فصلنامه نور الصادق

فلسفه اسلامی نه، بازیافت فلسفه یونانی آری

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 31-32

 

 

  

 

فلسفه اسلامی نه، بازیافت فلسفه یونانی آری

 


«آیت الله سید ابراهیم سید علوی»

 

 

پیش در آمد بحث

 

 
ما مدعی هستیم که چیزی به نام فلسفه اسلامی وجود ندارد هر چند که بین واژه حکمت که ریشه قرآنی دارد و به معنای کلام استوار و خلل ناپذیر است، و فلسفه که کلمه یونانی است خلط مبحث شده است.

 حتی منطق نیز اصل یونانی دارد ملاهادی سبزواری گفته: الّفه الحکیم رسطالیس ـ میراث ذی القرنین القدیس.

 

 
در مقایسه مطالب حکمت آموز انبیاء و اولیاء معصوم، عنوان مقاله توجیه پذیر می شود که حکمت، آموزه ی انبیاء و تعلیمات آنان بوده است ((يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الحْكْمَةَ ...)) (1)

 

 
3 ـ خوشبختانه تاریخ اسلام بسیار شفاف و روشن است، از اولین روزی که مطالبی به نام فلسفه درمیان علماء اسلام رواج یافته کم و بیش به وارداتی بودن آن افکار یونانی الاصل اعتراف شده است.

 

 

4 ـ در این مقاله مرز میان حکمت قرآنی و حدیثی با فلسفه یونانی بیان شده است.

 

 
5 ـ در این زمینه یکی دو نمونه را یادآور شده ایم و هرگز برای خواننده بصیر ابهامی نخواهد ماند.

 

 

 

 

و اما اصل مطلب:

 


در عصر ما اصطلاحی نو و پسندیده ای رایج شده که زباله ها و ضایعات بشری را از هم جدا و دو قسم می سازند.

 

 
قسم نخست چیزهایی است صد در صد دور ریختنی که فقط به عنوان کود درخت و گیاه کارآمد دارد و بس.

 

 
قسم دوم را باز یافت می نامند که به نوعی مفید است و کارآمد دارد.

 

 
فلسفه یونانی و اندیشه های باستانی و صرفا بشری منهای وحی، در قسم دوم جای دارد که برخی از آنها میراث ادیان و کتاب های تحریف شده هستند که حق و باطل در آنها به هم آمیخته است.

 

 

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود:

 
اگر باطل از آمیزه حق به دور می بود حقیقت بر جوینده آن پنهان نمی ماند و اگر حق از پوشش (لعاب) باطل خالص بود زبان معاندان بریده می شد لیکن از آن مشتی، و از این مشتی گرفته می شود و به هم آمیخته می گردد اینجاست که شیطان بر اولیای خود تسلط می یابد و تنها کسانی نجات می یابند که از ناحیه خدا برای ایشان نکویی رقم خورده است. (2)

 

  

 

رخنه افکار صوفیانه به عقاید مسلمانان

 

 


در تاریخ اسلام به ویژه از قرن هفتم که تصوف و عرفان های وارداتی توسط مولوی، شبستری، حافظ وامثال آن به فرهنگ مسلمانان تحمیل شده و منهای آموزه های وحی و قرآن کج اندیشی هایی به اعتقادات مسلمین تسری کرده و جهان آشفته ای را به وجود آورده که احیاناً دستخوش امیال سیاسی و استعماری هم قرار گرفته است و در برابر صراط مستقیم الهی کج راهه های فراوان پدید آمده و با حدیث بی اساس: ((الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق)) خواسته اند راه خود را توجیه کنند که در این خصوص فقیهان پارسا به این ظریفکاری پی برده و هشدار داده اند.

 

 


آیت الله شبیری می گوید:

  


آیت الله بروجردی پس از ورود به قم از مدرسان و بزرگان حوزه بازدید به عمل می آورد روزی در یکی از آن جلسات پرسیدند این عبارت «العبودیّه جوهرة کنهها الربوبیّه»: در کجاست؟

 

  به ایشان گفته شد در کتاب مصباح الشریعه، حدیث آخر.

 
آقای بروجردی فرمودند مولف آن، شیخ ابوالقاسم قشیری رئیس متصوفه است. (3)

 

 
و نظیر آن است حدیث ساختگی و صوفی مشربانه ((كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف لكی اعرف)). وانگهی خداوند تعالی همواره خالق بوده و هست و تعطیل در وجود و ایجاد متصور نمی باشد و به طور کلی حدیث های قدسی که سند ندارند مضامین آنها را باید با قرآن و احادیث نبوی و اهل بیت(علیهم السلام) تطبیق داد سپس داوری کرد.

 

 

 

 

افسانه های یونانی به جای قرآن و حدیث

 

 

 
ما، در مقاله نقد پورسینا(4) آورده ایم که ابن سینا با وجود معاصرت تقریبی با مرحوم سید رضی (جامع نهج البلاغه) در هیچ کتابی از کتاب هایش به عنوان سند علمی از وحی و آموزه های وحیانی اولیای معصوم چیزی نقل نکرده بلکه به عکس از باز یافته های فلسفه یونانی و مطالب صوفیانه بهره جسته است. چنان که در بحث معاد، آن را کمال عقلی محسوب داشته و معاد جسمی و حسی را منکر شده است. (5) و در بحث نبوت و امکان استدلال عقلانی برآن، به آیه 78ـ 79 سوره یس ننگریسته و به تفسیر آن مراجعه نکرده است.

 

 و من نمی دانم این اصطلاح تقسیم علوم به معقول و منقول از چه وقت و توسط چه کسی رواج یافته است آیا تفسیر قرآن کریم و فهم احادیث پیامبر و اوصیای بزرگوار او صرفا دانش های نقلی و حکایت اند و بهره ای از تعقل ندارند؟ زهی بی انصافی. در حالی که قرآن کریم خود را برهان دانسته و مضامین آن را برهانی می داند. (6)

 

 

 

 

وحدت حقیقی در فلسفه صدرایی

 

 


ملاصدرا درباره عشق جوانان خوش آب و گل بحث را به آنجا رسانده که گفته:

   

«عاشق اگر بخواهد به نهایت آرزویش برسد که عبارت باشد از نزدیک شدن به معشوق و حضور در مجلس صحبت او، پس از برآمدن این آرزو به دنبال مرتبه بالاتری است و آن آرزوی خلوت با معشوق بدون حضور کسی است، هرگاه به چنین آرمانی رسید و مجلس از اغیار خالی دید آرزوی معانقه و بوسه می کند و اگر آن هم حاصل شد آرزوی ورود به زیر یک لحاف می کند و بغل کردن معشوق با تمام اعضا و جوارح را آرزو می کند بیش از آنچه شایسته است با این همه شوق و عشق هنوز باقی است و آتش نفس، خاموش نمی شود بلکه شوق بیشتر و آشفتگی زیادتر می شود چنانکه شاعر گفته:

   

معشوق را بغل می کنم در حالی که هنوز آتش هوس نفس باقی است و به سوی او راغب است آیا پس از بغل گرفتن معشوق دیگر چیزی مانده برای نزدیکی؟ من دهان (لبان) او را می مکم تا حرارت شوق بر طرف شود اما هیجان من هر چه بیشتر می شود گویا دل من خنک نمی شود تا آن که دو روح یکی شوند. (7)

  


آیا سزاوار است چنین ملایی را مصداق «الیوم اکملت لکم عقلکم» خواند؟ چنانکه برخی(8) به زبان آورده اند.! (اللهم عفوک)

 

 
در تاریخ آمده که مادر سید مرتضی علم الهدی و سید رضی علیهما الرحمة و الرضوان دست آنان را گرفت و در کرخ به خدمت شیخ مفید آورد و گفت: «یا شیخ علهما الفقه» سید مرتضی و سید رضی آنقدر صبیح و زیبا بودند که شیخ مفید نگاهش را به آنها نمی دوخت. این است نمونه فقیه پارسای شیعه و آن هم قطب عارفان و فیلسوفان صاحب مکتب که به زیر لحــاف رفتـــن با جــوان خـوش آب و گــل را، جــایز می شمارد. (فاعتبروا یا اولی الابصار).

 

 

 

 

قصه موسی و شبان (و زیر سؤال بردن بعثت پیامبران)

 

 
مولوی در مثنوی خود داستانی آورده که صفحات مقاله را با آوردن آن اشعار خرافی پر نمی کنم و اگر مسلمانی اولین آگاهی از موضوع نبوت داشته باشد آن را افسانه شمرده و مخالف آموزه های قرآن و احادیث نبوی خواهد دانست. او چنین می گوید:

 

  موسی(علیه السلام) شبانی را در راه دید که می گفت: تو کجایی تا من خدمتکار تو باشم جامه ات بدوزم، موی سرت را شانه کنم، ای خدا! جان من و همه فرزندان و خانمانم فدایت باد، تو کجا هستی کفش پاره ات رفو کنم و جامه ات بدوزم، شپش هایت را بکشم، پیش تو شیر آورم و اگر بیمار شدی غمخوار تو باشم من دستت را ببوسم و پایت را بمالم وقت خواب جایگاهت بروبم و اگر آدرس خانه ات را شناسم هر صبح و شام برایت شیر و روغن و پنیر و نان روغنی و نوشابه و جغرات نازنین آورم.

 
شبان این همه سخنان یاوه همی گفت موسی به او گفت: تو با کی حرف می زنی؟ شبان گفت: با کسی که ما را بیافرید این آسمان و زمین و چرخ و فلک را پدید آورد.

 
موسی گفت: تو خیره سر شده ای و مسلمان نشده کافر گشته ای. این ها چه ژاژخایی و زورگویی است. پنبه ای بر دهان بگذار که گند و عفونت سخنان تو عالم را به گند کشید. شبان گفت: ای موسی دهانم را دوختی و از پشیمانی جانم را سوختی او جامه اش را بدرید و آهی کشید و سر به بیابان نهاد و برفت.

 

 

 

سرزنش موسی توسط خدا!

 

 


از سوی خدا به موسی وحی آمد که تو بنده ما را از ما جدا کردی تو برای پیوند آمده ای نه جدایی هر کسی را سیرتی و هر قومی را اصطلاحی نهادیم. من خلق را نیافریدم تا سودی ببرم بلکه خواستم جودی کرده باشم. ما ناظر قلبیم اگر بنده ای خطا گوید او را نباید خطا کار گفت. ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را دین و مذهب خداست و بس.

 

 

 

موسی به دنبال شبان

 

 
عاقبت موسی آن شبان را یافت گفت مژده باد که فرمانی تازه رسید. تو هیچ ترتیبی و آدابی مجو هر چه دل تنگت خواست بگو کفر تو دین است. تا آخر قصه. (9)

 

 

 

 

تحلیل منطقی و قرآنی و حدیثی قصه

 

 

اولاً مرحوم بدیع الزمان فروزان فر که احادیث و قصص و تمثیلات مثنوی نوشته اصلی برای این قصه یاد نکرده است.

 

 
ثانیاً مرحوم عبدالباقی گلپنارلی در شرح احوال جلال الدین تحت عنوان ادبیات یونانی در آثار مولوی، اثری از این افسانه ارائه نمی دهد.

 

 

نگارنده از یک شخص منسوب به صوفیه که گاهی نزد قطبش می رفت پرسیدم از وی سند این داستان افسانه ای را بپرسد او جواب آورد که آن از افسانه های یونانی برگرفته شده است. گفتم مشکل حل شد این عارفان به اصطلاح اسلامی از خرافات یونانی اشراب شده اند اما گلپنارلی در کتاب خود به چنین اصلی اشاره نکرده است هر چند عنوان کلی را در فهرست یاد کرده است.

 

 


و ثالثاً امیرالمومنین(علیه السلام) درباره بعثت پیامبران که موسی بن عمران از انبیاء اولی العزم است فرمود:

 

  پس رسولان خود در میان بشر برانگیخت و پیامبرانش را به دنبال هم فرستاد تا پیمان فطرت از ایشان باز خواهد و نعمت فراموش شده اش را یادشان آورد و با رساندن حقایق حجت بر ایشان تمام فرماید و گنجینه های خرد را برایشان آشکار سازد و نشانه های قدرت برایشان نمایاند. (10)

 

 


بنابراین موسی در آن کار نخست خود، به وظیفه پیامبری خود عمل کرده که مبارزه با جهل می باشد که برنامه همه انبیاست و بعد به تو هم دستور تازه، آن شبان را در جهل و جهالتش باقی گذاشتن نقض غرض از بعثت پیامبران است چنان که علی(علیه السلام) فرمود:

  


وانگهی این آزادی بیان که غرب اومانیست مروج آن است همان منطق صوفیه و تمدن نیم بند غربی است که می خواهند در پوشش آن، فساد بگسترانند که این کار را انجام داده اند و بالاخره قرآن برای زبان و گفتار، چهارچوب دارد و مؤمن هر چیز را به زبان نمی آورد بلکه به فرموده امیرالمومنین(علیه السلام): نباید آن چه را که نمی داند بگوید بلکه در گفتارهای خوب، تناسب زمان و مکان را رعایت کند ((لَا تَقُلْ بِمَا لَا تَعْلَمُ بَلْ لَا تَقُلْ كُلَّ مَا تَعْلَمُ)) (11)

 

 
در این قصه، کفر و ایمان قابل جمع است و باید امر به معروف و نهی از منکر کرد که برنامه پیامبران همین بوده است: ((تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ )) (12) و نمونه های دیگر.
پس جهل زدایی و پیشگیری از منکرات، و بدی ها از برنامه های نخست پیامبران است و اگر انصراف موسی از آن کار و اساساً چنین فرهنگی بر پایه تفکر غلط صوفی گری که مولوی ها مروج آن هستند گسترش یابد، جز هرج و مرج اجتماعی و آزادی جاهلانه بشری نتیجه ای نخواهد داشت و تمام کارهای انبیاء را زیر سؤال می برد.

 

 
تهران ـ سید ابراهیم سید علوی ـ
1394/1/1


--------------------
پی نوشت ها:

 

1ـ بقره: 9؛ و به آنها کتاب و حکمت می آموزد.

2ـ نهج البلاغه صبحی صالح خبطه 50؛ «... فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم یخف علی المرتادین ولوان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندین ولکن یوخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان فهنالک یستولی الشیطان علی اولیائه و ینجو الذین سبقت لهم من الله الحسنی»

3ـ مجله شیعه شماره 3 صفحه 15

4ـ نور الصادق (شماره 29-30 صفحه 84)

5ـ همان

6ـ ر.ک: سوره نساء: 174 و مومنون: 117، بقره: 111 و انبیا: 24 و جز آنها.

7ـ الاسفارالاربعه جلد 7 صفحه 179 فصل 19

8ـ جوادی آملی در شرح حکمت متعالیه اسفار اربعه / 102

9ـ مثنوی دفتر دوم

10ـ نهج البلاغه صبحی صالح خطبه 1؛ «... ِ فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِيَ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُول...»

11ـ نهج البلاغه حکمت 382 «و لا تقل مالا تحب» نامه ها- 31

12ـ آل عمران: 110



 

 

 

خواندن 301 دفعه
آخرین ویرایش در پنج شنبه, 27 خرداد 1395 ساعت 10:28

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید