فصلنامه نور الصادق

ویژه ی پاسخ به نامه ی آیت الله سبحانی

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله نورالصادق شماره 29-30

 

  

 

ویژه ی پاسخ به نامه ی آیت الله سبحانی


     

 یک بام و دو هوا

 


[نگاهی کوتاه به نامه آیت الله سبحانی(زیدعزه)]

 


  «استاد کریم زارع»

 

 

 

 

 

 

جناب مستطاب حضرت آیت الله شیخ علی صافی اصفهانی(مدظله العالی)، سفارش حضرتعالی مبنی بر بررسی نامه آیت الله سبحانی، انجام گرفت، لذا نکات مهم و اساسی نامه ایشان ارایه می شود. البته هدف از این مطالب جسارت به محضر اساتید بزرگوار و علمای دینی نیست، بلکه مباحثه ایی طلبگی است تا حقایق آشکار شود و هریک از طرفین، نظریات و دیدگاه های خود را به صورت مباحثه طلبگی ارایه نمایند. متأسفانه در نامه ی آیت الله سبحانی مجموعه ایی از نکاتی متفاوت مشاهده می شود که نکته اشتراک آن ها، ضرب المثل معروف «یک بام و دو هوا» می باشد که به صورت خلاصه و مختصرمطالب بررسی وارایه می شـود و بررسی کامل هر یک از آنها خود نـــــیازمنـد نگـــارش کتـابی جداگانه و مفصل می باشد.

 

 

 

یک بام و دو هوای شماره 1: اهانت یا تمجید !

 

 

در بخش ابتدایی نامه ایشان نوشته اند:

 

«تمام مقالات، حاکی از نیت پاک نویسندگان آن است که واقعاً می خواهند جامعه را اندیشه های خرافی برهانند و چهره واقعی اسلام را نشان دهند».

 

 

این بخش از نامه به نوعی تمجید و تأیید نویسندگان مجله نورالصادق است ولی ایشان در انتهای نامه مطلب اهانت آمیزی را به صورت سر بسته، به نویسندگان مقالات مجله نور الصادق نسبت داده اند که ناراحت کننده است، ایشان نوشته اند:

 

«این شیوه سخن گفتن دوستان و عزیزان یادآور مکتب حنابله است که حتی در عقاید به خبر واحد عمل می کنند و برای خدا، جهت و حرکت ثابت می نمایند و توحید ابن خزیمه را هر سال میان زائران خانه خدا پخش می کنند».

 

 

نکته اهانت بار این نامه در عنوان «مکتب حنابله» نهفته است مکتب حنبلی یک مکتب فقهی است و در کنار مکاتب حنفی، مالکی، شافعی، چهار مکتب فقهی عامه را تشکیل می دهد. هرمکتب فقهی، احکام و مسایل فقهی را ارایه می کند و نظریات اعتقادی را، مکاتب اعتقادی، مثل مکاتب: اشاعره، معتزله، ماتریدی و... ارایه می کنند. پس منظور از مکتب حنبلی کدام فرقه عقیدتی است؟ کدام فرقه عقیدتی در عربستان حکومت می کند و عقاید خود را در میان زائرین خدا پخش می کند؟ جواب مشخص است، فرقه ضاله وهابیت بر عربستان حکومت می کند اگر چـــه آنها خودشـان را فـــرقــه ایی از «سلفیه» می دانند ولی در حقیقت فرقه ایی جعلی و ساختگی توسط استعمارگران می باشند.

 

 

اگر به جای واژه ی«مکتب حنابله» نوشته شود «مکتب وهابیت» اهانت بار بودن نامه مشخص می شود: «این شیوه سخن گفتن دوستان و عزیزان یادآور مکتب وهابیت است».

 

 

چه شباهتی بین نویسندگان مقالات مجله نورالصادق با مکتب وهابیت است که ایشان با خـواندن مجله به یاد وهـابیت افتاده اند؟ چه شباهتی بین آیت الله العظمی صافی گلپایگانی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، آیت الله سیدان، آیت الله شیخ علی صافی اصفهانی و سایر نویسندگان مجله نورالصادق با علمای تکفیری و سر سپرده استعمار یعنی علمای وهابیت وجود دارد؟

 

متأسفانه ایشان وجه شباهتی را بیان نموده اند که بسـیار شگفت انگیز است که در یک بام و دو هـوای شماره 2 بررسی می شود.

 

 

 


یک بام و دو هوای شماره 2: به خبر واحد در عقاید عمل شود، عمل نشود!

 

 

ایشان در نامه وجه شباهت نویسندگان مجله نورالصادق با علمای وهابیت را این ‏گونه نوشته اند:

 

«حتی در عقاید به خبر واحد عمل می ‏کنند و برای خدا جهت و حرکت ثابت می نمایند».

 

 

آیا عمل کردن به خبر واحد در عقاید، اشکال دارد؟ آیا مشکل وهابیت و به قول ایشان مکتب حنابله، این است که در عقاید به خبر واحد عمل می کنند؟ اگر عمل کردن به خبر واحد در عقاید باطل است پس چرا ایشان سفارش به مطالعه خبر واحد نموده اند؟ ایشان نوشته اند:

 

«3 ـ دور از ادب است که بگویم آقایان بار دیگر برگردند و توحید صدوق را مطالعه کنند، خطب امیرمؤمنان و کلمات امام باقر(علیه السلام) و صادق(علیه السلام) سراسر برهان و حکمت است»

 

 

واقعاً عجیب است، سخنان سراسر برهان و حکمت امامان معصوم(علیهم السلام) که همگی به صورت خبر متواتر نیستند و بسیاری از مطالب آن ها به صورت خبر واحد است. کتاب توحید صدوق، خبر واحد فراوانی دارد. نویسندگان مجله نورالصادق چه کار کنند؟ برای یادگیری و ارایه عقاید اسلامی به خبر واحد عمل کنند یا عمل نکنند؟

 

 

 

شاید مشکل وهابیت این است که «برای خدا جهت و حرکت ثابت می نمایند» حال کدام یک از نویسندگان محترم مجله نورالصادق برای خدا جهت و حرکت اثبات کرده است؟ در کدام مقاله و کدام نویسنده برای خدای متعال معتقد به جهت و حرکت شده است؟ لازم است آیت الله سبحانی یا خودش و یا یکی از شاگردانش در این مورد توضیح دهند و پاسخ خود را بیان کنند.
(بررسی این مطلب که آیا نظریات فلسفه به شرک نزدیک ‏تر است یا به توحید در یک بام و دو هوای شماره 3 بررسی خواهد شد.)

 

 

 

وقتی بازار تهمت زدن گرم باشد مطالب یک بام و دو هوا زیاد می شود:

 

اگر سخن از عمل به روایات مطرح شود تهمت اخباری ‏گری می زنند.


اگر سخن از عمل به قرآن مطرح شود تهمت ظاهری ‏گری می زنند.


اگر سخن از امام زمان(عج الله) مطرح شود تهمت از حجتیه بودن می زنند.


اگر سخن از مسایل سیاسی مطرح شود تهمت... می زنند و قس علی هذا.

 

 

این گونه تهمت زدن در فضای علمی کشور، به خصوص در حوزه های علمیه، فضای نا امنی را به وجود آورده و جلوی مباحثه های علمی را گرفته بود. برای همین مقام معظم رهبری(دامت برکاته) شجاعانه، بحث کرسی های آزاد اندیشی را مطرح کردند، تا مباحثه های طلبگی در فضایی امن انجام گیرد و زمینه رشد و تولید علم فراهم گردد.

 

 

البته این سؤال مطرح است که در حوزه علمیه، کتاب هایی چون توحید صدوق چرا تدریس نمی شود؟ آیا بهتر نیست به جای فلسفه این گونه کتاب ها تدریس شود؟ آیا در مرکز تخصصی علم کلام که تحت اشراف آیت الله سبحانی قرار دارد کتاب توحید صدوق تدریس می شود؟

 
 

 

یک بام و دو هوای شماره 3: فلسفه، توحید یا شرک!

 

 


درباره موضوع توحید و فلسفه، مباحث فراوانی مطرح است که لازم است با دقت بررسی گردد وسوالات مهمی مطرح می شود:

 


الف) فلسفه، گرایش به توحید دارد یا گرایش به شرک؟

 


ب) آیا فلسفه توان اثبات خدا را دارد یا نه؟

 


ج) آیا خدای فلسفه با خدای اسلام یکی است یا نه؟

 


د) آیا فلسفه اجازه ورود به مباحث خدا شناسی را دارد یا نه؟ یکی از اشکالات اساسی و مهمی که به فلسفه مربوط می شود همین نکته است.

 

 

 

 کتاب آموزش فلسفه: آموزشگران باستان، نخست دو دسته از مسایل نظری را که محورهای مشخصی دارند در نظر گرفته اند و یک دسته را به نام طبیعیات و دسته دیگر را به نام ریاضیات نامیده اند و سپس هریک را به علومی جزئی تری تقسیم کرده اند. دسته سومی از مسایل نظری درباره ی «خدا» قابل طرح بوده که آنها را به نام «خداشناسی» یا «معرفة الربوبیه» نامگذاری نموده اند. ولی یک دسته از مسایل عقلی نظری باقی ماند که موضوع آنها فراتر از موضوعات یاد شده بود و اختصاصی به هیچ یک از موضوعات خاص نداشت. گویا برای این مسایل، نام خاصی را مناسب ندیدند و به مناسبت این که بعد از طبیعیات، مورد بحث قرار می گرفت آنها را «ما بعد الطبیعه» یا «متافیزیک» نامیدند... موضوع ما بعد الطبیعه را هم «موجود مطلق» یا «موجود بما هو موجود» قرار دادند.(1)

 


این یک اعتـــراف صریح و آشکار است که نشان می دهد مباحث خـــداشنــــاسی، جدا از مباحث فلسفه می باشد. علم «معرفة الربوبیه» علمی مستقل و علم فلسفه هم علمی مستقل محسوب می شده است و خود پایه گذاران فلسفه مباحث خداشناسی را با فلسفه مخلوط نمی کردند. پس این سوالات مطرح می شود که اگر مباحث خداشناسی جدا از فلسفه بوده است پس چرا اکنون مباحث خداشناسی و فلسفه در هم آمیخته شده است چرا در حوزه های علمیه مباحث فلسفه به عنوان مبانی خداشناسی تدریس می شود؟

 

 
اگر در دین اسلام در مباحث خداشناسی، نیازی به فلسفه وجود داشت چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این مباحث «موجود بما هو موجود» را مطرح نکرده است؟ چرا امامان معصوم(علیهم السلام) مباحث «موجود بما هو موجود» را بیان نکرده اند؟

 

 حقیقت این است که، مباحث فلسفی، توسط حکومت عباسیان، برای جلوگیری از ارتباط مردم با اهل بیت(علیهم السلام) وارد جامعه اسلامی شده است، تا مباحث خداشناسی اسلامی، که در کلام اهل بیت(علیهم السلام) می باشد، کنار گذاشته شود و خداشناسی فلسفی به جای آن قرار داده شود.

 

کتاب آموزش فلسفه: در عصر اسلامی «مسایل متافیزیک» با «مسایل خداشناسی» درهم ادغام شد و به نام «الهیات بالمعنی الاعم» نامگذاری گردید و گاهی به مناسبت، مسایل دیگری مانند مسایل معاد و اسباب سعادت ابدی انسان و حتی پاره ایی از مسایل نبوت و امامت نیز به آنها ضمیمه شد. (2)

 


این همان اعتراف صریح به التقاطی بودن مباحث خداشناسی و الهیات فلسفه می باشد. گروهی خودباخته، به جای رفتن به سراغ اهل بیت(علیهم السلام) به دنبال فلسفه رفتند و به جای یادگیری خداشناسی از اهل بیت معصومین(علیهم السلام)، مباحث فلسفه را مبنای خداشناسی خود قرار دادند و کار را به آن جا رساندند که این فلسفه التقاطی را به جای حکمت اسلامی قرار دادند و حکمت ناب قرآنی نبوی و علوی را مجهور و مطرود نمودند. به طوری که وقتی سخن از حکمت اسلامی می شود آن چه به ذهن ها متبادر می شود همین فلسفه التقاطی است در حالی که آیات قرآنی و روایات نشـان می دهند که این فلسفه، حکمت اسلامی نیست.

 


اکنون که مشخص شدمباحث فلسفه، جدا از مباحث خداشناسی است این سؤال مطرح است که آیا خدای این فلسفه التقاطی با خدای اسلام یکی است؟

 

 

 

خدای فلسفه یا خدای اسلام ؟

 

 

 

از نظریات مهم فلسفه این است که خدا، از موجودات مجرد است، درباره ی شناخت موجودات مجرد باید به این نکته دقت نمود که، موجودات مجرد از ماده، قابلیت شناخت با علم حصولی را ندارند منظور از علم حصولی همین مباحث استدلال عقلی است و موجودات مجرد با علم حضوری یعنی با «شناخت قلبی» شناسایی می شوند. شناخت قلبی بر اساس تعقل پایه ریزی نشده است و برای همین مباحث آن قابلیت استدلال عقلی را ندارند.

 

کتاب آموزش فلسفه: چنان که در مقدمه درس یادآور شدیم شناخت شخصی مجردات جز از راه علم حضوری امکان ندارد. (3)

 

در دین اسلام خدا با عنوان «الله» یک شخص و فرد متشخص می باشد، همان گونه که یک فرد انسانی شناخته می شود مثلاً امام علی(علیه السلام) یک فرد و شخص خاص است «الله» نیزیک فرد خاص و مشخص است در حالی که در فلسفه شناخت «الله» به صورت یک فرد خاص و مشخص امکان ندارد و این تفاوت بزرگ خدای اسلام با خدای فلسفه است.

 

 

 
کتاب آموزش فلسفه: نهایت چیزی که از براهین به دست می آید عناوینی کلی از قبیل «واجب الوجود» و «علة العلل» و مانند آنهاست. (4)

 

خدای اسلام یک عنوان خاص و یک فرد مشخصی است ولی خدای فلسفه یک عنوان کلی دارد که بر افراد متعددی قابل صدق می باشد. خدایی که فرد خاص است خدای توحیدی است و خدایی که عنوان کلی و قابل صدق بر افراد کثیر باشد خدای فلسفه است که نشان از گرایش فلسفه به شرک دارد.

 

 

 
فلسفه ناتوان از ارایه برهان برای اثبات خدا:

 

 


یکی از نکات مهم، ناتوانی فلسفه در ارایه برهان برای اثبات خدا می باشد و مهمترین دلیل هم این است که تمامی فلاسفه جهان، خداشناس نیستند و خدا را عبادت نمی کنند فلاسفه کمونیستی مثل مارکس ولنین... حتی دشمنی سختی با خداپرستی دارند. اگر فلسفه موجب خداشناسی می شود پس چرا این همه فیلسوف ضددین، وجود دارد؟

 

فلسفه ای که حتی برای سایر مباحث خودش هم نمی تواند برهان ارایه کند، چگونه می تواند برهان برای خدای متعال ارایه کند؟

 

 

کتاب آموزش فلسفه: اگر کسی در برهان لمی شرط کند که حد وسط، باید علت خارجی و حقیقی باشد نه تنها در مورد «واجب الوجود» بلکه در بیشتر مسائل فلسفی، چنین برهانی یافت نمی شود. (5)

 


اگر کسی از فلاسفه بخواهد که در تمامی مباحث، برهان لمی ارایه کند ودر برهان لمی، حد وسط از علت های خارجی و حقیقی باشد در این صورت فلسفه، برهانی برای ارایه کردن ندارد، اصلا فلسفه حرفی برای گفتن ندارد، راه حل فلسفه برای این مشکل چیست؟

 

 

الف) تغییر دادن تعریف برهان


ب) قراردادن علت های تحلیلی به جای علت های حقیقی.

 

 

کتاب آموزش فلسفه: برهان لمی، برهانی است که حد وسط آن، علت برای اتصاف موضوع نتیجه، به محمول آن باشد، خواه علت برای خود محمول هم باشد یا نباشد و خواه علت خارجی و حقیقی باشد یا علت تحلیلی و عقلی.

  

اگر کسی علت های خارجی و حقیقی را کنار بگذارد و علت های تحلیلی را به جای آنها قراردهد، آن گاه می تواند برای مباحث فلسفی، برهان مورد نظر فلسفه را ارائه کند، حال سؤال این است که برای رسیدن به حقایق عالم، چه نوع علتی باید مورد توجه قرار گیرد، علت های واقعی و حقیقی یا علت های ذهنی و تحلیلی؟

 

 

نکته انحراف بزرگ فلسفه همین است که به جای توجه به وحی، آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) و بجای عقل گرایی، به نظریات صوفیانه پرداخته است و حتی ملاصدرا مباحث خود را بر اساس نظریات صوفیانه، ابوبکر ابن عربی پایه گذاری کرده است نه بر اساس آیات قرآنی و نه بر اساس روایات اهل بیت(علیهم السلام).

 

 

 

 گرایش فلسفه به توحید یا شرک:

 

 

 
حال که مشخص شد خدای فلسفه با خدای دین اسلام متفاوت است و فلسفه توانایی ارائه فردی خاص به عنوان خدا را ندارد بحث اصلی مطرح می شود که گرایش فلسفه به توحید است یا به شرک ؟

 

در دین اسلام عقیده بر این است که خدای متعال هر موجودی را بخواهد بدون واسطه خلق می کند مثلاً یک انسان اگرچه در ظاهر از طریق پدر و مادر متولد می شود ولی این ظاهر دنیوی است و خدا می تواند انسان را بدون پدر و مادر خلق کند همان گونه که حضرت آدم(علیه السلام) را خلق کرد و حضرت عیسی(علیه السلام) را بدون پدر به دنیا آورد و تمامی معجزات پیامبران(علــیهم الـــسلام) از این قـــبیل می باشند.

 


خدای فلسفه چون موجودی مجرد و واحد می باشد و بر طبق قانون فلسفی «الواحد لا یصدر عنه الا واحد» یعنی «از واحد صادر نمی شود مگر واحد» خدا فقط می تواند یک موجود را بدون واسطه ایجاد کند که به این موجود، عقل اول می گویند و عقل اول می تواند یک موجود دیگر، به نام عقل دوم را ایجاد کند و او هم عقل سوم و آن هم عقل چهارم که تا ده عقل را فلاسفه شمرده اند، که هرکدام فقط یک عقل را می تواند ایجاد کند و عقل دهم توانایی ایجاد موجودات متعدد را دارد.

 

 

کتاب بدایة العکمه: كما كان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من جمیع الجهات، امتنع ان یصدر منه الكثیر، سواء كان الصادر مجرداً كالعقول العرضیه او مادیاً كالانواع المادیه، «لان الواحد لا یصدر عنه الا الواحد» فاول صادر عنه تعالی عقل واحد... فتبین ان هناك عقولاً كثیرك.(6)


ترجمه: همان طور که واجب تعالی، واحد و بسیط از جمیع جهات است، ممنوع است که ازاو کثیر صادر شود، چه این صادر، همانند عقول عرضیه باشند یا مادیه مانند انواع مادی، برای این که، از واحد صادر نمی شود مگر واحد، پس اول موجود صادر از واجب تعالی، عقل واحد است... پس آشکار شد که اینجا عقول زیادی مطرح است.

 

 


پس فلسفه از دیدگاه اسلام، با یک مشکل بزرگ عقیدتی درباره ی خلقت جهان روبرو است وآن هم «شرک» است «شرک طولی» یعنی خدا نمی تواند همه موجودات را مستقیماً ایجاد کند، بلکه فقط یک موجود را ایجاد می کند، و با واسطه شدن عقل اول، می تواند عقل دوم را ایجاد کند، یعنی عقل اول، شریک خدا، در ایجاد عقل دوم است، برای ایجاد عقل سوم، خدا دوتا شریک دارد عقل اول و عقل دوم، شریک خدا هستند، هرچه تعداد موجودات بیشتر شود، تعداد شریک هـــای خدا در خلـــقت افزایــــش می یابد.

 

عقیده فلسفه مطابق با عقاید، پانته ایسم (خدا در همه چیز) وپانن ته ایسم (خدا همه چیز) می باشد که از مکاتب شرک آمیز محسوب می شوند.

 

راه حل فلسفه برای این مشکل عقیدتی، جالب است. فلسفه باز هم به تحریف و تغییر مطالب می پردازد و معنای آفرینش را گسترش می دهد که منظور ازآفرینش موجودات جهان، توسط خدا، آفرینش مستقیم نیست.

 

 

کتاب آموزش فلسفه: فلاسفه پیشین برای اثبات توحید در خالقیت و نفی شریک برای خدای متعال در آفرینش و اداره جهان به این صورت استدلال می کرده اند که: آفرینش منحصر به آفرینش مستقیم و بی واسطه نیست و خدایی که نخستین مخلوق را مستقیماً و بی واسطه می آفریند افعال و مخلوقات او را هم با وساطت می آفریند و اگر صدها واسطه هم در کار باشد باز همگی آنها «مخلوق با واسطه» خدای متعال به شمار می روند... اما بر اساس اصول حکمت متعالیه و مخصوصاً با توجه به اصل تعلقی بودن وجود معلول و عدم استقلال آن نسبت به علت هستی بخش، این مطلب، تبیین روشن تر و استوارتری یافت.(7)

 

 

همین جملات اعتراف آشکاری بروجود گرایش نظریات فلسفه به شرک است. توحیدی که فلسفه آن را مطرح می کند این است که خدا مستقیماً یک موجود را خلق می کند و با وساطت آن، سایر موجودات را خلق می کند. که در حقیقت شرک است و توحید اسلام در مقابل شرک فلسفه قرار دارد که بیان می کند که خدای متعال هرموجودی را می تواند بدون واسطه خلق کند چه موجود دوم باشد چه موجود میلیاردم باشد، برای آفرینش خدای متعال، واسطه نمی خواهد هر موجودی را به صورت مستقیم و خودش خلق می کند.

 

 

کدام گروه به توحید نزدیک تر و از شرک دورترهستند؟ (8) مخالفین فلسفه که بیان می کنند خدای متعال هر موجودی را می تواند بدون واسطه خلق کند یا طرفداران فلسفه که بیان می کنند خدای فلسفه فقط یک موجود را مستقیماً می تواند ایجاد کند؟ کدام گروه باید کتاب توحید صدوق را بخوانند آنها که فلسفه را مبنای خداشناسی خود قرار داده اند و یا آنان که با خواندن کتاب توحید صدوق به مخالفت با فلسفه پرداخته اند؟(9) اگر کتاب های روایی مانند توحید صدوق در حوزه های علمیه تدریس شود بساط فلسفه جمع می گردد و مکتب وحی و حکمت ناب اسلامی، جایگاه خود را می یابد و مکتب التقاطی فلسفه کنار گذاشته می شود.

 

سؤال اساسی تر و مهم ‏تر، کدام گروه به دنبال حقایق هستند کسانی که به مکتب وحی عمل می کنند یا کسانی که به سراغ فلسفه التقاطی رفته اند؟

 

 

  

یک بام و دو هوای شماره 4: مکتب وحی یا فلسفه.

 

 

 


آیت الله سبحانی از یک طرف می نویسد:

 

«تنها مکتب وحی است که در بست مورد پذیرش است» و در بخشی دیگر از نامه نوشته اند: «خطب امیر مؤمنان(علیه السلام) و کلمات امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) سراسر برهان و حکمت است.»

 

 

کدام مکتب از چنین غنای علمی برخوردار است؟ در کدام مکتب می توان بزرگانی را یافت که تمامی سخنان آنها حکمت و برهان باشد؟ تنها مکتب، اسلام شیعی است به خاطر پیروی از امامان معصوم(علیهم السلام) از چنین امتیاز و جایگاهی برخوردار است. حکمت ناب اسلامی در آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) قرار دارد و هیچ مکتبی توانایی ارایه چنین علم و حکمتی ندارد.

 

 

 

حتی مکتب ملاصدرا هم چنین جایگاهی را ندارد آیت الله سبحانی در این باره در نامه می نویسد:

 

«هیچ مکتب انسانی مانند مکتب شیخ الرئیس و صدرالمتالهین در بست قابل قبول نیست. زیرا به حکم این که فاقد عصمتند نمی توان دربست آن را پذیرفت.»

 

 


آیا این عقل گریزی نیست که انسان مکتب کامل وحی را در اختیار داشته باشد و به سراغ فلسفه التقاطی برود؟ کدام عقل سالمی می پذیرد که انسان در کنار مکتب وحی به سراغ مکتب های التقاطی و انسانی برود؟

 


دور از ادب نیست به کسانی که فلسفه تدریس می کنند یادآوری شود که روزی صد بار آیه «الیوم اكملت دینكم » را تکرار کنند و توبه نموده واز تدریس فلسفه خوداری کنند. وقتی مکتب وحی کامل شده است از طریق کدام مکتب می توان به سعادت رسید؟ کدام مکتب غیر از مکتب وحی می تواند حقایق را بیان کند؟

 

  


جالب است آیت الله سبحانی به این مسئله آگاه است و نوشته است: «ولی با این اعتراف در لابلای مکتب آنها حقایقی به دست می آید که می تواند روشنگر وحی باشد» حقایق وحی را چه کسانی به دست آورده اند؟ فلاسفه چگونه توانسته اند حقایق وحی را به دست آورند؟ فلاسفه بدون مراجعه به آیات قرآن وبدون مراجعه به روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و روایات اهل بیت(علیهم السلام) چگونه توانستند حقایق را به دست آورد؟

 

 


این مطلب واقعـاً جای تأسف دارد این مطلب ایشان مثل این است که فردی در کنـار دریا بنشیند و پشت به دریا کند و ماسه های کنار ساحل را کنار بزند تا مقداری از آب دریا در میان ماسه آشکار گردد و سپس بگوید: من حقیقت دریا را پیدا کرده ‏ام!!!

 


این دروغ بزرگی است که فردی بگوید: آن چه پیامبران و امامان(علیهم السلام) با وحی به آن رسیده اند من با فلسـفه رسیده ام.

 


در میان نظریات و عقاید باطل بت پرستان، مشرکین و کفار هم می توان حقایقی را به دست آورد، ولی راه به دست آوردن حقایق، فقط از طریق مکتب وحی و اسلام شیعی است.

 


کسانی از مسلمانان و علمای دینی می توانند به سراغ مکتب های انسانی بروند که، بخواهند باطل بودن آن مکاتب را اثبات نمایند. اگر کسی بخواهد حقایق را در مکتب های انسـانی، جست وجو کند به سعادت نمی رسد و به ضلالت و گمراهی می افتد.

 


فلاسفه باید تکلیف خودشان را مشخص کنند اگر شیعه و مسلمان هستند فلسفه التقاطی را رها کنند و به تبعیت از مکتب شیعه اسلامی بپردازند و قرآن و روایات را تدریس کنند و اگر فیلسوف هستند از مخلوط کردن و التقاط، نظریات خودشان با مکتب شیعه ناب خودداری کنند.

 


مردم موظف به تبعیت از فلاسفه نیستند، بلکه موظف به پیروی از پیامبران و امامان(علیهم السلام) هستند، البته ولایت پذیری و ولایت گریزی فلسفه خودش، یک بام و دو هوای دیگری است که جداگانه بررسی می شود.

 

 

 


یک بام و دو هوای شماره 5: فلسفه، ولایت پذیر یا ولایت گریز.

 

 


آیت الله سبحانی در نامه خود نسبت به حفظ ولایت و دفاع از آن تأکید نموده اند و نوشته اند:

 


«در این مدت کم صدها هزار کتاب ضد ولایت ، از مرز کشور وارد شده و در خانه ها ایجاد تفرقه نموده است و شایسته همت والای عزیزان این است که به این قسمت هم توجه کنند، کشور ما، کشور ولایت است و حفظ ولایت، برای ما اولویت دارد».

 

 

این کلام ایشان به نحوی نوشته شده است که، اگر کسی مجله نورالصادق را نخوانده باشد فکر می کند که نویسندگان و مسئولان این مجله توجه کمی به مسئله ولایت دارند و آیت الله سبحانی یکی از نکات ضعف این مجله را یادآوری نموده است در حالی که حقیقت کاملاً بر عکس است.

 

  

کدام گروه مدافع واقعی ولایت هستند. کسانی که عقیده دارند باید حکمت اسلامی واقعی، برگرفته از آیات قرآن و روایات اهل بیت معصوم(علیهم السلام)، در حوزه های علمیه تدریس شود و فلسفه التقاطی کنار گذاشته شود و یا کسانی که فلسفه التقاطی را به جای حکمت اسلامی معرفی نموده و به جای آیات قرآن و روایات اهل بیت معصوم(علیهم السلام) به سراغ افرادی غیر معصوم و حتی غیر مسلمان رفته اند؟

 

 

اگر وهابیت با ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) مبارزه می کند، فلسفه ولایت تمامی انبیای الهی را مورد هجمه قرار داده است. آیت الله سبحانی به این مطلب در این نامه اشاره می کند. «خطب امیرمؤمنان(علیه السلام) و کلمات امام باقر(علیه السلام)و امام صادق(علیه السلام) سراسر برهان و حکمت است، با این تفاوت آن حضرت این اندیشه های بلند را از سرچشمه زلال، برگرفته اند. اما حکمای در پرتو تحقیق و اندیشه به آن رسیده اند.»

 

 


آیا تبعیت از امامان معصوم(علیهم السلام) این است که به آنها گفته شود، آنچه شما از طریق وحی و علم الهی به دست آورده اید ما فلاسفه از طریق اندیشه و عقل به آن رسیده ایم؟

 

 
آیا تبعیت از فلاسفه ایی مانند ملاصدرا همانند تبعیت از امام معصوم(علیهم السلام) بر مردم واجب است؟ آیا در قرآن اطیعوا الفلاسفه یا اطیعوالفلسفه آمده است؟ آیا در روایات تبعیت از فلسفه و فلاسفه آمده است؟

 

 

مردم ولایت چه کسانی را باید قبول کنند ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) یا ولایت فلاسفه؟

 

 

اگر مردم ولایت فقیه را پذیرفته اند به خاطر روایاتی است که از اهل بیت(علیهم السلام) بیان شده است. کسانی که مکتب وحی یعنی اسلام شیعی را پذیرفته اند ولایت انبیاء الهی، ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) و ولایت فقیه را پذیرفته اند ولی کسانی که فلسفه التقاطی را پذیرفته اند ولایت انبیاء الهی، ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) و ولایت فقیه را نمی پذیرند و ولایت فیلسوف را مطرح می کنند.

 

 

کسانی که مطالعه کامل در فلسفه و تصوف دارند می دانند که فلسفه ملاصدرا همان تصوف ابوبکر ابن عربی است. ابوبکر ابن عربی همان کسی است که برای خودش مقام «خاتم الاولیاء» قائل است و مقام خاتم الاولیاء را از مقام خاتم الانبیاء «پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)» بالاتر می داند.

 

 

بزرگترین خطری که ولایت را تهدید می کند خطر بهائیت و وهابیت نیست زیرا که آنها امکان تدریس در حوزه علمیه قم را ندارند، ولی فلاسفه که اساس ولایت الهی را، بازیچه ایی برای خودشان قرار داده اند، آزادانه به تدریس نظریات ملاصدرا و ابوبکرابن عربی می پردازند.

 

 

این واقعاً یک بام و دو هواست که انسان در ظاهر خودش را مدافع ولایت نشان دهد و از طرف دیگر ولایت افراد غیرمعصوم را هم سطح و حتی بالاتر از ولایت پیامبران(علیهم السلام) و امامان معصوم(علیهم السلام) قرار دهد. مسئولان و نویسندگان مجله نورالصادق به دلیل این که پایبند مکتب وحی بوده و به مقابله با فلسفه التقاطی می پردازند مدافعان واقعی ولایت انبیاء(علیهم السلام)، ولایت ائمه(علیهم السلام) و ولایت فقیه می باشند.

 

 

 

اگر چه یک بام و دو هواهای فلسفه بی شمار است و نکات دیگری هم در نامه آیت الله سبحانی وجود دارد ولی همین مقدار کفایت می کند و حسن ختم کلام با سخن حکمیانه امام محمد باقر(علیه السلام):

 

 

«بَلِيَّةُ النَّاسِ عَلَيْنَا عَظِيمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَنَا وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا»

 


بلای مردم برای ما بسیار بزرگ است که اگر آنها را دعوت کنیم ما را اجابت نمی کنند و اگر آنها را رها کنیم به وسیله دیگران هدایت پیدا نمی کنند (10)

 

 

 

 

 


-------------------------


پی نوشت ها:

 

1ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس ششم 1 / 82

2ـ همان

3ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس61، 2 /331

4ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس61، 2 / 331

5ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس61، 2 /332

بدایة العکمه محمد حسین طباطبایی /173و 174

7ـ آموزش فلسفه مصباح یزدی درس 64، 2 / 358

8 ـ مطالعه نمونه‏ایی از گرایش فلسفه به شرک در مقاله «آسیب شناسی گرایش فلسفی علامه طباطبایی در تفسیر المیزان» ، مجله نوالصادق شماره 23 و24 / 70

9ـ برای باطل بودن بحث امکان در فلسفه مقاله «ممکن الوجود واقعیت یا تخیل»، مجله نور الصادق شماره 27 و 28 /109.

10ـ بحار الانوار 288/46؛ من لایحضره الفقیه 405/4

 

 

خواندن 559 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 20 تیر 1395 ساعت 12:04

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید