فصلنامه نور الصادق

عزاداری در عرفان مولوی و شمس به ضمیمه نقد علامه جعفری

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله ی نورالصادق شماره 37-38

 

اشاره:

 

پدر عرفان التقاطی گریه و اشک بخصوص عزاداری و حزن و اندوه در مصائب حضرت سیدالشهداء علیه السلام ممنوع اعلام شده و کاری از روی غفلت و جهل و نادانی، و این سنت سیئه را  شمس تبریزی بنا نهاد (که «له وزر من عمل بها الی یوم القیامه»)، و مولوی بلخی و پیروانش مثل حداد و محمد حسین طهرانی و قمشه ای و امثال اینها ادامه دهندگان و مروجین این مسلک های انحرافی شده اند کما اینکه گفته شده «حداد روز عاشورا را به شادی می پرداخت و عزاداران سید الشهداء را اهل غفلت می پنداشت» و نیز از دیگر عارف نمایان زمان ما که کتابهایی برای آنها تحت عنوان «عارف واصل» منتشر می شود چنین انحرافاتی ثابت شده است. نویسنده ی فاضل این مقال این مرام انحرافی را به نقد کشیده و انتقاد شدید علامه جعفری به مولوی در این موضوع را نیز به پیوست این مقاله تقدیم خوانندگان عزیز نموده است.

 

 

 

عزاداری در عرفان مولوی
«استاد باقر پور کاشانی»

 

اهل شهر حلب از قدیم شیعه و دارای علماء، محدثین بزرگ، قضات و فقهاء بوده و به فراست مشهور و در برگزاری مراسم تشیّع آزاد بودند.


صاحب مثنوی هم در قونیه ـ که نزدیک حلب است ـ اقامت داشته و هم چند سالی در حلب بوده است. مولوی کم و بیش مراسم عزاداری عاشورا را دیده بود و چون این مسأله برایش سخت می آمد، عزاداری اهل حلب را در مثنوی مطرح کرد و از آن به عنوان غفلت یاد نمود. در مثنوی درباره ی صلاح الدین زرکوب چنین آمده است:

 


نیست در آخـر زمـان فریـاد رس                    جز صلاح الدین صلاح الدین و بس



اما صلاح الدین پیش از او مُرد و مطابق وصیتش، مولوی جنازه ی او را با رقص و سماع تشییع کرد و به خاک سپرد.(1)


شاید مولوی، در این مطلب از مراد خود شمس تبریزی(2) تقلید کرده است، شمس در مقالات، شمس خجندی را که به ذکر مصایب اهل بیت علیهم السلام می پرداخت و بر آنان گریه می نمود، مسخره کرده و می گوید:


«شمس خجندی بر خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می گریست، ما بر وی گریستیم، یکی به خدا پیوست، بر وی می گرید!»(3)

 

شاید نظر مولوی درباره ی گریه و عزاداری بر میّت، ریشه در تسنّن او داشته باشد، استاد مطهری و علامه ملاّمحمد طاهر قمی، مولوی را سنّی اشعری مذهب، صوفی، جزء فرقه ی حلاجیّه و معتقد به وحدت وجود دانسته اند.(4)

 

همچنین استاد مطهری و مرحوم مدرس تبریزی معتقدند که نسب او به ابوبکر بن ابی قحافه می رسد.(5)

 

مولوی تحت عنوان «تشبیه مغفلی که عمر ضایع کند و در نزع بیدار شود و به ماتم اهل حلب ...»(6) می سراید.

 

 


روز عاشــورا، همـه اهـــل حلـب                      بـاب انـطاکیـه انـدر، تـا بـه شب
گرد آیـد، مرد و زن، جمعی عظیم                      مـاتـم آن خـانـدان دارد، مقیـم
تا بـه شب نوحـه کنند، انـدر بُکـا                      شیعــه عــاشـورا بـرای کـــربـلا
 بشمرنـد، آن ظلـم هـا و امتحان                      کـز یزید و شمـر دید آن خـاندان
 از غـریو نعره ها، در سرگذشت                      پر همی گردد، همه صحرا و دشت
یک غریبـی، شـاعری از ره رسیـد                      روز عـاشورا و آن افغــان شنید
شهر را بگذاشت و آن سو، رای کرد                      قصد جست و جوی آن هیهای کرد
   پـرس پرسان می شد اندر انتقـاد                      چیست این غم، بر که این ماتم فتاد؟
این رئیسـی، زفـت باشــد کـه بمـرد                      این چنین جمـعی نبـاشد، کار خــرد
نـام او القــاب او، شرحـم دهیـــد                      که غریبـم مـن، شمـا اهــل دِهیـد
چیست نـام و پیشـه و اوصــاف او                        تـا بـگویـم، مرثیــــه الطــاف او
مرثیــه سـازم، کـه مــرد شاعـرم                       تا از اینجــا، بـرگ و لا لنگی بـرم
آن یکی گفتش، که تــو دیـوانـه ای                     تـو نـه ای شیعـه، عــدوّ خـانـه ای
روز عاشـورا، نمی دانی که هســت                      مـاتم جـانی کـه از قــرنی به است
پیش مؤمن، کی بود این قصه خـوار                      قـدر عشق گوش، عشق گوشــوار
پیش مـؤمن، ماتـم آن پــاک روح                      شهـره تر باشـد، ز صد طوفـان نوح

 

 

 

علامه محمد تقی جعفری، در کتاب تفسیر و نقد تحلیل مثنوی(7) در شرح ابیات فوق می نویسد:


«اهالی حلب در روز عاشورا، در باب انطاکیه از بامداد تا به شب، گرد هم جمع می شدند و ماتم خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را می گرفتند. این نوحه و ناله شیعه در روز عاشورا برای حادثه کربلا بود. در آن ماتم، ستمگری ها و شکنجه هایی را که از یزید بن معاویه و شمر بن ذی الجوشن به امام حسین علیه السلام و خاندانش وارد شده بود، به یاد می آورند و از غریو و فریادهای آنان، صحرا و دشت پر می شود.

در یکی از ایام عاشورا، شاعری از راه رسید و آن افغان و شیون را که اهالی حلب در باب انطاکیه، طنین انداز کرده بودند، شنید و رهسپار میان آن جمعیت گشت و در جست وجوی علت آن هیهای و هیاهو برآمد.

می پرسید: آیا شخص بسیار بزرگی از میان اینان رخت بر بسته است؟ زیرا چنین ناله و فریاد دسته جمعی کار کوچکی نیست.


شما که اهل این محل هستید بیایید نام و القاب او را به من شرح کنید و به من که بیگانه هستم از نام و پیشه و اوصافش اطلاعی بدهید و من مرد شاعری هستم، تا در اوصاف لطیف و برای درگذشتش مرثیه بسرایم.


یکی از آن مردم گفت: تو مرد دیوانه و از گروه شیعه نیستی، بلکه دشمن خاندان پیامبری، مگر نمی دانی که این روز عاشورا و روز ماتم آن جان جهان است، که به تنهایی از یک قرن انسان بهتر است. این داستان خونین، داستان کوچکی نیست، عشق گوشواره به اندازه عشق گوش به اوست. آری ای بیگانه غافل ...

 


پیـش مؤمن، مــاتم آن پاک روح
                                                       شهره تر باشد، ز صــد طوفان نوح(8)

 

 

 

 

«نکته گفتن آن شاعر جهت شیعه حلب»


 

        گفت آری لیک، کــو دور یـــزیـد                       کی بُد است آن غم، چه دیر اینجا رسید
چشم کوران، آن خسارت را بـدیـد                       گــوش کـرّان، این حکایت را شنیـد
خفتـه بودستیــد، تا اکنــون شمـا                        کـه کنــون جامـه دریدیـد از عــزا!
پس عـزا بر خـود کنید، ای خفتـگان                       زان که بد مرگیست، این خواب گـران
   روح سلطانی، ز زنــدانی بجســت                       جامه چـون دَرّیم و چون خـاییم دست
چون که ایشان، خسرو دین بـوده اند                      وقت شـادی شد، چـو بگسستند بنـد
سـوی شـادروان دولـت، تاختنــد                      کنــده و زنجیـــر را انـداختنـــد
دور مُلک اســت و، گه شاهنشهی                      گــر تـو یـک ذره، از ایشـان آگهی
ور نه ای آگه، بــرو بر خـودگـری                       زان که در انکــار نقـل و محشـری
بر دل و دیــن خـرابت، نوحـه کن                       چـون نمی بـیند، جز این خـاک کهن
ور همـی بیـند، چــرا نبـود دلیــر                        پشت دار و جان سپار و چشـم سیر
در رخت کو، از پی دیــن فرخی؟                      گر بـدیدی بحـر، کو کـف سخــی؟
آنکه جو دید، آب را نکنـد دریغ                      خاصه آن کاو دیـد دریـا را و میغ

 

 

 

علامه محمد تقی جعفری در شرح ابیات فوق می نویسد:


«شاعر وقتی که علت گریه و ماتم شیعیان حلب را می شنود، می گوید: بلی صحیح است، ولی کو دوران یزید؟ و کو حادثه ی کربلا؟ خبر آن حادثه غم انگیز، چقدر دیر به اینجا رسیده است.


حادثه ی حسین به قدری سخت و تکان دهنده بود که چشم نابینایان دیده و گوش مردم کر هم آن را شنیده است، شما مگر تا کنون خوابیده بودید؟ و این خواب غفلت، مرگ بدیست که شما در آن فرو رفته اید.


حال که روح یک مرد بزرگ، از زندان دنیا رها شده و رفته است، چرا ما درباره ی او، جامه بدرّیم و دست بخاییم. چون آن بزرگوار، خسرو دین بود، رفتنش از دار دنیا، که گسستن زنجیر حوادث طبیعت است، موجب شادی و وجد است نه اندوه و ماتم. آن سروران به ایوان دولت ابدی رهسپار گشته اند و کنده و بند و زنجیر را از دست و پای روحشان باز نموده اند.


در حقیقت اگر تو هشیار باشی، دوران ملک و سروری آنان با شهادتشان شروع شده است. و اگر از آگاهی و هشیاری محرومی، برو گریه بر حال خود کن، که کار تو نشان می دهد که منکر انتقال روح به ابدیت و آستانه محشری. برو گریه بر دل و دین خراب کن، که جز این خاک کهنه و تیره چیزی نمی بیند. اگر دل تو عالمی، جز این خاک تیره و کهنه را می بیند، چرا دلیر و دارای پشتیبان و چشم سیر نبوده، و جان و حیات را به آن عالم نمی سپارد.


فرخی دین در روی تو دیده نمی شود، اگر به واقع، دل تو دریای دین را دیده است، پس کو آن کف با سخاوتش؟ کسی که آب را دیده است، دریغ از آب نمی کند، به خصوص کسی که دریا و ابر را دیده باشد.»

 

 

موضع جناب حدّاد درباره گریه ی بر امام حسین علیه السلام


از مریدان و طرفداران افکار مولوی، که تحت تأثیر انحراف فوق الذکر واقع شده است، سید هاشم موسوی حداد می باشد که جناب حاج سید محمد حسین حسینی طهرانی، یادنامه ای را برای ایشان نوشته اند، به نام روح مجرد. در این کتاب در حالات استاد خود، حداد می نویسد:


در تمام دهه ی عزاداری، حال حضرت حداد، بسیار منقلب بود. چهره سرخ می شد و چشمان، درخشان و نورانی، ولی حال حزن و اندوه در ایشان دیده نمی شد، سراسر ابتهاج و مسرّت بود. می فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جان باخته، غصّه می خورند و ماتم و اندوه به پا می دارند! صحنه ی عاشورا، عالی ترین مناظر عشقبازی است و زیباترین مواطن جمال و جلال الهی، و نیکوترین مظاهر اسماء رحمت و غضب، و برای اهل بیت علیهم السلام جز عبور از درجات و مراتب، و وصول به اعلی ذِروه ی حیات جاویدان، و منسلخ شدن از مظاهر، و تحقق به اصل ظاهر، و فنای مطلق در ذات احدیت چیزی نبوده است. به تحقیق روز شادی و مسرّت اهل بیت است. زیرا روز کامیابی و ظفر و قبولی ورود در حریم خدا و حرم امن و امان اوست. روز عبور از جزییت و دخول در عالم کلیّت است. روز پیروزی و نجاح است. روز وصول به مطلوب غایی و هدف اصلی است. روزی است که گوشه ای از آن را اگر به سالکان و عاشقان و شوریدگان راه خدا نشان دهند در تمام عمر از فرط شادی مدهوش می گردند و یکسره تا قیامت که بر پا شود، به سجده ی شکر به رو در می افتند.


آقای حداد گفت: مردم خبر ندارند، و چنان محبت دنیا چشم و گوششان را بسته که بر آن روز تأسف می خورند و همچون زن فرزند مرده می نالند. مردم نمی دانند که همه ی آنها، فوز و نجاح و معامله ی پر بها و ابتیاع اشیاء نفیسه و جواهر قیمتی، در برابر خَزَف بوده است. آن کشتن، مرگ نبود، عین حیات بود. انقطاع و بریدگی عمر نبود، حیات سرمدی بود.

 

می فرمود: شاعری وارد بر مردم حَلَب گفت:

 


گفت آری لیـــک، کــــو دور یـزیـد                                   کی بُد است آن غم، چه دیر اینجا رسید
   چشم کوران، آن خســارت را بدیـد                                 گـــوش کـــرّان این حکـــایت را شنیــــد

 

 


در دهه ی عاشورا، آقای حداد بسیار گریه می کرد، ولی همه اش گریه شوق بود و بعضی اوقات از شدت وَجد و سرور، چنان اشک هایشان متوالی و متواتر می آمد که گویی ناودانی است که آب رحمت باران عشق را، بر روی محاسن شریفشان می ریزد.


چند بار، از روی کتاب مولانا محمد بلخی رومی، این اشعار را با چه صوت و آهنگ دلنوازی می خواندند، که هنوز که هنوز است آن صدا و آن آهنگ و آن اشک های سیلاب وار در خاطره مجسم، و تو گویی: اینک حداد است که در برابر نشسته و کتاب «مثنوی» را در دست دارد.

 

باید دانست که: آنچه را که مرحوم حداد فرموده اند، حالات شخصی خود ایشان، در آن اوان بوده است که از عوالم کثرات عبور نموده و به فنای مطلق فی الله رسیده بودند و به عبارت دیگر: سفر الی الله، به پایان رسیده، اشتغال به سفر دوم که فی الله است داشته اند. همان طور که در احوال ملای رومی در وقت سرودن این اشعار، و احوال آن مرد شاعر شیعی، وارد در شهر حلب نیز بدین گونه بوده است که جنبه ی وجه الخَلقی آنها تبدیل به جنبه وجه الحقی و وجه الربّی گردیده است، و از درجات نفس عبور کرده، در حرم عزّ، توحید و حریم وصال حق، متمکن گردیده اند.


اما سایر افراد مردم، که در عالم کثرات گرفتارند و از نفس برون نیامده اند، البته باید گریه و عزاداری و سینه زنی و نوحه خوانی کنند، تا بدین طریق بتوانند راه را طی کنند و بدان مقصد عالی نایل آیند. این مجاز، قنطره ای برای آن حقیقت است. همچنان که در روایات فراوان ما را امر به عزاداری نموده اند، تا بدینوسیله جان خود را پاک کنیم و با آن سروران در طی این سبیل هم آهنگ گردیم.»(9)

 


نقد علامه محمد تقی جعفری(ره): (10)


«شاعر مسافر حلب یا جلال الدین از زبان او به آن مردم می گوید: بروید به حال خودتان گریه کنید، زیرا که در خواب سنگینی فرو رفته اید. گمان نمی کنم عاقل با ایمانی پیدا شود و این حقیقت را که خواب های سنگین ما، سزاوار هزاران گریه ها است، تأملی داشته باشد. این حقیقت را از حق تعالی شنیده ام که فرموده است:


((فَلْيَضْحَكُواْ قَلِيلًا وَ لْيَبْكُواْ كَثِيرًا جَزَاءَ بِمَا كاَنُواْ يَكْسِبُونَ)) (11)


کمی بخندند و بایستی زیاد بگریند، زیرا مجازات اندوخته های آنان چنین است.

 

اما در ضمن، این حقیقت را هم نباید فراموش کنیم که گریه و ناله بر حسین علیه السلام جنبه ی عاطفی و معمولی ندارد که مورد تحقیر مافوق عاطفه و احساسات قرار بگیرد، زیرا روشن است که خاک تیره ی گور، آن هم با گذشت سیزده قرن و اندی، عاطفه طبیعی و گریه هایی را که از احساسات طبیعی فوران می کند، خاموش می کند، چنانکه در مرگ پدران و فرزندان خود می بینیم. بلکه این گریه ایست به حال حق و عدالت، که دستخوش هوای نفس یزید نابکار و پیروانش گشته است. بگذارید دفاع انسان ها از حق و عدالت در صورت اشک تحول آور از اعماق جانشان برآید، تا آشکار شود که حق و عدالت از اعماق جان ها سرچشمه می گیرد. نه از رسوم و قراردادهای اعتباری و صوری و زودگذر.

 

 

خود جلال الدین می گوید:

 


تا نگرید ابــر کی خنــدد چمــن                               تـا نگریـد طفل، کـی نوشــد لبن
طفـل یک روزه، همی داند طریـق                             کـه بگریـم، تـا رسد دایـه شفیـق
تـو نمی دانـی، که دایه ی دایــگان                             کـم دهـد بی گریه، شیرت رایـگان
گریـه ی ابـر است و سـوز آفتـاب                             استـن دنیـا، همین دو رشتـه تـاب

 

 

 

اگر گذشتن و انقراض حادثه ی کربلا، بتواند دلیلی به عدم لزوم یاد بود آن داستان باشد، حتی جلال الدین هم نمی تواند بگوید: تنها به حال خود گریه کنید، زیرا چنان که داستان خونین کربلا گذشته و به سلسله ی ابدیت پیوسته است. هم چنین تبهکاری ها و گنهکاری های ما نیز به حکم:

 


هر نفس، نو می شـود دنیـا و مـــا                         بـی خبـر، از نـو شـدن انـدر بقــا
عمر همچونِ جوی نـو، نو می رسـد                         مستمــری مـی نمایـد در جســد

 

 

گذشته و به پشت پرده طبیعت خزیده است، دیگر جایی برای گریه نمی ماند.


اگر بگویید: گریه توأم با توبه و بازگشت، کثیفی ها و لجن های روح را شستشو می دهد، می گوییم: گریه بر داستان نینوا نیز کثافت ها و لجن هایی را که به روی انسان و انسانیت با دست تبهکاران کشیده می شود، شستشو می کند و می گوید: روی انسان را پاک نگه بدارید.


ممکن است شما موضوع گذشتن تبهکاری ها و گناهان را با، این مطلب رد کنید، که زشتی ها و معاصی در اعماق جان آدمی رسوب می کند و می ماند، لذا برای زدودن آن، احتیاج به گریه و زاری و توبه داریم، ما همین مطلب را درباره ی داستان امام حسین علیه السلام پیش می کشیم و می گوییم: درست است که قصه ی کربلا، قرون متمادی است که از پیش چشمان انسان ها گذشته است، اما وجدان تاریخ، این حادثه را که حیات آفرین انسانی است، در اعماق خود حفظ نموده و تعیین ردیف خود را در این کارزار مستمر، هر انسان در تمام زندگانی اش خواهان است.


البته می پذیریم که داستان کربلا و بهره برداری از آن، بایستی هر چه بیشتر و با وضع معقول تر و شایسته تری مانند مشعل فروزان در سر راه کاروانیان زندگی گرفته شود، تا برای ابد، همچون چراغی فرا راه مردم حق جو و عدالت خواه بدرخشد.


وانگهی جلال الدین دو موضوع فرد و اجتماع را، در این داستان به هم مخلوط نموده و به نتیجه نادرستی رسیده است. زیرا گریه فرد به حال خود موقعی امکان پذیر است که احساس لزوم عده ای از اصول و قوانین برای تکامل روحی برای او ثابت شود و سپس به انحرافش از آن اصول، غمناک و گریان شود، اگر داستان امام حسین علیه السلام را بیشتر مورد دقت قرار بدهیم خواهیم دید که حمایت امام حسین علیه السلام از آن اصول و قوانین برای اجتماع بود که او را به کشته شدن، آن هم با آن وضع فجیع که روزگاران مثلش را نشان نمی دهد، کشاند. پس گریه فرد، فرعی از گریه به حال آن انسان ها است. که برای آنان ضرورت رشد و کمال روحی تثبیت شده است.

 

اما این گونه که می گویند:

 


چون که ایشان، خسرو دین بـوده اند           وقت شادی شد، چو بگسستند بند
ســوی شـاد روان دولـت تاختنـد             کنــده و زنجیـر را انــداختـنـد
دور مُـلک است و گـه شاهنشهـی             گر تـو یک ذره، از ایشـان آگـهی

 

 

مطلب به گونه کامل صحیح و منطقی است و در اخبار معتبر آمده است که در روز خونین عاشورا، با افزایش مصیبت و ناراحتی، نشاط امام حسین علیه السلام بیشتر می شد و صورتش گلگون می گشت و ما از شخصیت امام حسین علیه السلام همان عظمت را سراغ داریم که جلال الدین متذکر شده است و سخنان خود آن شهید راه حق و عدالت، از آغاز خروج از مکه تا آخرین لحظات زندگانی اش هم این حقیقت را بازگو می کند که خود می گفت:

 


سَأمضی و مـــا بِاالْمــوت عارٌ عَلَی الْفَتی                 إذا مـا نَوی حقاً و جاهَدَ مسلِمــاً
         فَـإنْ عِشْتُ لَمْ أنـدَم وإنْ مِتُّ لَـم ألَم                   کَفی بِکَ ذُلّاً أنْ تعیشَ و تُرغمـا(12)

 

 

(من می روم و مرگ برای جوانمردی که نیّت و هدف او حق و اسلام است، عاری نیست. با این نیّت و هدف اگر زنده بمانم، پشیمان نخواهم گشت و اگر بمیرم مورد توبیخ قرار نخواهم گرفت. کسی که زندگی کند و خوار گردد و دماغش به خاک ساییده شود، به نهایت ذلّت و پستی تن در داده است.)

 


ولی جلال الدین این حقیقت را هم می بایست در نظر بگیرد، که اگر این منطق صحیح باشد، که مردان الهی با کشته شدن رو به دیدار خدا می روند، پس جای شادی و سرور و وجد است، نه جای تأثر و گریه، این نتیجه را هم می توان گرفت که: کشندگان مردان الهی، خدمت بزرگی به آنان انجام می دهند، که قفس آنان را می شکنند و مرغ روحشان را به عالم ملکوت به پرواز در می آورند، در صورتی که جلال الدین از زبان علی بن ابیطالب علیه السلام به آن کس که به صورت او خدو انداخت می گوید:

 


تـو نگاریــده ی، کف مـولیستـــی                       آنِ حقــّی، کــرده ی مـن نیستــی
نقش حق را هم به امر حـق شکن                   بر زجاجه ی دوست سنگ دوست زن

 

 

در مقابل مشیّت مقام ربوبی که برای مدت معیّنی روحی را در کالبد، برای تکامل بیشتر جای داده است، نباید کسی را جرأت و جسارت شکستن آن کالبد بوده باشد، مخصوصاً شکستن قفس روحی که نتیجه اش فساد و تباه کردن ارواح انسان ها به وسیله تبهکاران، خواهد بود.


بنابر مجموع ملاحظات گذشته گریه و یادبود امام حسین علیه السلام و داستان عاشورا، حمایت از حق و عدالت و جلوگیری از جرأت و جسارت قفس شکنان می باشد.


یک بیان دیگر درباره ی عدم منافات میان سرور شهادت و تأثر سایر زنده ها این است که: سرور و ابتحاج روحانی برای شکستن قفس کالبد مادی همچنان که جلال الدین گوشزد می کند، نه تنها شایسته ی خود شهدای راه ابدیت است، بلکه انسان های دیگر هم که از این نوع پرواز روحی، اطلاع حاصل می کنند، به وصول شهیدان به آن مقام والا، خرسند و شادمان می گردند. این اصلی است که گمان نمی رود فی نفسه، مورد تردید کسی بوده باشد. کسی که آیه:


((وَ لَا تحَسَبنَ َّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فىِ سَبِيلِ الله أَمْوَاتَا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ))(13)


(و گمان نکنید که کسانی که در راه خدا کشته می شوند، مردگانی هستند، بلکه آنان به زندگانی (حقیقی) رسیده، در نزد پروردگارشان از عنایات الهی برخوردار می گردند) را بخواند، می فهمد که شهادت یعنی انتقال به حیطه عنایات الهی.

 

مگر خود امیرالمومنین علیه السلام در موقع ورود ضربت جانکاه و مرگزای بر تارک مبارکش، نفرمود ((فُزتُ و رب الكعبه))(14) (سوگند به پروردگار کعبه به آنچه می خواستم، رسیدم) مسلّم است آن روح عالی که در راه خواسته الهی و نجات انسان ها از گمراهی و بدبختی، با قفس تن وداع می گوید، و آن را بازیچه لبه شمشیرها و سایر اسلحه های سوزان و برّان قرار می دهد به آن قدرت بزرگ رسیده است که توانسته است گام به ما فوق حیات طبیعی و جهان هستی با آن همه جمال و جلالش بگذارد و رهسپار کوی لقاء الله و رضوان الله در ایام الله گردد.

 

علامه جعفری تحت عنوان منظره ی عاشورا از دیدگاه های مختلف می نویسد:


«درست است که حادثه ی نینوا و منظره ی بی نظیر عاشورا، یک حادثه و یک منظره بوده است ولی همین حادثه و منظره ی واحد را می توان از دیدگاه های گوناگون مورد درک و تماس قرار داد:


1ـ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، تخلف مردم را از آن همه سفارشات که درباره خاندان طهارت و عظمت کرده بود، می بیند که توصیه ها و دستورات او صدها بار، چه بوسیله قرآن و چه با گفتارهای شخصی خود، اتکا به فرزندان معصومش را که به جهت شایسته بودن به گستردن و تفسیر رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به خاک نشینان کره ی زمین، گوشزد کرده بود، در آتش هوای و هوس دنیاپرستان انسان سوز، زبانه می کشد و از طرف دیگر چنین قربانی های مقدس، برای برومند ساختن نهال مکتب انسانی که خود بنیان گذار آن است، ضرورت دارد، چنان که خود در این جمله معروف می فرماید: ((حُسینٌ مِنّی و أَنا مِن حسین))(15) (حسین از من و من از حسینم) یعنی آن ارتباط میان من و او وجود دارد که در آن هنگام که دین جاودان انسانی ـ الهی، دستخوش طوفان های نابود کننده شود، همین حسین است که عاشورایش چون کشتی نجات بخش، اسلام و قرآن را از غرق شدن نجات خواهد داد، که ((إنَّ الحسینَ مصباحُ الْهدی و سَفینة النَّجاة))(16) (حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.)

 

2ـ فرشتگان و ارواح پاکی که از این خاکدان، به عالم پرواز کرده اند، به این حادثه ی بهت انگیز، که میان آدمیان مفتخر به ((وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنىِ ءَادَمَ ))(17) اتفاق افتاده است، خیره و مبهوت می نگرند.

 

3ـ اما خود حسین علیه السلام، سرگرم حضور در بارگاه الهی، از سنگر خونین دفاع از حقوق انسان ها، در حال انجذاب به حوزه جاذبیت بی نهایت بزرگ، با این سروش حیات بخش است:


((الا ترونَ انَّ الْحقَّ لا یُعمَلُ بِهِ، و انَّ الباطلَ لا یتناهی عنهُ و إنّی لا اَری الْموت َ اِلا سعادة))(18) ؛ (مگر ای انسان ها، نمی بینید که به حق عمل نمی شودو از باطل اجتناب نمی ورزند؟ من مرگ در راه دفاع از حق و ریشه کن کردن باطل را، چیزی جز سعادت نمی بینم).

 

4ـ یزید و پیروانش که شمر جنایت کار جایگاه فاضلاب تمام پلیدی های آنان بود، سرشار تمنّاهای حیوانی، غوطه ور در دریایی از لذت اجرای پلیدی ها و تبهکاری های پیشوایانش.

 

5 ـ وجدان آگاه رادمردان تاریخ، که ادامه و بقای اصول عالی انسانی را، همواره به نیروهای تازه مستند می دانند، حادثه کربلا را به عنوان یکی از محرک ترین نیرو، برای پیشبرد چرخ اصول و ایده های عالی انسانی، می نگرند.


دلیل بارز این نگرش، اقدامات امثال متوکل عباسی بود که فرمان داد، قبر امام حسین علیه السلام را ویران نموده و جای آن را کشت و زرع کنند تا مردم برای گریه محرک در آنجا جمع نشوند. غافل از اینکه مادامی که اصل حق و عدالت، برای انسان ها مطرح است، قبر امام حسین علیه السلام و هم مکتبانش، در درجات مختلف در دل های پاکان اولاد آدم با مصالح اصول پایدار انسانیت و با دو دست عقل و وجدان، محکم تر از آن ساخته شده است که به وسیله بیل و کلنگ متوکل ها آسیبی به آنها برسد.

 

6ـ عرفا عینک جلال الدین را به چشم زده، شکسته شدن قفس ها و پرواز ارواح سعادتمند را به اصل نخستین خود، می نگرند.

 

7ـ در میان این همه عینک های متنوع که برای تماشای حادثه ی خونین کشتارگاه سوزان کربلا، به چشم طبقات زده شده است، یک عینک دو جانبه نیز دیده می شود که اگر تیره و تارش نکنند عالی ترین و همه جانبه ترین دید را به تماشاگرش نصیب کرده است.


اینان کسانی هستند که عقل و اندیشه مستند به مشاهده ی نمود آن حادثه ی خونین را که چشم گیرترین مبارزه حق و باطل و انسانیت و ضدّانسانیت است، می اندازند و ابدیت اصول حیاتی انسان را از آن استنتاج می کنند و در شادمانی روحی، بی نهایت غوطه ور می شوند هنگامی که احساس پاک و ناب و سازنده ی خود را هم با آن تعقل و اندیشه هماهنگ می سازند.


ریزش قطرات خون و افتادن سرها و دست ها و پاها و دوخته شدن چشمان حق بین را، با تیرها به دست کسانی که کوچک ترین دلیل برای بزرگ ترین جنایتی که می کنند، در دست ندارند می بینند، می گریند و آه سوزان از سینه بر می آورند.


مگر این جریان انسان و انسانیت کش را می توان بدون تأثر عمیق، که گریه و ناله نشان کوچک و نارسایی از آن تاثیر است، دید و یا شنید ـ که در جامعه بشری، حالتی می تواند بروز کند که گروهی بایستند و با فریاد بلند داد بزنند که ما چه کرده ایم برای چه ما را می کشید؟ و چرا در کشتن ما همه ی اصول انسانی را زیر پا می گذارید؟ و آن جامعه نتواند برای جنایتی که مرتکب می شود، دلایل مورد جنایت را رد کند و برای کار خود دلیلی اگر چه ظاهری فریبنده ای داشته باشد، نتواند بیان کند!


آیا برای بر حذر داشتن انسان ها از امکان بروز چنین حالتی بی نهایت شرم آور نباید متأثر گشت؟ این تأثر و گریه یک حالت بازتابی منفی نبوده بلکه سازنده و نیرو بخش حیات انسان ها است.» (19)

 

 


-------------------------------
پی نوشت ها:


1ـ نقدی بر مثنوی، آیت الله سید جواد مدرسی.
2ـ شمس اهل تبریز و از خاندان معروف «بزرگ امیر» بود که همگی اسماعیلی مذهب بودند (شناخت مولوی، ناصر نجفی /21) سلسله تصوف او به استادش، ابوبکر سلّه باف می رسد که سنّی مذهب بود (نفحات الانس، جامی/ 464).
3ـ مقالات شمس/ 271. نقدی بر مثنوی/ 97، به نقل از مقالات شمس، به نقل از خط سوم / 31.
4 ـ آشنایی با علوم اسلامی استاد مطهری، ج2 «عرفان»/50، تحفة الاخیار، علامه ملامحمد طاهر قمی/ 130.
5ـ آشنایی با علوم اسلامی، ج2 «در معرفی مولوی» /123، ریحانة الادب، مرحوم مدرس تبریزی 6 /30.
6ـ مثنوی معنوی، دفتر ششم، شماره 777 به بعد.
7ـ آیت الله سید جعفر سیدان فرمودند: علامه جعفری منزل ما آمده بودند و نوشته ای را از بنده خواستند که یکی از مناظرات من در آن آمده بود، از جمله صحبت مثنوی مولوی شد. وقتی من اشکالاتی را مطرح کردم، ایشان به من این طور گفتند: «عده ای از متجددان عصر حاضر مولوی را فوق اسلام دانسته، من خواستم با این تفسیر و نقد و تحلیل، این را برسانم که مولوی جزء ذرّیه ی مسلمین بوده ولی اشتباهاتی هم دارد و خواستم آن ها را از آن موضعی که دارند پایین بیاورم». بعد از آن آیت الله سیدان فرمودند: کما این که استاد مطهری در کتاب آشنایی با علوم اسلامی، ج2، در قسمت عرفان در مورد نظریه گروهی از متجددان عصر حاضر در باب عرفان می فرمایند: «این گروه که با اسلام میانه ی خوبی ندارند و از هر چیزی که بوی اباحیت بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامی در گذشته علیه السلام و مقررات اسلامی قلمداد کرد به شدت استقبال می کنند ... و معتقدند که عرفا در عمل ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوف نهضتی بوده از ناحیه ملل غیر عرب بر ضد اسلام و عرب، در زیر سرپوشی از معنویت ....
(این گروه) با تکیه به شخصیت عرفا، که بعضی از آن ها جهانی است، می خواهند وسیله ای برای تبلیغ علیه اسلام بیابند و اسلام را «هو» کنند که اندیشه های ظریف و بلند عرفانی در فرهنگ اسلامی با اسلام بیگانه است و این عناصر از خارج، وارد این فرهنگ گشته است. اسلام و اندیشه های اسلامی در سطحی پایین تر از این گونه اندیشه ها است.
این گروه مدعی هستند که استناد عرفا به کتاب و سنت فقط تقیّه و از ترس عوام بوده است، می خواسته اند به این وسیله جان خود را حفظ کنند (کلاس درس استاد سیدان، بحث تبیین و تمایز مکتب وحی و عرفان و فلسفه، تاریخ 9/11/78)
8 - تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی جلال الدین محمد بلخی 13/290 و 291.
9ـ روح مجرد/ 78 به بعد.
10ـ مثنوی مولوی، دفتر ششم، قسمت اول، ج13، تفسیر و نقد و تحلیل علامه محمد تقی جعفری.
11ـ توبه: 82 .
12ـ هنگامی که اوس به سمت جهاد در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می شتافت، برادرش مرگ را به یاد او آورد و او برای آن که بی باکی خود را نشان دهد، این اشعار را خواند (مدینة المعاجز، سیدهاشم بحرانی 4/177؛ بحارالانوار، ج44، باب37، ص378؛ بحارالانوار، ج45، باب43، ص238، ح5؛ تاریخ طبری 4/ 305؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر4/49.
13ـ آل عمران: 169.
14ـ بحارالانوار، ج41، باب99، ص2، ح4؛ المناقب ابن شهر آشوب3/ 312؛ الاستیعاب، ابن عبد البر3/1125؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید9/207؛ اسد الغابه، ابن اثیر4/ 38.
15ـ ارشاد شیخ مفید 2/ 127؛ بحارالانوار، ج37، باب50، ص74؛ بحارالانوار، ج43، باب12، ص261، ح1؛ مسند احمد بنحنبل 4/ 172، سنن ترمذی5/ 324.
16ـ مدینة المعاجز 4/ 52، ح133؛ الاخلاق الحسینیه،جعفر البیاتی/331، التجلی الاعظم، سید فاخر موسوی/21.
17ـ اسراء:70
18ـ تحف العقول، ابن شعبه الحرانی/245؛ بحارالانوار /75، باب20، ص116، ح2؛تاریخ طبری4/ 305؛ شرح الاخبار، القاضی النعمان المغربی3/150.
19ـ تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی 13/
289 به بعد (با تخلیص).

خواندن 136 دفعه
آخرین ویرایش در شنبه, 04 دی 1395 ساعت 13:07

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید