فصلنامه نور الصادق

کتاب تشویق السالکین وطُرق إلی الله

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 21 -22

 

 

 

 

 

 

کتاب تشویق السالکین وطُرق إلی الله


آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

 

 

 

 

 


در این جا مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی در پاسخ به این سؤال که: آیا مرحوم مجلسی اول کتابی به نام تشویق السالکین داشته است یا این کتاب را به این بزرگوار نسبت داده اند، به شدت صحت این نسبت را به مرحوم مجلسی ردّ می کنند و آن را قطـــعی البطلان می دانند و ادلــه ی عـــالمـــانه و خــدشــه ناپذیر خـــود را نیز ارائه می دهـــند و درپــایــان می فرمایند این رساله از هر کس باشد به واسطه ی این که متضمن تأیید صوفیه و افرادی است که فساد عقیده آنها مسلم است از طریقه ی حقه ی اثنا عشریه و علما ی اعلام شیعه خارج و منحرف است.

 

 

 

 

 

 

 

• انتساب کتاب تشویق السالکین به مجلسی اول (قدّس سره)


• الطرق إلی الله بعدد أنفاس الخلائق

 

 

 

 


• آیا مرحوم مجلسی کتابی به نام «تشویق السالکین» داشته است، یا این کتاب را به این بزرگوار نسبت داده اند؟

 

 

 

 

جواب: صحت این نسبت به مثل عالم جلیل، آخوند «ملاّ محمد تقی» (مجلسی اول)، بسیار بعید، بلکه قطعی البطلان است.
این رساله مشتمل بر مطالبی است که به اجماع اعاظم علما و محدثین شیعه و اسلام شناسان و متخصصان اصول و مبانی مذهب تشیع، مانند فرزند عالیقدر ایشان، نابغه ی بزرگ و مفخّر عالم علم و اسلام، علامه مجلسی (ره) آن مطالب، مردود و باطل است؛

 

 

 

 

از جمله:

 

 


1ـ تفسیر به رأی «الا لیعبدون»(1) به (أی لیعرفون) است.

 

 

 

2ـ تصدیق صحت سلاسل و طرق صوفیه و تجلیل از مثل: «ملای رومی»، «علاء الدوله سمنانی»، «بایزید بسطامی»، «ابن عربی»، «عطّار»، «صوفیه ی نوربخشیّه» و... است که هرکس بخواهد تا حدودی از حال آن ها آگاه شود می تواند به کتبی مثل: «حدیقة الشّیعه» مرحوم مقدس اردبیلی (ره)، «خیراتیّه»، «فضایح الصوفیه» و کتاب جدید التألیف «عرفان و تصوف» و کتب دیگر رجوع نماید.

 

 


3ـ تصویب خانقاه و بدعت خرقه پوشی است که پسر بزرگوار آن پدر، در رأس بزرگانی است که با صراحت آن افراد را اهل باطل و گمراه، و این اعمال را بدعت و ضلالت می داند.

 

 


ما که در شمار اصحاب ائمه (علیهم السلام) امثال: «محمد بن مسلم»، «ابان بن تغلب»، «زراره بن اعین» و صدها شخصیت دیگر که بلاواسطه در مکتب آن بزرگواران پرورش یافته و به مقامات بلند علمی و عملی نائل شده اند و در شاگردان بلند پایه آن ها از عصر غیبت و کلینی و عصر صدوق و شیخ مفید و سیدین و شیخ طوسی تا عصر مجلسی و عصر صاحب جواهر و شیخ انصاری و آیت الله بروجردی و عصر حاضر، احدی از علماء و حاملان علوم و معارف اهل بیت (علیهم السلام) را در این سلاسل و طریقه ها نمی بینیم، چگونه می توان باور کرد که شخصی مثل «مجلسی» ـ اول شارح «من لایحضره الفقیه» به فارسی و به عربی ـ از افرادی که در این رساله نامبرده شده اند، تجلیل کند.

 

 

 


علامه مجلسی که از هرکس اعرف به حال پدر است، جدّاً پدر خود را از گرایش به صوفیه تبرئه می کند ـ بنابراین این رساله همان طور که شیخ ما علامه و کتاب شناس بی بدیل معاصر صاحب «الذریعه» ـ به آن تصریح کرده، به ایشان نسبت داده شده است. چنان که کتاب دیگری هم که در این رساله به اسم «مستند السالکین» نام برده نیز به گفته ایشان منسوب به مجلسی اول است، نه از مجلسی اول.

 

 

 


4- چهارمین چیزی که صحت انتساب این رساله را به مجلسی اول نفی می کند، اشتمال آن بر بعضی احادیث ضعیفه و مجعوله است. از آن جمله این خبر است که: از امیرالمؤمنین (علیه السلام) از معنای تصوّف سؤال شد؛ فرمود: تصوّف مشتق از صوف است و آن سه حرف است (ص،و،ف)؛ پس «صاد» صبر و صدق و صفا، و «واو» ودّ و ورد و وفا، و «فاء» فقر و فرد و فنا است.

 

 

 


اولاً :

 

 

این خبر بی سند و بی مأخذ و مرسل است؛ و محقق «غوالی اللئالی» که این خبر از آن نقل شده است می گوید: با کاوش بسیار (شدید) آن را در جایی نیافته است و یقیناً هم در مأخذ معتبری نبوده و نیست.

 

 

 

 

ثانیاً:

 

 

متن و مضمون خبر به وضوح بر جعل و کذب بودن آن دلالت دارد و انصافاً چنین معنای عامیانه و سست را به مثل امیرالمؤمنین (علیه السلام) ـ صاحب آن خطبه های محکمه ی توحیدیّه و معارف حقیقیّه یقینیّه ـ نسبت دادن، اهانت به مقام مقدّس و رفیع آن حضرت است.

 

 


بدیهی است هرکس می داند که هر اسم و هر کلمه بد یا خوب را می شود حروفش را به این شکل به میل خود تفسیر کرد و برای اسم ها و کلمات خوب معانی بد، و برای کلمات زشت و قبیح، معانی خوب و بلکه متعدد و متضاد بیان کرد.

 

 

 


همین لفظ تصوّف را می توان گفت: «صاد»ش صنم(بت)، صمّ(کری) و صب و صرع و صداع و صیحه و... است؛ و «واو» آن، ویل و وباء و وثن(بت) و وجع و ورم و وزغ و... است؛ و «فاء» آن، فساد و فتنه و فحش و فرعون و... است.

 

 

 


و از جمله این احادیث ضعیفه ـ که نقل آن دلالت بر عدم صحت انتساب این رساله به مجلسی اول دارد ـ خبر خرقه است که در جلد چهار «غوالی اللئالی» حدیث 224، آن را نقل نموده است؛ و در ضعف آن [حدیث معنای تصوف] همین کافی است که محقق کتاب «غوالی اللئالی» در مورد آن گفته است: با فحص شدید و جهد جهید و سیر در کتب و دفاتر در روزها و شب ها و تحمل مشقّت هایی که عادتاً تحمل نمی شود، به این حدیث و مشابه آن در کتاب های مورد اعتماد اصحاب برنخوردیم و شاید از مخترعات و دروغ های بعض متصوّفه باشد.

 

 

 


وی سپس کلام بسیار متینی از علامه مجلسی(ره) در عذر نقل بعضی اخبار و مرویات دیگران نقل نموده است که ما به واسطه این که سخن بیشتر از این طولانی نشود از نقل آن خودداری کردیم. هرکس بخواهد می تواند به جلد40 کتاب مستطاب «بحار»، ص 173، باب 93، از ابواب تاریخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) رجوع نماید.

 

 

 


غرض این که چگونه می شود مثل مجلسی اول، با آن تبحری که در علم حدیث و وجوه ردّ یا قبول اسناد روایات داشته، به این گونه احادیث ـ که بی اعتبار بودن آن ها کالشمس فی وسط السماء بر هر کس که مختصر اطلاع از علم درایه و حدیث داشته باشد واضح و روشن است ـ استناد جسته باشد؟

 

 

 


و بعد از این به فرض این که حدیث خرقه معتبر باشد، چنان که ما نیز امکان وقوع آن را ـ اگرچه به این خبر قابل اثبات نیست ـ نفی نمی کنیم، زیرا عدم امکان اثبات، اعم از عدم امکان وقوع است، این خبر چه ارتباطی با خرقه این گروه به اصطلاح درویش دارد؟ و چگونه با آن مشروعیت و رجحان این بدعت متداول خرقه بین آن ها ثابت نمی شود؟

 

 

 


همه این ها شواهد و قرائن است بر این که این رساله و مشابه آن به مثل مجلسی اول قابل استناد نیست؛ و شخصیتی مثل او شأنش اجلّ از این است که این همه نکات علمی را تمیز و تشخیص ندهد.

 

 

 


به هر حال، این رساله از هرکس که باشد به واسطه این که متضمن تأیید صوفیه و افرادی است که فساد عقیده آن ها مسلم است، از طریقة حقّة اثناعشریه و علمای اعلام شیعه خارج و منحرف است.

 

 


عصمنا الله تعالی من زلات الاقوال و الاقلام و ما یوجب الاضلال و الانحراف و ثبتنا علی التمسك بالثقلین كتاب الله و العتره الائمه الطاهرین المنتجبین صلوات الله علیهم اجمعین.

 

 

 

 

 

• الطرق إلی الله بعدد أنفاس الخلائق

 

 

 

 

پاسخ از سؤال درباره ی جمله ی «الطرق إلی الله بعدد أنفاس الخلائق».

 

 


فعلاً در نظر ندارم که این جمله را در کتب احادیث معتبره دیده باشم؛ ولی مضمون آن اشاره به کثرت دلایل بر وجود خدا و طرق الی الله بعدد انفاس خلایق است. فی الجمله اشاره به کثرت این طرق و دلایل آفاقیّه و اَنفسیّه، و به اصطلاح برهان إنّی بر وجود خداوند متعال است، که در قرآن کریم مکررّ تذکر داده شده است؛ مثل:

 

 

 


((وَ فىِ الْأَرْضِ ءَايَاتٌ لِّلْمُوقِنِينَ وَ فىِ أَنفُسِكمُ‏))(2) ، ((إِنَّ فىِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلَافِ الَّيْلِ وَ النهَّار...))(3) ، ((قُل لَّوْ كاَنَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكلَمَاتِ رَبىِّ لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كلَمَاتُ رَبىّ‏ وَ لَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً))(4) ، ((وَ لَوْ أَنَّمَا فىِ الْأَرْض...))(5)

 

 

 

 

مطلب قابل توجه این است که در این جمله هم حقّ مطلب ادا نشده است. زیرا بنابر اینکه «انفاس» جمع «نَفَس» به فتح «فاء» (دم) باشد، نه جمع «نَفس» به سکون «فاء» که جمع آن «نفوس» است به هر دو معنی یا هر دو لفظ هم اگر این جمله گفته شده باشد (انفاس یا نفوس)، طرق الی الله محصور در این عدد نمی شود؛ زیرا به هر دو کلمه «نفوس» یا «انفاس» طرق الی الله محصور در مخلوقات جاندار ذی نَفَس نیست؛ و به این همه آیات بی شمار الهی در زمین و آسمان اشاره نشده است.

 

 


علاوه براین که اگر مقصود از «انفاس» و «نفوس» خود آنها باشد، غیر آنها به حساب نیامده، و اگر غیر آنها باشد، خود آنها منظور نشده است؛ و این دلیل بر این است که کلام بشر در بیان این معانی ـ هرچه هم رسا باشد ـ کوتاه و قاصر است و حقیقت همان است که گفته اند:

 

 

 

و إن قمیصا خیط من نسج تسعة

 

 

                                                      و عشرین حرفا عن معالیه قاصر

 

 

 

 

و اگر گفته شده بود: ((عدد الطرق إلی الله بعدد کل ما سواه من الآیات و العجایب)) شاید کامل تر بود.

 

 


به هر حال باید اعتراف کنیم که الفاظ ما در بیان این معانی ـ به هرگونه ادا کنیم ـ کامل نیست. بیان کامل، همان آیات قرآن کریم و بعد هم عباراتی است که در احادیث معتبره و ادعیّه شریفه بیان شده است.

 

 

 

 ------------------------------------

پی نوشت ها:
1- ذاریات: 56
2- ذاریات:20
3- بقره:124، آل عمران:190
4- کهف:109
5- لقمان:27

 

 

 

خواندن 502 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 04 بهمن 1394 ساعت 09:45

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید