فصلنامه نور الصادق

سؤالات شاگردي از استاد حسن زاده آملي -2

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 15-14

 

 


mardaniسؤالات شاگردي از استاد حسن زاده آملي

 

 

               «خيرالله مرداني»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

س 13: حضرتعالي درباره ي کتابهايي مانند: مشارق الانوار اليقين حافظ رجب برسي و تفسير فرات فرموده ايد:

 

 

(اگر به زبان حديث آشنا باشيم، خواهيم ديد بسياري از کتب چون مشارق انواراليقين، تأليف الحافظ رجب البرسي و تفسير فرات کوفي، صحيحاست و غلوي در کار نمي باشد.)(1)

 

 

 

  

در پاسخ جنابعالي مطالب زير خدمت شما ارائه مي شود:

 


در مشارق انواراليقين خطبة البيان ذکر شده است که بنا به قول محققين، خطبة البيان با سه نقل متفاوت و با متن هاي گوناگون آمده است که هيچ يک از آنها سند معتبر و قابل توجّهي ندارد.(2)

 

 

 

 

 


محقّق بزرگ شيعه مرحوم سيّد مصطفي آل حيدر درباره خطبة البيان نوشته است:

 

 

مستند صحيحي براي اين خطبه نيافته اند و هيچ کدام از محدّثان بزرگ مانند: شيخ کليني و شيخ صدوق و شيخ طوسي آنرا نقل نکرده اند و از اينکه علامه مجلسي با همه اطلاع و احاطه بر حديث، اين خطبه را نياورده است، نشانگر بي اعتمادي وي به اين خطبه است، علاوه بر اينها خطبه مشتمل است بر کثرت تکرار، الفاظ غريب و متني سست و دور از بلاغت.(3)

 

 

 

نکته قابل توجه در مورد خطبة البيان آن است که راوي، اين خطبه را از عبدالله بن مسعود صحابي بزرگ پيامبر خدا نقل نموده که وي گزارشگر آن در ايام خلافت علي (عليه السلام) بوده و روشن است که عبدالله بن مسعود به سال 32 يا 33 ـ از دار دنيا رفته است و او در زمان خلافت علي(عليه السلام) در قيد حيات نبوده است و در خطبه از کساني به عنوان حاضران در هنگام ايراد خطبه، ياد شده است که برخي زنده بوده اند و برخي هم متولّد نگرديده اند و برخي نيز وجود تاريخي آنها مشکوک است. علاوه بر اينکه آميختگي خطبة البيان به انديشه هاي غلوّآميز، کلمات غير مستعمل در ادبيّات عرب، غلط هاي فاحش لغوي، ترکيبي و اشتقاقي، جملات نامفهوم بي پايه، حاکي از جعلي بودن اين خطبه است.(4)

 

 

 

 

 

علاوه بر آن مشخص ساختن زمان ظهور با علايم و تصريح به تاريخ آن قطعاً و با توجه به روايات بسيار، حاکي از کذب تعيين کنندگان وقت ظهور مي باشد که براي نمونه به روايات زير توجه مي نماييم:

  

 

الف- امام باقر(عليه السلام) درباره ي کساني که وقت ظهور را تعيين مي نمايند چنين فرموده است:

 

((كَذَبَ الْوَقَّاتُونَ كَذَبَ الْوَقَّاتُونَ كَذَبَ الْوَقَّاتون))(5) 

 

  

ب- امام صادق(عليه السلام) فرموده است:

 

 ((من وقّت لك من النّاس شيءً فلا تهابنّ ان تكذّبه، فلسنا نوقّت لاحدٍ وقتاً))(6) 

 

هر کس براي ظهور وقتي تعيين نمود، هيچ باکي نداشته باشيد او را تکذيب کنيد، زيرا ما براي هيچ کس وقت ظهور را تعيين نمي کنيم.

 

 

 

ج- ابوبصير مي گويد: از امام صادق(عليه السلام) درباره وقت ظهور سؤال نمودم، آن حضرت در جواب فرمودند:

  

((كذب الوقاتون إنا أهل البيت لا نوقت ثم قال أبى الله الا أن يخلف وقت الموقتين))(7)

 

کساني که براي ظهور وقتي را تعيين مي کنند، دروغ مي گويند، ما اهل بيت(عليهم السلام) وقتي براي آن تعيين نمي کنيم، سپس فرمود: خداوند اراده فرموده است که با هر وقتي که وقت گذاران تعيين کنند، مخالفت نمايد.

  

 

خطبة البيان را علماي بزرگ شيعه ساخته و پرداخته ي مدافعين تصوّف و غُلات مي دانند و اگر فردي هم بمانند سيّد حيدر آملي از آن ياد نموده، خود او نيز قايل به همبستگي عقيدتي صوفي و شيعه مي باشد و بر آن اعتقاد است که هر صوفي بايد شيعه و هر شيعه بايد صوفي بوده باشد و قطعاً اين برداشت سيّد حيدر آملي مخالفت صريح با احاديث پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت طاهرينش(عليهم السلام) دارد. زيرا احاديث فراواني در مذمّت صوفيّه از ذوات مقدّس معصومين(عليهم السلام) وجود دارد تا جايي که طرفداران تصوّف و عرفان همانند معصوم عليشاه شيرازي در کتاب طرايق الحقايق و سلطان حسين تابنده در کتاب رفع شبهات نتوانستند منکر احاديث مذمّت صوفيّه گردند، اگرچه به توجيه گري غلط پرداخته اند و خواسته اند بگويند که اين احاديث جاي انکار نيست ولي در مورد همه ي فرقه هاي صوفيه نمي باشد، در حاليکه امام هادي(عليه السلام) قاطبه صوفيه را از مخالفان پيغمبر و ائمّه(عليهم السلام) مي داند. چنانکه حديث آن ذکر گرديد.

 

 

از خطبة البيان افراد صوفي مسلکي همانند سيّد محمّد نوربخش حمايت نموده و در کتاب الرّسالة الاعتقاديّه آن خطبه را از علي(عليه السلام) دانسته است.

 

 نور عليشاه نيز در منظومه اي مشتمل بر 152 بيت خطبة البيان را به شعر در آورده است.(8)

 

 

 

يکي ديگر از مشايخ صوفيّه (ذهبيّه) ميرزا ابوالقاسم حسيني شيرازي است که شرحي از خطبة البيان را براي ناصرالدّين شاه نوشته است.(9)

 

 

محمود دهدار نيز شرحي فارسي بنام خلاصة الترجمان في تأويل خطبة البيان نوشته است و به تأويل آن پرداخته است. در حالي که محدّثان عاليمقام شيعه مانند مرحوم مجلسي در کتاب بحارالانوار، ج 7، ص 54 خطبة البيان را از کلام غُلات دانسته است.

 

 ميرزاي قمي دانشمند برجسته شيعه در کتاب ارزشمند جامع الشّتات، ص 786، انتساب خطبة البيان را به علي(عليه السلام) نفي نموده است.

 

 

 

  

محدّثان بزرگ شيعه اعتمادي بر کتاب مشارق انوار اليقين حافظ برسي ندارند، براي نمونه به گفتار عده اي از آنان توجّه مي دهيم:

 

 1- محدّث قمي درباره شيخ رجب برسي چنين مي نويسد:

 

فاضلٌ محدّثٌ شاعر أديب منشي، صاحب کتاب مشارق الانوار في حقايق اسرار اميرالمؤمنين(عليه السلام) و غيره.

 

قال المجلسي: و كتاب مشارق الانوار، و كتاب الالفين للحافظ رجب البرسي، و لا أعتمد علي ما يتفرّد بنقله لاشتمال كتابَيه علي ما يوهم الخبط والخلط والارتفاع، و انّما اخرجنا منهما ما يوافق الاخبار المأخوذة من الاصول المعتبرة ، انتهي(10)

 

و از قول محدّث بزرگ شيعه شيخ حرّ عاملي چنين مي نويسد: و في كتابه افراط و ربّما نسب الي الغلوّ، و أورد لنفسه فيه أشعاراً جيدةً و ذكر فيه انّ بين ولادة المهدي(عليه السلام) و بين تأليف ذلك الكتاب خمسمائة و ثمانية عشر سنة،

 

و من شعره المذكوره فيه قوله:

 

 

 

 

 

فرضي و نفلي و حديثي انتم و کلّ کلّي منکم و عنکم

 

 

 

و أنتـم عنـد الصّلاة قبـلتي اذا وقـفت نحوکم أيــمّ(11)

 

 

 

 

 

شيخ حرّ عاملي در کتاب تذکرة المتبحّرين، صفحه 329 مطالبي را در اين باره ذکر نموده است.

 


حاج آقا بزرگ تهراني محقّق بزرگ شيعه نيز در جلد 21 کتاب ارزشمند الذّريعه، ص 34 متذکّر غلوّ و افراط رجب برسي شده است.

 


بنابراين با توجه به توضيحات فوق مي گوييم کتاب مشارق انوار اليقين نزد محدّثين شيعه معتبر نبوده و خطبة البيان هم نمي تواند کلام علي(عليه السلام) بوده باشد.

 

 

 

 

  سؤال 14- حضرتعالي بنا بر نقل فاضل محترم آقاي محسن غرويان، در پاسخ سؤال: حلاّج (نداي انا الحقّ) داشت، فرموده ايد:

 

 

چه چيزي و چه کسي مي تواند سخن (انا الباطل) داشته باشد! همه هستي از حق، صدور يافته اند و همه حقّند، باطل اصلاً رنگ وجود نمي گيرد.

 

نه آقا، هيچ عارفي نگفته و نمي گويد (من خدا هستم)(12)

 

 

 

 

 

 در جواب حضرتعالي مطالب زير را به عرض مي رسانم:

 

 

 بنا به نقل کتب صوفيّه بسياري از سردمداران تصوّف که مدّعي عرفان و کشف و شهود بوده اند، مدّعي الوهيّت گرديده اند، براي نمونه مطالبي از سرشناسان آنان ذيلاً ذکر مي شود:

 

  

1- شبلي گفته است: ((فقد كاشفني الحقّ بأقلّ من ذلك فقال: كلّ الخلايق عبيدي غيرك، فانّك أنا))(13)

 

 

2- در احوالات شيخ ابوالحسن خرقاني چنين آمده است: نقل است که روزي مرقّع پوشي از هوا درآمد، پيش شيخ پا بر زمين مي زد و گفت: (جُنيد وقتم، بايزيد وقتم) شيخ برپا خاست و پا به زمين زد و گفت: (مصطفي وقتم، و خداي وقتم)(14) 

 

 

3- از حلّاج پرسيدند که با وجود دعوي خدايي، شبانه روزي هزار رکعت نماز چرا مي گذاري؟ گفت: مرا غير من کيست که بپرستد؟(15) 

 

 

4- دارا شکوه در احوال حلّاج چنين نقل نموده است: هم منکري، حلّاج را گفت: دعوي نبوّت مي کني؟ گفت: واي بر تو، قدر مرا بس کم کردي، يعني دعوي خدايي مي کنم و تو نام نبوّت مي گيري؟(16) 

  

 

 

5- دارا شکوه از قول محي الدّين بن عربي چنين نقل نموده است: مرد آنست که الوهيّت خود را با الوهيّت حق مقابله کند و غالب آيد، نه آنکه مقابله کند، الوهيّت حق را به عبوديّت خود.(17)

 

 

6- در احوال شيخ محمد شريف چنين نقل شده است که وي گفته است: ليس الخالق في الظّاهر والباطن الّا بصورة الخلق و الخلق عين الخالق و الخالق عين الخلق و ليس الموجود سوي الله .

 

 

 و نيز گفته است که: الآدم هوالخالق بحقيقة العروج والمخلوق بوهم النّزول و اذا رفع و هم النّزول فهو الله (18)

 در هنگام احتضار گفته است: لا اله الّا أنا و جان سپرده است. 

  

 

 

 

  اما در مورد جناب حسين بن منصور حلّاج، به طور مختصر خدمت حضرتعالي عرضه مي دارم که:

 

 

  هيچ انسان صاحب عقل و خرد، وي را عارف نمي داند، زيرا در توقيع شريف صادر شده از ناحيه امام زمان(عليه السلام) ، حلّاج از جمله افراد ملعون قلمداد گرديده است.(19)

 

 

   


رهبر فقيد انقلاب، حضرت امام خميني(قدس سره) نيز حسين بن منصورحلّاج را شخصي بي معرفت در مسأله ي توحيد و خداشناسي معرفي نموده است و چنين نوشته است:

 

 

 

چنانچه از ابراهيم الخواص نقل کنند که حسين بن منصور او را ملاقات کرد که در باديه سير مي کند، پس احوال او را پرسيد، گفت: در صحراهاي بي آب و علف سير مي کنم که خود را امتحان کنم که آيا توکل به خدا دارم يا نه؟ حسين بن منصور گفت: تو که عمر خود را در عمران باطن صرف مي کني، پس چه وقت به فناء در توحيد مي رسي؟!

 

 

 اين دو مرد، جاهل به مقام توحيد و توکّل بودند، زيرا که صحراگردي و قلندري را به مقام توکل اشتباه کردند و ترک سعي و از کار انداختن قوايي را که حق تعالي عنايت فرموده، به خرج توحيد و توکل گذاشتند و اين از جهل به مقام توحيد و توکل است.(20)

 

 

 بنابراين نه تنها عدّه اي از سران تصوّف و عرفان ادّعاي الوهيّت نموده اند بلکه مدّعي کشتي گرفتن با خدا نيز گرديده اند (مانند شيخ ابوالحسن خرقاني) و ما بطلان طريقه ي آنان را در کتاب: تحقيقي در تصوّف و عرفان اثبات نموده ايم.

 

 

 

 

 

سؤال 15- استاد، از حضرتعالي کتابي به عنوان: نهج الولايه منتشر گرديده است که در صفحه ي 111 آن درباره ي فصوص چنين ذکر فرموده ايد:

 

 

 شيخ در اول فصوص الحکم اظهار نموده که کتاب مذکور را در مکاشفه اي از دست رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) اخذ نموده و به امر آن حضرت، کتاب را بر مردم آشکار کرد به اين عبارت:

 

 

((أما بعد: فإني رأيت رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) في مُبشِّرة أُرِيتُها في العشر الآخِر من محرم سنة سبع و عشرونَ و ستمائة بمحروسة دمشق، و بيده (صلي الله عليه و آله و سلم) كتاب، فقال لي: هذا «كتاب فصوص الحكم» خذه و اخرج به إلى الناس ينتفعون به))(21)

  

 


حاصل مقصود اينکه در محروسه ي دمشق در دهه ي آخر محرّم سنه ششصد و بيست و هفت در عالم مثال مقيد و خيال متصل که عبارت از رؤياي صالحه است شرف اندوز زيارت جمال عديم المثال حضرت ختمي مرتبت(صلي الله عليه و آله و سلم) شدم، کتابي در دست مبارک گرفته بودند، فرمودند: اين کتاب فصوص الحکم را بگير و بر مردم آشکار کن تا از مضامين آن منتفع گردند.(22)

 

 

 

 

 

  در کتاب ممدّ الهمم در شرح فصوص الحکم در زمينه ي فوق الذکر چنين فرموده ايد:

 

  

 

((أما بعد: فإني رأيت رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) في مُبشِّرة أُرِيتُها في العشر الآخِر من محرم سنة سبع و عشرونَ و ستمائة بمحروسة دمشق، و بيده (صلي الله عليه و آله و سلم) كتاب))

  

 

فرمود: من رسول خدا را در مبشره اي ديدم و اين واقعه در محرم سال ششصد و بيست و هفت در شهر دمشق بود و ديدم که در دست رسول الله کتابي بود لفظ کتاب اشاره به جمع حقايق دارد، کتاب يعني مخزن حقايق و آن هم در دست او بود، از آن جهت که در دست خاتم بود مشعر به اين است که اين کتاب پايدار خواهد بود، زيرا دست مظهر بسط و اميد است.

 

 

 

 

 

فقال لي: هذا (كتاب فصوص الحكم) خذه و اخرج به الي النّاس ينتفعون به، فقلت: السّمع والطّاعة لله و لرسوله و اولي الامر منّا كما امرنا.(23)

 

 

 به من فرمود اين کتاب فصوص الحکم است آن را بگير و به مردم برسان تا از او نفع ببرند، من گفتم السّمع والطّاعة مرخدا و رسول خدا و اولي الامر را آنچنان که به ما امر فرمودند (يعني سمع و اطاعت آنچنان که به ما امر فرمودند).

 

 

 

اين بيان عذرخواهي است از ابراز آنچه که يافته زيرا عارف سالک بايد امين الله باشد و اسرار دوست را آشکار نکند. اما عذرخواهي مي کند که اگر من اظهار کرده بودم به فرمان رسول مأمور بودم.

 

 

 

 

لازم به تذکر و يادآوري است که حضرتعالي بيانات فوق را تأييد نموده و در پاورقي چنين توضيح داده ايد که مبشّره يعني رؤياي بشارت دهنده، در جايي وارد است که به چشم باطن خود ديدم که آن مبشّره ـ رؤياي صالحه را خداي متعال به من نمود (نه من خواستم) پس جمال مثالي پيغمبر را ديد (نه مادي خارجي را).

 

 

 

 

 

در زمينه ي فوق لازم است مطالبي را خدمتتان ارائه نمايم:

 

 


1- در نقل مطالب حفظ امانت نکرده و عباراتي تغيير يافته است.

 

 2- محي الدّين بر طبق اعتقاد خود که سنّي است از لفظ صلّي الله عليه وسلّم استفاده نموده است که امري بسيار زشت و زننده است و مشمول صلوات بترا يا ابتر مي باشد و کسانيکه صلوات ابتر را ادا کنند اولاً به نهي پيامبر در اين زمينه توجهي نکرده اند و ثانياً خداوند نه واجب و نه مستحبي را از آنان پذيرفته و نه دعايشان را مستجاب مي نمايد، در اين زمينه مي توانيد به گفتار دانشمندان اهل سنت و جماعت در کتب زير مراجعه نماييد:

 

 

 

1. شيخ سليمان حنفي قندوزي در کتاب: ينابيع المودّة،ج2،ص119 ، چاپ بيروت

2. محمّد بن مسلم در صحيح مسلم، ج 1، ص 173، چاپ بيروت

3. حافظ ابي زکريا در کتاب رياض الصّالحين، ص 507 ، چاپ بيروت

4. حافظ ابي عيسي ترمذي در سنن ترمذي، ج 1، ص 301، چاپ بيروت

5. محمّد بن جرير طبري در تفسير طبري ، ج 22 ، ص 31

6. امام احمد بن حنبل در مسند حنبل، ج 5، ص 353 و ج2، ص47

7. حافظ ابونعيم اصفهاني در حلية الأولياء ، ج 4 ، ص271

8. علّامه بيهقي در السّنن الکبري ، ج 3 ، ص 147، چاپ حيدرآباد

9. علّامه خطيب بغدادي در تاريخ خود، ج14، ص303، جلد 6 ، ص 216، قاهره

10. حافظ محبّ الدين طبري در ذخائر العقبي، ص 19، چاپ قاهره

11. حافظ ابي عبدالله معروف به ابن ماجه در سنن خود، ج 1، ص 292

12. طحاوي در هداية الباري ، ص 275

13. ابن حجر عسقلاني در کتاب: بلوغ المرام ، ص 58 ، چاپ بيروت

14. محمود شرقاوي در کتاب: اهل البيت ، ص6 ، چاپ بيروت

15. ابن الحجر مکّي در کتاب صواعق المحرقه، ص146 و 147، چاپ بيروت

16. ثعالبي در تفسير جواهر الحسان ، ج 3، ص 236، چاپ بيروت

17. عبدالرّحمن زبيدي شافعي در تيسير الوصول، ج 2، ص 92، چاپ بيروت

18. امام تقيّ الدّين ابي بکر محمّد در کفاية الاخيار، ج1، ص69، چاپ بيروت

19. ابن قيّم جوزيه در جلاء الافهام، ص 13، چاپ بيروت

20. نبهاني در کتاب حجّة الله علي العالمين ، ص 817 ، چاپ بيروت

21. علامه متقّي هندي در کتاب: کنزالعمّال ، ج1، ص181

22. علامه عبد الرّؤف مناوي در کتاب: فيض القدير، ج3، ص543، چاپ بيروت

23. علّامه هيثمي در کتاب: مجمع الزّوائد، ج10، ص160،چاپ بيروت

24. علّامه نقشبندي در کتاب: راموز الاحاديث، ص 207

25. علامه سخاوي در کتاب: القول البديع ، ص 159

26. علّامه حضرمي در کتاب: رشفة الصّادي، ص 31 چاپ قاهره

 

و کتب فراوان ديگر که چندين کتاب مهم اهل سنت را در اين باب ما در کتاب امامت و رهبري از صفحه 298 تا صفحه 307 ذکر نموده ايم.

 

 

 

 

3- خود حضرتعالي در شرح فصوص از لفظ صلي الله عليه و آله استفاده ننموده بلکه به جاي آن حرف ـ ص ـ را اضافه نموده ايد که در اين مطلب نيز از نظر کتاب ارزشمند منية المريد بسيار زشت قلمداد گرديده زيرا مترجم محترم آن جناب دکتر حجّتي چنين نوشته است:

 

در مسئله نگارش (صلوة و سلام) فشرده نويسي نکند و آن را به رمز ننگارد و از اينکه ناگزير مي گردد که (صلوة و سلام) را بارها مکرّر بنويسيد، آزرده خاطر و ملول نشود، اگرچه ناچار بشود اين (صلوة و سلام ) را به خاطر تکرار نام آن حضرت در يک سطر مکرّراً بنگارد. چنانکه عده اي از افراد محروم و بي بهره يا مُحَرّرينِ متخلِّف، در (صلوة و سلام) و درود بر پيامبر اکرم صلّي الله عليه و آله و سلّم به فشرده نويسي پناه مي آورند، مثلاً مي نويسند (صلعم)، (صلم)، (صم)، (الص)، (صلسم) که چنين کاري را بايد به عنوان (ترک اولي) و شانه خالي کردن از زير بار تکليف و وظيفه اي شايسته و مغاير با نصوص ديني تلقي کرد.

 

 

  حتي يکي از دانشمندان گفته است: (نخستين کسي که (صلعم) نوشت، سرانجام دستش از بدنش جدا گشت).

 

 

 

کمترين نتيجه و عاقبت سويي که از رهگذر اهمال در تکميل و تفصيل درود بر پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) به هنگام نگارش نام آن حضرت، عارض انسان مي گردد عبارت است از: از دست دادن پاداش عظيمي که فقط ممکن است امّت از طريق درود و (صلوة و سلام) تفصيلي بر پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) عائد او شود.

 

((من صَلّي عَلي في كتابٍ لَم تزلِ الملائكةُ تَستغفرُ لَهُ. ما دامَ اسمي في ذلك الكتاب))(24)

 

 

  

 

4- حضرتعالي خود معترفيد که محتواي کتاب فصوص نمي تواند تأييد شده از ناحيه ي مقدس پيغمبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) بوده باشد و ارزش هدايت را براي خلق خدا دارا باشد زيرا در پاسخ سخن محي الدّين درباره ي عدم تعيين جانشين پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم)، که گفته است: ((لهذا مات رسول الله صلّي الله عليه و سلّم و ما نصّ بخلافةٍ عنه الي احدٍ و لا عينه لعلمه))(25) 

 

 

 چنين مرقوم فرموده ايد:

 

 شک نيست که رسول الله براي خود وصي تعيين فرمود و آن اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود، چنانکه شک نيست که رسول الله در حين ارتحال تعيين خليفه نفرمود زيرا چون قلم و کاغذ خواست، عمر گفت کتاب خدا ما را کافي است (انّ الرّجل ليهجر) و کار به مشاجره و نزاع در حضور رسول الله کشيد به تفصيلي که در کتب فرقين مذکور است، و در عين حال رسول الله مي دانست که در ميان امتش کسي هست که خليفه است و اوست که در حقيقت جانشين آن جناب است و اگر خيلي جمود و سماجت در ظاهر لفظ بشود بايد گفت که شيخ صاحب عصمت نبود و در اول کتاب تصريح کرد که گفت من رسول و نبي نيستم ولي وارثم و حارس آخرتم و چون صاحب عصمت و رسول و نبي نيست، کشف او را که اخذ از حق تعالي است به حسب معتقد و سوابق انس و الفت اشتباهي روي آورد.(26)

 

 

 

 

 لازم است به عرض شما برسانيم که پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) تنها وصيّ خود علي(عليه السلام) را نام نبرده بلکه بنا بر قول فريقين فرموده است: اوصياء من 12 نفرند اول آنان علي بن ابي طالب(عليه السلام) و آخر آنان حضرت مهدي(عليه السلام) است. بنابراين بحث تنها وصي مطرح نبوده، همانگونه که نام 12 امام را بزرگان اهل سنت نيز همانند شيخ سليمان حنفي در کتاب، ينابيع و علّامه جويني شافعي در کتاب: فرائد السّمطين و ديگران ذکر نموده اند.

  

 

 

 

و محي الدّين کتاب فتوحات خود را از ناحيه ي خدا مي داند در حالي که در آن کتاب تفضيل خلفا بر علي(عليه السلام) امري واضح است و حتّي براي خليفه ي دوم مقام عصمت قائل است.(27)

 

 

 

 

علاوه بر اين کتاب فصوص الحکم نمي تواند معرفي شده و تأييد شده از ناحيه ي رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم)بوده باشد زيرا مطالب انحرافي در آن يافت مي شود مانند: ديدن خدا در خواب، که خود وي در اين باره چنين مي گويد:

 

 

 

((رأيت الحقّ في النّوم مرّتين و هو يقول لي انصح عبادي))(28) ؛

 

يعني خدا را دوبار در خواب ديدم که به من فرمود بندگان مرا نصيحت کن.

 

  

 

  يا در جاي ديگر در فصوص چنين مي گويد:

 

 

 

((مثل من يرى الحق في النوم و لا ينكر هذا ))(29)؛ 

 

 يعني انسان در خواب حق را مي بيند به صورتي از صور و در آن شک ندارد. 

 

  

 

 

در حالي که به نقل کتب فراوان شيعه از جمله امالي شيخ صدوق و بحارالانوار علّامه مجلسي از قول ابراهيم کرخي چنين آمده است:

 

 


((قُلْتُ لِلصَّادق جَعْفَر بْنِ مُحَمَّدٍ(عليه السلام) إنَّ رَجُلًا رَأَى رَبَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ في مَنَامهِ فَمَا يَكُونُ ذَلِكَ فَقَالَ ذَلِكَ رَجُلٌ لَا دِينَ لَه إِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعَالَى لَا يُرى فِي الْيَقَظَةِ وَ لَا فِي الْمنَامِ وَ لَا فِي الدُّنْيا وَ لَا فِي الْآخِرة))(30) ؛

 

 

 

 يعني به امام صادق(عليه السلام) عرضه داشتم: شخصي پروردگار خويش را در خواب خود ديده است، اين چگونه قضيّه اي است؟ امام فرمود: آن مرد شخصي است که دين ندارد، خداوند تبارک و تعالي نه در بيداري ديده مي شود و نه در خواب و نه در دنيا و نه در آخرت.

 

 

 رؤيت خدا در خواب از ناحيه ي غير شيعه عنوان شده است و لذا علماي بزرگ عامّه داراي چنين اعتقادي بوده و هستند چنانچه در اين خصوص مي توان به منابع آنها مراجعه نمود.

 

 

 

جالب توجه است که آقايان دستوراتي هم به صورت نماز به پيروان خود جهت رؤيت خدا در خواب مي دهند، چنانچه سيوطي در کتاب: اللّئالي المصنوعه، ج 1، ص 52 آن را ذکر نموده و ابن جوزي نيز در کتاب: الموضوعات، ج 2، ص 119 آن را ذکر نموده ولي به سند آن ايراد مي گيرد اما رؤية الله في المنام را پذيرفته است.

 

 

 

براي توضيحات بيشتر در اين زمينه به کتاب ارزشمند سيري در صحيحين مراجعه شود.

  

 


به طور کلي انحرافات محي الدّين ابن عربي در فصوص بسيار زياد است تا جايي که مطابق نقل صفحه ي 499 فرعون را اهل نجات دانسته است و مطابق نقل صفحه ي 273 خداوند را به صورت هاي متحوّل شده مي داند و مطابق نقل صفحه ي 130 عبادت هر چيز را عبادت خدا مي داند و مطابق صفحه ي 298 حضرت ابوطالب(عليه السلام) را کافر دانسته و خدا را هم خود به صورت امرد مشاهده نموده مطابق نقل صفحه ي 533 و الخ که خود بهتر مي دانيد!

 

 

 

بنابراين چنين شخصي با اين عقايدي که دارد و قائل است که پيغمبر(صلي الله عليه و آله و سلم) جانشيني تعيين ننموده چگونه امام زمان(عج) را قبول دارد.

 

 

 

در پايان لازم به تذکر است که از قول مرحوم شيخ صدوق روايتي را در صفحه ي 113 کتاب خود نقل نموده ايد که از نظر سند و متن داراي اشکال است و متن نقل شده اي از فصوص در حکمت خالديّه نيز خالي از اشکال نيست.
لازم مي بينم براي شناخت بيشتر محي الدّين ابن عربي، به کتاب نفيس: ابن عربي سنّيٌ متعصّب تأليف علامه ي بزرگوار سيد جعفر مرتضي عاملي، عنايت فرماييد.

 

 

 

از اينکه مصدّع اوقات حضرتعالي گرديدم معذرت مي خواهم و اميدوارم که بنابر اصلي که خود پذيراي آن هستيد و مرقوم فرموده ايد: و حق تعالي نيز به مفاد ردّ جواب الکتاب واجب کوجوب ردّ السّلام، لطفاً جواب را به آدرس زير ارسال فرماييد:

 

 

 

 

 قم، خيابان آيت الله العظمي مرعشي نجفي، پاساژ قدس، کتاب فروشي سلطاني

 

 

 

 

 

وفّقکم الله لمراضيـــه

 

الأحقر خيرالله مرداني

 

 

 

 

 

گيرندگان: مقام معظّم رهبري و حضرات آيات عظام مراجع بزرگوار تقليد و اساتيد بزرگوار حوزه علميه قم

   

لازم به يادآوري است که گفته شود در تاريخ 84/10/10 به شماره قبض رسيد 101092 قسمت اعظم سؤالات فوق توسط پست براي استاد ارسال گرديده و تاکنون جوابي از ناحيه ي آن جناب دريافت نگرديده است.

 

 

 

 

 

 

 

--------------------------------------------

پي نوشت ها:

 

1-صراط سلوک ، صفحه 63
2-الزام النّاصب، جلد 2، صفحه178
3-بشارة الاسلام ، صفحه 75
4-موضع تشيع در برابر تصوف ، صفحه 129
5-اصول کافي ، جلد 1 ، صفحه 368- غيبت نعماني ، صفحه 294- بحارالانوار ، جلد 52 ، صفحه 118
6-غيبت شيخ طوسي ، صفحه 426 - بحارالانوار ، جلد 52، صفحه 104
7-غيبت نعماني ، صفحه 294، باب ما جاء في المنع عن التوقيت
8-کلام پير ، صفحه 89، چاپ بمبئي
9-دنباله جستجو در تصرف ايران، ص 324
10-سفينة البحار ، جلد 2 ، صفحه 511، چاپ انتشارات فراهاني تهران و جلد 3 ، صفحه 313 ، چاپ قم
11-مقدّمه بحارالانوار، صفحه 152، چاپ بيروت ـ معجم رجال الحديث، آيت الله العظمي سيّد ابوالقاسم خوئي 1جلد 7، صفحه 182، چاپ بيروت
12-در محضر استاد حسن زاده آملي ، تأليف محسن غروريان
13-حسنات العارفين دارا شکوه ، صفحه 10-دفاعيّات عين القضاة همداني ، صفحه 64
14-تذکرة الأولياء، عطار نيشابوري، صفحه 672، چاپ انتشارات زوّار تهران
15-حسنات العارفين، دارا شکوه، صفحه 22، به تصحيح سيّد مخدوم رهين، از انتشارات مؤسسه تحقيقات ويسمن
16-حسنات العارفين دارا شکوه، صفحه 22
17-حسنات العارفين، صفحه 38
18-حسنات العارفين دارا شکوه، صفحه 58 و صفحه 59
19-احتجاج طبرسي، جلد 2، صفحه 553- بحارالانوار ، جلد 51، صفحه 369، چاپ بيروت
20-جنود عقل و جهل ، صفحه 214
21-فصوص الحکم، صفحه 47
22-نهج الولايه ، صفحه 111و 112
23-مقدمه ي ممدالهمم ، صفحه 8
24-منية المريد، صفحه 347، سفينة البحار، جلد 2 ، صفحه 50
25-شرح فصوص پارسا ، صفحه 273
26-ممدّالهمم ، صفحه 410
27-فتوحات مکيه ، جلد 1 ، صفحه 200 ، چاپ دار صادر بيروت
28-فتوحات مکيه ، جلد 1 ، صفحه 234، سطر 19 چاپ دار صادر بيروت
29-فصوص الحکم، صفحه 182
30-بحارالأنوار، جلد 4، صفحه 32، باب 5- نفي الرؤية ؛ هداية الامّة الي معرفة الائمة ، صفحه 263

 

 

 

خواندن 1070 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 13 دی 1394 ساعت 12:33

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید