فصلنامه نور الصادق

ویژه ی پاسخ نامه ی اول آیت الله سبحانی به مجله نورالصادق

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 16 - 17

 

 

                                                                         

 

 

 

ویژه ی پاسخ نامه ی اول آیت الله سبحانی به مجله نورالصادق

 

 

 

 

***

 

علامه حلي و فلسفه

  

  استاد محمد رضا حکیمی 

                                   

                                       

 

چکيده:

 

 

 

در اين مقاله به گوشه ‏اي از تضادهاي بين شرع مقدس و فلسفه، مانند تضادهايي در وحدت وجود و معاد عنصري و قدم عالم، وحدت اطلاقي و وحدت شخصي و ... اشاره شده آنگاه با بيان مطلبي از علامه‏ ي حلّي (رحمة الله عليه) مخالفت ايشان را با فلاسفه  ثابت مي‏ کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

 

 

 

متن حاضر اثر استاد محمدرضا حکيمي است که از کتاب گرانسنگ الهيات  الهي و ز(نظرها) شماره10 انتخاب شده و در واقع جوابي است به بند 4 نامه‏ ي آيت  الله سبحاني به مجله ‏ي نورالصادق(علیه السلام) که ايشان فرموده ‏اند: ((4- بزرگاني از شيعه مانند... علامه  و ... پي ‏افکنان حکمت اسلامي بوده ‏اند و مرحوم علامه  کتاب‏ هاي متعددي در اين مورد نگاشته  است آيا اين حق شناسي است که ما مجموع معارف آن‏ها راست و بي ‏پايه و به تعبير بعضي از بزرگان کشک بخوانيم)) [کما اينکه آيت  الله  العظمي وحيد خراساني همه را کشک خوانده ‏اند.]

 

 

 

و نيز اين اثر جوابي است به همه ‏ي غريق هايي که براي نجات از گرداب ‏هاي هولناک فلسفه  و عرفان و اشکالات وارده ‏ي بر آن‏ها يتشبثون بکل حشيش. مطالعه‏ ي اين اثر، خواننده‏ ي عزيز را با نظر علامه نسبت به فلسفه آشنا نموده  و روشن مي‏ کند که علامه  نه  تنها با فلسفه  موافق نيست بلکه به تعبير استاد، مرحوم علامه بنياد فلسفه را بر باد داده است.


 

 

 

 

 

علامه حلي  و فلسفه

 

 

 

 

در برخي نوشته ‏ها خواسته ‏اند، علّامه  حلّي را طرفدار فلسفه ‏ي يوناني و التقاطي معرّفي کنند. (1) شأن چنين عالمِ اهلِ بيتي، بسيار بسيار اجل و اعلي از چنين نسبتي است. اين که علّامه  شخصيّتي بس جامع بوده  و در فنون بسيار، ازجمله فلسفه‏ ي مشّاء و اشراق و منطق، تأليفات داشته، و بر فلسفه ‏ي يونان رد نوشته است، دليل عدم ميل به جانب  فلسفه  است.

 

 

 

 

اين مرد بزرگ از اکابر (فقهاي فيلسوف) بوده، و در «شرح تجريد»، بنياد  فلسفه را بر باد داده  است. کساني بي ‏مطالعه، يا از باب مغالطه، چيزهايي مي‏ گويند و مي‏ نويسند.

 

 

 

 

 

علّامه حلّي کسي است که  به صراحت مي‏ گويد ((أَجمَعَ المُسلمونَ كافَّةً علي أنَّ عذابَ الكافرِ مُؤبَّدَ لا يَنقَطِع)) (2)  همه ‏ي مسلمانان بر اين مطلب اجماع دارند، که عذاب شخص کافر، هميشگي است و قطع نخواهد شد؛ اين سخن صريح، چگونه  قابل جمع است با نظر محيي  الدين و نظر مشهور صدر المتألّهين؟!

 

 

 

 

نيز خواجه نصير الدّين ادلّه‏ ي (عقول عشره‏ ي يوناني) را مخدوش و مردود اعلام مي ‏کند ((و أدلّهُ وجودِهِ مدخولهُ، کقولِهم: الواحدُ لا يَصدُرُ عنهُ أمران)) (3) دليل هاي اثبات عقول باطل است، مانند اينکه مي‏ گويند، از يک چيز دو چيز پديد نمي‏ آيد؛ علّامه حلّي در «شرح» مي‏ فرمايد:

 

 

 

 

((إنّما يَلزَمُ لو کانَ المؤَثِّرُ مُوجَباً، أَمّا إذا کان مختاراً فَلا، فإنّ المختارَ تَتَعَدَّدُ آثارُهُ وافعالُه...))

 

 

 

 

اين نظر يوناني که (از يک چيز دو چيز پديد نمي‏ آيد)، هنگامي درست است که فاعل، دست بسته و مجبور باشد (و قدرتي محدود داشته  باشد)، ليکن اگر فاعل، فاعل مختار (و قادر مطلق) بود، هرگز آن نظر درباره ‏ي او درست نيست، زيرا فاعل مختار، آثار و افعالي متعدد دارد و مي‏ تواند داشت.

 

 

 

 

 

 

نظر

 

 

1ـ  هر کس معتقد به قدم عالم باشد، بلاخلاف، کافر است؛ زيرا فرق ميان مسلمان با کافر همين است. و حکم چنين شخصي در آخرت، باجماع، حکم کفّار ديگر است. (4)

 

 

 

 

2ـ  [وحدت  وجود] :

 

 

((المبحثُ الخامس: أنّه تعالي لا يَتَّحِدُ بغيرِه. الضّرورهُ قاضيهُ ببطلان الاتّحاد، فإنّه لايُعقَلُ صيرورهُ الشّيئين شيئاً واحداً. و خالفَ في  ذلک جماعهُ مِن الصُّوفيّهِ مِن المجهور، فَحکمُوا بأنَّه تعالي يَتَّحِدُ مَعَ أبدانِ العارفين، حتّي أنَّ بعضَهم قال: إنّه تعالي نفسُ الوجود، و کلُّ موجودٍ هو الله تعالي.(5 )وهذا عينُ الكفرِ والإلحاد. و الحمدُ للهِ الَّذي فَضَّلَنا باتّباعِ أهلِ البيت، دونَ الأهواءِ الباطله)). (6)

 

 

 

 

مبحث پنجم: خداوند متعال با غير خود يکي نمي‏ شود. باطل بودن يکي شدنِ خداوند با ديگري بديهي است، زيرا قابل  تصّور نيست که دو چيز، يک چيز شود. البته  جماعتي از صوفيان  سنّي با مطلب (عقليِ) بالا مخالفت کرده، نظر داده ‏اند که خداي متعال با بدن عارفان يکي مي‏ شود، حتّي بعضي از ايشان گفته ‏اند: خداي  متعال، خودِ وجود است، و هر موجودي خداست. و اين عين کفر و الحاد است.

 

 

و خدا را سپاس مي‏ گذاريم و شکر مي‏ کنيم، که به واسطه  پيروي از ائمه ‏ي طاهرين(علیهم السلام) (و قبول توحيد و حياني و قرآني)، ما را برتري بخشيد، که به افکار هوس آلود و باطل نگراييديم.

 

 

 

 

3 ـ ((أختَلَف الناسُ هُنا، فَذَهَبَ الأوائلُ إلي نفيِ المعادِ الجِسمانيّ و أطبَقَ الملّيُّون علَيه))(7).

 

 

 

ـ فيلسوفان باستان منکر معاد جسماني شدند، ليکن اهل اديان آسماني بر صحت و قبول آن اجماع دارند.

 

 

 

4 ـ بحث ... در اثبات معاد بدني است و مخالف اين مسئله فلاسفه  مي‏ باشند.(8)

 

 

 

5 ـ  ((فقَد ظَهَرَ مِن هذا أنّ هذين الدّليلينِ آتيانِ في حقِّ اللهِ تعالي، و هُما إن صَحّا، لَزِمَ خروجُ الواجبِ عن کونهِ قادراً... و يکون موجَباً ... و هذا هو الکافرُ الصّريح؛ إذِ الفارقُ بينَ الإسلامِ و الفلسفة، هو هذه المسأله))(9).

 

 

 

روشن گشت که اين دو دليل [نادرست که در پيش گفته  شده  است]، خداي متعال را نيز شامل خواهد گشت. و در صورتي  که درست باشند، لازم مي ‏آيد که خداوند، فاعل قادر (و مختار) نباشد، بلکه فاعل مجبور باشد... و اين صريحاً کفر است. زيرا فرق بين اسلام و فلسفه، در همين مسئله  است (يعني مختار بودن يا مجبور بودن  خداوند، که نتيجه ‏اش سلب اختيار از ذات  متعال است).

 

 

 

 

از تعبير ((إذ الفارقُ بينَ الاسلامِ والفلسفه ...))؛ خوب روشن است که علّامه  حلّي، برخي از مطالب (فلسفه) را به عنوان (کفر)، مقابل اسلام قرار داده  است، به قرينه ‏ي تعبير قبلي: ((هذا هو الکفرُ الصّريح))با اينکه خود يکي از فلسفه دانان و منطق نويسان بزرگ است. پس لازمه‏ ي  فلسفه‏ داني اين نيست، که آن مطالب را ـ که شامل درست و  نادرست است ـ با حقايق عاليه ‏ي وحياني خلط کنيم و مرزگذاري (تفکيک) را نپذيريم .(مطالبي که از نظر امثال علّامه حِلّي، از توحيد تا  کفر فاصله  دارند).

 

 

 

 

هم چنين، (مسئله‏ ي توحيد) مسئله ‏ي اصلي دين و فلسفه  الهي است. اين است که ما مي ‏گوييم، ذات مسائل فلسفي و عرفاني، در جنب ذات مباني وحياني، مقتضي تفکيک است. (10) و اين نظر نياز به استدلال ندارد.(11)

 

 

 

ما هر چه دليل بياوريم، و اقوال  بيدارگر نقل کنيم (بويژه  به آيات و روايات معتبر استناد بجوييم)، از باب (جدال به احسن) است، نه  نياز به استدلال و استشهاد ...

 

 

 

 

حاصــل نظــر

 

 

 

از آنچه از علامه ‏ي حلّي، که يکي از بزرگترين چهره ‏هاي شاخص و عالمان بزرگ تاريخ و (فقهاي فيلسوف) است ـ به عنوان نمونه ‏اي اندک ـ نقل کرديم، مطالبي مهم آشکار گشت:

 

 

 

1 ـ مخالف صريح ايشان با قِدم عالَم، که نظر فلسفي فلاسفه است، و اين که، معتقد به اين نگرش، کافر است، و در شما کافران محشور مي ‏شود.

 

 

 

2 ـ اين که (اعتقاد به وحدت وجود)، کفر و الحاد است. و از آراء  باطله است، و بر خلاف مذهب و مکتب اهل بيت(علیه السلام) است.

 

 

 

3 ـ اين که معاد جسماني عنصري از آيات قرآن کريم فهميده  مي ‏شود، از ضروريّات دين اسلام است. و روشن است که منکر ضروري دين چه حکمي دارد. نيز روشن است که مراد از معاد جسماني معاد عنصري ترابي [خاکي] است  نه جز آن؛ و در زمان علامه، معاد  جسماني صوري (مثالي)، مطرح نبود، و سه قرن بعد مطرح شد.(12)

 

 

 

 

4 ـ و با تتبّع در کتاب هاي فلسفي او، که در نقد مباني فلسفه  نوشته است، به رده اي استدلالي و نقدهاي علمي او بر داده ‏هاي فلسفي مي‏ توان ـ بتفصيل ‏ـ دست يافت و براي اثبات دوگانگي حقايق  الهي، با مفاهيم بشري، از نظر اين عالم جامعِ همه ‏ي اين علوم، چه  نيازي به بيان اين بينش؟

 

 

 

 

5ـ در سخنان علامه ‏ي حلّي، جمله‏ ي ((کلُّ موجودٍ هو الله تعالي)، لازمه‏ ي لا ينفکّ جمله ‏ي نخستين است، يعني ((إنّه تعالي نفسُ الوجود)).

 

 

 

نِحلَه ‏هايي ـ‏ چه فلسفي  و چه  عرفاني ـ که مي‏ گويند، خدا نفس وجود است، ناگزيرند که قائل شوند به سنخيّت (بلکه  عينيّت اطلاقي)، از جهت اصل حقيقت؛ زيرا حقيقت تشکيکي در همه ‏ي مصاديق تحقّق دارد،(13) چه مرتبه ‏ي قوي و چه مراتب ضعيف، مرتبه ‏ي شديد، وجود است، مرتبه ‏ي ضعيف نيز وجود است، و تفاوت  مراتب به حدود است، و حدود اعدامند، يعني عدم مرتبه ‏ي عالي، محقّق مرتبه ‏ي سافل است، در نظريّه ‏ي (تشکيک) ـ چنان که واضح است؛ ((و لا دخل للحدودِ في حقائقِ المراتبِ من حيثُ التّحقّق، إذ العدم لا شأنَ له)).

 

 

 

6 ـ و در اين امر فرقي نيست بين مسلک عرفا در مسئله‏ ي وجود، که قائل به (وحدت اطلاقي)‏اند (يعني «وجود را واحد شخصي مي‏ دانند، که وجود حق ـ عزّ و جلّ ـ باشد، و غير حق را به وجود مستعار و مجازي موجود مي‏ دانند نه به وجود حقيقي» و «تشکيک را در ظهورات مي ‏دانند نه در مظاهر»)، و مسلک فيلسوفان اصالت وجود که قائل به (وحدت تشکيکي) ‏اند، يعني وجود را واحد تشکيکي مي‏ دانند، زيرا چنان که  گفتيم فاصل مراتب تشکيک، حدّ و مرتبه‏ ي سافل است، يعني عدم  مرتبه ‏ي عالي. و اين چگونگي امري  عدمي است. و (معناي عدمي بودن حد، نه اين است که عدم حقيقي در وجود مداخله  دارد، زيرا عدم عدم است و شأني ندارد، بلکه يک خصوصيّت داخلي است که عقل از آن تعبير مي ‏کند به «فقدانُ السّافلِ لما في  العالي»يا به «ارتفاعُ حدِّ السّافلِ في العالي يا به : «إنّ العاليَ صِوفٌ بالنّسبه إلي السّافل»).

 

 

 

7ـ آري، در مُشَکَّک حقيقي، اختلاف مراتب مصاديق و مظاهر، اعتباري است، يعني ما به الاختلاف از سنخ ما به الاتّفاق است.

 

 

 

8 ـ وحدت سنخي را به (اشتراک معنوي وجود) تعبير مي‏ کنند. و در هر حال، محذورِ (سنخيّت) هست، ليکن بطلان (وحدت شخصي) واضح است. در اين جا سخن يکي از علماي بزرگ قرن اخير را که در تسلط بر مطالب فلسفه و عرفان نمونه بوده و مورد قبول همه است مي ‏آوريم، يعني مرحوم آيت الله، حاج سيّد ابوالحسن رفيعي  قزويني:

 

 

 

وحدت شخصي که مختار برخي متصوّفه  مي ‏باشد، با صريح شرع انور مغايرت کلّي داشته و مرجع آن به انکار واجب الوجود بالذّات و نفي مقام شامخ احديّت است. وحدت شخصي وجود بدين تعبير است که حضرت حق تعالي شخص واحد و منحصر به فرد در وجود بوده، و کثرات امکاني همه (خيالات) همان واجب الوجود مي ‏باشند؛ و در مثل مي ‏توان حضرت حق را به (دريا) تشبيه کرد و کثرات و ماهيّات اشياء موجود را به (امواج) آن، که به نظر بيننده، امواج دريا غير از درياست ولي در حقيقت همان  درياست، و به قول شاعر:(موجش خوانند و در حقيقت درياست).

 

 

 

اشکال وارد بر وحدت  شخصي وجود اين است که با اعتقاد بدان، بايد بيشتر مسائل و قواعد عقلي حکمت را به دور ريخته و آنها را از اعتبار علمي ساقط کنيم. و در مَثَل، عليّت حق تعالي، و معلوليّت ممکنات، و حاجت ممکن در وجود خود به واجب؛ و اساس خدا پرستي و بندگي را با اعتقاد بدين قسم از وحدت وجود بايد به کناري بگذاريم، و به علاوه منکر محسوسات و خواصّ و آثار و تباين ذاتي اشياء نيز بشويم. (14)

 

 

 

 

 

حال، فاضلاني که با افتخار از انکار (عليّت و معلوليّت) دم مي ‏زنند و آن را توحيد واقعي مي‏ دانند، با تصريحات  برخي  بزرگان، از جمله، سخن اين  مرد بزرگ و فنّي و متخصّص و صاحب مهارت تام، چه مي ‏کنند؟(15)

 

 

 

 

 

 

 

----------------------------

پي نوشت ها:

 

1- اين آقايان به کتابهايي که علّامه در نقص و ردّ فلسفه نوشته است، نيز توجه نکرده ‏اند. اينها همه از بي ‏دقتي است، و کار علمي نکردن، و عزم را به نقد نويسي ـ هرگونه که شد ـ جزم کردن..

2-«شرح تجريد»، ص 414

3- «شرح تجريد»،ص 176

4- «أجوبةُ المسائل المُهَنّائيَّه» - علّامه حلّي ، ص 89، مطبعه خيّام (قم)

5- اين ـ از جمله ـ نظر جناب محي الدّين است، که در کتاب «فتوحات» (ج،ص 459) مي ‏فرمايد:«سبحانَ مَن أظهَرَ الأشياءَ و هو عينُها». و در «فصّ هاروني» نيز مي ‏فرمايد: ((... فإنّ العارفَ من يَرَي الحقَّ في کُلِّ شيءٍ، بَل عَينَ کُلِّ شيءٍ ...)) اين نظر از «اتحاد» گذشته و به «عينّيت» قائل شده است؛ که کسي در حدّ علامه رفيع قزويني نيز، در ((مجموعه مقالات))، آن را کفر محض شمرده است. سخن ايشان خواهد آمد،شماره (33).

6- «نهج الحقّ و کشف الصّدق»، ص 57، با تعليقات عين الله حسن أموري.

7- «کشف المراد»، مبحث معاد

8- «نهج المسترشدين»9، علامه حلّي، ص 78

9- « نهج الحق ...»، ص 125

10و11- يکي از فلسفه‏ دانان و ناقدان تفکيک خود مي ‏گويد: (... کمتر کسي را مي ‏شناسيم که با خلط و با در هم آميختن ميان تعليمات پيامبران و علوم بشري نظر مساعد و موافق داشته باشد. به اين ترتيب، تفکيک به معني جدا کردن ميان وحي الهي و دانش هاي بشري، مورد انکار هيچ يک از انديشمندان اسلامي نبوده، و از قرون اوليّه اسلام نيز مورد توجّه قرار گرفته است).? (ماجراي فکر فلسفي در جهان اسلام)- دکتر غلام حسين ابراهيمي ديناني، ج 3 ، ص 412 ، انتشارات طرح نو، تهران (1379).

در اينجا فقط اشاره مي‏ کنيم، که آيا مکتب تفکيک ـ در اصل ـ جز همين سخن را مي ‏گويد، که علوم الهي انبيايي، با علوم بشري خطا بردار خلط نشود. و اکنون آيا نشده است؟ يک مراجعه ‏ي گذرا به کتاب (فتوحات مکيه) و کتاب (اسفار اربعه)، نشان مي‏ دهد که خلط شده است، و چه خلطي. آيا ((وَتَرَي الجِبالَ تَحسَبُها جامدةً ....)) را، همان (حرکت جوهري) دانستن جز همين خلط خارج از عقل و هنجار است؟ گوساله سامري را ـ العياذ بالله تعالي ـ عين خدا دانستن، جزء همين خلطها و تضييع هاست؟ وإلي ألفِ مثال!....

12- مي توان ـ بنابر نظر معتقدين به مشرب جناب ملاصدرا ـ گفت مسلمين 10 قرن بعد از نزول قرآن و آمدن اسلام، داراي معاد درستي شدند، تا قبل از ايشان همه معادها بر باد بود ـ العياذ بالله تعالي ـ.

13- و از همين جاست که (وحدت تشکيکي) را (وحدت سنخي) نيز ناميده اند.

14- (مجموعه رسائل و مقالات فلسفي)، مقدمه، ص 42

15- نيز از اين تعبير ايشان:

(بايد بيشتر مسائل و قواعد عقلي حکمت را به دور ريخته...)، به خوبي و به صراحت استفاده مي‏ شود، که مطالب عرفاني قابل استدلال عقلي نيست، و استدلال عقلي بر اين سنخ مطالب، مغالطه است و مصادره بر مطلوب. نيز مخالفت با اين گونه مطالب، عين پيروي از عقل است، نه مخالفت با عقل.

 

 


 

 

***

 

ضرورت طرح مباحث نقد فلسفه و عرفان

 

 

 سيد جعفر موسوي اصفهاني

 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

 

 

 

مقاله‏ ي حاضر اثر فاضل محترم حضرت حجت الاسلام و المسلمین حاج سید جعفر موسوی نوه ی پسری مرجع فقید و اعلای شیعه آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (قدس سره) می باشد که در جواب بند 7 نامه ی آیت الله سبحانی به مجله ی نورالصادق (علیه السلام) مرقوم فرموده اند. آیت الله سبحانی فرموده اند که ضرورتی برای طرح مباحث نقد فلسفه و عرفان دیده نمی شود، آنچه مهم است و ضرورت دارد مبارزه ی با وهابیت است. 

 

 

 

 

چکيده:

 

                        

                                                       

 

 

در اين مقاله به ضرورت نقد فلسفه اشاره و به بيان موهوماتي از کتب فلاسفه پرداخته شده  است و اجمالاً تضاد هايي که در بحث مبدأ و معاد ميان شرع و فلسفه وجود دارد يادآوري شده و آنگاه حفظ دین از اين آفت ها را ضروري دانسته  و پيروي از فلاسفه، دوري از دين و شرع و معصومين شمرده شده است. به طور خلاصه جناب استاد موسوي در جواب آيت الله سبحاني فرمودند:اگر بيان احکام شرع در فروع دين که فقها و مجتهدين به آن مشغولند ضروري است به طور مسلم و اولويت تبيين اصول عقايد حقه ‏ي اسلامي ضروري ‏تر است.   

                                                                                                              

 

 

 

 

 

 

 

 ضرورت طرح مباحث نقد فلسفه و عرفان

 

 

 

از آن جا که براي بعضي ممکن است اين سؤال طرح شود که:

 

در زمان حاضر چه ضرورتي براي مباحث نقد فلسفه و عرفان وجود‏ دارد؟ که موضوع  اصلي اين مجله و مقالات ما مي ‏باشد. بر آن ‏شديم که مطالبي خلاصه پيرامون پاسخ اين سؤال و تبيين اين ضرورت داشته  ‏باشيم. اميدواريم اهل فضل محترم با دقت و انصاف اين گفتار را مطالعه و نويسنده  را از ارشاد خود بي ‏نصيب نگذارند.

 

 

 

 

اعتقاد جازم و مستدل ما و بسياري از اهل علم منصف اين است:

 

 

 

اصول و مباني کلي عقيدتي که در فلسفه و عرفان پيرامون مبدأ و معاد ذکر شده  موهوماتي بيش نيست که گذشته از مخالفتش با وجدان و عقل سليم تضاد قطعي با معارف و حياني که در شريعت  مقدسه  اسلام ـ قرآن و روايات معتبره  معصومين(علیه السلام) ـ بلکه ساير اديان آسماني  ذکر شده  دارد.

 

 

 

 

 

 اين موضوع  همانطور که اهل فضل منصف مي‏ دانند از مسلّمات نزد عمده ‏ي فقهاء و محدثين جليل ‏القدر شيعه در طول تاريخ  بوده و هست. بسياري از مقالاتي که در اين مجله (1) و ساير مکتوبات مربوطه درج شده و مي ‏شود گوياي  همين  حقيقت است.

 

 

خوانندگان اهل فضل که احياناً دچار ترديد در اين  موضوع هستند اگر کمي دقت و انصاف داشته  باشند خود به خوبي مي‏ توانند با تطبيق  مطالب و مباحث فلسفي و عرفاني ـ خصوصاً اسفار ملاصدرا و فصوص ابن عربي ـ با آيات و روايات  معتبره و عقل و  وجدان سليم به اين حقيقت برسند.

 

 

 

به اعتقاد ما بسياري از اهل علم و فضل به اين حقيقت رسيده ‏اند اما جرأت اظهار آن را به جهاتي از جمله: مخالفت آن با گفتار و عقيده  معروفين به بزرگي و نبوغ و نيز خود کم ‏بيني و مرعوبيت و حمل به صحت و تأويل و توجيه بي ‏مورد در مورد گفتار واضح البطلان فلاسفه وعرفا، ندارند.

 

 

 

 

ما فلاسفه و عرفا را راهزنان واقعي راه خدا و انبياء و ائمه هدي(علیهم السلام) و عقل و وجدان سليم بشر مي‏ دانيم چرا که تضاد قطعي ميان اين دو راه  را به خوبي  وجدان نموده ‏ايم.

چه بسا ضربه و صدمه ‏اي که دين و بشريت از طريق فلسفه و عرفان به نام عقل و کشف و شهود و ... خورده  از هيچ جاي ديگري نخورده  باشد.

 

 

 

 

 

از آنجا که بناي گفتار بر اختصار است و تفصيل مطالب بحمدالله در جاي خود به خوبي ذکرشده در اينجا ما به عنوان نمونه به چند مورد از موارد انحراف فلسفه و عرفان به صورت فهرست ‏وار اشاره کرده  و تفصيل و تحقيق و منابع سخنان آنها را به محل خود که در مقالات اين مجله  و ساير منابع مربوط ذکر شده ارجاع مي‏ دهيم.

 

 

 

 حقيقت خداي تعالي در نزد اهل فلسفه و عرفان همان حقيقت وجود است درحاليکه اين معنا را نه عقل سليم تأييد مي‏ کند و نه درشرع مقدس چنين مطلبي ذکر شده  است.

 

 

 

 

 اهل فلسفه  مي‏ گويند: اراده‏ ي خداي تعالي از صفات ذات الهي  بوده  و اراده چيزي جز علم خداوند نيست. در حاليکه مسلّم در قرآن و روايات آن است که اراده خدا از صفات فعلي خداست و ربطي به علم الهي  ندارد.

 

 

 

 

 اهل فلسفه و عرفان مي ‏گويند: درعالم هستي غير از خداي تعالي که همان حقيقت و عين وجود است چيز ديگري نيست و مخلوقات تجلّي و اطوار و ظهورات ذات خداوند هستند در حاليکه وجدان و شرع دوئيت و جدايي خالق و مخلوق را به خوبي از يکديگر مي‏ فهمد و بيان مي ‏کند.

 

 

 

 

 اهل فلسفه رابطه بين ذات خدا و مخلوق را همچون رابطه علّت تامه و معلول دانسته در حاليکه از صريح  شرع  مقدس استفاده  مي‏ شود: خالقيت خداي تعالي بذاته نيست بلکه خداوند به واسطه ‏ي مشيت و اراده ‏ي خود مخلوقات را آفريده  است.

 

 

 

 

 فلاسفه مي ‏گويند: مخلوقات همانند خداي تعالي قديم زماني و ازلي است در حاليکه  صريح شرع مقدس حدوث زماني مخلوق را بيان مي ‏کند.

 

 

 

 

 فلاسفه قائل به سنخيّت ميان خالق و مخلوق مي ‏باشند زيرا ميان علت (خالق) و معلول (مخلوق) بايد سنخيت باشد در حاليکه صريح شرع  با تأکيد و تکرار عدم سنخيت قطعي ميان خالق و مخلوق را بيان مي‏ فرمايد چون عليّت به آن معنا که فلاسفه  مي‏ گويند  وجود ندارد.

 

 

 

 

 فلاسفه به واسطه  قاعده‏ ي الواحد قائل به وحدت مخلوق هستند و با موهومات و بافندگي ذهني و خيالي کثرت مخلوقات را ـ که بالوجدان درک مي‏ کنيم ـ توجيه مي‏ نمايند مثل اينکه به عقول عشره و ارباب انواع و مُثل افلاطونيه ـ که تخيلاتي بيش نيستندـ قائل شده ‏اند. در حاليکه کثرت مخلوقات از مسلمات وجداني و عقلائي و شرعي است.

 

 

 

 

 اهل فلسفه با جسارت تمام و بي‏ محابا پيرامون ذات وصفات الهي بحث مفصل مي‏ کنند در حاليکه عقل سليم و شرع قويم از تفکر در ذات وصفات الهي نهي مؤکد مي ‏نمايد.

 

 

 

 

9 ـ فلاسفه مي ‏گويند:  وجود مانند نور داراي مراتب شدت و ضعف است در حاليکه  وجداناً وجود به معني هستي در مقابل عدم به معني نيستي يک مرتبه و معني  بيشتر ندارد چرا که هر شيء ـ خالق يا مخلوق ـ يا هست و يا نيست حد وسطي در کار نيست در نتيجه همانطور که عدم مراتب ندارد وجود که در مقابل اوست بالوجدان مراتب ندارد. البته  معلوم باشد سخن در ارتباط با اصل معني  وجود است نه موجود آنچه که وصف  وجود را دارد.

 

 

 

 

10ـ ملاصدرا  و بسياري مانند او قائل به اصالت وجود و اعتباري بودن ماهيت هستند ـ به تفصيلي که در  محل خود ذکر گرديده است ـ در حاليکه اين سخن بالوجدان صحيح نيست و زير بناي اساسي بسياري از عقايد باطل و خطرناک فلاسفه  و عرفا همين توهم است.

 

 

 

 

11ـ فلاسفه  قائل به اتحاد عقل و عاقل و معقولند در حاليکه اين امر وجداناً و عقلاً باطل است.

 

 

تذکر:

 

همان ‏طور که قبلاً گفتيم بناء ما برتفصيل مطالب نيست بلکه غرض اشاره‏ اجمالي و فهرست ‏وار به رؤوس بعضي ‏مطالبي است که از انحرافات فلسفه و عرفان شمرده  مي ‏شود.

 

 

 

 

12ـ فلاسفه و عرفا پيرامون بسياري از موضوعات همچون: عقل، علم، روح و... سخنان موهوم و متضادي گفته ‏اند که نوعاً جز تخيلات و بافته ‏ي ذهني نيست و دليل عقلي واضح و مسلمي بر مدعاي خويش اقامه نکرده و بدون علم ادعاهاي واهي را به نام عقل و حکمت آن هم اسلامي و متعاليه طرح کرده ‏اند که نه عقل سليم و قاطع آنها را تأييد مي ‏کند و نه شرع مقدس بلکه در بسياري از موارد خلاف آن عقلاً و شرعاً ثابت است.

 

 

 

 

13ـ فلاسفه پيرامون بحث معاد همچون بسياري از مباحث ديگر بدون دليل عقلي واضح سخناني به هم بافته‏ اند که نه مورد تأييد عقل سليم است و نه شرع مقدس بلکه مخالف شرع مقدس است از جمله انکار معاد جسماني ـ که از شرع به خوبي استفاده مي‏ شود ـ هر چند ظاهراً مدعي اثبات معاد جسماني هستند.

 

 

 

به هر حال آن چه گفتيم  نمونه مختصري بود از ناگفته‏ ها و ناگفتني‏ ها به خوبي ضرورت طرح اينگونه مباحث و نقد مستدل و منصفانه اين موهومات و خرافات که متأسفانه به شدت در جامعه علمي حوزوي و دانشگاهي ما رواج پيدا کرده آن هم به نام فلسفه  و عرفان اسلامي، روشن مي‏ شود.

 

 

 

چه سخني و بحثي مهمتر از مطالبي که موجب حفظ و آفت‏ زدايي عقايد اساسي جامعه علمي از خرافات و مطالب غير معقول و مشروع مي ‏شود، وجود دارد؟ آيا هدف اساسي  از بعثت انبياء نجات بشر از خرافات عقيدتي ـ مثل مطالب فلسفي وعرفاني که نمونه ‏هايي از آن ذکر گرديد، نبوده است؟

 

 

اگر بيان احکام شرع در فروع دين که فقهاء و مجتهدين به آن مشغولند ضروري است به طور مسلم و اولويّت تبيين اصول عقايد حقه اسلامي ضروري ‏تر است. البته اين مهم  بايد با سعه صدر و اخلاق و ادب و دور از تنش و نزاع و تشنج صورت بگيرد چنان که التزام ما نيز به همين امر است و از طرف مقابل نيز همين انتظار هست. چنانکه رعايت انصاف و دوري از تعصب و تقليد و مرعوبيّت علمي است.

 

 

 

 ما بسيار متأسفيم که در جوّ و جامعه ‏اي زندگي مي ‏کنيم که در ميان اهل علم وفضل ـ از حوزه  ودانشگاه ـ مرعوبيّت و تقليد از بزرگان و خود باختگي در مباحث نظري و نيز عدم انصاف علمي و خلط مباحث علمي و تخصّصي با امور سياسي حزبي و جناحي و ... به  وفور مشاهده مي‏ شود.

 

 

اميدواريم اين فضا عوض شده و جرأت و شهامت منصفانه  و توأم با اخلاق علمي در نقد کلمات باطل ديگران ـ هرچند معروف به بزرگي و نبوغند ‏ـ صورت بگيرد. و نيز مباحث علمي و نظري با مباحث سياسي و حزبي و... خلط نشود تا در فضا و جوي آرام وسالم و آزاد اهل علم بتوانند حقائق را بررسي و تبيين کرده و با معارف وحياني و عقلاني واقعي ـ نه خيالي ـ آشنا و مروج آن باشند. در اينجا کلام خود را خطاب به کساني که خود را شيعه‏ ي اهل بيت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مي‏دانند با چند حديث از معصومين(علیهم السلام) زينت مي‏ بخشيم:

 

 

 

امام  باقر(علیه السلام): تمام آنچه که از ما نباشد باطل است.(2)

 

 

 

امام صادق(علیه السلام): دروغ مي‏ گويد کسي که تصور مي ‏کند ما را مي‏ شناسد ولي سراغ غير ما مي ‏رود. (3)

 

 

 

امام علي(علیه السلام): کسي که دينش را از زبان مردم (عادي و غير معصوم) بگيرد همان مردم او را گمراه مي‏ کنند و کسي که دينش را از کتاب خدا و سنت پيامبر(صل الله علیه وآله و سلم) بگيرد (محکم است به طوري که) کوه‏ ها اگر از جا کنده  شوند او ثابت قدم است.(4)

 

 

 

 

در خاتمه عرض مي ‏کنيم اولاً آن طور نيست که تمام اهل فلسفه و عرفان مطرود و مغضوب باشند چه بسا افرادي به واسطه ‏ي قصور و غفلت به دام ضلالت گرفتار شده  باشند و معذور باشند.

 

 

 

ثانياً مقصود ما از انحراف فلسفه و عرفان، عمده و اساس مطالب آنهاست نه همه ‏ي مطالب و در مورد هر مذهب و مکتب باطلي مطلب چنين است نمي‏ شود عقايد و افکار مکتبي و شخصي تماماً باطل باشد (نوعاً).

 

 

 

 

 

 

 

-------------------

پی نوشت ها: 

1- مجله ي تخصصي نورالصادق

2- وسايل جلد27 صفحه ي 130

3- وسايل جلد 27 صفحه129

4- وسايل جلد27 صفحه 132

 

 

خواندن 706 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 27 دی 1394 ساعت 10:43

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید