فصلنامه نور الصادق

ويژه ي پاسخ به استاد جوادي و حسن زاده آملي در موضوع ايمان فلاسفه ي يونان(نقد کلامي از استاد حسن زاده آملي در دفاع از ارسطو و فلسفه)

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 18

 

 

ويژه ي پاسخ  به استاد جوادي و حسن زاده آملي

 

در موضوع ايمان  فلاسفه ي يونان

 

***

 

 

سقراط و ارسطو موحد و شاگرد حضرت ابراهيم بودند!!

 

آقاي جوادي آملي:

• تاريخ مدرن خاورميانه نشان مي دهد ارسطو و سقراط و ... همه از شاگردان حضرت ابراهيم بودند، چون تا آن زمان خاورميانه يا ملحد بود يا مشرک. وجود آن حضرت برهان را اقامه کرد و دنيا فهميد چه خبر است، بنابراين فکر ابراهيمي تمام خاورميانه و يونان را فرا گرفت و ارسطو و سقراط ها تربيت شدند.(1)

• تلّقي و دريافتي که حکماي اسلامي از اين راه نسبت به افلاطون به دست آورده اند اين است که او حکيمي موحّد است که در روزگار گسترش کثرت هاي اساطيري و ديدگاه هاي مشرکانه، بر گذر از ظواهر طبيعي و مادّي، و وصول به حقايق و صور ازلي همّت ورزيده، و علاوه بر طريق تصفيه و شهود قلبي، با استعانت از برهان و استدلال مفهومي، به حراست از مرزهاي توحيد که حاصل تعاليم انبياء سلف بوده پرداخته است.(2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- روزنامه شرق ـ شنبه 17مهرماه 89

2- رحيق مختوم، جوادي آملي، بخش اول از جلد دوم/269

 javadi
 

مخالفين ارسطو ژاژخاه، خردسال، خام و کج انديش هستند

 

آقاي حسن زاده آملي:

 

چه بسياري نوشته هايي را مي بينيم که دهان به ژاژخايي باز مي کنند و زبان به بيهوده گويي دراز و به ساحت بزرگان علمي [ارسطو]  اسائه ادب وجسارت روا مي دارند اين گستاخان در نزد اصل خرد خرد سالاني اند که از خامي وکج انديشي خود سخن مي گويد و از کاجي و برنهادي خود جز مي دهند.(1)  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1-قرآن، عرفان و برهان از هم جدايي ندارند/20-19

 1hasanzade

 

 

 

 

*****************************************************************************************************************

 

 

 

 

 

نقد کلامي از استاد حسن زاده آملي در دفاع از ارسطو و فلسفه

 

استاد سيد قاسم علي احمدي

 

 

 

 

اشاره:

 

 

محقق توانا و پژوهشگر پر تلاش معاصر حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاي حاج سيد قاسم علي احمدي در سال 1345 به دنيا آمد و حدود 30 سال است که در حوزه ي علميه قم مشغول تحصيل و تدريس و ارائه ي طريق مي باشد و از محضر آيات عظام وحيد، تبريزي، صافي گلپايگاني استفاده ها نموده و اکنون از اساتيد عالي مقام سطح عالي حوزه  ي علميه قم و صاحب نظر در فلسفه و عرفان داراي تأليفات بسيار ارزنده اي مي باشد.

 

 

 

 

مقاله ي حاضر نقدي است موجز اما پر محتوا بر بخش بسيار کوچکي از رساله ي «قرآن و عرفان و برهان از هم جدايي ندارند، تأليف آقاي حسن زاده ي آملي» که در دفاع از فلسفه و عرفان نگاشته شده و در آن ارسطو ي بت پرست به عنوان يک پيغمبر معرفي شده است.

 

 

جناب استاد اين مقاله را به تقاضاي سرپرست محترم مجله ي نورالصادق براي اين مجله فرستاده اند.

 

 

 

 

 

 

چکيده:

 

در اين نوشتار به وجوه متعددي اشکالات اساسي مقاله يکي از معاصرين درخصوص دفاع از ارسطو و مسلک فلسفه و عرفان مورد طرح و بررسي قرار گرفته است و ضمن منتفي نمودن موضوع پيغمبري ارسطو با دلايلي متقن، پس ازارائه شواهدي چند از نقطه نظرات نويسنده مقاله در خصوص مباحث الهيات فلسفي و عرفاني، افتراقات عميق اين دو مسلک با دين الهي مورد تأکيد قرار گرفته است.

 

 

 

 

 

نقد کلامي از استاد حسن زاده آملي در دفاع از ارسطو و فلسفه

 

 

 

 

 

 

بعضي از معاصرين (1) در رساله ي خود ـ که در دفاع از فلسفه و عرفان نگاشته، در ذکر کلامي از صاحب تفسير الميزان ـ مي گويد:

 

آن حضرت (يعني آقاي طباطبايي) در صدر رساله اي و جيز و عزيز به نام ((علي والفلسفة الإلهية)) که به تازي نگاشته است، اصلي به غايت قويم و مطلبي بنهايت عظيم به عنوان ((الدين والفلسفة)) اهداء فرموده است که: ((حقّاً أنه لظلم عظيم أن يفرّق بين الدين الإلهيّ و بين الفلسفة الإلهيّة)) اين کلامي کامل صادر از بطنان عرش تحقيق است و هر عاقل که شنيد ((الله درّ قائله)) گفت. آري دين الهي و فلسفه الهي را جداي از هم داشتن و پنداشتن به راستي ستمي بزرگ است.

 

 

 

چند سطري از گفتار آن جناب به ترجمه ي اين جانب و به طور خلاصه اين که:

 

 

دين الهي را  از فلسفه ي الهي جدا انگاشتن براستي ستمي بس بزرگ است.

 

 

آيا دين جز مجموعه ي معارف اعتقادي الهي است که از آنها تعبير به اصول مي شود و مجموعه ي معارف ديگر فقهي و اخلاقي است که از آنها تعبير به فروع مي شود؟

 

آيا جز اين است که پيامبران مرداني بودند که به فرمان الهي جامعه ي بشري را به حيات برترين و سعادت حقيقي هدايت مي فرمودند؟

 

آيا سعادت حقيقي بشر جز اين است که با سرمايه ي خداداديش که عقل و ادراک است به حقايق معارف آن چناني که هستند برسد و بعد از رسيدن بدانها در حيات عملي خود به طريق عدل و استقامت رفتار کند؟

 

آيا براي انسان در راه تحصيل اين معارف چاره اي جز پناه بردن به استدلال و اقامه ي برهان هست؟

 

حال که چنين است چگونه بر پيامبران رواست که مردم را بدان چه مي خوانند به صرف شنيدن و پذيرفتن بدون دليل و بيّنه و برهان بوده باشد با اين که روشي مخالف با سرشت انسان و منافي با سرمايه ي خدادادي اوست؟ (2)

 

 

 

 

 

و در موضع ديگر اين رساله گويد:

 

 

 

 

که امام صادق(علیه السلام) در حديث معروف به توحيد مفضّل، ارسطو را به بزرگي بر زبان مي آورد و به کلام وي ارج و قدر مي نهد و روش انديشه وي را مي ستايد، چه بسيار نوشته هايي را مي بينيم که دهان به ژاژخايي باز مي کنند و زبان به بيهوده گويي دراز و به ساحت بزرگان علمي که چون حجت خدا امام ملک و ملکوت بدانان احترام مي گذارد اسائه ادب و جسارت روا مي دارند اين گستاخان در نزد اهل خِرَد خُرد سالاني اند که از خامي و کج انديشي خود سخن مي گويد و از کاجي و بدنهادي خود خبر مي دهند.

 

 

 

 

 

 

بعد، از فاضل شهروزي در نزهة الارواح نقل مي کند که:

 

 

 

در خبر است که هرگاه کسي از اهل پيغمبر خاتم به کمال مي رسيد از زبان مبارک آن حضرت به خطاب ((اي ارسطاطاليس اين امّت)) تشرف مي يافت؛ سپس از کتاب مذکور و همچنين از کتاب ((محبوب القلوب)) ديلمي حديثي نقل مي کند که پيغمبر فرمودند: ارسطاطاليس پيغمبري بود که قوم وي او را نشناختند.

 

 

 

 

 

و از ديلمي نقل مي کند که بعد از اين روايت گفت: مؤيد اين روايت است آن چه در کتاب فرج المهموم آمده:

 

 

 

نقل قولاً بأن ابرخس (3) و بطلميوس (4) كانا من الأنبياء و أن اكثر الحكماء كانوا كذلك و إنّما التبس علي الناس امرهم لأجل اسمائهم اليونانيّة ...

 

 

 

گويا گستاخي ياوه گويان از روي بدبيني به (دانش ترازوست) چه اين که در بافته هاي کهن آنهاست که (من تمنطق تزندق) با اين که منطق عقل کل(علیه السلام) به شهادت جوامع روايي اين است که ((تفكر ساعة خير  عند الله تعالي من عبادة سبعين سنة)) (5).

 

 

 

و هر داناي بخرد روزگار داند که اين تفکر همان فکر منطقي است که عبارت از ترتيب مقدمات و نصب ادلّه براي ادراک معقولات است وگرنه فکر در عرف عام چه راهگشايي است تا آن را ارج و بهاي بهتر از عبادت هفتاد ساله در نزد خداي باشد؟!  (6)

 

 

 

 

 

 

جواب از اين مقاله به وجوهي است:

 

 

 

اوّل:

 

 

کلام امام صادق(علیه السلام) در توحيد مفضّل اشاره اي ندارد که آن حضرت ارسطو را به بزرگي ياد کرده باشد و روش انديشه او را ستوده باشد ، حال براي وضوح مطلب حديث را ذکر مي کنيم و قضاوت را به شما مي سپاريم:

 

 

((وَ قَدْ كَانَ مِنَ الْقدَماءِ طَائِفةٌ أنكَرُوا الْعَمْدَ وَ التَّدْبِيرَ فِي الأَشيَاءِ وَ زَعَمُوا أَنَّ كَونَها بِالْعَرَضِ وَ الِاتِفَاقِ وَ كانَ مِمَّا احْتَجُّوا بِهِ هَذه الْآفَاتُ التي تلد [تَكونُ عَلَى‏] غَيْر مَجْرى الْعُرْفِ وَ الْعَادَة كَالإنْسَانِ يُولَدُ نَاقِصاً أَوْ زَائِداً إصْبَعاً أَوْ يكُونُ المَوْلُودُ مُشَوَّهاً  (7)  مُبَدَّلَ الْخَلْقِ فَجَعَلُوا هَذَا دَلِيلًا عَلَى أنَّ كَوْنَ الأشْيَاءِ لَيْسَ بِعَمْدٍ وَ تَقْدِيرٍ بَلْ بالْعَرَض كَيفَ مَا اتفقَ أَنْ يَكُونَ وَ قَدْ كَانَ أرسْطَاطَالِيسُ رَدَّ عَلَيْهِمْ فَقال إنَّ الَّذِي يَكُونُ بِالْعَرَضِ وَ الِاتِفَاقِ إنَّما هُوَ شَيْ‏ءٌ يَأْتي فِي الْفَرْط مَرةً لأَعْرَاض تَعْرِضُ لِلطَّبيعَةِ فَتزيلُهَا عَنْ سَبِيلِهَا وَ لَيْسَ بِمَنْزِلَةِالأُمورِ الطَّبِيعِيَّةِ الْجَارِيَةِ عَلَى شَكْلٍ وَاحِدٍ جَرْياً دَائِماً مُتتَابِعاً)) (8)

 

 

 

 

 

 

اکنون ترجمه اي را که خود مؤلف رساله از آقاي شعراني نقل نموده را بعينه ذکر مي نماييم:

 

 

گروهي از پيشينيان منکر قصد و تدبير شدند در مخلوقات، و پنداشتند، هر چيز به عرض و اتفاق پديد آمده است، و از حجت ها که آورده اند اين آفات و آسيب ها ست که برخلاف متعارف و عادت پديد مي آيد مانند: انسان ناقص الخلقه با آن که انگشتي افزون دارد يا خلقي زشت و سهمگين برخلاف معتاد، و دليل آن شمردند که هستي اشياء بعمد و اندازه نيست بلکه بالعرض است هرچه پيش آيد.

 

 

 

 

 

و ارسطاطاليس (9) آنها را رد کرد و گويد:

 

 

آن که بالعرض است يکبار است که از دست طبيعت بيرون شده براي عوارضي که طبيعت را عارض مي گردد و آن را از راه خود باز مي دارد و به منزلت امور طبيعي نيست که بر يک روش باشد.  (10)

 

همانطوري که ملاحظه مي نماييد پاسخي که ارسطو داده است اعمّ است از اين که آيا قانون حاکم بر طبيعت مسخّر ارادة الله است يا نه؟ و اعتقاد موحدين را ـ که قائل اند همه چيز مسخّر اراده ي خداوند است نه مسخّر قوانين طبيعت ـ اثبات نمي کند. و ارسطو در اين کلام قايل است طبيعت يک روال دايمي دارد و يک روال غير دايم و استثنايي، يعني: در نزد ارسطو قوانين طبيعت گاهي به طور دايمي جريان مي يابد، مانند: حرکت شب و روز و فصول و ... و گاهي به طور استثنائي و دفعتاَ محقق مي شود. مانند: زلزله و سيل که آن هم از موارد حاکميت قانون طبيعيت است البته برخلاف روال طبيعي آن.

 

 

 

و اين ثابت نمي کند که ايشان قايل است به اين که اين قانون طبيعي تحت اراده ي پروردگار است، بلکه ما با قراين خارجيه اي که بيانگر اعتقاد و مشي ارسطو است ثابت مي نماييم که او عقيده ي موحدين را  نداشته است، و با توجه به اين قراين خارجيه مي توانيم بگوييم که: در اين کلام هم او قايل است که قوانين طبيعت حاکم بر همه چيز است لاغير. و اين عقيده مخالف با اعتقاد موحدين است.

 

 

 

علاوه بر اين که:

 

در کدام قسمت اين حديث امام(علیه السلام) ارسطو را به بزرگي ياد نموده و روش انديشه ي او را بطور کلي امضاء کرده است، چنان که مقصود مستدلّ همين است تا تصحيح عقايد و افکار او باشد. والا تصحيح يک مورد که در متن حديث است ـ بر فرض دلالت حديث بر آن ـ نفعي به مستدلّ نمي دهد.

 

 

 

و بر فرض تصحيح روش و تجليل ارسطو از جانب امام(علیه السلام)، آن چه که در مکتب فلاسفه از عقايد ارسطو نقل مي نمايند بسياري از آنها خلاف مسلّمات عقل و برهان و شريعت حقه است و اين دو چگونه قابل جمع است.

 

 

 

 

و به عبارت ديگر:

 

ما آن چه از ارسطو در توحيد نقل شده را با ميزان که برهان و کتاب و عترت است مي سنجيم، مي بينيم که اکثر آنها با اين ميزان موافقت ندارد، بلکه مخالفت تمام دارد (11)، مثل: قول به قدم عالم و ... (12)

 

 

 

 

و ثانياً:

 

 

آيا با اخبار ضعاف و مجهول و ... مي توان اثبات نبوت کسي را کرد؟ و اين از بدايع و عجايب استدلال اين مستدلّ است؛ زيرا خبر مجهول و غير ثقه در فروع دين حجت نيست چگونه در اصول دين، آن هم براي اثبات نبوت حجت باشد.

 

 

 

 

 

و در تنزيه المعبود آورده شد:

 

 

((العجب العجاب: أنّ العرفاء والفلاسفة اعتمدوا في اصول دينهم علي الآراء الضعيفة والأدلة الواهية السخيفة و ....واستخفّوا بالاخبار المعتبرة الصريحة الواردة في نفي أكاذيبهم، و يستهزؤن بنقلة الاخبار والاثار، وأخذوا برمي من تمسك في الاصول بالاخبار القطعية و الموافقة للفطرة السليمة المستقيمة))

 

 

 

((و مع ذلك تراهم يعتمدون علي الاخبارالمرسلة المجهولة منها لإثبات مطالبهم الفاسدة، و يصرفون المحكمات عن ظواهرها إلي تصحيح عبادة الطاغوت، و يستندون إلي المتشابهات في إثبات مذهب من قال: إنّ الله حكم بكفر النصاري ولعنهم و طردهم من أجل قولهم بحلوله في عيسي فقط))(13)

 

 

 

 

ثالثاً:

 

 

جرأت به خرج دادن و اسناد گستاخي و بيهوده گويي به اساطين شرع و دين ـ که با ارسطو مخالفت کردند و اسم آنها را به ذمّ برده اندـ قباحتش واضح و با ادّعاي عرفان و لقاء و وصول منافات دارد.

 

و اين مؤلف توجه نکرده که اين تشنيعات و جسارتها به بزرگان دين و مذهب است که از جمله آنها هشام ابن حکم است که کتابي بر ردّ توحيد ارسطو نوشته است. (14)

و همچنين علي بن احمد کوفي کتابي بر رد ارسطو نوشت. (15)

 

و جاي بسي تعجب است که ـ ايشان خيال مي کندـ که ارسطو پيغمبر بوده و اصحاب ائمه(علیهم السلام) و فقهاي عظام از آن بي خبر بوده اند!! تا جايي که بر ردّ او کتب و مقالات نوشته اند.

و از طرفي شکي نيست که ارسطو از فلاسفه قديم بوده است و با وجود اين جلالتي که مؤلف رساله مذکور براي او قائل است، چگونه فضل بن شاذان نيشابوري که از فقهاء و متکلمين شيعه است، و از اصحاب چند امام معصوم(علیه السلام) بوده است (16)و همچنين هشام بن حکم (17)و متکلم خبير جليل شيخ علي بن محمد بن عباس (18) و غير ايشان کتب در ردّ فلاسفه نوشته شد، و هم چنين بسياري از فقهاي شيعه کتاب هاي زيادي در ردّ اين طائفه نوشته اند. (19)

 

 

 

 

و رابعاً:

 

 

مؤلف اين رساله، منطق و استدلال و برهان را با اصطلاح فلسفه خلط نموده، و تفکر و اقامه ي برهان را فلسفه مي داند، در حالي که مخالفين آنها با استدلال و برهان و فکر و منطق ثابت مي کنند که بسياري از مباحث اين علم با تعقل و تفکر مخالفت بيّن و آشکار دارد.

 

 

 

و اما ادعاي جدايي دين از فلسفه که مؤلف مذکور آن را در حقيقت جدايي دين از استدلال و برهان و دليل عقلي شمرده است! بطلان آن واضح تر از آن است که نياز به بيان داشته باشد؛ چرا که مخالفين فلسفه را اگر در تاريخ بنگريم خواهيم ديد از اساطين کلام و فقه و اصول بوده اند که هم ايشان به ادله اربعه که از جمله ي آنها دليل عقل باشد، معتقد بوده و نسبت دادن آنها به انکار استدلال و برهان و عقل (20) افترايي عظيم و جرأتي بلاريب است، و ما مقداري از کلمات بزرگان دين را در دو کتاب (21)خود ذکر نموده ايم.

 

 

 

علاوه بر اين، تمام اشتباه اينان در اين است که گمان کرده اند مخالفت با علم فلسفه مخالفت با برهان و دليل عقلي است، در حالي که بسيار نادرست رفته و فلسفه را با عقل و تعقل مساوي دانسته اند، در حالي که فلسفه ي اصطلاحي ارتباطي با تعقل صحيح و استدلال و برهان ندارد و ما به دليل عقلي و برهاني ثابت مي کنيم که فلسفه و عرفان مصطلح خلاف برهان و عقل و وجدان است.

 

 

 

 

و هنگامي که موارد افتراق فلسفه و عرفان مصطلح را با عقل و برهان و دين خدا بررسي مي کنيم، متوجه مي شويم که در بسياري از مسائل اساسي و حياتي که با آيات و روايات متواتر و براهين عقلي ثابت شده است، فلسفه و عرفان مصطلح در آن مسائل به انحراف رفته اند و اسير اوهام و خيالات باطل خود شده اند.

 

 

 

 

و مخفي نيست که در فلسفه برهاني که مقدمات آن بديهي و منتج يقين باشد اندک بلکه ناياب است خصوصاً در الهيّات و قسمتي از طبيعيّات و فلکيّات، و شاهد بر اين مدّعا اختلاف عظيم فلاسفه در جميع مسائل مي باشد، بلکه غالباً مشاهده شده است که برخي از فلاسفه تغيير مسلک و مشرب داده و عقايدي را که قبلاً منکر بوده بعداً پذيرفته يا مطالبي را که پذيرفته اند، آن را ابطال نموده اند.

 

 

 

 

بنابراين اگر مقدمات برهاني که در مسايل فلسفي استعمال مي شود بديهي است، اين اختلاف عظيم در ميان ايشان از کجا حاصل مي شود با اين که به اتفاق علماي منطق از اقسام قياس هاي منطقي، آن چه مورد اطمينان مي باشد برهان است، و برهان در اصطلاح فن به قياسي گفته مي شود که موادّ آن از يقينيات تشکيل يابد و اصول يقينيات عبارت است از: اوّليات، مشاهدات، تجربيّات، متواترات، فطريّات، و اگر قياس برهان از اين قسم موادّ تشکيل يابد ناچار نتيجه آن يقيني خواهد بود و بر صاحب فهم مخفي نيست که در فلسفه برهاني که مقدمات آن بديهي و منتج يقين باشد ناياب است چنانچه ذکر شد.

 

 

 

 

و اما نام گذاري حقيقت تصوف به اسم عرفان و در نتيجه مخالفت با ابن عربي و مولوي و نظاير آنها را مخالفت با عرفان قلمداد نمودن اشتباهي عظيم و خطايي است جبران ناپذير، ما جواب اين مقاله را ارجاع مي دهيم به کتاب «تنزيه المعبود» و ثابت شده است که اين عرفان، عرفان اسلامي و شيعي نيست و با بت پرستي و بي مسلکي هم قابل جمع است.

لذا خود مؤلف اين رساله (22) در مواضع عديده از کتاب عرفاني خود به مقامات عجيب قايل شده که البته حقيقت اين عرفان مصطلح هم همين است.

 

 

 

 

 

مؤلف رساله مذکور در شرح اين عبارت ابن عربي:

 

 

((كان عتاب موسي أخاه هارون لأجل إنكاره عبادة العجل و عدم اتّساع قلبه لذلك، فإن العارف من يري الحقّ في كل شيء ، بل يراه عين كل شيء)) (23)

 

 

 

گويد: غرض شيخ در اين گونه مسائل در فصوص و فتوحات و ديگر زبر و رسائلش بيان اسرار ولايت و باطن است براي کساني که اهل سرّند. هرچند به حسب نبوت تشريع مقر است که بايد توده مردم را از عبادت اصنام بازداشت چنان که انبياء عبادت اصنام را انکار مي فرمودند. (24)

 

 

 

و گويد: هر يک از ممکنات، مظهر يک اسم از اسماي حقند؛ هرچند گفتن و شنيدن اين سخن دشوار است، ولي حقيقت اين است که شيطان هم مظهر اسم (يا مضل) است!! (25)

 

 

 

قضاوت با خواننده است که چه فرقي بين بت پرستي و اين عقايد وجود دارد!؟

 

 

و گويد:

 

 

 

((إن سريان الهوية الإلهيّة كلها أوجب سريان جميع الصفات الإلهية فيها من الحياة والعلم والسمع والبصر و غيرها كليها و جزئيها.)) (26)

 

 

 

و گويد: ((إنّ وحدة الوجود ان لم يکن صحيحة فيلزم أن يکون الحق تعالي محدوداً! )) (27)

 

 

 

و هم چنين گويد: ((إن التمايز بين الحق سبحانه و بين الخلق ليس تمايزاً تقابلياً، بل التميز هو تميّز المحيط عن المحاط والشمول الإطلاقيّ ... و هذا الإطلاق الحقيقي الإحاطي حائز للجميع و لا يـشذّ عـن حــيطتــه شيء.... و كون العـلة والمعلول علي النـحو المـعهود المـتعـارف في  الاذهان السافلة ليس علي ما ينبغي بعزّ جلاله سبحانه و تعالي)) (28)

 

 

 

چون بدقت بنگري آنچه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان براي سرگرمي است. (29)

 

 

 

الهي تا به حال مي گفتم لا تأخذه سنة و لانوم  الان مي بينم مرا هم لا تأخذني سنة و لا نوم. (30)

 

 

 

الهي از گفتن نفي و اثبات شرم دارم که اثباتيم. لا اله الا الله را ديگران بگويند ، الله را حسن.

 

 

 

الهي از من و تو گفتن شرم  دارم؛ أنت أنت. الهي عمري کو کو مي گفتم و حال هو هو مي گويم. (31)

 

 

 

و فساد اين کلمات و اشباه آن در کتب اين گروه يافت مي شود، بر هر عاقلي واضح و لايح است. جاي بسي تعجب و شرمندگي است که در مقابل خداوند تعالي که در قرآن کريم به سيّد انبياء و نخبه ي اصفيايش خطاب مي فرمايد:

 

 

((فَاعْلَمْ أنّهُ لا إلهَ إِلا الله)‏) (32)

 

 

و مي فرمايد:

 

 

((شَهِدَ الله أنّه لا إِلهَ إِلاّ هوَ وَ الْملائِكة وَ أولوا الْعِلمِ)) (33)

 

 

مدعيان عرفان ـ که خودشان و مريدانشان آنها را عرفا مي خوانند ـ مي گويند:

 

 

توحيد عوام ((لا اله الا الله)) (34) و توحيد خواص ((لا موجود الا الله)) است.

 

 

 

آيا توحيدي که پيامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم) به دانستن آن مخاطب شده و توحيدي که خدا و ملائکه بر آن شهادت مي دهند توحيد عوام است؟

 

 

 

چقدر جرأت و جسارت مي خواهد که شخص کلمه طيبه ((لا اله الا الله)) را که آن همه از آن تعظيم شده و از آن کلامي سنگين تر و عظيم تر در ميزان انبياء و اوليا نيست (35)تحقير نمايد و آن را توحيد عامي بنامد و ساخته خود: ((لا موجود الا الله)) را توحيد انبياء و اولياء بداند. (36)

 

 

 

 

 

---------------------------------

پي نوشت ها:

 

1- مراد آقاي حسن زاده آملي است.

2- قرآن و عرفان و برهان از هم جدايي ندارند، حسن زاده آملي : 62

-3 Abarkhas

-4 Batlamus

5- ساعتي تفکر الهي بهتر از عبادت هفتاد ساله است.

6- قرآن و عرفان و برهان از هم جدايي ندارند: 19-20

خلاصه که ايشان در اين کلمات مدعي هستند که نه تنها عقايد ارسطو مورد تأييد و احترام مکتب وحي است بلکه او را پيامبر قلمداد مي کند، و ما بعد از جواب اين مقاله قسمتي از عقايد ارسطو و افلاطون و امثال ايشان را مي آوريم تا خواننده محترم آگاهانه خود در اين مورد قضاوت کند

7- أي مقبحاً

8- بحارالأنوار، جلد 3، صفحه 148، باب 4- الخبر المشتهر بتوحيد المفضّل

9- Arestatalis

10- قرآن و عرفان و برهان از هم جدايي ندارند : 24

11- رجوع کن به کتاب ((حکمت و انديشه ي ديني)): 355-416 بخش چهارم: ارسطوشناسي، جهان در انديشه ارسطو، خدا در انديشه ارسطو و کتاب نقدي بر فلسفه ارسطو و غرب: 75-88، الهيات اثبات خدا و در کتاب(حکمت و انديشه ي ديني)از آثار و کتب ارسطو شواهد بسيار آورده است بر اين که: ارسطو با پي گيري سلسله حرکتها به محرّک نامتحرّک نخستين که خداي اوست مي رسد اما اگر محرّک به طور مستقيم در متحرک حرکت ايجاد کند خود نيز متحمل حرکت خواهد شد چون عکس العملي از متحرک بر محرک وارد مي شود ،بنا براين محرک نخستين يا خدا از طريق معشوق و محبوب بودن در متحرک نخستين (فلک) حرکت را ايجاد مي کند، در واقع از آنجا که فلک عاشق خداست و مي خواهد به خدا برسد حرکت مي کند، پس خداي ارسطو خود فعلي انجام نمي دهد بلکه از طريق معشوق و علت غايي بودن فلک را به جنبش وا مي دارد .

به نظر ارسطو تنها فعل خدا تعقل در خود اوست، خدا نه تنها در جهان کاري نمي کند بلکه حتي نسبت به جهان علم و آگاهي نيز ندارد. به نظر ارسطو خدا ازلي، نامتناهي، جوهر و صورت بالفعل عقل و کاملترين موجود است، در مورد واحد يا کثير بودن خدا تعابير ارسطو متعارض است به نظر مي رسد او ابتدا موحّد بوده است و پس از آن در مورد توحيد و شرک دچار ترديد شده و در آخر عمر، 55 و حداقل 47 خدا را اثبات مي کند، زيرا بر اساس ستاره شناسي زمان ارسطو 55 يا 47 نوع فلک و حرکت وجود دارد و هر نوع حرکت به يک محرّک نامتحرّک منتهي مي شود. (رجوع شود به کتاب حکمت و انديشه ي ديني، بخش خدا در   انديشه ارسطو : 388) ب

12-مگر اين که بگوييم ارسطويي که ـ‏فرضاًـ امام(علیه السلام) از او تجليل کرده غير از آني  است که در اين کتب فلسفه به او اسناد داده شده، يا آن چه آنها مي گويند افتراء بر ارسطو است و ارسطو مذهبش همان مذهب انبياء و اوصياء است که در اين دو صورت نفعي به شما نمي دهد.

  13- تنزيه المعبود في الردّ علي وحدة   الوجود: 416

14- رجال نجاشي : 433 رقم 1164 طبع قم، مؤسسة النشر الاسلامي

15- رجال نجاشي : 265 رقم 691

16- رجال نجاشي : 307 رقم 840، معجم رجال الحديث 289/13-299 رقم 9355

17- رجال نجاشي : 433 رقم 1164 5

18- رجال نجاشي : 269 رقم 704

19- قال قطب الدين الراوندي (ره):إعلم أن الفلاسفة أخذوا أصول الاسلام ثمّ أخرجوها علي رأيهم ... فهم يوافقون المسلمين في الظاهر وإلآّ فکلّ ما يذهبون إليه هدم للإسلام ، و إطفاء لنور شرعه، و يأبي الله إلاّ أن يتم نوره و لو کره الکافرون. (الخرائج والجرائح 1061/3)ي

 

و قال العلامة المجلسي(ره) : إنهم: ترکوا بيننا أخبارهم ، فليس لنا في هذا الزمان إلاّ التمسّک بأخبارهم والتدبّر في آثارهم ، فترک الناس في زماننا آثار أهل بيت نبيهّم واستبدّوا بآرائهم، فمنهم من سلک مسلک الحکماء الذين ضلّوا و أضلوا، و لم يقرّوا بنبي ولم يؤمنوا بکتاب ، واعتمدوا علي عقولهم الفاسدة و آرائهم الکاسدة ، فاتّخذوهم أئمة و قادة، و معاذالله أن يتکل الناس علي عقولهم في أصول العقائد فتحيرون في مراتع الحيوانات. (الاعتقادات : 17)ن

و قال الشيخ الانصاري(ره) في کتاب الطهارة: إن السيرة المستمرة من الاصحاب قدس سرهم في تکفير الحکماء المنکرين لبعض الضروريات. (کتاب الطهارة، النظر السادس في بحث النجاسات في الکافر).ن

و قال صاحب الجواهر(ره): والله ما بعث رسول الله(صلی الله علیه وآله و سلم) إلا لإبطال الحکمة . (قصص العلما: 105، السلسبيل للاصطهباناتي:387).ن

و قال صاحب الحدائق(ره): إن الاصحاب قدس سرهم ذهبوا إلي تکفير الفلاسفة و من يحذو حذوهم.. (الحدائق الناظرة المقدمة العاشرة 128/1).ل

فبالرّجوع إلي کلمات العلماء والمحدّثين والفقهاء(ره) يعلم انهم لم يذهبوا إلي مقالات الفلاسفة والعرفاء بل أعرضوا

ـ فيل کتبهم و اقوالهم و أعمالهم ـ عن تلک المقالات، و قد کفروا القائلين بقدم العالم والمنکرين للمعاد الجسماني والقائلين بوحدة الوجود و غير ذلک ممّا ذهبوا إليه، بل کان أصحاب الائمة(علیهم السلام)  معرضين عن أهل الفلسفة والعرفان، ولهذا اکتبوا في الردّ علي الطائفتين کتباً کثيرة ولتصريح الايات والروايات والادعية والخطب عن الائمة(علیهم السلام) بخلاف مطالب هؤلاء القوم ـ ممّا لا يکاد يحصي ـ أعرض المسلمون والمؤمنون عنهم في عصر الائمة(علیه السلام) إلي هذه الاعصار و کانت الطائفتان في کل الاعصار يتقون من أهل الايمان فلا يظهرون مقالاتهم عند عامّة المؤمنين.                                                           (تنزيه المعبود : 221)ن

20- از جمله مخالفين با فلسفه علامه حلّي و مقدّس اردبيلي و شهيد ثاني و صاحب جواهر و شيخ انصاري و صاحب قوانين و صاحب حدائق و شيخ جعفر کاشف الغطاء و ... ـ رحمة الله عليهم ـ آيا مي شود به همه ي اين بزرگان نسبت بدهيد که اينها مخالف با برهان و استدلال و تعقل مي باشند؟!ن

21-رجوع کن به (تنزيه المعبود از صفحه 448-664) و (وجودالعالم بعد العدم از صفحه 15-47)ل

22- قرآن، عرفان و برهان از هم جدايي ندارند تأليف حسن زاده آملي

23- شرح فصوص الحکم في الفص الهارونيّ : 437

يعني: عتاب و سرزنش حضرت موسي(علیه السلام) به برادرش هارون (علیه السلام) بسبب اين بود که گوساله را انکار نمود و سعه ي صدر نسبت به آن نداشت، و به درستي که عارف کسي است که حق(خدا) را در هر شي اي ببيند بلکه عين هر چيزي ببيند  حسن زاده آملي، ممدّالهمم في شرح فصوص الحکم : 514

24- حسن زاده آملي، ممدّالهمم في شرح فصوص الحکم : 514

25- حسن زاده آملي،رساله ي انّه الحق:288

26- رساله ي انّه الحق، حسن حسن زاده آملي: 61

27- مصدر: 66-67

28- حسن حسن زاده: تعليقات کشف المراد: 502

29- حسن حسن زاده: ممدّالهمم: 107

30- الهي نامه چاپ اول

31- حسن حسن زاده : الهي نامه

32- محمد: 19؛ بدان که هيچ خدايي جز الله نيست

33- آل عمران،: 18؛ خدا و ملائکه و صاحبان علم(معصومين(علیهم السلام)) به يگانگي خدا شهادت مي دهند.

34- تعليقعه سبزواري بر اسفار 71/1، و حاشيه اش بر شواهد الربوبيّه: 36

  35- *روي عن النبي(صلی الله علیه . آله و سلم) انه قال: ((ما قلت و لا القائلون قبلي مثل لا اله الا الله))  (التوحيد : 18، حديث 1، باب ثواب الموحدين)ا 

*وعنه (صلی الله علیه . آله و سلم) انه قال)أيضاً:((کلّ جبّار عنيد من أبي أن يقول : لا إله إلاّ الله)) (المصدر: 21 حديث 9)

*وعنه (صلی الله علیه . آله و سلم) انه قال): ((ما من الکلام کلمة أحبّ إلي الله عزّوجلّ من قول لا إله إلا الله، و ما من عبد يقول لا إله إلا الله يمدّ بها صوته فيفرغ إلا تناثرت ذنوبه تحت قدميه کما يتناثر ورق الشجر تحتها)). (المصدر : 21 حديث 14)

*وعنه (صلی الله علیه . آله و سلم) انه قال) : ((قال الله جلّ جلاله لموسي: يا موسي! لو أنّ السماوات و عامريهنّ والأرضين السبع في کفّة و لا إله إلا الله في کفة مالت بهن لا إله إلاّ الله)). (المصدر : 30 حديث 34)

*و عن اميرالمؤمنين(علیه السلام): ((من قال لا اله الا الله بإخلاص فهو بريء من الشرک)).      (الفقيه 412/4)

*عن ابي جعفر(علیه السلام): ((ما من شيء أعظم ثواباً من شهادة عن لا إله ألا الله إن الله عزوجل لا يعدله شيء و لا يشرکه في الامور أحد)). (وسائل الشيعه 208/7)

*و ((هو (أي قول لا اله إلا الله) خير العبادة )). (المصدر : 18 حديث 2). و ((ثمن الجنة)).    (المصدر : 21 حديث 13).

و ((حصن الله جل جلاله)). (المصدر : 25 حديث 23) . و ((علي الله عزّوجلّ)). (المصدر : 23 حديث 18). و ((لا يعدلها شيء)). (وسائل الشيعه 210/7).

فيا لله من سوء الاعتقاد والزيغ عن نهج الرشاد ، و صرف الايات المحکومات عن ظواهرها إلي تصحيح عبادة الطاغوت و الاستناد إلي المتشابهات في إثبات مذهب هو أوهن من بيت العنکبوت..!

36-تنزيه المعبود : 134-140

 

 

خواندن 355 دفعه
آخرین ویرایش در سه شنبه, 10 آذر 1394 ساعت 12:34

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید