All for Joomla All for Webmasters
اما مدعیان خائن نیابت

اما مدعیان خائن نیابت

شلغمانی از مشهور ترین وکلای خائن دوره ی غیبت صغری است که منحرف شد و مشکلاتی را برای جامعه شیعه به وجود آورد.

نام او «محمد بن علی بن ابی العزاقر» است که از فقهای شیعه بشمار می آمد و آثاری در فقه و عقائد داشت. از جمله آن ها کتابی که در موضوع غیبت است. مدت زمانی که «حسین بن روح نوبختی» نایب سوم به اتهام همکاری با قرامطه و منحرفان از فرقه شیعه در زندان بود، « شلمغانی» ادعاهای مخفی پیشین خود را آشکار کرد و ضمن ادعای نیابت امام عصر به افکار و اظهارت باطلی دامن زد.

«حسین ابن روح» در زندان از ادعاها و افکار غلو آمیز « شلمغانی» آگاه شد و از همان جا ( سال 312) نامه ای از امام را که درباره ی « شلمغانی» صادر شده بود منتشر کرد. در این نامه تبری امام (علیه السلام) از شلمغانی و گروه دیگری از مدعیان و غالیان بیان شده بود. با انتشار این خبر، شیعیان از او کناره گرفتند اما او به واسطه ی موقعیت خود در میان «بنی بسطام» و هواداری برخی درباریان حکومت بنی عباس، همچنان دارای موقعیت بود.


نوبختی از زندان رهایی یافت و با ارائه افکار غالیانه و انحرافی شلمغانی به دستگاه خلافت موجبات دستگیری او را فراهم آورد. شلمغانی از بغداد گریخت و تا دو سال در موصل بسر برد و همچنان به انتشار افکار و عقاید خود ادامه داد. اما سرانجام در سال 323 دستگیر و کشته شد.
بنابه نقل شیخ طوسی، محمد بن علی شلمغانی معتقد بود روح رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در کالبد نایب دوم، روح امیرالمؤمنین علیه السلام) در کالبد نایب سوم و روح فاطمه زهرا (علیه السلام) در دختر نایب سوم حلول کرده است.


پیروان او با نام «شلمغانیه» یا « عزاقرینه» به عقیده ی حلول و اباحی گری ادامه دادند و به گفته ی ابن اثیر تا سال 340 ه همچنان فعالیت داشتند.


ترجمه ی توقیع شریف: ای حسین بن روح! ( خداوند عمر تو را طولانی نماید و تو را پایدار و استوار بدارد و معرفت تو را نسبت به همه ی نیکی ها و خوبیها زیاد گرداند و عاقبت تو را ختم به خیر نماید) به کسانی از برادرانمان ( خداوند سعادت و خوشبختی آنان را زیاد و طولانی نماید) که به دیانت و نیت خیر آنان اطمینان و آگاهی داری اعلام کن که همانا محمد بن علی معروف به شلمغانی( خداوند در عذاب و گرفتاری او شتاب نموده و او را مهلت ندهد). از دین اسلام برگشته و مرتد شده است و در دین خداوند کفر و الحاد ورزیده و مدعی چیزهایی که موجب کفر به خدای متعال است شده، و تهمت و بهتان به خداوند زده و گناه بزرگی را دچار شده است. [ آنان که از خدا برگشته اند و به خدا دروغ بسته اند، گمراهی بسیار دوری را پیموده اند و زیان آشکاری نموده اند و ما به خداوند بزرگ و رسولش که درود خدا بر او باد، از او برائت و بیزاری جسته و او را لعن نموده ایم و لعنت ابدی خداوند پیوسته در ظاهر و باطن و پنهان و آشکار و در تمام اوقات و در تمام حالات یکی پس از دیگری بر او باد و همچنین لعنت خداوند بر کسانیکه از او پیروی کرده در حالی که این سخن ما را به او برسد و باز هم از او پیروی نماید، باد.

 

حسین بن منصور حلاج

حلاج که نامش حسین بن منصور و کنیه اش ابوالمغیث بود، در اصل مجوسی و از مردم فارس بود، جد وی نیز مجوسی بود و در واسط و به قولی در شوشتر پرورش یافت و با صوفیان آمیزش کرد و نزد سهل تستری به شاگردی پرداخت، سپس به بغداد آمده با ابوالقاسم جنید بغدادی ملاقات کرد. وی با وسائل گوناگونی که به کار می برد، مردم را گول زده به گمراهی ایشان می پرداخت.

 

از جمله، آن که در کنار بعضی راه ها جایی را می کند و مشکی آب در آن می نهاد، و جای دیگر را کنده غذا در آن می گذاشت و آن را پنهان می نمود، سپس با اصحاب و مریدان خود از آن راه عبور می کرد، و چون همراهانش برای نوشیدن آب و وضو ساختن نیازمند به آب می شدند و یا گرسنگی ایشان را فرا می گرفت، حلاج در همان نقطه ای که مشک آب یا غذا را پنهان کرده بود آمده با عصای خویش آن جا را می کند، و مشک آب را بیرون می کشید، و مریدانش از آن می نوشیدند و وضو می ساختند. همچنین جایی را که غذا در آن پنهان بود می کند و غذا را از درون زمین بیرون می آورد و بدین وسیله به مریدان و اصحاب خویش وانمود می کرد که عمل وی از کرامات است.

 

در دوران غیبت صغری، که زمام اداره ی امور دینی شیعه در دست نواب و و کلای خاص آن حضرت بود، حسین بن منصور حلاج صوفی در مراکز عمده ی شیعه مخصوصاً در قم و بغداد به تبلیغ و انتشار آراء و عقائد فاسد خود پرداخت و سعی می کرد خود را به شیعه ی امامیه نزدیک سازد، او که از صوفیان معتدل بریده بود، می کوشید در بین شیعه پیروانی برای خود پیدا کند.
حلاجی به شرحی که مصنفین امامیه نقل کرده اند. در ابتدا خود را رسول امام غائب و وکیل و باب آن حضرت معرفی می کرده و به همین جهت نام او را در شمار مدعیان مهدویت آورده اند.

 

او ابتدا مردم را به سوی حضرت مهدی (علیه السلام) دعوت می کرد و چنان به مردم ترزیق می کرد که از طالقان (خراسان) ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است او توانست عده ای از شیعیان امامیه و رجال دربار خلیفه را به عقیده ی خویش درآورد و همین که تعداد هواداران او زیاد شدند، به این فکر افتاد که علماء و بزرگان شیعه را نیز به خود جلب کند، در این زمان حلاج تصمیم گرفت ابوسهل نوبختی را در مسلک یاران خود در آورد و به تبع او هزاران هزار شیعه امامی را به کیش و عقاید خود معتقد سازد.


ادعای منصور حلاج در خصوص بابیت در واقع در حکم اعلان خصومت با خاندان نوبختی بود، زیرا که یک تن از ایشان یعنی ابوالقاسم حسین بن روح از سال 305 مقام وکالت و نیابت خاصه ی امام غائب را داشت و قبل از آن نیز در عهد دوم، ابوجعفر محمد بن عثمان از خواص و محارم او بود و یک تن دیگر از آن خانواده هم که ابوسهل اسماعیل بن علی باشد در تاریخ شورش منصور حلاج رئیس امامیه در بغداد شمرده می شد.

 

رسوایی منصور حلاج در دعوت ابوسهل

حلاج که از او، مقالاتی در باب حلول و ادعای معجزه و رسالت و ربوبیت ظاهر شده بود، مصمم شد که ابوسهل اسماعیل نوبختی رئیس شیعیان بغداد را به عقائد خود دعوت کند، به خصوص که جماعتی از درباریان خلیفه نسبت به حلاج حسن نظرشان داده و جانب او را گرفته بودند و اگر آل نوبخت هم از این جماعت تبعیت می کردند، دیگر برای حلاج مانعی در پیش باقی نمی ماند.

 

شیخ طوسی در کتاب الغیبه به دو واسطه از او ابونصر هبه الله بن محمد کاتب چنین نقل می کند که: چون خداوند تعالی خواست امر حلاج را مکشوف و او را رسوا و خوار سازد او را برآن داشت که ابوسهل اسماعیل بن علی را با قبول کردن دعاوی دروغ به کمک خود بخواند و از فرط جهل، چنین گمان برده بود که ابوسهل نیز به مثل ساده لوحان دیگر به سهولت فریب او را خواهد خورد و از پیروان او خواهد شدو با فریفتن ابوسهل بر دیگران تسلط خواهد یافت و بیچارگان را به این وسیله به بند حیله و کجروی خود گرفتار خواهد ساخت، زیرا ابوسهل در میان مردم نفوذ داشت و در علم ادب دارای مقامی شامخ بود حلاج در نامه ای به ابوسهل پیغام داد که من وکیل حضرت صاحب الزمان هستم و این اولین عنوانی بود که به وسیله آن، جهال را می فریفت. سپس ادعای خود را بالا برد و نوشت که من از طرف امام غائب مأمورم که به تو نامه بنویسم و آن چه را امام اراده کرده جهت نصرت و تقویت نفس تو بنمایانم تا به آن ایمان آوری و دچار شک و تردید نگردی.


ابوسهل در جواب او گفت که: من از تو تقاضا دارم که در انجام امری سخت کوچک بر من منت گذاری و آن امر در مقابل عظمت دلائل و براهینی که به دست تو آشکار شده اهمیتی ندارد و آن این که:

من گرفتار محبت کنیزانم هستم و به ایشان عشق می ورزم و عده ای از آنان را در تملک دارم و قادر به چیدن میوه ای از بستان وصل ایشان نیستم و اگر هر جمعه موی خویش را به خضاب رنگین نکنم پیری من آشکار گردد و کنیزان از من گریزان شوند و از این لحاظ سخت در رنجم، زیرا اگر پرده از رازم بر افتد قرب به بعد و وصل به هجران مبدل شود، اگر کاری کنی که من از رنج حنا بستن نجات یابم و موی سفید من به سیاه بدل گردد، دست اطاعت به سوی تو دراز می کنم و گفته ترا می پذیرم و به عقیده تو درآیم و از مبلغین مذهب تو شوم و آنچه را که از مال و تجربه در اختیار دارم، در راه تو صرف کنم.


چون حلاج سخن او را شنید که در دعوت ابوسهل و بیان سر مذهب خود به او راه خطا رفته است، به همین جهت از او صرف نظر کرد و جواب ابوسهل را نداد و دیگر کسی را نزد وی نفرستاد.
ابوسهل هم این جریان را اتفاق خوش دانست و در هر محفلی سخریه و زبان زد عموم کرد و سرّ او را بین کوچک و بزرگ مکشوف نمود و همین باعث پاره شدن پرده ی اسرار حلاج گردید و مردم از دور او پراکنده شدند.

 

باز مرحوم شیخ طوسی روایت کرده است که: جماعتی از پیروان حلاج چنین عقیده ای داشتند که او را نظر ایشان غائب می شود و اندکی بعد، از هوا آشکار می گردد. روزی حلاج در بین جمعیتی که ابوسهل نوبختی نیز در میان ایشان بود، دست خود را حرکت داد. از آن مقداری درهم در جمع مردم فرو ریخت. ابوسهل، حلاج را مخاطب ساخته گفت: از این کار در گذر و به من درهمی بده که بر آن نام تو و پدرت نقش شده باشد، تا من و خلق کثیری که با من هستند به تو ایمان آوریم.

حلاج گفت: من چگونه چیزی که ساخته نشده به تو نشان دهم ابوسهل گفت: کسی که چیز غیر حاضر را حاضر می سازد باید به ساختن چیز ساخته نشده نیز قادر باشد.


ابوعلی در رجال خود و شیخ طوسی در کتاب الغیبه می نویسند: که حلاج وارد قم گردید و نامه ای به ابوالحسن پدر علی بن بابویه قمی (شیخ صدوق) فرستاد و او را به سوی خود دعوت کرد و گفت من وکیل امام هستم. علی بن بابویه می فرماید: چون نامه به دست پدرم رسید آن پاره کرد و به زمین ریخت و آن نامه رسان را گفت وای بر تو چه باعث شده که مرتکب این قسم از اعمال جهال می گردی. این را فرمود و به سوی دکان خود روان گردید. پس هر کس که در آن مکان بود به احترام ابوالحسن از جای خود حرکت کرد مگر یک نفر که او را نمی شناخت از حال او سؤال کرد.


آن مرد گفت از حال من سؤال می کنی، در حالی که جلو چشم من، نامه مرا پاره می کنی؟! ابوالحسن فرمود تو صاحب همین نامه ای؟! گفت: بلی، بالاخره شناخت که او خود حلاج است... علی بن بابویه می گوید: پدر رو به من کرد که این دشمن خدا و رسول را از پای او بگیر و از این مکان بیرون انداز، سپس غلامان را فرمود تا به گردن او بزنند و او را از شهر قم بیرون بیندازند.
غلامان به دستور او عمل کردند از آن روز دیگر کسی حلاج را در قم ندید.


با آن که رؤسای شیعه، خاصه آل نوبخت به شدت از وی اظهار تبری کردند ولی او از رو نرفت، و به اظهار دعوت پرداخت.
جنید بغدادی خطاب به حلاج گفت: تو در اسلام رخنه ای و شکافی افکنده ای که سر جدا شده از پیکرت می تواند او را مسدود کند.

 

ابوریحان بیرونی درباره ی الحاد و ارتداد او می نویسد:

حلاج ابتدا مردم را به سوی امام مهدی (علیه السلام) دعوت می کرد و چنان به مردم تزریق می کرد که از طالقان ظهور خواهد کرد، او را گرفتند و به شام بردند و یک ماه حبس کردند و به حیله خود را خلاص کرد و او مردی شعبده باز و ساحر بود با هرکس مجالست می کرد با اعتقاد او اولاً همراهی می کرد، سپس دعوی حلول و ارتحاد نمود و گفت: روح القدس در من حلول کرده و خویش را به نام خدا معرفی می کرد و می گفت: من خدای شما هستم و نامه هایی که به اصحاب خود می نوشت، تصریح به خدایی خود می کرد. وی می گفت: «من الهو هو الازلی النور الساطع اللامع و الاصل الاصلی و حجه الحجج و رب الارباب و المقصور فی کل صوره الی عبده فلان»


عمرو مکی روزی حلاج را دید چیزی می نوشت، مکی از او پرسید چیست؟ حلاج گفت: با قرآن معارضه می کنم و مکی بر نفرین بد کرد و مهجورش ساخت و گفت: اگر حلاج به چنگ من بیفتد، با دست خویش او را می کشم.
روزبهان بقلی می نویسد: منکری، حسین بن منصور حلاج را معارضه کرد و گفت: دعوت نبوت می کنی؟ حلاج گفت: اف بر شما باد، که از قدر من بسی کم می کنید.
او در تبلیغش به پیروان خود یادآور می شد که تو نوحی، تو موسایی، تو محمدی.

 

صوفیه حلاج را از خود نمی دانند

اکثر مشایخ صوفیه حسین بن منصور حلاج را از سلک تصوف خارج دانسته اند و نیز در تمام تذکره ها و کتب صوفیه حلاج را سنی می دانند.
گویند کارهای غریب او، به سحر و شعبده می ماند و استفاده ی وی از این اسباب عمده جلب عامه ی مردم بود در اطراف وی، این کارهای غریب را همه جا در پیش چشم مردم در کوی و بازار انجام می داد و بیشتر از نوع کارهایی بود که در زبان امروز تعبیر به چشم بندی می شود، به نظر می آید که حلاج از این کارهای غریب بیشتر برای جلب توجه مستمع استفاده می کرد، تا مردم به سخنان وی گوش دهند و گویا آموختن سحر و جادو ارمغان سفر هند بود. 

گویند گذشته از حج برای سایر احکام از روزه و نماز و زکات نیز حلاج چیزی عوض آورده بود. [ یعنی به جای نماز و روزه و حج و زکات چیزهایی دیگر آورده بود.]

 

فتوای قتل حلاج از طرف نواب خاص و عام امام زمان (علیه السلام) آن حضرت با توجه به توقیع شریف حضرت حجت (علیه السلام) بر لعن حلاج بسیاری از فقهای شیعه فتوی به قتل وی دادند، یکی از کسانی که فتوای به قتل وی داد و به خط شریف خود نوشت که او واجب القتل است حسین بن روح وکیل و نماینده خاص امام زمان (علیه السلام) بود و علمای بزرگ شیعه که معاصر حلاج بودند، یعنی: ابوسهل نوبختی و علی بن بابویه و مرحوم شیخ صدوق و قطب راوندی چهار تن از پیشوایان شیعه حلاج را ساحر و ملعون و مطرود خدا و رسول و امام دانستند، و فتوی به قتل حلاج دادند.


شیخ مفید در کتاب ردّ بر حلاج می فرماید: حسین بن روح وکیل حضرت صاحب الامر (علیه السلام) به امر آن حضرت به قتل حلاج فتوی داد.


شیخ طبرسی همین مطلب را در احتجاج نقل می کند.

محدث قمی به نقل از کشکول شیخ بهایی می فرماید: مردم بغداد متفق بودند که خون حلاج مباح است و همه قتل او را امضاء کردند. علاوه بر این بسیاری از علما و فقها و دانشمندان اسلامی در طول تاریخ به الحاد و کفر او تصریح کرده اند.
فی المثل فقهای مالکی، بر طبق فتوای صادره از طرف فقهای ظاهریه در سال 309، اکثریت عظیم مجتهدان مالکی حلاج را تکفیر نموده اند و مرگ او را بدون استتنابه قبلی صواب شمرده اند. گواهان این موضوع: قاضی عیاض،قرطبی، ابن خلدون، ابن ابی شریف و تلمسانی می باشند.

 

چرا نام حلاج در زبان بعضی از بزرگان تمجید می شود؟ 

سؤال: اگر حسین بن منصور حلاج، انسان منحرف و ملحد بود، چرا گاهی در اشعار شاعران و علمای بزرگ به گونه ای نام برده می شود، که گویی از او تمجید می گردد؟ مانند این که شاعر می گوید:


منصور وار گر ببرندم به پای دار       مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست

و یا:


فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم        همچو منصور خریدار سردار شدم

 

پاسخ این که : از قدیم و ندیم گفته اند در مثل مناقشه نیست، و یا تشبیه حقیقت به مجاز، برای آشکار شدن مطلب اشکال ندارد مانند تشبیه عشق حقیقی به عشق مجازی لیلی و مجنون، یا فرهاد و شیرین و ...
و در قرآن خداوند گاهی به پشه و عنکبوت مثال زده است این روش برای تجسم مطلب است، چنان که حضرت علی (علیه السلام) در مثالی، چگونگی پیروی خود از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را همچون پیروی بچه شتر از مادرش تشبیه نموده است.
بنابراین این گونه اشعار دلالت بر حقانیت منصور حلاج ندارد بلکه از باب تشبیه معقول به محسوس است.

 

اسناد توقیع لعن امام عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) در مورد منصور حلاج

1-مقدس اردبیلی (قدس سره) در کتاب حدیقه الشیعه می فرماید: از جمله توقیعات است که به لعن حسین به منصور حلاج بیرون آمده و نسخه آن در قرب الاسناد ابن بابویه ( پدر شیخ صدوق) مسطور است.

2-مرحوم حاجی نوری در مستدرک الوسایل.

3- قرب الاسناد

4- احتجاج طبرسی.

5- بحار الانوار علامه ی مجلسی.

6-شرح نهج البلاغه خویی.

7-غیبت شیخ طوسی.

8-خرائج قطب راوندی.

9- دارالسلام شیخ محمود عراقی.

10-معادن الحکمه.

11-عبقری الحسان شیخ علی اکبر نهاوندی.

12-الرد علی المنصور الحلاج شیخ مفید.

13-الرد علی اصحاب الحلاج و الشلمغانی ابوسهل نوبختی.

14- الرد علی الصوفیه میرزای قمی.

15-التفتیش علامه بروقی.

 

ادله تکفیر منصور حلاج

1- ادعای حلول که خدا در او حلول کرده با روح القدس.

2- ادعای خدایی می کرده و در نامه های خود می نوشت: من الهو هو الازلی ... و رب الارباب ... الی عبده فلان. و یا «من الله الی فلان بن فلان»

3- ادعای نیابت می کرده.

 

اقوال علماء درباره ی منصور حلاج

1-شیخ طوسی حلاج را از جمله ی کذابین و ساحرین و ملعونین شمرده است که از دروغ دعوی وکالت کرد و گفت من نایب امام زمان می باشم.

2-سید مرتضی در کتاب تبصره العوام می گوید: حلاج ساحر بوده و در سحر شاگرد عبدالله بن هلال کوفی بود.

3-آقا محمد علی وحید بهبهانی نیز همین مطلب را نقل می کند.

علمای شیعه از قبیل والد ماجد علی بن بابویه جد صدوق محمد بن علی بن بابویه، شیخ صدوق، شیخ طوسی، شیخ مفید، علامه ی حلی، سیدابن طاووس، سید مرتضی علم الهدی، علامه مامقانی، علامه مجلسی، محقق بحرانی، طبرسی، شیخ بهایی، شیخ حر عاملی، ابن الندیم محمد بن نعمه الله، قاضی نور الله شوشتری، آقا محمد علی کرمانشاهی، شیخ محمد علی عاملی، میرزا ابوطالب همگی بر کفر و ارتداد حلاج تصریح کرده اند و کفایت می کند در ذم او لعن امام عصر ( عج الله تعالی فرجه الشریف) در توقیع شریف چنانچه این توقیع در احتجاج طبرسی و شرح نهج البلاغه خویی و غیبت شیخ طوسی و قرب الاسناد ابن بابویه قمی آمده است، توقیع توسط حسین بن روح بوده است، فتوای قتل حلاج را هم او صادر کرده است.

4- علامه ی حلی حلاج را از کذابین شمرده است.

5-علامه ی مجلسی به کفر حلاج تصریح کرده است.

6-سید مرتضی می گوید: حلاج به یکی از اصحاب خود نامه نوشت که: من الله الی فلان بن فلان، او را گفتند این خط توست؟ گفت بلی گفتند چرا نوشتی؟ گفت عین الجمع است نزد ما یعنی با خدا یکی شده ایم.

7-ابوریحان بیرونی در تاریخ خود مدعیان نبوت و فریب خوردگان ایشان را ذکر می کند و می گوید: ظاهر شد مردی صوفی، معروف به حسین بن منصور حلاج و او مردی شعبده باز بود و به هر کس خود را مطابق اعتقاد او نشان می داد و به هر دینی که که طرف داشت اظهار علاقه می کرد سپس ادعا کرد که خدا حلول کرده در او با روح القدس، و نامه هایی به اصحاب خود می نوشت که عنوان آن چنین بود:« من الهو هو الازلی النور الساطع اللامع و الاصل الاصلی و حجه الحجج و رب الارباب و المقصور فی کل صوره الی عبده فلان»

و اصحاب او در جواب می نوشتند:« سبحانک یا ذات الذوات و منتهی غایه اللذات یا عظیم یا کبیر اشهد انک البارئ القدیم»


8- قاضی نور الله شوشتری می گوید: حلاج به واسطه ی غلو و مانند آن، که از او صادر شده علما او را در ردیف مذمومان نوشته اند چون مدعی رؤیت یا نیابت حضرت صاحب الامر بوده است.

9- سید مرتضی رازی می فرماید: حلاج کتابی تصنیف کرد و نام او را « بستان المعرفه و طالسین الازل» گذاشت. آن کتاب تماماً کفر و زندقه و الحاد است و حلاج در سحر مهارتی به کمال داشت و شاگرد عبدالله هلال کوفی بود.

کتبی که اشاره به کذب و کفر و سحر منصور حلاج کرده اند عبارتند از:

تاریخ بغداد ( خطیب بغدادی)
عبقری الحسان (نهاوندی)
الرد علی المنصور الحلاج ( شیخ مفید)
الفهرست( ابن ندیم)
تبصره العوام ( سید مرتضی رازی)
کتاب الغیبه ( شیخ طوسی)
بحار الانوار ج 13 ( علامه مجلسی)
احتجاج ( شیخ طبرسی)
تنقیح (مامقانی).
قرب الاسناد (ابن بابویه قمی).
حدیقه الشیعه (مقدس اردبیلی).
شرح نهج البلاغه ( علامه خوئی).
حبیب السیر.
روضات الجنات (خوانساری).
کشف الاشتباه ( شیخ ذبیح الله محلاتی).
فضائح الصوفیه ( آقا محمد علی).
خیراتیه (آقا محمد علی وحید بهبهانی).
الرد علی اصحاب الحلاج و الشلمغانی ( ابوسهل نوبختی از اصحاب امام عسگری (علیه السلام))
الرد علی الصوفیه ( میرزای قمی صاحب قوانین).
رساله ی شیخ حر عاملی به نقل از التفتیش ص 112.
عین الحیوه ( علامه ی مجلسی).
انوار النعمانیه ( سید نعمت الله جزایری).
جامع الشتات ( میرزای قمی).
حکمت العارفین ( ملا محمد طاهر قمی).
ایجاز المطالب( ابن حمزه).
اصول الدیانات ( محمد بن نعمت الله).
اعتقادات ( شیخ حسن).
اعتقادات( شیخ جعفر دوربستی).
اثنی عشریه ( شیخ حر عاملی).
رساله در رد صوفیه ( شیخ یوسف بحرانی).
عمده الاثقال ( ملا احمد بن محمد التوفی).
اسرار العقاید( میرزا ابوالطالب).
هدایت الموحدین ( حاج ملا احمد کوزه کنانی).
خلاصه الکلام ( فخر الاسلام).

خواندن 229 دفعه
Top