فصلنامه نور الصادق

سنخیت، عینیت یا تباین!؟

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 29-30

 

 

 

 

   sayedan سنخیت، عینیت یا تباین!؟ [6]

 

 

 

حضرت علامه آیت الله حاج سید جعفر سیدان 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

 

دفتر تبلیغات اسلامی قم در اسفند 1383 جلسه گفتگویی بین علماء حوزه تشکیل داد که عده ‏ای از فضلاء حوزه علمیه به صورت دعوت عمومی شرکت داشتند. در آن نشست پیرامون عقل و وحی از منظر فلسفه و مکتب تفکیک، بین علامه‏ ی محقق حضرت آیت الله سیدان و حجج اسلام آقایان غلامرضا فیاضی و آقای حمید پارسانیا مباحثی مطرح شد و نشست دوم (تکمله این بحث) در اردیبهشت 1384 انجام شد. به دنبال این مباحث برخی از علماء و فضلاء قم تقاضا نمودند که این مباحث را در حوزه علمیه قم، کنار مرقد مطهر حضرت فاطمه معصومه(علیهما السلام)به طور ریز و مستوفی بحث کنند تا کلیه فضلاء از آن بهره‏ مند شوند. همانگونه که در آن دو نشست اجمالاً پاسخ مثبت داده بودند، درخواست آنان را پذیرفتند و روزهای پنجشنبه را از مشهد به قم عزیمت می‏ کردند تا ضمن هشت جلسه بحث سنخیت و عینیت حضرت حق با ما سوی الله و رد آن را مطرح نمودند. نورالصادق این مباحث مهم را در شماره‏ های پیشین خود آورده است و اکنون خوانندگان عزیز را به ملاحظه‏ ی دقیق جلسه ی پنجم این مناظرات دعوت می‏ نماید.

 

 

 

 

 

 سنخیت، عینیت یا تباین!؟

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

 

 

 اشاره به مباحث گذشته

 

 
امری که بسیار مورد توجه هست و بر آن اصرار می شود آن است که در بررسی مسایل علمی و معارفی، روش صحیحی در نظر گرفته شود زیرا این موجب می شود مسایل خود به خود در مسیر صحیح خود قرار گرفته و مطالب، آن چنانکه شایسته است، تحقیق شود.

 

 
روش مورد نظر در جلسه اول به تفصیل بیان شد و آن این بود که با حفظ اهمیت عقل و جایگاه سندیت و حجیّت آن شایسته است تمام حرکت های صحیح علمی و معارفی بر پایه تعقّل باشد. همچنین بیان شد پس از اثبات حضرت حق به عقل و رسیدن به منبع وسیع وحی و آنچه حکایت از وحی می کند با دو قید اعتبار سند و روشنی دلالت نباید از وحی غفلت شود بلکه در مسایل مختلف استفاده از وحی باید کاملاً مورد نظر باشد.

 

 
و نیز مکرر گفته شد، حاکمیت عقل همه جا محفوظ است به اعتقاد ما اساساً وحی هرگز با عقل تضاد ندارد و حاکی از وحی به قید اعتبار سند و روشنی دلالت نیز مخالف با عقل نیست مگر آنکه در خود حاکی وحی در مواردی که خلاف عقل به نظر می رسد توجیه لازم و آنچه مقصود است که در نتیجه تضادّی با عقل ندارد قبل از همه و بهتر از همه بیان شده است.

 

در نتیجه با توجه به پذیرفتن وحی باید با این روش یعنی تعقل در وحی به بررسی مسایل پرداخت.

 

 
مطلبی که با توجه به روش فوق مورد بررسی قرار گرفت و از نظر اهمیت نیز در رأس همه ی مطالب و از نظر ترتیب مباحث فکری و اعتقادی، مقدم بر بقیه مباحث است، ارتباط بین حضرت حق و کائنات بود. (1)

 

 
در ارتباط با این بحث مدعای ما این بود که مطلب مستفاد از مکتب وحی این است که حق متعال و کائنات، بینونت دارند و سنخیت و عینیتی بین حضرت حق و کائنات نیست و بلکه اثنینیت و بینونت در تمام ابعاد مختلف مکتب وحی کاملاً بروز دارد (ارسال رسل، انزال کتب، مسأله ی امر و نهی، تکلیف، مدح و ذم، ثواب و عقاب، توبه و قبول آن و...)

 

تمام این مسایلی که در وحی مطرح است شاهد بر اثنینیت و گویای این حقیقت اند که حضرت حق عین خلق و کائنات نمی باشد.

 

همچنین بیان شد آنچه مبانی فلسفه به آن می رسد و در مواردی نیز بدان تصریح شده، مسأله سنخیت بین خالق و مخلوق است و در عرفان(2) عینیت مطرح است.

 


در جلسات گذشته به نسبت ضرورت، ارتباط بین حضرت حق و کائنات از نظر فلسفه و عرفان بحث، و استدلال های عقلی و نقلی در هر دو بخش به مقدار لازم مطرح شد.

 


و بحث به اینجا رسید که آیا عینیت بین خالق و مخلوق به گونه ای که بیان شد قائل دارد یا نه؟ و آیا در عرفان ابن عربی و کسانی که پیرو مکتب او هستند، عینیت مطرح هست یا خیر؟

 

 


مسایلی که در موضوع بحث عینیّت عرفانی شایسته بررسی است

 

 1ـ تثبیت نسبت.


2ـ دلیل‏ های عقلی عینیت.


3ـ دلیل‏ های نقلی عینیت.


4ـ پاسخ دلایل عقلی و نقلی و در نتیجه نفی عینیت.

 

 

 

 در جلسات قبل تثبیت این نیست (عینیت) به عرفا از دو طریق بحث شد:

 

 1ـ عباراتی که صریح در عینیت بود.


2ـ مسأله قوص صعود و نزول.

 

 

 

برخی دیگر از عبارات عارفان در ارتباط با عینیّت

 

 


در این جلسه نیز برای تثبیت این نسبت، لازم دیدیم بعضی از مطالب دیگر را به عنوان شاهد قرائت کنیم. البته باید توجه داشت که بسیاری از شخصیت های آشنای به فلسفه و عرفان نیز همین مطلب را از عبارات و بیانات بزرگان این فن (عرفان) فهمیده و آن را مخالف با معارف و مبانی وحیانی دانسته اند.

 


در مسأله عینیت، جان مطلب این است؛ یک حقیقت است و آن حقیقت وجود است. حقیقت وجود، متطوّر می شود به اطوار مختلف متشأن می شود به شئون گوناگون، متعیّن می شود به تعیّنات متعدّد. و با حفظ تعیّن و تطوّر و تشأن گفته می شود، حضرت حق نیست ولی منهای آن تطوّر و تعیّن و تشأن، خود اوست. تشأن و تعیّن و تطوّر هم امری اعتباری است.

 

 
هر چه بیشتر بررسی کنیم بهتر به این نتیجه می رسیم که لُبّ و حقیقت و جان مطلب همین است که یک حقیقت به اطوار مختلف مثل انسان، حیوان، درخت، زمین، ماه، فرشته و... متطوّر می شود.

 

 
با توجه به تطوّر و تعیّن و با حفظ و لحاظ تطوّر، این ها او نیست زیرا او حقیقتی است که ساری در اشیاء است ولی منهای لحاظ تعیّن و تطوّر خود اوست که متطوّر به این اطوار شده است. ضمن اینکه تصریح می شود، تطوّر نیز امری است اعتباری.

 

 

 

عینیت در کتاب «ممّد الهمم در شرح فصوص الحکم»

 

 


در شرح فصوص الحکم آمده است:

 

 و این موجودات که می‏ بینیم، لشکر صفات و اسماء اویند، هر کجا که قدم نهاد پرتوی و اشراقی از او ظاهر شد، یعنی همه مراتب و منازل و مراحل، یک حقیقت واحده و مشکک ذات مراتب اند. (3)

 

 

 

و او نیز در توضیح عبارت ابن عربی، «فإذا شهدناه شهدنا نفوسنا» می نویسد:

 


پس حق تعالی خویشتن را برای ما وصف فرمود به واسطه و کمک صفات خودمان پس چون او را بنگریم خودمان را دیده ایم، زیرا ذوات ما به حسب وجود، عین ذات اوست(4) و مغایرتی بین این دو نیست، مگر به تعیّن و اطلاق که تعیّن در مراتب ممکنات است، از عقل اول تا هیولای اولی و اطلاق برای جناب وجود است که «و الله من ورائهم محیط».

 

 
یکی شمس حقیقت می درخشد در همه عالم          تـعیّن های امکــانی بـود مـانـــند روزنــــها


 و إذا شهدنا شهد نفسه.

 

 و چون حق را بنگریم او ذات متعینه را می بیند و در صورت ما ظاهر شده است یا بگو خویشتن را در ما می بیند زیرا که ما مرآة ذات و صفات اوئیم. (5)

 

 

و نیز در شرح این عبارت فصوص:

 

و أمّا حكمة وصیّته فی نهیه إیّاه «ألّا تشرك بالله فإن الشرك لظلم عظیم»و المظلوم المقام حیث نعته بالانقسام و هو عین واحدة فإنّه لا یشرك معه إلّا عینه و هذا غایة الجهل. (6)

 

 

 می ‏نویسد:

 
این تنبیه به فرزند او و هر کسی که این کلام را می ‏شنود، می ‏باشد بر اینکه شریک در نفس عین، منتفی است(7) زیرا امر واحد احدی ظاهر در جمیع صور است.
پس قرار دادن یکی از دو صورت را شریک صورت دیگر، شریک قرار دادن شیء با نفس و ذات خود اوست و این ظلم عظیم است. (8)

 

بنابراین مطلب مشخص است و عبارات فوق در این زمینه گویاست.

 

 

 

عینیت در کتاب بیان السعادة

 

 


برخی در تطبیق، بسیار پیش رفته و شور مطلب را در آورده و به گونه ای خاص بیان کرده اند که مناسب به نظر نمی‏ رسد مطلب به این صورت جزئی مطرح شود(9) در تفسیر المنیر، معروف به (بیان السعادة) در تفسیر آیه شریفه «وَ قَضىَ‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ» (10) می‏ نویسد:

 

 
و لّما كان اجزأ العالم مظاهراً لله الواحد الاحد القهار بحسب اسمائه اللطیفة و القهریة كان عبادة الإنسان لأیّ معبود كانت، عبادة لله اختیاراً ایضاً... فالإنسان فی عبادتها اختیاراً للشیطان كالابلیسیة و للجنّ كالكهنة... و الملائكة كأكثر الهنود و للذكر و الفرج كبعض الهنود القائلین بعبادة ذكر الانسان و فرجه... كلهم عابدون لله من حیث لا یشعرون لأنّ كل المعبودات مظاهر له باختلاف اسمائه ولذلك قیل:

 

 

 
«اگر مـؤمن بـدانستـی که بت چـیست        یقین کردی که دین در بت‏ پرستی است»

 

 

... لكن تلك العبادة لمّا لم یكن بأمر تكلیفی من الله لم یستحقوا الأجر والثواب علیها بل استحقوا العقوبة و العذاب. (11)

 

 

 

البته این مطلب به صورت‏ های دیگر گفته شده اما این قدر ریز و به این صورت گفته نشده است، مثلاً در بیان قیصری (که بر فصوص الحکم نوشته شده) به این صورت آمده است:

 


فالعالم بالله و مظاهره یعلم أنّ المعبود هو الحقّ فی أی صورة كانت، سواء كانت حسّیة كالاصنام، أو خـیالیّة كالجنّ، أو عقلیة كالملائكة. (12)

 

 

 

 

اعتباری بودن تطوّرات

 

 
از طرفی هم تصریح شده تطور امری اعتباری است نه یک حقیقت واقعی اگر یک حقیقت واقعی باشد خوب(13) است یعنی اگر این تطور واقعی باشد و ما دو واقعیت داشته باشیم (یک واقعیت امر و یک واقعیت مأمور) خیلی خوب است، تمام حرف ما در بینونت همین است که مطلب به اینجا برسد.

 

 

 اما در عرفان دو واقعیت نیست بلکه تطورات امری اعتباری است. در اسفار آمده:

 

و الثالث ملاحظة نفس تعیّنها المنفكة عن طبیعة الوجود و هو جهة تعیّنها الّذی هو اعتباریّ محض. (14)

 


عبارات فوق در تثبیت نسبت عینیت به عرفا ـ که در جلسات قبل مطرح شده بود ـ بیان گردید.

 

 

 

 نسبت عینیت به عارفان در کلمات برخی از بزرگان

 

 

 
مرحوم استاد شهید مطهری رضوان الله تعالی علیه در کتاب «انسان کامل» می ‏نویسد:

 

در این مکتب انسان کامل در آخر، عین خدا می شود؛ اصلاً انسان کامل حقیقی، خود خدا است. (15)

 

 

 

مرحوم آیت الله سید محسن حکیم رضوان الله تعالی علیه، وقتی اقوال عرفا را نقل می کند، می گوید:

 

أقول: حسن الظنّ بهولاء القائلین بالتوحید الخاصّ و الحمل علی الصحة المأموربه شرعاً یوجبان حمل هذه الأقوال علی خلاف ظواهرها، و إلاّ فكیف یصحّ علی هذه الأقوال وجود الخالق و المخلوق و الآمر و المأمور و الراحم و المرحوم؟.(16)

 

روشن است ایشان هم از عبارات عرفا، عینیت را فهمیده اند.

 

 

از عبارات مناسب دیگری که روشن می کند سایرین هم از سخنان عرفا، عینیت را فهمیده اند، مطالب آقای علامه شیخ محمدتقی جعفری است. (17) ایشان در کتاب مبدأ اعلی ـ که بسیار خواندنی است و توصیه می شود حتماً مطالعه شود ـ می‏ نویسد:

 

 

اگر تمامی تعارفات و روپوشی و تعصب های بیجا را کنار بگذاریم و از دریچه بیغرض خود حقیقت مقصود را بررسی کنیم در اثبات اتحاد میان مبدأ و موجودات به تمام معنا در افکار بعضی از این دسته تردید نخواهیم کرد بلی اگر با جدیت فوق‏ العاده و تلاش های غیر مستقیمی به تأویل کلمات این عده بپردازیم بدون شک عبارات و سخنان گروهی از آنها را نمی توانیم به هیچ وجه تأویل و تصحیح کنیم یعنی در حقیقت به تناقضات و سخریه عبارات خود گویندگان مبتلا خواهیم شد...

 

و حاصل مقصود را با دو کلمه بیان می کنیم: «خدا عین موجودات و موجودات عین خداست» یعنی در حقیقت و واقع یک موجود بیشتر نداریم. (18)

 

 

و نیز می نویسد: 

 
بت پرست، آفتاب پرست، ستاره پرست، آتش پرست، فرعون پرست، گوساله پرست، حیوان پرست، ماده پرست همه و همه در نظر این مکتب حــق و مــطابـق با واقع اند. (19)

 

  

 

 

الحق خلق اجمالی و الخلق حق تفصیلی

 

 

 

ایشان از عبدالرحمن جامی این رباعی را نقل می کند:

 

 
چون حق به تفاصیل و شئون گشت عیان         مشهـود شد ایـن عالـم پر سـود و زیـان

 
چــون بـاز رونــد عالــم و عـالمیــان                 در رتبـه ی اجـمال حـق آیــد به میـان

 

 

و بعد می گوید:

 


در این رباعی برای واجب الوجود (خدا) دو حالت تصور کرده: حالت اجمالی و حالت تفصیلی، در حالت اجمالی همان خداست که گاهی با کلمه مقام جمع الجمعی تعبیر می کنند و در حالت تفصیلی سایر موجودات است که ملازم تعیّنات و تشخصات امکانی می گردد. (20)

 

 

پس مطلب مشخص است یعنی نسبتی که به عرفا داده شد هم از عبارات ایشان بر می آید، هم از ابعاد مختلف بررسی به این نتیجه می رسیم و هم اگر مبانی تعقیب شود مطلب را به همین جا می ‏رساند، یعنی مسأله اصالت وجود، وحدت وجود و اطلاق در وجود ـ که از مبانی هستند ـ به همین جا می رسد.

 

 

 

توصیه و درخواست

 

 

 
عزیزان با توجه به آنچه می بینید خیلی به جاست که همّت شود و تحوّلی در جهت تحقیق مطالب انجام گیرد اگر مطالب غیر از این است استفاده کنیم و هر کجا بفهمیم اشتباه کرده ایم با کمال عذر خواهی و تشکر بر می گردیم ولی مطلب این است و جز این نیست و حال که این چنین می بینید یک مقدار همت بیشتری داشته باشید که روش بیان شده یعنی تعقل در وحی احیاء شود و این چنین نباشد که فقط به اسم اهل بیت(علیهم السلام) اکتفاء شود بلکه در رسیدگی به مسایل همتمان این باشد که ببینیم آیا مطالب با سراسر مکتب وحی سازگار است یا خیر.

 


اگر مطلب روشن بود انسان باید همت بیشتری داشته باشد و فقط صرف شرکت و شنیدن کافی نیست بلکه مهم این است که هر چه بیشتر این روش تحقیق را ثتبیت کنیم. روش تحقیق باید بر اساس عقل باشد. (21)

 

اما مکتب وحی با عقل تضاد ندارد و هر جا که مطالبی مانند جاء ربک و... آمده خود وحی قبل از همه و بهتر از همه آن را بیان کرده و توضیح داده است.

لذا با توجه به حفاظت بر عقل باید به وحی اعتناء درستی کرد و حقیقتاً با وحی مأنوس شد و پس از آن هر چه فهمیدیم، مشکلی ندارد. ما معتقدیم اگر با انس با وحی و اصول عقلایی استفاده از وحی کرده و (22) سراغ مسایل برویم در اکثر مطالب به حق خواهیم رسید.

 

 

 

 

 

---------------------------------------
پی نوشت ها:

1ـ این مباحث پس از بحث اثبات حضرت حق مطرح می شود.

2ـ مراد از عرفان، عرفان خاص مصطلح می باشد

3- ممّد الهمم/1، گاهی با تعبیر مرتبه گفته می ‏شود، گاهی با تعبیر تطور ولی در وحدت تشکیکی بیشتر مرتبه گفته می‏ شود و در وحدت اطلاقی تطور، به هر حال مقصود روشن است.

4ـ آنچه او نیست، نفس تطور است که از آن به ماهیت تعبیر می شود.

5ـ ممّد الهمم/45، یعنی فرق به اطلاق و تقیید است لذا این سؤالات مطرح می شود که آیا این تطور و تعیّن بالاخره واقعیتی دارند که به آنها تکلیف و امر و نهی می شود یا خیر؟ اگر واقعیتی باشد، نتیجه این می شود که دو واقعیت وجود دارد: یکی واقعیت آمر و یکی واقعیت مأمور و اگر واقعیتی نیست ـ که آنها به این تصریح دارند واقعیت نیست بلکه امر اعتباری است ـ در این صورت مطلب همین است که ذات حق است که به هویت‏ های مختلف و گوناگون بروز کرده است.

6-برای فهم عبارت، دقت بیشتری لازم است؛ عبارت می رساند منظور قرآن از اینکه می فرماید «إن الشّرک لظلم عظیم» یعنی لجهل عظیم، و چون مشرک عین شیء را شریک آن دانسته است، عین شیء که شریک آن نمی‏ شود بلکه خود آن است. مشرک، بت و صنم (و هر چه را که غیر از حضرت حق می ‏پرستد) شریک خدا قرار داده و این جهل اوست چرا که آن شریک خدا نیست بلکه عین خداست. این شیء که آن را شریک قرار داده، هویت حق و ذات حق است که به این هویت متطور شده است لذا اگر شیئی را که خود شیء است شریک آن بنامد، جهل است پس «إن الشّرک لظلم عظیم» «ای لجهل عظیم» چون شیئی را که مشرک شریک حق قرار داده است عین اوست، در نتیجه به مقام ظلم شده است، زیرا مقام شرکت بر نمی دارد و همه جا هست و همه جا (همه چیز) خود اوست نه اینکه او شریک داشته باشد، در شرک مقام تقسیم شده است (یکی حق متعال و دیگری شریک آن) در حالی که او یک چیز است پس مشرک برای او شریکی قرار نداده جز خود او را، و این نهایت جهل است لذا «لظلم عظیم» یعنی «لجهل عظیم».

7- وقتی چیزی شریک چیزی است هر کدام حصهای دارند که دیگری آن را ندارد ولی در اینجا همه چیز خود اوست.

8ـ ممد الهمم / 508

9ـ البته عبارت «فإن العارف من یری الحقّ فی کلّ شیء بل یراه عین کل شیء» شرح قیصری بر فصوص الحکم، فص هارونیة، 1096. همه چیز را شمول دارد اما به صورت کلی مطرح شده است.
10ـ الاسراء: 23.

11ـ تفسیر المنیر، ذیل آیه ی23 سوره ‏ی بنی اسرائیل، 422/1، اما چون تشریع گفته این کار را نکنید، نباید این کار را کرد و الاّ واقعیت امر همین است، حال تناقض صدر و ذیل مسأله ی دیگری است که بعدا مطرح خواهد شد.

12ـ شرح فصوص الحکم، قیصری، فص نوحیه/524. کسی که به خدا و مظاهرش دانا است می‏ داند که خدا معبود حق است در هر صورتی که باشد اعم از صورت حسی مانند بتها یا خیالی مانند جنّ یا عقلی مانند فرشتگان.
13ـ این موجب ابطال تمامی مبانی شما خواهد بود.

14ـ اسفار، 321/2.

15ـ انسان کامل/126، البته اعتقاد ایشان چنین نیست بلکه این مطلب به عنوان نقل مطالب عرفانی در کتاب ایشان آمده است.

16ـ مستمسک العروة الوثقی، 391/1.

17ـ ایشان در این زمینه در کتاب مبدء اعلی به صورت‏های مختلف، مطالب بسیاری بیان کرده است و گاهی به صورت استدلال، گاهی به صورت شوخی، ایشان شوخی هایی دارند از جمله می گوید: «اگر اصل را با وجود و موجود را واحد شخصی عقیده کردی اعلم دورانی اگر چه الف را از باء تشخیص ندهی... و بالعکس اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظر کنی جاهل ترین مردمی اگر چه اعلم دوران باشی».(مبدأ اعلی/ 108 و 111).
ایشان از این گونه شوخیها دارد ولی ما مطالب را به این صورت مطرح نمی کنیم بلکه به صورت علمی به بررسی آنها می‏ پردازیم.

18ـ مبدأ اعلی/ 72.

19ـ همان/74.

20ـ مبدأ اعلی/57. و نیز می ‏نویسد: بعضی ها هم اسرار را گاهی فاش می کنند:
«عقــد الخــلایق فی الاله عقایداو أنا اعتقدت جمیع ما اعتقــدوا»

مردم درباره‏ ی خدا عقایدی را تصدیق کرده ‏اند من هم هر چه را که اعتقاد کرده اند اعتقاد می کنم. (مبدأ اعلی/84.)
و ابن عربی می گوید:[فایّاک أن تتقید بعقد مخصوص و تکفر بما سواه فیفوتک خیر کثیر بل یفوتک العلم بالأمر علی ما هو علیه... فالکل مصیب و کلّ مصیب مأجور...].
إیّاک و ایّاک که در مورد خداوند عقیده خاصی پیدا کنید چون او محدود نمی شود و هر کس هرعقیده ای پیدا کند درست است.
(شرح قیصری بر فصوص الحکم، فص هودیة/ 745)
البته علامه جعفری سخن را جدیتر تعقیب کرده و گفته اند: سخن عرفا در نهایت با سخن مادیون یکی است.
(مبدأ اعلی/72)
شایسته است درستی یا نادرستی این سخن بررسی می شود؛ زیرا آنچه ما از کسی یا کتابی نقل می کنیم بدین معنا نیست که هر آنچه گفته اند و نوشته اند صحیح می دانیم چرا که غیر از معصوم، دیگران ممکن است اشتباه کنند.

21ـ هزاران بار بر حفظ جایگاه و حجیت عقل تأکید می‏ کنیم تا این بر چسب زده نشود که اینها می گویند عقل را کنار بگذارید ما مکرر گفته ایم که باید بر اساس عقل حرکت نمود چرا که معتقدیم مکتب وحی با عقل تضاد ندارد.

22ـ در استفاده عقلایی از وحی نباید از لغتی که ضد لغت موجود است برای معنا کردن آیات و روایات استفاده شود و نیز نباید مبنا را طوری قرار داد که در بحث «لا جبر و لا تفویض» کار به جایی برسد که گفته شود این سخن سالبه منتفی به انتفاء موضوع است؛ زیرا زیدی نیست تا جبر و تفویضی باشد.

 

 

 

خواندن 503 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 20 تیر 1395 ساعت 09:37

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید