فصلنامه نور الصادق

چگونه عشق بر تخت شاهی بنشیند؟

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 27-28

 

 

 چکیده:

 

در شماره ‏های پیشین این فصلنامه گوشه ‏ای از عقاید و آراء بزرگان صوفیه را درباره‏ ی عقل و عشق و استدلالات عقلی و علوم نقلی و دانش ‏های آموختنی بقلم مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی ارائه دادیم و پاسخ این مرجع بزرگوار در مورد آن عقاید باطل را مطرح کردیم، در این شماره نتیجه ‏ی مباحث معظم له را در این موضوع تقدیم خوانندگان عزیز می ‏نماییم که می‏ توان آن را در سه مورد خلاصه کرد:

 


1ـ علومی که از سرچشمه‏ ی نبوت و ولایت صادر شده.

2ـ بکار انداختن نیروی عقل و تفکر 

3ـ تقوا و پرهیزکاری و تهذیب نفس

 

 

 

 

 

 

 

ayatmakaremچگونه عشــــق بر تخــت شــــاهی بنشیند؟

 

 

«حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی»

 

 

 

 

 


کسانى که مى گویند سلطنت کشور تن و جان به عشق و غریزه واگذار شده است در حقیقت از موقعیت عقل و عشق هر دو بى خبرند.

  

 وظیفه ی قوه ی عاقله در این کشور، درست همان وظیفه ی قوه ی مقننه در کشورهاى دنیاست، یعنى هر طرح و لایحه اى که مربوط به برنامه هاى زندگى مادى و معنوى انسان است از طرف غرایز به پیشگاه عقل تقدیم مى شود، او با کمال دلسوزى و خیرخواهى، در اطراف آن عمیقانه مى اندیشد و آنچه را که حافظ منافع این کشور است تصویب و بقیه را رد مى کند و دستور اجرا قسمت اول را به قواى بدنى و غرایز مى دهد، و عشق بازوى تواناى اجراى اوست.

  

 

همانطور که هر کشورى هیأت قانونگذارى آن آگاه تر باشد به سعادت و خوشبختى نزدیکتر است، هم چنین هر انسانى که نیروى عاقله ی او قوى تر و از دست برد هوى و هوس محفوظ تر باشد سعادتمندتر خواهد بود. پس همانطور که محال است قوه ی مجریه جاى قوه تقنینیه را بگیرد غرایز هم نمى توانند جایگزین قوه ی عاقله شده و بر کشور جان و تن حکومت کنند!

 

 به تعبیر دیگر: قوه ی عاقله حافظ حدود هر غریزه و مسئول نگاهدارى و حفظ تعادل آن است ایمان و عشق اگر چه پرقیمت و گرانبها است ولى درست مانند یک افسر رشید نظامى است که باید همیشه گوشش به فرمان فرمانده ی خود یعنى «قوه ی عاقله» باشد. (1)

 

 

 

دو موضوع مهم:

 

 
در این موقع که بحث عقل و عشق به پایان مى رسد یادآورى دو نکته ضرورى به نظر مى رسد:

 

 

 

1ـ پایه ‏های کاخ سعادت انسان

 


از آنچه گفته شد چنین مى‏توان نتیجه گرفت که تنها راه مستقیم سعادت بشر، به کار گرفتن قوه عقل و تفکر است و براى رسیدن به حقایق، راهى غیر از آن در دست انسان نیست و در مبحث کشف و شهود خواهد آمد که نمى توان از راه کشف هاى خیالى به حقایق پى برد، ولى براى تکمیل این منظور و دور ماندن از خطاهاى فکرى، باید از علوم نقلى استمداد نموده و در پرتو آن راه نجات و حقیقت را پیدا کرد، و از طرف دیگر لازم است که آیینه عقل و فکر را به وسیله ی تقوى و تهذیب نفس صیقل داده تا بتوان حقایق را به صورت واقعى خود، در این آینه مشاهده کرد. علماى بزرگ و دانشمندان تعلیم و تربیت در طى کتاب هایى که در موضوع آداب دانش آموزى نوشته اند، به این قسمت اهمیت فراوانى داده اند.

 

 

 

بنابراین کاخ سعادت انسان در واقع روى سه پایه قرار گرفته است:

 

 


1ـ علومى که از سرچشمه‏ی نبوت و ولایت صادر شده. 

 

2ـ به کار انداختن نیروى عقل و تفکر.

 

  3ـ تقوا و پرهیزکارى و تهذیب نفس.

 

 
شاید بهترین مثلى که مى توان براى این موضوع بیان کرد این است که عقل و تفکـر به منزله ی چشم، و عـلوم نقلى به منزله ی نور و تقوى به منزله ی صافى هوا و خالى بودن از گرد و غبار و موانع دیگر است. کسانى که چشم سالم داشته باشند و اشیاء را در مقابل نور و در برابر چشمان خود بگذارند و ضمنا هواى محیط آنها از گرد و غبار و دود خالى باشد به خوبى آنها را مى بینند، اما کسانى که از قوه ی عقل بى بهره اند و یا اگر بهره اى دارند آن را به کار نمى اندازند، مانند مردمان کور یا چشم بسته هستند که نورهاى قوى و صفاى هواى محیط هیچ تأثیرى به حال آنها نخواهد داشت:

 

 

«أَ فَلَمْ يَسِيرُواْ فىِ الْأَرْضِ فَتَكُونَ لهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بهَا أَوْ ءَاذَانٌ يَسْمَعُونَ بهَا فَإِنهَّا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَاكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتىِ فىِ الصُّدُورِ» (2)

 

«آیا در روى زمین گردش نکردند تا دل هایى داشته باشند که با آن اندیشه کنند و یا گوش هایى داشته باشند که با آن بشنوند، چون کورى، نابینایی چشم ها نیست، بلکه نابینایى دل هایى است که در میان سینه ها است!»

 

 

کسانى که مى خواهند تنها به قوه ی استدلال و نیروى عقل بر فهم حقایق مسلط شوند و اعتنایى به علوم نقلى ندارند مانند شخص بینایى هستند که در تاریکى به هر طرف خیره خیره نگاه مى کند، البته چیزى نصیب او نخواهد شد.

 

  

« يَهْدي بِهِ الله مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ». (3)

 

 «از طرف خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد که با آن کسانى را که از رضا و خشنودى او پیروى کنند به راه هاى سلامت رهبرى مى کند و از تاریکی ها نجات داده به جانب نور و روشنایى مى برد».

 

 

 

«وَمَنْ لَمْ یَجْعَلْ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُور» (4)

 

«کسى را که خداوند براى او نور نبخشد، هیچ گونه نورى نخواهد داشت».

 

  

کسانى که آن دو قسمت را داشته باشند ولى در اثر کوتاهى در عمل و تهذیب نفس و استیلاى قواى شهوانى آنها بر قوه ی عاقله و نیروى تفکر، محیط نامناسب و پر ازگرد و غبارى در اطراف چشم عقل فراهم کرده باشند آنها نیز از درک بسیارى از حقایق دور مى مانند.

 

 

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً»(5)

 

 «اى کسانى که ایمان آورده اید اگر از خدا پروا کنید، وسیله اى براى تمیز حق از باطل براى شما قرار خواهد داد».

 

 

 

ضمنا از آنچه گفته شد پاسخ بعضى از خرده گیری هایى که بر اهل استدلال و منطق کرده اند معلوم شد، مثلا: مولوى در شعر معروف خود مى‏گوید:

 

گر کسى از عقـل با تمکین بدى           فخـر رازى راز دار دیـن بـدى

 

 

در واقع از این نکته غفلت کرده است که فخر رازى اگرچه مردى عالم و دانشمند و با فکر بوده ولى مردى لجوج و متعصب و مغرور نیز بوده است و قسمت زیادى از اوقاتش را صرف طرح شبهات و اشکالات مى‏کرده به طورى که معروف به «امام المشککین» شد، با این صفات، محال است شخص دانشمند بتواند به وسیله‏ی نیروى استدلال بر فهم حقایق فایق آید، چرا که پرده‏ی ضخیم لجاجت و تعصب جلو دیدگان فکر او را گرفته، از درک حقایق باز مى دارد.

 

 

 

 

2ـ میزان توانایی عقل

 


بشر به هر اندازه داراى فکر قوى و عقل نیرومند باشد باز امورى را که تحت سلطه و نفوذ عقل او واقع مى شود، محدود است.

 

  بدیهى است این موضوع هیچ گونه بعدى ندارد، زیرا تمام قواى بشر مانند همه ی ممکنات محدود است، فقط نامحدود در عالم، ذات خداوند بزرگ است و بس.

  

مثلاً: حس بینایى، یکى از قواى انسان و سایر حیوانات است، این حس به هر اندازه قوى باشد از مشاهده ی بسیارى از امور عاجز و ناتوان است، یعنى چیزهایى پیدا مى شود که یا اصلا قابل رؤیت نیستند و یا اگر قابل دیده شدن باشند به اندازه اى کوچکند که چشم قدرت دیدن آن ها را ندارد.

 

 بنابراین باید از جولان فکر در میدان هایى که از حوصله ی فکر بشر خارج است خوددارى کرده و این خیال را از سر بیرون نمود که اثرى جز اتلاف عمر گرانبها ندارد بلکه ممکن است انسان را به پرتگاه هاى خطرناکى بکشاند. حقیقت ذات حق، کنه صفات او و مسئله قضا و قدر و نظایر آن، همه از این قبیل هستند.(6)

 

 

 

چنانکه در بعضى از روایات وارد شده:

 


«تفكروا فى صفات الله و لا تتفكروا فى ذات الله»:

 

 «در صفت هاى خدا بیاندیشید و در ذات او اندیشه نکنید»

 

 

 البته مقصود از تفکر در صفات خدا تفکر در کنه آن نیست، چون کنه صفات او مانند ذاتش بر کسى معلوم نیست.

 

 

در روایت دیگر وارد شده:

 

 


«ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار»:

 

«خداوند از عقل ها پوشیده شده چنانکه از دیده ها پوشیده است».

 

 

 


در کلمات قصار امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده که از آن حضرت درباره ی مسئله ی قضا و قدر سؤال کردند. فرمود: 

 

« طریق مظلم لا تسلكوه و بحر عمیق فلا تلجوه و سر الله فلا تتكلفوه»:

  

«راه تاریکى است در آن قدم مزنید، و دریاى ژرفى است در آن داخل نشوید، و راز خداوندى است، براى فهم آن خود را به زحمت نیفکنید!»

 

 

  

از این بیان، پاسخ بعضى از شبهات دیگر که بر اهل استدلال شده است معلوم مى شود، چون بعضى از دانشمندان خواسته اند به نیروى عقل و استدلال امورى را که فهم آن از حوصله بشر خارج بوده، ادراک کنند و در نتیجه دچار اشتباهات و تناقضاتى شده اند، از این جهت مورد طعن و سرزنش مخالفین استدلال قرار گرفته اند در حالى که همان طور که گفته شد، لازم بود در چنین وادیهایى که از قدرت عقل انسانى خارج است وارد نشوند.

 

 


-------------------


پی نوشت ها:

 

1- یکى از دانشمندان در کتاب خود مى نویسد «عقل قوه عالیه نفس است که با داشتن آن، انسان از حیوان ممتاز و برتر شده است. وظیفه این نیروى بلند قدر، درک کلیات است مستقلا یا به وسیله تجرید آنها از جزئیات و مورد استفاده قرار دادن علوم ارتکازى که در خلقت بشر نهفته است براى درک مجهولات و کنترل قواى نفسانى تا به مصرف لازم رسیده و سوء استفاده نشوند.» پس نقش مهم عقل استدلال است و استنباط که مرتبه عالى استدلال مى باشد. حیوان از استدلال بهره ندارد و این است که قدرت غلبه بر طبیعت در او نیست و تنها راهنماى او در حیات، غریزه و هوش است. دیوانه از آنجا فاقد عقل است که حرکاتش تحت کنترل نیست و مى کند آنچه را که براى خود و جامعه زیان آور است و به ناچار جامعه او را با جبر تحت معالجه یا مراقبت شدید قرار مى دهد و از همین رو لفظ «عقل» از «عقال» که زانو بند شتر است گرفته شده، چون بر سرکشى غرایز و هوس ها بند مى نهد. (علم اخلاق یا حکمت عملى، محمد على بامداد).
2ـ حج: 46.

3ـ مائده: 15.

4ـ نور :40.

5ـ انفال: 29.

6- موریس مترلینگ فیلسوف بلند پرواز غرب زیر عنوان «چند کلمه درباره هستى» مى گوید: من هیچ افسوس نمى خورم که چرا نام من در دنیا باقى نخواهد ماند، براى آنکه مى دانم نام هیچ کس در دنیا باقى نمى ماند و عمر کره ی خاک که پانصد میلیون یا کمتر و زیادتر نمى باشد و در مقابل عمر جهان حتى یک میلیونم ثانیه به شمار نمى آید. فرضاً تا پانصد میلیون سال دیگر ساکنان کره خاک نام ما را به خاطر داشته باشند تازه اسم ما حتى به اندازه یک میلیونم ثانیه در جهان باقى نمانده است! فاجعه بزرگ زندگى ما این است که هر روز صبح که از خواب بر مى خیزیم مشاهده مى کنیم که یک روز پیر شده ایم و از آن بزرگتر آن است که با وجود پیرى به هیچ یک از اسرار جهان پى نبرده ایم!... اگر صد هزار سال هم عمر کنیم تازه به اسرار اصلى جهان پى نمى بریم، گویى در این دنیا هیچ کس نمى داند و بزرگترین کهکشان هاى جهان که حاوى میلیون ها خورشید مى باشند و هر خورشیدى یک دنیاى شمسى است نیز مانند ما نادان است. من قبول مى کنم که ممکن است این گردش هاى متوالى و یک نواخت براى مصلحت بزرگ و مخصوص باشد ولى چون ما از این مصلحت بى اطلاعیم و راه فهم آن را نداریم مثل آن است که آن مصلحت اصلا وجود نداشته باشد. این جلمه را از سخنان این فیلسوف بلند پرواز آوردم تا روشن شود که استفاده منفى از عقل یعنى چه؟ و چگونه ممکن است که انسان از قوه عقل استفاده منفى کند به این معنى که به وسیله این قوه براى درک اسرار جهان چنان فکرش اوج گیرد و همچون شهباز بلند پرواز به جاهاى بلند پرواز کند که به جز حیرت و سرگردانى نتیجه دیگرى نمى تواند بگیرد. آن وقت انسان از عقل خود مى تواند استفاده کند که آن را در چیزهایى به کار اندازد که به نفع و صلاح او است و عقل و فهم محدود بشر مى تواند آنها را درک کند.

 

 

 

خواندن 517 دفعه
آخرین ویرایش در پنج شنبه, 24 تیر 1395 ساعت 10:02

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید