All for Joomla All for Webmasters
آسیب شناسی ملاقات

آسیب شناسی ملاقات

امام، وحید دهر است. امام آخرین حلقة اتصال بین آسمان و زمین است! و آیا هر کسی و هر خسی را ره به حضور آن آخرین پرده و آخرین حجت است؟ آیا هر انسانی به راحتی می تواند تا آن جا پیش برود که تجلی خدا را بر روی زمین ببیند و او را بشناسد و دیدنش را طاقت بیاورد؟ آیا دیدن امام مانند دیدن یک فرد عادی است؟ آیا بزرگانی که به شرف ملاقات با حضرت نایل شدند تنها با چند روز، روزه گرفتن، و نماز شب خواندن، گریه و توسل کردن، توانسته اند به این مقام دست یابند یا آن که در آن روزگار، در میان مردم از آن ها عالم تر و عابدتر و با تقواتر کم کسی بوده است؟ آیا آن ها خود ادعایی مبنی بر تشرف و ملاقات های بی شمار و گاه و بی گاه، آن هم همراه با توقیعات آن چنانی و طومارهای طویل از طرف حضرت داشته اند؟
آیا کسانی که خدمت حضرت می رسند اصلاً می توانند آن را اظهار کنند و ادعایی بکنند؟ و بالاخره آیا آن که می بیند خود حضرت ولی عصر (ارواحناه فداه) است؟


امام زمان (علیه السلام) سرّ خداست و ملاقات آن بزرگوار هم باز سرّ است و اگر کسی مدعی این قضیه بشود این معنای سرّ بودن از بین خواهد رفت.

 

تکذیب مدعی در توقیع حضرت به علی بن محمد سمری:

توقیع شریف حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف) برای آخرین نائب خود و احادیث امام صادق (علیه السلام) در این مورد است که در آن ها مدعی مشاهده را کذاب مفتر یعنی دروغگوی افترا زننده معرفی می کنند.

 

 حضرت در توقیع شریف چنین می فرمایند:

«بسم الله الرحمن الرحیم، ای علی بن محمد سمری خداوند به برادران دینی تو در مصیبت تو اجر دهد! تو تا شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت. به کارهایت رسیدگی کن و به کسی بعد از خودت (جهت نیابت) وصیت نکن چرا که غیبت طولانی آغاز شد و ظهور نخواهد بود مگر بعد از اذن خداوند و آن پس از مدتی طولانی و زمانی خواهد بود که دل ها را قساوت گرفته و زمین را ستم پر کند و به زودی خواهند آمد کسانی که مدعی مشاهده من باشند قبل از خروج سفیانی و صیحه آسمانی، آن ها دروغگوی افترا زننده خواهند بود و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم».

حضرت با دادن این توقیع به آخرین سفیر خود راه را بر مدعیان مشاهده می بندد. این توقیع از لحاظ سند مورد قبول علمای شیعه است و البته بر طبق نظر آنان این جمله «مدعی مشاهده دروغگو است» به این معنی نیست که در دوران غیبت کبری کسی حضرت را نخواهد دید. می بایست پژوهشگران و محققان، بسیار ظریف اندیشی داشته باشند و مطالب را از هم تفکیک کنند. باید مدعیان رؤیت، بساطشان را جمع کنند! چون افراد به شدت به حضرت علاقه دارند ، اگر کسی ادعای رؤیت کند و ظاهرالصلاح هم باشد ممکن است مقبول قرار بگیرد و این ، مشکلات فراوانی را در پی دارد.


هیچ برهانی بر این مسئله نیست که مثلاً آن کسی که شخص گمشده را به منزل می رساند یا مشکل کسی را حل می کند، شخص حضرت باشد. اولیای فراوانی در خدمت و تحت تدبیر حضرت هستند، که ممکن است به آن ها این مأموریت ها داده شود.
در بعضی از موارد تمثلات نفسانی را انسان مشاهده می کند و خیال می کند واقعیت است. و آنجا که حقیقتاً کسی را می بیند و مشکل او حل می شود یا شفای مرضی بوده یا گمشده ای را به مقصد می رساند، هیچ برهانی وجود ندارد که آن شخص، حضرت باشد.


افرادی هم واقعاً خدمت خود حضرت می رسند و این هیچ استبعادی ندارد، بلکه امکان هم دارد. اما در این موضوع دو مسئله وجود دارد:

1ـ فرد حق ندارد بگوید من خدمت حضرت رسیده ام.
2ـ ما حق نداریم قبول کنیم. به ما گفته اند شما تکذیب کنید، یعنی نگویید او دروغ می گوید بلکه اثر عملی بار نکنید؟ تکذیبِ مدعی دیدن حضرت به این معنی نیست که او دروغ می گوید ، حضرت قابل دیدن نیست بلکه به این معنیست که شما اعتنا نکنید و نباید اثر عملی بار کنید.


پس برای کسانی که ادعای مشاهده و رؤیت حضرت را می کنند چند حالت ممکن است باشد:

1ـ تشرف به خدمت خود حضرت.
2ـ مکاشفه و خواب.
3ـ دیدن یاران و خدمتگزاران حضرت.
4ـ دکان و بازار.
5ـ توهّم و تصرف قوه خیال خود افراد.


و البته معلوم است که تمامی این حالات را نمی شود به اسم تشرف و خدمت حضرت رسیدن، نام نهاد که همه این ها جمع کردن مردم به دور خود و به عبارتی باز کردن دکان و بالابردن اسم و رسم خود است و برای همین در هر ادعایی و هر تشرفی ضمن این که خود فرد، حق ندارد بیان کند، افرادی هم که این سخنان را می شنوند نباید به راستی دل به این مسائل بدهند و آن را بپذیرند.


چه بسیار افراد ساده لوح و کم ظرفیتی که با چند شب نماز شب خواندن و چند دقیقه سجده و عبادت بیشتر و چند قطره اشک و یادگرفتن الفاظی چند، آن هم همراه با تعریف و تمجید و تحسین اطرافیان، تمام گذشته خود را به فراموشی بسپارند و خود را در یک مراتبی از معنویت و عرفان و بلکه در اوج ببینند و فکر کنندکه به وصال نائل شده و طی طریق کرده اند و آن وقت با احساس «پیغمبر دیگران بودن» با احساس تافتة جدا بافته بودن، با احساس این که همه پایین اند و فقط اوست که می تواند به مراتب بالا برود، هم خود دچار توهم می شوند و هم دیگران را دچار چنین توهماتی می کنند. این توهمات ممکن است سراغ هر کسی که ذره ای به سمت معنویت رفته باشد؛ بیاید. هیچ کس از خطر آن مصون نیست و حال آنکه اگر این شخص خواب ها و مکاشفات معنوی هم داشته باشد، بیشتر این توهمات برایش حجت می شود.

 

مدعیان به دو قسم متعمّد و متوهّم تقسیم می شوند:

1ـ تعمد : اگر این توهمات عمدی بود همان دکان و بازار است یعنی شخص با عوام فریبی برای خودش مرید، جمع می کند و به دروغ ادعای ارتباط و مشاهده و نشان دادن توقیعات مختلف که از طرف حضرت رسیده، می کند و البته خودش هم می داند که این گونه نیست.
انواع کتاب هایی که متأسفانه در این زمینه به چاپ می رسند و در آن پر از توقیعات پی در پی حضرت به آن شخص و ملاقات های ساعت به ساعت آن فرد با ایشان است از این دسته هستند و البته چاپ این گونه کتاب ها به جز پر کردن جیب شخص، دلیل دیگری ندارد و نمونه ها از این دسته کم نیست.

 

2ـ توهم : اما دسته دوم: چه بسیار افرادی که در ابتدا ادعایی نداشتند و دچار توهم نبوده اند، اما چون انسان های کاملی نبوده اند و درون خود را از جاه طلبی و برتری جویی پاک نکرده اند، به مجرد این که اهل مکاشفات می شوند و احوالات معنوی پیدا می کنند، موقعیت واقعی خود را فراموش می کنند و البته تعریف و تمجید افراد زود باور که دور آن ها جمع شده اند به این قضیه دامن می زند.


این توهمات ابتدا غیر اختیاری شروع می شوند، یعنی هم موقعیت معنوی خود فرد و هم تعریف دیگران، این توهم را در او به وجود می آورد که او کسی است که می تواند به تشرف و ملاقات حضرت برسد. ولی بعد از آن تبدیل به توهمات اختیاری می شود. یعنی در ابتدا خود شخص هم نمی خواهد آن قدر ادعاهای بزرگ بکند، ادعای تشرف، ادعای ارتباط، ادعای ملاقات با حضرت و پیغام آوردن از حضرت، ولی خود به خود بعد از مدتی نمی تواند در مقابل نفسش مقاومت کند و البته این ها هم خود دو دسته اند:

1ـ یا ادعای خود را به زبان می آورند و اظهار می کنند.

2ـ یا آن را به زبان نمی آورند ولی باز همان ادعا از ظاهر و سر و روی شان می بارد!

 

آری! ادعا تنها به زبان نیست. خیلی ها ممکن است در ظاهر، هیچ دم از ملکات و صفات فاضله نفس خود نزنند و ادعایی هم مبنی بر ملاقات و تشرف به خدمت حضرت به زبان نیاورند، اما همین بی ادعایی شان عین ادعاست. یعنی در ظاهر چیزی نمی گویند زیرا می دانند که مدعی مشاهده را باید تکذیب کرد اما طوری نشان می دهند که گویی سال هاست که با حضرت ولی عصر(علیه السلام) مؤانست و مراودت دارند و دوری از حضرت برایشان زجرآور و کشنده است و آن ها راه رسیدن را می دانند و به اصطلاح این تقوایشان است که مانع می شود که حرفی از تشرفات خود بزنند. و در این میان چه بسا جهل و زودباوری اطرافیان و تعریف های آنان باعث گمراهی و انحراف بیشتر خود شخص شود و این مسئله و این توهم را هم به خود او بیشتر بقبولانند و هم اطرافیان را به ورطة انحراف و سردرگمی و پریشانی بکشانند.

 

سید علی محمد باب و ظاهرسازی دقیق:

از جملة این نقشه ها این بود که فردی به نام کینیاز دالگورکی را به تهران فرستادند که در تهران ساکن شد و به ظاهر ادعای مسلمانی می کرد و حتی لباس مسلمانان را بر تن نمودو برای یافتن فردی مناسب، عازم کربلا شد و در حوزه درس سیّد کاظم رشتی حضور یافت و در میان شاگردان او با فردی به نام علی محمّد شیرازی آشنا گردید و او را فردی مناسب یافت.


علی محمد باب، مؤسس فرقة بابیه، نمونة بارز از این نوع است، او شخصی است که در ابتدا به زهد و تقوی معروف و مشهور بود، آن قدر که سجده های طولانی اش بالای پشت بام، آن هم در گرمای بعد از ظهر تابستان بندرعباس مایة تعجب مردم بوده است!

 

کینیاز ارتباطی دوستانه با علی محمد برقرار کرد و در این ارتباط دریافت که او از حشیش استفاده می کند.
او خوب می دانست که حشیش مَشاعر آدمی را برای مدتی از کار می اندازد. شبی که در نزد علی محمد بود و او بر حسب عادت حشیش استعمال می کرد. فرصت را غنیمت شمرد و او را مخاطب قرار داد و گفت: «ای صاحب الزمان به من رحم کن ...» علی محمد در ابتدا سعی در رد خطاب او داشت اما بعد از تکرار خطابهای او خود پذیرفت که حضرت مهدی است. اما از بیان آشکار آن در منظر عام می هراسید.


کینیاز این بار نیز نقش خود را خوب بازی کرد و به او وعده مال فراوان و قدرت داد و او را تشویق به آشکار کردن ادعایش کرد. علی محمد از شهر مقدس کربلا به شهر بصره و از آنجا به بوشهر رفت و در آنجا ادعای نیابت امام زمان کرد. بیگانگان از این ادعا راضی نشدند، جاسوس روس برای او نامه ای نوشت و در آن خطاب به او گفت: «تو صاحب الامر و امام زمان هستی» کینیاز برای تحقق یافتن طرحش در کربلا آشکارا او را امام زمان خواند که در شیراز ظهور کرده است.


عده ای که او را فردی حشیشی و شرابخوارمی دانستند ادعای او را تکذیب و به باد تمسخر گرفتند و عده ای ساده لوح که او را نمی شناختند در شیراز اطرافش حلقه زدند. علماء شیراز پس از آشکار شدن اعتقادات فاسد او، او را کتک زدند و سالها در زندان نگهداشتند، پس از آزادی به سوی اصفهان آمد و توسط والی اصفهان مورد تکریم قرار گرفت.این بار نیز با اعتراضات مردمی روبرو شد. لذا والی اصفهان به نام منوچهر خان کرجی معروف به معتمد الدوله او را در منظر عام از شهر خارج کرد و شب هنگام دوباره به شهر برگرداند.

 

مردم به حکومت مرکزی اعتراض کردند، پس او را تحت الحفظ به قزوین و از آنجا به تبریز و سپس به ماکو بردند. مردم اعدام او را می خواستند اما در همین هنگام شاه به قتل رسید و ناصرالدین شاه بر تخت نشست و به حکم او دستور اعدام علی محمد شیرازی امضاء و اجراء گردید.
جاسوس روس در ایران به علت خوش خدمتی که به روس کرده بود به سفارت این کشور راه یافت و شوکتی یافت. کار او در ایران ادامه داشت. او ترسید با قتل علی محمد نقشه اش نقش بر آب شود، لذا به تربیت افرادی دیگر پرداخت. از آنان می خواست که اعتقادات و وجدان خود را به او بفروشند و سر سپرده او گردند. از این میان می توان به دو تن که برادر بودند، اشاره کرد که نقش مهمی در اجرای نقشه های این سفیر داشتند به نام های حسینعلی معروف به بهاء و میرزا یحیی معروف به صبح ازل.


پس از قتل علی محمد تعلیمات جاسوس به حسینعلی و دوستانش اینگونه بود که میرزا یحیی را اینگونه معرفی کنند: «او کسی است که خداوند او را در آخر الزمان ظاهرش می فرماید.» پس از مدتی که حسینعلی تبلیغ برادر را کرد، بینشان نزاع پیش آمد و هر کدام به کشوری دیگر تبعید شدند.


میرزا یحیی به قبرس رفت و در آنجا ازدواج کرد و خود را «صبح ازل» نامید. و اما حسینعلی و یارانش از ترکیه به شهر عکاء در فلسطین تبعید شدند. او خود را بهاء الله نامید و به همین علت پیروانش به بهائیان شهرت یافتند. آنان خود را از اسلام جدا می دانند و برای خود آیین بد نام «بهائیت» را ساختند.

 

و البته او هم از ابتدا ادعایی نداشته، اما از آنجا که کمتر کسانی هستند که این حالات برایشان خودباوری به وجود نیاورد برای او نیز مدح و تعریف اطرافیان و شلوغ شدن دور او، به علاوة حالات معنوی خودش باعث شد که کم کم کارش به ادعا پشت ادعا بکشد. و وقتی به این باور رسید که در پیشگاه خدا ارج و قربی دارد که دیگران از آن محروم اند و تعریف و تمجید های دیگران هم این باور را تقویت کرد، به فکر ادعای نیابت افتاد و ادعای نیابت عام امام زمان را کرد، چرا که وقتی با یک حرف که هیچ کس هم برایش استدلال و سند و مدرکی نمی خواهد، می تواند محبوبیتش را در قلب های مردم بیشتر کند چرا این حرف را نزند؟!

 

اما این ادعا زمان زیادی طول نکشید کم کم پس از مدتی ، او حاضر بود برای این که دل های بیشتری را به طرف خود بکشد هر کاری بکند. برای همین، بعد از مدت زمان کوتاهی دست به ادعای بزرگ تری زد و قسم خورد که والله من همان شخصی هستم که سال هاست شما منتظرش بودید تا بیاید و شما را نجات دهد، من مهدی ام!

 

البته خودش هم می فهمید که چه می کند اما راهی را که شروع کرده بود باید تا آخر می رفت، مبادا که این نگاه مدح و زیبابینی مردم را از دست بدهد.
مدتی بعد از آن ادعای نبوت کرد و باز هم اطرافیان ساده و سفیه اش باعث شدند که آخرین قدم را بردارد و ادعای الوهیت کند.

 

وقتی امیرکبیر می خواست دستور قتلش را از علما بگیرد، عده ای از علما می گفتند او شخصی متوهّم است، کسی که در توهم زندگی می کند یعنی دیوانه است و بر دیوانه حرجی نیست. چرا که بارها در جلساتی که برای روشن شدن عقایدش می گذاشتند اعتقاد خود را به نبوت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ولایت امام زمان(عج) بیان می کرد. اما مدتی بعد دوباره به ادعای واهی خود برمی گشت و همین باعث شد که عده ای از علما او را متوهم بدانند هرچند که عده ای دیگر ادعاهایش را از روی عمد و اختیار می دانستند.

 

ماجرای محمدعلی باب و ادعاهایش با اعدام او و مریدش در میدان ساعت تبریز به پایان رسید. هنگام اعدام ابتدا تیر به نخ دار خورد و او کشته نشد. وقتی از بالای دار به زمین افتاد، فرار کرد و در دستشویی پنهان شد.


آیت الله بهجت فرمودند: «اصلاً خدا این ها را احمق خلق کرده، در همان بار اول که تیر به نخ دار خورد و او از بالای دار افتاد می توانست با همین دستاویز ادعای خود را تکرار کند و خیلی از مردم هم قبول می کردند اما به جای این، در دستشویی پنهان شده بود و التماس می کرد که شما را به خدا مرا نکشید...»
آری! امان از نفس سرکش و اعدا عدو که تا کار را به جنگ با خدا نکشاند و تا مقابل خدا قد علم نکند و ادعای خدایی نکند دست بر نمی دارد!

 

امان از شهرت طلبی و جاه طلبی و امان از تعریف و تمجید و نگاه های تحسین آمیز آدمیان که چیزی جز هلاکت و فضاحت برای انسان به بار نمی آورد! در حقیقت چنین شخصی با این اوضاع و احوال می خواهد مالک دل های مردم شود و با این کار جای خدا و امام زمان را در دل ها تنگ کند. یعنی دل هایی را که می توانست جای خدا و امام زمان باشد، به تصاحب خود در آورد. چنین کسی هر چند در ظاهر مردم را به خدا دعوت می کند، اما می خواهد خودش را در دل آن ها جا کند، انگشتش را به طرف خورشید گرفته، اما می خواهد همان انگشت خودش را به دیگران نشان دهد نه خورشید را.

 

بد فرجامی مدعی و پیروانش:

حال این رسوایی چه در این دنیا باشد چه در آخرت، اما کاش تنها عاقبت او رسوایی باشد ولی معمولاً شخصی که بخواهد ادعایش برملا شود و آبرویش جلوی دیگران برود، مقاومت می کند و به عبارتی جلوی خدا و امام زمانش می ایستد! حتی اگر خود حضرت ولی عصر(علیه السلام) هم بیایند و بگویند که تو مدعی بودی چرا مردم را گمراه کردی؟ ممکن است برای این که بتواند آبروی خود را حفظ کند جلوی امام زمان بایستد و او را انکار کند که من راست گفتم و تو امام زمان واقعی نیستی!

 

آری! نمرودها و فرعون ها در همین شرایط است که به وجود می آیند و به مبارزه با خدا می پردازند. نمرود هم انسانی بوده مثل دیگران، با ادعاهای خاص و محدود و با یک مقبولیت طبیعی، اما همین که احساس کرد کسی هست که آن مقام و موقعیت و مقبولیت او را در جامعه متزلزل می کند و او موسی ، پیامبر خداست ، جلویش لشکرکشی کرد. اگر ابراهیم آمده بود که فقط بت بشکند ، شاید تحملش می کرد اما یکی از بت هایی که مورد حمله ابراهیم واقع شد، شخصیت و مقام نمرود بود و همین برای نمرود غیرقابل تحمل بود این داستان اختصاص به نمرود نداشت که داستان همیشة تاریخ است. فرعون هم به همین دلیل در برابر حضرت موسی ایستاد. پیامبر به همین دلیل آن همه آزار و اذیت کشید، حق امیرالمؤمنین(علیه السلام) به همین دلیل غصب شد و تا همیشه به همین دلیل اولیای خدا مورد ستم واقع خواهند شد.

 

و بدا به حال آن که به اسم خدا و امام زمان شقاوت و ضلالت ابدی را برای خود می خرد. اما این تنها شخص مدعی نیست که عاقبت کارش به ناکجا آباد می کشد، بلکه افراد زود باور و ساده اندیش که به دنبال شخص مدعی راه افتادند و دین و دنیای خود را در کف دست او گذاشتند نیز عاقبتی جز انحراف، سردرگمی و پریشانی و خسران مبین ندارند.

 

پیامدهای ظهور مدعیان در جامعه

فراوان شدن انواع تشرفات و ملاقات ها و نقل این داستان ها و حکایت ها، پیامدهای گوناگون خواهد داشت. وقتی عقاید درست و صحیح با عقاید نادرست درهم و مخلوط می شود و عقاید خرافی نادرست و بدون استدلال و غیرمستند رواج پیدا می کند، وقتی هر کسی بخواهد به راحتی و به آسانی با چند روز زحمت و ریاضت اهل مکاشفه و ارتباط و... بشود و آن را در کتاب خود بنویسد، یا مریدان به راه ترکستان افتاده اش در فضایل و مناقب او کتاب ها بنویسند و کرامات ساختگی و تشرفات ادعایی را با اسناد و مدارک جعلی و غیرمعتبر و مجهول با آب و تاب فراوان نقل کنند دیگران چرا به چنین مقامی نرسند؟! وقتی بعضی از مدعیان پا را از این فراتر گذاشته و در بیداری حضرت رضا(علیه السلام) و سایر معصومین(علیهم السلام) را ببیند چرا دیگران از این نعمت محروم باشند؟!

 

امام(علیه السلام) وحید دهر است، مثل شمس آسمان، همان طور که دست شما به آفتاب نمی رسد ، نمی توانید به راحتی به امام برسید. مگر در روز وفات ابراهیم پسر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خورشید نگرفت و عده ای نگفتند: مرگ پسر پیامبر در آسمان اثر کرده است! پیامبر همه را در مسجد جمع کرد و فرمود: «ان الشمس و القمر آیتان من آیات الله لا ینکسفان لموت احد» سوء استفاده از ضعف فهم مردم، خطر فراوانی را به دنبال دارد، چون در این صحنه آن کس که عوام تر و بازیگرتر است پیروز است.

 

به طور کلی رواج این حکایت ها، رؤیاها و کتاب ها، جوی ناسالم، به دور از حقیقت و عوام پسند را به وجود می آورد که مردم را از سرچشمة زلال تشیع راستین دور می کند، در باتلاق خرافات فرو می برد و مسئلة تشرف خدمت امام زمان(علیه السلام) را به یک مسئله موهون تنزل می دهد. پیامد ناگوار این کتاب ها و عقاید ناصحیح آن است که اهل تعقل و اندیشه را به عقاید شیعه بدبین می کند، شیعیان را گروهی خواب زده و خیال باف و خرافاتی معرفی می کند و زمینة انحراف فکری را فراهم می نماید. در نتیجه مخالفان تشیع امکان رشد و گسترش پیدا می کنند و عقاید خرافی عوام و عوام زدگان به نام تشیع ثبت شده به دیگران انتقال پیدا می کند. آن وقت اعتقاد به معنویت که در اصلِ آن، تمام فرقه های اسلام و بلکه تمام ادیان مشترکند از کالبد اسلام جدا می شود و میدان دفاع را برای مصلحان و درست اندیشان اسلامی تنگ می کند.

 

امروز نیز هر چند که بیشتر این داستان ها مربوط به مردم عادی و عوام است، اما گروهی هم در لباس اهل علم، عوامانه می اندیشند و بر خلاف علمای گذشته از ملاقات و مکاشفات خود، داستان نقل می کنند که البته بنا بر توقیع شریف باید آنان را کذاب مفتر دانست.

 

وظیفة ما : اما همة این ها را گفتیم تا به این نتیجه برسیم که بالاخره وظیفه ما چیست؟ ما چه باید بکنیم؟
حال که مدعیان رؤیت و تشرف، گروهی آگاهانه و گروهی ناآگاهانه به جای خدمت به امام زمان، به ایشان خیانت می کنند و تنها سردرگمی و پریشانی را نصیب مردم می کنند حال که نمی شود و نباید آن ها را تأیید کرد و بلکه باید آن ها را کذاب مفتر نامید، آیا ما هم به صاحب زمان و مکان و صاحب قلب های مان فکر نکنیم و تمام آرزوی مان را با خود به خاک ببریم؟
امام عصر مظهر تمام صفات جمال و جلال الهی است، چه چیز می خواهد دل های سرگردان ما را آرامش بخشد و جای او را در دل های ما پر کند؟ هیچ! فقط این را خود خدا فرموده است که: «الا بذکر الله تطمئن القلوب» و آن ها گفتند: «نحن ذکر الله»
باید به یاد او باشیم و برای آمدنش دعا کنیم و در آرزوی دیدارش به سر ببریم.

 

هوسی نیست مرا جز نفسی با تو شوم    ***   یک نفس بوی کنم سنبل هندوی تو را

به طوری که با شرایط غیبتش بسوزیم و بسازیم.

 

ز غم هجـر تــو شــد سینــة ما چـاک     ***   می چکــد خون دل از دیدة نمناک بیا

خانة دین شد از فتنة اشـــرار خـــراب    ***    تا کنی این حرم از لات و هبل پاک بیا

دین و قرآن شده بازیچة هر بی سر و پا     ***   وضع اســـلام چنین گشته اسفـناک بیا

جان و مال و شرف و عزت ما در خطر است     ***    آب رخســــارة ما ریخته بر خاک بیا

بهر اسلام دگر حامی و دلســــــوزی نیست     ***   تا نگردیده بما کــــار خطرنــاک بیا

 


شناخت او اصل است نه دیدار او

این حرف تمامی بزرگان است که امام در پرده نیست، این پرده ها است که بر دل ها و چشم های ماست و مانع دیدار می شود.
آیا دیدن ظاهر حضرت و تشرف به خدمت آن حضرت و همنشین شدن ظاهری با او مهم تر است یا دیدن او با چشم دل، و نزدیک شدن دل و روحمان به حضرت؟!
چرا فکر نمی کنیم که اگر حضرت را به ظاهر دیدیم و دلمان او را نشناخت و با او قرین نبود، همان می کنیم که مردم زمان امامان دیگر با آن ها کردند.


آن ها هم امام زمانشان را می دیدند، اما چرا به او به چشم یک خلیفه، یک امیر، گاهی یک انسان عادی نگاه و گاهی با او دشمنی می کردند؟! چرا ابوجهل و ابوسفیان با این که قرین و همنشین ظاهری و خویشاوند پیامبر بودند، اما دشمن ترین دشمنان بودند.
آری ندیدن امام سخت است، اما سخت تر از آن، نشناختن و فراموش کردن امام است. دل باید قرین حضرت شود.
امام مانند خورشید عالم و ما به وجود مهدی موعود(علیه السلام) اعتقاد داریم. امامی که در میان ما مردم زندگی می کند. امام(علیه السلام) را نمی توانیم ببینیم، اما راه برای رسیدن به ارتباط دائمی با او برای تمام مردم دنیا باز است. 

خودشان فرموده اند: « و رابطوا مع امامکم المنتظر»


این واقعیتی است که غفلت ما تلخ تر از غیبت است. محب صادق، امام را برای خود امام می خواهد، نه امام را برای دیدن خود که اگر او را هم ندید، فراموشش کند. و چه چیز سخت تر از این که امام در میان شیعیان خود این گونه غریب باشد.
تا حضرت در دل ظهور نکرده باشد و قرین دل نشده باشد، ظهور خارجی برای انسان ها چیزی را عوض نخواهد کرد و پیدا کردن این آمادگی همان انتظار فرجی است که افضل اعمال شمرده می شود.


ای یوسف فاطمه ، ما می خواهیم مانند غلام امام سجاد(علیه السلام) باشیم که هنگامی که او را از مولایش جدا می کنند، می میرد.
می خواهیم باطناً حتی برای لحظه ای از تو جدا نشویم. فمعکم معکم لامَعَ غیرکم و این گونه، تعجیل در ظهورت را از خدا خواهانیم.

 

تا رشتة میثاقم با موی تو محکــــــــــم شـــد    ***   کارم همه بر موئی بربســـــته و درهم شد

هرکس دل و دینی داشت چشم تو به غارت برد     ***   هرجا دم عیسی بود از زلف تو ماتم شد

دل هرکه به مویت بست از نام و نشان وارست    ***    دیوانگـــی ما بود کافســــــــانة عالم شد

موج دل دریایی برخاســــــــت به رسوایـــی    ***    وقتی که به شیدائی در کوی تو محرم شد

خواندن 210 دفعه
Top