فصلنامه نور الصادق

فساد اخلاقی ابن عربی در سیر صعود تأویل

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 27-28

 

 

 

اشاره:
 

نویسنده ی این اثر گرانبار چنین می فرماید: بر مؤلف این نوشتار است در ادعای نسبتی که به بزرگان عرفان و فلسفه می دهد نهایت دقت و تحقیق را داشته باشد تا خواننده و پژوهشگر محترم، با رجوع به منابع و مآخذ مذکور، بدون هرگونه تعصب و شخصیت زدگی به صحت ادعای مطرح شده پی ببرند. 

در این قسمت مطالبی را نسبت به سیاست منزلی ابن عربی مطرح می کنیم تا بنگریم آیا مدافعان ابن عربی، توجیه و تأویلی برای فعل شرم آور ابن عربی ذکر می کنند؟ و آیا می توان تشخیص داد روش شوم و ضداخلاق ابن عربی برخاسته از تأویل کدام مطلب وحیانی است؟

 

 

 

فساد اخلاقی ابن عربی در سیر صعود تأویل

 

  «سید عباس روح بخش»

 

 

 

 

ابن عربی در کتب مختلف خود مطالب متعدد و متنوعی نسبت به عشق ورزیدن به زنان پری چهره و دلرُبا دارد.

 

 
علت تألیف کتاب «ترجمان الأشواق» را از زبان ابن عربی بشنوید که در ابتدا با این بیت آغاز می گردد:

 


سمعتُ الترمُذیّ علی المکین         إمام الناس فی البلد الأمین

 

 

برای شیخ مکین الدین که استاد بود، دختری بود دوشیزه، لطیف پوست، و لاغر شکم، باریک اندام، که نگاه را در بند می کرد و محفل محفلیان را زینت می بخشید و بیننده را دچار حیرت می کرد، نامش «نظام» بود و لقبش «عین الشمس و البهاء» [چشمه ی نور و زیبایی] گوشه ی چشمش فریبا و اندامـش نازک و زیبا بود، چون سـخن بسیار می گفت سخن را درمانده می کرد، و چون کوتاه می گفت ناتوان می کرد... که اگر روان های ناتوان و بدسگال و بیمار نبود، همانا من در شرح زیبایی خُلق و خوی وی داد سخن می دادم.(1) [مگر زوایای پنهانی از این بانوی اصفهانی باقی ماند؟]

 

 

در نظر ابن عربی، آنانی که شیوه ی عشق ورزی را خلاف حجت قطعی عقل و وحی می دانند، روان های بدسگال و ناتوان دارند!

 


ابن عربی به این مقدار توصیف بسنده نمی کند و در ادامه می گوید:

 

 او خورشید است در میان عالِمان و حُقّه ی لؤلؤ سربسته، واسطه ی گردنبند مروارید به رشته کشیده... سیمای فرشتگان دارد... در نظم این کتاب با زبانی مناسب و دلپذیر و عبارات غزل دلنشین، وی را با نیکوترین زینت ها آرایش دادیم، زیرا او سؤال مأمول و عُذرای بتول است... پس در این کتاب هر نامی که ذکر می کنم از وی کنایه می آورم و به هر داری که نُدبه می کنم، دار او را قصد می کنم. (2)

 

 

شیخ اکبر! در نهایت عطش عشق خود را نسبت به دختر مکین الدین در این بیت به نمایش می گذارد:

   

 

مـرضی من مریضـــه الأجفـان

عـلّلانی بــذکــــرها عـــــلّلانی

 

 

طـال شـوقی لـِطفـــله ذات نثر

و نظــــامٍ و مــــــــنبرٍ و بیــانِ

 

 

 

مِن بنات الملـوک مِن دار فـُرسٍ

مـن أجــلّ البلاد مِـن اِصبهان(3)

 

 

 

 

ـ بیماری من از عشق آن زیبای خمار چشم است! من را با یاد وی درمان کنید!

 

ـ عشق من به آن زیبای نازپروده ی نازک بدن به درازا انجامید، که صاحب نثر و نظام و منبر است.

 

ـ از شاهزادگان سرزمین ایران، از بزرگترین شهرهای آن سامان، اصفهان است.

 

 

 

آیا داستان عشق بازی احیا کننده ی دین! و اشعار سراسر شهوت انگیز وی نسبت به بولدان داران به همین جا ختم می شود.

 

 
واقعه ای دیگر و دختری دیگر، اما نه از کشور ایران، بلکه از سرزمین روم، داستان را از زبان خود شیخ اکبر بشنوید:

 

 


لیت شعری هل دروا

أیّ قلــب مـلــــــکوا

 

 

و فـــؤادی لـــو دَری

أیّ شعــبٍ سَلَــــکوا

 

 

أتـراهـــــم سـلـمـوا

أم تـراهــــم هـلَکوا

 

 

حـــــار أربابُ الهـــدی

فی الهوی و ارتَبکوا (4)

 

 

 


در این وقت که از خود بیخود بود، ناگهان دستی نرم تر از خز، شانه هایش را لمس می کند و چون سر می گرداند، دختری رومی را در برابر خود می بیند که تا آن زمان سیمایی بدان زیبایی ندیده و بیانی به آن شیوایی نشنیده، و با دختری بدان نکته سنجی و خوش سخنی و شیرین زبانی دیدار نداشته است، که او در ظرافت و لطافت ادب و معرفت و زیبایی و فرهنگ، سرآمد همه ی دختران و زنان اهل زمان خود بود.

 

 

 

عطش شهوت وی، تا جایی پیش رفته است که در دیگر تألیف خود مطلب را بدانجا می رساند که می گوید:

 
کامل ترین و تمام ترین وقت شهودی که مرد می تواند نسبت به حضرت حق تعالی داشته باشد، زمان مجامعت است. هنگامی که مرد فاعل باشد و زن مفعول؛ زیرا در وقت مواقعه است که مرد، حق تعالی را در زن مشاهده می کند. (5)

 

 

این مطلبِ به حقیقت سخیف، برگرفته از تأویلی است که نسبت به روایت پیامبر انجام داده، لذا متن عبارت ابن عربی را به همراه مطلب شـارح آن (حسـن زاده ی آملی که طابَق النعل بالنعـل با مرشد خود حرکت می کند) می آوریم تا خـود خواننده ی محترم نیز در این مورد قضاوت کند.

 

  

ابن عربی می گوید:

 
پیامبر فرمود: «حُبِّب إلیَّ مِن دنیاكم ثلاث: النساء و الطیب و جُعِلت قُرّة عینی فی الصلاة». ابتدا نساء را یاد کرده و صلاة را در آخر آورد، چرا؟ زیرا مرأة در اصل ظهور عینش جزء رجُل است، لذا به سوی آن میل می کند...

 

و معرفت انسان به نفس خود مقدم است بر معرفت انسان به ربّ خود؛ زیرا معرفت انسان به ربّش نتیجه معرفت او به نفس خود است، لذا آن جناب فرمود:« مَن عَرف نفسَه فقد عرف ربّه»

 

 

 (شارح: شیخ با این که خود خرّیت در صناعت معرفت نفس است، حدیث مذکور را هم به صورت تعلیق بر محال تلقی کرده است، که معرفت نفس را بر انسان ممکن ندانسته).

 

 و چون رجل حق را در نفس خود مشاهده کند از جهت ظهور مرأة از او یعنی از رجل، حق را در فاعل (شارح: که رجل باشد) مشاهده کرده است...

 

 پس شهود رجل، حق تعالی را در مرأة (شارح: یعنی در حین مواقعه) اَتمّ و اکمَل است، زیرا رجل، حق را در مرأة مشاهده می کند از آن جهت که حق تعالی فاعل و منفعل است.

 
(شارح: این گفتار شیخ مانند دیگر مطالب این کتاب، مبتنی بر وحدت شخصیّه ی وجود منظور در مظاهر و مرایا است، خداست که دارد خدایی می کند). (6)

 

 

 

 

نکات به دست آمده از این مطالب:

 


الف) این مطلب رکیک (رؤیت اتمّ حق تعالی در هنگام جماع!) همان طور که مشاهده کردید، نتیجه ی تأویل عارف نسبت به روایت پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) بود، تأویلی که مبتنی بر مبانی از پیش ساخته شده به وسیله ی قوّه ی خیال اندیش خویش است.

 

 

ب) صرف این که در این روایت پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) با کلمه ی (نساء) شروع کرده، آیا دلیل بر افضلیت است؟ و آیا هر تقدّمی این چنین است؟

 

 اگر این طور باشد، با توجه به این که انبیاء با حضرت آدم(علیه السلام) شروع و به حضرت خاتم(صلی الله علیه و آله وسلم) ختم شدند، این تأخر پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) باید دلیل بر مفضول بودن ایشان باشد نسبت به دیگر انبیاء؟

 

 

 

 و یا این که در روایات امام صادق(علیه السلام) که می فرمایند: 

 

« بُنی الإسلام علی خمسٍ: الصلاة و الصوم و الزكاة و الحجّ و الولایه» (7)، این تأخّر ولایت نیز باید دلیل بر مرجوح بودن این مقوله باشد نسبت به دیگر موارد ذکر شده؟ و موارد متعدد دیگر....

 

و لذا تقدم (نساء) در کلام پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) دلیل افضلیتش نسبت به سایر موارد نیست، که اگر این طور می بود جا داشت پیامبر نسبت به نساء بفرماید: «قُرّةُ عینی فی النساء» نه نماز!

 

 

 

ج) ابن عربی در سیر حرکت جوهری تأویل، بدان جا می رسد که قائل می شود نفس مرد، زن اوست! و چون شناخت خداوند متعال طبق فرموده ی پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) « من عرف نفسه فقد عرف ربّه» مبتنی بر شناخت نفس است، و از طرفی شناخت نفس (مرأة) میسّر نیست؛ لذا شناخت خداوند متعال میسّر نیست! (8)

 

 

 

د) اوج ابتذال در معتقدات ابن عربی را می توان در ذیل کلامش یافت، آنجا که در نهایت بر طبق وحدت شخصیه قائل می شود: این خداست که در هنگام جماع مرد و زن هم فاعل است و هم مفعول! به قول شارح: این خداست که در هنگام مواقعه دارد خدایی می کند!!

 

 


این بود نمونه ی کوچکی از تأویلات ابن عربی، پدر عرفا و فلاسفه ی شیعی!

 

چرا با وجود این کلمات سخیف، علمای شیعی مذهب دنبال رو وی هستند؟

 


شاید تمسک کردن عرفای شیعه به کتاب مقدس «فصوص» از این جهت باشد که باور کردند این کتاب از طرف پیامبر بوده!

 

 

 زیرا ابن عربی در ابتدای کتاب «فصوص الحکم» می گوید:

 

 رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) را در اواخر محرّم در خواب دیدم... در دست آن حضرت(صلی الله علیه و آله وسلم) کتابی بود، به من گفت: «این کتاب فصوص الحکم است»! آن را بگیر و برای مردمان ببر تا از آن بهره ور شوند. گفتم: خدای و رسول و صاحبان امر خویش را چنان که به ما فرمان داده اند شنوا و مطیعم. پس از آن آسایش یافتم و نیّتم را خالص کردم و همان طور که رسول خدا(صلی الله علیه و آله وسلم) برایم بیان داشت، بر ابراز این کتاب بدون کم و زیاد!! همت گماشتم. اینک جز آن چه را که به من القا می کند القا نمی کنم، و در این نوشته جز آنچه را که بر من نازل می شود نازل نمی دارم!!

 

 

من پیغمبر نیستم ولی وارث و کشت کننده برای آخرت خویش می باشم. پس از خدا بشنوید، و به سوی او باز گردید، و چون آنچه را که گفتم شنیدید پس آن را حفظ کنید، سپس کلام مجمل را مفصلاً بفهمید و بعد از آن بر دیگران منّت بگذارید و ایشان را از آن محروم نکنید. این رحمتی است که شما را دریافته است پس به آن تن در دهید(9). (10)

 

 


چند بگـشایی سر انــــــبان لاف

چنـد پیمایی گزاف انـــدر گزاف

.

 

 

نــــی فروعت محکم آید نی اصـول

شـرم بادت از خدا و از رسول(11)

 

 

 

 
در جواب ابن عربی از فرموده ی گهربار امیرالمؤمنین(علیه السلام) استفاده می کنیم که به (حسن بصری) که ادعای کشف و شهود و نداهای غیبی را داشت فرمودند:

 


«أتدری مَن ذلك المنادی؟» قال: لا، قال(علیه السلام): «ذاك أخوك إبلیس» (12)؛

 
آیا می دانی که ندا دهنده چه کسی بود؟ گفت: نه، امام(علیه السلام) فرمود: او برادرت شیطان بود.

 

 

 

ابراهیم کرخی می گوید:

 

قلت للصادق جعفر بن محمد(علیه السلام): إنّ رجلاً رأی ربّه عزّوجلّ فی منامه، فما یكون ذلك؟ فقال: «ذلك رجلٌ لا دین له، إنّ الله تبارك و تعالی لا یُری فی الیقظه، و لا فی المنام، و لا فی الدنیا، و لا فی الآخرة» (13)؛

 

 به امام صادق(علیه السلام) گفتم: شخصی پروردگار خویش را در خواب دیده است، این چگونه قضیه ای است؟! فرمودند: آن مرد شخصی است که دین ندارد؛ خداوند تبارک و تعالی نه در بیداری دیده می شود و نه در خواب، و نه در دنیا و نه در آخرت.

 

 

سؤال از نظریه پردازان برجسته ی عرفان ابن عربی این است که: چه محملی می توانید برای کلمات ابن عربی بیان کنید؟!

 

 

خواهید گفت: کلمات ابن عربی تماماً رمز است و اهلش متوجه مطالب رمزگونه ی شیخ اکبر ما می شوند؟! (14)

 

آیا ابن عربی در به کار گیری الفاظ رسا و بدون هرگونه ریب و شکی، قاصر بوده؟!

 

 

و آیا در به کار گیری این گونه الفاظ به اصطلاح رمزگونه، در کلمات پیشوایان دین می توان آثاری را مشاهده کرد؟

 

 

 

البته شاید نعوذ بالله ائمه ی معصومین(علیهم السلام) از این ادبیات برای رساندن مطالب سرّی به اصحاب خاص خود استفاده می کردند! لیکن به دست علمای اسلام شناس ما نرسیده است! و فقط این فلاسفه و عرفا هستند که عالم به مطلب سراسر اسرار اهل بیت(علیهم السلام) اند و بس!

 

 روش متهوّرانه ی ابن عربی در تأویل، به اذهان مستعدّ این جرأت و جسارت را می بخشد که هر چه را بخواهند از قرآن و حدیث در بیاورند! او از شیخ خود ابومدین روایت می کند که می گفت: «المُرید، مَن یجدُ فی القرآن ما یُرید!»

  

آری، دروازه ی تأویل در بیانات ابن عربی چنان گشوده شده (اگر دروازه ای داشته باشد) که تأویلات باطنیه و اسماعیلیه در برابر آن سر تعظیم فرود می آورند. مطالبی را ابن عربی از آیات و روایات استخراج می کند که به عقل جنّ هم نمی رسد. هیچ نصّ صریحی نمی تواند حرکت فکری ابن عربی و کاسه لیسان وی را لِگام بزند.

 

  تأویلات ابن عربی و مزدوجین فکری اش آکنده از مُغلق بافی و علامه نهایی و هم چنین بازی با اصطلاحات و قلم سرایی و گنگ نویسی است، و در واقع خاک افشاندن بر چشم مخاطب و کج کردن و مرعوب کردن اوست تا از فهم مطلب و مقصود عاجز ماند.

 

 

 

سید جلال آشتیانی می گوید:

 

 
در کلمات ابن عربی حرف های خارج از موازین علمی زیاد است، نوشته های وی بی اساس است که گاهی انسان (خیال می کند) دشمنان او برخی از مطالب را در آثارش وارد کردند. مثلاً متوکل این ظالم سفّاک را از اقطاب شمرده و یا این که رافضه را به شکل خنزیر دیده و.... (15)

 

 
با توجه به تأویلاتی که از ابن عربی نقل کردیم، که مشتی از خروارها قاذورات ابن عربی بود، دیگر آیا توجیهات و تأویلات ذوب شدگان ابن عربی، نسبت به کلمات ابن عربی، می تواند بوی تعفن برخاسته از غوائط فکری و عقیدتی وی را محو کند؟!

  

و آیا سکوت عالم شیعی، و تعریض وارد نکردن بر گفتار مستهجن ابن عربی،(16) دلیل بر تعصب ورزیدن به این شخصیت نیست؟!

 

 
درباره ی آن عالم اثنی عشری [محمد حسین طهرانی] که به یقین می داند، ابن عربی، متوکل عباسی، جنایت کار تاریخ را تمجید و تکریم کرده اما او را از اولیاء الله شمرده، ولیکن در عین حال وی را مستضعف می خواند، چه می توان گفت؟!(17)

 

 جز آن که عشق این علمای ولایت مدار نسبت به ابن عربی، چشم عقل و دلشان را کور کرده است.

 

 

 

کلمات افرادی که طوق بندگیِ ابن عربی را بر گردن آویخته اند

 

 


ابن عربی در پیش پیروانش دارای چنان عظمتی است که پدر حکمت متعالیه تعابیری بلند نسبت به این شخص دارد. به عنوان نمونه در مبحث عَذب (گوارا و شیرین) شدن عذاب که قول ابن عربی را نقل می کند، در ادامه می گوید:

 


تعذیبكم عذبٌ و سخطكم رضیً، فلا ینبغی لیست أحدٌ ظنُّهُ فی حقّ الأولیاء الكاملین الكاشفین و قطعكم وصلٌ وجودكم عدلٌ....! (18)

 

 

 

و یا در اسفار باب وجود ذهنی می گوید:

 


و یؤیّد ذلك ما قاله الشیخ الجلیل محی الدین العربی الأندلسی قدس سره! (19)

 
و یا لقب قدوة المکاشفین! (20) بزرگ مرد الهی! (21)، عارف محقق! (22) عارف صمدانی ربانی! (23) عارف سبحانی!(24)، و هزاران القاب دیگر که ابلیس را به شگفتی وا می دارد.

 

 

 

 

به قول مرحوم مطهری: ملاصدرا در مقابل احدی به اندازه ی محی الدین خضوع ندارد، و امثال بوعلی سینا را در مقابل محی الدین هیچ می شمارد. (25)

 

 

 

این تجلیل و تکریمِ ابن عربی در بین پیروان صدرا بسیار فراوان به چشم می خورد، مثلاً محمد حسین طهرانی در مورد وی می گوید:

 ابن عربی، صاحب فضیلت، در میان ما مظلوم واقع شده است! (26)

 

 

 

 

و نیز به قول دیگر عارف و مفسر قرآن، علامه ی طباطبایی: 

 

اصلاً در اسلام هیچ کس نتوانسته است یک سطر مانند محی الدین بیاورد. (27)

 

 

 

 

وی کلام را نسبت به ابن عربی بدانجا می رساند که می گوید:

 
بعضی از کتاب های خوب، مُشت مُشت مطلب دارند ولی فتوحات دامن دامن مطلب دارد. (28)

 

 

 

 


و نیز آقای جوادی آملی به شدت ابن عربی را می ستاید و مطالب مخالف شیعه وی را حمل بر تقیه و نهایتاً توجیه می کند. (29) 

 

 

 

 

در مصاحبه ای نسبت به شخصیت ابن عربی می گوید:

 
قضاوت در مورد شخص محی الدین و عقاید او نمی توان کرد، ولی در آثار او مثل فصوص و فتوحات واقعاً پُر از علم و حکمت است. (30)

 

 

 

 

و نیز در همان مصاحبه نسبت به شخصیت بی نظیر! ابن عربی صحبت کرده، می گوید:

 
یک وقت یکی از همین آقایانی که از دور دستی بر آتش دارند، در مورد محی الدین چیـزهایی گفته بود، یادم نیست حضرت امام یا عـلامه ی طباطبایی بودند که گفتند: این آقایان اگر ادعایی دارند، بیاینـد همین مقدمه ی کتاب فتوحات را فهرست کنند تا بفهمند چقدر مطلب دارد. (31)

 

 

 

 

 

به این ترتیب، آنجا که آقای آشتیانی می گوید:

 

« ابن عربی، خصم اَلَدّ شیعه ی امامیّه است»(32) قدرت بر فهم فتوحات نداشته؟! (با اینکه وی عمری را در عرفان ابن عربی غور کرده و در این طریق استخوان خورد کرده و عالِم به تمام مکتوبات و آثار ابن عربی است.)

 

 

 

 

 

آقای آشتیانی در ادامه (در سستی کلمات ابن عربی) می گوید:

 
شیخ اعظم در مقام نقل حدیث، احادیث ابوهُرَیره را ورد زبان خود قرار داده، در حالی که ابو هریره به قول علمای مصر، بازرگان حدیث است! ابوهریره را عُمَر یهودی زاده می دانست و از نقل حدیث منع می کرد. (33)

 

 

 

 

آقای آشتیانی در جواب کلام اخیر آقای جوادی آملی می گوید:

 
یک عیب اساسی در کار اتباع ابن عربی آن است که چشم و گوش بسته آنچه مُرشد آنها نوشته است، قبول کرده اند.

 

 

 

 
اتباع او عذر آورده اند که: «الشیخ معذورٌ فیما ذهب إلیه أو إنّه به مأمور» حال آنکه شیخ را باید مورد مؤاخذه قرار داد. (34)

 

 

 

 
بیش از این قلم و کاغذ خود را آلوده به ذکر مناقب ابن عربی نکنیم! و حُسن ختام کلام را نسبت به شخصیت وی، به بیان با درایت مرحوم فیض کاشانی بسپاریم، ایشان می گوید:

 

ابن عربی در اثر عُزلت و خلوت و شدّت ریاضت، عقلش پریشان و دچار توهم گشته و در نتیجه متوهماتش را حقایق پنداشته است.! (35)

 

 

 


------------------------

پی نوشت ها:


1- ذخائر الأعلاق شرح ترجمان الأشواق: 4ـ3 ؛ و کان لهذا الشیخ رضی الله عنه عذراء طفیله هیفاء و تقیّد النظر، و تزّین المحاضر و تحیّر المناظر، تسمّی بالنظام و تلقّب بـ «عین المشس و البهاء» ... ساحرت الطرف، عراقیت الظرف، إن أسهبت أشعبت، و إن أوجزت أعجزت، و إن أفصحت أوصخت ... و إن وفّت قصّر السؤال خطاه .... ولولا النفوس الضعیفه السریعه الأمراض السیئه الأعراض، لإخذت فی شرح ما أودع الله تعالی فی خلقها من الحسن...

2ـ نص کلام او چنین است:
شمس بین العلماء .. حقه المختومه واسطه عقد منظومه و فتح الروض لمجاورتها أکامه ... مسحه ملک ... ولکن نظمنا فیها بعض خاطر الاشتیاق من تلک الذخائرو الاعلاق، فأعربت عن نفس توّاقه أذهی السؤال و المألول و العذراء البتول ... فکل اسم ذکرته فی هذا الجزء فعنها أکنّی، و کل دار أندبها فدارها أعنی ... [همان:5]

3ـ ترجمان الأشواق: 7 9

4ـ ذخائر الأعلاق شرح ترجمان الأشواق:5

5ـ ممد الهمم در شرح بر فصوص الحکم :408، فص محمدیّه، حسن زاده آملی.
حکمت وجود عظمای جماع را هم فهمیدیم؛ چرا که اگر این عمل دخول و ادخال نبود، شهود حضرت حق بنحو اکمل و اتم میّسر نمی شد! آیا براستی، هنگام مجامعت چه چیزی مشاهده می شود؟!

6ـ همان، ص 408.

7ـ امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: قوام اسلام پنج چیز است: 1.نماز 2.روزه 3. زکات 4.حج 5.ولایت.

8- سر نخ اکثر تفکرات انحرافی را که دنبال می کنیم به جناب ابن عربی ختم می شود و شاید فیمینیست ها (زن سالاری) مِتُد فکری خود را از این جناب گرفته اند که اگر این طور باشد، به حق به او لقب (پدر!) داده اند.

9ـ ابتدای کتاب (فصوص الحکم) می گوید:إنی رأیت رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) فی مبشرّة أریتها فی العشر الآخر من محرّم... و بیده(صلی الله علیه و آله وسلم) کتاب، فقال لی: (هذا کتاب فصوص الحکم، خذه و اخرج به إلی الناس ینتفعون به)). فقلت: السمع و الطاعة لله و لرسوله و اؤلی الأمر منا کما أمرنا، فحقّقت الأمنیه و أخلصت النیّه و جرّدت القصد و الهمة الی إبراز هذا الکتاب کما حدّه لی رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) من غیر زیاده و لا نقصان !! .... فما ألقی الا ما یلقی إلی، و لا أنزل فی هذا المسطور إلا ما ینزل به علی، و لست بنبی رسول، و لکنّی وارث، و الآخرتی حارث.

 

شرمی ای نفس از این گــونه سخن های گزاف

تـــو کجـــا و طمــــع منــــزلت صـــــدیقیــن


(نشاط اصفهانی)

10- سید جلال الدین آشتیانی می گوید: لغزش های بسیاری از شیخ اکبر سر زده است. و شگفت آنکه این لغزش ها از کسی است که مدعی است آنچه در فصوص آمده از جانب حضرت رسالت پناه به او افاضه شده بدون زیاده و نقصان! [مقدمه بر شرح فصوص:40]

11- مثنوی شیخ بهایی

12- احتجاج 71/1

13ـ بحارالأنوار 32/4 نقل از امالی صدوق.

14ـ در این صورت، حرف مبتذل، وجود خارجی ندارد، و امثال داستانی که مولوی نقل کرده باید حمل بر سرّ کرد آنجا که در دفتر پنجم داستان مبتذلی را نقل می کند و می گوید: ((کنیزک با خر خاتون شهوت می راند و او را چون بز آموخته بود به شهوت راندن آدمیان ....) و داستان خود را با این بیت آغاز می کند:

 یک کنیزک یک خـری بر خـود فکند

از وفــور شهـوت و فـــرط گـزنــد

 

مولوی نیز در دفاع از اشعار ضد اخلاقی خود می تواند بگوید: در این اشعار اسرار و لطائفی وجود دارد که فقط اهل باطن بدان ها وقوف پیدا می کند، و اهل ظاهر را با اهل باطن چه کار!

15ـ مقدمه ی آشتیانی بر نقد النصوص ویلیام چیتیک، ص 32ـ34ـ35 و مقدمه ی وی بر قیصری/ 13

16- ابن عربی مکاشفه ای را نقل می کند که برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) کاسه ی شیری را آوردند و شیر را نوشید، به طوری که از ناخن های حضرت سرازیر شد، و لذا به عمر داد، عمر سؤال کرد؟ این شیر چیست؟ پیامبر فرمود: مراد از ((شیر)) علم است!
جناب ابوالفضائل! علامه ذوالفنون! حسن زاده آملی این مکاشفه را از ابن عربی نقل و ترجمه می کند، بدون این که تعریضی و یا نقدی بیاورد! این نشانه ی چیست؟! جز قلاده ی تقلید بر گردن آویختن است [بنگرید به: ممدالهمم در شرح الفصوص الحکم، درس های حسن زاده ی آملی/176]

17ـ محمد حسین لاله زاری وقتی به این جمله ی ابن عربی می رسد که ((متوکل از اولیاء الله)) است، در توجیه کلامش، وی را از مستضعفین می خواند! [روح مجرد، یادنامه ی سید حداد/436] (اگر وی مستضعف است، غیرمستضعف چه کسی است؟)

18ـ تفسیر القرآن الکریم 372/1 محمد بن ابراهیم صدرالدین شیرازی

19ـ اسفار 266/1، باب وجود ذهنی، طبع حروفی

20ـ تفسیر القرآن78/1

  21ـ اسفار 191/1

22ـ همان 380/9

23ـ همان 329/2
24ـ همان 325/1

25ـ مجموعه ی آثار194/9

26ـ روح مجرد/459

27ـ مجموعه ی آثار مطهری194/9 به نقل از علامه طباطبایی

28ـ در محضر بزرگان (درس ها و خاطره ها، محسن غرویان)/184

29ـ کتاب آوای توحید/78-87، در شرح نامه ی امام خمینی به گورباچف

30ـ در محضر بزرگان /184

31ـ همان/184

32ـ مقدمه بر شرح فصوص/43

33ـ همان/47

34ـ همان/ 6

35ـ بشاره الشیعه/151

 

 

خواندن 524 دفعه
آخرین ویرایش در پنج شنبه, 24 تیر 1395 ساعت 12:20
محتوای بیشتر در این بخش: « کدام درخشش ؟ مذهب ذهبیه »

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید