فصلنامه نور الصادق

فرقه ذهبیه

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 29-30

   

 

55فرقه ذهبیه

 

 

«سید علیرضا علوی طباطبایی» 

 

 

 

 

 

 

اشاره:

 

گفته می ‏شود علیرضا علوی طباطبائی از گروه نویسندگان نشر راه نیکان است که وابسته به حسین حیدرخانی - قطب فرقه کمیلیه - و جانشین مشکور معدوم می ‏باشد. این نویسندگان با رد فرق دیگر درصدد تقویت و تثبیت فرقه کمیلیه می ‏باشند. نورالصادق (علیه السلام) در آینده با نشر سلسله مقالات پژوهشگران فرق و ادیان در این باره اطلاعات مستند بیشتری منتشر خواهد کرد تا حقایق به صورت شفاف آشکار شود.

 

 

 

 

فرقه ذهبیه

 

 

تصوف بدون هیچ پسوندی، یک مقوله ای است که قسمتی از تاریخ اعتقادی بشر را به خود مخصوص ساخته و آنگاه که با پسوند «یهودی»، «مسیحی» و «اسلامی» مطرح می شود، باید به لحاظ پسوندی که با خود دارد شناسائی گردد؛ زیرا به همان ها تعریف شده است. و آنگاه که این نوظهور با آداب و سنن ابداعی که آب و رنگ دینی از ادیان را دارد، به صورت تشکیلاتی در آمده، موضوعات گوناگون قابل توجهی را که ضرورت شناسایی، در حقیقت بررسی و تحقیق دارد فراهـم می آورد.

 

 


برای نمونه «تصوف» آنجا که بدون شناسنامه دینی مطرح است، ضرورت شناسایی دارد. وقتی با پسوند مثلا «اسلامی» مطرح می شود، موضوعات فراوانی را برای بحث و تحقیق همراه دارد و آنجا که در مقطعی از دوران فعالیت خود در اسلام، به صورت فرقه ای در می آید، مباحث مختلف و ضروری را جهت بحث و بررسی به خود اختصاص می دهد؛ که ما را در این تحقق با سؤال تصوف کجایی است یا چطور شد که هوای مسلمانی او را به اسلام کشاند. و این که رهبران آسمانی اسلام ناب محمدی، حضرات ائمه طاهرین(علیهم السلام) با آن مخالف کرده، با سفارش اکید، دوری از آن را دستور ایمانی دانسته اند کاری نیست زیرا تحقیقی مستقل نیاز دارد.

 

 


آری ما را به اینکه چرا و به لحاظ چه خصوصیت تصوف مورد حمایت امویان و عباسیان، مخالف سرسخت خاندان وحی و علویان قرار گرفته است، دشمنانی که با شهادت امامانِ اسلام ناب، اهل بیت عصمت و طهارت، پیروان اسلام اهل بیت را به عزا نشانده اند کاری نیست؛ زیرا موافق و مخالف تصوف، هر کدام در تعریف تصوف تألیفاتی را تدوین نموده، مقصودی را تأمین کرده اند که البته بیشترین دقت و توجه را در استفاده از آثار موافقان تصوف باید داشت، زیرا بدون مراعات مهماتی ضروری و تعیین کننده، به هر گزارشی را از تاریخ که بر اساس ادعای صوفیه جمع آوری شده است اعتماد کرده اند؛ برای نمونه، جهت پیشینه سازی تصوف در اسلام، به ادعای صوفیه که بدون ارائه آیه ای، مدعی شده اند ریشه در قرآن دارد اکتفا کرده، در صحت و سقم چنین ادعائی تحقیقی جامع ننموده اند. این بی توجهی چنین نویسندگانی ـ که فقط از هنر نوشتن برخوردار هستند ـ موجب شده است مدعیانی، بر نادرست ها و بی واقعیت هایی که در اسلامی سازی تصوف دارند پافشاری کنند. در صورتی که اگر این طیف از مدافعان اسلامیت تصوف، دلیلی از قرآن و حدیث داشتند، برای اثبات این که تصوف ریشه در قرآن دارد، حتماً آن را ارائه می دادند؛ دلیل نمی آورند چون اساس تصوف بر زهد است و این سفارش قرآن می باشد، پس تصوف ریشه در قرآن دارد و ...

 

 

... که چنین استدلال هایی بسیار خنده آور و خنک است. یا آنچه را که می خواهند به سنت و سیره ی عملی پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) ربط دهند، مدعی می شوند تصوف از صوف است، رسول خدا و علی امیرالمؤمنین(علیها السلام) صوف می پوشیدند بلکه به صوف پوشی سفارش هم می نمودند. پس تصوف ریشه در سنت رسول خدا دارد. یا آنجا که می خواهند نمونه هایی از صوفیان عصر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را نام ببرند، چون سلمان و مقداد و ابوذر صوف می پوشیدند، ایشان را از نخستین صوفیان معرفی کرده اند.

 

 

 
این توجیهات خنک که بهترین دلیل بی اعتباری تصوف در اسلام است، می طلبد به هنگام تدوین رسائلی که به اسلامیت تصوف مربوط می شود، توسط افرادی که با این گونه دعاوی و تطبیق آن با حقیقت غریبه اند ارائه داده شده است والا نزد اهل تحقیق واضح و روشن می باشد که تصوف دستکاری نشده نه تنها اسلامی نیست بلکه با ماهیتی مغایر با اسلام در این آیین مقدس تقویت شده است. 

 


و اما درباره ی آنچه ما «پیش نوشتار» را جهت آن اختیار کرده ایم، منظورمان را چنین آغاز می کنیم، آن روز که به دوره ی بنی امیه ی فرقه ساز تصوف در اسلام پا گرفت نو ظهوری بود که مانند غریبه ای وارد شهر و دیاری شده، مدت ها در پی اقامتگاهی سرگردان بوده، بدون پناهگاهی در پی میزبانی می گشت که با او سنخیت داشته، مورد حمایتش قرار دهد. در این مقطع «تصوف» پدیده ای بود که حتماً با این نام هم خوانده نمی شد. چون مورد استقبال صوف پوشان زاهدنما نظیر ابوهاشم کوفی و سفیان ثوری و... قرار گرفت، اینان که به لحاظ خلط بین صوف پوشان ضداشرافیت بنی امیه و نفوذیان صوف پوشی که برای لوث کردن قیام ضد اشرافیت امویان صوف پوشی را سنت کرده بودند میزبانی تصوف سرگردان در جامعه اسلامی را به عهده گرفته، بین تصوف و صوف پوش که صوفی خوانده می شد جمع کردند.

 

گذشت زمان ماجرای تصوف و حامیان او را همانند سرنوشت کلاغی رقم زد که از بد حادثه به داخل سطل رنگرزی افتاده به لحاظ تغییر رنگ از سیاهی به سفیدی مدت ها در جمع کبوتران اوقات را به خوشی سپری کرد تا اینکه در زیر باران رنگ ها شسته، کلاغی او برای کبوتران آشکار شده، او را از جمع خود راندند. آنگاه که تصوف زیر باران حوادث، آرایش مسلمانی خود را از دست داد، مسلمانان باداشته های مغایر مسلمانی تصوف آشنا شدند به مقابله با آن برخاستند. حامیان تصوف نیز که در اسلامی کردن آن مهارتی داشتند، جوشیدند و خروشیدند و در اسلامی کردن تصوف کوشیدند.

 

 

در این مقطع تصوف علمی شکل گرفت و تا مدّت ها صوفیانی که از نعمت دانش اسلامی برخوردار بودند به اسلامی سازی تصوف و تطبیق اندوخته های آن با مبانی اسلامی مشغول شدند. 

 

 

در قرن پنجم و به استدلال و استنباط جمعی دیگر از محققان در سده ششم هجری قمری که به لحاظ دستکاری داشته های تصوف، این عروس نوظهور مسلمان هزار داماد را موردِ پسند اسلام اموی و عباسی ساخته بودند، صوفیان بزرگ صاحب مرید و شاگرد، تجمع صوفیانه را به صورت دار و دسته در آورده، آداب و رسومی را به آن مخصوص ساخته، زمینه تشکیلاتی شدن آن را فراهم آوردند.

 

 


طبقه بندی مقامات تصوف از آنجا شروع شد که مقربان و نزدیکان صوفی مُدرس، واسطه بین مریدان و مرادان قرار می گرفتند. و این مقدمه ای بود در جهت تقسیم امورات صوفیان که با گذشت زمان به اعتبار همان جهت ها و لحاظ ها عنوان «پیر صحبت»، «پیر خدمت»، «پیر ذکر» و «پیر دستگیر» بر سر زبان ها افتاده، تصوف را به صورت تشکیلاتی طبقه بندی شده درآورد. نه تنها برای این مقامات اجازه نوشته شد، بلکه آداب و رسومی برای آنان وضع گردید تا وارد مبتدی، تحت تأثیر قرار گیرد.

 

 

 

در این مقطع از تاریخ تصوف بود که اجازه نویسی به سبک و سیاق خرقه پوشیدن از دست صوفی بزرگ مرسوم گردید؛ و نسبت صوفی دارای تشکیلات را دسته بندی نمود. برای او که «خرقه ذکر» می پوشاند، شجره ای را با عنوان «نسبت ذکر» برقرار ساخت؛ دیگری را که با شجره ای به مقام ارشاد طالبان انتخاب می کردند، «نسبت ارشاد» خویش را به او می سپرد؛ و طالبی را که به صحبت صوفی بزرگی می رسید، «خرقه تبرک» می بخشید؛ و او که صوفی به شما نمی رفت لکن رئیس صوفیان را دوست می داشت، خرقه ای می بخشید که آن را «خرقه ارادت» نامیدند و اگر مریدان صوفیان دیگر مورد پسند واقع می شدند با «خرقه تبرک» مورد احترام و تجلیل قرار می دادند.

 

 

آنچه در این نسبت نویسی ها مراعات می شد، شجره ای بود که از رئیس وقت جرگه ای از صوفیان آغاز شده، به واسطه سلمان فارسی، کمیل بن زیاد نخعی، اویس قرنی و حسن بصری دشمن سرسخت و مارک دار ولایت با امامت به علی امیرالمؤمنین متصل می شد. که این اقدام از جمله حرکت های اولیه ضد شیعی تصوف می باشد. در حقیقت بی توجهی و بی اعتنایی به آن، روند تصوف شناسی در اسلام را از مسیر واقعی اش منحرف می سازد؛ و آن بهترین ابزار تحریف و تحذیف اسلام نموده، به دست دشمنانی مانند بنی امیه و بنی عباس می دهد تا از تصوف نیز فتنه ای مانند زیدیه فرقه ای، و اسماعیلیه تشکیلاتی ساخته، آنچه دل هوس بازشان می خواهد با امامت ادامه دهنده مسئولیت های ختمی مرتبت انجام دهند که تاریخ تصوف ثابت چنین نقشی را داشته است.

 


با تصوف علمی، مبانی معنوی و معارف معرفتی را به موضوعاتی نظیر تعمیم دادن عنوان و مرتبت «ولی» (1) در اسلام که به ائمه طاهرین(علیهم السلام) مربوط می شد عملی کردند و صوفیان را «ولی» خواندند. زمینه را برای خطاب نمودن «انسان کامل» به روسای صوفیه فراهم آورده، نهایتاً در همین مسیر که با حیله و تزویر امویان آغاز شده بود، از عنوان «قطب» که در انحصار معصوم(علیه السلام) می باشد، در همشأن سازی صوفیان صاحب مسند با امامت استفاده نمودند.

 

 
با تصوف عابدانه، رهبانیت مسیحیت، صومعه نشینی آئین مجوس و ذکر به روش پشت دیوار ندبه یهود را به اسلام آوردند، مسلمانان سلحشور را به زاویه نشینی وادار نموده، دنیاگریزی و آخرت گرائی را بهترین وسیله مصون ماندن از عواقب وخیم راحت زندگی کردن دانستند، در صورتی که رسول خدا و علی مرتضی ـ صلوات الله علیهما ـ شدیداً با این روش زاهد مآبانه مبارزه کرده اند.

 

 

با تصوف عاشقانه، جمال پرستی را با تفاوتی بین نوع جنسیت معشوق قائل نشدن(2) در اسلام رواج دادند و به طور آشکار رسم شاهد بازی را به بهانه این که عشق مجازی قنطره عشق حقیقی است مجاز دانسته، بدون هیچ ابائی، از جمله اعمال مباح تصوف قلمداد کردند. و آنچنان رسمیت ـ بدون عذر شرعی ـ یافت که به تألیف «تذکرة العشاق» انجامید.

 

 

با تصوف ذاکرانه، متذکر بودن را که در تمامی ادیان آسمانی به نوعی سنت بوده و هست با سلیقه های برگرفته از مجوس، یهود، مسیحیت و مسلک هائی نظیر بودائی توام نموده، با ذکرگوئی بدون تلقین ذکر، که مرسوم تصوف فرقه ای است این نوع ذکر را در تصوف ذاکرانه اصل قرار دادند. و برای ذکر خفی، جلی، قلبی و اعضاء و جوارح تا جائی که امکان داشت سندسازی نمودند.

 

 


با تصوف فرقه ای، که مجموعه ای از تصوف های عابدانه، عاشقانه و ذکرانه اش نمودند، اسلام تاریخ، اسلام اموی و اسلام عباسی را در کنار اسلام ناب محمدی، در دل تشیع رواج دادند. که در تاریخ معاصر تعریفی از اسلام آمریکائی شد. در حقیقت از جمله مقاصدی که با تصوف فرقه ای تأمین شد، مسأله مشروعیت شیعی دادن به قطبیت بزرگ صوفیان را عملی کردند. تا برای مقابله با اصل امامت معصوم در قالب دلباختگی و شیفتگی به علی بن ابی طالب ـ سلام الله علیهما ـ در تمامی ادوار دوره ی زعامت امامت، خصوصاً ایام غیبت کبری که با تضعیف مرجعیت نواب عامه توام بود، به نفع غریبه های دینی و این اواخر ملی، مورد استفاده ـ آن هم با ادعای استمرار نیابت خاصه ـ برای جنید بغدادی قرار دادند.

 

 

 با توجه به آنچه مختصراً به قید تحریر درآمد، مسأله قرار گرفتن حسن بصری معلوم الحال مخالف سر سخت چهار تن از امامان شیعه، خاصه علی امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کنار صحابه بی مثل و نظیری مانند سلمان، کمیل، اویس و میثم که با عنوان صاحب سرّی در تاریخ اسلام مطرح می باشند معلوم و جهتش فهم می شود. در معنا این حقیقت را تفهیم می کند که تصوف جهت مقابله با تشیع در اسلام تقویت شده و می شود؛ زیرا امثال حسن بصری، ابوهاشم کوفی، سفیان ثوری، داود طائی، مهمّ تر جنید بغدادی، احمد غزالی و... با مذهبی غیرشیعی با سلمان، اویس، کمیل، میثم و ... سنجیده شده، و به روزگاری ما اقطاب فرقه دار که بعضاً بنا بر گفته خودشان «از برکت مولا بی سواد هستند.» با نواب دوران غیبت همسری کرده، حتی مفاخر رجال برجسته ی جهان اسلام را از مریدان صوفیان غیر شیعه معرفی نموده، تا با آن تشیع تصوف را ثابت کنند؛ که قابل قبول نبوده و نیست.

 

 

به هر روی آنچه در ارتباط با تصوف فرقه ای بسیار مهمّ است. مسأله مشروع سازی قطبیت روسای فرقه با عنوان «ولی» که منظور زعامت الهی «انسان کامل» می باشد با جعل حدیثی به نام «حدیث خرقه» مطرح کردند. و مدعی شدند جبرئیل خرقه ای برای پیامبر اکرم آورد، حضرت مدّتی از آن استفاده نمودند، سپس بر قامت علی امیرالمؤمنین پوشاندند و آن بزرگوار به سلمان، کمیل، اویس قرنی و حسن بصری پوشانده اند. جالب توجه این مهمّ است، چطور خرقه واحدی را که از عرش مخصوص حضرت ختمی مرتبت تحفه آورده اند، تعدد پیدا کرده است؟! بعدها که به این مشکل غیر قابل حلّ مواجه شدند، ادعا کردند منظور از خرقه، دوش انداز یا جبه و نظیر این البسه نیست، بلکه حقیقت ولایت است. که باز با ایراد مردمانی حساس و ظریف اندیش مواجه شده، که اگر ولایت بعد از علی امیرالمؤمنین مخصوص فرزند بزرگوارشان امام حسن مجتبی(علیه السلام) است، پس سلمان و دیگران بی نصیبند؛ و اگر مخصوص صحابه ای نظیر سلمان می باشد، امام حسن(علیه السلام) بی نصیب می باشند.

 

 


گره این مشکل قابل اعتناء و مهمّ را بعدها اتباع «ذهبیه» و «نعمة اللهیه» با ابداع طرح «ولایت جزئیه» با تعبیر «قمریه»، و «ولایت کلیه» با عنوان «شمسیه» باز کرده، مدعی شدند امثال سلمان، در حقیقت اقطاب دارای «ولایت جزئیه» اند و مانند قمر از خورشید ـ که ائمه طاهرین(علیهم السلام) و صاحب «ولایت» کلیه اند ـ همه ی آنچه را که باید یک شیعه خالص الولایه داشته باشد کسب می کنند. به گفته ی ابن خلدون «صوفیه لباس خرقه تصوف را اسناد [به علی امیرالمؤمنین] دادند تا این اسناد را اصل طریقه ی خویش قرار دهند، آن را بالا بردند و منتهی کردند تا به علی(علیه السلام) پیوست». (3) و همین ساخته دست صوفیان برگزیده ی امویان موجب شد که عدّه ای نظیر دکتر زکی مبارک مصری به غرض حمایت از تصوف یا نداشتن تحقیق و تفحص، مدعی شوند: «واقع آن است که میانه تشیع و تصوف پیوندی استوار در کار است؛ زیرا علی معبود شیعه و امام صوفیه»(4) است، که حضرتش با تمام جلالت شأن، نه معبود شیعه و نه امام صوفیه است زیرا در تشیع عنوان معبود مخصوص خداوند تبارک و تعالی است و در تصوف اگر علی امیرالمؤمنین امام بود، غیر را بر آن بزرگوار ترجیح نمی دادند. علاوه ابوالقاسم قشیری می نویسد: «پس از انقضاء دوره ی صحابه و تابعین و اتباع تابعین [که تقریباً معاصر امامت حضرت کاظم(علیه السلام) است] و وقوع اختلاف میان امت مصطفوی [عده ای] به نام اهل تصوف مشهور شدند.» (5) علویان نام شیعیانی بود که امویان، زیدیان عباسیان و اسماعیلیان در مقابل آنان قرار گرفته بودند، در این همداستانی بر علیه ولایت با امامت صوفیان نیز شکل گرفتند، به مخالفان علویان پیوستند.

 

 

که ما را با تحقیق جامع در این رساله نسبت به چنین موضوعات مهمّی کار نیست. به این اکتفا می کنیم گروه های صوفیه با شجره هائی که خود ساخته و پرداخته بودند، خود را به سلمان و کمیل، اویس قرنی و حسن بصری رسانده، فرقه ها را به نام «سلمانیه» ـ که به خاکسار شهرت یافتند ـ «کمیلیه»، «اویسیه» و «بصریه» ـ که معروفیه به آن می پیوندد ـ خواندند. در دوره ی بعد جهت شجره ها اجازاتی نوشتند و آن را در تصوف فرقه ای، رسمی برای مشروع سازی قرار دادند. که به تصور غلط خود به روزگار ما فرقه داران کوشیده اند با تعبیر «نص صریح» اصطلاحاتی مخصوص اصل نبوت و امامت در جهت رسمیت دادن به شجره های موجود صوفیه، بی اعتباری تصوف فرقه ای را کمرنگ کنند.

 

 

 

ذهبیه

 


از جمله آن چهار فرقه که نسبت شجره اش به «بصریه»(6)، «طائیه»(7)، «معروفیه»(8)، «جنیدیه»(9)، «عماریه»(10)، «کبرویه»(11) می رسد، ذهبیه است؛ که بعد از دوران ریاست سید عبدالله برزش آبادی به «ذهبیه اغتشاشیه» شهرت یافت.

 

 


آنچه بنابر ادعای فرقه «عبداللهیه» مشهور به «ذهبیه اغتشاشیه» در دست می باشد، همان است که نقل شد و از نظر گذشت. لکن این ادعا در نام گذاری فرقه مذبور، به دو جهت که در ادامه به آن خواهیم پرداخت، با واقعیت و ضابطه ای که در تصوف فرقه ای اصل است ـ و نباید فراموش کرد که در اسلام جایگاهی ندارد ـ متفاوت است: نخست این که رشته «کبرویه» بنابر شواهر غیر قابل انکار و نقد، خصوصاً اشاره حاج میرزا احمد اردبیلی، مشهور به وحیدالاولیاء ادامه رشته عمار یاسر بدلیسی مربوط به فرقه معروفیه جنیدیه سهروردیه(12) نیست. دیگر اینکه سید عبدالله برزش آبادی، شاگرد و دست پرورده خواجه اسحاق ختلانی بوده، لکن بنابر گزارش تاریخ که در پی خواهد آمد چون خواجه این شاگرد را بر سر خروج بر جانشین خود طرد می کند، اتصال سیدعبدالله مؤسس «ذهبیه اغتشاشیه» با رشته کبرویه قطع می شود.

 

 

  

چرائی ذهبیه

 

 


آنچه امروز به نام «ذهبیه» شهرت دارد، مدعی هستند به واسطه ابوعثمان مغربی که از جنید بغدادی مجاز در فرقه داری بوده، ادامه یافته تا زمان عمار یاسر بدلیسی و از او به واسطه شاگردش نجم الدین کبری ـ که در فصلی جداگانه مورد تحقیق قرار می دهیم ـ ادامه می یابد تا خواجه اسحاق ختلانی داماد و جانشین امیر سید علی همدانی، او نیز می بایست بنابر رسمی که اصل تصوف فرقه ای است، یکی از شاگردان خویش را به منصب جانشینی بعد از خود انتخاب می کرد که نوشته اند: خواجه اسحاق به موجب خوابی که دیده بود، امیر سید محمد را ملقب به نوربخش نمود، خرقه پیر و مرشد خود میرسیدعلی همدانی را به او پوشانید و در مسند ارشادش نشاند، این مثل را فروخواند: «ما آرد را بیختیم و آردبیز آویختیم.» و گفت: هر که را داعیه سلوک است، به سید مراجعه نماید که اگر چه او مرید ماست، امّا در حقیقت پیر ما است. (13) در همین اثنا بر خواجه اسحاق از روی کشف و شهود صحت سیادت و علو مرتبه میر ظاهر شد، دست بیعت به او داد و گفت: بیعت می کنم با فرزند حضرت مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم) محمد نوربخش و این آیه را تلاوت نمود:


«إنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ » (14)

 


در پی خواجه، دوازده تن از مریدان او با سید محمد نوربخش بیعت کردند و گفتند امروز به این عدد شریف اکتفا می کنیم، آنگاه خواجه از خانقاه بیرون آمد و به باقی اصحاب و مریدان گفت: ما بیعت کردیم، شما چه می کنید؟ گفتند: هر چه حضرت خواجه اشارت فرماید. آخر همه بیعت کردند.(15) تنها کسی که از مریدان خواجه با خواسته ی پیر و مراد خود موافقت ننمود، سید عبدالله برزش آبادی بود که در آن روز حضور نداشت و پس از آن نیز دست مخالفت(16) از آستین در آورد و مستقلاً براریکه ارشاد برقرار گردید و سلسله تشکیل داد. (17) خواجه اسحاق چون این حال مرید را دید، با «ذهب عبدالله» یعنی عبدالله از بیعت ما بیرون رفت؛ او را مخاطب ساخت. (18) به این جهت پیروان او را ذهبیه خواندند. (19) و دیگران ادامه کبرویه به وسیله سید عبدالله برزش آبادی مردود و مطرود خواجه اسحاق ختلانی را «ذهبیه اغتشاشیه» خواندند. (20)

 

 

بعدها گروهی مانند حاج میرزا احمد اردبیلی، این واقعه را با جملاتی از قبیل «از صحت دور و از حقیقت مهجور است»(21) رنگ دیگری داده و با «ذهب عبدالله» «طلا شد عبدالله» خواسته اند تفهیم کنند که خواجه با این خطاب، عبدالله را بی نیاز از تبعیت امیر سید نوربخش دانسته است.

 

 


در این مقطع، پیروان «عبداللهیه ذهبیه اغتشاشیه» دو نظریه ارائه داده اند: گروهی «ذهب» را دلیل بر طرد سید عبدالله برزش آبادی گرفتند، به این معنا که ادامه آنچه به خواجه اسحاق ختلانی رسیده، اگر توسط نامبرده ادامه داده شود باطل است. گروه دیگر آنهائی هستند که سال ها بعد از این واقعه، مسأله «ذهب عبدالله» را توجیه کرده و با این اقدام دو کار انجام داده اند: کوشیده اند بر خلاف اراده ی خواجه اسحاق ختلانی، وانمود کنند امیرسید محمد نوربخش در حد مرتبه و مقامی نبوده که شایستگی جانشینی خواجه اسحاق را داشته باشد؛ که حرفی نیست، ولی باید توجه داشت، توجیه وابستگان به فرقه ی سید عبدالله برزش آبادی از «ذهب عبدالله» که عبدالله طلا شد یعنی مستغنی از تبعیت و تجدید بیعت با سید محمد نور بخش است، دلیل بر این مهمّ می باشد که اتباع «عبداللهیه ذهبیه اغتشاشیه» ماجرای نصب امیرسید محمد را به جانشینی خواجه اسحاق قبول کرده و برای سیدعبدالله برزش آبادی نیز شأنی قائل شده اند؛ که در تصوف فرقه ای مردود و باطل می باشد.

 


در این صورت اگر این ادعا را قبول کنیم، باید بپذیریم ارتباط فرقه ای سید عبدالله برزش آبادی با خواجه اسحاق ختلانی، در واقع «کبرویه» قطع می شود؛ و تردیدی نیست این قطع ارتباط را سیدعبدالله پذیرفته است. که بر خلاف تعصب فرقه ای بین مرید و مراد، با شاه قاسم انوار تجدید عهد فرقه ای می نماید.

 

 

 


اظهارات بعدی پیرامون ذهبیه

 

 

جنجال این که خواجه اسحاق با «ذهب عبدالله» سید عبدالله برزش آبادی را از هر منصب فرقه ای وابسته به «کبرویه» عزل کرده است، کارگردانان فرقه «عبداللهیه» را در پی این حادثه به اقداماتی وا داشت تا شاید بتوانند تاریخی با قدمتی به بلندای تصوف فرقه ای برای عنوان «ذهبیه» فراهم آورده، در حقیقت، تجدید کننده ی خاطرات طرد سید عبدالله مؤسس فرقه «عبداللهیه» با عنوان «ذهبیه اغتشاشیه» نباشد.

 

 


به همین لحاظ برای عنوان «ذهبیه» بافته هائی سلیقه ای را بر سر زبان ها انداخته، به دفترها نیز سپردند تا شاید برای رفع ننگ خودسری سیدعبدالله برزش آبادی کاری کرده باشند؛ که ما به طور مختصر به آنها اشاره می کنیم:

 


اول: چون سند خرقه ولایت جزئیه این سلسله، توسط معروف بن فیروزان کرخی به حضرت ثامن الائمه می رسد، و ولایت کلیه شمسیه حضرت اباعن جد به حضرت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) می پیوندد، از این جهت تسلسل این سلسله را به «زر» تشبیه نموده، آن را «سلسلة الذهب» نامیده اند. (22) البته در این شکی نیست که سلسله ی امامت ائمه معصومین(علیهم السلام) به واسطه وجود نازنین علی امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا به رسول خدا می پیوندد و به لحاظ اصل «عصمت» و دیگر خصوصیت های بی مثل و نظیر غیرقابل تکرار برای غیر، «سلسة الذهب» است، ولی این چه ربطی به معروف بن فیروزان کرخی مجهول الهویه!! دارد که اگر اسلام او به دست علی بن موسی الرضا(علیه السلام) ثابت شود که نمی شود(23) با نژادی نصرانی در کنار مقامی قرار بگیرد که از اصلاب شامخه و ارحام مطهره عبور کرده، در سیر نزولی ظهور حیات جسمانی، زمام امور مربوط به حضرت حق تعالی را تا آخرین غروب دنیا حتی در محشر به عهده گرفته اند؟!

 

 


علاوه در اطلاق «ولایت شمسیه» به کُلنا محمد(24) که حضرات چهارده معصوم(علیهم السلام) می باشند، شک و تردیدی نیست؛ ولی در تعریف و ربط دادن «ولایت جزئیه» به صوفیانی فرقه ای که اغلب تا قبل از انقراض صفویه شیعه نبوده، مذهب غیر اهل بیت(علیهم السلام) را داشته اند، هیچ ‏گونه دلیلی در دست نداریم. مهمّ تر به اعتبار همان واژه «جزئیه» که برای جزئی از «ولایت شمسیه» آورده اند و با «کلیه» در تعریف «ولایت» سازش ندارد، نمی شود عنوان «سلسلة الذهب» را به صوفیانی که با اصل ولایت الهیه در ارتباط با صاحبان آن بی ‏اعتقاد بوده اند، به اعتبار اختراع جمعی صوفی عنوانِ «ولایت جزئیه» داد. و اگر روایتی با عنوان «سلسلة الذهب» در متون روائی دیده می شود، نخست این است که سلسه ائمه(علیهم السلام) از گوینده ی روایت کلمة لا اله الا الله... تا رسول خدا شرط رسیدن به توحید ناب می باشد؛ و طی طریق ولایت آن ذوات الهی در رسیدن به عبودیت شرط است و لاغیر. دیگر اینکه چون راویان روایت، این حدیث حضرت امام رضا(علیه السلام) را با زر نوشته اند به «سلسلة الذهب» شهرت پیدا کرده است ـ آری اگر شجره فرقه «عبداللهیه» را به آب طلا نوشته اند، می شود گفت طومار «سلسلة الذهب» است؛ آن هم نه افرادی که شجره را تشکیل داده اند و مذهب غیر اهل بیت(علیه السلام) را دارند. چنانکه امین الشرع خوئی به این اشاره کرده، می نویسد: «بهترین آن وجوه [که برای وجه تسمیه سلسلة الذهب ذکر شده] و ظاهرتر از همه [می باشد] این است که چون سند این سلسله را به واسطه ی مشتمل بودن به هشت نفر معصوم به آب طلا نویسانده اند، پس مسمی به سلسلة الذهب گردید.» (25) که در این صورت هر طوماری به آب طلا نوشته شود چون طومار طلائی است «سلسلة الذهب» خوانده می شود ولو اگر شجره ملعونه باشد. ولی لازم به تذکر است چه ربطی دارد ادعا کنند افرادی که نامشان در آن طـومار است، ماننـد طلای ناب از هر غشی خالص اند؟!

 

 


چنان که امین الشرع خوئی اشاره دارد: «می توان گفت وجه تسمیه تشبیه، حضرات معصومین هشتگانه(علیهم السلام) است به سلسله زرین.» (26) یعنی غیر شجره ی طیبه معصومین شایستگی این عنوان را ندارد.

 

 

 
دوم: مدعی شده اند چون «اولیای این سلسله، غالب علم اکسیر داشته اند» فرقه ایشان را ذهبیه خوانده اند. مجددالاشراف اوّل نیز در رساله ای که در فن کیمیاگری نوشته است آن را مختص «موسای» هر زمان دانسته، می گوید: «قطب ناطق هر زمان» موسی عصر شناخته شده است که علم کیمیا را می داند. (27) در صورتی که اصطلاح «کیمیا» نزد اهل معرفت، ماده ای نیست که بر فلزی زده شود، مس چنان گردد که با طلا تفاوتی نداشته باشد، که اگر منظور این باشد در ارتباط او که مطلا را طلا می خرد ظلم و ناجوانمردی شده است. بل اگر نسبت کیمیاگری مرسوم به مردان از خلق رسته به حق پیوسته داده شود، شأنی نیست؛ به همین جهت اهل معرفت کیمیاگری را در ارتباط با آنان که الحق ار شرّ نفس خود نجات یافته اند به جهت اینکه از هرغشی پاک شده به مقام عبودیت خالص رسیده اند، و می توانند بنده ی فرمان بردار نفس حیوانی و شیطان را عبدالله کنند، کیمیاگر خوانده اند. اینان علم اکسیر نمی دانند و لذا جناب خواجه ی شیراز، با تعریضی بر اساس مدعیان کیمیاگری را با «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند» تعریف می کند.

 

 

 


سپس به طعنه می گویند: «آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند». زیرا در پی گفته است «دردم نهفته به ز طبیبان مدعی». و اگر به سفارش شمس الدین شیراز توجه کنیم که سروده است:

 

 

دست از مس وجود چو مردان ره شوی         تا کــــیمیای عشــق بـیـــابی و زر شــوی

 

 

 

متوجه می شویم این خزعبلاتی که درباره ی علم اکسیر و کیمیاگری جهت روسای فرقه دار تصوف تشکیلاتی ساخته و پرداخته و عده ای را به آن سرگرم نموده اند، در تحول درون شخص، کاره ای نیست؛ بلکه این طالب کمال است که باید دست از مس وجود خود بشوید تا زر ناب شود.

 

 


سوم: وجه تسمیه دیگری که درباره ی ذهبیه آورده اند، این است «تا سالک را مثل طلا بی غش نکنند، در سلوک الی الله او را اجازه دستگیری طریقتی نمی دهند»(28) راز شیرازی اضافه دارد: «او را داخل در سلسله و صاحب اسرار خفیه این سلسله علیه نمی فرمایند».(29) اما نمونه هائی نظیر سیدعلی مبدأ معروف به کفری یا رضا رهنما و میرزا احمد اردبیلی معروف به وحیدالاولیا راسراغ داریم که در فرقه وارد شده، و حتماً در زمره ی همان کسانی بودند که مجــدالاشراف اول می گوید مثل طلا بی غش می شوند؛ زیرا وارد بر سلسله بوده اند. حالا چطور بدون داشتن اجازه ای، فرقه «عبداللهیه» را ادامه داده اند؟! جوابی است که وجه تسمیه ذهبیه را زیر سؤال نمی برد بلکه باطل می کند.

 

 

 


چهارم: مدعی هستند به لحاظ اینکه بین روسای ذهبیه، سنی وجود ندارد «و کلاً مشایخ و اولیای این سلسله امامی مذهب بوده اند و سندشان به معصوم می رسد و پای غیر در میان نیست؛ به خلاف سایر سلاسل که مغشوش و مخلوط اند. لا جرم آن را به ذهب خالص تشبیه کرده اند.» (30) در بطلان این ادعا همین بس، که در رأس روسای شجره این فرقه افراد مخالف سرسخت علی امیرالمؤمنین(علیه السلام) قرار دارند چنانکه حافظ حسین کربلائی، شرح احوال به اصطلاح مشایخ ذهبیه را با حسن بصری معلوم الحال شروع کرده، که دشمنی او با چهار تن از امامان شیعه زبانزد خاص و عام است؛(31) سپس به مسأله جنید بغدادی در ارتباط با این ادعا برخورد می کنیم که رجال شناسان اسلامی در سنی بودن او اجماع دارند. (32) علاوه «خالص» بودن ایمان روسای فرقه را از کجا به دست آورده اند که آنان را با «ذهب خالص» تعریف کرده اند؟!

 


پنجم: وجه تسمیه دیگری نقل نموده اند این توجیه خنک است؛ چون «پیروان ذهبیه، سند خرقه ی خویشتن را به حضرت ثامن الائمه می رسانند که حدیث سلسلة الذهب را بیان فرموده است، لذا ایشان را ذهبیه می نامند.» (33) در صورتی این استدلال خنک بی اعتبار، قابل استناد است که مسأله خرقه از اصالت خاص دینی برخوردار باشد؛ که به استناد تحقیقات جامع مؤلف محترم «خرقه صوفیان» چنین ادعائی به اعتبار علم الحدیث صحیح الصدور نیست.

 


ششم: زشت تر و خنده آورتر وجه تسمیه ای است که مجد الاشراف اول نقل کرده، می نویسد: «مأمون در ایام خود به سبب آن که اخلاص ظاهری داشت، خدمت حضرت مولی الجن و الانس، صاحب السلسلة العلیة الذهبیة، علی بن موسی الرضا ـ روحی لهما فداه ـ عرض نموده، چون ما در شریعت احکام الله را از شما می گیریم، میل داریم که در طب و معالجات صوری بدنی هم، دستورالعمل از شما در دست ما باشد [حضرت] حسب الخواهش [مأمون] دو رساله مرقوم فرمودند: یکی «طب الرضا» و دیگری «فقه الرضا» پس از اتمام آن مأمون امر نمود به آب طلا نوشتند هر دو رساله را معروف به ذهبیه کرده و تا کنون موجود...» (34) به همین جهت «سلسله مبارکه هم ذهبیه خوانده شد».(35) حالا بین تقاضای مأمون عباسی با فرقه ذهبیه چه ارتباطی هست؟! «تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل» که تقاضای او را در نام فرقه «عبداللهیه» دخیل کرده اند. علاوه دو رساله «طب الرضا» و «فقه الرضا» را چون به آب طلا نوشته اند «ذهبیه» خواند چه ربطی به عنوان ذهبیه بر فرقه سیدعبدالله برزش آبادی دارد.

 

 

 

هفتم: عده ای نیز بر اساس واقعه که منجر به «ذهب عبدالله» شد، ـ از نظر گذشت ـ عنوان «ذهبیه» را بر فرقه ای که بر خلاف سنت جاری در تصوف توسط سید عبدالله برزش آبادی ادامه یافته بود گذاشتند.

 

آنچه قابل توجه و اعتناست اظهار نظریاتی نظیر دکتر اسداله خاوری وابسته به فرقه عبداللهیه ذهبیه اغتـشاشـیه است، او می نویسد: « از تاریخ وضع کلمه ذهبیه و همچنین از علمیت آن، برای این سلسله هیچ سنخ اطلاعی نداریم.» (36) به استناد تحقیقی که نامبرده نموده، در نخستین جایگاهی که واژه «ذهب» گرفته شده، سال 525 هجری قمری است که عین القضاة در بیتی آورده:

 

 

عین المهدی یا مرتضی         کــان ذهب باشــد رضـا

 

 

 

که در کمال انصاف، در حقیقت بدون تعصب نسبت به اطلاق ذهبیه فرقه ای که عضو آن بوده است استناد این بیت را با: «بنابر فرض صحت» در نسبت شعر به عین القضاه زیر سؤال می برد. (37) و سپس به بیت «داشت او یک سلسله کان ذهب» از مظهر العجائب منسوب به عطار استناد کرده، آنگاه نتیجه می گیرد: «اگر این دو سند را صحیح بدانیم، باید گفت اولین بار در اوایل قرن ششم و سپس مفصل در قرن هفتم از ذهبیه در آثار مدون و متون ادبی فارسی به دست است.» (38)

 

 


به هر روی با این ریشه یابی بسیار ضعیف خواسته اند مسأله «ذهب عبدالله» یعنی «از بیعت ما بیرون رفت»(39) را در ربط دادن به «ذهبیه» که خواجه اسحاق نسبت به سیدعبدالله برزش آبادی به زبان آورد کمرنگ کنند. در صورتی که محققان و پژوهشگران(40) حتی رؤسای سایر فرق به این مهمّ در ارتباط با فرقه ذهبیه اشاره کرده اند؛ سلطان حسین تابنده آنجا که ادامه طریق رضی الدین علی لالا، در حقیقت کبرویه را نوشته است، تا زمان خواجه اسحاق ختلانی را نقل نموده، سپس می نویسد: «بعد از او [سید علی همدانی] خواجه اسحاق ختلانی و بعد از او سید محمد نوربخش بود که سلسله نوربخشیه به او می رسد. و سید عبدالله مشهدی نیز دعوی اتصال به خواجه نمود که سلسله ذهبیه به او متصل است».(41)

 

 

 

 

--------------------------------
پی نوشت ها:

1ـ ولی با تمام معانی لغوی آن به معصوم (علیه السلام) اختصاص دارد و اگر در غیر معصوم، «ولی» با معنای «دو ستی» توام با «تبرا» که لازمه ‏ی «تولا» است توام باشد، به پیروان پیامبران و امامان گفته شود عیبی نیست.

2ـ کتاب عشق صوفیانه تألیف آقای جلال ستاری حکایت از این حقیقت غیر قابل انکار می‏ کند.

3ـ مقدمه ابن خلدون/ 413.

4ـ التصوف الاسلامی 23/2.

5ـ رساله قشیریه.

6ـ به لحاظ انتساب به حسن بصری.

7ـ به لحاظ انتساب به داود طائی.

8ـ به لحاظ انتساب به معروف بن فیروزان کرخی که با حضرت معروف بن خربوذان کرخی اشتباه نشود.

9ـ به لحاظ انتساب به جنید بغدادی.

10ـ به لحاظ انتساب به عمار یاسر بدلیسی صوفی.
11ـ به لحاظ انتساب به نجم ‏الدین کبری.

12ـ که نسبت فرقه‏ اش را به ابونجیب سهروردی درست کرده ‏اند.

13ـ مجالس المؤمنین 44/2؛ ترجمه روضات الجنات فی احوال علماء و سادات 498/6.

14ـ فتح: 10.

15ـ مجالس المؤمنین 144/2.

16ـ همان مآخذ/ 144-145.

17ـ ترجمه روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات 499/6.

18- بستان السیاحه/ زین العابدین شیروانی/ 323؛ طریق الحقایق485/1.

19ـ مجالس المؤمنین 144/2.

20ـ گردش افغانستان و پاکستان/12؛ طرائق الحقایق 485/1؛ بستان السیاحه/ 323.

21ـ مقدمه نامبرده بررساله کمالیه.

22ـ ذهبیه تصوف علمی ـ آثار ادبی.

23ـ کتاب معروف کرخی ناموس تصوف تألیف آقای عمادی ملاحظه شود.

24ـ حضرت رسول خدا فرموده‏اند: «اولنا محمد، اوسطنا محمد،آخرنا محمد، کُلنا محمد» در رساله الولایه حکیم محمدرضا قمشه ای: 25.

25ـ میزان الصواب: 869.

26ـ همان مأخذ.
27ـ دیباچه قوائم الانوار، چاپ تبریز / 19.

28ـ تام الحکمه، دیباچه قرائم الانوار/ 26.

29ـ مقدمه ولایت نامه محمدهاشم درویش به قلم راز شیرازی/ چاپ تبریز: 326-329.

30ـ میزان الصواب/ 531-869.

31ـ حسن بصری چهره‏ی جنجالی تصوف تألیف جناب آقای عمادی مطالعه شود.

32ـ چون جناب سیدتقی واحدی به آن اشاره کرده ‏اند تکرار نمی‏ کنیم به کتاب «در کوی صوفیان» مراجعه نمائید.

33ـ ذهبیه تصوف علمی ـ آثار ادبی: 100/1.

34ـ تحفة الوجود/ چاپ شیراز: 21.

35ـ میزان الصواب: 869.

36ـ ذهبیه تصوف علمی ـ آثار ادبی/106.

37ـ همان مأخذ ماقبل/ 107.

38ـ همان مأخذ.

39ـ مجالس المؤمنین: 44/2.

40ـ مجالس المؤمنین: 144/2؛ ترجمه روضات الجنات: 499/6؛ طرایق الحقایق: 485/1؛ بستان السیاحه: 323.

41ـ گردش افغانستان و پاکستان: 121.

 

 

خواندن 610 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 20 تیر 1395 ساعت 11:23

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید