فصلنامه نور الصادق

ورود تصوف در اسلام

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 20 -19

 

 

 

 

 

 

 

ورود تصوف در اسلام

 

آيت الله العظمي مکارم شيرازي

 

 

 

 

 


 

چکيده:

 

در اين نوشتار مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي مکارم شيرازي ابتدا به چگونگي ورود تصوف در بين مسلمين و ترجمه ي علوم بيگانگان و يونانيات توسط دشمنان معارف اهل بيت(علیهم السلام)پرداخته سپس احاديثي که در مذمت صوفيه وارد شده بيان مي فرمايند آن گاه شبهه افکني هاي صوفيه نسبت به کتاب مستطاب حديقة الشيعه را پاسخ و صحت انتساب اين کتاب به مؤلفش مرحوم مقدس اردبيلي را ثابت مي نمايند و در پايان به مغلطه کاري هاي صوفيه براي اسلامي جلوه دادن تصوف و انحطاط اين فرقه ي ضاله اشاره مي فرمايند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ورود تصوف در اسلام

 

 

 

در قرن دوم هجرى، يعنى آن زمانى که همت خلفاء بنى عباس بر نشر علوم ديگران و ترجمه آنها به زبان عربى، قرار گرفت و از اين رو افکار عمومى به جنب و جوش افتاد، و طبعاً بازار مذاهب گوناگون رونق گرفت، يکى از مسلک هايى که در ميان مسلمين جايگاهى براى خود باز کرد، همين مسلک «تصوف» بود و تدريجاً بر اثر امورى که ذکر آن در صفحات آينده خواهد آمد پيروانى پيدا کرد، و مخصوصاً در ميان اهل تسنن (1) پيروان زيادترى براى آن پيدا شد و بالاخره بساط خود را در ميان «اماميه» هم گسترده، و جمعى را به خود مشغول ساخت.

 

 

 

 

به شهادت پاره اى از اخبار، اولين کسى که بذر اين مسلک را در سرزمين اسلام پاشيد، ابوهاشم کوفى بود. در کتاب «حديقة الشيعه» از امام حسن عسکرى(علیه السلام) نقل شده که فرمود:

 

 

((انه كان فاسد العقيدة جدا و هو الذى ابتدع مذهبا يقال له «التصوف» و جعله مقراً لعقيدته الخبيثة)): (يعنى: او مردى بود فاسد العقيده و همان کسى است که مذهبى به نام تصوف اختراع کرد و آن را قرارگاه عقيده ي ناپاک خود قرار داده است).

 

 

 

از جمله دلايلى که پيدايش اين مسلک را در قرن دوم هجرى تأييد مى کند روايتى است که در همان کتاب از امام صادق(علیه السلام) نقل شده:

 

 

 

که يکى از ياران آن حضرت به خدمتش عرضه داشت در اين ايام دسته اى پيدا شده اند به نام صوفيه، درباره آنها چه مى فرماييد؟! فرمود: ايشان دشمنان ما هستند کسانى که به آنها تمايل پيدا کنند از ايشان خواهند بود و با آنها محشور مى شوند؛ و به همين زودى ها دسته اى از اظهار محبت کنندگان به ما، تمايل و شباهت به آنها پيدا مى کنند و خود را به القاب آنها ملقب مى نمايند و سخنان آنها را تأويل مى نمايند؛ کسانى که مايل به آنها شوند از ما نيستند و ما از ايشان بيزاريم و آنهايى که سخنان ايشان را رد و انکار نمايند مانند کسانى هستند که در خدمت پيغمبر خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) با کفار نبرد کنند (2)!»

 

 

 

 

مؤيّد ديگر براى اين سخن اين است که آن احاديثى که در مذمت صوفيه و انتقاد از روش آنان وارد شده، نوعاً از حضرت امام صادق(علیه السلام) به بعد است.

 

 

 

 

مدرک اين روايت تنها کتاب «حديقة الشيعه» نيست بلکه مرحوم علامه مجلسى در جلد 11 و 15 و 17 بحارالانوار نيز رواياتى در اين موضوع نقل کرده ولى چون احاديثى که در آن کتاب است شدت بيشترى دارد شايد به همين مناسبت است که طرفداران تصوف براى اين که موقعيت خود را حفظ کنند به دست و پا افتاده و دو راه فرار پيدا کرده اند، گاهى مى گويند: اين اخبار در مذّمت صوفيه اهل تسنّن وارد شده، و زمانى مى گويند: کتاب «حديقة الشيعه» از مجعولات است و بيخود به مرحوم مقدس اردبيلى نسبت داده اند (3)،  چون شخصيّت آن بزرگوار در ميان شيعه به اندازه اى است که کسى جرأت انکار شخص او را ندارد.

 

 

 

 

در بعضى از آن اخبار مخصوصاً تصريح شده که اگر دوستداران ائمه(علیهم السلام) به آنها تمايل پيدا کنند ايشان از آنها بيزار خواهند بود، حتى در يکى از آنها دارد که پس از آنکه امام هادى(علیه السلام) مذمّت فراوانى از جمعيت صوفيه کرد، يکى از ياران آن حضرت عرضه داشت: اگر چه آن صوفى معترف به حق شما باشد؟ حضرت مانند اشخاص خشمناک به او نگاه کرد و فرمودند:

 

 

 

اين سخن را بگذار! کسى که به حقوق ما معترف باشد راهى را که سبب آزردن ما مي شود نمى پيمايد! تا آنجا که مى فرمايد: ((والصوفية كلّهم من مخالفينا و طريقتهم مغايرة لطريقتنا)) (يعنى صوفيان همگى از مخالفين ما هستند و راه آنها از راه ما جدا است).

 

 

 

از طرف ديگر جمعى از دانشمندان که عدّه اى از آنها صاحب تأليفات بسيارند و يک عمر سرو کار آنها با دانشمندان شيعه بوده، تصريح کرده اند که کتاب «حديقة الشيعه» از تأليفات مرحوم مقدّس اردبيلى(قدس سرّه) است از جمله بزرگان زير هستند که محدث قمى در جلد دوم سفينة البحار صفحه ي 57 نام برده است.

 

 

1ـ محدث بزرگوار مرحوم شيخ حرّ عاملى صاحب کتاب «وسائل الشيعه» متوفى سال 1104.

 

 

2ـ محدث فقيه، مرحوم شيخ يوسف بحرانى صاحب کتاب «حدائق» متوفى سال 1186.

 

 

3ـ مرحوم مولى محمد طاهر قمى «1098هـ».

 

 

4ـ عالم متبحر مرحوم ميرزا عبدالله افندى صاحب کتاب «رياض العلماء» متوفى سال (1130هـ)

 

 

5ـ محدّث شهيد مرحوم حاجى ميرزا حسين نورى صاحب کتاب «مستدرک الوسايل» متوفى سال (1320).

 

 

6ـ عالم ربانى مرحوم شيخ سليمان بن عبدالله معروف به محقق بحرانى (1121هـ)

 

 

7ـ مرحوم شيخ عبدالله حاج بن صالح نبى جمعه سماهيجى (1135هـ).

 

 

 

ضمناً خود مرحوم محدّث قمى اين سخن را تصديق کرده و در همان کتاب يکى از مصنفات مرحوم اردبيلى را همين کتاب مى شمارد.

 

 

 

 

از مطلب دور نشويم به طورى که مورخّين تصريح کرده اند: قبل از زمان مذکور اسم و رسمى از تصوف و صوفى در ميان مسلمانان نبود؛ (4)  و اگر احياناً لفظ «صوفى» در کلمات بعضى از پيشينيان ديده شود دليل بر وجود اين مسلک در صدر اسلام نمى شود، چون عرب اين لفظ را بر شخص «پشمينه پوش» اطلاق مى کند؛ مثلاً: از حسن بصرى نقل کرده اند که گفت: ((رايت صوفيا فى الطواف واعطيته شيئا فلم ياخذه)) يعنى: (مرد پشمينه پوشى را هنگام طواف ديدم و چيزى به او دادم نگرفت).

 

 

 

 

البته کسى نگفته است لفظ صوف و صوفى در زمان حضرت صادق(علیه السلام) پيدا شده و قبلاً در بين عرب نبوده تا اين که به اينگونه سخنان استدلال کنند، منظور اين است که يک جمعيت خاص و يک دسته مخصوص که به اين اسم معروف باشند در آن ايام نبوده اند و اين سخنى که از حسن بصرى نقل شده کوچکترين دلالتى بر اين موضوع ندارد (5).

 

 

 

 

بعضى احتمال داده اند که لفظ «صوفى» در عصر اميرمؤمنان على(علیه السلام) متداول بوده و بر زهاد و عباد اطلاق مى شده است و اين نظريه را به روايتى که در کتاب «غوالى اللئالى» از آن حضرت نقل شده تأييد کرده اند، در اين روايت مى خوانيم: «لفظ صوفى مرکب از سه حرف است: صاد، واو، فاء، «صاد» بر سه پايه قرار دارد: «صدق و صبر و صفا»، «واو» هم به سه پايه قرار دارد: «ودّ، ورد، وفاء»، «فاء» هم بر سه پايه قرار دارد: «فرد و فقر و فناء»، کسى که اين معانى در او موجود باشد صوفى است والا سگ کوفى بهتر است از هزار صوفى!» «والا الکلب الکوفى افضل من الف صوفى».

 

 

 

 

نويسنده ي دانشنامه پس از نقل اين روايت مى گويد حالا ما کار به صحت و سقم اين روايت نداريم. نگارنده گويد: آخر چرا کار نداريد؟ شما که يک فصل طولانى درباره لفظ صوفى صحبت کرده ايد حالا که نوبت به اولياء رسيد آسمان طپيد؟!

 

 

 

 

ولى ما براى روشن کردن حقيقت به صحت و سقم آن کار داريم... کتابى که اين روايت از آن نقل شده يعنى «غوالى اللئالى» همان کتابى است که مرحوم شيخ يوسف بحرانى که از دانشمندان برجسته فقه و حديث است و به گفته مرحوم علامه بزرگ شيخ انصارى معمولاً خرده گيرى در سند احاديث نمى کند، در احاديث اين کتاب اشکال کرده و درباره ي نويسنده آن چنين فرموده:

 

 

 

 

((نسب صاحبه الى التّساهل فى نقل الاخبار و الاهمال و خلط غثها بسمينها و صحيحها بسقيمها)) يعنى (صاحب اين کتاب را به سهل انگارى در نقل اخبار و خلط کردن درست و نادرست نسبت داده اند).

 

 

 

 

محدث جزائرى نيز در يکى از تأليفاتش گفته است که اصحاب ما از نقل و مباحثه در اطراف اخبار اين کتاب خوددارى مى کرده اند.

 

 

 

بلى اگر کسى بخواهد گوش به سخنان خود صوفيه بدهد آنها قضاوت هاى ديگرى دارند؛ ولى هيچ قانونى اجازه نمى دهد که سخنان مدعى را دليل بر صدق گفتار او بگيرند.

 

 

 

آنچه را مى توان تصديق کرد اين است که در همان صدر کسانى بودند که در ميان توده مسلمانان به زهد و قدس و قناعت معروف بودند مانند حسن بصرى و ربيع بن خثيم و اويس قرنى، البته بعضى صالح و بعضى ناصالح و رياکار بودند ولى هيچ کدام به عنوان صوفى شناخته نمى شدند.

 

 

 

چگونه آب و رنگ اسلامي به تصوف داده

 

 

 

 از آنجا که اين گونه مسلکها در هر محيطى وارد شود از روى قانون «تبيعت از محيط» رنگ آن محيط را به خود مى گيرد، طرفداران تصوف به زودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و قسمتى از فرهنگ و دستورات اسلامى را به آن آميختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقايد و احکام اسلامى دست به آيات و اخبارى زدند که بسياري از آنها از سنخ متشابهات قرآن و اخبار بود و بالاخره آن زهاد صدر اول و عدّه اى ديگر از معروفين و مشاهير اصحاب پيغمبر(صل الله علیه و آله و سلم) از قبيل سلمان و ابوذر را جزء خود دانسته و حتى «خرقه» را به على بن ابيطالب سپردند!!  (6) در صورتى که هيچ کدام اساس نداشت.

 

 

 

امروز هم براى حفظ ارتباط خود با بزرگان صدر اول سلسله مشايخى که هيچ سندى براى آن درست نيست، ترتيب داده و به فعاليت مشغول هستند.

 

 

 

 

ولى چون اصولاً طرز تفکر و تربيت اسلامى با هر گونه دسته بندى در داخل اسلام سازش نداشت به علاوه تطبيق تمام اصول تصوف بر عقايد و احکام اسلامى ميسر نبود لذا با همه اين کوشش ها کار صوفيان چندان بالا نگرفت و از هر طرف مورد حمله واقع شدند اما به هر صورت بود در هر زمان در گوشه و کنار هواخواهانى داشتند که به اقتضاى زمان و محيط گاهى کمتر و زمانى بيشتر بودند.

 

 

 

انشعابات زياد و انحطاط تصوف

 

 

 

 چون يکى از سرمايه هاى اصلى تصوف اعمال ذوق و استحسان به تعبير بعضى «عرفان بافى» است و البته آن هم ضوابــط معين و معيار ثابتى نــدارد و همچــون موم به هر شکلى بيرون مى آمد، روز به روز مطالب تازه اى اختراع گرديد و بر تصوف افزوده شد و چيزى نگذشت که انشعابات بسيارى در اين رشته پيدا شد که هر کدام روش و عقايد معين و جداگانه اى داشتند ـ کتابها و مخصوصاً اشعار زيادى در اين باره نوشته و سروده شده و به حدّى رسيد که اگر امروز بخواهيم درباره ي شعب مختلف تصوف و عقايد عجيب و غريب هر يک گفتگو کنيم قطعاً خالى از اشکال نيست و عجيب تر اينکه روز به روز بر تعداد سلسله هاى آنها افزوده مى شود و هر شيخ طريقت که گاهى از دنيا مى رود چند شيخ ديگر با چند گرايش و عقيده مختلف جاى او را مى گيرند.

 

 

 

 

ولى اين پيشامد امرى بود طبيعى چون هر دسته و گروهى که از معيارها و ضوابط معينى استفاده نکنند و مانند تصوف بر روى محور ذوق و استحسان و مکاشفه و خواب دور بزند به همين سرنوشت دچار خواهد شد، و اين اختلافات زمينه را براى انحطاط آماده مى سازد (7).

 

 

 

 

از طرف ديگر در اثر فعاليت دانشمندان و علماء متشرعه و فراهم شدن وسايل نشر کتب و سهولت ارتباطات و عوامل ديگر، چشم و گوشها باز و پرده از روى بسياري از کارها برداشته شد، در اين هنگام کاخ تصوف رو به ويرانى گذارد و بازار صوفيان کساد شد.

 

 

 

 

و همچنانکه در اثر ترقّى علوم تجربى، طبيعيات فلسفه ي قديم يونان که عالم را در چهار ديوار «عناصر اربعه» حبس کرده بود، و عالم حيات و زندگى را بوسيله ي ميخ هاى «امزجه ي چهارگانه» در چهار ميخ کشيده بود به طرف اضمحلال رفت همينطور مسلک تصوف در اثر مبارزات علماى بزگ و روشن شدن اذهان عمومى رو به انحطاط گذارد.

 

 

 

 

روشن تر بگوييم امروز روزى نيست که کسى گفتار شيخ صفى الدين اردبيلى را که مى گفت: «چهل شبانه روز به يک وضو نماز خواندم»! باور کند (صفوة الصفا صفحه 258) و يا خريدار دعاوى عجيب «بايزيد بسطامى» باشد که به او گفتند فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله و سلم) باشند. گفت: به خدا قسم «لوائى اعظم من لواء محمد»(صلی الله علیه وآله و سلم) يعنى «در آن روز لواء من از لواء آن حضرت بزرگتر است».

 

 

 

و يا اينکه کارهاى نادرست «حسين بن منصور حلاج» را بشنود و بر آن لبخند نزند، از آن جمله شيخ عطار در کتاب «تذکرة الاولياء» نقل مى کند که حسين بن منصور حلاج دلقى داشت که بيست سال از بدنش بيرون نياورده بود (خدا مى داند که چگونه کثافت را از خود دور مى کرد و غسلهاى لازم را انجام مى داده است) روزى به زور از بدنش بيرون آوردند ديدند که شپش زده يکى از آنها را وزن کردند نيم دانک! وزن داشت (صفحه 316) باز در همان صفحه نقل مى کند که «حسين بن منصور حلاج، يک سال در مقابل کعبه در آفتاب ايستاد تا روغن از اعضاى او بر سنگ مى ريخت!!

 

 

 

اگر کسى حالات بزرگان صوفيه را در کتاب هاى خودشان مطالعه کند نظير اينها را بسيار خواهد ديد. (8)  کيست که امروز اين سخنان را ببيند و طرفداران آنرا خرافى و اين عقايد را جزء خرافات نداند.

 

 

 

اين جمعيتى را هم که مى بينيد مانده اند بواسطه آن است که در وضع و روش خود تجديد نظر کرده و مقدارى از عقايد و کردارهاى پيشينيان را از آن حذف کرده و آن را به صورت ديگرى که تا اندازه اى با وضع افکار عمومى محيط سازگار باشد درآورده اند.

 

 

 

 اگر کسى بخواهد صدق اين گفتار کاملاً بر او روشن شود کتاب هاى پيشينيان صوفيه از قبيل «تذکرة الاولياء» و «صفوة الصفا» و نظاير آن ها را که شرح احوال رؤساى متصوفه را مى دهد، با کتب امروزى آنها مقايسه کند.[1]

 

 

 

[1] خلاصه در هر قرنى قصص کرامات منسوب و به اولياء بيشتر شده و به جائى رسيده که مجلدات بسيارى در اين زمينه به وجود آمده است. (تاريخ تصوف در اسلام، صفحه 263 ـ 262)

باز مى گويد: «اگر بخواهيم انواع و اقسام کرامات و خوارق عادات منسوب به اولياء را در اينجا ذکر کنيم شايد چند مجلد هم کفايت نکند، زيرا در هر نوعى از انواع کرامات هزاران قصه است از قبيل راه رفتن به روى دريا، طيران در آسمان، و باراندن باران، و حضور در جاهاى مختلف در يک آن، و معالجه ي بيماران با نگاه و نفس و زنده کردن اموات، و دست آموز کردن و مطيع ساختن حيوانات درنده (از قبيل شيرو پلنگ)، و علم به حوادث آينده و اخبار به آن و ناتوان ساختن يا کشتن اشخاصى با يک کلمه و يا يک حرکت و مکالمه با حيوانات، يا نباتات و خاک را به طلا يا احجار کريمه مبدل ساختن، و خوراک و آب حاضر ساختن... و غيره» (همان کتاب، صفحه 266).

شگفت آورتر از اينها آن است که برخى از صوفيان گامى بالاتر گزارده چنين وانموده اند که نشان دادن «معجزه و کرامت» در آغاز کار و در زمان خامى يک صوفى تواند بود، سپس که پيشرفت کرد و از خامى در آمد به «کرامت» نيز سر فرود نياورد و آن را شايان خود نشناسد!

«از بايزيد بسطامى روايت شده که گفته است در بدايت احوال خداوند کرامات و آياتى به من نشان مى داد، ولى من به آيات و کرامات توجهى نداشتم چون خداوند مرا چنين يافت راه معرفت را به من نمود»!

شگفت آور آنکه کتاب «اسرارالتوحيد» که پر از «معجزه»هاى ابوسعيد و کارهاى بسيار شگفتى به نام او ياد شده از قبيل: شيخ راز دل هر کس را مى دانسته، و چون به سرخس مى رفته در هوا مى پريده! با چهارپايان سخن مى گفته! طغرل و برادرانش را به پادشاهى رسانيده! در همان کتاب با بودن همه اينها داستانى مى نويسد که يکى به نزد شيخ آمده و «کرامتى» خواسته که خود با ديده ببيند و شيخ در برابر او درمانده و بهانه آورده است!

 

 

 

و کلمات آنها از اين گونه خرافات و ضد و نقيص ها پر است.

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت ها:

 (1)به اعتراف غزالى، مذهب رسمى سنت بسيار خشک و ظاهرى است و وظايف مؤمنين را در اجراى محض آداب و سنت مى داند، مذهب و سنت هيچ جايى براى احساسات باقى نمى گذارد و از اين روتنى چند مى توانند با آن سازش داشته باشند، در تصوف احساسات نقش بسيار بزرگى دارد. غزالى براى رونق و شکفتگى الهيات، از ديد خود راهى ارائه مى کند، او عناصر عرفانى تصوف را به دين مى افزايد و بدين سان عناصر احساس و عشق به سنت خشک، رمق و هيجان مى بخشد! (تصوف و ادبيات توصف ترجمه سيروس ايزدى، صفحه 51).

و شايد به همان دليل خشکى و قشرى بودن، دستگاه صوفى گرى در ميان آنها گسترش زياد دارد، بر خلاف مذهب شيعه که سرشار از عرفان و محبت و مسئله ولايت و عشق به امامان است و در هر عصر و زمان امامى دارد که به او عشق مي ورزد.

جايى که شيعه به سرچشمه فياض عرفان و معرفت دسترسى دارد و مى تواند روح تشنه ي خود را از آن سرچشمه سيراب سازد، چه احتياج به تصوف و عرفان التقاطى دارد.

با وجود دعاهايى همانند دعاهاى صحيفه ي سجاديه و دعاى عرفه و کميل و صباح و ندبه که سرشار از عرفان خالص اسلامى و معرفة الله است و تعليمات ديگرى از اين قبيل، نوبتى به تعليمات انحرافى صوفيان نمى رسد، و لذا تصوف در ميان شيعيان بسيار کم رونق است.

(2)از اين روايت چند مطلب استفاده مى شود:

     1- تا زمان امام صادق(علیه السلام) در ميان مسلمانان صوفى و درويش نبوده و از آن به بعد پيدا شده است، پس اگر کسى اصحاب پيغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اميرمؤمنان على(علیه السلام) را صوفى نام بگذارد، دليل بر بى اطلاعى او است.

     2- «اين خبر کرامتى است از امام صادق(علیه السلام) که از ساده لوحان زمان ما خبر مى دهد در آنجا که مى فرمايد: ادعاى محبت ما مى کنند و به دشمنان ما مايل هستند»، مراد صوفيان به ظاهر شيعه مى باشند که دم از محبت اهل بيت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مى زنند.

     3- آن که فرمود گفتار ايشان را که (کفر و فسق) است تأويل مى کنند.

(3)اگر صحت انتساب کتاب «حديقة الشيعه» به مرحوم اردبيلى هم چنانکه از مدتها پيش ادعا شده است، محل ترديد باشد باز مطالب اين فصل حاکى از طرز تلقى متشرعه عصر صفوى از عقايد و آراء صوفيه است. مؤلف حديقة الشيعه که با شدت و قاطعانه به نقد صوفيه و عقايد آنها پرداخته است، مى گويد: اول کسى که صوفى خوانده شد «أبوهاشم کوفى» بود که «مانند رهبانان جامه هاى پشمينه درشت مى پوشيد» و «مثل نصارى به حلول و اتحاد قائل شد؛ ليکن نصارى درباره مسيح به حلول و اتحاد قائل بودند و او از بهر خود اين دعوى بنياد نهاد» (همان کتاب جلد 560/2) درباره قدماى صوفيه که به اعتقاد وى «غلات سنيان» بوده اند، مى نويسد: «اين گروه اظهار زهد مى کردند» و «اعتقاد باطن خود را پنهان مى داشتند و در زير زمينها با يکديگر از عقايد باطله خود سخن مى گفتند تا شبلى پيدا شد و بعضى از رازهاى ايشان که افشاى آن را بى صرفه نمى دانستند بر سر منبر بيان کرد، و پيش از او بعضى از رؤساى اين فرقه به کنايه و رمز، بعضى از اسرار خود را که همه محض کفر بود، در مجالس ادا مى کردند و خود را در آن حالت مست و مدهوش مى ساختند، «الاّ بايزيد که بى باکانه ليس فى جبتى سوى اللّه؛ سبحاتى مااعظم شأنى» مى گفت و او در اصول، به ظاهر حلولى و مشبهى بود، در باطن به مذهب بابک عمل مى نمود و در واقع ملحد و زنديق بود». (حديقه جلد 2، صفحه 562).

(4)دکتر غنى مى نويسد: «در هر حال خواه لفظ «صوفى» و «متصوف» به عقيده ي«ابن خلدون» (مقدمه 392) در اثناى قرن دوم هم ديده شود، و خواه به عقيده صاحب «لمع» که نمى خواهد زير اين بار برود کلمه ي«صوفيه» اسم مبتدعى باشد که صحابه و تابعين به آن واقف نبوده اند، قدر مسلم اين است که استعمال اين لفظ در اواخر قرن دوم شروع شده، و بعد شايع گرديده است.

(5)ابن جوزى در کتاب خود موسوم به «نقد العلم و العلماء» و معروف به «تلبيس ابليس» مى گويد اسم صوفى اندکى قبل از سال 200 هجرى پيدا شد؛ در زمان رسول اکرم6نسبت به مردم با ايمان و اسلام، گفته مى شد «مسلم» و «مؤمن» بعد اسم «زاهد» و «عابد» حادث شد؛ بعد اقوامى پديدار شدند که دلبستگى آنها به زهد و کعبه به حدى بود که از دنيا کناره جسته و کاملاً خود را وقف عبادت نمودند و طريقه خاصى به وجود آوردند. (همان کتاب، صفحه 172 ـ 171).

«اواخر قرن دوم هجرى بود که يک دسته مردمى در بين مسلمانها ديده شدندکه زندگى عجيب و خاصى داشتند و رفتار و ظواهر حالات آنها هيچ شباهتى با مسلمانان نداشت و قهراً اسم مخصوصى مى بايست به آنها داده شود و آن نام «صوفى» بود به مناسبت آنکه اين مردم به لباس پشمينه خشنى ملبس بودند، بعضى از آنها در نقاط دور دست از جمعيت، زندگى مى کردند، بعضى در مغازه ها گوشه نشين شده و دسته اى در صحراها مى گرديدند». (رساله ي قشيريه 7)

«طه حسين» در ضمن بحث طولانى درباره تصوف مى نويسد: «تصوف منحصر به اسلام تنها نيست و درکيشهاى ديگر به خصوص کيش مسيحى نيز شناخته شده است، ليکن متصوفه اسلام بر خود و سپس بر مردم زياده روى و ستم کردند و کار تصوف پس از شيوع نادانى و خفتگى به انواعى از حق بازى و دروغ کشيد و شرّ بسيارى از آن به عموم مردم رسيد، شرى که اگر پيشوايان اوليّه تصوف مى ديدند سخت از آن به تنگ مى آمدند و آن را به شدت انکار مى نمودند». (آئينه اسلام، ترجمه مرحوم آيتى، صفحه 231)

آرى پشمينه پوشى که در قرن سوم، شعار زهاد و صوفيه بود از آغاز نزد بسيارى از مسلمانان مقبول شمرده نمى شد و آن را خودنمايى تلقى مى کرند و از مقوله رياکارى مى شمردند. چنانکه ابن سيرين پشمينه پوشى را نوعى تقليد از پيروان مسيحيان و رهبانان مى شمرد و مى گفت: عيسى لباس پشم مى پوشيد و پيامبر ما لباس کتان در بر مى کرد و سنت پيامبر خودمان سزاوارتر به متابعت است. (عقدالفريد، جلد 3، صفحه 344).

(6)بنابر آنچه گذشت اينکه بعضى از متصوفه تلاش مى کنند تاريخ خود را به آغاز اسلام برسانند و حتى «خرقه» را از على(علیه السلام)بگيرند و سلمان و ابوذر و مقداد را از مشايخ خويش شمرند، تلاششان بيهوده است و در تاريخ اسلام هيچ شاهدى بر وجود اين مدعاها نيست، بلکه طبق مدارک روشن، تصوف از اواخر قرن دوم هجرى از خارج مرزهاى اسلام از مللى مانند: هندوها، يونانيان و مسيحيان به مرزهاى اسلام نفوذ کرد و با معتقدات اسلامى آميخته شد و به شکل يک فرقه ي التقاطى در آمد.

 جاى ترديد نيست که صوفى گرى از اسلام بيگانه است ليکن چنانکه ديده مى شود با اسلام ارتباط و سازش برقرار کرده اند و اين کار براى دو جهت بوده است: يکى آن که در ميان مسلمانان در امن باشند و ديگر آنکه بتوانند مسلمانان ساده لوح را به سوى خود بکشند.

(7)«اصولا تصوف مذهب و طريقه لغزنده و متغيرى است که نقطه شروع آن زهد و پارسايى بوده و به مبالغه آميزترين اشکال عقيده وحدت وجود خاتمه يافته است، و در بين اين شروع و خاتمه انواع و اقسام رنگهاى عقايد گوناگون، و مسلکهاى مخصوص فکرى، و تمايلات رنگارنگ، و گفته هاى متنوع پيدا شده است، به طورى که اگر بگوييم تعداد انشعابات تصوف به تعداد مشايخ و سران صوفيه در طول تاريخ است، اغراق نخواهد بود! به اين معنى تصوف يک مذهب خاص و منظم و محدود نيست و از به هم آميختن عقايد و افکار گوناگون به وجود آمده است و به همين جهت حد و حصارى به خود نديده است و همواره در قرون و اعصار متمادى با مقتضيات و شرايع و افکار هر دوره تغيير شکل داده است».

«سلسله هاى طريقت صوفيه در سراسر بلاد مسلمانان پراکنده اند و تفاوت آنها نه فقط در آداب ذکر و تلقين بلکه مخصوصاً در طرز تلقى شريعت است. از آنکه بعضى از سلسله ها در رعايت لوازم و قواعد شريعت بيشتر اصرار دارند و بعضى کمتر. در هر حال چون اين سلسله عقايد رايج بين عامه در طريقت آنهاعجيب نيست». (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 80).

(8)اين  داستانها در پاره اى از موارد به قدرى حيرت آور و شگفت انگيز است که انسان را به ياد افسانه هاى کودکانه مى اندازد که با هيچ عقل و منطقى سازگار نمى باشد. تا آنجا که عده اى از صوفيان متأخّر به جعلى بودن اغلب اين داستانها اعتراف نموده اند.

براى نمونه چند مورد از کرامات مشايخ صوفيه را از کتابهاى خودشان نقل مى کنيم: جامى در «نفحات الانس» مى نويسد: «مرشدى ريخته گر روز جمعه رفت در شط بغداد غوطه خورد که غسل کند لباسهاى خود را کند و ميان آب فرو رفت چون سر برآورد خود را در رود نيل مصر ديد! پس هفت سال در آنجا ماند و زن گرفت و سه فرزند آورد بعداً روزى رفت غوطه خورد در نيل چون سر بر آورد ديد در بغداد است در همان ساعت که براى جمعه مى خواسته غسل کند و برود سجاده ي صوفيان را به مسجد برد، چون بيرون آمد و سجاده هاى صوفيان را برد گفتند قدرى دير آمدى! (نفحات الانس،صفحه 563).

 

 

 

 

خواندن 242 دفعه
آخرین ویرایش در چهارشنبه, 23 دی 1394 ساعت 12:16

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید