فصلنامه نور الصادق

رشد با نور ولایت

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 15-14

 

 

 

چکيده:

 

 

آنچه در اين مقاله مي خوانيم سخنراني حضرت آيت الله صافي اصفهاني رحمةالله عليه درباره حيات معنوي انسانهاست. ايشان قائل به اين مطلب هستند که هر انساني داراي دو حيات است حيات مادي و حيات انساني. انسان با مرگ از حيات کثيف دنيوي بيرون مي رود و چنانچه داراي حيات الهي و انساني باشد پس از مرگ نيز همچنان زنده خواهد بود. حيات انساني که با ايمان و عمل صالح به دست مي آيد مقدمه نور الهي است و نور الهي به جز نور ولايت نيست و بايد دانست که مقام ولايت کليه الهيه همانند خورشيدي است که بر دلهاي مؤمنين مي تابد و آنان را در مسير باطني و معنوي ياري مي رساند.

 

 

 

 

اشاره :

 

 

اين اثر از سلسله درسهاي مرحوم علامه ي فقيه حضرت آيت الله صافي اصفهاني زعيم فقيد حوزه ي علميه ي اصفهان در خلال سال هاي 1362 ه ـ ش تا 1365 هـ ش است.

 

 

 

 

 

 

 



hasan safiii                    رشد با نور ولايت

 

 

     «آيت الله صافي اصفهاني قدس سرّه»

 

   (با تعليقات علي صافي اصفهاني (فرزند آن مرحوم))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


رشد با نور ولايت

 

 

بسـم الله الـرّحمن الـرّحيم

 


ممکن است کسي از نظر جسمي، پنجاه ساله يا شصت ساله باشد ولي از نظر روحي کودک باشد. کسي که تازه در شعاع نور ولايت قرار گرفته باشد مانند کودکي است که تازه راه افتاده باشد. پس از مدتي رشد مي کند تا رفته رفته در زمره ي اولياي خدا قرار گيرد.

 

 

 


پس از اين مرحله، ملائکه بر او نازل مي شوند:

 

 

 


((إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبنَا الله ثمَّ اسْتَقامُوا تَتنَزلُ عَلَيْهِمُ الْملائِكَةُ)) (1)

 

 

در حقيقت، کساني که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگي کردند، فرشتگان بر آنان فرود مي آيند. و به او خطاب مي کنند که:

 

 

 

 

((نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرةِ)) (2)

 

 

در زندگي دنيا و در آخرت دوستانتان ماييم.

 

 

 

 

در اين مرحله تمام فرشتگان الهي در فعّاليّت و کوشش هستند تا به اين بنده ي صالح کمک کنند و در تمام شؤون زندگي مادّي و معنوي به او ياري رسانند.البته جنبه ي معنوي اولويت دارد. جنبه ي مادي هدف نيست بلکه در حد يک وسيله است؛ هر چند بايد به جنبه ي مادي نيز توجه داشت. خانه، لباس، زن، فرزند، غذا و...همه جنبه هايي از زندگي مادي اند ولي همه در حد وسيله اند. اساساً دنيا يک وسيله است و اولياي خدا (3) به آن به عنوان يک تجارتخانه نگاه مي کنند: ((الدنيا متجر اولياء الله)) (4). دوستان خدا در دنيا تجارت مي کنند و از سود حاصله ي آن در جهان آخرت و حيات ابدي برخوردار مي شوند.

 

 

 

 

((أَومَنْ كَانَ مَيتًا فَأَحْيَينَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمشِي بهِ في النَّاسِ)) (5)

 

 

آيا کسي که مرده [دل] بود و زنده اش گردانديم و براي او نوري پديد آورديم تا در پرتو آن در ميان مردم راه برود، چون کسي است که... ما انسان هايي را که مرده بودند زنده نموديم و نوري به آنان عنايت کرديم که با آن در اجتماع سير نمايند. گو اين که آن انسان ها در تاريکي و ظلمت فرو رفته اند و به وسيله ي اين نور خود را بيرون مي آورند.

 

 

 

 

 

 

ولايت يا حيات حقيقي

 

 

از ظاهر آيه برمي آيد که انسان پيش از آن که در زمره ي عباد صالح درآيد مرده بوده و حيات نداشته است.حيات و زندگي از هنگامي به او عنايت مي شود که دست ولايت بر سر او قرار گيرد:

 

 

 

 

((وَهُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحِينَ)) (6)

 

 

خدا دوستدار شايستگان است.

 

 

 

 

 

((مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤمنٌ فَلنُحْيِيَنَّه حَيَاةً طَيِّبةً)) (7)

 

 

هر کس ـ از مرد يا زن ـ کار شايسته کند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگي پاکيزه اي، حيات[حقيقي] بخشيم. انسان ها تا وقتي که عمل صالح انجام نداده اند داراي حيات انساني نيستند.

 

 

 

 

حياتي که از طرف حق تعالي به انسان ها داده مي شود غيراز آن حيات جسماني و مادي است که قبلاً داشته اند؛ آن حيات،حياتي مادي است، حياتي حيواني وکثيف است و داراي ارزش نيست ولي اين حيات ، حياتي پاکيزه است و هميشگي است و مرگ ندارد.

 

 


موت انسان در هنگام مرگ موت حيواني است و حيات انساني او هميشگي است و پس از مرگ نيز دوام دارد. انسان با مرگ از حيات کثيف دنيوي بيرون مي رود و چنانچه داراي حيات الهي و انساني باشد پس از مرگ نيز همچنان زنده خواهد بود:

 

 

 

((أُولَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الإيمَانَ وَأَيدَهُمْ برُوحٍ مِنْهُ)) (8)

 

 

در دل اينهاست که[خدا] ايمان را نوشته و آنها را با روحي از جانب خود تأييد کرده است.

 

 

 

 

هر موجودي در مرحله اي از حيات قرار دارد و در همان مرحله داراي روح خاصي است؛ نبات داراي حيات است و روح نباتي دارد؛ حيوان داراي حيات است و روح حيواني دارد، انسان نيز اگر در زمره ي عباد صالح نباشد داراي روحي حيواني است و تفاوتش با ساير حيوانات در قيافه ي ظاهري او و بهره هايي است که از نظر عقل و تفکر دارد، امّا اگرمصداق عباد صالح باشد روح ديگري پيدا مي کند که روح الهي (9) است و روح الهي به آنها عنايت مي شود.

 

 

 

 

 

بينش با نور الهي

 

 

 

انسان ها هنگامي که ايمان و عمل صالح پيدا کردند نور الهي (10) نيز پيدا مي کنند:

 

 

 

((وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمشِي بهِ فِي النَّاسِ)) (11)

 

 

براي او نوري پديد آورديم تا در پرتو آن در ميان مردم راه برود.

 

 

 

به آنان نور خاصي داده مي شود که با آن مي توانند در ميان مردم سير کنند و راه درست را تشخيص دهند. محيط قلب آنان با داشتن اين نور روشن مي شود و از تاريکي و ظلمت رها مي گردد.

 

 

 


در روايتي از امام باقر( عليه السلام) اين نور به نور ولايت تعبير شده است. امام صادق( عليه السلام) نيز مي فرمايد: ((و جعلنا له اماماً يأتمّ به)) (12)، يعني اين نور، در حقيقت، همان نور ولايت است و همان امام است که به واسطه ي راهنمايي و هدايت او انسان قادر خواهد بود صراط مستقيم حق (13) را بيابد و در آن سير نمايد.

 

 

 


مقام ولايت کليه ي الهيه (14) همانند خورشيدي است که بردل هاي مؤمنين مي تابد و آنان را در سير باطني و معنويشان ياري مي رساند.

 

 

 

انسان اشياء ظاهري را در صورتي مي بيند که اولاً داراي چشم باشد و ثانياً نور نيز وجود داشته باشد که بر آن شيء بتابد و محيط را روشن کند.

 

 

 

چشم باطن نيز همين گونه است؛ يعني اولاً بايد خود آن چشم وجود داشته باشد و ثانياً فضاي اطراف نيز نوراني باشد.آن نوري که اين فضا را روشن مي کند و به انسان توانايي ديدن را عطا مي کند نور ولايت است. اين که در حديث آمده است که: ((اتقوا من فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور الله)) (15) ؛ يعني از زيرکي مؤمن بر حذر باشيد زيرا مؤمن (16) با ساير انسان ها متفاوت است و چيزهايي را مي بيند که ديگران از ديدن آن عاجزند، ناظر به همين معناست. متّقين داراي بينش خاصي هستند که مي توانند خارج از چار چوب عادي و طبيعي شر و خير و حق و باطل و نفع و ضرر و صلاح و فساد را تشخيص دهند. اين بينش همان نور ولايت است.

 

 

 

 

 

 

مصونيت صاحبان بينش

 

 

به دنبال اين بينش و تشخيص، پيروي و اطاعت عملي است. هنگامي که مؤمن درک کرد که صلاح و فسادش چيست و حق و باطل کدام است حتماً از باطل دوري نموده و در مسير حق قرار خواهد گرفت. کسي که نفع و ضرر را تشخيص دهد قطعاً در پي جلب منفعت و دوري از ضرر برخواهدآمد. چنين شخصي ديگر عقب گرد نخواهد داشت و روز به روز در مسير تکامل پيش خواهد رفت.

 

 

 


کسي که در مسير تکامل قرار گرفت، همواره مورد عنايت ولي و امام خود خواهد بود و هيچ گاه رها نخواهد شد. شأن آنان همين است که چنين اشخاصي را هدايت نمايند. اساساً اين مسأله مسؤوليت آنهاست و همواره بندگان صالح خدا از رهبري باطني ائمه برخوردار خواهند بود.اين هدايت انقطاع ناپذير است و چنين اشخاصي به سعادت و تکامل حقيقي دست خواهند يافت.

 

 

 


ممکن است مردم درباره ي بندگان صالح خدا و مؤمن حقيقي ديدگاه خوبي نداشته باشند و نسبت به آنان بدبين باشند و نسبت به اعمال و روش زندگي آنان توهمات باطلي بکنند، چنين کاري براي مردم بسيار خطرناک خواهد بود. همه بايد مواظب باشند که نسبت به مؤمنين و بندگان صالح سوء ظن نداشته باشند و به آنان جسارت و اهانتي نکنند (17)، زيرا براي خود آنان عواقب بسيار بدي خواهد داشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

----------------------

پي نوشت ها:

 

 1-فصّلت/30

 

2-فصّلت/31


3-مراد از اولياء خدا در بحثهاي مرحوم آيت الله صافي عارف و صوفي نيست که يک غلط مشهور است بلکه مراد ايشان عباد صالحين و کسانيکه تنها به قرآن و عترت تکيه مي کنند مي باشد، شهيد مطهري مي گويد عرفان و تصوف دو کلمه اي است مترادف از نظر دلالت بر مسماي خود و بر گروهي اطلاق مي شود که سعي در شناخت ذات خالق متعال و شناخت صفات او و شناخت چگونگي رابطه ي او با مخلوقاتش دارند که تفکر و انديشه ي آنان ايده اي به نام وحدت وجود را پديد آورده است. عرفان، عنوان فرهنگي اين گروه و تصوف عنوان اجتماعي آنان مي باشد. (آشنايي با علوم اسلامي/70 بخش عرفان) بنابراين مرحوم آيت الله صافي که به شدت با مباني عرفان و تصوف مخالف بودند کما اينکه از همين درس هاي معارف و نيز از دست نوشته هاي ايشان و از سيره ي عملي ايشان معلوم است، هرگز مرتکب چنين غلط مشهوري نمي شدند و کلمه ي اولياء الله را به اهل تصوف و عرفان مصطلح اطلاق نمي کردند.


4-بسنجيد: شرح نهج البلاغه ج 325/18: «ان الدنيا دار صدق لمن صدقها ...ومتجر اولياء الله»و ارشاد ج296/1 و بحارالانوار ج 420/74: «الدنيا دار صدق لمن عرفهاومضمارالخلاص لمن تزودمنها...ومتجراوليائه،اتجروا تربحوا الجنّة»


5-انعام/122


6-اعراف/196


7-نحل/97


8-مجادله/22


9-مراد اين است که روحيه اي پيدا مي کند که مطيع پروردگار عالم خواهد شد.نه اينکه معناي اتحاد يا حلول داشته باشد کما اينکه عرفا به آن معتقدند و مرحوم آيت الله صافي چنين اعتقادي را باطل و کفر و صاحبش را کافر و نجس مي دانند.


10-همان


11-انعام/122


12-تفسير العياشي ج376/1«... و جعلنا له نوراً يمشي به في الناس و قال اماماً يأتم به»


13-يعني قرآن و عترت و لاغير کما اينکه پيغمبر اکرم9 فرمود: اني تارک فيکم الثقلين کتاب الله و عترتي لن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا


14-يعني امام حي معصوم و مفترض الطاعه


15-کافي ج 218/1، وسائل الشيعة ج 38/12


16- يعني کسي که ايمان قلبي دارد به مبدأ و معاد و انبياء و ائمه، اقرار به زبان و عمل به ارکان برخلاف عرفا و اهل تصوف که خوبان آنها معتقدند به تصفيه ي قلب و با عمل کاري ندارند مثلاً مي گويند قلبت پاک باشد بقيه اش مهم نيست يا مي گويند يک يا علي بگو گناه ثقلين را هم کردي مشکلي ندارد!!


17-به خلاف افراد بي ايمان و منافق و بدعت گذار که بايد آنها را لعن و نفرين کرد و از آنها فاصله گرفت تا از بين مسلمين دور شوند. پيغمبر اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: من اهان صاحب بدعة آمنه الله يوم الفزع الاکبر.


يا امام باقر( عليه السلام) درباره ي منافقيني که در لباس دين و در لباس محبت به ائمه ي طاهرين مردم را به انحراف مي کشانند مي فرمايد: ((يا أبا هاشم سيأتي زمانٌ علي النّاس ... علماؤهم شرار خلق الله علي وجه الأرض لأنَّهم يميلون إلي الفلسفة و التصوف...))

 

 

 

 

 

خواندن 231 دفعه
آخرین ویرایش در چهارشنبه, 15 دی 1395 ساعت 10:38

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید