فصلنامه نور الصادق

سلسله درس های اخلاق و معارف

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله ی نورالصادق شماره 35 و 36

 

 

 


چکیده:

 


علامه فقیه حضرت آیت الله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی(ره) در این اثر گرانبار در ادامه ی تفسیر اجمالی سوره عصر ابتدا اشاره ای به مراتب خسران انسان ها می نماید آنگاه به نقش تقوا در امحاء سیئات می پردازد و در پایان عدم سلطنت شیطان بر متقین را توضیح می دهد.


نورالصادق دقت در مطالب اخلاقی این عارف واقعی را به خوانندگان عزیز توصیه می کند و به طور کلی آنانکه در راه تهذیب نفس و سلوک راهی جز قرآن و عترت را بر نمی تابند و از ابن عربی ها و مولوی ها و بالاتر از این ها و پایین تر از این ها بیزارند چونان علامه ی صافی(ره) کلامشان راه گشاست و از نور کلام اهل بیت علیهم السلام روشنایی می گیرد و روشنگری می کند.

 

 

 

 

سلسله درس های اخلاق و معارف [12]

 


«علامه ی فقیه آیت الله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی(ره)»

 

 

 

 

 

بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 


«وَ الْعَصْرِ*إِنَّ الْانسَانَ لَفِى خُسْر*إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقّ ِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبرِ» (1)

 

در مورد سوره ی «والعصر» عرض شد که تواصی به حق و تواصی به صبر دو شاخه از شاخه های عمل صالحند؛ از باب ذکر خاص بعد از عام.


در حقیقت، دو چیزـ ایمان و عمل صالح ـ انسان را سعادتمند می کند و اگر این دو نباشد، چه ایمان و عمل صالح هر دو نباشد یا ایمان منهای عمل صالح باشد و یا بالعکس، در هر سه صورت، همه در خسران و زیانند، البته با تفاوت مراتب.

 

 

مراتب خسران

 


آن انسان هایی که در خسرانند؛ بعضی هم در این دنیا و هم در آن عالم معذّبندـ عذاب هم اقسام و مراتب داردـ و بعضی هم هستند که اگر عذاب هم نشوند محرومیت هایی دارند که همان محرومیّت ها خسران آنهاست.

 


دسته ی دیگر هم کسانی هستند که اهل ایمان باشند، لکن عمل صالحی که موجب نجات آنها باشد را نداشته باشند، آنها هم در خسران هستند. مغبون هستند، و درآن عالم، انگشت ندامت به دهان می گیرند لکن عذاب ندارند.

 


این آیه ی شریفه، با این کوچکی، انسان ها را چهار گروه کرده و از بین آنها فقط به یک گروه که به مقام انسانیّت رسیده اند توجّه کرده است. عواملی که انسان را به سعادت می رساند، خلاصه شده است در ایمان و عمل صالح و بقیّه، عوامل انحطاط است.

 


گروهی که بین انسان ها سعادتمند هستند، امتیازاتی دارند. قرآن کریم و هم چنین اخبار و روایات مزایایی را برای اینها بیان کرده است و بیان این مزایا سرّ و رمزدارد. این آیاتی که مربوط به بهشت و جهنّم است برای همین است که روح خیر طلب را در انسان ها تقویت کند، روح را زنده کند، به آنها نشاط بدهد، از خمودی و جمودی بیرون بیاورد و روح تقوا را درآنها تقویت کند.

 

 

 

منفعت طلبی انسان

 


انسان فطرتاً روح جلب منافع و دفع ضرر را در خود دارد. هیچ انسانی فطرتاً به طرف کاری که به ضررش باشد نمی رود، لکن این روح باید تقویت شود.آیات بیّنات قرآنی، همین روح را تقویت می کند. بیان مزایای اهل ایمان و صلاح، سبب ایجاد انگیزه در آنها می شود، روحِ طلب در آنها تقویت می شود.

 

 

هیچ بشری نیست که خواهان کمال نباشد، کمال خودش را طالب است، منتهی با توجّه به اهمیت موضوع، طلب در او بیشتر می شود. روحِ طلب، تقویت می شود. تمام فعالیت ها و کوشش های او، در هر رشته و مطلبی، مرهون تمایلاتی است که در اوست. آن تمایلات است که انسان را به تحرّک وا می دارد و او را تشویق به رسیدن به هدفش می کند، تشویق می کند که خواسته هایش را دنبال کند. حیوان هم با انسان در این جهت مشترک است، این تمایلات دراوهم هست، البته نه به حد انسان. حبّ جاه و زیادت مال و امثال اینها در همه هست. همین حب شهوت و حب جاه و حب مال است که آنها را در مسابقه با اقران خودشان در ابعاد مختلف زندگی تشویق می کند. همین ها موجب تکامل در صنعت و تکنیک و هنر می شود و باید هم باشد. منتهی این تمایلات سه بُعد دارد؛ بُعد افراطی، بُعد تفریطی و بُعد اعتدال.

 

 


تفاوت انسان با حیوان

 


انسان با حیوان تفاوتش در این است که حیوان تمایلاتش را به هر صورتی که بتواند، به هر کیفیتی که باشد و توان آن را داشته باشد، پاسخ می دهد. وقتی حس گرسنگی در او پیدا می شود، آن حیوان از هر طریقی که بتواند خودش را سیر می کند. حساب نمی کند که این علف مال چه کسی است، آیا کسی احتیاج به این علف دارد یا نه؟ این حیوان عامل کنترل ندارد. عاملی در آن نیست که او را در پاسخ دادن به خواسته هایش محدود کند. این حیوان غرایزش را به هر صورتی که بتواند اشباع می کند، بر خلاف انسان.

 

 

انسان همان تمایلات حیوان را دارد و شاید تمایلاتش بیشتر هم باشد لکن تمام انسان ها، حتی آنهایی که پایبند به هیچ دینی هم نیستند، حتی یک فرد کمونیست که تمام اعتقادات را خرافات حساب می کند، همان هم آزادی مطلق برای خودش قائل نیست. یک عامل کنترل کننده در وجودش هست. یک معدل در او هست که تا حدودی او را تعدیل می کند. همان انسانی که هیچ اعتقادی به انبیاء و اولیاء ندارد، در ارضای غریزه ی جنسی، خود را محدود می کند و خیلی از اوقات با آن که می تواند پاسخ مثبت به خواسته هایش بدهد، خود داری می کند. با نهایت میل و رغبتی که دارد عقب نشینی می کند، چرا؟ چون که در وجودش عاملی است به نام عقل.

 

 


نیروی عقلی که این شخص دارد، حیوانات ندارند. این نیروی عقل باعث می شود که او یک موقعیت و حیثیت اجتماعی برای خودش قائل باشد و آن اقدام را دراین مورد منافی با موقعیت خودش بداند. روی این اصل، عقب نشینی می کند. این طور نیست که آزاد مطلق باشد.

 


این تمایلات در انسان هست و دو معدّل، دو عامل کنترل کننده دارد. این دو عامل؛ یکی درونی است؛ یکی برونی.

 

 

 

عقل یا کنترل کننده ی درونی

 

 

عامل درونی همین عقل است. این عقل یک موازینی برای خودش دارد که یک چیزهایی را قبیح حساب می کند و یک چیزهایی را حَسَن فرض می کند و با این موازین، تمایلات انسان را تعدیل می کند. اگر شرعی هم وجود نداشت این عقل به او می گفت که پاسخ دادن به تمایلات به صورت علی الاطلاق صحیح نیست. از بین این سه؛ یعنی افراط ، تفریط و اعتدال، قطع نظر از شرع، خودِ عقل راه اعتدال را انتخاب می کند و می گوید؛ افراط غلط است، تفریط هم غلط است. لذا در احادیث از این عامل درونی به «رسول باطن» تعبیر شده است؛ حجتِ باطن. (2)

 

 

 

وحی یا کنترل کننده ی بیرونی

 

 

یک عامل و معدلِ کنترل کننده ی برونی هم برای بشر هست و آن وحی الهی است؛ عامل وحی. وحی هم این تمایلات را تعدیل می کند. اصلاً هدف از وحی به انبیاء همین است که این تمایلات بشری از افراط و تفریط بیرون برود و در خطِ اعتدال قرار بگیرد. وحی یک دستوراتی به بشر می دهد که همه اش «خیر الامور اوسطها» است. حد وسط را مشخص می کند. آن مقداری که عقل نمی تواند حد وسط را تشخیص بدهد و قاصراست آن مقدار از طریق وحی برای انسان مشخص می شود و وحی راه افراط و تفریط را بیان می کند. بشر این گونه است که اگر به هیچ دینی پایبند نباشد، آن عامل کنترل کننده ی درونی برایش هست.
و این دو، با هم، بشر را به سعادت نهایی می رسانند. به کمال نهایی می رسانند. بشر را انسان واقعی می کنند. آن وقت انسان مزایایی انسانی پیدا می کند.

 

 

 

کمال جویی

 


یکی از آن تمایلات، کمال جویی است. حب کمال است. این به حد اعلا در بشر هست. منتهی این حبِ کمال، مراتب دارد. و باید آن مرتبه ی عالی را در انسان به وجود آورند تا به او حرکت بدهد. به او حرارت دهد. جهش پیدا کند و الا اگر آن مرتبه ی عالی را به او نشان ندهد، ممکن است یک راه باریکی را انتخاب کند و آهسته آهسته، مثل یک بچه ای که تاتی تاتی می کند، رو به کمال برود. تازه گاهی هم با پیدا شدن کمال اندک و این انگیزه ی کم، کمال جویی را از او می گیرد و حتی به قهقرا می رود و عقب گرد می کند. این مانع هست ولی از طرفی، در هیچ حیوانی، حب کمال، مثل انسان نیست. درحدیث هم هست که، «مَنْ كَانَ فِي نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ ».(3)


هر کس در حال انحطاط و عقب گرد است، مرگ برایش بهتر است. انحطاط، خلاف فطرت بشر است. انسان امکانات دارد، استعداد دارد تا آن به آن تکامل پیدا کند. سیر استکمالی بکند، چطور عقب گرد می کند؟ مرگ برایش بهتر است.

 

 

 

مرگِ بهتر از زندگی

 


در یکی از دعاهای صحیفه ی سجادیّه چنین آمده است:

 


«وَ عَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمُرِي بِذْلَه فِي طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْكَ قَبْلَ أَنْ يَسْبِقَ مَقْتُكَ إِلَيَّ، أَوْ يَسْتَحْكِمَ غَضَبُكَ عَلَيَّ »(4)

 

خدایا تا مادامی که من عمرم را صرف در عبادت تو می کنم به من عمر بده.

 

 

 

چون عاملی که انسان را تکامل می دهد اطاعت و بندگی است. فقط با بندگی خدا انسان به کمال می رسد. این عمر باید صرف بندگی خدا بشود. اگر صرف در اطاعت شد، انسان را اوج می دهد و الا یا وقوف است یا انحطاط. در همین عالم، انسان هر کاری کرد، کرد. اگر انسان در این عالم به کمال نرسید دیگرمطلب تمام شده؛ مثل میوه ی نرسیده، وقتی از درخت جدا شد دیگر نمی شود به درخت پیوندش زد. آن عالَم وقت نتیجه گیری است. اینجا، کشت است و آنجا، درو.

 

 

«خدایا! اگر عمرم در اطاعت تو صرف می شود، عمرم را طولانی کن و اگر پیروی از شیطان می کنم مرگم را برسان، پیش از اینکه غضب تو بر من محکم بشود». عمر این طوری فایده ندارد. انسان دو روزش نباید مساوی باشد، اگر بود وقوف است: «مغبونُ من ساوی یوماه»(5)، «من كان ماضیه خیراً مِن آتیه فهو ملعون».(6)

 


انسان نباید درجا بزند. باید تکامل پیدا کند. اگر گذشته ی انسان بهتر از آینده اش باشد، این عقب گرد است و این انسان ملعون است.

 

 


بزرگترین مصیبت

 


حدیثی دیگر، بزرگترین مصیبت را مصیبت رضای به وضعیت فعلی حساب کرده است. انسان نباید به وضع فعلی خود راضی باشد؛ یعنی این خواست فطری انسان است که می خواهد آن به آن سیراستکمالی داشته باشد، نه درجا بزند و نه عقب گرد. حدیث است که:

 

 


«لَا مُصِيبَةَ كَاسْتِهَانَتِكَ بِالذَّنْبِ وَ رِضَاكَ بِالْحَالَةِ الَّتِي أَنْتَ عَلَيْهَا»؛(7)

 

مصیبتی مثل این مصیبت نیست که انسان گناه را کوچک حساب کند.

 

 

گناه مخالف خداست. چه گناهی بالاتر از این. لذا بعضی از علماء تقسیم گناه صغیره و کبیره را منکر شده و گفته اند گناه صغیره نداریم، همه گناهان کبیره اند. بعضی گناهان نسبت به بعضی کوچک تر است؛ مثلاً ـ نعوذ بالله ـ کذب به خدا و رسول با دروغ معمولی خیلی فرق می کند، ولی هر دو گناه، بزرگ است؛ چون مخالفت خدای بزرگ است. هر دو، عامل انحطاط بشر است. انسان را عقب گرد می دهد، نمی گذارد تکامل پیدا کند. و این برای بشر عامل انحطاط است.


مصیبتی بالاتر از این نیست که این بشری که امکانات و استعداد تکامل دارد، عقب گرد بکند.

 

وقوف هم عامل انحطاط است. نباید انسان به وضع موجود راضی باشد، اگر باشد از مرکز فطرت خارج شده است. انسان به حسب فطرت می خواهد جلو برود و تکامل پیدا کند.


پس باید روح استکمالی در انسان قوی باشد، روحِ طلبِ کمال لحظه به لحظه در او قوی بشود؛ یعنی همین طور که می گویند «المؤمن سیّار، المؤمن طیّار» (8) آن به آن اوج بگیرد و سیر استکمالی بکند.

 

 

 

آیات تقوا

 


دویست و پنجاه آیه در مورد تقوا داریم و شاید آیاتی که درباره ی ایمان و عمل صالح است بیشتر باشد. همه ی این آیات قرآنی پیرامون تکامل است و مزایای این گروه را بیان می کند؛ این که چه امتیازی در این عالم دارند و چه امتیازی درآن عالم. قرآن اینها را بیان کرده تا روح تقوایی انسان قوی شود، میل تقوا در او بیشتر شود، تا خودش را اهل ایمان و عمل صالح قرار دهد. وقتی توجه به این مزایا نداشته باشد انگیزه اش برای انجام عمل صالح کم می شود. همه ی این آیات را نمی شود بیان کرد. ولی هر مقداری را که امکان بود به عرض آقایان می رسانم.

 

 

 

نقش تقوا در امحاء سیئات

 

 

«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتَابِ ءَامَنُواْ وَ اتَّقَوْاْ لَكَفَّرْنَا عَنهُمْ سَيَّاتهِمْ وَ لَأَدْخَلْنَاهُمْ جَنَّاتِ النَّعِيمِ» (9)


اگر اهل کتاب ـ یهود، نصارا و مجوس بنابراین که آنهاهم اهل کتاب باشند ـ اهل ایمان و تقوا شوند، هر عمل بدی داشته باشند، پرونده ی سیّئاتشان را سانسور می کنیم و روی همه ی اعمالشان سرپوش می گذاریم. اگر دست از کفرشان و برنامه های قبلی شان بردارند و بیایند در صراط اسلام، ما از گذشته ی ایشان صرف نظر می کنیم. تکفیر، سرپوش گذاشتن است. داخل بهشتشان می بریم، حتی اگر پنجاه سال هم در کفر بوده باشند.


تقوا این چنین است. «ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است»، هر وقت که این یهودی یا مسیحی برگردد، اعمال قبلش نادیده گرفته می شود ـ هر قدر هم که سوء سابقه داشته باشدـ این امتیاز عباد صالحین است. این از همان مصادیق «وَ مَن يُطِعِ الله وَ الرَّسُولَ فَأُوْلَئكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ الله عَلَيهِم مِّنَ النَّبِيِّنَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشهَّدَاءِ وَ الصَّالِحِينَ »(10) است. اینها مثل کسانی هستند که از اول، مؤمن متقی بوده اند. این گونه افراد حتماً به بهشت می روند؛ البته بهشت درجاتی دارد.

 

 


تقوی و نزول برکات

 


«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى ءَامَنُواْ وَ اتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيهِم بَرَكَاتٍ مِّنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ لَكِن كَذَّبُواْ فَأَخَذْنَاهُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ»(11)

 


اگر اهل شهرها اهل ایمان و تقوا بشوند، ابواب برکات آسمان و زمین را بر روی آنها می گشاییم؛ یعنی زمین برکاتش را برای آنها بیرون می سازد،آسمان برکاتش را نازل خواهد کرد. ((لَكِن كَذَّبُواْ)) ولی تکذیب کردند، خلاف تقوا عمل کردند، برنامه های دینی را پشت سر انداختند و به واسطه ی همین تکذیب خود را از این مزیّت محروم ساختند.


حدیث داریم که زمین فقط درزمان ظهورحضرت حجّت علیه السلام چیزی را ذخیره نمی کند(12) و هر آنچه استعداد دارد را ظاهر می نماید. درختان به حدی که بالاتر از آن تصور نمی شود میوه و ثمره می دهند؛ چون آن وقت همه ی انسان ها اهل ایمان و عمل صالح می شوند.

 

 

«وَ مَا أَصَبَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَيْدِيكمُ ْ».(13)


این بلاها، همه برای همین خلاف هاست. مال رفتار و کردار خودمان است. زمان حضرت، دیگر بلا نیست، همه رحمت است، وسعت است، برکت است.

 

 

 

تذکّر و دوری از گناه برای متّقین

 

 

«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسهُّمْ طَئفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»(14)

 

 

یکی دیگر از مزایای اهل تقوا این است که متّقی، روی برنامه های تقوایی که داشته است، یک روحیه ای دارد که در هر اموری که برای روح و جسمش ناپسند باشد، فوری به یاد خدا می افتد و به مجرد این که به یاد خدا افتاد، خدا به او بینش می دهد و آن مکروه را از او دفع می کند. آن ناملایم را که به او وارد شده ازاو دفع می کند. شیطان سراغ همه می آید ولی یک عده هستند که نزد آنها نمی آیند یا می آید ولی حنایش نزد آنها رنگ ندارد.

 


این خودش یک نکته ای است که استعاذه برای همه مستحب است؛ قبل از خواندن قرآن و غیر آن. استعاذه؛ یعنی پناه بردن به خدا از شر شیطان، خدا فرموده است:

 


«إِنَّ الشَّيْطَنَ لِلْانسَانِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ»(15)

 


اگر پناهندگی واقعیت داشته باشد؛ یعنی راستی انسان آن ضمیر و سرّ و باطنش به این چند مطلب معتقد باشد و از خدا بخواهد که او را از شرّ شیطان حفظ کند، حفظ خواهد کرد.

 

 

اول: بداند که شیطان با او عداوت دارد و سراغش می آید و اذیتش می کند.

 


دوم: بداند که خدای متعال عالم است، قادر است و می تواند این دشمن به این بزرگی را ازاو دفع کند. متوجه باشد که خدا حاضر و ناظر است و از خدا بخواهد؛ چون خدای متعال وعده داده است که اگر کسی از خدا خواست شیطان را از او دفع کند، دفع می کند. این معنا اگر واقعاً در وجود انسان تحقق پیدا کرد، خدا دست گیری می کند.


اگر مثلاً گرگی در بیابانی به شما حمله کند و یک نفر پهلوان که می تواند با یک مشت این گرگ را نابود کند آنجا باشد و شما واقعاً در دامان آن قهرمان بیفتی و بگویی: دستم به دامانت! کمکم کن! آن بشر معمولی به شما کمک می کند؛ چون عجز شما را دیده است. اگر خود شما می توانستید که دفع می کردید. حال، این هم که یک بشر معمولی است عجز شما را می بیند، قدرت هم دارد. چرا کمکتان نکند؟

 

 

 

عدم سلطنت شیطان بر متّقین

 


شیطان بر انبیاء و اولیای معصومین سلطنت ندارد. ازهمان ابتدای امر، خودش این عده را استثنا کرد:


«وَ لَأُغْوِيَنهُّمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنهُمُ الْمُخْلَصِينَ»(16)

 


این منافات با استعاذه ی اینها ندارد؛ یعنی استعاذه ی حقیقی از اینها صادر می شود و به خاطر همین استعاذه ی حقیقی آنهاست که شیطان نمی تواند به اینها تسلط پیدا کند. اکثر آنها همیشه در حال استعاذه هستند. استعاذه ی اینها، استعاذه ی واقعی و حقیقی است نه استعاذه ی ما. استعاذه ی ما نوعاً لقلقه ی لسان است، بی توجه هستیم، اما چون استعاذه ی آنها حقیقی است به آنها عصمت داده شده است و همان استعاذه ی حقیقشان موجب شده که خداوند آنها را از شر شیطان حفظ کند:

 


«إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْاْ إِذَا مَسهُّمْ طَئفٌ مِّنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُواْ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» (17)

 

 

اهل تقوا این طورند که وقتی طائفی(18) از جنس شیطان سراغ آنها آمد در قلبشان وسوسه می کند، خوب را بد جلوه می دهد و بد را خوب، تزیین می کند، در قلوب غیر اهل تقوا هم نفوذ می کند و کار خودش را انجام می دهد. غیر اهل تقوا به یاد خدا نمی افتند، اما اهل تقوا می فهمند و به یاد خدا می افتند، و به مجرد اینکه به یاد خدا افتادند، خدا می فرماید: «فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»؛ یعنی به مجرد اینکه به یاد خدا افتادند بینش پیدا می کنند. حدیث تفسیر کرده است «إِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» را به «فیبْصِرُونَ». (19)

 

 

دیگر شیطان به خاطر این بینشی که پیدا می کنند، نمی تواند درآنها نفوذ کند و اینها عمل به امر شیطان نمی کنند.

 

 

«وَ إِخْوَانُهُمْ يَمُدُّونهُمْ فىِ الْغَىّ ِ ثُمَّ لَا يُقْصِرُونَ»(20) برادران این شیطان همان غیر اهل تقوا هستند:«إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كاَنُواْ إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ»(21)؛ مبذّرین یکی از شیاطین هستند، چون اهل تقوا نیستند به یاد خدا نمی افتند. فلا یقصّرون؛ یا این که شیاطین کوتاه نمی آیند و همین طور این برنامه ی وسوسه را ادامه می دهند تا این که آنها گناهان را انجام بدهند.

 

 

بالاخره این مطلب از این آیه استفاده می شود که یکی از مزایای اهل تقوا همین است که وقتی شیطان به سراغ آنها رفت، نمی تواند در قلبشان نفوذ کند. این خصوصیت و امتیاز از آن اهل تقواست و دیگران این امتیاز را ندارند.
حدیث است که هر کسی که حس استکمال در وجودش هست، برنامه ای دارد و در رأس آن برنامه ولایت کلیه ی الهیه است.

 

 

از حضرت رضا علیه السلام نقل شده، از آباء گرامیش، از امیرمؤمنان علیه السلام، از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:

 


«مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَلْقَى الله وَ قَدْ كَمُلَ إِيمَانُهُ وَ حَسُنَ إِسْلَامُهُ فَلْيُوَالِ الْحُجَّةَ صَاحِبَ الزَّمَانِ الْقَائِمَ الْمُنْتَظَرَ»(22)؛

 

 

یعنی هر کس خواهان کمال بود ـ که همه این طورند، یعنی بشری نداریم که کمال خودش را نخواهد ـ هر کسی می خواهد با ایمان کامل و اسلام نیکو و خدا پسند، خدا را ملاقات کند خودش را تحت ولایت کلیه ی الهّیه قرار دهد. باید تحت رهبری حضرت حجّت، ولّی الله الاعظم، باشد. باید امام زمان را دوست داشته باشد. باید پیروی از امام زمان بکند. بدون این، ناقص و نارس از دنیا رفته است؛ یعنی تمام این برنامه های تقوایی و عمل صالح، رکن رکینش همین است که با ولایت باشد و از مجرای ولایت کلیه ی الهیّه باشد و الا هیچ و پوچ است. آیه ی شریفه می فرماید:

 


«يَأَيهَّا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَ إِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ».(23)

 

 

اگر ابلاغ ولایت نکردی زحمات بیست و سه ساله هیچ است. انگار نه انگار.

 

 

 

«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتىِ»(24)

 

 

وقتی تبلیغ امر ولایت شد، دین به حد کمال رسید، قبلاً دین کامل نبود. در برنامه های زندگی، وقتی از صفر شروع می کنید، اگر از این مجرا و مسیر، یعنی مسیر حق و صراط حق حرکت کنید، زودتر به مقصد می رسید و مطمئن از انحراف هستید.

 

 

 


---------------------
پی نوشت ها:


1- عصر: 1-3؛ سوگند به عصر، که واقعاً انسان دستخوش زیان است؛ مگر کسانی که گرویده و کارهای شایسته کرده و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایی توصیه کرده اند.
2- بسنجید: کافی 1/ 16، به نقل از موسی بن جعفر علیه السلام:«یا هشام! ِيَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ علیهم السلام وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُول ».
3- الفقیه 4/ 381، مستدرک 12/ 151، بحارالانوار 67/ 64.
4- بحار الانوار70/ 61،صحیفه سجادیه/92(دعای 20).
5- بسنجید: «من لا یحضره الفقیه»4/ 381، امالی طوسی/434، بحارالانوار 68/ 181،«من اعتدل یوماه فهو مغبون».
6- ارشاد القلوب/ 87.
7- تحت العقول/ 286، بحار الانوار 75/ 165.
8- بسنجید: شرح نهج البلاغه 11/ 73:«قال ابویزید: العارف طیّار و الزاهد سیّار»
9- مائده: 65؛ و اگراهل کتاب ایمان آورده و پرهیز کاری کرده بودند، قطعا گناهانشان را می زدودیم و آنان را به بوستان های پر نعمت در می آوردیم.
10- نساء : 69؛ و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمرۀ کسانی خواهند بود که خدا ایشان را گرامی داشته یعنی با پیامبران و راستان و شهیدان و شایستگانند.
11- اعراف: 96؛و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعاً برکاتی از آسمان و زمین برایشان می گشودیم، ولی تکذیب کردند؛ پس به [ کیفر] دستاوردشان [گریبان] آنان را گرفتیم.
12- بسنجید: تهذیب 4/ 147
13- شوری:30؛ هر[گونه] مصیبتی به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست.
14- اعراف:201؛در حقیقت، کسانی که از [خدا] پروا دارند، چون وسوسه ای از جانب شیطان بدیشان رسد [خدا را] به یاد آورند و به ناگاه بینا شوند.
15- یوسف: 5؛ زیرا شیطان برای آدمی دشمنی آشکار است.
16- حجر: 39 و 40؛ همه را گمراه خواهم ساخت. مگر بندگان خالص شده ی تو از میان آنان را.
17- اعراف: 201؛ در حقیقت، کسانی که از [خدا] پروا دارند، چون وسوسه ای از جانب شیطان بدیشان رسد [خدا را] به یاد آورند و به ناگاه بینا شوند.
18- طائف یعنی طواف کننده. شاید معنایش این باشد که شیطان دور دل های مؤمنین می گردد و هدفش این است که نفوذ بکند. (مؤلف)
19- بسنجید کافی 2/ 434؛ «عن أبی عبد الله علیه السلام قال سألته عن قول الله عز و وجل« اذا مسّهم طائف...مبصرون» قال: هو العبد یهمُ بالذنب ثم یتذکر فیُمسِک فذلک قوله تذکروا فاذا هم مبصرون».

20- اعراف:202؛ و یارانشان آنان را به گمراهی می کشانند و کوتاهی نمی کنند.
21- اسراء: 27؛ چرا که اسراف کاران برادران شیطانهایند.
22- بحارالانوار 27/ 107.
23- مائده: 67؛ ای پیامبر،آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، ابلاغ کن؛ و اگر نکنی پیامش را نرسانده ای.
24- مائده: 3؛ امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم.

خواندن 187 دفعه
آخرین ویرایش در سه شنبه, 08 تیر 1395 ساعت 09:41

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید