فصلنامه نور الصادق

خدا در کتاب و سنت

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 33-34

 

خدا در کتاب و سنت

 

«حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی»

 

 

اشاره:


فقیه بزرگ و مرجع آگاه و آزاد اندیش شیعه در این بخش از کتاب مستطاب و بی نظیر «نگرشی در فلسفه و عرفان» که غیر مطبوع است ابتدا ممنوعیت غور و تفکر در کنه ذات خدا را مطرح می فرماید و با دقت های علمی به تفصیل در آن بحث می نمایند و نتیجه می گیرند که: این نظر که حقیقت ذات خدا وجود و هستی مطلق است و اینکه در دار تحقق چیزی غیر از وجود متحقق نیست و هر چه غیر از وجود حق است مراتب ضعیفه ی وجود است و بنابراین آنچه حقیقت و اصالت دارد وجود است، با معارف قرآنی سازگار نیست خواه کل این وجودات را وجود واحد بدانند و تمایز آنها را از یکدیگر مثل تمایز امواج از یکدیگر و تمایز آنها از دریا بدانند یا به مانند نظریه تجلی و ظهور آن را بیان کنند. نورالصادق مطالعه ی دقیق این اثر گرانبار را به خوانندگان خود تأکید می کند.

 

 

آنچه از كتاب و سنت استفاده مى شود اين است كه خدا خداست و خودش خودش و ذاتش ذاتش مى باشد. مقصود اينكه پرسش از ماهيت و كنه و حقيقت ذات خدا و اين كه خدا چيست قابل طرح نيست، چون ذات و حقيقت او از اين كه مدرك به ادراك كسى شود منزّه است و هر كس از اين سؤال جواب بدهد و حتى بگويد وجود است خبر از كنه ذات داده است. البته موجودات و متحققات ديگر نيز هر يك از آنها خودش خودش است و ذاتش ذات خود اوست و غير از ذات ديگران است. انسان انسان است و فرشته فرشته است و عناصر عناصرند، و هر فردى خود آن فرد است. همه تحقق دارند و حقيقت دارند. اعتبارى و غير واقعى نيستند، ولى سؤال از حقيقت آنها قابل طرح است اگر چه در اين كه حقيقت آنها قابل درك باشد بحث است. چنانكه يكى از احتمالاتى كه در تفسير حديث ((من عرف نفسه فقد عرف ربه)) فرموده اند همين است كه هر كس بشناسد نفس خود را كه حقيقت آن براى او قابل درك نيست خدا را مى شناسد كه حقيقتش منزّه از درك است. حتى حقايق ديگر، مثل حقيقت فرشته، حقيقت ماده، حقيقت حيات، حقيقت عقل همه را مى گويند مجهول مانده و خواهد ماند.

 

 

البته قياس اين حقايق كه همه ممكن و مخلوق و محتاج و داراى مابه الاشتراكند با حقيقت ذات اقدس خداى خالق قديم غنى بالذات قياس مع الفوارق است ولى به هر حال اين حقايق ممكنه همه و هر كدام خودشان خودشان هستند و غير خودشان نيستند و با اوصاف ثبوتى يا سلبى از هم جدا و متمايزند و بين آنها تشابه و تفاضل و تماثل متصور است. به عكس خداوند متعال با چيزى مشابهت و مماثلت ندارد ليس كمثله شىء چيزى مثل او نيست و تمايز اشيا از او به همين است كه هيچ يك مثل او و شبيه او نيستند، و او ذاتى است كه همانند او چيزى نيست و غير از هر چيز ديگر است كه ما آن را شناخته يا تصور كنيم. او غير از همه است و با هيچ يك ما به الاشتراك حقيقى ندارد.

 

 

خدا خالق و آفريننده است و هر چه غير از او است همه مخلوقند. بديهى است كه خالق غيرمخلوق است و اتّحاد آنها با يكديگر مقبول نيست.

 

 

كل عالم را خدا به ابداع آفريده يعنى پيش از خلقت چيزى نبوده و از ماده اى آفريده نشده است هر چند پس از خلقت مواد، خلقت صور لاحقه بر صور اصلى مواد كه از تركيب مواد با يكديگر متحقق مى شود مسبوق به ماده باشد، و خلاصه هم مواد و هم صور، همه وجودشان مسبوق به عدم و مخلوق و آفريده و پديده اند و همه حادثند و قديم فقط ذات لايزال و بى زوال ازلى و ابدى و سرمدى او است.

 

 

اشياء از او به ايجاد و خلق وجود يافته اند و به ولادت از او و شبه ولادت مثل صدور معلول از علت يا ظهور و تجلى و جلوه و مجلى و متجلى صادر نشده اند لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد.

 

به او علت اشيا اطلاق نمى شود بلكه خالق اشياء است و عالم را به اختيار آفريده است، و هر خلق و تكوين و تكون طبيعى همه به اراده و امر و تقدير او انجام مى شود. او فارغ از امور عالم نيست. كل يوم هو فى شأن. فهم اين كه خدا عالم را چگونه آفريده و چگونه از او صادر شده است، و ربط حادث به قديم چگونه است به آن بياناتى كه در فلسفه و عرفان مى كنند جز با تأويل و توجيه از شرع استفاده نمى شود. از ربط حادث به قديم و ممكن به واجب همين را مى فهميم كه حادث ممكن را خدا آفريده و مخلوق است و خدا خالق و رازق و مدبر امور همه آنها است، و همه به او و از او برپا هستند و او مالك همه است و همه مملوك او هستند. مالكيت به اين معنى كه همه تحت اراده و قدرت او قرار دارند. لايملكون لانفسهم نفعا و لا ضرّاً و لا موتاً و لا حياة و لا نشورا. هر چه دارند از او دارند و از خود داراى چيزى نيستند. حقيقت ذات او را كسى درك نمى كند و هر كس بگويد ذات خدا چيست، مثلاً وجود است، خبر از حقيقت ذات او داده است هر چند حقيقت وجود را هم غير قابل درك بگويد، زيرا اين اخبار از حقيقت ذات است كه اخبار از آن منهىّ عنه است.

 

 

مضافاً بر اينكه در خود وجود كه امرى حقيقى يا اعتبارى و انتزاعى است اختلاف است و قائلين به أصالة المهية اصلاً قائل به وجود حقيقى نيستند و آن را امرى انتزاعى از تحقق اشياء مى شمارند و بر اين اساس آسمان و زمين و عرش و كرسى و انسان و حيوان و درخت و دريا و كوه و همه پديده ها باذن الله تعالى و بامره و خلقه و حكمته و تدبيره خودشان تحقق دارند و تحققشان به خودشان است نه به چيزى سواى آنها كه وجودشان باشد و حقيقتشان همان باشد. همه خودشان و خواصّشان حقيقت و واقعيتند و اعتبارى نيستند و چنان نيست كه وجودشان حقيقى باشد. و به عبارت ديگر حقيقت همه غير از وجود نباشد و خودشان فرض و اعتبار باشند و حقيقتشان و حقيقت خدا و هر شىء ديگر واحد باشد و همه غير از مصاديق وجود كه بر همه مقول به تشكيك است واقعيت نداشته باشند و اختلافشان به مراتب باشد و برخلاف وجدان همه اشياء تحقق نداشته باشند و همه تحقق وجود و مراتب وجود باشند. آيا قائلين به أصالة المهية و آنها كه تحقق همه اشياء را واقعى و به خود مى دانند خدا را نشناخته و چون غير از اشياء كه واقعيت خارجى دارند به چيزى به نام وجود كه واقعيت همه باشد قائل نبوده اند منكر خدا بوده اند و آنچه را كه خدا مى دانسته اند خدا نبوده و خدا را كه وجود بوده نشناخته بودند، يا بعكس آنها خدا را به اينكه خدا است و خالق و مالك ارض و سما است مى شناخته اند و اينها كه او را به اينكه او حقيقت وجود است، شناخته اند و در واقع آنچه را همه بالوجدان درك مى كنند و كثرات مى بينند واحد بالسنخ مى دانند و ذوات اشيا را كه همه حقيقى مى بينند اعتبارى مى بينند در معرفت خدا به اشتباه افتاده اند.

 

 


اينها كه در معرفت ذات بارى به عجز خود معترف مى شوند و كنه و حقيقت او را به نام وجود معرفى نمى كنند و اصلاً چيزى غير از ذوات اشيا اعم از خالق و مخلوق نمى شناسند و قائل به وجود نيستند اينها معرفتشان كامل تر است يا آنكه مى گويد حقيقت اشياء، آنچه شما آنها را حقيقت آنها مى شماريد نيست و حقيقت خدا هم آن چنانكه شما ناشناخته مى دانيد نيست. حقيقت يك چيزى است كه ما بنام وجود كشف كرده ايم كه او حقيقت و كنه خداست و حقيقت همه اشياء است و خلاصه اشياء به شيئيتشان حقيقت ندارند و غير از حقيقت وجود و مراتب آن واقعيتى نيست و راحم و مرحوم و رازق و مرزوق و خالق و مخلوق در آسمان و زمين و كل آنچه در قرآن از اشياء به تصريح شده است حقيقتى غير از وجود نيستند.

 

 

آنچه از تمام آيات قرآنيه و احاديث شريفه و از مشاهده همه آيات آفاقيه و انفسيه متبادر به ذهن مى شود اين نه آن بودن و آن نه اين بودن اشيا است و از هيچ يك از آنها حقيقتى به نام وجود غير از خودشان متبادر نمى شود و خدا غير از همه است و حقيقتش با حقيقت اشياء ديگر واحد نيست و اشتراك اشياء با او در حقيقت ذات با ليس كمثله شىء منافات دارد.

 

 

خدايى كه انبياء معرفى فرموده اند متفرد و يگانه و يكتا و بى شبه و نظير است. افاضه تحقق و واقعيت به اشيا اختيارى و ارادى اوست و جريان خلقت عالم و ربط مخلوق به خالق جريان جبرى يا شبه جبرى نيست. او فارغ از انشاء و ايجاد و اعمال قدرت و سلطنت و تصرف در عالم نيست و كل يوم هو فى شأن است، و اسماء حسنى مثل المجيب و السميع و البصير و الكافى و الحاكم و السلطان و الملك و الرب و الرحمان و الرحيم و المحيى و المميت و...همه با نام گذارى و تعبير از او به علت اولى و كيفياتى كه فلاسفه و عرفاء اصطلاحى در صدور عالم از او دارند، و از سوى ديگر با معنايى كه از وجود و وحدت مى نمايند منافات دارد.

 

 

مجيب و جواب دهنده غير از سؤال كننده و حاكم غير از محكوم و مالك غير از مملوك و رب غير از مربوب است. لسان شرايع به صراحت اين را كه حقيقت همه اشيا واحد باشد و اشيا مثل آينه باشند و «از هزار آينه در نظر نشود مشاهده جز يكى» باشد و يا صريح تر مثل امواج دريا و دريا يا حبر و حروف باشند ردّ مى نمايد و تفسير انا الله و انا اليه راجعون به اين معانى تفسير به رأى و باطل است.

 

 

خدا عالم است ولى به حقيقت علم او احاطه ممكن نيست و درك كنه آن مثل كنه ذات ممكن نيست و نمى توان با علم مخلوق آن را مقايسه نمود. هر دو دانايى و آگاهى است، اما حقيقت علم خدا مثل حقيقت ذاتش غير قابل ادراك است و اگر حقيقت علم مخلوق را نيز مجهول و نامعلوم و غير قابل درك بشمارند باز بر حسب ليس كمثله شىء حقيقت هر يك از علمين غير از حقيقت ديگرى است. او هم عالم به كليات است و هم عالم به جزئيات.

 

«لَا يَعْزُبُ عَنْ عِلْمِهِ شَيْ ءٌ، الله يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى وَ ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَيْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ، وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيم ».

 

 

بينونت بين خالق و مخلوق را هر كس قرآن مجيد را خوانده يا شنيده باشد از آن مى فهمد و از قرآن استفاده مى كند كه خالق مخلوق نيست و حقيقت واحده نيستند و مخلوق مركب از آنچه حقيقت خالق است و ماهيت خود نيست چنانكه همه و تمام حقيقتش هم آن نيست هر چند غير هم و متمايز از هم باشند.

 

 

نبايد خلق و جعل و سائر افعال الهى به مفاهيمى غير از آنچه متبادر از آنها است تفسير شود و مثل خالق و جاعل و صانع و فالق و مقدّر و مصور و باعث و محيى و مميت و...به علت، تفسير و در آن خلاصه شود و تباين مفهوم عرفى علت با مفاهيم آن اسماء ملاحظه نشود و هم چنين است تفسير مخلوق و مجعول و مصنوع به معلول.

 

 


هم چنين اين نظر كه حقيقت ذات خدا وجود و هستى مطلق است و اين كه در دار تحقق چيزى غير از وجود متحقق نيست و هر چه غير از وجود حق است مراتب ضعيفه وجود است و بنابراين آنچه حقيقت واقعيت، تحقق و اصالت دارد وجود است با معارف قرآنى سازگار نيست، خواه كل اين وجودات را وجود واحد بدانند و تمايز آنها را از يكديگر و با وجود واحد شخصى مثل تمايز امواج از يكديگر و تمايز آنها از دريا بدانند يا به انحاء ديگر مانند نظريه تجلى و ظهور آن را بيان كنند، و به هر بيانى كه مى كنند قائل به وحدت شخصى وجود شوند يا وحدت سنخى بگويند و وجود آنها را غير از وجود يكديگر و غير از وجود خدا بدانند و تمايز و تعدد را به مراتب بگويند و اكمل و اتم را مرتبه وجود حق بدانند كه هيچ شيئى و هيچ وجودى مثل او نيست يا وجود را منحصر به وجود بارى تعالى بدانند و وجودات ديگر را خيال و وهم يا عكس و سايه هاى وجود بدانند يا همه را صرف ربط به او و اضافه اشراقيه بگويند، هيچ يك از اين مبانى با اشكالات و ايراداتى كه بر آنها وارد است با معارف الهى قرآن و سنت تطبيق ندارد و اين سؤال هم مطرح مى شود كه چگونه وجود وجود مى آفريند و اگر همه وحدت سنخى دارند چگونه غير از وجود خدا همه حادثند؟

 

 


در مسأله ربط حادث به قديم و صدور كثير از واحد نيز تطبيق آنچه گفته اند با نصوص محكمه پذيرفته نيست و با فرض قول به وحدت وجود و كثرت موجود صدور حقيقى متصور نيست.

 

 

و اگر اينكه خدا وجود است و حقيقت ذات او هستى محض است با اينكه بسيارى از فلاسفه ماهيت را اصل و وجود را انتزاعى و اعتبارى مى دانند سخن از كنه ذات و حقيقت حق نباشد پس چه چيز سخن از كنه حق است؟ مگر سخن از كنه فقط اين است كه كسى براى خدا، العياذ بالله، جنس و فصل تعيين كند؟ مگر همين كه در تعريف وجود گفته شود (و كنهه فى غاية الخفاء) سخن را از كنه حق خارج مى نمايد؟ شما كه كنه وجود انسان و اشياء ديگر را هم در غايت خفا مى دانيد پس فرق خالق و مخلوق از اين جهت در چيست؟ و خلاصه گفتن اين كه خدا وجود است نيز تعيين كنه است اگر چه كنه وجود هم فى غاية الخفا باشد.

 

 


قرآن مجيد مى فرمايد: ((وَ ما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِه)) يعنى ما عرفوا الله حق معرفته و لم يعرفوه و لا يعرفونه بكنهه و در احاديث شريفه امر فرموده اند كه در خلق خدا و نعمت هاى خدا سخن بگوييد و تفكر كنيد اما در ذات خدا سخن نگوييد و تفكر نكنيد. اگر چنين باشد كه حقيقت ذات خدا وجود باشد و اشياء ديگر هم حقيقتشان وجود باشد و وجود بكنه و حقيقت قابل ادراك نباشد پس اين فرقى كه در اين نصوص است كه كنه خدا را نمى توان ادراك كرد و نبايد در آن سخن گفت و انديشه نمود و در نعمت هاى خدا و خلق خدا تكلم و تفكر جايز است چگونه قابل توجيه مقبول است.

 

 

از اينگونه سؤالات، بنابراين مبانى فلسفى و به اصطلاح عرفانى با توجه به هدايت هاى كتاب و سنت، بسيار قابل طرح است.

 

 

و خلاصه اينكه آنچه از تحقق اشياء متبادر به ذهن مى شود همان خودشان و خوديت خودشان و كوه و زمين و آسمان و انسان و خالق و مخلوق و بناء و بانى است و از هر كس بپرسند مى گويد ماه است و دريا و درخت و سنگ و چيزهاى ديگر است و از آنها خبر مى دهد. از چيزى غير از اينها به نام وجود كه اينها مصداق آن و افراد آن باشند چنانكه مصداق سنگ و كوه و چيزهاى ديگرند خبر نمى دهد و اگر صد دليل هم بر تحقق معروض چنين مفهومى در خارج بياورند آن را با اين تبادر و وجدان خود معارض مى يابند.

 

 

مفاهيم كلى مثل انسان و حيوان و ذره و اتم و كهكشان و فرشته و جن و روح معروض خارجى دارند كه همان افراد آنهاست كه مثلا انسان بر آنها صدق مى كند. اما در حالى كه در خارج غير از افراد اين مفاهيم كلى چيزى ادراك نمى كنيم و فرديت آنها براى آن مفاهيم بالوجدان ثابت است براى وجود مصداق حقيقى و فرد خارجى نمى يابيم و بالاخره اين كه علاوه بر مفاهيم كلى كه هر يك بر افرادى كه دارند صادقند اين معنى كه مفهوم ديگرى كه شامل افراد همه مفاهيم كليه باشد و تمام آنچه را در دار تحقق است فراگير باشد و همه از واجب و ممكن مصداق آن و معروض آن باشند و افراد مفاهيم كلى ديگر همه تحققشان به او باشد و خودشان تحقق خارجى نداشته باشند اين معنايى است كه در اذهان نوع عقلا وارد نمى شود واحدى از آنها چنانكه افراد هر يك از مفاهيم ديگر و معروض آن مفاهيم را درك مى كنند و به آن اشاره مى نمايند براى اين مفهوم افرادى نمى شناسند و به ذهنشان غير از افراد همان مفاهيم چيز ديگرى كه آن اصل و حقيقت باشد و همه اشياء ممكنه فرع و مجاز باشند وارد نمى شود.

 

 


از نصوص قرآنيه و احاديث شريفه نيز همين معنى متبادر است. از آنها متبادر نمى شود كه خدا وجود است يا مصداق مفهومى است كه بر امورى كه در حقيقت وجود با هم مشاركت دارند اطلاق مى شود، چنانكه از افراد سائر مفاهيم نيز غير از آنكه فرد و مصداق آن مفهومند استفاده نمى شود كه فرد وجود هستند. از الله و خدا همان ذات مستجمع جميع صفات كماليه كه كنه و حقيقت آن از ادراك منزه است استفاده مى شود، چنانكه از هر فردى از افراد مفاهيم كلى همان فرديت و مصداقيت او نسبت به آن مفهوم دانسته مى شود، و وقتى مى گوييم خدا هست يعنى خدا موجود است، ثابت است، تحقق و خارجيت دارد، و اين با اينكه بگوييم خدا هست است يا هستى است خيلى فرق دارد. مثل (الله موجود و الله وجود) كه در اول خبر از تحقق و ثبوت ذات او مى دهيم و در دوم خبر از ذات و حقيقت آن مى دهيم يعنى او را مصداق مفهومى معرفى مى كنيم كه هر چه در خارج است مصداق و فرد آن است و اين همان چيزى است كه از اشياء متبادر نمى شود مثلاً از زيد و عمر و بكر متبادر مى شود كه مصداق مفهوم انسانند ولى از آنها متبادر نمى شود كه مصداق مفهوم وجود به معنايى كه مصاديق حقيقى داشته باشد و افراد معروض او باشند مى باشد.

 

 

در الله موجود، خدا موجود است و خدا هست، نمى خواهيم بگوييم خدا وجود و هستى است كه هستى را يك امر حقيقى بدانيم و براى خدا ثابت نماييم، بلكه مى خواهيم بگوييم خدا هست و ذات او كه مباين با ذات ممكن است تحقق و ثبوت دارد و چنان نيست كه مباينت اشياء با او از لحاظ يك امر اعتبارى يعنى ماهيت باشد كه ممكنات زوج تركيبى و داراى وجود و ماهيتند و خدا منزه از ماهيت است اما در حقيقت همه با هم متحدند، خواه افراد آن متعدد باشد يا اين كه همه واحد باشند، بلكه اشياء با او مباينت بالذات دارند و هيچ چيز و هيچ كس با او در حقيقت ذات شريك نيست.

 

 


در نتيجه با بيشتر اين مسالك كه شايد بيان ما براى اين كه به اصطلاح اهل اصطلاح نيستيم كوتاه باشد و بر حسب اصطلاح ادا نشده باشد بينونتى كه در قرآن كريم و احاديث شريفه و ادعيه بين خالق و مخلوق و خدا و بنده و مدعو و داعى و مرسل و رسول... متبادر به ذهن مى شود همه از بين مى رود و در واقع بينونتها حقيقى نخواهند بود و اعتبارى مى باشند و مخلوق و محدث حقيقى وجود نخواهد داشت. آنچه حقيقت است وجود اشياء است. يكى از معاصرين از فضلاء اهل معقول در طى مقاله اى نوشته بود به عين اين الفاظ يا قريب به آن: پس وجود با خدا خدا و با عقل عقل و با جوهر و عرض جوهر و عرض و با زيد و عمرو همه اشياء زيد و عمرو همه اشياء است و خلاصه حقيقت همه وجود و وجود حقيقت و واقعيت همه آنها است. پس بايد يا تمام نصوص شرع و كلمات انبياء علیهم السلام را تأويل، و دريافت هاى تمام مردم را از عصر حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام از اين آيات تخطئه كنند و عقايد و معارفشان را صحيح ندانند يا اين كه مسلك مستفاد از كتاب و سنت را اختيار نمايند و مخلوق را به تمام حقيقتش غير از خالق بدانند و علت و معلول و سنخيت معلول با علت و كيفيت ربط حادث به قديم را با ظهور و تجلى و سخنان ديگر كنار بگذارند و يا به ايجاب و مطالب ديگر گردن بنهند و خدا را فاعل مختار و فاعل ما يشاء ندانند.

 

 

و خلاصه تباين حقيقت ممكن با كنه و حقيقت واجب و اطلاق وجود و موجود را بر آنها به اشتراك معنوى به لحاظ معناى لغوى وجود كه دريافت و يافتن است اعم از اين كه به حواس ظاهره باشد يا به درك عقل بپذيرند، و بپذيرند كه آنچه تحقق دارد ذات ممكن و ذات واجب است كه اول حادث دوم قديم است، و وجود حقيقت زايد بر ذات ممكن و تمام و عين حقيقت واجب نيست و آنچه هست خود ممكن و واجب است و وجود از بود و تحقق آنها انتزاع مى شود.

 

 


يا اينكه وجود افراد مختلف دارد يك فرد آن كه منحصر به فرد و يگانه و يكتا است وجود واجب است كه قائم به خود و قديم و بى نياز از غير است و سائر افراد آن همه ممكن و وابسته به غير و حادث و قائم به غير و مخلوق غيرند. بنابراين اگر رابطه بين اين دو قسم را رابطه اى مثل عليت و معلوليت نگويند و همان خلق و مخلوق بگويند بسيارى از توالى فاسده اى كه بر قول به اصالة الوجود گفته شده است منتفى مى شود، ولى مسأله شركت ممكن با واجب در حقيقت واحده كه همان وجود است باز بر جاى خود باقى است و ليس كمثله شىء كامل نمى گردد، و نهايت اين قول تقسيم وجود و موجود است بر ممكن و واجب و بر فرعى و اصلى و بر بالذات و للذات و بالغيّر و للغير و قديم و حادث كه اگر وجود را حقيقت واحده فرض كنند و هر يك از وجود واجب و ممكن را فرد آن بشمارند همان اشكال عدم تباين واجب و ممكن و اشتراك آنها در حقيقت وجود پيش مى آمد كه با توحيد و اوصافى كه در شرع براى خدا ثابت است مغايرت مى يابد.

 


توضيح ديگر با حفظ اصطلاح واجب الوجود و ممكن الوجود به فرموده خواجه عليه الرحمه مى گوييم:


موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل                              يا واجب الوجـود و يا ممـكن الوجـود

 

 

واجب الوجود موجودى است كه بالذات تحقق دارد و موجود است از اين جهت نه مسبوق به عدم است و نه ملحوق به عدم. ازلى و ابدى و سرمدى است. و ممكن الوجود موجودى است كه بالذات اين اقتضاء تحقق و وجود را ندارد و تحقق آن بدون موجد خلف است، و وجودش حادث و مسبوق به عدم و مخلوق است، در هر دو صورت چيزى غير از موجود در دار تحقق نیست، و هر چه هست همان حقیقت شیء موجود است نه وجود، و حقيقت آن شىء با وجود و ماهيت شىء كه امرى اعتبارى است فرق دارد و به عبارت ديگر شىء واحد حقيقةً دو شىء نيست كه يكى خود شىء و ديگرى وجود آن باشد اعم از اين كه خود شىء را اصل و وجود را فرع يا بالعكس بگوييم چنانكه شىء خارجى اعم از واجب الوجود و ممكن الوجود وجود نيست و اطلاق واجب الوجود بر وجود صحيح نمى باشد زيرا هستى شىء چيزى غير از خود آن شىء نيست (خود خارجى) و وجود و هستى از همان تحقق شىء انتزاع مى شود و هستى مثل تحقّق، تحقق و استقلال ندارد، و اطلاق موجود بر خدا و ماسوى به ملاحظه انتزاع هستى و تحقق، از هر يك باشتراك معنوى يا باشتراك لفظى است نه اينكه هر دو در يك حقيقت اشتراك داشته باشند و هر يك مصداق آن حقيقت باشند مثل زيد و عمرو و بكر كه همه فرد حقيقت انسان مى باشند و امور متفقة الحقيقه خوانده مى شوند و به همه انسان مى گويند و بتوان از ممكن و واجب يا خالق و مخلوق يا خدا و ماسوى (عبر ما شئت) مثل زيد و عمرو و بكر سؤال كرد و چنانكه در جواب آنها گفته مى شود انسان در جواب از سؤال از واجب و ممكن يا خدا و ماسوى گفته شود موجود يا وجود و خلاصه مطلب اين است كه اينكه گفته شود در عالم خارج و تحقق غير از خود اشياء چيزى به عنوان وجود باشد بر اساس مستفاد از نصوص شرع مردود است. در عالم خارج انسان است و شجر و حجر و زمين و آسمان و...و خالق آنها، و وجود و بود و كون و تحقق و مفاهيمى از اين قبيل همه از تحقق خارجى آنها انتزاع مى شود و حقيقتشان ذات خود آنها است و هيچ چيز دو چيز (ماهيت و وجود) نيست چنانكه هر چيز هم همان چيز است و چنان نيست كه آن نباشد و چيزى ديگر به نام (وجود) باشد.

 

 

و اگر كسى بگويد: خدا وجود است و از سنخ همان چيزى است كه باصطلاحشان عارض ماهيت اشياء ديگر مى شود و ماهيت آنها امرى اعتبارى است و آنچه هست وجود انسان است نه انسان يا بگويد همه چيزها خوديتشان اعتبارى و غير حقيقى است و غير از وجود اشياء امرى حقيقى نيست و آن هم واحد است و توحيد همه او بودن و همه يكى بودن و او همه بودن است و هر تعبير ديگر مشابه اين تعبيرات با شرع قابل تطبيق نيست. خدا هست ولى درك حقيقت ذات او محال است و اگر گفته شود حقيقت ذات او وجود است ادعاء معرفت كنه و حقيقت ذات او است. اصلاً هستى به معناى يك شىء خارجى و واقعيت دار در عالم تحقق نيست. هستى امرى انتزاعى است و خدا حقيقت محض و واقعيت است، انسان و اشياء ديگر نيز امورى واقعى و حقيقى هستند، و اگر بگويند پس اگر خدا به اين معنى وجود نيست پس چيست؟ جواب اين است كه به اين معنى وجود نيست يعنى امرى انتزاعى و اعتبارى نيست حقيقى حقيقى است و اشياء ديگر هم وجود نيستند و همه خودشان هستند به همين معنى است خدا خداست و اشياء ديگر هم همان هايى هستند به همين معنى است كه در خارج مى باشند، آب و ابر و زمين و اين و آن. افزون بر اين كه سؤال از ذات خدا و حقيقت خدا صحيح نيست. خدا را از كارهايش، از آياتش و آثارش كه همه دلالت بر وجود و تحقق او و صفات كماليه (جلاليه و جماليه) و اسماء حسنى دارند بايد شناخت.

 

 

توحيد او، او خود بودن و از خود و بخود بودن و بخود پايدار بودن و يگانه و يكتا و بى همتا و بى شبيه و نظير بودن است. مفهوم اين توحيد اثبات او است ولى نفى جدى و حقيقى مخلوقات او نيست زيرا توحيد يكى بودن خدا و عقيده به توحيد خدا و خالق را يكى دانستن است كه نه فقط لازم آن قول به تعطيل و نفى وجود غير خدا و مخلوق و مصنوع نيست بلكه وحدت خالق و رازق و رب و...، متضمن اقرار به وجود غير يعنى مخلوق و مرزوق و مربوب است.
خدا جامع جميع صفات كمال است و از همه نقايص منزّه و مبرّاست و كنه ذات او اعلى و اقدس از معرفت انسان است و تمام كلام و كلام تام اين است كه در معرفت او بايد به آنچه از محكمات كتاب و سنت استفاده مى شود بسنده كرد و با تمسك كامل به قرآن و عترت خود را از خطر ضلالت و گمراهى بيمه نمود.

 

 

اميد است با توجه به نكاتى كه در اين نوشتار به طور اختصار متذكر شده ايم و با هشدارهايى كه داده شده است كسانى كه مايل به تحصيل فلسفه و خصوص آنچه از آن به حكمت متعاليه تعبير مى نمايند به خطرى كه در آن هست توجه كنند و در معارف الهى غير از خط هدايت وحى و ارشادات ائمه معصومين علیهم السلام به خطوط ديگر گرايش نيابند.

 

 


تدريس و تدرس فلسفه و عرفان مصطلح به طور آزاد مانند فقه و تفسير و حديث و علوم ديگر در حوزه ها و خصوصاً قرار دادن آن در برنامه دروس حوزوى و دانشگاهى بسيار خطرناك است و اجراء اين برنامه ها و تشويق و تأييد آنها قابل توجيه نيست و اگر كسى در اين حوزه ها گمراه شود علاوه بر اين كه خودش مسئول است مدرس و استاد نيز مسئول خواهند بود.


و لاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم و آخر دعوانا الحمدلله رب العالمين.

4 ربيع المولود 1419
لطف الله صافى

 

 

خواندن 277 دفعه
آخرین ویرایش در سه شنبه, 11 خرداد 1395 ساعت 11:14
محتوای بیشتر در این بخش: « سرمقاله وحدت وجود و غلوَ »

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید