فصلنامه نور الصادق

بررسى تطبيقى مسالک فلسفى

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 31-32

 

 

 

 

 

 

بررسى تطبيقى مسالک فلسفى و مسالک به اصطلاح عرفانى با هدايت هاى الهى قرآنى

 

 

 

 

 

 

 

اشاره:


مرجع بزرگ شیعیان جهان حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی در مورد این مقاله چنین می فرمایند:در اين مقاله مى خواهيم به حول الله و قوته و هدايته به طور مختصر اين مسأله را بررسى نماييم كه نظر بعضى اهل فلسفه و به اصطلاح عرفان يعنى قائلين به أصالة الوجود در مسائل مربوط به وجود و موجود و حقيقت اين دو مفهوم و به طور كلى بررسى اين مسالک و آراء فلاسفه و كسانى كه به عرفا ناميده شده اند با آنچه كه از طريق وحى و رسالات انبياء (علیهم السلام) خصوصاً قرآن مجيد در اين موضوع بيان شده است تا چه حد سازش و هماهنگى دارد و در نهايت هر دو به هم مى رسند يا از هم فاصله دارند.

 

 

 

اين بررسى بايد بدون تأويل و پيش داورى متكى به ظواهر عرفيه الفاظ دعوت انبياء باشد كه معتبر و صحيح آن محكمات آيات قرآن مجيد و احاديث شريفه است، به اين روش كه مسايل فلسفى و عرفانى را با دريافت هاى معتبر و عرف پسند كه از ظواهر كتاب و حديث داريم عرضه داشته و تطبيق و عدم تطبيق آن را دريافت نماييم.

 

 

 

 

بررسى تطبيقى مسالک فلسفى و مسالک به اصطلاح عرفانى با هدايت هاى الهى قرآنى


«آیت الله العظمی صافی گلپایگانی»

 

 

 


بسم الله الرحمن الرحيم

 

در اين مقاله مى خواهيم به حول الله و قوته و هدايته به طور مختصر اين مسأله را بررسى نماييم كه نظر بعضى اهل فلسفه و به اصطلاح عرفان يعنى قائلين به أصالة الوجود در مسايل مربوط به وجود و موجود و حقيقت اين دو مفهوم و به طور كلى بررسى اين مسالك و آراء فلاسفه و كسانى كه به عرفا ناميده شده اند با آنچه كه از طريق وحى و رسالات انبياء (علیهم السلام) خصوصاً قرآن مجيد در اين موضوع بيان شده است تا چه حد سازش و هماهنگى دارد و در نهايت هر دو به هم مى رسند يا از هم فاصله دارند.

 

 

بديهى است با تأويل و تكلف و صرف نصوص از معانى و مفاهيمى كه در آنها ظهور دارند همه افرادى كه خود را از حكما و عرفا مى دانند با اختلاف مشارب و آرايى كه در اكثر مسايل دارند مى توانند نظر خود و دعوت انبياء را با هم تلفيق و توفيق دهند و اهل هر اصطلاح و مكتب فلســفى و به اصـــطلاح عرفـــانى مى توانند نصوص را طبق مسلك و مذاق خود تفسير و يا تأويل نمايند چنانكه بسيارى اين كار را كرده اند. شما مى توانيد براى اين كه به نمونه اى از تأويلات اين قوم كه بر حسب ظاهر كلــامشــان آن را ثابــت مى دانند آگاه شويد به همين تفسير نيشابورى معروف رجوع نماييد و ببينيد كه در هر بخش از تفسيرش در پايان زير عنوان «التأويل»، چگونه كلام خدا را بدون اتكاء به آيه يا روايتى به معانى بعيده اى كه در ذهن احدى نمى آيد تأويل مى نمايد.

 

 


مقصود ما از هماهنگى يك رأى و نظر با قرآن كريم اينگونه هماهنگ سازى ها و تأويلات بى اساس از پيش خود و مورد تخطئه عرف نيست، زيرا اين روش هر كس را براى تأويل قرآن بر طبق نظر خود آزاد مى سازد و اساس دريافت هاى مستقيم از دعوت انبياء را بى اعتبار مى نمايد.

 

 


مقصود ما از تطبيق، تلاش براى هماهنگ نمودن دين با مشارب مختلف فلسفى و عرفانى نيست. مقصود بررسى هماهنگ بودن اين مسالك با مسلك انبياء است كه پيروان شرايع و اديان بدون توجه و سابقه ذهن به مسالك ديگر آن را از متون وحى و نصوص شرع دريافت نموده باشند.

 

 


اين بررسى بايد بدون تأويل و پيش داورى متكى به ظواهر عرفيه الفاظ دعوت انبياء باشد كه معتبر و صحيح آن محكمات آيات قرآن مجيد و احاديث شريفه است، به اين روش كه مسايل فلسفى و عرفانى را با دريافت هاى معتبر و عرف پسند كه از ظواهر كتاب و حديث داريم عرضه داشته و تطبيق و عدم تطبيق آن را دريافت نماييم.

 

 


اما اگر هر كس بخواهد در مسايل فلسفى و به اصطلاح عرفانى با همه اختلافاتى كه در آنها هست اجتهاد نمايد و پس از آنكه رأى و نظرى را برگزيد، نصوص كتاب و سنت را بر آن رأى شخصى خود تطبيق دهد هدايت هاى انبياء در مسايل الهى منبع و مصدر نخواهد شد و آراء و مسالك گوناگون حكما و عرفا بر آنها حكومت خواهد يافت، و نصوص شرايع از درجه اصالت و اعتبار ساقط شده و با خطر تحريف تمام هدايت هاى شرع مواجه خواهيم شد.

 

 


بديهى است اسلام وحي اى است كه بر پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است و مسلمان كسى است كه به هدايت هايى كه اين دين پيشنهاد فرموده معتقد باشد، و اگر چه مبانى مسايل اصول دين منحصراً به دليل عقلى اثبات مى گردد و اثبات آن به مجرد اخبار انبياء مستلزم دور است ولى چنان نيست كه محدوده هدايت هاى شرعى و حوزه ارشادات قرآن مجيد از بيان اين دليل و برهان خالى باشد و متضمن محكم ترين براهين عقلى نباشد و نيازى به مراجعه به منابع ديگر باشد. البته شرح و تفصيل و بيان دلايل قرآنى با تقريرات مختلف به حسب وسعت و ضيق دايره معلومات اشخاص، تفاوت دارد و اين تقريرات است كه اگر ضعيف باشد باب اشكال بر آن را كه گاه اشــكال بر اصــل دلـــيل تلقى مى شود باز مى نمايد و اگر قوى و با منطق رسا و پخته و با توجه به همه نكات و ابعاد عرضه شود منكر منصف را به اعتراف و تصديق و مكذب را به سكوت و تسليم وادار مى نمايد كه بهترين شاهد همان شرح و تفصيلاتى است كه در مثل نهج البلاغه و احاديث شريفه مثل توحيد مفضل و بسيارى از ادعيه از اين دلايل قرآنى فرموده اند، ولى بديهى است كه هر چه در قرآن مجيد استدلال شده است استدلال بر وجود خدا به همان نعوت و صفاتى است كه قرآن آنها را بيان نموده است.

 

 

 
در حكم به اسلام اشخاص نيز اين جهت اعتقاد به خدا با همين صفات و نعوت و اسماء حسناى قرآنى معتبر است كه طبعاً در شهادت به توحيد و رسالت مندرج است. بنابراين خداشناسى و اثبات نعوت و صفات و اسماء براى خدا غير از آنچه از قرآن و حديث استفاده مى شود از حوزه رسالات انبياء و دعوت آنها خارج است و اگر كسى با بررسى آزاد و بدون راهنمايى انبياء در تفاصيل معرفة الله وارد تحقيق گرديد و عقايدش با عقايد اسلامى در اين موضوع مطابق نشد اگر از عقايدى باشد كه شرط حكم به اسلام است نمى توان حكم به مسلمان بودن او نمود.

 

 


به هر حال ما هستيم و از يك سو مكتب انبياء كه بر حسب قرآن مجيد همه در الهيات و معارف ديگر يك زبان و متّحد سخن گفته اند و هيچگونه اختلافى در دعوت و بينش و جهان بينى آنها نيست.

 

 


و از يك سو هم مسلك يا مسالك فلسفى و به اصطلاح عرفانى مختلف و بسيار متشتت كه ورود در آنها و غور در آنها هيچگونه تضمينى از انحراف عقيدتى وجود ندارد، و هيچگونه اعتمادى به صحت آنها براى ديگران كه در اين مسالك غور ندارند پيدا نخواهد شد، و قول هيچ يك از آنها را در همه مطالب به طور مطلق نمى توان مصيب و مطابق واقع شمرد.

 

 
فلسفه و عرفان و كشف ممكن است از همه جا سر بيرون بياورد. (1)

 

 
نمى توان فردى را كه به فلسفه مشغول شده از اين كه در پايان تلاش و كاوش هايش به الحاد نرسد مصون دانست. نمى توان او را از انحراف از مسايل و معارف اسلام در رشته هاى مختلف كه در فلسفه به طور آزاد بررسى مى شود بر كنار شمرد. اين همه فلاسفه اى كه به الحاد گراييده اند يا قائل به وحدت وجود به همان معناهايى كه مخالف ضرورت اديان است و به آن اشاره شد و عقائد باطله ی ديگر مثل انكار معاد جسمانى شدند مگر از اول مى خواستند ملحد يا منحرف شوند؟ يا آنها كه منكر معاد و عالم پس از مرگ و بهشت و جهنم شده اند مگر مى خواستند به انكار اين امور برسند؟ يا آن فيلسوف و عارف مشهورى كه قول به تجسم را اختيار كرد و از آن تعبير به جسم الهى نمود و ديگران از آنها كه به انحرافاتى افتادند از اول مى خواستند در اين انحرافات واقع شوند؟

 

 


بايد اين نظر را تأييد نمود كه تا شخص بر اساس روش متعارف و مستقيم متخذ از كتاب، سنت و علم كلامى كه بر پايه برداشت هاى عرفى از كتاب و سنت تدوين شده باشد عقايد خود را محكم و تصحيح نكرده باشد نبايد حتى اگر به بهانه آماده شدن جهت دفع بعضى شبهات باشد به فلسفه اشتغال ورزد، زيرا خطر گمراهى به هيچ وجه در آن منتفى نيست، و به اين ملاحظه بود كه بعضی فلاسفه متقى از بيم اين كه موجب گمراهى اشخاص شوند حضور در مجلس درس خود را به همه اجازه نمى دادند، چنانكه به همين جهت بود كه از زعماء حوزه هاى علميه عمومى شدن حضور طلاب در دروس فلسفه و تدريس آن را به طور آزاد تا چه رسد مثل زمان ما كه جزء برنامه دروس حوزوى قرار گرفته خطرناك مى دانستند.

 

 

 
به هر حال مسلك انبياء را كه مستند به عالم غيب و وحى است بايد از همان وحي اى كه بر آنها نازل شده و از گفتار و ارشادات خودشان [فرا گرفت].

 

 


حكما و عرفا در بيشتر مسايل الهى كه سخن گفته اند حرفى كه بتوان به همه آنها نسبت داد كمتر يافت مى شود و حتى جهان بينى آنها مختلف و در دو قطب متضاد قرار دارد و در هر قطبى نيز در رشته هاى گوناگون همين وضع تضادگونه جريان دارد. راهى كه براى همه قابل اعتماد و پيروى و باوربخش باشد نشان نداده اند و اين انبياء بوده اند كه همواره پرچمدار ايمان و هدايت جامعه به سوى عالم غيب و ادلاّء الى الله بوده اند. قرآن كريم فقط مسلك و دعوت آنها را تأييد مى كند و از آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و حضرت خاتم الانبياء (صلی الله علیه و آله) و پيامبرانى ديگر ياد مى نمايد و استدلالات آنان را بر وجود خدا شرح مى دهد.

 

 


بنابراين در اسلام شناسى و خداشناسى و جهان بينى و همه مسايل عقيدتى و عرفان صحيح بايد از معيارهاى اسلام و متون كتاب و سنت استفاده كرد، و اتكاء به اصطلاحات و شناخت هاى گوناگون و معارض فلسفى و عرفانى صحيح نيست.

 

 

 
بى شك اگر علماء اسلام در حفظ دين از تحريف و تصرف مبطلين و اهل اهواء و صوفيه و اين عرفاء اصطلاحى، فرق و مكتب هاى مستحدث جديت نكرده بودند تا امروز اثرى از اسلام ناب باقى نمانده بود، و بى شك اگر يك فيلسوف يا عارف اصطلاحى مثل محیى الدين و امـثال آنان كــه تا جـــايى رفته اند كه مى گويند:

 

 
((كان عتب موسى اخاه هارون لأجل انكاره عبادة العجل و عدم اتساع قلبه لذلك))

 

 


يا اينكه فرعون را در بحر فنا غوطه ور بگويد و موحد و مشبه را صورت او بگويند و «از توى اى بى نقش با چندين صور... هم موحّد هم مشبّه خيره سر» بگويند يا بخواهند طرح آشتى و هماهنگى بين موسى و فرعون بريزند و بگويند:

 

 


چـونكه بى رنگى اسيـر رنگ شـد

                                                   

                                                               موسـوى با عيسـوى در جنگ شد

 

 

چونكه اين رنگ از ميان برداشتى

                                           

                                                             موسى و فــرعـون كردند آشـتى

 

 

 

 


آرى اگر دين و بيان حقائق قرآنى و اسلامى به دست اين افراد افتاده بود و اسلام را با اين سوابق ذهنى و فكرى تعريف مى كردند و تعريفاتشان در جامعه اسلامى مقبول مى افتاد امروز همه چيز عوضى و خلاف هدايت كتاب و سنت مطرح بود.

 

 

 
بديهى است تعريفاتى كه به طور مستقيم با استفاده از بركات هدايت ثقلين (قرآن و عترت)، علماء و محدثان بزرگ مانند صدوق ها، شيخ طوسى ها، علامه ها و مجلسى ها از اسلام فرموده اند با اين افكار سازش ندارد و اين افكار با نصوص شرعيه قابل انطباق نيست و اين زبان ها زبان وحى و انبياء و اهل بیت (علیهم السلام) نيست. و كيست كه اين را نفهمد و نداند؟ (2)

 

 


انبياء رسالت خود را چنان عرضه فرموده اند كه مقاصدشان را مخاطب هايشان كه همه مردمند درك نمايند و بلاغ مبين و آشكار باشد. با همين بلاغ مبين در تبيين و توضيح مقاصد كتاب و وحى رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عترت را حجت قرار داد تا در فهم مقاصد رسالت هر كجا لازم باشد و محتاج به تفسير باشد امّت به عترت رجوع نمايند كه از اشتباه و خطا مصون، معصوم و مؤيد من عندالله مى باشند.

 

 
حتماً در فهم رسالت انبياء و دعوت آنها كسى به حكماء يونان و عرفاء اصطلاحى مثل با يزيد بسطامى يا علاء الدوله سمنانى يا شيخ ابوسعيد يا ابن عربی و شارحان كتاب فصوص و اين و آن ارجاع نشده است.

 

 


اگر عقايد اسلامى بلكه همه آنها ريشه ی فطرى و عقلى دارند اين عقايد و بينش ها را بايد در همان محدوده هايى كه رسالت انبياء مشخص كرده محكم تر نمود و از همان راه هايى كه در قرآن مجيد به آن هدايت شده ايم يعنى راه تفكر در آفاق و انفس، آن را عميق تر و استوارتر سازيم.

 

 


اگر كسى خارج از اين محدوده و به طور مستقل از اين راهنمايى هاى اسلامى و فقط با اتكاء به عقل، بحث، جدل فلسفى و مكتب هاى مستحدث عرفانى وارد شود و مسايل و مباحثى را كه شرع اجازه بحث و تفكر در آنها را نداده و رسيدن به عمق و حقيقت آنها را خارج از قدرت عقل دانسته بررسى نمايد اگر گمراه شود خودش مسئول گمراهى خود خواهد بود.

 

 

 

انبياء و شرايع خصوصاً شريعت ابديه و ختميه اسلاميه حدود كاوش ها را در اين مسايل معين كرده و تفكر و تعمق در بعض مسايل را ممنوع و معرض ضلالت و گمراهى اعلام كرده اند و تجاوز از حريم هايى كه معين فرموده اند هرگز از خطر ضلالت مصون نيست و ورود در بعض مسايل هرگز شخص را به معرفت حقايق آنها نخواهد رساند.

 

 

 

 

------------
پی نوشت ها:

1ـ در اينجا به طور نمونه از سخنان اين قشر، به اصطلاح اهل عرفان، و فلسفه بعضى از سخنان يا تفسيرهايى را كه از قرآن مجيد دارند يادآور مى شويم:
صاحب فصوص در فص (حكمة فردية فى كلمة محمدية) مى گويد: فشهود الحق فى النساء اعظم الشهود و اكمله و اعظم الوصلة النكاح، و مى گويد: فشهوده (اى الرجل) للحق اتم و اكمل لانه يشاهد الحق من حيث هو فاعل و منفعل، و مى گويد: فلو علمها (يعنى علم الناكح روح المسألة) لعلم بمن التذّو من التذّ.

و در فص هودى مى گويد:

فهو عين الوجود فهو على كل شىء حفيظ بذاته فلا يؤده حفظ شىء فحفظه تعالى للأشياء كلها حفظه لصورته ان يكون الشىء غير صورته و لا يصحّ إلاّ هذا فهو الشاهد من الشاهد و المشهود من المشهود.

 و از عبد الغنى نابلسى نقل است كه در شرحش مى گويد:

فهو كل الارواح و هو كل النفوس و هو كل الاجسام و هو كل الاحوال و المعانى و هو المتنزّه عن جميع ذلک ايضا اذ لاوجود الا وجوده.

و در فص (حكمة قدوسية فى كلمة إدريسية) مى گويد:

و من اسمائه العلى على من؟ و ما ثم الا هو.

 و در فص (حكمة احدية فى كلمة هودية) مى گويد:

 

فی کبیر و صغیر عینه

                                   و جهــول بامـــــور و عليــــم
           

و لهـذا وسعـت رحمتــه

                                   كل شـــىء من حقير و عظيــم

 

و در فص (حكمة احسانية فى كلمة لقمانية) ظلم را در آيه ی كريمه: «انّ الشرک لظلم عظيم» تفسير به جهل نموده به اين تعليل (فانه اى المشرک لا يشرک معه الا عينه و هذا غاية الجهل) در اين كلمه خوب دقت كنيد.

و از نمونه هايى كه از تحريفات اين طائفه نقل شده يكى اين است كه در آيه شريفه «رُسُلُ اللَّهِ اللَّهُ أَعْلَم...» مى گويند كلمه رسل مبتدا است و (الله) دوم خبر است، و ديگر اين كه قضاء در آيه كريمه (و قضى ربک الا تعبدوا الا اياه) قضاء تكوينى است و كسى غير از خدا را عبادت نمى كند و هر عابدى او را مى پرستد.

و در فصوص در فص عيسوى مى گويد:

قال تعالى لقد كفر الذين قالوا ان الله هو المسيح بن مريم، فجمعوا بين الكفر و الخطاء فى تمام الكلام لا بقولهم هو الله و لا بقولهم ابن مريم. و شارح كاشانى چنانكه از او نقل شده مى گويد: لانهم لم يكفروا بحمل هو على الله لان الله هو و لا بقولهم ابن مريم لانه ابن مريم بل بحصر الحق فى هوية المسيح بن مريم و توهموا حلوله فيه و الله ليس بمحصور فى شىء بل هو المسيح و هو العالم كله.

يكى از معاصرين در شرح گونه اى كه از حديث «من عرف نفسه فقد عرف ربه» نگاشته و به زعم خود وجوهى را در شرح آن تا 92 وجه رسانده است وجه نود و دوم را به اين عبارات بيان كرده است.

من عرف نفسه بان حقيقته هى حقيقة الحق و هى التى تفصلت و ظهرت بصور الموجودات بحسب مراتبها و ظهوراتها فقد عرف ربه، سپس مى گويد:

و التحقيق فى هذا الوجه هو ما افاده الشيخ الاكبر فى الفصّ الشعيبى بقوله:
و صاحب التحقيق يرى الكثرة فى الواحد كما يعلم ان مدلول الاسماء الالهية و ان اختلفت حقائقها و كثرت انها عين واحدة فهذه كثرة معقولة فى واحد العين فيكون فى التجلى كثرة مشهودة فى عين واحدة كما ان الهيولى تؤخذ فى حد كل صورة و هى مع كثرة الصور و اختلافها ترجع فى الحقيقة الى جوهر واحد و هو هيولاها، فمن عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربه فانه على صورته خلقه، بل هو عين حقيقته و هويته و لهذا ما عثر احد من الحكماء العلماء على معرفة النفس و حقيقتها الا الالهيون من الرسل و الاكابر من الصوفية، و اما اصحاب النظر و ارباب الفكر من القدماء المتكلمين فى كلامهم فى النفس و ماهيتها فما منهم من عثر على حقيقتها و لا يعطيها النظر الفكرى ابدا، فمن طلب العلم بها من طريق النظر الفكرى فقد استسمن ذا ورم، و نفخ فى غير ضرم.
و هم از كلمات صاحب فتوحات است: فسبحان من اظهر الاشياء و هو عينها.
و هم در فص هودى مى گويد: و ما خلق تراه العين الا عينه حق.
و از قيصرى نقل است كه در شرح آن گفته است: اى ليس خلق فى الوجود تشاهده العين الا و عينه و ذاته عين الحق الظاهر نفى تلک الصورة فالحق هو المشهود و الخلق موهوم لذلک يسمّى به فان الخلق فى اللغة الافك و التقدير.
از اينگونه كلمات بسيار دارند و مخفى نماند كه آنچه از آن به حكمت متعاليه تعبير مى كنند مضمون همين وحدت وجود است. در اسفار به همين مطلب مكرر تصريح شده و مذهب ابن عربى را تصديق كرده است. و بالجمله از اين مقوله در كلمات به اصطلاح عرفا و حكمايى كه فلسفه را با اين عرفان محيى الدين تلفيق كرده اند به صورت نظم و نثر بسيار است و بعضى نوشته ها و كتاب هايشان تقريباً پر از اين مقوله است چنانكه اشعار شعرايشان نيز همين معانى را تلويحاً در زير پرده اصطلاحات يا با صراحت تكرار كرده اند كه از نقل نمونه هاى بيشتر به ملاحظه طولانى نشدن كلام خوددارى مى نماييم.

فقط يک نمونه ديگر را براى روشن شدن خطر توغل در فلسفه و اين كه تا كجا و حريم ايمان و عقيده چه شخصيت هاى بزرگى را زير سؤال برده است بيان مى كنيم، و اين نكته را هم يادآور مى شويم كه فلسفه تا قبل از اين كه با عرفان مصطلح آميخته شود سير خود را داشت و تلاشى براى اين كه نتيجه بحث ها را با نبوات انبياء موافق نشان دهند يا اين كه نبوات را با آن توجيه و تطبيق و تأويل كنند كمتر بود. از اين جهت مثل فارابى و بسيارى ديگر موارد لغزششان مشخص بود و بسا كه خودشان هم مى دانستند كه بعضى كلمات و آراى آنها با وحى مطابق در نمى آيد ولى در دوره هاى اخير افرادى فيلسوف نما كه به عرفان هم گرايش يافتند از اين دو معجونى ساختند و با زبانى كه با زبان به اصطلاح عرفان شبيه تر بود آن را عرضه كردند. مطالبى را كه با زبان قرآن و سنت سازگار نبود وارد ادبيات و شعر و عرفان واقعى قرآنى كردند كه بايد بگوييم حتى مثل اين شعر:

 

که یکی هست و هیچ نیست او

                                                   وحـــــده لا الــــه الا هــــــو
                  

                                                           

با زبان قرآن و حديث كه از اين همه اشياء و آيات بى شمار زمين و آسمان و كوه و دريا و ماه و ستارگان و آفتاب و سنگ و درخت و انسان و ملائكه و جن و حيوان و... نام مى برد، و درستى و تحقق همه را تصديق مى كند سازگار نيست.

آيا مى شود اين همه خطاب هاى قرآنى را بى مخاطب دانست؟ و اين دعاها و كل حالاتى را كه از انسان و ساير مخلوقات در قرآن و حديث بيان شده و وجود پيغمبران و امامان همه را بى حقيقت و مجاز شمرده و تحقّق حقيقى همه را مختصّ به يک حقيقت دانست و فرق بين مخلوق و خالق و مصنوع و صانع و داعى و مدعو و ظاهر و مظهر و... را اعتبارى و موهوم و غير واقعى گرفت؟


اما نمونه اى را كه يادآور مى شويم از اين قرار است:


مرحوم عالم جليل آخوند ملااسماعيل خواجويى متوفى 1172 كه خود نيز به شهادت بعض تأليفاتش بايد از حكما شمرده شود و اگر از آنها شمرده نشود از بزرگانى است كه از مشارب و مسالک آنها اطلاع كافى داشته است در رساله اى كه در تفسير آيه كريمه (و كان عرشه على الماء) نوشته است پس از روايت حديثى از داود رقى دائر بر سؤال او از تفسير اين آيه از يكى از بزرگان معقول و حكماء نامدار كه ما به احترام تبحر او در علوم اسلامى نام شريف او را نمى بريم نقل مى كند كه گفته است:
در موارد بسيار در قرآن كريم و احاديث شريفه اسم آب (ماء) بر علم و بر عقل قدسى كه حامل علم است و اسم زمين بر نفس مجرد كه به جوهر خود قابليت علوم و معارف را داراست اطلاق شده است كه از آن جمله است بنابر آنچه غير واحدى از ائمه تفسير تقرير كرده اند اين آيه كريمه: «وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ» هم چنين آب در فرمايش امام (علیه السلام) در اين حديث تعبيرى است از جوهر عقل حامل نور از انوار علميه قدسيه.


سپس خواجويى از بعض متأخرين از صاحب اين نظر كه ظاهراً مقصودش علامه مجلسی (قدس سرهما) است نقل مى كند كه فرموده است: اين تأويلات جرأت است بر كسى كه از او صادر شده است. پس از آن خواجويى مى فرمايد: هر كس به وجود عقل مجرد ذاتاً و فعلا قائل باشد به قدم عقل قائل شده است، و قول به قدم عقل مستلزم قول به قدم عالم است و قائل به قدم چيزى سواى خدا اگر چه امامى و شيعه اثنا عشرى باشد به اجماع مسلمين كافر است و بعد استشهاد به كلام علامه و علامه مجلسى(قدس سرهما) مى نمايد كه به كفر قائل به اين قول تصريح نموده اند، و به مجلسى ايراد مى كند كه تعبيرش در اينجا كه اين تاويل جرأت است و به كفر قائل آن اشاره نكرده است يا از جهت غفلت و عدم توجه بوده يا مراعات... را كرده است در حالى كه در اين موارد جاى مراعات نيست و الحق احق ان يتبع.
بعد از اين در مقام رد اين گفته برآمده و مى گويد: به فرض آنكه اسم ارض در آيه بر نفس مجرد و ماء بر علم اطلاق شده باشد لازم نمى شود كه بر عقل قديم اطلاق شده باشد كه ايشان (شايد مقصودش علماء اماميه باشد) آن را انكار مى نمايند و قائل به آن را تكفير مى كنند.


سپس مى گويد: در تفاسير مشهوره متداوله مثل تفسير زمخشرى و بيضاوى و مجمع البيان و امثال آنها عين و اثرى از آن نيست و تعجب از اين است كه با وجود اين ادعا مى كند كثرت چيزى را كه هرگز واقع نشده است يعنى تفسيرى كه ذكر شد.
باز هم تعقيب مى كند كه اين تفسير به رأى است و او به هيچ آيه و روايتى يا قول كسى كه مورد اعتماد باشد در تأييد اين تفسير استشهاد نكرده است و غريب است كه شخص لفظ را برخلاف ظاهرش و مخالف با اجماع و اخبار ائمه(علیهم السلام) بدون شاهدى از كتاب و سنت يا دليل قاطع عقلى حمل نمايد.
بعد از اين راجع به ضعف ادله وجود عقل به معنايى كه او مى گويد سخن را ادامه داده و بر اين بزرگ مى تازد و كلام و تفسير او را به شدت انكار مى كند كه احدى از مفسرين در آيه و نه احدى از محدثين در روايت آن را نگفته است، و سخن را به اينجا مى رساند كه مى گويد: بمثل اين تأويل قبيح منكر ضل و اضل من اضل و مى گويد: اين غلط او در تأويل و ادعاء چيزى كه اصلى ندارد و حمل كلام بر آنچه محتمل نيست همه در جنب اعتقاد او اگر بر آن مرده باشد و از آن رجوع نكرده باشد آسان است. سپس در مقام بيان عذر او بر مى آيد كه ظاهر اين است كه اين معنى به خاطر او خطور كرده و بدون توجه به مفاسدى كه لازم آن است آن را نوشته است يا اينكه از جهت شدت ميل و محبت به بافته هاى اين و آن و حب الشىء يعمى و يصم بوده است (كه به هر حال اين عقيده آن مرد بزرگ نيست).


و در پايان مى گويد اميدواريم از خداوند كريم كه او را قبل از مشاهده دار آخرت به بازگشت از اين عقيده سخيف مخالف اجماع و اخبار و مستلزم كفر هدايت فرموده باشد. (پايان سخنان خواجويى)
اما ما هرگز پيرامون حسن اعتقاد اين مرد بزرگ ابداء شبهه اى نمى كنيم و نوشته ها و تأليفات ديگرى را كه در رشته هاى ديگر دارد قرينه بر اين مى دانيم كه در مسايل فلسفى اگر هم در جايى اظهار نظرى خلاف نصوص قرآنيه و احاديث شريفه كرده باشد بناء على اصول الفلسفه بوده كه كلام را مانند آنها و مثل يكى از بزرگترين اساتذه فلسفه جارى كرده باشد كه الحق جايگاه او بسيار رفيع و كم نظير است و اين اشتغال طولانى و عميق او به فلسفه جهت رد شبهاتى بوده كه در آن عصر به واسطه ی شيوع فلسفه مطرح بوده است. و هرگز عقايد مثل او را از اين اظهار نظرها نمى توان استنباط كرد و به طور جزم و يقين به او نسبت داد. ما براى او طلب رحمت و مغفرت مى كنيم و اميدواريم خدمات او به علوم اسلامى مشكور و مأجور باشد.


ما خود را در علم و اطلاع در حد تلامذه خواجويى هم نمى دانيم كه با مثل چنان بزرگى مباحثه نماييم. اما هر چه هست جريان همين است، و حداقل از اين سرگذشت استفاده مى شود كه اين گروه در تطبيق آيات و احاديث بر مسالک و مشارب خود هر چند مخالف نصوص باشد اقدام مى نمايند، و الا آيه «وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً ...» ظاهر الدلاله است و به چيزى كه دلالت ندارد همين چيزى است كه ايشان فرموده است.
لازم به تذكر است كه در كلمات ديگران مثل صاحب اسفار و غير او از اين تأويل ها و تفسيرها بسيار ديده مى شود، و اما كتاب هاى عرفاء صوفيه از اين مطالب در آنها به قدرى زياد است كه هرگز با مذاق شرع و عرفى كه در استكشاف مراد از كلام هر متكلم معتبر است موافقت ندارد. و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل، عصمنا الله تعالى من الهفوات و الزلات.

2- به طور مثال اين افراد باب نفى ظواهر و تأويل و حمل نصوص را بر آراء خود تا آنجا طىّ كرده اند كه مثلا در تفسير آيه كريمه: «مِمَّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصاراً» مى گويند: «ممّا خطيئاتهم اغرقوا فهى التى خطت بهم فغرقوا فى بحار العلم بالله و هو الحيرة فادخلوا ناراً فى عين الماء فلم يجدوا لهم من دون الله انصاراً فكان الله عين أنصارهم فهلكوا فيه الى الابد» يا در تفسير آيه كريمه: «ان الذين كفروا سواء عليهم...» مى گويند: «ان الذين كفروا ستروا محبتهم فىّ ... دعهم فسواء عليهم ءانذرتهم بوعيدك الذى ارسلتك به ام لم تنذرهم لايؤمنون بكلامك فانهم لايعقلون غيرى و انت تنذرهم بخلقى و هم ما عقلوه و لا شاهدوه و كيف يؤمنون بك و قد ختمت على قلوبهم فلم اجعل فيها متسعا لغيرى و على سمعهم فلايسمعون كلاماً فى العالم الا منى و على ابصارهم غشاوة من بهائى عند مشاهدتى فلا يبصرون سواى» و امثال اين تأويلات در كلمات فلاسفه مخصوصاً كسانى كه در اصطلاحشان به آنها عرفا مى گويند بسيار است.

 

 

 

خواندن 316 دفعه
آخرین ویرایش در پنج شنبه, 27 خرداد 1395 ساعت 09:36
محتوای بیشتر در این بخش: « سرمقاله کشف و شهود و رؤیا »

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید