بعنوان «صفت خدا» موضوع بحث قرار بدهيد يا به عنوان «اسم خدا» ـ؟ فرق ميان اين دو به شرح زير است:

1ـ وقتي كه «قادر» به عنوان «صفت» برگزيده مي‏شود در همان قدم اول، «توحيد» مسلم شده است. همه اسماء و صفات تنها صفت‏هاي آن خداي واحد مي‏شوند و جايي براي تثليث يا كثرت درباره خدا نمي‏ماند، و جريان بحث نيز در بستر توحيدي پيش مي‏رود.اما اگر «قادر» به عنوان «اسم» برگزيده شود و تيتر بحث قرار گيرد نه تنها در جهت توحيد نيست و بحث را در جهت و بستر توحيد قرار نمي‏دهد و مانع از تثليث و كثرت نيست بل كه مي‏تواند براي تثليث و كثرت زمينه هم بدهد. همان طوري كه محي الدين هزاران الهه از اسماء درست مي‏كند. مسيحيت به تثليث مبتلا بود، ابن عربي اسلام را نه به تثليث بل به «تكثير» آن هم به قول خودش كثرت بي نهايت، مبتلا كرد.


2ـ بازي با اسماء الله در تبديل واقعيات به خيالات، و ترجيح دادن خيال بر تعقل نه تنها مانعي ايجاد نمي‏كند بل براي يك مدعي بهانه هم مي‏دهد.

3ـ سلب و اثبات: خداشناسي به محور صفات، جريان بحث را به «تعريف سلبي» مي‏كشاند خدا درخت نيست انسان نيست، آب نيست، كره نيست، كهكشان نيست، و... هر چه به ذهنت بيايد خدا آن نيست، لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد، ليس كمثله شي‏ء و... كه قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) هميشه خدا را با تعريف سلبي تعريف كرده ‏اند. زيرا او خالق عقل و خالق ذهن و خالق معرّف، خالق تعريف است و «كيف يجري عليه ما هو اجراه».

.اما خداشناسي به محور اسماء، جريان بحث را به «تعريف ايجابي» مي‏كشاند. همه قضايا، گزاره ‏ها، داوري‏ها، به «هست» ختم مي‏شود و راه به «همه چيز خدا است» براي مدعي باز مي‏شود.

4ـ وقتي كه بناي بحث بر اثبات و «هست‏ها» مبتني مي‏شود، شخص به جايي مي‏رسد حتي نمي‏تواند هيچ چيزي از چيزها را از خدا سلب كند و همين بستر و جريان است كه ملاصدرا را به آن باور كاملاً نادرست رسانيد كه: اعلم ان واجب الوجود كل الاشياء ولايصح سلب شي‏ء منه به حدّي كه صدرا يك فصل در اين ادعايش بحث كرده سپس دلش آرام نگرفته از نو فصل ديگر باز كرده باز هم آرام نگشته براي با رسوم در ضمن فصل ديگر به آن پرداخته است ـ در «نقد مباني حكمت متعاليه» شرح داده ‏ام ـ ليكن اگر صدرا مانند همه مسلمانان بحث را در بستر صفات آغاز و انجام مي‏داد به اين گرداب گرفتار نمي‏گشت.


5ـ صفت هر چه باشد صفت است، نمي‏شود به آن شخصيت معين و جداي از موصوف، يا شخصيت متفاوت با موصوف، داد. اما با نيروي خيال مي‏شود براي اسم يك شخصيت معين با آثار و نقش معين قايل شد. همان طور كه محي الدين و قيصري هميشه سخن از اعيان اسماء گفته ‏اند وهرگز ديده نشده كه صفات را داراي «اعيان» بدانند. شرح فارسي نيز در اواخر فصّ ادريسي ذيل عبارت «فالحق خلق بهذا الوجه» محي الدين، در پاورقي آورده است: «صفات را اعياني نمي‏تواند باشد». او اين سخن را از شرح قيصري صفحه 194، گرفته است.

موضوع «اعيان ثابته» يك عالمِ خيالي است كه محي الدين آن را تصور و تصوير مي‏كرد. در جلد اول گذشت و در اين مجلد نيز توضيحاتي در اين مورد خواهد آمد.

6ـ اگر فرق ساده امّا دقيق، ظريف، ريز و موئين اين دو روش را بشماريم سر از صدها فرق بل سر از دو عرصه وسيع در مي‏آورد كه هر كدام ناقض و نافي ديگري است.

پس: بدين سياق روشن مي‏شود كه محي الدين چه كار بزرگي كرده است!؟!! و چه قدر جريان فكري مسلمانان را وارونه كرده است بلي او يك نابغه بود نابغه بزرگ.


نكته: ارسطوئيان از قديم براي خدا «تعريف اثباتي» گفته ‏اند. اساساً فلسفه ارسطوئي ماهيتاً با «سلب» دم ساز نيست. گويي عقل و ذهن انسان هرگز نبايد متوجه مفاهيم سلبي بشود. در منطق، قضاياي سلبيه بحث مي‏شود، اما در فلسفه شان به ويژه در تعاريف، نقشي به قضاياي سلبيه داده نمي‏شود و مفاهيم سلبيه بيشتر به عهده ذهن مخاطب گذاشته مي‏شود كه از عكوس قضايا استنباط كند.


اما واقعيت اين است كه هر «شناخت» دقيقاً به طور پنجاه پنجاه بوسيله «هست» و «نيست» انجام مي‏يابد، و در مورد وجود خدا صددرصد سلبي مي‏شود. و درباره افعال خدا باز در صد بالائي از سلب، كارساز است.


در آن «آشتي» معروف ميان ارسطوئيان و صوفيان، كه امروز صدرائيان نتيجه آن آشتي هستند، همين اثباتگرايي ارسطوئيسم نيز نقش داشت. فارابي در «فصوص الحكمه» قدم هايي به سوي تصوف برداشت و محي الدين از حوزه تصوف به او پاسخ مثبت داد، و بالاخره «فصوص الحكم» را نوشت. و ملاصدرا به خيال خودش اين آب و آتش را كاملاً به وحدت رسانيد.


محي الدين و پرستش اسماء

او هر كدام از اسماي خدا را يك «موجود معين» با تشخص و «شخصيت معين» مي‏داند كه هر كدام داراي دو نقش است:

1ـ منشأ بخشي از كائنات، اوست.

2ـ اداره بخشي از امورات كائنات با اوست.


و هر اسم خواهراني دارد كه زير دست او كار مي‏كنند. كه از اين افاضات او در جلد اول با عنوان «محي الدين براي خدا چارت اداري درست مي‏كند» ياد كردم.


ابن عربي حتي تصريح مي‏كند كه هيچ كدام از اسماء به حوزه كاري اسم ديگر، دخالت نمي‏كند مثلاً مي‏گويد در قيامت نيز هر اسم به كار خود مي‏پردازد و اسم «رحمان» مي‏رود به پيش اسم «منتقم» و از او مي‏خواهد كه از گناه مردم بگذرد و انتقام نگيرد.


محي الدين هميشه تناقض را دوست مي‏داشته است در اين جا نيز سخنش متناقض با اصل خودش است مثلاً اگر «منتقم» انتقام نگيرد نتيجه‏ اش عين رحم مي‏شود، يعني منتقم كار رحمان را انجام مي‏دهد. اگر مي‏گفت اسم «شافع» به پيش «منتقم» مي‏رود و از او مي‏خواهد كه مسئله را به عهده اسم «رحمان» بگذارد و رحمان رحم كند، دچار اين تناقض نمي ‏گشت.


سبك و روش ابن عربي طوري است كه گويي دوست دارد آن قدر پاي روي «بطلان تناقض» بگذارد تا فرمول «ام التناقض» يعني «كثرت در عين وحدت، وحدت در عين كثرت» را در فكر خودآگاه و ناخودآگاه همگان به يك حقيقت مسلم تبديل كند، و در مورد صدرائيان به راستي موفق شده است.


او مي‏گويد هر اسم يك نقش، يك كار مخصوص دارد و اسم «الله» نيز خزانه دار همه آنهاست و به اصطلاح مسؤول تداركات ديگر اسماء است. پس در اين بين كه همه كارها را اين الهه ‏ها انجام مي‏دهند حتي خزانه دار هم معين است، خود خدا چه كار مي‏كند؟ مي‏گويد آن «مقام احدي» است و نبايد حرفي در مورد آن زده شود. اين جاست كه محي الدين با تخيلات شبيه استدلال، خداي ارسطوئيان را بهتر و بيش‏تر درك مي‏كند كه «لميده بر سرير مصدريت و به تماشاي صدور صادرها از خود مشغول است». اما ابن عربي مقام احدي را از اين لميدن و تماشا كردن نيز محروم مي‏كند، حتي در اين چارت سمت ملكه فورماليتة انگليس را نيز به او نمي‏دهد.

«الله» ـ مقام واحدي ـ همه ديگر الهه‏ ها را با خود دارد. و درست مانند نخست وزير انگلستان با آن وزرا و خواهران وزرا، مطابق چارت مشروح، كائنات را اداره مي‏كند.


فلسفه و عرفان قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) ميگويد: اسامي خدا فقط اسم هستند نه موجودات متشخص با شخصيت معين. و از يك ديدگاه اساساً خدا اسم ندارد و چون بشر نمي‏تواند بدون نام و نام گذاري، فكر كند لذا خدا براي خود اسم هائي را برگزيده است.


قال الرضا(علیه السلام): ... فليس يحتاج ان يسمّي نفسه، ولكنّه اختار لنفسه اسماءً لغيره يدعوه بها، لاّنه اذا لم يُدع باسمه لم يعرف: خداوند هيچ نيازي نداشت كه خودش را با اسمي موسوم كند و ليكن اسم هايي را براي خود برگزيد تا ديگران او را با آن اسم‏ها بخوانند. زيرا اگر با اسمي خوانده نشود شناخته نمي‏شود.


عن ابي عبدالله(علیه السلام) قال: من عبد بالتوّهم، فقد كفر، ومن عبد الاسم ولم يعبد المعني، فقد كفر، ومن عبد الاسم و المعني فقد اشرك: امام صادق(علیه السلام) فرمود: هر كس خدا را به وسيله توهم پرستش كند به تحقيق كافر است و هر كس اسم خدا را پرستش كند بدون اين كه مراد از آن اسم را بپرستد به تحقيق كافر است و هركس هم اسم و هم مراد از آن اسم (هر دو) را پرستش كند به تحقيق مشرك است. يعني بايد تنها و فقط خود خدا پرستش شود.


سئلت ابا عبدالله(علیه السلام) عن اسماء الله عزّ ذكره، ... قال... فمن عبدالاسم دون المعني فقد كفر و لم يعبد شيئاً. و من عَبدَ الاسم و المعني‏ فقد كفر و عَبدَ اثنين. ومن عبد المعني‏ دون الاسم فذلك التوحيد. فقال افهمت يا هشام؟ قال: قلت: زدني. فقال: ان لله تبارك و تعالي تسعة و تسعين اسماً فلو كان الاسم هو المسمّي‏ لكان كلّ اسم منها الهاً، و لكنّ الله معني يُدلّ عليه بهذه الاسماء و كلّها غيره:

هشام بن حكم مي گويد: از امام صادق(علیه السلام) از اسم‏ هاي خدا پرسيدم، فرمود: كسي كه اسم را بپرستد و مراد و معني آن را نپرستد به تحقيق كافر است و در واقع چيزي را نپرستيده است. و كسي كه هم اسم و هم مراد از آن را بپرستد كافر است، زيرا دو چيز را پرستيده است. و كسي كه تنها مراد و معني اسماء را بپرستد بدون پرستش اسم، پس اين است توحيد.


توجه: مقصود از لفظ «معني» مفهوم ذهني نيست. در عربي معناي لفظ «معني» «ما قصده به» است.

از يك ديدگاه محي الدين هم اسم‏ها را مي‏پرستد و هم مسمي را و از ديدگاه ديگر ـ چون همه كارها را به الهه‏ هاي اسماء مي‏دهد و چيزي براي خود خدا باقي نمي‏گذارد ـ تنها اسم‏ها را مي‏پرستد گاه به صورت تك تك و گاه مجتمع الهه ‏ها در اسم «الله» كه مقام واحدي است و گاهي آن را «مقام جمع» نيز مي‏ نامد.(حديث‏ها: بحار، ج 4 ص به ترتيب 175، 166، 158، 157).


صوفيان تصوف فارسي ـ كه محي الدين با نوآوري(!)هايش تصوف آنان را مردود مي‏دانست و تصوفشان را (به اصطلاح) تصوف سنتي و كلاسيك ناميد ـ شعارشان «مسمي جز يكي نيست ما اسما نهاديم» بود يعني هم اسماء خدا و هم همه اشياء را، صرفاً اسم حساب مي‏كردند و به «وحدت وجود» معتقد بودند اما ابن عربي در اين باره نيز به فرمول «ام التناقض» معتقد است «كثرت الهه‏ ها در عين وحدت شان و وحدت الهه ها در عين كثرت شان»


راديو معارف: 10/6/83 : يك استاد(!) مي گفت: اسمي از اسماء خدا بر ديگر اسمائش حكومت مي‏ كند مثل «رحمان» يا مثل «الله».


منشأ اين قبيل سخنان همين تخيلات محي الدين است. بلي: اين هم زئوس (ذئوس ـ ذيو ـ ديو ـ دِيو): آريائيان قبل از آن كه به ايران بيايند خدايان متعددي داشتند كه «دِيُو» خداي بزرگشان بود. حرفي در زبان آنان بوده ميان حرف «د» و «ذ» كه بعدها در مواردي به «د»، و در مواردي ديگر به «ذ» تبديل شد. هنوز هم در فارسي، هم «گنبد» گفته مي‏شود و هم «گنبذ» و همين طور «كاغد» و «كاغذ». آريائيان كه به ايران آمدند به محض ورود با دين توحيدي جاماسب رو به رو شدند و آن را پذيرفتند و از خير الهه ‏هاي متعدد به ويژه از خير «ديو» گذشتند بل لفظ «ديو» را به موجودات پليد نام گذاشتند، شد ديو. مثلاً ديو سپيد. سپس دين جاماسب توسط همين آريائيان به ميترائيزم و «مهر پرستي» ـ خورشيد پرستي ـ تبديل شد كه زردشت به اصلاح آن مامور گشت.


آريائياني كه به اروپا رفتند و تقريباً همه جاي اروپا را گرفتند تا آمدن دين مسيح يعني حدود 3000 سال ديگر در همان «ديُوپرستي» ماندند كه حرف «س» در لهجه يوناني به آن افزوده شد و «ذئوس» خوانده شد.
ابن عربي از نو هم مسلمانان آريائي (مثل ايرانيان) و هم مسلمانان سامي (عرب) را به زئوس پرستي مي‏كشاند درست طابق النّعل بالنّعل.

 

در محضر حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي


عالم عامل دانشمند متهجد، مرد تقوي، حاج ميرزا جواد آقا تبريزي در رساله «لقاء الله» بر اساس عنوان «اسماء الله» سير كرده است آن مرحوم براي شخصيت دادن به «اسماء» به جمله «ملاء كل شيء» و «ملأت كل شي‏ء» و نيز به يك حديث ويژه تمسك فرموده ‏اند اينك ابتدا آن دو جمله بررسي شود سپس به بررسي حديث پرداخته مي‏شود.


بلد الامين: در صفحه 188 در ضمن دعا آمده است: بسلطانك الّذي علا كلّ شي‏ء و بوجهك الباقي بعد فناء كلّ شي‏ء و باسمائك الّتي ملأت اركان كلّ شي‏ء.


و در «مصباح كفعمي» صفحه 555 به جاي لفظ ملأت «غلبت» آمده است، و هم چنين در «مصباح المتهجد» شيخ طوسي و هم چنين در «اقبال» صفحه 706.


بنابراين در سه منبع به صورت «و باسمائك التي غلبت اركان كل شي‏ء» و تنها در بلد الامين به صورت «و باسمائك التي ملأت كل شي‏ء» آمده است.


ايشان با توجه به لفظ «ملأت» تمايل مي‏كنند كه از اين لفظ، «شخصيت اسماء» را برداشت كنند زيرا اگر اسماء فاقد شيئيت و شخصيت باشند معني ندارد كه اركان كل شي‏ء را پر كنند. اما:


اولاً: لفظ «ملأت» تنها در يكي از چهار متن از متون آمده است.

ثانياً: نظر به دقت و تخصص مرحوم شيخ طوسي رجحان با لفظ «غلبت» است.

ثالثاً: به فرض صحت لفظ «ملأت» معنايش همان «غلبت» است نه به معني «پر كننده» ـ لغت: أملأ القوم: اقدرهم واغناهم ـ كه همان معني غالب است.

همان طور كه در قرآن «ملاء» به افرادي گفته شده كه بر سرنوشت جامعه و مردم غلبه دارند و مسلط هستند.

رابعاً: مطابق برداشت اين مرد بزرگ(قدّس سُّره) نيز اسماء خدا «اركان» هر شي‏ء را پر كرده و فرا گرفته ‏اند نه همه شي‏ء را. و اين مناقض برداشت ايشان است.

و اگر بگوييم وقتي كه اركان را فرا گرفته و پركنند، غير اركان را به طريق اولي مي‏گيرند.

اولاً: اين يك بحث توحيدي و اصول ديني است و مانند فقه نيست كه جائي در آن بر قياس اولويت باشد زيرا هدف در مباحث توحيدي نيل به حقيقت و واقع امر است بر خلاف تكاليف فرعي فقهي كه اساس آن بر تعبد مبتني است.

ثانياً: مقام، مقام دعا است همراه با تشريح دقايق توحيدي، به ويژه اين متن مورد بحث كه از جدّي‏ترين متون «تفصيلي» است كه به شدت در مقام تفصيل و شرح و بحث است به حدي كه تفصيلي‏تر و مشروح‏تر از آن متني نداريم. پس نبايد طوري اجمال در آن باشد كه نياز به قياس اولويت باشد كه دقيقاً برخلاف روح و مقام خود كلام، مي‏شود و كاملاً برخلاف فصاحت و بلاغت است. بل مصداق يك «خبط بياني» مي گردد.

ثالثاً: اگر قواعد علم اصول فقه را در اين موضوع دخالت دهيم، مطابق «مقدمات الحكمه» نه تنها مولي‏ در مقام بيان است بل در مقام تفصيل و بل در مقام تشريح جزئيات است. پس نمي‏توانيم سخن او را محكوم به «اجمال» كنيم و با قياس اولويت نقص كلام را ترميم كنيم.


بنابراين معناي جمله چنين مي‏شود: و به اسماء تو كه بر اركان همه چيز غلبه و سلطه دارند.


در اين معني هيچ نيازي به قياس اولويت نيست سلطه و غلبه بر اركان اشياء عين سلطه وغلبه بر فروعات آن‏ها هم هست زيرا ممكن است چيزي اركان چيز ديگر را پر كند اما فروعات آن را پر نكند ولي امكان ندارد چيزي بر اركان يك شي غلبه و سلطه داشته باشد اما به فروع آن سلطه نداشته باشد.

 

كلمة الفصل


با صرف نظر از همه اشكالات فوق در خود همين جمله دقيقاً و به طور نصّ دو امر، دو چيز، در كنار هم ذكر شده و مورد بحث هستند:

1ـ پر كننده و فرا گيرنده = اسماء.

2ـ پر شونده و فرا گرفته شده = كلّ اشياء.

اين تنصيص بر دوئيت و دوگانگي، ردّ است بر وحدت وجود.


و پذيرش «كثرت در عين وحدت، وحدت در عين كثرت» پذيرش تعطيل عقل، بل عين ابطال عقل، و پذيرش صريح‏ترين تناقض است.


باز با صرف نظر از هر اشكال اساسي و پايه ‏اي كه در اين برداشت هست، به وسيله يك جمله آن هم مطابق يكي از چهار نسخه نمي‏توان همه اصول مسلم اسلام به ويژه اصول تشيع را كنار گذاشت.


در مقابل اين جمله آن همه آيات قرآن و آن همه احاديث داريم از نهج البلاغه تا اصول كافي و متون ديگر، ترجيح اين جمله مشكوك، لازم گرفته همه قرآن و احاديث را تاويل بل تحريف كنيم همان طور كه ملا صدرا احاديث اصول كافي را به وضوح تحريف كرده است.

 

پرسش: اگر جمله مذكور را به غلبه نيز معني كنيم باز اسماء داراي شخصيت مي‏شوند شخصيت غالب بر اركان كل شي‏ء.

پاسخ: همان طور كه در مقاله پيش، به شرح رفت، ما «اسم پرست» نيستيم. و نيز «هم اسم و هم معني پرست» هم نيستيم. بل فقط معني اسم را كه خدا است مي‏پرستيم ـ لغت: معني = مراد ـ مراد از هر اسم خداست خداي واحد. همان طور كه گذشت.


هر اسم صفتي از صفات خدا را به ما مي‏شناساند و صفات خدا عين وجودش هستند وقتي كه گفته مي‏شود «اسماء خدا بر همه چيز غالب است» يعني خود خدا بر همه چيز غالب و مسلط است.

جمله دوم: بحار، ج 95 ص 360 : ... و اسئلك باسمك الاحد الصّمد الذي ملاء اركان كلّ شي‏ء و اين نيز درست مانند جمله پيش: با همان شرح مي‏باشد با اين فرق كه در آن اسماء آمده و در اين، يك اسم. و معني و مراد از هر اسم و اسماء خود خداست كه غالب و مسلط است بر كل اشياء.

علاوه بر آن چه بيان شد، برداشت مذكور دقيقاً مصداق «فيمَ» است كه امام‏(علیه السلام) آن را رد كرده است(2) تا ما دچار اين اشتباه در برداشت نشويم، وقتي كه خداي صمد همه چيز را پر كرده باشد پس در درون همه چيز به مصداق «ظرفيت» هست بل هم مصداق ظرفيت و هم مظروفيت.

و جان مطلب اين است كه: ريشه اين برداشت، به فلسفه افلاطون (و مثل او: كه اقتباس از الهه ‏هاي يونان است) و به افسانه الهه‏ هاي يونان باستان مي‏رسد.


آخرين سخن اين كه علاوه بر همه آن چه گذشت، اين گونه عبارات اساساً يا سند ندارند يا سندشان هيچ اعتباري ندارد. در مورد همين جمله دوم، مرحوم مجلسي متن «اقبال الاعمال» را در مورد اين دعا چنين آورده است: «وجدنا في كتاب الاعمال الصالحات» انّه يصلّي عند ارتفاع النهار يوم...، و خبري از سند نيست.

و اما حديث: مرحوم ملكي(ره) حديث شماره 1 از باب «حدوث الاسماء» كافي ج 1، را آورده است كه مجلسي نيز آن را در جلد 4 بحار ص 166 ـ 167 آورده است.

اينك سند حديث: علي بن محمد، عن صالح بن ابي حمّاد، عن الحسين بن يزيد، عن الحسن بن علي بن ابي حمزه، عن ابراهيم بن عمر، عن ابي عبدالله‏(علیه السلام).


1ـ علي بن محمد: هفت شخص به اين نام هستند كه كليني از آنها نقل كرده و مي‏توانند در طبقه ‏اي باشند كه از صالح بن ابي حماد روايت كنند: النوفلي ـ ... بن بندار ـ القاشاني ـ ... بن عبدالله قمي ـ العلوي ـ ... بن شيره ـ ... بن الزبير كه هيچ كدام توثيق نشده ‏اند و علي بن محمد ابن شيره نكوهش هم شده است.

2ـ صالح بن حمّاد: ملتبس، مورد نكوهش، ضعيف است.

3ـ حسين بن يزيد: در آخر عمر دچار غلوّ شده است.

نجاشي گفته است روايتي كه دالّ غلوّ او باشد، نديده ‏ام. اما بايد گفت همين حديث مورد بحث ما عين غلوّ است.

4ـ حسن بن علي بن ابي حمزه سالم بطائني: واقفي، كذّاب، ملعون، رجل سوء، واقف بن واقف، ناميده شده است.

5ـ ابراهيم بن عمر: مشكوك، ضعيف جدّاً، معرفي شده است.

اعتماد بر چنين حديثي آن هم در حساس‏ترين مسئله توحيد (كه لازمه ‏اش تاييد افسانه الهه ‏هاي يونان است)، سخت جاي شگفت است كه مرحوم ملكي(ره) همه را مثل خود دانسته توجه لازم را به سند حديث نكرده است.


متن حديث: متن حديث نيز مضطرب است به طوري كه معني روشن ندارد و با همه احاديث ابواب «اسماء الله» مخالف است. مرحوم علامه مجلسي نسخه ديگر نقل مي‏كند كه در آن عبارت «وهو عزّوجلّ بالحروف غير منعوت»(3) آمده است در اين صورت معني سرتاسر حديث عوض مي‏شود و مطابق پيام احاديث ديگر مي‏گردد.

مرحوم علامه طباطبائي در پاورقي به اين نسخه اعتراض مي‏كند مي‏گويد: اين نسخه از قبيل نقل به معني است كه برخي راويان به گمان خودشان براي اصلاح پيام حديث آورده‏ اند علاوه بر اين جمله مذكور با ديگر فقرات حديث سازگار نيست.


ليكن اولاً: چرا علامه طباطبائي عدم رعايت راوي نسخه مورد ادعاي مجلسي را «احتمال» مي‏دهد امّا راويان اصلي مذكور در سند حديث، را كه نه احتمالاً بل قطعاً جاي اشكال هستند و برخي شان ملعون و كذاب هستند، اصلاً مورد توجه قرار نمي‏دهد؟!

ثانياً: طباطبائي بدون اين كه كوچك‏ترين اطلاع از آن نسخه و راويان آن داشته باشد، راوي را متهم به عدم رعايت امانت مي‏كند بل او را تحريف كننده حديث معرفي مي‏كند.

ثالثاً: اين كه مرحوم طباطبائي مي‏فرمايد اين نسخه با ديگر فقرات حديث نمي‏سازند، از قضا بر عكس، زيرا جمله مذكور با «و» عاطفه جريان همه فقرات را در يك بستر واحد به راه مي ‏اندازد و از اضطراب متن حديث به شدت مي‏كاهد علاقه ‏مندان مي‏توانند متن حديث را در كافي و بحار مشاهده كنند.

در مبحث «بزرگاني كه رفتند و برگشتند» از مجلد اول، عرض كردم برخي از دانشمندان ما در دو دوره علمي و فكري به سر برده ‏اند مانند شيخ بهائي و علامه طباطبائي و... همان طور كه اروپائيان در مورد ويتگنشتاين او را دو شخصيت دانسته و از او با «ويتگنشتاين اول» و «ويتگنشتاين دوم» تعبير مي‏كنند در موضوع بحث ما نيز علامه طباطبائي اول ، اين مطلب را نوشته است يعني در وقتي كه هنوز هانري كربن مامور و جاسوس را از خود نرانده بود.


با اين قبيل روايات، نمي‏توان درباره 10 عدد گردو در يك دعواي حقوقي، حكم داد تا چه رسد به توحيد و اصول عقايد و خداشناسي. و اين جاي بسي تعجب است از برخي بزرگان مان.

شگفت

برخي از بزرگان گران قدر ما چرا آن همه حديث‏هاي روشن، واضح، مبين، تبيان، فلسفي، عرفاني، را نمي‏بينند و به اين گونه روايت بي سند يا با سندي كه در سلسله ‏اش افراد ملعون، كذاب، واقف بن واقف، ضعيف و... هست توجه مي‏كنند؟! و شگفت اين كه حديث‏هاي همان باب را كه دقيقاً و به طور وضوح در مقام رد «اسم پرستي» آمده ‏اند و رسماً براي ردّ اين توهم وارد شده ‏اند را هرگز مورد توجه قرار نمي‏دهند ـ!!! حديث‏هايي كه تاكيد دارند اسامي خدا صرفاً اسم و نامگذاري محض هستند تا بندگان بتوانند در مورد خدا فهمي داشته باشند وگرنه اساساً خدا اسمي ندارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پي نوشت ها:

1-در اين باره رجوع كنيد: «فلسفه علم كلام» ونفس هري اوسترين ـ ترجمه احمد آرام. و نيز: درآمدي به الهيات تطبيقي، سليماني اردستاني مبحث تاريخچه بحث اسماء و صفات

2-مع كلّ شي‏ء لا بمقارنة و غير كلّ شي‏ء لا بمزايلة... و من قال فيم فقد ضمّنه ـ نهج البلاغه خطبه اول. عيون اخبار الرضا(علیه السلام) نيز از اما رضا(علیه السلام)آورده است، ص 149

3-بحار، ج 4 ص 167

خواندن 99 دفعه
Top