فصلنامه نور الصادق

پیرامون پیام استاد جوادی آملی برای کنگره ی قاضی

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 33-34

 

 

پیرامون پیام استاد جوادی آملی برای کنگره ی قاضی

 

 

«آیت الله سید ابراهیم سید علوی»

 

 

 

 

اشاره:


در سال 1390ش کنگره ای در بزرگداشت مرحوم قاضی برگزار شد که آقای جوادی آملی پیامی به آن کنگره فرستاد و در آن پیام با الهام از مثنوی مولوی عشق را بر تعقل مقدم داشته و به نوعی به وحدت وجود و موجود اعتراف نموده است.


نویسنده ی این اثر گرانبار مقاله ای در پاسخ پیام آقای جوادی آملی تحت عنوان «بیانی پیرامون پیامی» به آن کنگره ارائه داد که نورالصادق آن را تقدیم خوانندگان عزیز می نماید.

 

 

 

آغاز سخن

 


در اسفند ماه 1390 دعوت رسمی آقای داننده مدیر کل ارشاد اسلامی تبریز را برای عضویت در هیئت علمی کنگره آقای قاضی، پذیرفتم. در چندین جلسه هفتگی شرکت کردم و قطع نظر از برخی کارهای اجرائی که مطرح می شد، جاهایی که از مطالب علمی سخن به میان می آمد، نظراتی می دادم که حتماً ثبت و ضبط شده است.

 

لیکن در همان اوان، احساس کردم که بر فضای کنگره باد تصوف وزیده و برخی از دوستان محمد حسین طهرانی (لاله زاری) و شیخ علی پهلوانی (سعادت پرور) بر جنبه عرفانی کنگره سایه افکنده اند.

 

بعداً دو شماره ماهنامه از کنگره بیرون آمد و به من ارسال گردید، با اینکه من عضو هیئت علمی کنگره بودم و برخی مقالات وارده را هم برای من فرستاده و نظر خواهی کرده بودند اما از محتوای این ماهنامه ها که مشحون از تناقضات و مطالب سست بود، بی خبر بودم و مطالب مرا درباره تفسیر منسوب به آقای قاضی و برخی مطالب دیگر را نیاورده بودند و حتی مصاحبه ی شفاهی مرا به بهانه ویراستاری تغییراتی داده و چاپ کردند. که در اینجا مجال نقد و بررسی این ماهنامه ها نیست و هر که با حوصله آنها را پی بگیرد متوجه ضعف ها و تناقضات می شود.

 


کنگره در فضای معنوی ایام مبارکه غدیر خم آغاز شد و امام جمعه محترم با کلامی از پورسینا در کتاب «الاشارات و التنبیهات» در تعریف زاهد و عابد شروع به سخن کرد. کتابی که شارح محقق آن نصیرالدین طوسی گفته: ابن سینا در این کتاب دانش های صوفیه را سامان داده است. شگفتا، در کنگره مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی نیز به همین سبک کنگره را آغاز کرده بود.


شخصی ممکن است رسماً صوفی محسوب نشود لیکن آنکه دانش های صوفیه را مطرح می کند و آنها را باور داشته باشد، من حیث لا یشعر، صوفی است که عملاً آب را به آسیاب صوفیان می ریزد.

و آقای جوادی آملی با الهام از یک حکایت و ماجرای عشقی از کلیات مثنوی مولوی (دفتر سوم) پیامی به این کنگره فرستاد.(1)

 

فردای روزی که کنگره رسماً آغاز می شد، شب در عالم رؤیا دیدم در اتاق خود نشسته ام، مگسی بزرگ بر روی شیشه ی در، یا پنجره نشست و مگسانی کوچکتر دور او گرد آمدند. آن مگس بزرگ فضله ای درشت انداخت و بر روی پتویی که چهارلا جلوی درب انداخته شده بود افتاد، فرزندم محمد را صدا زدم و گفتم: آن مگس کش را بیاور اینها را پراکنده کنم و این کار را کردم، به محمد گفتم این پتو را بیرون ببر و بتکان که همه ی آن فضلات روی آن ریخت.

البته صبح، تعبیر آن رؤیا آشکار شد، هرچند که من خواب را حجت نمی دانم و آن را تکلیف تلقی نمی کنم. لیکن کسانی که خواب های ابن عربی را مأخذ بسیاری از بافته های عرفانی او دانسته و قبول دارند، نمی توانند رؤیای مرا مردود بشمارند.


در هر حال پیام آقای جوادی آملی را که برگرفته از آموزه های ملای روم و سخنان صوفیانه ی اوست. با دقت مطالعه کردم.

 

 


نکاتی را در آن مورد نقد و بررسی قرار دادم که تقدیم می گردد:

 

نقد و نظر

 

 

اول - خلقت عالم و آدم


اولین مطلبی که در این پیام جلب توجه می کند، متفاوت نشان دادن خلقت انسان کامل: انبیاء و اولیاء و دیگر انسان های معمولی است.


قطع نظر از احادیث بویژه اخبار طینت در بُعد تاریخی و کلامی، انسان ها از دیدگاه قرآن بر اساس فطرت برابر آفریده شده اند و تفاوت ها بر اثر عملکردها است « وَ امْتَازُواْ الْيَوْمَ أَيهُّا الْمُجْرِمُونَ» (2)

 

 

آیات قرآنی در برابری خلقت انسان ها فراوان است که به نمونه هایی اشاره می شود:

 

 

 

«وَ نَفْسٍ وَ مَا سَوَّئهَا * فَأَلهْمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَئهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّئهَا * وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّئهَا»(3)

 

 

 «لَقَدْ خَلَقْنَا الْانسَانَ فىِ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ *  ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِينَ * إِلَّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيرْ ممَنُونٍ»(4)

 

«...إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا»(5)



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وجه گزینش فرشته و انسان

 

 
اما گزینش انسان و فرشته برای رسالت، بر اساس علم خاص خداوندی، نکته دیگر قرآنی است:

 

 

 

«الله يَصْطَفِى مِنَ الْمَلَئكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ الله سَمِيعُ بَصِيرٌ»(6)


«الله أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»(7)



 

  

 

 

 

رهزنی ابلیس و استثنای بندگان خالص

 


اما عدم امکان رهزنی ابلیس نسبت به پیامبران و اولیاء خدا چیزی است که خداوند متعال آن را فرموده و ابلیس هم به آن اعتراف دارد. خداوند پس از خلقت آدم به فرشتگان و ابلیس فرمان سجده داد همه سجده کردند جز ابلیس.

 

 

«قَالَ فَاهْبِطْ مِنهْا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّغِرِينَ.»(8)

«قَالَ رَبّ بمِا أَغْوَيْتَنىِ لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فىِ الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنهَّمْ أَجْمَعِينَ * إِلَّا عِبَادَكَ مِنهْمُ الْمُخْلَصِينَ* قَالَ هَاذَا صِرَاطٌ عَلىَ مُسْتَقِيمٌ * إِنَّ عِبَادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيهْمْ سُلْطَنٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ.»(9)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کید شیطان ضعیف است

 


البته خداوند متعال در پیکار ابلیس و انسان با بیان حقایقی که خود ابلیس بدان اعتراف دارد به بشر دل و جرأت داده است فرمود:

 

«إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كاَنَ ضَعِيفًا.» (10)



 

 

 

 

داوری نهایی

 


در نهایت امر، ابلیس و داوری او در روز حشر به طرز زیبایی در قرآن آمده است:

 

 

«وَ قَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضىِ الْأَمْرُ إِنَّ الله وَعَدَكُمْ وَعْدَ الحْقّ وَ وَعَدتُّكمُ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ مَا كاَنَ لىِ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَنٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لىِ فَلَا تَلُومُونىِ وَ لُومُواْ أَنفُسَكُم مَّا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ مَا أَنتُم بِمُصْرِخِىَّ إِنىّ كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ.»(11)


«كَمَثَلِ الشَّيْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْانسَانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِنىّ بَرِى ءٌ مِّنكَ إِنىّ أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَلَمِينَ.»(12)



 

 

 

تقابل طریقت و شریعت

 

 
در قرآن کریم داستان موسی علی نبینا و آله و علیه السلام با آن مرد صالح (خضر) آمده است:

 

 

«قَالَ ذَالِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلىَ ءَاثَارِهِمَا قَصَصًا»(13)

 

 

 

 

 

 

 

چکیده داستان:

 


موسی (علیه السلام) به یوشع بن نون گفت پیوسته به راه خود ادامه می دهیم تا به گِردگاه دو دریا برسیم وقتی به گِردگاه دو دریا رسیدند ماهی خوراکی خود را فراموش کردند و آن ماهی به دریا جست و راه خود را رفت.

موسی به یوشع گفت: چاشت ما را بیاور که راستی از این سفرمان رنج فراوان دیدیم. یوشع گفت آیا یاد داری که در کنار آن تخته سنگ جا گرفتیم من فراموش کردم و از آن ماهی غفلت نمودم. شیطان آن را از یاد من برد. موسی گفت: این همان چیزی است که ما به دنبال آن هستیم و از راهی که آمده بودند رد پای خود را گرفته و برگشتند. بنده ای از بندگان ما (خضر) را دیدند که به او دلی مهربان داده و دانش هایی به وی آموخته بودیم.

موسی گفت: آیا من می توانم به دنبال شما باشم تا از آنچه آموخته ای به من یاد بدهی.

خضر گفت: تو هرگز توانایی صبر با من را نداری. چگونه صبر توانی به چیزی که به آن، آگاهی نداری.


موسی گفت: انشاء الله مرا شکیبا خواهی یافت و امر تو را نافرمانی نخواهم کرد.

خضر گفت: پس اگر به دنبال من آمدی از هیچ چیز نپرس تا من خود نکته ی آن را یادآوری کنم. پس هر دو روانه گشته تا سوار کشتی شدند. خضر آن را سوراخ کرد.

موسی گفت: آیا آن را شکافتی تا مردم آن را غرق سازی کاری شگفت و ناروایی کردی.

خضر گفت آیا نگفتم: تو، توان صبر با مرا نداری؟

موسی گفت: فراموش کردم مرا بازخواست نکن و در کارم، مرا سخت نگیر.


راه افتادند تا به پسر بچه ای برخوردند. خضر او را کشت. موسی گفت: آیا یک بی گناهی را کشتی بی آنکه او جرمی انجام داده باشد؟ کار ناشناخته و ناپسندی کردی. خضر گفت: آیا به تو نگفتم تو هرگز توان صبر با مرا نداری؟

موسی گفت: اگر از این پس راجع به چیزی از تو پرسیدم دیگر با من هم صحبت نباش که از سوی من عذری یافتی.

روانه شدند تا به یک آبادی رسیدند از اهالی آن طعام خواستند و آنان مهمان نوازی نکردند و موسی و خضر دیواری را دیدند که می خواست بریزد. خضر آن را مرمت کرد و به پا داشت.

موسی گفت: اگر می خواستی دستمزدی بر آن کار می گرفتی.

خضر گفت: اکنون وقت جدایی میان من و تو است و اینک تو را از حقیقت آنچه نتوانستی بر آن شکیبا باشی، خبر می دهم.

اما آن کشتی؟ از آن بینوایانی بود که در دریا کار می کردند خواستم آن را معیوب کنم که در سر راه پادشاهی باج گیر بود که هر کشتی (سالم) را به زور می گرفت.

اما آن پسر بچه؟ پدر و مادر مؤمنی دارد بیم آن داشتم که آن پسر با سرکشی و کفر خود آن دو را به زحمت اندازد. ما خواستیم پروردگارشان فرزندی پاک تر و حق شناس تر جایگزین او سازد.

و اما آن دیوار؟ آن، از آنِ دو بچه یتیمی در شهر بود و زیر آن دیوار گنجی پنهان برای آنان بود و پدرشان هم مرد صالحی بود. پروردگار تو خواست آن دو یتیم به سن رشد رسند و گنج خود را بیرون آورند و این مهر و محبت خداست و من این کار را به رأی خود نکردم. (14)

 

 

 


تذکر چند نکته

 


1ـ داستان موسی و خضر علیه السلام یک داستان رمزی است و از حوزه تکلیف و تشریع بیرون می باشد.

 


2ـ عملکرد خضر خاص خود او بوده و آنها را بر اساس علم غیب و آگاهی های خفیّه انجام داده است. لیکن عمل موسی شریعتی است که او برای دیگران اسوه و سرمشق است و تکلیف عمومی است.

 


3ـ جامعه را قانون اداره می کند نه دانش های خفیه و علوم غریبه هرچند که آنها در جای خود برای صاحبانشان ممکن است کمال باشد.

 

4ـ هشام بن سالم از امام صادق علیه السلام روایت کرد که فرمود:

 

«کان موسی اعلم من الخضرعلیه السلام»؛ موسی از خضر داناتر بوده است.(15)

 

 

 

و هم او در حدیث دیگر فرمود: 

 

 

«کان سلیمان اعلم من آصف و کان موسی اعلم من الذی اتبعه»؛

سلیمان بن داوود داناتر از آصف بن برخیا بوده و موسی بن عمران داناتر از کسی بود که از وی پیروی کرد.(16)

 

 

 

 

 

 

 

 

پس کسانی که در حوزه ها بین اخلاق نظری و عملی و حکمت نظری و عملی جدایی می اندازند و اخلاق را در حد پایین تر از عرفان شهودی و وجودی قلمداد می کنند و در تربیت جوانان، مسائل پیچیده معرفت شناسی را مطرح می سازند البته به تناقض گویی و نفی و اثبات بی حاصل می افتند و از شاخه ای به شاخه ای دیگر می پرند خدمتی شایان انجام نمی دهند.

 

 

 

از سویی سخن از شهود ذات حق و عرفان وجودی (وحدت وجود) دم می زنند و از سوی دیگر چنان امر را ناممکن حتی برای انبیاء می دانند و حرف از فعل خدا به میان می آورند که همانند ذات، نامتناهی است و شبهه می آفرینند و متشابه می گویند و تصریح می کنند: (حقیقت ذات اقدس الهی نامتناهی است چون نامتناهی است وجود غیر، محال است. چون وجود غیر، محال است کل جهان برمی گردد می شود آیت او) و، عده ای را به این مسائل سرگرم می کنند که خدمت خدایی نمی کنند.

 

دوم - مراحل سه گانه عرفان

 

ایشان عرفان را در سه مرحله آورده: اخلاق، شهود عرفانی، عرفان وجودی (وحدت وجود).


گویا او این سه مرحله را برای انسان در دنیا مطرح می کند نه در ادامه حیات و پس از مرگ و لقای الهی. برخلاف استاد علامه طباطبائی که او انسان را تا در این دنیاست در حال سلوک می داند و چون حجاب تن و تعلقات مادی مانع اند، لقاء تحقق نمی یابد لیکن پس از مرگ و رسیدن به کمال ممکن در پرتو عمل به شریعت که به علم حضوری می رسد شهود تحقق می یابد که عالم همه محضر خدا است.

 

 

 

ریاضت نفس

 


امیرمؤمنان علیه السلام به عنوان یک انسان کامل فرمود:

 

«و انما هی نفسی اروضها باالتقوی...»؛ جز این نیست، این نفس من است او را با تقوا ریاضت می دهم و رام می سازم تا در روز از خوف بزرگتر، ایمن آید و بر پرتگاه ها و لغزشگاه ها، استوار باشد...(17)

 

 

 

 

 

از نظر آن امام بزرگوار برنامه ریاضت نفس:

 

 
اولاً تقواست که بارزترین فضیلت اخلاقی است و در این پیام منزلت آن در پایین ترین درجه آورده شده در حالی که خداوند در حق کامل ترین انسان فرمود:«وَ إِنَّكَ لَعَلىَ خُلُقٍ عَظِيمٍ»(18) و ثانیاً شریعت است «الشریعة ریاضة النفس))(19) و ثالثاً به ثمر نشستن آن با چیرگی بر عادات و بررسی های حکیمانه است.(20) و رابعاً دوام بخشیدن به آن است «من استدام ریاضة نفسه انتفع».(21) و درباره شریعت فرمود «الشریعة صلاح البریه»: برنامه های شریعت، صلاح و مصلحت اندیشی برای مردمان است.

 

اما جمله صوفیانه «اذا ظهرت الحقایق بطلت الشرایع» اگر مراد، آخرت باشد چنانکه توضیح می دهیم چنین است که دنیا کشتگاه است و در آخرت درو، و برداشت محصول. اما اگر مراد اعم باشد حرف نامربوطی است.

 

 

 


رؤیت در دنیا یا آخرت


استاد علامه طباطبائی در تفسیر المیزان در جمع بندی مسئله لقاء الله چنین می نویسد:

 

 

 

آنچه از کلام خدای متعال آشکار می شود این است که آن علم به نام رؤیت و لقاء برای مردمان صالح از بندگان خدا در روز قیامت حاصل می شود آنجا جایگاه چنین تشرفی است اما در این دنیا که انسان دل مشغولی به بدن خود دارد و در عمق نیازهای طبیعی فرو رفته است و راه سلوک و رسیدن به لقاء و آن علم ضروری است،(22)



 

 

 

 

 

 

 

اما بیان آقای جوادی آملی این است که همه اینها در دنیاست «در اخلاق جهاد اوسط است که بین عقل و نفس است و در عرفان جهاد اکبر است که بین عقل و قلب است. عقل می گوید من می خواهم بفهمم، دیدن سخت است. قلب می گوید از فهمیدن کاری ساخته نیست باید دید» و این همان چیزی است که همشهری ایشان می گوید: «الهی عقل گوید الحذر الحذر. عشق گوید العمل العمل. آن گوید دور باش این گوید زود باش.» (23)

 

 

 

بارکشان غول بیابان

 

 


شگفتا، اینان از متشابه گویی چه طرفی می بندند که حرف خدا و اولیاء معصوم را گذاشته و کلام ملای روم و دیگر درویشان را بر کرسی می نشانند و از تفسیر به رأی آیات و احادیث إبائی ندارند.

 

 


ملای روم گفت:

خود هـــــنر دان دیدن آتش عیان                       نی گپ دل علی النـار الدخـان

 


و نیز:

آفـت ادراک، آن حـال و قـــال                 خون به خون شستن محال است و محال

 

 

 

 

یعنی باید خدا را دید و بس، بقیه مفهوم است و ما مفهوم نمی پرستیم.

 

 

سوم ـ تقسیم نوع جهاد


مطلب دیگر در این پیام تقسیم جهاد است به اصغر، متوسط و اکبر بر پندار سه گانه انگاری باطن انسان و جدا دانستن حکم عقل و قلب و نفس که جهاد اصغر را همان جهاد یا دشمن خارجی دانسته و جهاد متوسط را جهاد عقل با نفس و جهاد اکبر را جهاد عقل با قلب که قلمرو متفاوت دارند انگاشته می گوید فرق اخلاق و عرفان این است که او می خواهد بفهمد و آدم خوبی بشود، و این آدم خوبی است که می کوشد ببیند و در اخلاق جهاد اوسط است که بین عقل است و نفس، در عرفان جهاد اکبر است که بین عقل است و قلب. عقل می گوید من می خواهم بفهمم، دیدن سخت است، قلب می گوید از فهمیدن کاری ساخته نیست، باید دید.


او با این مطلب، شالوده تفکر صوفی را می ریزد که علوم و دانش ها را اعم از الهی و غیر الهی پر آفت می بیند و از مقوله خون.

 

 

 

 

قیاس مع الفارق

 


عالم مادی و محسوس قابل مشاهده مستقیم و غیر مستقیم به مسائل کاملا معنوی و خارج از حواس ظاهری و باطنی، قیاس مع الفارق است. مثلاً گاهی در جواب سؤال از فرق حق و باطل از رهگذر تمثیل شخص چهار انگشت میان گوش و چشم خود می گذارد که فاصله بین حق و باطل چهار انگشت است که هر چه دیدی حق است و هر چه ندیدی باطل. در حالی که چنین نیست.

 

 

 

عقل و قلب در قرآن و اخبار

 

 


در قرآن کریم عقل و قلب تقریباً به یک معنا آمده اند وآن عبارت است از عامل فهم و ادراک و شعور.

 

 

«وَ مَا الْحَيَوةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدَّارُ الاَخِرَةُ خَيرْ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ»(24)

«لهَمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بهِا وَ لهَمْ أَعْينُ لَّا يُبْصِرُونَ بهِا» (25)

«لَاكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتىِ فىِ الصدور»(26)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 و علی علیه السلام فرمود:«العقل فی القلب»(27)

 


این اصطلاحات من درآوردی جز از صوفیه نیست که قلب را در برابر عقل قرار داده می خواهند برای عشق مِیدانی دهند وگرنه چه تضادی میان عقل و قلب متصور است تا آن تقابل و رویارویی جهاد اکبر نامیده شود یا چیز دیگر.


این بود چند نکته برجسته در آن پیام و مطالب دیگری هست که اگر آن پیام با دقت خوانده شود و با تفکرات جلال الدین رومی در مثنوی سنجش به عمل آید کاملاً روشن خواهد شد که آنها از کجا گرفته شده است و به نام عرفان اسلامی مطرح می گردد.

 

 

 

 

 

 

-------------
پی نوشت ها:

 

1ـ این پیام در هفته نامه بعثت شماره 17- آذر 1391، به نقل از سایت اطلاع رسانی ایشان چاپ شده.

2-یس: 59؛ ای مجرمان از یگدیگر جدا شوید.

3- شمس: 7-10؛ سوگند به جان آدمی و آنکه او را مستوی و برابر ساخت، فجور، بدیها، تقوا و پاکیزگی ها را به او الهام فرمود، قطعا کسی که آن را تزکیه کرد رستگار شد و آن که او را آلود زیانکار گردید.

4-تین: 4-6؛ قطعا انسان را در بهترین ساختار آفریدیم سپس او را فروتر از همه فروتران برگردانیدیم جز کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند که برای ایشان پاداشی بی پایان است.

5-انسان: 1-3؛ آیا بر انسان روزگاری گذشته که چیز یاد شدنی نبود ما او را از نطفه ی به هم آمیخته آفریدیم، می آزمائیم پس او را شنوای بینا قرار دادیم ما او را ره نمودیم یا سپاسگزار است یا ناسپاس.

6- حج: 75؛ خداوند از فرشتگان و مردمان رسولانی بر می گزیند. و راز این گزینش را سر بسته فرموده و گذشته است.

7- انعام: 124؛ خداوند داناتر است که رسالت و مسئولیت را کجا نهد.

8- اعراف: 13 (13-18)؛ از آن فرود آی تو در آنجا نمی توانی بزرگی بفروشی بیرون شو تو از فرو مایگانی.

9ـ حجر: 39-42؛ ابلیس گفت چون مرا اغوا کردی در روی زمین امور را بر ایشان می آرایم و همه شان را جز بندگان خالص از ایشان را اغوا می کنم خداوند فرمود این است راه مستقیم من همانا تو را بر بندگان من، سلطه ای نیست جز پیروانت از گمراهان.

10ـ نساء: 76؛ قطعاً کید و نقشه ی شیطان سست و ضعیف بوده است.

11ـ ابراهیم: 22؛ شیطان پس از پایان کار گفت خداوند شما را وعده حق داد و من شما را وعده ی خلاف دادم من بر شما سلطه ای نداشتم جز اینکه شما را فرا خواندم و شما برای من پاسخ مثبت دادید پس مرا نکوهش نکنید خویشتن را سرزنش نمائید من فریادرس شما نیستم شما هم فریاد رس من نیستید من، به آنچه شما پیشتر شریک قرار دادید کافرم.

12ـ حشر: 16؛ همانند شیطان آنگاه که به انسان گفت کافر شو! وقتی که کافر شد، شیطان گفت من از تو بیزار هستم من از پروردگار جهانیان می ترسم.

13ـ کهف:64 .

14ـ ترجمه آیات 64 تا 82 سوره کهف.

15- تفسیر عیاشی جلد 3 صفحه 98 حدیت 43.

16-تفسیر عیاشی جلد 3 صفحه 103 حدیث 49.

17- نهج البلاغه، نامه 45.

18- قلم: 4.

19- فهرست غرر و درر و شرح خوانساری 1/ 145.

20- فهرست غرر و درر و شرح خوانساری 5/126.

21- فهرست غرر و درر و شرح خوانساری 5/370.

22- المیزان 8 / 252.
«و الذی ینجلی من كلامه تعالی ان هذا العلم المسمی بالرؤیة و اللقاء یتُمّ للصالحین من عباد الله یوم القیامة فهناك موطن التشرف بهذا التشریف و اما فی هذه الدنیا و الانسان منشغل ببدنه، منغمر فی غمرات حوائجه الطبیعیه و هو سالك بطریق اللقاء و العلم الضروری...»

23- الهی نامه، شماره 37، چاپ نخست.

24- انعام: 32؛ زندگانی دنیوی جز بازیچه و دل مشغولی نیست و حیات اخروی برای کسانی که ایمان دارند و پارسا هستند بهترین است. آیا تعقل نمی کنید؟

25- اعراف: 179؛ برای آنان دل هایی است که با آن نمی فهمند و چشمانی که با آن نمی بینند.

26- حج: 46؛ البته چشم ها نابینا نمی شود ولی دل هایی که در سینه است کور می گردند.

27- فروزانفر، احادیث مثنوی/ 97. به نقل از شرح نهج البلاغه 4/ 531.

 

 

 

خواندن 176 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 16 خرداد 1395 ساعت 12:08

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید