فصلنامه نور الصادق

وحدت وجود و غلوَ

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 33-34

 

وحدت وجود و غلوّ

 

 

«حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی»

 

 اشاره:

مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی مکارم در درس تفسیر به مسئله غلو می پردازند و در ضمن دو نکته به بررسی آن می پردازند، نکته ی اول در مورد پیشینه ی غلو است که بر اساس آیات قرآن در اقوام قبل از اسلام غلو وجود داشته است و می فرمایند وجود مصداقی از غلو است آنگاه به تبیین اقسام وحدت وجود پرداخته، و وحدت مصداقی را باطل و مصداق روشن غلو می دانند از قبیل کلمات ملاهادی سبزواری، بایزید، حلاج که همه ی موجودات امکانیه را با ذات خدا یکی می دانند آنگاه نظر صاحب عروه و امام راحل را در این مورد بیان می فرمایند و در نکته ی دوم به اقسام و شاخه های غلو و تبیین آن می پردازند. نورالصادق مطالعه ی دقیق این اثر گرانبار را به خوانندگان خود تأکید می کند.

 

 

بطلان غلو به ادلّه چهارگانه

 


رواياتى كه جنبه غلو دارد و احياناً در تفسير آيات قرآن وارد شده، مخالف قرآن است و نمى توان آنها را پذيرفت. علاوه بر اين، روايات معتبرى از حضرات معصومين علیهم السلام به دست ما رسيده، كه چنان رواياتى را بى اعتبار مى داند. اضافه بر اين، چنين رواياتى مخالف حكم عقل و اجماع علماست. بنابراين، غلو به ادلّه چهارگانه باطل است و اگر روايتى، كه در تفسير قرآن وارد شده، سخن از غلو بگويد هيچ اعتبارى ندارد.

 


با توجّه به مطالب غلوّ آميزى كه در عصر و زمان ما گاه مطرح مى شود سزاوار است به صورت مشروح تر به اين بحث بپردازيم. بدين جهت، توجّه شما خوانندگان محترم را به نكاتى در مورد غلو جلب مى كنيم:

 

نكته اوّل: پيشينه غلو


غلو قبل از اسلام هم بوده، و نمونه هايى از آن در قرآن مجيد منعكس شده است.

 

 

توجّه بفرماييد:

 

1ـ خداوند متعال در آيه 171 سوره نساء مى فرمايد:

 

«يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَ لاَ تَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ»

اى اهل كتاب! در دين خود، غلو (و زياده روى) نكنيد؛ و درباره خدا غير از حق نگوييد. مسيح ـ عيسى بن مريم ـ فقط فرستاده خدا و كلمه (و مخلوق) اوست؛ كه او را به مريم القا نمود؛ و روحى(شايسته) از طرف او بود.

 

 

 

 

 

 

 

مخاطب اين آيه شريفه همه اهل كتاب هستند، امّا ذيل آيه، انگشت روى غلو در ميان مسيحيان گذاشته است. اين آيه شريفه به روشنى دلالت دارد كه در اديان گذشته هم غلو وجود داشته است.

 

2ـ آيه شريفه 77 سوره مائده هم در مورد غلوّ قبل از اسلام است. توجّه بفرماييد:

 

 

«قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لاَ تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعُوا أَهْوَاءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَأَضَلُّوا كَثِيرآ وَضَلُّوا عَنْ سَوَاءِ السَّبِيلِ»؛


بگو: اى اهل كتاب! در دين خود غلو (و زياده روى) نكنيد؛ و غير از حق نگوئيد؛ و از هوس هاى گروهى كه پيشتر گمراه شدند و بسيارى را گمراه كردند و از راه راست منحرف گشتند، پيروى ننماييد.



 

 

 

 

 

 

از اين آيه شريفه استفاده مى شود كه اقوامى قبل از اهل كتاب وجود داشتند كه بر اثر غلو، هم خودشان گمراه شده بودند و هم ديگران را به گمراهى مى كشاندند و خداوند به اهل كتاب هشدار مى دهد تا مانند آنها گرفتار غلو نشوند.

 

 

3ـ آيه شريفه 30 سوره توبه صريحاً از غلو يهوديان و مسيحيان سخن به ميان آورده است. مى فرمايد:

 

«وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللهِ وَ قَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللهِ ذَلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»؛

 

يهود گفتند: عزير پسر خداست و نصارى گفتند: مسيح پسر خداست. اين سخنى است كه آنها به زبان مى آورند، در حالى كه همانند گفتار كافران پيشين (و مشركان) است؛ خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مى يابند!

 

 

 

 

 

 

 

 

4ـ خداوند متعال در آيه 31 سوره توبه مى فرمايد:

 

«اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَانَهُمْ أَرْبَابآ مِّنْ دُونِ اللهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ مَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلَهآ وَاحِدآ لاَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»؛


(آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند، و (همچنين) مسيح فرزند مريم را، در حالى كه دستور داشتند فقط خداوند يكتايى را كه هيچ معبودى جز او نيست، بپرستند، او پاك و منزّه است از آنچه همتايش قرار مى دهند!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اين آيه شريفه در مورد غلو در صفات است. يهود و نصارى در مورد علماى خود دچار غلو شده و آنها را بدون استثناء همچون خداوند واجب الاطاعه مى دانستند.

 

5ـ پنجمين آيه، كه اشاره به پيشينه غلوّ قبل از اسلام دارد، آيه شريفه 100 سوره انعام است. توجّه بفرماييد:

 

 

 

«وَ جَعَلُوا للهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنَاتٍ بِغَيْرِ عِلْمٍ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يَصِفُونَ»؛


آنان براى خدا همتايانى از جنّ قرار دادند، در حالى كه آنها مخلوق او هستند؛ و براى خدا به دروغ و از روى جهل، پسران و دخترانى قائل شدند؛ منزّه است خدا، و برتر است از آنچه وصف مى كنند!

 

 

 

 

 

 

 

 

نتيجه اين كه در اقوام گذشته، كه قبل از اسلام زندگى مى كردند، نيز غلو وجود داشته و آنها در مورد انبياء و غير پيامبران دچار غلو شده اند.

 

 


از آيات پنج گانه علاوه بر پيشينه غلو، دو مطلب ديگر نيز استفاده مى شود:

 

 

1ـ بت پرستى مصداق روشن غلو

 
بت پرستى با تمام شاخ و برگش نوعى غلو محسوب مى شود. چون بت پرستان سنگ و چوب را معبود خود قرار مى دهند و پرستش چيزى كه سزاوار پرستش نيست، غلو است.

 

2ـ وحدت وجود صوفى ها مصداق ديگر غلو

 
قائلين به وحدت وجود، يكى از مصاديق غلات به شمار مى روند و وحدت وجود نوعى غلو شمرده مى شود.

یکی از مثال های غلوّ، کار بت پرستان بوده، که بت رو بردن بالا، و تبدیل به معبود کردن.

مثال دیگر، قائلین به وحدت وجود بود، که خدا را آوردن پایین و با موجودات امکانی یکی کردند! اون ها، بت ها رو بردن بالا، اینها، خدا رو آوردن پایین.
من فکر کردم یکی دو جلسه درباره ی وحدت وجود برای شما صحبت کنم تا این مسئله روشن بشه.

 

  

وحدت وجود بر سه قسم است:


1ـ وحدت مفهومی:

 

وجود امکانی و وجود واجب، مفهوم هر دو یکیه، یعنی لفظ وجود، مشترک لفظی نیست که یکبار برای وجود امکانی و یکبار برای وجود واجبی وضع شده باشد مثل عین که مشترک لفظیه، بلکه هر دو حقیقتاً موجوند، این معنا اشکالی ندارد؛


 

2ـ وحدت حقیقی:

 

حقیقت وجود، (نقطه مقابل عدم است)، یک حقیقت واحد است، به طور مشکک؛ مانند نور که هم به نور آفتاب گفته می شود و هم به نور یک شمع؛ هر دو نوره، یک حقیقته، این معنی هم عیبی ندارد؛

 

 
3ـ وحدت مصداقی:


وجود، یک مصداق بیشتر ندارد و آن، خداست، همه ی موجودات اعم از ممکنات و واجب الوجود یکی هستند و همه چیز عین ذات خداست، آنچه می بینی مظاهر او هستند! غیر از خدا در این عالم، چیزی نیست، نمیگیم لا اله الا هو میگیم لا شیء الا هو. [و بقول حاجی سبزواری لا موجود الا الله غیر از او چیزی وجود ندارد.]

اینها جزء غلات هستند و صوفیه صریحاً این معنی رو در کلماتشون دارن.

 

مثلاً بعضی از سران صوفیه گفته اند:

 

 

سبحانی ما اعظم شأنی(1)؛ یا گفته اند لیس فی جبتی سوی الله(2)؛ ما اینها رو با مدارکش در کتاب جلوه حق نوشتیم.

 

 

 

 

بعد میان عذر می آورند میگن اینا شطحیاته حرف هایی است که وقتی گرم میشند می زنند.

بالاخره این حرف ها راسته یا دروغه، شوخیه یا جدیه؟!! یکسره کنید کار رو، شطحیات یعنی چه؟!! و اون شاعرشون میگه:

 

 

موج بحریم، عین ما دریاست              موج از بحر، چون جدا سازیم

 

 
ما امواج این دریا هستیم، یه دریا بیشتر نیست بقیه موجه، موج هم عین دریاست، نمیشه از دریا جدا کرد. اونها میگن، حقیقت توحید همینه که هیچی در عالم، جز خدا نیست.


گاهی هم اسمش را می گذارند اسرار پنهانی، این ها را به کسی نگویید، شما رو تکفیر می کنن، این ها سرّ است و... سرّ مگوی صوفیه، همین وحدت وجود است، چیز دیگری نیست.

 

 یکی از شعرا هم راجع به منصور حلاج (از سران صوفیه)، چنین می گوید:

 


آن یار کــز او گشت ســـر دار بلنـد               جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد (3)

 

 


منصور که سر دار رفت برای این بود که اسرار هویدا می کرد، آشکارا انا الحق گفت یا انا الله گفت(4) و سرّ وحدت وجود را فاش کرد!

 

گاهی هم ادعا می کنند: نااهلان معنای وحدت وجود را نمی دانند(5)، همه چیز عین ذات خداست، این سرّی است از اسرار، به نااهلان نگویید.

 

یکی از شعرا در شعرش معنای وحدت وجود را خیلی قشنگ منعکس کرده:

 

 


یـار بی پــــــــرده از در و دیـــوار               در تجلی است یا اولی الابصـار
چشم بگـشا به گلسـِتان و ببیـن                  جلوه آب صاف در گـــل و خـــار
زآب بی رنگ صـدهـزاران رنگ                  لاله و گـل نگـر در این گلــــزار
پی بری گــر به رازشـــــان دانـی                که همیـن است سـرّ آن اســــرار
که یکی هست و هیچ نیست جز او                وحـــــــــده لا الـــه الا هــــــو

 

 


آبی که بی رنگ بوده تو همه این گُل ها هست حالا یا اتحاده یا حلوله اون آب که بی رنگه اومده تو این گُل ها هزاران رنگ پیدا کرده.


حالا لا اله الا هو خوبه یعنی معبودی جز خدا نیست اما یکی هست و جز او هیچ نیست، خب اینا با صراحت در سخنانشون میگند و سرّ مگو هست و میگند جلوی این و اون نگید.

باز در بخش دیگری از اشعارش این مطلبو آشکارتر میگه:

 

مست افتـــــــــادم و در آن مســـتی             به زبــانی که شــرح آن نتـــوان

این سخـــن می شـنیدم از اعضـــا             همــه حتــی الــورید و شــــریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او            وحــــــــده لا الــــــــه الا هــــــو

 

 

 

اینجا هم میگه بله، مست افتادم و در آن مستی عقل رفت و هوش رفت و دین رفت و کفر رفت و ایمان رفت و ... دیگه دیدن، همه ی عالم یه چیز بیشتر نیست، رسیدن به اون حقیقت وحدت وجود، این چیزی است که شعرایشون گفته اند، زعمایشون گفته اند، بزرگانشون گفته اند، کوچک هاشون گفته اند.

 

 پس وحدت مفهومی و وحدت حقیقی قابل قبول است اما وحدت مصداقی قابل قبول نیست چون در این صورت، خالق و مخلوق، عابد و معبود، بهشت و جهنم، ثواب و عقاب، همه بی معنا و لغو می شود.

معتقدان به وحدت وجود به معنای سوم جزء غلات هستند چون همه ی موجودات امکانیه را با ذات خدا یکی می دانند، چه غلوّی بالاتر از این غلوّ.

در اینجا یک کلامی از عروة الوثقی نقل کنم، که ببینیم نظر فقها درباره این مسأله چیست.

 

 

در بحث نجاست کفار در مسأله ۲:

 

لا اشکال فی نجاسه الغلاه و الخوارج و النواصب، أما المجسّمه (کسانی که خدا را جسم می دانند) و المجبّره (اون هایی که قائل به جبر هستند) و القائلین بوحده الوجود من الصوفیه إذا التزموا بأحکام الاسلام فالأقوی عدم نجاستهم، (اگر ملتزم به احکام اسلام باشند، نماز، روزه، اعتقاد به معاد، محشر، همه اینها را قبول داشته باشند، فقط در عالم خیال پردازی خودشون قائل به وحدت وجود باشند تأثیری در برنامه های اعتقادی و عملی شون نگذاره، اقواء این است که اینها پاک هستند) الا (استثناء می زنه) مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم الفاسده. (اگر ملتزم به لوازم مذهب فاسدشون باشند اونوقت دیگه قائل شدن به پاکی اونها معنی نداره.

 


لوازم مذهب اونا چیه؟ بگن وقتی عالم همش یکیه دیگه، عابد و معبودی وجود نداره، عبادت یعنی چه؟ مگه خودش، خودش را عبادت می کنه؟ معاد را قبول نکند، مگه خودش، خودش رو عذاب میکنه یا خودش، خودش رو پاداش میده؟ اگر از نظر اعتقادی و عملی به لوازم این مذهب، ملتزم بشند پاک نیستند.)

 

امام راحل (قدس سره) یه عبارتی در حاشیه دارند میگن:

 

إن کانت مستلزمة لإنکار أحد الثلاثه: الالوهیه أو التوحید أو الرساله.(6) اگر اعتقاد به وحدت وجود موجب شود یکی از سه چیز را انکار کنند، مسلمان نیستند. این ثلاثه چیه؟


1ـ اصل وجود خدا (الوهیت)

 
2ـ یگانگی خدا (توحید)

 
رسالت پیامبر، اینها را قبول داشته باشند و اعمال و عبادات را هم بجا بیارند اینها رو جزء مسلمانان می دانیم، این حاشیه را ایشون اینجا اضافه کرده دیگران هم این معنا را پذیرفته اند.


(یکی از حاضران سؤال می کند: زباناً می پذیرند یا قلباً؟ جواب: یعنی قلباً قبول کنند نه با زبان، زبان چیه؟ معتقد باشند، التزموا، التزام همان التزام قلبی است).


این اعتقادی است که جمعی از صوفیه و غیر صوفیه به چنین وحدتی دارند.

 

 

 نتيجه اين كه غلو در ميان بت پرستان هست و در ميان قائلين به وحدت وجود به معناى سوم آن نيز به چشم مى خورد و گاه نيز با يكديگر تداخل مى كنند. يكى از اينها مى گويد:

موسى بن عمران علیه السلام كه به برادرش هارون اعتراض كرد، نگفت: «چرا مردم گوساله پرست شده اند؟» بلكه گفت: «چرا پرستش را اختصاص به گوساله دادند. همه چيز معبود است و قابل پرستش مى باشد!»


يا برخى از آنها مى گويند: «اشكال كاربت پرست ها اين بود كه پرستش را منحصر در بت مى كردند.(7) اگر اختصاص به بت نمى دادند، اشكالى نداشت.»!

 

 

نكته دوم: شاخه هاى غلو

 

غلو شاخه هاى زيادى دارد و از جهتى به سه قسم تقسيم مى شود:

 

1ـ غلو بالمعنى الاخص.


2ـ غلو بالمعنى العام.


3ـ غلو عرفى.

 

 

 

غلو بالمعنى الخاص آن است كه انسانى را خدا بشماريم،(8) يا بگوييم خداوند در او حلول نموده، يا با او متّحد است، و اين غلو در ذات محسوب مى شود.

 

غلو در صفات آن است كه صفات خدايى را براى انسانى قايل شويم. مثل اين كه گفته شود: «فلان كس خالق آسمان ها و زمين است!» همان گونه كه اين مطلب در روايت مجعولى به حضرت علی علیه السلام نسبت داده شده، كه آن حضرت فرمودند: «انا خالق السماوات و الارضين»؛ من آفريننده آسمان ها و زمين ها هستم.

يا رازقيّت را به انسانى نسبت دهيم. يا معتقد باشيم انسانى مستقلا و بدون اذن خداوند، عالم الغيب است.

البتّه پيامبران الهى و حضرات معصومين علیهم السلام باذن الله مطّلع بر غيبت بوده و هستند، امّا هيچ كس مستقلاً و بدون اذن خدا نمى تواند عالم بر غيب شود. همان طور كه حضرت مسيح علیه السلام فرمود باذن الله قادر بر احياى مردگان و مداواى امراض صعب العلاج و عالم بر غيب هستم.(9) امّا اگر كسى اين امور را مستقلاً به وى نسبت بدهد، مرتكب غلو در صفات شده است.

 

 

 غلو بالمعنى العام آن است كه كسى را كه پيامبر يا امام نيست او را پيامبر يا امام بدانيم. اگر كسى مثلاً حضرت زينب(سلام الله علیها) را پيامبر بداند، يا معتقد باشد حضرت قمر بنى هاشم امام معصوم است، در مورد ذات يا صفات خدا غلو نكرده، ولى نبوّت و امامت را براى كسى كه پيامبر و امام نيست قايل شده است.(10)

حتّى اگر امام معصومى كه حضرت مهدى نبوده را مهدى بدانيم، يا نايب عام امام زمان عجل الله... را نايب خاصّ آن حضرت بشماريم، مرتكب غلو شده ايم.

 

خلاصه اين كه غلو بالمعنى العام از دايره الوهيّت خارج است، و به معناى جابجايى صفات مربوط به مقدّسات مى باشد.

 


غلو عرفى اغراق ها و مبالغه ها و زياده روى هاى خارج از مسايل دينى است. مثل اين كه گفته شود: «فلان كس عالم علوم اوّلين و آخرين است!» يا «اگر فلانى اراده كند تمام دنيا را مى گيرد!»(11) يا «آنچه تمام نيكان عالَم دارند در دوست ما جمع است!»

 
اين نوع غلو در اشعار برخى از شاعران زياد ديده مى شود. بنابراين، غلو عرفى به معناى ستايش فلان شخص بيش از آنچه كه هست مى باشد.

 

به هر حال، غلو در هر سه شاخه اش مذموم و ناپسند است.

 
ما معتقدیم ذات پاک خداوند ذاتی است ازلی و ابدی، در بحث های خداشناسی این ها را ثابت کردیم خداوند ذاتی است لا یتغیر، تغییر در ذاتش نیست، کمال مطلق است یعنی کمال او بی پایانه، نه چیزی به او افزوده میشه نه چیزی از او کم میشه، عبادتی که من می کنم چیزی بر جلال و جمال خدا افزوده نمیشه او بی پایانه، چیزی کم نداره، عبادات ما چیزی بر ما می افزاید نه بر او، این یه اصل مسلمه.

 


از اون طرف نگاه می کنیم به عالم امکان، می بینیم ممکنات ازلی و ابدی نیستند، فلان بچه فلان روز متولد شد فلان روز هم مرد، فلان عمارت را فلان روز ساختند و فلان روز خاک شد و همسان زمین شد، تاریخچه داره، ابتدا داره، انتها داره، تغییر داره، نمو می کنه، این فرزند انسان نمو می کنه، رشد می کنه، لاغر میشه، حرکت داره، از اینجا میاد اونجا، حس داره.

 
آیا این عوارض در اون ذات ازلی و ابدی، ممکن راه پیدا کنه؟ اون ذات از همه ی این ها بالاتره، این موجودات امکانی این رقمی هستند.

 

 

 آیا این دو تا می تونند یکی باشند، وحدت یعنی چه؟ یعنی وحدت ازلی با غیرازلی، وحدت متغیر با لا یتغیر، وحدت متحرک با غیر متحرک، وحدت چیزی که محتاج زمان و مکان است با چیزی که برتر از زمان و مکان است، این چه وحدتیه؟ کدام عقل باور می کنه که اینها عین هم باشند؟


گاهی میگن: اینها یک مسائلی هست که شما متوجه نمی شوید!


این حرف ها، حرف هایی است که منطق و عقل نمی پذیرد، باید حرف حسابی زد، خیالات رو هم کنار گذاشت. دو دو تا چهار تا به ما بگید اون متغیر با اون ثابت، اون ازلی و ابدی با اون غیر ازلی و ابدی یکی است؟ امکان نداره یکی باشه.


گاهی می گویند: وجودات امکانیه امور اعتباریه هستند، امر حقیقی، ذات پاک خداوند است.


میگیم منظورتون از امور اعتباریه یعنی چه؟ بشکافید مطلب رو. یعنی وجودات امکانیه، خیال هستند یا واقعیت؟ بنده یک امر واقعی هستم یا خیالی؟

یکی از مشکلاتی که در اینگونه مباحث ایجاد می کنند، بازی با الفاظ است. میگند اینها مظاهر و مجاری حقند!!

شما منهای این الفاظ، بگویید آیا ما هستیم یا نیستیم؟ اگر نیستیم، سوفسطایی می شیم، عده ای از سوفسطایی ها میگن این موجودات که ما می بینیم همش مثل نقشه هایی است که در خواب می بینیم، صوَری است که در خواب می بینیم، واقعیتی نداره(12)، منکر وجود این موجودات خارجیه ی عینیه هستند، خب این یه بابی میشه.


اگر واقعاً اینها وجود ندارد، خیاله، بریم سراغ مکتب سوفسطائیها، سوفسطایی بشیم. و اگر واقعیت دارند، این وجود متغیر با آن ذات ازلی و ابدی ثابت، نمی توانند یکی باشند. این یه دلیل بیّن و روشن.

در اینجا می رسیم به این مطلب که البته قبول داریم ذات پاک خداوند از ما به ما نزدیکتره همین، گاهی اسباب اشتباه میشه.

 

 

 

«وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ»؛ هر کجا باشید او با شما هست،
«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ»؛ ما به انسان از رگ گردنش نزدیک تریم
و «وَ اعْلَمُوا أَنَّ الله یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ»؛ خدا کجاست بین ما و قلب ما.

 

 

 

 

 

 

دوست نزدیک تر از من به من است                      ویــن عجب تر که من از وی دورم

 

 

 همه ی این ها قبول، خدا محیطه ، خدا به ما نزدیک تره، اما خدا غیر ماست، عین ما نیست. اون احاطه ی الهیه قبول، اون وجود پروردگار که به من از من نزدیک تر است قبول، اما بحث در وحدته که واجب و ممکن یکی است. وجود هم داره، ممکن خیال نیست، اعتبار به منه خیال نیست، واقعیته، این واقعیت با اون واقعیت، صفاتش متضاده، همه چیزش با هم متفاوته، زمان داره، مکان داره، این موجودات امکانی اجزاء دارند، این اجسام همشون جزء دارند.

 


ذات پاک خداوند جزء نداره.«قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ» یعنی جزء نداره. «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ ءٌ» هیچ چیزی مثل اون نیست «وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدُ» شما میگید همه چیز اوست. او همه چیزه آخه عقلاً این را چه رقم میشه درست کرد؟

 

من جمع بندی کنم تمام کنم، بازی با الفاظ را کنار بگذاریم، شفاف صحبت کنیم، مکتب سوفسطائی رو کنار بگذاریم. بعد بشینیم صحبت کنیم، بگیم این وجود واجب دارای این صفات، این وجود ممکن دارای این صفات، با چشم هم ممکنات رو می بینیم تغییرات رو می بینیم، زوالشو می بینیم، حدوثشو می بینیم، نموّشو می بینیم و فناشو می بینیم، این با اون بگید یکیه؟ این با هیچ عقلی سازگار نیست. این دلیل عقلیه روشن ما، بر بطلان مکتب وحدت وجود به معنی وحدت موجود، وحدت مصداقی یعنی در عالم یه وجود بیشتر نیست، همه امواج این دریا هستند. این دلیل بر بطلان این عقیده.

 


و اما میریم سراغ آیات قرآن ببین آیات چه میگه و چطور میشه بین باور کردن اون آیات و باور کردن این مکتب جمع کرد.

 
انشاءالله بحث آینده ی ما درباره ی همین آیات است و صل علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

 

 

------------------------
پی نوشت ها:

 
1- تذکرة الأولیاء/ 69

2- مثنوی، دفتر چهارم/730 بیت 2125
ابن عربی می گوید: ذات خدا به صورت الاغ و حیوان ظاهر است.(شرح قیصری بر فصوص/252).
و می گوید: هیچ تفاوت و مغایرتی بین ذات ما و ذات خدا نیست. (شرح فصوص/ 85 و 389)
ملاصدرا می گوید: لیس فی دار الوجود غیره دیار.(اسفار292/2)
حسن زاده می گوید: الحق هو المشهود و الخلق موهوم. (مآثر و آثار 89/2)
و می گوید: هیچ وجود و موجودی جز او وجود ندارد. (وحدت از دیدگاه عارف و حکیم/73)
و می گوید: همه گویند «خدا کو؟» حسن گوید «جز خدا کو؟» (الهی نامه، چاپ اول)
جوادی آملی می گوید: موجود ازلی مطلق و غیر محدود یکی بیش نیست. (علی بن موسی الرضا /46)
و می گوید: لا جبر و لا تفویض از باب سالبه به انتفاء موضوع است.(علی بن موسی الرضا /88)
و می گوید: انسان چیزی جز وجود مجازی نیست. (علی بن موسی الرضا /88)
صمدی آملی می گوید: وجود زمین غیر از وجود آسمان و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال نیست. (شرح نهایة الحکمة 134/1)
و مرحوم مطهری عقاید عرفا را خلاصه می کند و می گوید: توحید عرفا این است که می گویند اصلاً انسان کامل حقیقی خودِ خداست. (انسان کامل / 168)

3- حافظ

4- یا مثل بایزید که گفت یا قوم انا ربکم الاعلی.(شرح شطحیات روزبهان بقلی / 99)

5- چنانکه محمد حسین طهرانی در روح مجرد /515 می گوید: وحدت وجود مطلبی است عالی و راقی کسی قدرت ادراک آن را ندارد.
و مقدس اردبیلی می گوید: اینان از روی تلبیس گفتند که این معنی به بیان در نمی آید. (حدیقة الشیعه/566)
و حسن زاده آملی می گوید: گوساله پرستی خداپرستی است و این از اسرار ولایت است!(مُمِدّ الهِمَم در شرح فصوص الحکم/ 514)

6- عروة الوثقی / باب نجاست کافر، مسئله 2

7- فصوص الحکم، فص عیسوی و آقای حسن زاده آملی می گوید: گوساله پرستی خداپرستی است و این از اسرار ولایت است!(مُمِدّ الهِمَم در شرح فصوص الحکم/ 514)

8- مولوی می گوید:              فاش بــگفتم این سـخن                  شمس من و خــدای من
و می گوید: گفت مستانه عیان آن ذوفنــون لا اله الاها انـا فاعبــــدون(مثنوی / 326)

9- آل عمران: 4

10ـ مولوی می گوید: پس امام حـــی قــــائم آن ولیّ است خواه از نسل عمر خواه از علی است (مثنوی، دفتر دوم، 818)
ابن عربی می گوید:
جمیع انبیاء به تهنیت ختم ولایت من حاضر می شدند. (فتوحات 244/1)
و طهرانی می گوید: ولایت آقای حداد عین ولایت ائمه ی طاهرین است. (نور مجرد / 259)

11- جعفرمجتهدی می گوید:چشمانم را بر هم می نهم و همه عالم را مشاهده می کنم. (لاله ای از باغ ملکوت)

12- حسن زاده آملی می گوید: آنچه دیده می شود همان حق است و خلق وهم و خیال می باشد.(مآثر آثار 89/2)
جوادی آملی می گوید: انسان چیزی جز وجود مجازی نیست مثل اسناد جریان آب به ناودان (که می گویند ناودان جاری شد) زیرا وجود ممکنات وجود مرآتی است که در خارج وجودی ندارند (مثل صور اشیاء در آئینه) پس در این صورت معنای لا جبر و لا تفویض در مورد انسان، از باب سالبه به انتفاء موضوع است [یعنی اصلاً زیدی وجود ندارد تا این که مجبور باشد یا مختار](علی بن موسی الرضا و الفلسفه الهیه/88)
ملاصدرا می گوید:       کل ما فی الکون وهم أوخیال             أو عکوس فی المرایا أو ضلال
یعنی هر چه در صفحه وجود است یا عکس های آیینه ای و یا سایه ها است. (اسفار)

 

 

 

 

خواندن 163 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 16 خرداد 1395 ساعت 08:55

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید