فصلنامه نور الصادق

اتهام صوفی گری به علمای شیعه از ناحیه ی دفتر تبلیغات اصفهان

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 21 -22

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


اتهام صوفی گری به علمای شیعه از ناحیه ی دفتر تبلیغات اصفهان و پاسخ ما


ادامه دارد... (قسمت دوم)

 

 

 

 

 

 


اشاره:

 


در تاریخ 89/11/19 مدیریت جدید و یک سونگر دفتر تبلیغات اصفهان به منظور ترویج و تبلیغ از فرقه ی ضاله ی صوفیه، خرقه و خانقاه از یک صوفی ساکن مشهد بنام محمد حسن وکیلی که خانواده اش از اعضاء فعال سازمان مجاهدین خلق هستند، دعوت کرد تا در مرکز حوزه ی علمیه ی اصفهان یعنی مدرسه ی صدر بازار سخنرانی کند و طلاب را به تصوف جذب کند، این جلسه در تاریخ 89/11/19 در مکان مذکور در نهایت ضعف و عدم استقبال طلاب برگزار شد.

 

 

 


به دنبال این اقدام نامشروع و خلاف قانون دفتر تبلیغات اصفهان، سرپرست مجموعه ی دارالصادق اصفهان به عنوان اعتراض اعلامیه ای منتشر نمود که بحمدالله نتایج بسیار خوب و دلگرم کننده ای داشت اما دفتر تبلیغات اصفهان هم چنان بر مواضع باطل و غیر قانونی خود پافشاری می کند و از مطالب باطل آقای وکیلی صوفی دفاع کرده و اقدام نامشروع خود را در راستای سیاست تظارب افکار و آراء (البته یک طرفه و یکسونگرانه) توجیه می کند.

 

 

 


نورالصادق پاسخی دندان شکن برای آن صوفی مشهدی و نیز برای میزبانش در اصفهان در دست تهیه داشت که با مجله ی شماره 5 سمات مواجه شد.

 

 

 


پاسخ های هیئت تحریریه ی این مجله ی وزین را به صوفی مذکور بسیار متین و آموزنده دید بر همین اساس هیئت تحریریه ی نورالصادق تصمیم گرفت متن کامل این جوابیه را در چند قسمت تقدیم مخاطبین خود نماید تا این عزیزان نیز به دروغ ها و فریبکاری ها و تحریف ها و نقشه های شوم این فرقه ی انحرافی و ضاله بیشتر پی برده و در تمسک به قرآن و عترت و لاغیر محکمتر و دلگرم تر شوند.

 

 

 

 

 

پاسخی به اتهام تصوف و صوفی گری به تشیع و علمای شیعه

 

 

 

 

 

• ملاصدرا و اندازه تخصص او در شناخت و فهم روايات

 

 

 

 


«دومين نفري که جرأت کرده است وارد مسائل معرفتي شود مرحوم صدرالمتألهين است که شرح اصول کافي را نوشته است. قبل از صدرالمتألهين کسي به روايات کافي نزديک نشده است. کساني هم که بعد از او وارد اين کار شدند، همه سر سفره صدر المتألهين نشستند.»

 

 

 

 

پاسخ ما: جاي تأسف بسيار است که کسي شرح هاي امثال صدوق و کليني و مجلسی... که در جاي جاي کتاب هاي ايشان با کمال متانت و اتقان است را نديده باشد و تحريفات معنوي قرآن و حديث امثال صدر الفلاسفه را شرح حديث بنامد!

 

 

 


ملاصدرا و ساير فلاسفه غالبا به رواياتي استناد مي کنند (و البته کل روايات مورد استناد ايشان در نه جلد اسفار و حواشي آن، حدود دويست و چهل تا مي باشد!) که اکثریت قاطع آنها (با صرف نظر از صحت يا عدم صحت مضمون) از مجعولات متصوفه و يا از موهونات از حيث مدرک است. که ان شاء الله در یکی از شماره های آتی سمات به تفصیل به این موضوع خواهیم پرداخت.

 

 

 


از جهت دراية الحدیث نيز استدلالات ملاصدرا بسيار عجيب و غريب است، مثلا کسي که کمترين آشنايي با روايات اهل بيت (علیهم السلام) داشته باشد مي داند که حديث «کذب الوقاتون» در مورد کسي است که وقت ظهور امام زمان (علیه السلام) را تعيين کند، اما ملا صدرا خيال مي کند که اين روايات در مورد تعيين وقت قيامت است!(1) همچنین وی در شرح اصول کافی در شرح حدیثی می گوید عقول مردم در آخرالزمان رشد کرده و از حجت ظاهری یعنی امام معصــوم (علـــیه الســــلام) بــی نیاز می شوند!؟(2) و این البته عجیب ترین و در عین حال فاحش ترین خطایی است که یک عالم شیعی می تواند مرتکب شود.

 

 

 


با توجه به آنچه گذشت معلوم مي شود کساني که شيفته تخصص ملاي شيرازي و امثال وي در فهم و شناخت احاديث و روايات شده اند، خودشان اصلا آگاهي صحيحي در اين مورد ندارند.

 

 

 


نکته قابل تأمل: ملاصدرا (در اسفار، ‏9 /277 ـ 278) حديث کذب الوقاتون را در مورد قيامت دانسته است و مي گويد: ((في القيامتين الصغرى والكبرى، أما الصغرى فمعلومة من مات فقد قامت قيامته وأما الكبرى فمبهمة وقتها ولها ميعاد عند الله ومن وقتها على التعيين فهو كاذب‏ لقوله ص كذب الوقاتون)).

 

 

 


و در «المظاهر الالهية فى اسرار العلوم الكمالية، «117 ـ 118» همين مطلب را از ابن عربي نقل کرده، و مي گويد: «حكمة كشفيّة: قال صاحب الكشف [ابن عربي. ر. ك: الفتوحات المكية، باب 64، في معرفة القيامة والحشر] القيامة قيامتان: قيامة صغرى، و هي معلومة: «من مات فقد قامت قيامته»؛ والكبرى، و وقتها مبهمة و لها ميعاد عند اللّه، و من وقّتها فهو كاذب، لقوله ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ : «كذب الوقّاتون».

 

 

 

 

نکته قابل تأمل اين است که ابن عربي از آنجا که اعتقادات شيعه در مورد غيبت و ظهور امام زمان (علیه السلام) را قبول ندارد، اين حديث معروف را که در مورد ظهور امام زمان (علیه السلام) است در مورد قيامت دانسته است، و ملاصدرا هم که بر اساس تحقيقات برخي از علما (مرحوم آقا ضياء الدين درچه اي اصفهاني) غالبا مطالب اسفار خود را تقليدوار و بدون تحقيق از روي کتاب هاي ديگران بازنويسي کرده است، دچار اين اشتباه واضح و غير قابل اغماض شده است که حديث مورد اشاره را در مورد قيامت دانسته است، نه ظهور امام زمان (علیه السلام)!

 

 

 

 

• اوهام و خيالات یا مطالب عقلي و عرشي!!

 

 

 


«مسأله ديگري که بسيار مهم است و جاي تذکر دارد اين است که منظور از فلسفه يا حکمت در اين مباحث به معناي هستي شناسي عقلي است. ... بسياري از کساني که در طول تاريخ با فلسفه مخالفت کرده اند، منظورشان مخالفت با فلسفه مشائي بوده است. وقتي ما صحبت از فلسفه مي کنيم، کاري به فلسفه مشائي نداريم. امروزه فلسفه به معناي هستي شناسي عقلي يا جهان بيني عقلي است.»

 

 

 

 

پاسخ ما: بزرگترين غفلتي که در این سخنان وجود دارد همين است که فلسفه را «هستي شناسي عقلي» شناخته و تعريف کرده اند، در حالي که اين تعريف از مدعیات خود اهل فلسفه و عرفان است و الا روشن است که در نظر متکلمان والامقام ما فلسفه و عرفان جز موهومات و ساخته هاي بشري در مقابل تعليمات عقلاني مکاتب وحياني چيز ديگري نيست. ايشان اصلاً متوجه نيستند که فلسفه و تصوفي که ايشان آن را معرفي نموده اند که مبتني بر عقلانيت باشد هيچ گونه وجود خارجي ندارد!

 

 

 

 


متاسفانه هر گاه سخن از اختلاف فقها و متکلمين با فلاسفه، و به تعبير بهتر دين و فلسفه ـ تا چه رسد به تصوف! ـ در ميان مي آيد، مدافعان فلسفه بلا فاصله دامنه سخن را به دفاع از عقل و برهان و اصالت داشتن و راهگشا بودن آن مي کشانند! اما آيا واقعا سبب اختلاف اين دو گروه همان ارزش دادن ايشان به عقل و برهان، و نفي ارزش آن از جانب مخالفان ايشان است؟! آيا متکلمين ما که خود غالبا از بزرگ ترين پيشروان روش عقلاني بوده اند مانند شيخ مفيد، سيد مرتضي، شيخ طوسي، ابو صلاح حلبي، خواجه نصيرالدين طوسي و علامه حلي و فاضل مقداد و علامه مجلسي رحمهم الله و... در گزينش اعتقادات خود فقط متعبد به ظواهري ظني و مشکوک بوده اند؟! آن هم مسائل مهمي مانند حدوث يا قدم عالم، ذاتي بودن يا حدوث اراده خداوند متعال، جبر يا اختيار در فعل انسان و خداوند، وحدت وجود و عينيت خدا با همه چيز يا فراتري او از هر شيء، و ديگر مسائلي از اين قبيل که هميشه اين دو گروه را در دو جبهه کاملا مخالف قرار داده است.

 

 

 


علي رغم اين که برخي بدون تأمل مرحوم خواجه نصير الدين را به عنوان فيلــسوف مــي شنــاسنـــد و مي شناسانند، مراجعه به کتاب تجريد الاعتقاد وي که مهم ترين کتاب اوست، و وي آن را به عنوان عقايد برهاني خود نگاشته است کاملا نشان مي دهد که وي از بزرگ ترين مدافعان آراي برهاني و وحياني کلامي، و از مخالفان سرسخت آراي موهوم فلسفي مانند اعتقاد به قدم و ازليت عالم، قاعده الواحد و صدور عالم از ذات باري تعالي، جبر، و... مي باشد. خلاصه اينکه آيا شما از کدام فلسفه دفاع مي کنيد؟ فلسفه خارجي که مورد تدريس مي باشد ربطي به عقل و عقلانيت ندارد بلکه اساسش اموري است مانند وحدت وجود و قدم عالم و جبر و صدور و... که همگي خلاف عقل و برهان و ضرورت هاي دين مي باشد. اگر هم فيلسوفي پيدا شد که قدم عالم را قبول نکرد اصلاً فيلسوف نيست. مانند اين که اگر يک سني بگويد من مکتب سقيفه را قبول ندارم و غدير را قبول دارم ديگر سني نيست.

 

 

 


چنين مي نمايد که سخنران محترم تا کنون يک کتاب فلسفي هم نخوانده اند و نديده اند که در فلسفه مي گويند اشياء صادر از ذات خدايند و اشيا عين ذات خدايند و خدا عين وجود جمادات و نباتات و حيوانات است و... و الا از فلسفه ساخته ذهن خود ســخن نمي گفتند و فلـــسفه را مطـــابق با عقــلانيـــت نمي شمردند.

 

 

 


و البته اين طور نيست که بعضي از فلاسفه اين اشکالات و عقايد را داشته باشند و برخي ديگر از آنان معتقد به حدوث واقعي عالم، و خلق لا من شيء، و بطلان صدور عالم از ذات خدا، و بطلان عينيت اشيا با ذات خدا و امثال آن باشند، بلکه مبناي تفکر فلسفي بر صدور اشياء از ذات خدا، و وحدت و عينيت بين وجود مخلوق و خالق، و جبر و... است و اين مباني مورد اتفاق تمامي ارکان ايشان مي باشد.

 

 

 

در نتيجه بهترين تعريفي که مي توان از فلسفه ارائه کرد اين است که:

 

 

 


فلسفه عبارت است از مجموعه اي از عقائد از قبيل وحدت وجود و جبر و سنخيت و عينيت و قدم عالم و صدور و... که تماماً مخالف عقل و برهان و وحي و کتاب و سنت و ضرورت هاي ديني مي باشد و بر خلاف واقعيت اسم خود را دفاع از عقلانيت گذاشته است.

 

 

 

 

• «فيلسوف کسي است که بر اساس مقدمات عقلي بدون پيش فرض هاي نقلي، يک نظام جهان بيني ارائه کند. خواه اين فيلسوف مسلمان باشد و خواه غير مسلمان. و اگر مسلمان بود، خواه مشائي و خواه صدرايي باشد و يا هر ايده و نظريه ديگري که داشته باشد.»

 

 

 


پاسخ ما : بدون ترديد مسلمان و غير مسلمان، در اصول عقلي اعتقادي و جهان بيني خود، در دو نقطه مقابل هم قرار دارند، اينک آيا چگونه ممکن است که هر دو با هم يک جهان بيني مشترک عقلي ارائه دهند؟! آيا هنوز هم وقت آن نرسيده است که آقايان بفهمند با پذيرش اين تعاريف خلاف بداهت، چه کلاهي سرشان رفته است، و چگونه دشمن را به محيط فکر و انديشه و اعتقاد خود راه داده و بر دنيا و آخرت خود مسلط کرده اند؟!

 

 


فلسفه ـ حتي اسلامي آن ـ همان علوم نقلي يوناني است که هيچ عقلانيتي در آن پيدا نمي شود، ولي سياست برخي فلاسفه اين است که براي اينکه روپوشي بر اين مطلب بگذارند و مبتديان متوجه اين مطلب نشوند، پيش دستي کرده، پيشاپيش مخالفان خود را به همين مطلب متهم مي سازند تا اين احتمال درباره خودشان داده نشود!

 

 

 


گذشته از اينکه اگر واقعا جهان بيني فلسفي، استقلال در فهم عقلي بدون پيش فرض هاي نقلي است، چه نيازي به تقديس فلاسفه يوناني و بالا بردن آنان تا مقام نبوت و عصمت است؟! ملاصدرا را ببينيد که فلاسفه يونان را معصوم از هر گونه اشتباه و خطا مي داند! و گويا در زيارت جامعه امامان معصوم آنها را مخاطب ساخته (عصمکم الله من الزلل!)، ايشان را داراي علوم الهامي، ساکن در قصرهاي بهشتي، بلکه وجود ايشان را مايه آبادي بهشت مي داند! : ((فأقول مخاطبا لهم ومواجها لأرواحهم: ما أنطق برهانكم يا أهل الحكمة! وأوضح بيانكم يا أولياء العلم والمعرفة! ما سمعت شيئا منكم إلّا مجّدتكم و عظّمتكم به، فلقد وصفتم العالم وصفا عجيبا إلهيّا، وعلمتم آلاء الله علما شريفا برهانيّا، ونظمتم السّماء والأرض نظما عقليّا، ورتّبتم الحقائق ترتيبا إلهاميّا حقيقيّا. جزاكم الله خير الجزاء! لله درّ قوّة عقليّة سرت فيكم وقوّمتكم وصانت عليكم وعصمتكم من الخطأ والزّلل، وأزاحت عنكم الآفة والخلل والأسقام والعلل؛ ما أعلى وأشمخ قلّتها وأجلّ وأشرف علّتها! عمر الله بكم دار الآخرة والسّرور، وبنى لكم درجات الجنّة والقصور، وأطال لكم عيش الملكوت الأصفى والبهجة العليا والنّور الأسنى مع النّبيّين والصّدّيقين والشّهداء والصّالحين، وحسن أولئك رفيقا)). (3)

 

 

 

 

 

فلاسفه يونان اهل توحيد و اخلاق بودند يا بت پرست و ضدّ اخلاق؟!

 

 

 

 


شناخت اکثر مدافعان فلسفه در مورد فلاسفه يونان، مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و... از طريق فارابي و ابن سينا و امثال ايشان است، و آن ها نيز گاهي با چندين واسطه، از ترجمه هايي از کتاب هاي يونانيان استفاده کرده اند که توسط مترجمان دستگاه خلافت اموي و عباسي صورت يافته و اصلا قابل اعتماد نيست، به همين جهت يونانيان را شخصيت هايي الهي پنداشته اند. در حالي که مراجعه صحيح به کتاب هاي ايشان روشن مي کند که افراد مورد اشاره گروهي بت پرست، و معتقد به خدايان بي شمار، و منکر معاد و نبوت انبيا بوده، از جهت اخلاق اجتماعي و خانوادگي و فرهنگي نيز از پست ترين ملل جهان.

 

 

 

 


نيز ايشان افرادي هم جنس باز و اشتراکي ـ حتي در مورد زنان و فرزندان! ـ بوده، در بازار سياست هم داراي اين فرهنگ مي باشند که مي گويد: «حق با کسي است که زور بيشتر دارد!» و «تفرقه بينداز و حكومت كن».

 

 

 


بازي گري هاي ضد اخلاق المپيک، و انتخاب ملکه زيبايي و امثال آن نيز از خدمات! ایشان به بشريت است. لذا مطالب ذيل را (که گزينشي بسيار مختصر از کتاب «کنکاشي در تبار فلسفه يونان» است) مرور کنيد:

 

 

 


«ارسطو به پيروي از افلاطون و اساتيد او بت پرست بوده است و خدايان يونان را مورد ستايش قرار مي دهد. هلن روسپي، در يونان مورد ستايش و حتي پرستش قرار مي گيرد. افلاطون به ترويج زنا و بي بند و باري، و شراب خواري و مستي (قوانين/654)، و شرك و پرستش بتان زشت و شهوت پرست مستقر در كوه المپ (تيمائوس/14)، و ترويج همجنس گرایی (ضيافت/239)، و اين که همه زنان متعلق به همه مردان باشند (قوانين/739) معتقد است، و معيار تربيت خوب، را رقص و موسيقي (قوانين/654) مي داند. و پس از مرگ به تناسخ اعتقاد دارد (تيمائوس/ 91 ـ 92).

 

 

 


افلاطون خدايان كوه المپ را با تمام ضعف هايشان مي پذيرد و مي گويد: «مگر ديوانه باشيم كه دست التماس به درگاه همه خدايان برنداريم.» (تيمائوس/27)

 

 

 


در رساله مهماني افلاطون وقتي سخن از عشق به همجنس به ميان مي آيد اروس خداي عشق مورد ستايش قرار مي گيرد. در كتاب قوانين او سخن از ستايش ديونيزوس خداي شراب و مستي است. وقتي سخن از جنگ است ذكر خداي جنگ به ميان مي آيد. نيايش و ستايش خدايان در تمام آثار افلاطون و ارسطو ديده مي شود، و حتي سقراط خود را فرستاده آپولون يكي از خدايان مي داند.

 

 

 


ويل دورانت در مورد آكادمي افلاطون مي گويد: آكادمي يك انجمن اخوت مذهبي بود كه در خدمت پرستش خدايان قرار داشت». (تاريخ تمدن ـ رنسانس/572).

 

 

 


افلاطون معتقد به اشتراك جنسي است و همه زنان را متعلق به همه مردان مي داند (قوانين/ ش 739). و شراب را سعادتي بزرگ و هديه ديونيزوس خداي مستي مي داند (قوانين/ ش 646). تجاوز به سرزمين ديگران و استعمار را تجويز مي نمايد (جمهوري/ ش 373) و زناشوئي برادر با خواهر را جايز مي شمارد. (جمهوري ش 461). و معتقد است انسانها پس از مرگ به بت ها باز مي گردند (تيمائوس/ 41).

 

 

 


در مسابقه ملكه زيبايي، زنان زيبا صورت و قد و سينه و أسافل أندام را به مسابقه مي گذارند، و هيأت داوران مرد ملكه زيبايي را كه غالباً غربي است برمي گزينند. اين كار زشت نيز ريشه اي يوناني رومي [تحت تعليمات فلاسفه ايشان] دارد. سقط جنين نيز مثل ديگر كارهاي ناپسنديده ريشه اي يوناني دارد. روسپي ـ گري و فاحشگي به صورت رسمي، و سربازي زن، بدين معني كه زنان نيز بايد دوشادوش مردان بجنگند و حتي در ورزش ها با بدن هاي برهنه و عريان شركت كنند (جمهوري/457) نيز ريشه اي يوناني دارد.

 

 

 


يوناني ها هيچ گونه عقيده اي به توحيد و نبوّت و روز حساب و كتاب يا معاد نداشتند، چنان كه افلاطون انسان ها را از اخلاف خدايان (بت هاي كوه المپ) مي داند و معتقد است كه انسان هاي بدكار بعد از مرگ به صورت حيوانات درمي آيند. (تيمائوس/ 92)، و انسان هاي خوب به خدايان مي پيوندند (تيمائوس/ 41) و خدا مي شوند. (جمهوري/ 469).

 

 

 

 

افلاطون در كتاب قوانين مي گويد: بهترين سازمان اجتماعي و كامل ترين حكومت ها و شايسته ترين قوانين را در جامعه اي مي توان يافت كه... نه تنها همه اموال، بلكه زنان و كودكان نيز ميان همه مردم مشترك باشند، و مالكيت شخصي از هر نوع و به هر كيفييت از بين برده شود.(قوانين /739). افلاطون در مورد اشتراك در زنان و كودكان مي گويد: زنان پاسدار بايد متعلق به همه مردان پاسدار باشند و هيچ يك از آنان نبايد با مردي تنها زندگي كند. كودكان نيز بايد در ميان آنان مشترك باشند. پدران نبايد كودكان خود را از ميان آنان تمييز دهند و كودكان نيز نبايد پدران خود را بشناسند. (جمهوري /457).

 

 

 

 

 

• مقام اختصاصي امامت معصومان، يا انسان کامل صوفيان؟!

 

 

 

 

«عرفان در دو بعد قابل بحث است. يکي توحيد چيست و ديگري موحد کيست؟ يا به تعبيري، بحث از حقيقت توحيد و مقام انسان کامل مي کند.»

 

 

 


پاسخ ما: با توجه به اينکه سران صوفيه در آغاز سني مسلک بوده اند طبيعي مي نمايد که تن به ولايت اهل بيت (علیهم السلام) ندهند! لذا براي انصراف از اهل بيت و معارضه با مقامات اختصاصي ايشان و جذب مردم به طرف خود تعريفي از ولايت به عنوان انسان کامل ارائه دادند که با اعتقادات تشيع و مباني روايي و حتي آيات قرآن در تعارض است!

 

 

 


اين مسئله باعث شده که پنداشته شود تصوف و تشيع مترادف يا عين هم اند! حتي سيد حيدر آملي گفته است که شيعه اي که صوفي نباشد شيعه نيست و صوفي اي که شيعه نباشد صوفي نيست! هر چند بعدها در فرقه هاي شيعي تصوف سعي شد بين اين دو تفکر جمع شود اما سران بسياري از فرقه ها براي حفظ جايگاه خود به انديشه اين سران دامن زدند!

 

 

 


مهمترين انديشه سران اين جريان مطرح کردن خود به جاي ائمه (علیهم السلام) و نفي روايات و آيات بود! نمونه هاي بارز اين جريان را در کلام حلاج، جنيد، شمس و مولوي مي توان ديد!

 

 

 


کيوان قزويني مي گويد: صحت اعمال و عبادات و معارف، موقوف است به اجازه قطب و الا باطل است و قبول خدا نيست اگر چه با خلوص نيت باشد زيرا معناي خالص بودن نيت خلوص للقطب است و کسي راهي به خلوص لله ندارد مگر از راه قطب! ولايت يعني بيعت با ولي امر که بواسطه آن صورت قطب وارد قلب مي شود! (4)

 

 

 


البته در فرقه هاي فعلي نيز اين جريان ادامه دارد! دکتر شهرام پازوکي صوفي گنابادي مي گويد: ولايت در تصوف با ولايت در تشيع شباهت فراواني دارد! (5)

 

 

 


فصلنامه عرفان ايران ارگان رسمي فرقه گنابادي مي نويسد: اعتقاد به وجود امام به عنوان قطب عالم امکان با مفهوم قطب در تصوف تقريبا يکسان است! (6) و يا مي نويسد: قطب و امام هر دو مظهر يک حقيقت و داراي يک معنا و اشاره به يک شخص است!(7)

 

 

 


شمس تبريزي با فرياد بر سر علماي عصر خود مي گويد: تا کي بر زين بي اسب سوار گشته و در ميدان مردان مي تازند؟!!! و تا کي به عصاي ديگران به پا رويد؟! اين سخنان که مي گوييد از حديث و تفسير و حکمت و غيره سخنان مردم آن زمان است که هر يکي در عهد خود به مسند مردي نشسته بودند و از خود معاني مي گفتند و چون مردان اين عهد شماييد اسرار و سخنان شما کو! بعضي کاتب و حي بودند و برخي محل وحي، اکنون جهد کن که هر دو باشي، هم محل وحي و هم کاتب وحي، خود باشي!(8) و در همين زمينه بايزيد بسطامي مي گويد: شما دانش خود را از سلسله مردگان فرا مي گيريد در حالي که ما معارف خود را از حضرت حق فرا مي گيريم که هميشه زنده است و نخواهد مرد! (9)

 

 

 

 

 

• استاد سير و سلوک صوفيان

 

 

 

 


«اما عرفان عملي در مقابل عرفان علمي عبارت است از سيره عملي که در جهان اسلام بوده است و در ده قرن اول عموماً نه هميشه!، گره مي خورد به داشتن خرقه و خانقاه و ذکر و استاد و اموري که معمولاً در بين عرفايي که از آنها به صوفيه تعبير مي شده است رواج داشته است!

 

 

 

 


پاسخ ما: براي آگاه شدن از انحرافات صوفيه در مورد تسليم در مقابل استاد سير و سلوک رجوع کنيد به مقاله آیا سلوک معنوی و تهذیب اخلاقی نیازمند مرشد و پیر و استاد است؟ فصلنامه سمات شماره اول، بهار 1389

 

 

 

 

 

• پرده پوشي بر افتضاح تصوف در دوره رونق و شکوفايي خود

 

 

 

 

 


واقعيت اين است که تاريخ حکمت و عرفان از قرن دوم تا قرن ششم در هاله اي از ابهام فرو رفته است و اين سبب شده است که بسياري از افرادي که تاريخ تصوف و عرفان نوشته اند، بگويند که شيعه در قرون اول عارف و صوفي نداشته است و علماي شيعه با اين مسائل موافق نبوده اند.

 

 

 


پاسخ ما: اگر اين دوره از تاريخ مبهم است پس شما چگونه از بالاترين تجليات تصوف و عرفان که همان خرقه و خانقاه است در بين شيعه در همين دوره خبر مي دهيد؟

 

 


البته بعد از اين، اعتراف خواهند کرد که در اين دوره از ترس علما اصلا تصوف در شيعه وجود نداشته است نه اينکه ابهامي در کار باشد بدون شک قرن دوم تا ششم، اصلي ترين مراحل رواج و رونق بدعت تصوف است، اما از آنجا که در اين دوره احدي از علماي شيعه گرفتار اين دام نبوده اند، طرفداران صوفيه مجبورند آن دوره ها را در پس پرده ابهام فرو برند مرحله رشد و رواج تصوف تقريبا قرن سوم است از چهره هاي معروف اين دوره که تصوف را رشد دادند بايزيد بسطامي، جنيد بغدادي، سهل تستري، منصور حلاج، و شبلي بودند و مفاهيمي همچون شطحيات و تقديس شيطان وارد تصوف شد. اوايل قرن چهارم تصوف وارد کتاب ها مي شود و اولين کتاب ها به رشته تحرير در مي آيد. قرن هاي مقارن پس از آن، از بهترين قرن هاي رشد و رواج تصوف محسوب مي شود، در اين دوره سير و سلوک فرقه اي شروع شد و فرقه هاي زيادي شکل گرفت. از قرن سوم به بعد دامنه تصوف وسعت يافت و مايه هاي ذوقي و شعري در آن پيدا شد.

 

 

 


ابوسعيد ابوالخير احمد بن محمد بن ابراهيم (357-440ق) صوفي قرن چهارم و پنجم است. وي در ميان صوفيان منحرف مقامي بسيار بلند و استثنايي دارد و در تاريخ انديشه هاي صوفيانه در صدر اين قلمرو در کنار حلاج، بايزيد بسطامي و ابوالحسن خرقاني به شمار مي رود.

 

 

 

 

ابن سينا که به نام فلسفه، سرچشمه انحرافات صوفيانه در اسلام است نيز در همين دوره بوده است (428 قمري).

 

 

 


شيخ اشراق هم که اسطوانه ديگر تصوف و اشراقات وهمي است نيز در همين دوره (587 قمري).

 

 

 


نيشابور از سده سوم تا ششم قمري از مراکز تصوف در اسلام به شمار مي رفته است. بيشتر صوفيان و مشايخ صوفيه در نيشابور اهل سنت و پيرو مذهب شافعي بودند. نخستين بار در نيشابور محمد سلمي نيشابوري تاريخ صوفيان را نوشت (در سده چهارم و پنجم هجري قمري). فرقه صوفيه ملامتيه از اين منطقه نشات گرفت. مشهورترين صوفيان نيشابور عطار نيشابوري و ابوسعيد ابوالخير است. در بين چهره هاي صوفيان در نيشابور زنان نامداري نيز بوده اند.

 

 

 


در تاريخ نيشابور ذکر شده است که در زماني که علي بن موسي (علیه السلام) در نيشابور سکونت داشته مناظره هايي با صوفيان داشته است.

 

 

 


فريد الدين محمد عطار نيشابوري از بزرگان مشايخ تصوف ايران در قرن ششم و اوايل قرن هفتم هجري است. وي در سال 537 هجري در قريه كدكن نيشابور به دنيا آمد و به درك صحبت مشايخ و بزرگان اهل تصوف مانند شيخ نجم الدين كبري و ديگران نایل شد و در اين راه آنقدر پيش رفت تا خود از پيشوايان اين طريقت گشت و به جايي رسيد كه مولوي درباره او گفت:

 

 

 


هفت شهر عشق را عطار گشت

                                                                          ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

 

 

 


شعر عرفاني از سنايي آغاز شده و با عطار و مولوي به اوج خود رسيده است.

 

 

 


اوج تعليمات نظري صوفيه به قرن ششم و به دست محي الدين ابن عربي مشهور به شيخ اكبر متوفاي سال 560 صورت پذيرفت. بر اثر انشعابات متعدد تصوف، فرقه هاي مختلفي به وجود آمد كه هر دسته و فرقه در صدد حفظ موقعيت خود در برابر فرقه هاي ديگر و علماي مكتب اهل بيت (علیهم السلام) برمي آمد. بر اين اساس هر كدام سعي نمود براي جبران مافات و جلوگيري از نابودي، به ظاهر سلسله مشايخ خود را به نحوي به اهل بيت (علیهم السلام) و يا به يكي از اصحاب پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و يا معصومين ربط دهند.

 

 

 

 


حقيقت آن است كه تصوف از ابتدا جرياني بدلي به موازات حركت مکتب اهل بيت (علیهم السلام) بوده است که معصومين (علیهم السلام) بارها به صراحت خطر آنها را گوشزد كرده و طريقه آنها را مخالف راه و روش حقه خود دانسته اند؛ پس بديهي است كه متصوفه در برهه هايي از تاريخ (درست مانند اين زمان)، شرط ادامه حيات خود را در اين تشخيص دهند كه هم حدود و مرزهاي عرفان و تصوف را با يكديگر خلط كنند و هم خود را به ائمه و شاگردان آنها منسوب نمايند. اما واقع امر، عدم همبستگي و سنخيت ميان تشيع و تصوف است؛ زيرا اصول و قواعد تصوف با تشيع در تضاد آشكار مي باشد.

 

 

 

 

 

 

• تشيع و خانقاه

 

 

 


اعتقاد حقير اين است که ما در قرن دوم، سوم، چهارم و پنجم، خانقاه هاي رسمي در شيعه داشته ايم.

 

 

 


پاسخ ما: وجود خانقاه در شيعه، از اساس کذب است و هر عامی ای مي داند که خانقاه و خرقه در ميان اعلام شيعه بدتر از بتکده و ميکده بوده و هست. اولين خانقاه به شهادت خود صوفيه در قرن چهارم هجري و توسط اميري مسيحي در رمله شام براي صوفيان ساخته شد. مي نويسند: «اميري ترسا به شکار رفته بود. در راه دو تن را ديد از اين طايفه که فرا هم رسيدند و دست در آغوش يکديگر کردند و هم آنجا بنشستند و آنچه داشتند از خوردني پيش نهادند و به خوردني. آنگاه برفتند، امير ترسا را معامله و الفت ايشان با يکديگر خوش آمد. يکي از ايشان را طلب کرد و پرسيد آن کي بود؟ گفت ندانم، گفت از کجابود؟ گفت ندانم، گفت ترا چه بود؟ گفت هيچ چيز. امير گفت: پس اين چه الفت بود که شما را با يکديگر بود؟ درويش گفت: اين ما را طريقت است، گفت شما را جايي هست که آنجا فراهم آييد؟ گفت ني. گفت: پس من براي شما جايي سازم تا با يکديگر آنجا فراهم آييد. پس آن خانقاه به رمله بساخت.»(10)

 

 

 


کم کم صوفيان هر کجا رفتند خانقاهي ساختند، مساجد ترک شد و موقوفات براي خانقاه معين نمودند و آدابي بنا نهادند، حتي براي ورود به خانقاه آداب و رسوم خاصي ساختند و براي هر خانقاه يک متولي به نام شيخ درست کردند.(11)

 

 

 

 


مستر همفر جاسوس انگليس در کشورهاي اسلامي در خاطرات خود برنامه دولت انگلستان را در رابطه با اسلام اين گونه بيان مي کند: «گسترش همه جانبه خانقاه هاي دراويش، تکثير و انتشار رساله ها و کتاب هائي که مردم عوام را به روي گرداندن از دنيا و مافيها و گوشه گيري سوق مي دهد. مانند مثنوي مولوي و احياء العلوم غزالي.» (12)

 

 

 

 


اگر مسجد پايگاه رسمي اسلام است، در مقابل آن خانقاه هميشه پايگاه مخالفين اسلام و کانون توطئه عليه اسلام بوده است. البته برخي فرقه هاي صوفيه به دليل ترس از مردم، اسم خانقاه هاي خود را به حسينيه تغيير داده اند اما برنامه هاي هميشگي خود را انجام مي دهند.

 

 

 

 

• «حکومت هاي عرفاني داشته ايم. تصوف رواج بسيار زيادي داشته است وليکن عظمت مکتب بغداد و قم سايه اي بر تاريخ افکنده است که اين زوايا را پنهان نگه داشته است.»

 

 

 

 

پاسخ ما: بنابر اين اعتراف مي کنند که مکتب ايشان در مقابل مکتب قم و بغداد يعني در مقابل شيخ مفيد و سيد مرتضي و شيخ الطايفه شيخ طوسي و شيخ بزرگوار صدوق و اعلام تشيع بوده و از زواياي مخفي عالم ظهور کرده است!

 

 

 

 

 

• تهمت تصوف به عالمان بزرگوار شيعه!

 

 

 


«مقطع ديگر بحث، قرن ششم تا دهم است که اين فاصله، اوج شکوفايي تصوف در جهان اسلام است و در اين دوره، حکمت و عرفان وارد جهان اسلام شده است و به شکل وسيعي علماي ما را تحت تأثير قرار داده است.»

 

 

 


پاسخ ما: مسلم است چيزي که به اعتراف خود ايشان در قرن ششم وارد جهان اسلام شده است بدعت است نه اسلام! و بر اساس احکام مسلم اسلام و روايات هر بدعتي شايسته دوزخ است و بس.

 

 

 


• «ما در قرن هفتم هجري با سه شخصيت بسيار بزرگوار مواجهيم که گرايش هاي عرفاني يا فلسفي بسيار شديدي دارند. اولين آنها مرحوم سيد بن طاووس است. سيد بن طاووس در کتب تراجم جزو صوفيه يا متهمين به تصوف شناخته مي شود. سرّ مسئله چيست؟ شما اگر کتاب هاي سيد بن طاووس را به وسيله رايانه جستجو کنيد، شايد به ندرت برخورد کنيد که مرحوم سيد از تصوف مدحي کرده باشد يا اسمي از صوفيه آورده باشد.»

 

 

 

 

پاسخ ما: بلکه يک مورد هم پيدا نمي شود، و مطلب (يعني کفر و زندقه و بدعتگزاري و انحرافات صوفيه و طرفداران ايشان) هم براي همه اهل علم واضح است تا چه رسد به امثال سيد بزرگوار! و هيچ سرّي در کار نيست!

 

 

 


صوفيه براي رواج کالاي فاسد خويش خود را به امامان معصوم (علیهم السلام) مي بندند و گاهي علماي ما مانند علامه حلي در شرح تجريد، و سيد بن طاووس در طرائف، بدون اينکه ايشان را کمترين تأييدي کنند، از باب احتجاج، کلمات آنان را بر ضد خودشان مي آورند تا ايشان را از زبان خودشان محکوم کنند، ولي برخي مانند مرحوم آقاي شعراني به امثال همين کلمات استشهاد مي کنند و خيال مي کنند که علماي ما واقعا صوفيه را به امامان معصوم مستند مي دانند، چنان که شيخ أحمد بن محمد خافي حسيني شافعي در «التبر المذاب» اعتراف مي کند که تمامي علوم و معارف از امير المؤمنين (علیه السلام) نشأت گرفته است، و در اين ميان تصوف را هم به ايشان مستند مي کند.(13)

 

 

 


و چنان که بيان خواهيم کرد مرحوم سيد بن طاووس هم در کتاب طرائف از قول امام سنيان فخر رازي نقل مي کند که تمام علوم و معارف به علي بن ابي طالب مي رسد، و در اين ميان صوفيه را نيز نام مي برد، ولي ايشان خيال مي کنند که اين مطالب عقيده خود سيد بن طاووس است! و اصلا توجه ندارند که ذکر اين مطالب از باب احتجاج و استدلال بر ضد خصم، به کلماتي است که خودش قبول دارد.

 

 

 


مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني مي نويسد که رحمت علي‏ شاه نعمت اللهي شيرازي (از اقطاب صوفيه)، در کتاب طرائق الحقائق که آن را در احوال مشايخ صوفيه، و احياي رسوم ايشان نوشته است، سيد ابن طاوس و برادرش أحمد و فرزندش عبد الكريم و ابن فهد و شهيد و مجلسي اول و دوم و غير ايشان را از صوفيه شمرده است! سپس مرحوم شيخ آقا بزرگ تهراني، در مورد کساني که اين بزرگان را به تصوف نسبت داده اند مي فرمايد: «اين مطلب امر بسيار عجيب و شگفتي است که از ايشان سر زده است! زيرا تصوفي که به اين بزرگان مثل ابن فهد و ابن طاوس و خواجه نصير الدين و شهيد ثاني و بهائي و غيرهم نسبت داده مي شود جز انقطاع به سوي خالق جل شانه، و زهد در دنيا، و استغراق در حب خداوند تعالى و أشباه آن چيز ديگري نيست، و آن تصوفي نيست که به بعــضي از صوفــيه نسبــت داده مي شود که به فساد اعتقاد مانند قول به حلول و وحدت وجود و شبه آن معتقدند، و يا اعمال مخالف شرع فاسدي دارند که بسياري از ايشان در مقام رياضت يا عبادت و غير آن مرتکب آنها مي شوند!»(14)

 

 

 

 


تکمله امل الآمل مي نويسد: «ما با تأخري که از عصر صفويه داريم مي دانيم که همين مشايخ رضي الله تعالى عنهم توانستند احكام شرعيه را نشر دهند و دولت صفويه را که شعار سلطنتشان تصوف بود و ايشان و همه وزرا و لشکرشان صوفي بودند و جز طريقت صوفيان چيزي نمي دانستند، شيخ حسين و بهائي و أمثال ايشان با روش و جدال و مماشات أحسن و حضور در مجالس ذكر ايشان، آنان را به سوي تشرع و أخذ به شريعت و تقليد و تعبد به احكام بکشانند... تا جايي که از ايشان دولتي متشرع و پرورش دهنده فقهاء و محدثين، و مروج طريقه أهل البيت (علیهم السلام) ساختند. و تعجب از اين فاضل است (که آنان را به تصوف نسبت مي دهد!) و با اينکه زمانش به ايشان نزديک است اين مطلب را نمي فهمد و ايشان را متهم مي کند! و همين که ديد کسي ـ مانند شهيد در منية المريد و ابن فهد در عدة الداعي و التحصين ـ در نوشته هاي خود از معارف و اخلاق سخن مي گويد بلا فاصله او را به ميل به تصوف متهم مي سازد! در حالي که تصوف مکتبي است که كتاب ها و افراد آن کاملا مشخص و معلومند، و اهل علم به خوبي ايشان را مي شناسند. آنها به علماي ما چه ربطي دارند؟ آيا يک نفر در ميان علماي ما هست که معتقد به وحدت وجود باشد؟ در حالي که هيچ صوفي پيدا نمي شود که به آن معتقد نباشد! منازل السائرين و رساله قشيرية و رسائل ابن عربي و حلاج و جنيد و عطار و خواجه عبد الله و أمثال ايشان را ببين! ايشان صوفيند نه شهيد و ابن فهد و بهائي‏ و پدرش که از حكماي دين و بزرگان متشرعين مي باشند.»(15)

 

 

 

 

• «مرحوم سيد مقيدند که اگر چيزي هم از صوفيه نقل مي کنند، با عنوان بعض العارفين نقل کنند. ايشان تعبير عارف را مي آورند و نه صوفي. سرّ مسئله در اين است که صوفيه در جهان اسلام سلسله عقايدي داشتند که از طرف مخالفين هميشه سرکوب مي شد.»

 

 

 


پاسخ ما: شما که مدعي هستيد تصوف اين قدر در تشيع پر رونق بوده است چگونه ادعا مي کنيد که مايلان و متهمان به تصوف در جهان اسلام سرکوب مي شده اند؟! آنهم از جانب کساني که حتي امثال سيد بن طاووس هم از آنان حساب مي برده است!

 

 

 

 

• «مرحوم سيد در آثارشان از اين گونه عقايد محکم دفاع کرده اند. دفاع هايي که مرحوم سيد از عقايد صوفيه کرده اند، سبب شده است که سيد را به عنوان يک شخصيت صوفي در کتب تراجم معرفي کنند.»

 

 

 

 


پاسخ ما: بدون ترديد سيد بزرگوار حتي يک بار هم از صوفيه دفاع نکرده است، و احدي از علما و اهل تراجم شيعه تا به حال ايشان و امثال ايشان را متهم به تصوف نکرده است مگر صوفيان منحرفي که براي رواج کالاي فاسد خود به چنين خيانت آشکاري دست يازيده اند.

 

 

 

 

 -------------------------------------

پی نوشت ها:
1ـ اسفار، 9 / 278
2ـ ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام، دکتر دينانی، جلد 2 ص343
رسالة فى الحدوث، ملاصدرا، 242 ـ 243.
4ـ استوار نامه ص 192
5ـ فصلنامه عرفان ايران
6ـ عرفان ايران ش7 ص33
7ـ عرفان ايران ش 7 ص34
8ـ مناقب العارفين افلاکي، 52.
9ـ مفاتيح الغيب، ملا صدرا، 42؛ الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكية، ملاصدرا، 378؛ قال أبو يزيد: «أخذتم علمكم ميتا عن ميت وأخذت عن الحي الذي لا يموت!» (التعليقات على الشواهد الربوبية، ملا هادي سبزواري، 492)
10ـ نفحات الانس، 31؛ طرايق الحقايق، 80/1

11ـ سفرنامه ابن بطوطه، 26
12ـ خاطرات مستر همفر، 65
13ـ إحقاق الحق و إزهاق الباطل، ‏31 / 562.
14ـ الذريعة‏ 57/15
15ـ تکمله امل الآمل، ص 184

 

 

 

 

خواندن 352 دفعه
آخرین ویرایش در دوشنبه, 05 بهمن 1394 ساعت 08:38

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید