فصلنامه نور الصادق

درس های اخلاق و معارف

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 18

 

 

درس های اخلاق و معارف

 

 

آيت الله حاج شيخ حسن صافي اصفهاني(ره)

 

 

 

 

 

چکيده:

 

 

 

متن حاضر بخشي از درس هاي اخلاق مرحوم آيت الله صافي اصفهاني است در مورد سير تکاملي جسم و روح انسان. در اين اثر ايشان ابتدا به تکامل جسمي انسان و در پي آن به تکامل روحي و رسيدن به سيرت انساني و آغاز هدايت خاص الهي نظر مي کنند و در پايان به حيات طيبه و فوائد و اثرات آن و نور ولايت و اثرات آن اشاره نموده و همگان را به عنايات حضرت بقية الله الاعظم اروحنا فداه به صالحين توجه مي دهند.

 

 

 

 

 

 

درس های اخلاق و معارف

 

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم

 

 

((أَوَمَن كَانَ مَيتًا فَأَحْيَينَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمشِي بهِ فِي النَّاسِ)) (1)

 

 

 

 

سير تکاملي جسم و روح انسان

 

 

 

سير تکاملي انسان مراحل زيادي دارد يک سير تکاملي صوري و جسمي دارد و يک سير تکاملي روحي و معنوي دارد و هر کدام از اين دو، يک سير مقدماتي و ابتدايي دارد و يک سير کمالي و نهايي. از نظر صوري و بعد جسمي يک مراحل اوليه اي دارد که نسبت به مراحل کمالي و نهايي و معنوي به منزله ي مراحل مقدماتي است.

 

 

 

 

تکامل جسمي انسان

 

 

 

انسان ابتداءً نطفه است؛ يعني نطفه اي که در رحم منعقد مي شود، اولين مرحله از مراحل تکامل مقدماتي انسان صوري شکل مي گيرد؛

 

((ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً في  قَرارٍ مَكين)) (2)

 

 

بعد علقه مي شود؛

 

 

((ثُمَّ خَلَقنَا النُّطْفَةَ عَلَقةً)) (3)

 

 

بعد مضغه مي شود؛

 

 

((فَخَلَقنَا الْعَلَقةَ مُضْغَةً)) (4)

 

 

بعد عظام مي شود؛

 

 

((فَخَلَقنَا المُضْغَةَ عِظَامًا)) (5)

 

 

بعد؛

 

((فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا))  (6)

 

 

مي شود و بعد يک صورت انساني پيدا مي کند؛

 

((ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ)) (7)

 

 

 که خداوند ازآن به؛

 

((فَتَبارَكَ الله أَحْسَنُ الْخَالِقينَ)) (8)

 

ياد مي کند. بعد از آن که روح در آن دميده شد يک انسان صوري مي شود.

 

 

 

تا اينجا مراحل مقدماتي تکامل صوري انسان تمام مي شود بعد متولد مي شود و مراحل نهايي تکامل صوري را شروع مي کند تا در سن چهل سالگي به سر حد کمال جسمي مي رسد اين مراحل همه، مراحل انسان صوري است و اين تکامل هم اختياري نيست، بلکه طبيعي است.

 

 

 

 

تکامل روحي انسان

 

 

 

 

از نظر معنوي و از بُعد روحي نيز انسان مراحل زيادي دارد تا به کمال نهايي انساني برسد. مراحل اوليّه اي دارد که نسبت به مراحل نهايي به منزله ي مراحل مقدماتي انسانيّت است. انساني که مؤمن نيست و اهل شرک و زندقه مي باشد، اصلاً نطفه ي انسانيت در او منعقد نشده است. به صورت انسان است، لکن مقدمه ي ابتدايي انسانيّت را طي نکرده است، وقتي که ايمان آورد و به خدا، انبياء و ائمه ايمان پيدا کرد نطفه ي تکامل انساني در او منعقد مي شود.

 

 

 

هر چه اين عقايد حقّه در او زياد گردد و عمل صالح انجام دهد رو به تکامل مي رود. اينها مراحل مقدماتي تکامل انساني است، مقدمه ي انسان شدن است، ولي هنوز انسان نشده است، ايمان پيدا کردن و مؤمن شدن چيزي نيست، اينها مقدمات است.

 

 

 

بعد بايد عقايد خود را درست کند؛ ايمان به خدا، عمل صالح، عمل به دستورات خدا، پيروي از انبياء و اولياء، مبارزه با نفس و جهاد اکبر داشته باشد و با شيطان داخلي و خارجي بجنگد، اين جنگ داخلي همين طور بايد ادامه پيدا بکند تا به مرحله اي برسد که همان طور که انسان صورت انساني پيدا مي کند، اين شخص، سيرت انساني پيدا بکند.

 

 

 

 

سيرت انساني

 

 

 

چه موقع سيرت انساني پيدا مي کند؟ وقتي که بشود مصداق مؤمن و عبدصالح خدا شود و در وجودش خدا حکمفرما باشد، به اصطلاح طلبه ها مصداق مؤمن به حمل شايـع گردد، (9) بنده ي شايسته خدا بشود، از صالحين بشود و در راه انسانيت برود و مقدمات انسانيت را طي بکند، لکن تا به مرحله اي نرسد که به حمل شايع از صالحين بشود، سيرت او هم انسان نمي شود. بعد او مي شود انسان ظاهري و باطني. و آنهايي که ديد باطني دارند وقتي که نگاه مي کنند اگر باطن او را هم نگاه کنند همان طوري که صورت او انسان است سيرت او را هم انسان مي بينند. تازه اين وقت است که از مصاديق صالحين مي شود، و اين مرحله از اولين مراحل انسانيت است، يعني اين شخص کودکي است که از پستان انسانيت شير مي خورد، از نظر جسمي مرد بزرگي است لکن از نظر روحي کودک شيرخواري است که به حسب آيه ي شريفه اي که در هفته ي گذشته به عرض رسانديم از کساني مي شود که از پستان ولايت شير مي خورد:

 

((إِنَّ وَلِيِّيَ الله الَّذِي نَزَّلَ الْكِتَابَ وَ هُوَ يَتوَلَّى الصَّالِحِينَ وَالَّذِينَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ لاَ يَسْتَطِيعُونَ نَصْرَكُمْ وَلآ أَنفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ)) (10)

 

 

 

 

آغاز هدايت خاص الهي

 

 

 

 

 

از حالا مشمول عنايت الهي مي شود و شروع مي کند که از نعمت هدايت برخوردار شود، قبلش هم برخوردار بود لکن حالا شامل هدايت خاص مي شود. محفوظ به حِفاظ خدا مي شود و از کساني مي شود که از پستان ولايت شير مي خورد و تغذيه مي کند، تا مادامي که او را از شير بگيرند، نه اين که ديگر تغذيه نشود، بلکه غذايش عوض مي شود، غذاي مناسب خودش را به او مي دهند تا اين که به اصطلاح، وقتِ تاتي تاتي کردنش مي رسد، آهسته آهسته قدم بر مي دارد. خودش مي تواند با قدمش آهسته راه برود البته با نظر آنها، با عنايت و نظر حجّتِ وقت، شروع مي کند به تاتي کردن. اين شخص ممکن است از نظر جسمي يک انسان پنجاه ساله، شصت ساله باشد، لکن از نظر روحي کودکي است که تازه راه افتاده است. کم کم از نظر معنوي قوي مي شود تا مي شود از اولياء خدا:

 

 

((إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبنَا الله ثُمَّ اسْتَقَاموا تَتنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الملائِكَةُ)) (11)

 

ملائکه بر او نازل مي شوند و به او خطاب مي کنند:

 

((نَحْنُ أَوْلياؤُكُمْ في الْحَيَوةِ الدُّنْيا وَفِي الْآخِرَة)) (12)

 

 

 

وقتي به اين حد رسيد خداي متعال، ولي امر، حجّت وقت و ملائکه همه براي اين بنده مشغول فعاليّت مي شوند. در تمام شؤون زندگي مادّي و معنوي کمکش مي کنند، البته بيشتر در جنبه ي معنوي؛ چون جنبه ي مادي در حدّ وسيله است؛ هدف نيست البته اينها بايد باشند؛ خانه بايد باشد، لباس بايد باشد، غذاي جسمي بايد باشد، زن بايد باشد، فرزند بايد باشد، ولي همه ي اينها در حد وسيله است. اين دنيا اصلاً وسيله است: ((الدّنيا مَتجَرُ اولياءالله)) (13) براي اولياء و دوستان خدا، دنيا تجارت خانه است. در دنيا تجارت مي کنند و از سود اين تجارت در آن حيات ابدي برخوردار مي شوند.

 

 

 

 

بندگان صالح خدا

 

 

((أَوَ مَن كَانَ مَيتًا فَأَحْيَينَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمن مَّثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِّنهَا)) (14)

 

 

 

آيا انسان هايي که مرده بودند و ما زنده شان کرديم و نوري به آنان داديم که در اجتماع با آن نور سير مي کنند، مثل کساني هستند که در ظلمات و تاريکي ها فرو رفته اند و اصلاً از ظلمات نمي توانند بيرون بيايند؟ از ظاهر آيه ((اَوَ مَن كانَ مَيتاً)) (15) بر مي آيد که اين انسان، مرده بود و ما او را زنده کرديم، يعني قبل از اين که از عباد صالحين بشود و قبل از اينکه مصداق صالحين بشود، زنده نبوده است، يا مرده بوده و يا نيم جان بوده و مي خواسته مقدمات زنده شدنش فراهم بشود.

 

 

 

چه زماني زنده شده است؟ همان وقتي که دست ولايت روي سرش آمد و مصداق صالحين شد، و ((وَهُوَ يَتوَلَّى الصَّالِحِينَ)) (16) درباره اش تطبيق کرد،  او مرده بود ما زنده اش کرديم.

 

 

 

 

حيات طيبه ي الهي

 

 

 

 

اين حيات همان است که در آيه ي ديگري تعبير کرده است به حيات طيّبه:

 

«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَ هُوَ مُؤْمنٌ فَلنُحْيِيَنَّهُ حَيَوةً طَيِّبَةً» (17)

 

 

همين آدم ها، همين انسان هايي که در دنيا در حرکتند، در تلاشند، اينها وقتي که هنوز ايمان نياورده و عمل صالح انجام نداده اند، نمي شود گفت زنده اند؛ يعني صحيح نيست به اينها بگوييم حيّ به حيات انساني اما وقتي اهل ايمان و عمل صالح شدند ما زنده شان مي کنيم؛ يعني قبلاً مرده بودند و الّا اگر اينها زنده بودند عبارت «ما زنده شان مي کرديم» تحصيل حاصل بود. خلاصه اينکه، مرده بودند ما به آنان حيات داديم.

 

 

 

 

اين نکته را بايد توجه داشت که اين حياتي که به آنان مي دهيم فکر نکنيد آن حياتي است که قبلاً داشته اند؛ حياتي که خلاصه مي شد در خوردن و نوشيدن و پوشيدن و لذايذ حيواني، آن حيات، حيات کثيفي است، حياتش مادي است، لذايذش مادي است، ارزش ندارد، اين حياتي که قرآن مي فرمايد پاک و پاکيزه است. حياتي که مرگ ندارد، آن حيات قبلي بود که مرگ داشت، انساني که مي ميرد موتش موتِ حيات حيواني است والا آن حيات انسانيش تا ابد باقي است، و اگر اين عالم انقضاء نداشت هميشه باقي مي ماند. وقتي که از اين حيات مادّيِ کثيفِ دنيوي، منتقل مي شود و به آن عالم مي رود، در آن حيات معنويِ الهي تغييري حاصل نمي شود.

 

 

((أُوْلَئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبهمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ)) (18)

 

 

 

 

روح الهي در حيات طيبه

 

 

 

 

خصوصيّت ديگري که اين حيات طيّبه و حيات معنوي الهي دارد اين است که روح دارد. زنده، روح مي خواهد، نبات به روحِ نباتي زنده است. حيوان، زنده به روح حيواني است، اين انسان هم صرف نظر از جنبه ي انساني و الهيش و صلاح و ايمانش، حيات دارد، روحي که اين حيات را دارد، روح حيواني است، حيوانات انواعي دارند او هم نوعي حيوان است. بعد که به اين حد و مرحله رسيد و مصداق صالحين شد، حيّ مي شود به حيات الهي و روح ديگري هم پيدا مي کند، که آيه ي شريفه تعبير مي کند به: ((ايّدهم بروحٍ منه)) روح الهي هم پيدا مي کند، اين به حيات الهي و انساني، حيّ است؛ يعني محتواي انسانيّت را دارد و روح خاصي هم پيدا مي کند که همان روح الهي است.

 

 

 

 

نور الهي در حيات طيبه

 

 

 

 

به علاوه خصوصيّت ديگري هم پيدا مي کند:

 

 ((وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمشِي بِهِ فِي النَّاسِ)) (19)

 

 

 

تا آن زمان که ايمان و عمل صالح پيدا نکرده بود اين نور را نداشت، خدا در اين باره مي فرمايد: انسان هايي که اين گونه بندگي خدا کرده اند و به اين حد رسيده اند که مصداق صالحين شده اند به اينها نور خاصي مي دهيم که با آن نور در ميان مردم سير مي کنند؛ يعني انسان هاي ديگر اين نور را ندارند، اين نور براي اين طايفه است.

 

 

 

 

حال اين نور چه نوري است؟ اين نور، نور ظاهري نيست، نور ظاهري را که همه دارند. اين نور، نور خورشيد هم نيست بلکه اين يک نوري است در محيط باطن و در قلب، اين فضاي باطن است که اين نور را پيدا مي کند؛ نوراني مي شود و از تاريکي بيرون مي آيد، قبلاً تاريک بود يا نيمه روشن بود، ولي حالا تاريک نيست. رواياتي هست در تفسير اين نور.

 

 

 

 

 

نور ولايت يا نور الهي

 

 

 

 

روايتي از امام باقر(علیه السلام) هست که نور را به نور ولايت تفسير کرده است. (20) يک روايت ديگر هست که ظاهراً از امام صادق(علیه السلام) است که ((وجعلنا له نوراً)) را به جعلنا له ((اماماً يأتمّ به)) (21) تعبير کرده اند و اين عبارةٌ اخراي همان اولي است، يعني اين نور همان نور ولايت است، خورشيد ولايت، تابش در قلب انسان ها مي کند. مقام ولايت کلّيه ي الهيّه کارش همين است؛ اشراق در دل ها. به باطن انسان هايِ اين گونه، نور مي دهد، سير باطني مي دهد و بر اثر اين نور، چشمشان باز مي شود.

 

 

 

 

اين چشم ظاهر را همه دارند؛ امّا آيا همه مي بينند؟ نمي بينند. ديدن، شرايط دارد که مهم ترين شرايطش اين است که نور باشد، اگر قوي ترين چشم ها باشد آيا در تاريکي چيزي مي بيند؟! نه. پس نور بايد باشد، چشم بايد باشد تا آن وقت ببيند. چشم باطن را همه دارند. خدا فطرت انساني را اين طور قرار داده است. به همه چشم داده است اما همين چشم باطن در تاريکي نمي بيند. چشم باطن مُسانِخ با خودش يک نور خاصي مي خواهد تا بتواند ببيند. آن، چه نوري است؟ نوري است که از خورشيد ولايت در دل و قلب تابش مي کند. تا آن نور نبود اين چشم باطن وجود داشت ولي چشمي بي نور بود که نمي توانست، ببيند. وقتي آن نور در دل تابيد، چشم باطن، شرايطش تکميل مي شود و مي بيند. اين که در حديث دارد:

 

 

((اتّقوا من فراسة المؤمن فإنّه ينظُرُ بنور الله)) (22)

 

 

 

از فراست و زيرکي مؤمن بر حذر باشيد و بپرهيزيد؛ چون که اين مؤمن با آدم هاي ديگر فرق دارد، اين به نور الهي نظر مي کند، مراد همين است. نور ظاهري اگر مراد بود همه داشتند، اما مؤمنِ صادق الايمان، مؤمنِ واقعي و حقيقي، نوري دارد که ديگران ندارند. اين نور همان نور ولايت است.

 

 

 

 

 

ثمره ي نور ولايت

 

 

 

 

مؤمن با نور ولايت چيزهايي را مي بيند که ديگران نمي بينند. بينش خاصي پيدا مي کند که ديگران ندارند. حق و باطل را تشخيص مي دهد. خير و شر را تمييز مي دهد. نفع و ضرر و صلاح و فساد خودش را تشخيص مي دهد.

 

 

اين تشخيص هم مبنايش پيروي است؛ يعني وقتي فهميد خير کدام است و شر کدام است، عمل به خير مي کند و شر را از خودش دور مي کند. نفع و ضرر خودش را که تشخيص داد آنچه براي روحش مضرّ است پيروي نمي کند. آنچه نفع در آن است، جلب مي کند.

 

 

از آن موقع به بعد ديگر خطري براي اين آدم نيست؛ يعني از آن موقعي که تحت عنايت ولايت کليه ي الهيّه قرار مي گيرد ديگر خطري برايش نيست. عقب گرد ندارد. پيوسته رو به جلو مي رود. تکامل دارد نه عقب گرد، نه در جا زدن.

 

 

ان شاء الله بيانش بعداً خواهد آمد که انسان سه مرحله دارد؛ يعني برايش امکان دارد که در جا بزند و از نظر روحي تکان نخورد.

 

 

امکان هم دارد که عقب گرد کند، عوض اين که جلو برود يا درجا بزند، سير قهقرايي مي کند. امکان اين هم براي او هست که جلو برود. هر سه مرحله ممکن است.

 

 

 

 

 

توجه دائمي ولي الله الاعظم به صالحين

 

 

 

 

 

اما وقتي مراحل مقدماتي تکامل را طي کرد و به اين حد رسيد که از مصاديق صالحين شد ديگر رهايش نمي کنند، زير بال او را مي گيرند، دستگيري از او مي کنند، چه کسي اين کار را مي کند؟

 

 

 

 

حجّت وقت، امام زمان(عج). اين مأموريت امام زمان(علیه السلام) است. اين يک مسؤوليتي است، يک شغلي است. براي همه بندگان صالح هم هست.

 

 

 

 

اين رهبري، رهبري باطني است که هميشه بوده و تا قيامت هم هست و انقطاع پذير نيست. اين گونه افراد به اصطلاح نانشان در روغن است.

 

 

 

 

بندگان اين طوري ديگر روحشان قابل مقايسه با ديگران نيست، وضع جسمي شان هم همين طور. اصلاً اينها يک زندگي ديگر و يک وضع ديگري دارند هر چند در ظاهر با ديگران يکي هستند.

 

 

 

 

حتي ممکن است عامّه مردم به آنها خوش بين نباشند و درباره ي آنها يک توهّمات باطلي بکنند که البتّه خيلي براي اينها يعني براي عامه ي مردم خطرناک است، زيرا اگر کسي نسبت به اولياء خدا سوء ظني ببرد حسابش با آدم هاي معمولي خيلي فرق مي کند؛ از زمين تا آسمان فرق مي کند.

 

 

 

اگر انسان خداي ناخواسته به يکي از بندگان خاص و از دوستان خدا جسارتي بکند، اهانتي بکند، سوء ظني ببرد اثر سوء عجيبي دارد، خيلي تالي فاسد دارد.

 

 

 

 

 

 

 

--------------------

پي نوشت ها:

 

 

1- انعام:122؛ آيا کسي که مرده (دل) بود و زنده اش گردانيديم و براي او نوري پديد آورديم تا در پرتو آن، در ميان مردم راه برود...

2- مؤمنون:13

3-مؤمنون:14

4- همان

5- همان

6- همان

7- همان

8- همان: او را [به صورت] نطفه اي در جايگاهي استوار قرار داديم. آن گاه نطفه را به صورت علقه در آورديم. پس آن علقه را [به صورت] مضغه گردانيديم، و آنگاه مضغه را استخوانهايي ساختيم، بعد استخوانها را با گوشتي پوشانيديم، آن گاه [جنين را در] آفرينشي ديگر پديد آورديم. آفرين باد بر خدا که بهترين آفرينندگان است.

9- اگر موضوع و محمول در يک قضيّه اتحاد مفهومي نداشته باشد اما اتحّاد مصداقي داشته باشند حمل بين آن دو را حمل شايع صناعي گويند به عبارت ديگر اتّحاد فقط در وجود باشد مانند (هر سنگي جسم است) به خلاف حمل ذاتي اولي که اتحاد هم در مفهوم و هم در وجود است  مانند (کتاب، کتاب است).

10- اعراف:196و197؛ ولي و سرپرست من آن خدايي است که اين کتاب را نازل کرده و او همه ي صالحان را سرپرستي مي کند، و آنهايي را که جز او مي خوانيد نمي توانند ياريتان کنند و حتّي خودشان را هم نمي  توانند ياري دهند.

11- فصّلت:30؛ در حقيقت کساني که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگي کردند، فرشتگان بر آنها فرود مي آيند.

12- فصّلت:31: در زندگي دنيا و آخرت دوستانتان ماييم.

13-شرح نهج البلاغه ج9/201

14- انعام/122: آيا کسي که مرده (دل) بود و زنده اش گردانيديم و براي او نوري پديد آورديم تا در پرتو آن، در ميان مردم راه برود چون کسي است که گويي گرفتار در تاريکي هاست و از آن بيرون آمدني نيست.

15- انعام:122

16- اعراف/196: و همو دوستدار شايستگان است.

17- نحل/ 97: هر کس از مرد و زن، کار شايسته کند و مؤمن باشد، قطعاً او را با زندگي پاکيزه اي حيات حقيقي بخشيم.

18- مجادله /22: در دل اينها [خدا] ايمان را نوشته و آنها را با روحي از جانب خود تأييد کرده است.

19- انعام:122

20- کافي ج432/1: ((فالنور هو الامام)) بحارالانوار ج 309/23: ((قال: النور الولاية))

21- تفسير العياشي ج 376/1 بحارالانوار ج 404/35

22- کافي ج 218/1، و بجارالانوارج 123/24، امالي طوسي/294

 

 

 

 

 

خواندن 365 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 13 دی 1394 ساعت 11:52

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید