فصلنامه نور الصادق

عرفان چيست و عارف کيست -3

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 10
 
 
 
عرفان چيست و عارف کيست؟
 
آیت الله حاج شیخ جعفر سیدان
 
 
 
 
 
 
علامه سیدان
 
«قُل انما اَنا بشرٌ مثلُكُم يوحي اليّ، انَّما اِلهُكم اِلهٌ واحِد فَمَن كان يَرجوا لقاءَ ربَّهِ، فَليَعمَل عَمَلاً صالِحا وَ لا يُشرك بعبادَةِ رَبّه اَحَداً»
 
در ارتباط با معرفت حداقل معرفت پروردگار طبق حديثي بيان شد که «ادني المعرفة چيست؟» به عرفان هاي انحرافي هم پرداخته خواهد شد البته در حد توضيح صحيح.چون مهم اين است که در مسائل مختلف انسان حق را بيان کند تا حقيقت روشن شود.
 
نيازي نيست که از باطل ها يکي يکي صحبت بشود، بلکه اگر انسان در هر مسئله اي دانست که «حق» چيست، به همهي «ئيسم ها» و «مکتب ها» و تفکرات گوناگون انديشه هاي مختلف از قديم و جديد هم که برخورد کند گرچه الفباي آنان را هم نديده و فاقد اطلاعات باشد هنگامي که حق برايش آشکار شود خوب مي فهمد که به چه نحوي وارد شود، خارج شود و چگونه پاسخگو باشد. مهم آن شناخت حق و خبّرويت پيدا کردن در جهت حق است.
 
 
 
در جهت معرفت پروردگار گفتيم اصل اثبات حضرت حق، مسئله اي است بسيار مشخص که نيازي به اثبات ندارد و آن قدر روشن است که بايد گفت: «اَفي الله شَكٌ فاطِرِ السَمواتِ وَ الأرض».و دو، سه، حديث خوانديم از جمله:حديث «ادني المعرفة» يعني آن معرفتي که در سطح ابتدايي مي باشد. در همين زمينه از وجود مقدس اميرمؤمنان علي (علیه السلام) حديثي در کتاب شريف کافي، جلد اول، ص 85، نقل شده است که چنين فرموده:
 
«قالَ: سُئِلَ اميرالمؤمنين (علیه السلام) بِما عَرَفتَ رَبَّك؟ قالَ: بما عَرَّفَني نَفسَه، قيل: وَ كَيفَ عَرَّفَك نفسه؟ قال: لا يُشبِهُهُ صُوَرة و لا يُحَسُّ بالحَواسّ و لايُقاس بالنّاس، قَريبٌ في بُعده، بَعيدٌ في قُربه فوقَ كلِّ شَيءِ و لا يُقال: شَيءٌ فَوقَه امامُ كُلِّ شَيءِ وَ لايُقال لَهُ اَمام داخِلٌ فيِ الأشياءِ لا كَشيءٍ داخلٍ في شِيء و خارِجٌ مِنَ الأشياءِ لا كشييءٍ خارِج مِن شِيء سُبحانَ مَن هُوَ هكذا وَ لاهكذا غِيُره وَ لكلِّ شِيءٍ مُبتَدَأ»
 
 
 
بياناتي که اين بزرگواران در هر موردي فرموده اند به حقيقت شگفت انگيز است. بيانات اخلاقي شان، بيانات اجتماعي شان، بيانات اقتصادي شان و بيانات اعتقادي شان کامل و پُر مغز است، تا آنجايي که قابل مقايسه با هيچ سخني جز سخن پروردگار نيست.
 
حالا که به فضل پروردگار، همه ي ما به اين توفيق دست يافته ايم و در جريان اين مکتب قرار گرفته ايم بسي جاي سپاسگزاري دارد و شکرش بدين صورت است که هر چه بيشتر به کلامشان توجه و تعهد داشته باشيم؛ چرا که در يک سطر سخن شان، يک دنيا حکمت نهفته است و حيف است آدم جاي ديگر برود و عمرش را باطل کند.
 
از فرمايشات مولا اميرالمؤمنين (علیه السلام) ـ که در تَحَفُ العقول آمده ـ اين است: «اَلعِلمُ قائِد وَ العَمَلُ سائِق وَ النَّفسُ حَرون».«قائد» يعني جلودار. «سائق»، سوق دهنده، يعني راننده. «حرون» يعني  چموش و توضيح بيشتر اين که اگر مقصد طولاني باشد و انسان هم قرار باشد به اين مقصد برسد، براي حرکت نياز به مَرکَب دارد. اگر مرکب رام باشد کار آسان مي شود. سوار بر مرکب مي شود، حرکت مي کند و به مقصد مي رسد. هيچ مشکلي هم پيش نمي آيد. اما گاهي شده که يک بز چموشي مي کند. کار مشکل مي شود. مي خواهد راهش ببرد، نمي شود.
 
 
 
 
حالا چنانچه مقصد دور باشد و مرکب انسان هم چموش باشد، چگونه مي تواند به مقصد برسد؟! نفس اماره ي انسان، چموشِ چموش است. نفس انسان «امارَةٌ بالسوءِ»؛ چموشي مي کند، چگونه؟! اين انسان اگر تربيت نشده باشد، براي مختصر منافع دنيوي خودش، چقدر عصيانگري ها مي نمايد، چقدر از اوقات بوده که اگر خدا کمک نکند آدم با «الحمدلله» غيبت مي کند، صحبت از يک کسي مي شود، مي گويد ما که الحمدلله اين طور نيستيم. يعني فلاني که صحبتش بود، اين گونه است. با تواضع، تکبر مي کند؛ مثلاً صحبت از يک آقايي مي شود که در منطقه ي خودش در زمينه ي دين و ديانت و همه ي شئون نمونه است و به مردم بسيار فايده مي رساند آن وقت مي گويد: «فلاني را مي گوييد؟! بله، ماشاءالله خيلي موفق است و همان هفت، هشت، ده سال قبل هم که پيش ما درس مي خواند معلوم بود که خيلي عالي و مستعد است.» يعني او سالهاي گذشته، نزد من چيزي مي خوانده.
 
در مسائل مختلف اقتصادي، اجتماعي و... تا تربيت نشده، سرکش است.
 
 
 
 
حالا اين نفس چموش مرکب است، انسان راکب و مقصد هم تکامل. يعني حاکميت ايمان بر همه چيز؛ بر حسد، بر کبر، بر طمع، بر حرص و بر همه رذائل. حاکميت ايمان بر همه ي شئون زندگي انسان که اين هدف است، امّا نفس هم سرکش است.با الحمدلله غيبت کردن و با تعريف کردن از ديگران، تعريف از خود کردن و امثال ذلک. حالا آدمي بايد چه کار کند؟ راهکارش را حضرت به او تعليم داده اند که؛ هر چه مي تواند بيشتر آگاه شود، بفهمد و علم پيدا کند.البته چيز فهم ي تنها کفايت نمي کند. چه اين که علم تنها، بدون اين مطلب بعدي که حضرت فرمودند نفس چموش، انسان را با همه چيز فهمي هايش به زمين مي زند و همه ي آن دانشش را در استخدام جهل قرار مي دهد.
 
 
 
 
يک آقايي مي گفت: شبي در مجلسي، يک غير معمم سخنراني مي کرد حدود يک ساعت در بدي شراب گفت. خيلي خوب صحبت کرد. آيه و حديث هم خواند از بعد اقتصادي، اجتماعي، مسائل بهداشتي و... در اين زمينه بحث کرد. سخنراني که تمام شد ما چون خيلي فيض برده بوديم خواستيم از ايشان تشکر کنيم ولي چون مجلس شلوغ بود، گفتيم باشد براي وقت ديگر. زماني در يکي از خيابان هاي تهران داشتم مي رفتم، همين آقا را ديدم، از پشت سر شناختمش. گفتم حالا وقت تشکر است. جلو که رفتم، ديدم دارد تِلوتِلو مي خورد. مثل اين که مست باشد! جلوتر رفتم، گفتم شبي شما يک ساعت در بدي شراب اينقدر خوب سخنراني کردي؟! حالا مثل اين که خودت هم مستي.؟! گفت همان شبي هم که آمده بودم کمي شراب خورده بودم! او علمش را دارد اما چون عمل ندارد، گرفتار است.
 
 
لذا مولا علي (علیه السلام) فرمودند: «العلم قائد و العمل سائق»؛ يک راننده هم داشته باشد و آن راننده عمل است.
 
انسان تا حق را فهميد و برايش درست و غلط روشن شد، ديگر موظف مي شود که به دانسته هايش عمل کند.
 
تا فهميد که تواضع، احسان به زير دست و گره گشايي از کار مردم خوب و پسنديده است و اذيت کردن ديگران بد و ناپسند است، بايد به انجام خوبي ها و ترک بدي ها جامه ي عمل بپوشاند. با عمل «راکب» و علم «جلودار»، مرکب «= نفس انسان» هر چند هم چموش باشد بالاخره مجبور است رام شود.
 
هنگامي که يک جلودار آگاه دهنه ي اسبي چموش را گرفته و راکب هم سوار بر اسب است تا اين اسب مي خواهد يک مقدار بيراهه برود و به حرف آن قائده و جلودار آگاه گوش نکند، از پشت سر شلاق مي خورد. آن موقع اين مرکب با همه چموشي اش ديگر چاره ندارد، کم کم رام و آرام مي شود.
 
 
 
از آقا اميرالمؤمنين علي (علیه السلام)  سؤال شد:
 
«بما عَرَفتَ ربَّك؟» به چه چيز خدا را شناختيد؟ «قال: بما عَرَّفَني نَفسَه»
 
حضرت فرمودند: به آنچه خود خدا خودش را به من شناساند. که اين کار را خدا در سطوح مختلف براي همه انجام داده، يعني خودش را به همه شناسانده، فقط سطوحش مختلف است. «قيل؛ و كيفَ عَرَّفَكَ نَفسَه» چگونه خداوند خودش را به شما شناساند؟ که آن وقت حضرت شناخت خدا را توصيف کردند تبيين کننده مطلب شخصيت اميرالمؤمنين (علیه السلام) است که فرمودند: «لو كُشِفَ الغَطا ما ازددتُ يَقينا» اگر همه پرده ها هم کنار برود در يقين من تفاوتي به وجود نمي آيد و يقين من زياد نمي شود، يعني؛ به اوج کمال نائل شده ام. همچنين گوياي شخصيتي است که؛ «لم يُشرك بالله طَرفةَ عَين» و کسي که مصداق امام مبين است و مصداق «و كل شيءٍ أحصيناهُ في امامٍ مبين» فرمودند: «لا يُشبِهُ صُورَة» هيچ صورتي، از هر شيءاي که داراي يک صورت و اندازه اي است در ارتباط با حضرت حق شباهتي ندارد.
 
 
« وَ لايُحَسُّ بالحَواس» با هيچ يک از حواس انسان حس نمي شود. اين خداشناسي که به لطف حق همه دارا هستيم و مي دانيم که او به هيچ صورتي تشبيه نمي شود و به هيچ چيزي که داراي اندازه است با چشم مان ديده نمي شود، با گوش مان شنيده نمي شود، مي فهميم با اين حواس ظاهر بوييدني نيست، چشيدني نيست، لمس شدني نيست. با حواس باطن مان هم درک نمي شود، يعني نه با قدرت توّهم و نه با قدرت تصورمان.
 
و به بيان ديگر مولا اميرالمؤمنين (علیه السلام) مي فرمايد: (تيزترين قدرت هاي توّهم و پر اوج ترين حرکت هاي عقلاني نسبت به ساحت مقدس حضرت حق سقوط مي کند.)
 
اين جور نيست که اگر کسي در مباحث عقلي وارد است در عقلش ذات مقدس حضرت حق، راه داشته باشد. هرگز! هر کس مي خواهد باشد، گاهي من اين اشتباه را از بعضي از مشاهير ديده ام که گفته اند اين نهي ها در ارتباط با تفکر در ذات مقدس حضرت حق ارشادي است و مربوط است به کساني که ورودي در معقول ندارند!!! نه خير اينجور نيست به طور کلي هيچ کس، عقل نابغه ترين نوابغ و قدرت متفکرترين متفکرين در ارتباط با ذات مقدس حق ساقط است.
 
به همين دليل وقتي ما حسابش را مي کنيم متوجه مي شويم که نمي دانيم ذات مقدس حق تعالي، چگونه است؟! مي دانيم که خدا هست و ناقص نيست و همه ي کمالات از آن اوست امّا ذات او را نمي فهميم. خيلي هم افتخار مي کنيم که راحت بگوييم نمي فهميم.
 
«وَ لايُحَسُّ بِالحَواسّ» غيب مطلق است:« ذلك الكتاب لا ريب فيه هديً للمتقين الذين يومنون بالغيب» غيب مطلق از حواس ظاهر و حواسّ باطن است. «و با يُقاس بالنّاس» ذات مقدس حضرت حق به احدي قياس نمي شود. «قريبٌ في بُعدِه» درعين اين که بعيد است قريب مي باشد و درعين اين که قريب و نزديک است، بعيد مي باشد.
 
يعني قريب و بعيدي که ما از اشياء مي فهميم در مورد او صدق نمي کند و هر چه قريب و بعيد مکاني و زماني تصور کنيم آنجا غلط است. هر چيزي که قريب است ديگر بعيد نيست و هر چيزي که بعيد و دور است، ديگر نزديک نيست، امّا او «قريبٌ في بُعدِه، بعيدٌ في قُربِه» است.
 
«فَوقَ كُلِّ شَيء وَ لايُقال شيءٌ فوقه» او فوق همه چيز است و غالب بر همه چيز اما چيزي بر او غالب نيست.
 
«امام كل شيء و لايقال لَهُ اَمام»او پيشاپيش همه چيز است و چيزي جلو او نيست.
 
«داخِلٌ في الأَشياءِ لا كشيءٍ داخلٌ في شيء» او داخل در اشياء است اما نه مثل داخل بودن گُل در گُل، نه مثل داخل بودن آب پرتغال در پرتغال، نه مثل داخل بودن نور در برق، به هيچ صورتي با هر آنچه در تصور ما آيد از ورود شيءاي درشيء و دخول شيءاي در شيء تناسب ندارد.
 
 
 
 
«داخل في الاشياء لا كَشِيءٍ داخلٍ في شيِء و خارج من الأشياءِ لا كشيءٍ خارج مِن شيء»بيرون از اشياء است، نه بيرون يعني ده متر آن طرف تر، نه بيرون يعني با فاصله، مثل اين که مي گوييم فلاني بيرون از منزل است، خير.
 
نه بودش در اشيا و دخولش در اشيا به مانند چيزي است که ما فکرش را بکنيم نه خروجش از اشيا به مانند چيزي است که ما  فکرش را بکنيم.
 
يعني هر آنچه از صفات موجودات و اشياء به نظر ما بيايد در ارتباط نزديکي و دوري و داخل بودن و خارج بودن اين گونه نيست مطلب چيز ديگري است يعني نمي فهميم که چگونه است تبيين اين عبارات براي اين است که ما از مطلق تشبيه بيرون بياييم.
 
 
من بعضي از نوشته ها را ديده ام که تکامل انسان به گونه اي است که: «وقتي انسان کامل مي شود مثل قطره اي است که به دريا وارد و متصل به دريا مي شود و بعد با او نحو اتحادي پيدا مي کند» که اين صحبت ها اشتباه است و به هيچ وجه در آن جا تناسب ندارد ، بلکه مطلب از اين قرار است که؛ آن ذات مقدسي که ادراک ما هرگز آن را نمي فهمد و هيچ چيزي از ذات او براي حواس ما، محسوس نيست و هيچ يک از جوانب و ذات مقدس او را، مدارک ظاهر و باطن ما او را درک نمي کند که مولا علي (علیه السلام) با اين تعبيرات رسا بيان فرمودند و سپس اشاره به همين جهت کردند که ذات او منزه از هر تشبيه است و فرمودند:
 
«سبحان من هو هكذا و لاهكذا غيره» منزه است ذات مقدس حضرت حق که اين چنين است و جز او چيزي اين چنين نيست يعني جز او چيزي اين چنين نيست که قريب في بعد و بعيد في قربه باشد.پس در ارتباط با معرفت پروردگار نتيجه اين شد که؛ مي دانيم که او را نمي توانيم بشناسيم و شناخت حضرت حق يعني عجز از شناخت ذات او. البته آثار او مي بينيم و متوجه و معتقد هستيم که اين آثار بر ذات او کاملاً دلالت مي کند. سبحان من هو هکذا و لا هکذا غيره.
 
 
 
يک زماني معلم کمونيستي سر کلاس درس به يکي از شاگردانش مي گويد که انشايت را بخوان. آن بچه هم در ابتدا مي گويد: «به نام خدا». کمونيست مي پرسد: «خدايي را که گفتي ديده اي؟ شاگرد مي گويد: نه. چشيده اي؟ نه. بوييده اي؟ نه. لمس کرده اي؟ نه. شنيده اي؟ بازم نه. خوب پس ديگر نگويي به نام خدا! چيزي را که حس نکردي رهايش کن و ديگر صحبتش را نکن» شاگرد جواب داد: «جناب معلم، شما عقلتان را ديده ايد؟ و معلمش پاسخ مي دهد: نه. عقلتان را چشيده ايد؟ نه. عقلتان را لمس کرده ايد؟ نه.» پرسش و پاسخ به اينجا که مي رسد، دانش آموز مي گويد: «بچه ها معلم به گفته ي خودش عقل ندارد، چون عقلش را حس نکرده است.»
 
 
 
پس عقل درمي يابد که او هست، ولي به صورتي که درحديث از مولا علي (علیه السلام) آمده و آخر حديث هم فرمودند: «وَ لِكلِّ شَيءٍ مبتدا» هر چيزي اولي دارد و فقط اوست که ازلي است و اولي براي او نيست. حتي براي نور مقدس خاتم الرسل اشرف الخلايق، حضرت محمد مصطفي (صلی الله علیه وآله)، هم ابتدايي است، ابتدا به معناي حادث بالذات براي همه موجودات جز ذات مقدس حضرت حق، اولي و ابتدايي است.تنها اوست که ازلي است، بوده است و بوده است و بوده است: «لَم يَزَلِ الله مُتَفَردًا في وَحدانيته» حتي گفتيم نور پيغمبر هم ابتدايي دارد: «ثُمَّ خلقَ مُحمدًا وَ علياً و فاطِمَة »
 
 
 
حالا مي خواهيم به نشانه هاي يک عارف بالله برسيم و راه رسيدن به آن نشانه ها. البته روي اين موضوع خيلي بايد کار شود تا انسان واجد آن مقام معرفت شود و به جايي برسد که قلب سليم پيدا کند به طوري که جز حق، چيزي در قلب او نتواند تأثيرگذار باشد.آزاد از همه چيز شود جز حق. آن عارف بالله، از همه ي اسارت ها بيرون آمده؛ اسير قدرت، شهوت و ثروت نيست. اسير هيچ هوسي از هوس ها و شأني از شئون اين عالم نيست. همه ي اينها را مانند شيءاي پست کنار زده آدم تا کي اسير شش مثقال پول باشد؟! تا کي، اسير هوي و هوس و شئون زودگذر اين عالم باشد که با يک سکته با يک تصادف، با يک کسالتي همه اش تمام است.انسان بايد به معني واقعي کلمه آزاد بشود آن وقت عارف بالله مي شود.
اگر به عرفان درستي دست پيدا کند، لازمه ي آن عرفان درست، اين است که به همه ي اين مسائلي که اشاره کرديم برسد و موفق شود.
 
 
به عنوان اين که يک نمونه ي کوتاه از آن را گفته باشم؛ يکي از نشانه هاي کساني که در ارتباط با خدا عرفان پيدا کردند در کتاب شريف «تحف العقول» از مولا اميرالمؤمنين (علیه السلام) چنين است.گاهي صحبت از عرفان است و گاهي رسيدن به عرفان است، صحبت عرفان را خيلي ها مي توانند بکنند لذا مي بينيم که گاهي افراد از نظر دانش و علوم مختلف در وضعيتي شگفت انگيز قرار دارند، ولي در عين حال از واقعيت دورند.يافتن واقعيت، پذيرفتن واقعيت وجدان و سرسپردن به آن، مسئله ديگري است. مثلاً همين غزالي که فهرست حرفهايش گيج کننده است، وقتي در بحث ها وارد مي شود غوغايي به پا مي کند. تشقيق و شقوق و شقوق و شقوق، آدمي متحير مي شود. آن وقت مي بينيد همين غزالي در روشن ترين مسئله ـ که واقعاً مثل دو دو تا، چهارتاست ـ مانده. در مسئله ولايت آن طرف افتاده، بيچاره ي بيچاره است. انسان بايد از خدا بخواهد که صحيح حرکت کند.
 
 
 
در کتاب شريف تحف العقول، مولا علي (علیه السلام) درباره ي يکي از نشانه هاي عارف بالله در بيان کوتاهي مي فرمايند:«ثِق بالله تكن عارِفا»تکيه ات به خدا باشد، آن وقت عارف بالله مي شوي. يعني يکي از آثار عرفان خداوند اين است که انسان به خدا تکيه کند، نه به هيچ قدرت ديگر. به هيچ چيزي تکيه نکرده باشد، در عين اين که در همه ي کارها، اسباب عادي را که خود خدا خواسته در نظر بگيرد؛ اگر مي خواهد به پول برسد کار کند. مي خواهد به علم برسد درس بخواند. مريض شده به طبيب مراجعه کند، که اينها در جاي خودش طبق دستور او محفوظ است و خود او فرموده امّا بايد در عين حال آن اطمينان دل و تکيه گاه حقيقت قلب انسان، فقط خدا باشد: «لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم» بداند که همه ي اينها وسايلي است که او تنظيم کرده، اگر او اراده نکند همه اش هيچ و پوچ است.
 
آدم بايد به کسي تکيه کند که احتمالش نرود که شايد فردا سکته کند، شب بخوابد و صبح بيدار نشود. خدا رحمت کند يک آقايي بود به قول ما مشهدي ها «داش» بود. در آن زماني بود که کندي را ترورش کرده بودند. گفت: «يک مريضي نزد طبيب رفت و طبيب به او گفت حريره بخور. او نمي دانست حريره چيست؟ گفت نمي توانم حريره درست کنم. طبيب دلش به حال او سوخت. گفت: مي گويم برايت  درست کنند، دو ساعت ديگر بيا بگير و برو. مريض آمد و بشقاب حريره را از جناب طبيب گرفت. چون بيمار بود دستش مي لرزيد و حريره هم تکان مي خورد. مريض گفت: جناب طبيب اين خودش را نمي تواند نگه دارد، من را مي خواهد نگه دارد؟! سپس داش گفت اين جناب (يعني رژيم سابق) تکيه اش به کندي بود خدا خواست بگويد کندي خودش را نمي تواند نگه دارد تو به  او تکيه مي کني؟!»
«ثِق بالله تَكُن عارفا»وقتي اين حقيقت را آدم فهميد آن گاه تکيه مي کند به حقيقتي که: «الله لا اِالهَ اِلا هُوَ الحَيُ القَيوم لا تَأخُذُه سِنُةٌ وَ لا نَوم». سخناني چون؛ حالا برو، وقت نداريم، فعلاً مي خواهيم استراحت بکنيم، امکانات نيست و بعداً مراجعه کن؛ در کارش نيست. همه وقت، همه ي امکانات براي او هست. همه وقت هر چه بخواهد با تکيه ي به او، انجام مي دهد و آن وقت است که انسان لذت مي برد.
خواندن 594 دفعه
آخرین ویرایش در دوشنبه, 13 دی 1395 ساعت 10:17

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید