فصلنامه نور الصادق

پاسخ به شبهات

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
منتشرشده در: مجله ی نورالصادق شماره 37-38

 

 

 ای مگس، عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست                    عـرض خود می بری و زحمت ما می داری

 

 

((وَ قَضىَ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ ))


آیا مراد قضای تکوینی است؟


«حضرت علامه آیت الله حاج سید جعفر سیدان»

 

 

 

ابن عربی و پیروان او بر اساس اعتقاد به اصل ضد عقلانی وحدت وجود می گویند:


عارف باید همه چیز را عین حقیقت ببیند از این جهت عتاب موسی به هارون برای این بود که «چرا مانع شدی که مردم گوساله را بپرستند و چرا خدا را منحصر کردی در یک چیز» زیرا موسی می دانست که حکم الهی این است که غیر او را عبادت نکنند کما اینکه قرآن می فرماید: ((وَ قَضىَ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ ))(1) و خدا به چیزی حکم نمی کند مگر آنکه آن چیز واقع شود و کلمه ی «قضا» در این آیه را به معنای حکم حتمی تکوینی پنداشته است.


نورالصادق، پاسخ این شبهات را از قرینه ی بلند و اندیشه ی شکوفانه ی عالمی روشن ضمیر، آگاه و آزاد اندیش یعنی اندیشمند بزرگ شیعه علامه نامدار حضرت آیت الله سید جعفر سیدان که خرّیط این فن است تقدیم خوانندگان می نماید.

 

 

 

 

قضای تکوینی و تشریعی


در باب اراده ی خداوند متعال دو نوع اراده ی تکوینی و اراده ی تشریعی ذکر شده است.


بعضی همین تقسیم را در باب قضای الهی بیان کرده اند که البته اختلاف در نوع اصطلاح بکار رفته است، وگرنه همان معنایی که برای اراده ی تکوینی و اراده ی تشریعی بکار رفته است، در اینجا نیز گفته شده است.

 

قضای تکوینی همان حکم لازم الإجرا و غیرقابل نقض است، مانند این آیه:


((إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ))(2)؛


زمانی که خدا امری را اراده کند به او می گوید: «باش» [و بی درنگ] آن چیز پدید می آید.

 

 

یعنی هنگامی که خدا بخواهد کاری انجام گیرد، قدرتی در قبال او در کار نیست که بخواهد مخالفت کند.


قضای تشریعی در رابطه با دستورات و احکام است که افراد می توانند به آن عمل کنند و یا با عصیان از آن سرباز زنند.

 

علامه طباطبائی(رحمه الله) در این زمینه می نویسد:


هو القضاء التشریعی المتعلق بالأحکام و القضایا التشریعیه، و یفید معنی الفصل و الحکم القاطع المولوی، و هو کما یتعلق بالأمر یتعلق بالنهی و کما یبرم الأحکام المثبتة یبرم الأحکام المنفیة، ولو کان بلفظ الأمر فقیل: و أمر ربک أن لاتعبدوا إلا إیاه، لم یصح إلا بنوع من التأویل و التجوز؛(3)


[قضاء در آیه] قضای تشریعی است که متعلق به احکام و مسائل تشریعی گردیده و معنای یک طرفی کردن و حکم قاطع مولوی نمودن را می رساند، و این قضا همانطور که اوامر خدا را شامل می شود، نواهی را نیز شامل می گردد؛ همانطورکه احکام مثبته (واجبات) را قطعیت می بخشد احکام منفیّه (محرمات) را نیز قطعی می کند، و اگر با لفظ امر می بود و گفته می شد «و أمر ربک أن لا تعبدوا إلا إیاه» صحیح نبود مگر با نوعی از تأویل و مجاز.

 

 


اهمیت عبادت و پلیدی شرک


مرحوم علامه در ادامه می فرماید:


و الأمر بإخلاص العبادةلله سبحانه أعظم الأوامر الدینیة والإخلاص بالعبادة أوجب الواجبات کما أن معصیتة و هو الشرک بالله سبحانه أکبر الکبائر الموبقة، قال تعالی:


((إِنَّ اللهَ لَا يَغْفِرُ أَن يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَالِكَ لِمَن يَشَاءُ))(4). (5)


امر به اخلاصِ عبادت برای خدای سبحان، عظیم ترین دستورات دینی و اوجب واجبات است، همچنان که نافرمانی او به صورت شرکِ به خدای سبحان از بزرگ ترین گناهان نابود کننده است، خدای تعالی فرموده:


«مسلّماً خدا، این را که به او شرک ورزیده شود نمی بخشاید و غیر از آن را برای هر که بخواهد می بخشاید.»

 

 

 

برگشت همه معاصی به شرک است


سپس ادامه می دهد:


و إلیه یعود جمیع المعاصی بحسب التحلیل إذ لو لا طاعة غیر الله من شیاطین الجن والإنس و هوی النفس و الجهل لم یُقدم الإنسان علی معصیة ربه فیما أمره به أو نهاه عنه و الطاعة عبادة قال تعالی: ((أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَابَنىِ ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُواْ الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكمُ ْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ))(6) و قال: ((أفَرَأیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ...))(7) حتی أن الکافر المنکر للصانع مشرک بإلقائه زمام تدبیر العالم إلی المادة أو الطبیعة أو الدهر أو غیر ذلک و هو مقر بسذاجة فطرته بالصانع تعالی؛(8)


چنانچه یک یک معاصی را تحلیل و تجزیه کنیم خواهیم دید که برگشت تمامی گناهان به شرک است، زیرا اگر انسان غیر خدا یعنی شیطان های جنی و انسی و یا هوای نفس و یا جهل را اطاعت نکند هرگز اقدام به هیچ معصیتی نمی کند، و هیچ امر و نهیی را از خدا نافرمانی نمی کند، پس هر گناهی اطاعت از غیر خدا است، و اطاعت هم خود یک نوع عبادت است، هم چنان که در آیات زیر اطاعت شیطان را پرستش وی خوانده و فرمود: ((أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَابَنىِ ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُواْ الشَّيْطَانَ إِنَّهُ لَكمُ ْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ)) و نیز فرمود: ((أفَرَأیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ ...)).
حتی کافری که منکر صانع است نیز مشرک است؛ زیرا با اینکه فطرت ساده اش حکم می کند بر اینکه برای عالم صانعی است مع ذلک امر تدبیر عالم را به دست ماده و یا طبیعت و یا دهر می داند.

 

 


ایشان در پایان می نگارد:


و لعظم أمر هذا الحکم قدّمه علی سائر ما عدّ من الأحکام الخطیرة شأنا کعقوق الوالدین و منع الحقوق المالیة و التبذیر و قتل الأولاد والزنا وقتل النفس المحترمه وأکل مال الیتیم و نقض العهد و التطفیف فی الوزن و اتباع غیرالعلم و الکبر ثم ختمها بالنهی ثانیا عن الشرک؛(9)


و چون مسئله شرک و اطاعت غیر او، مسئله عظیمی بود آن را بر تمام احکام مهم دیگر مقدم داشت؛ مانند عقوق والدین و ندادن حقوق واجب مالی و اسراف و تبذیر و فرزندکشی و زنا و قتل نفس و خوردن مال یتیم و عهدشکنی و کم فروشی و پیروی کورکورانه و تکبُّر ورزیدن. سپس پایان رساند این امور را به نهی دوباره از شرک ورزیدن.

 

 

مرحوم علامه در «بحث روائی» به قسمتی از روایت امام رضا علیه السلام که در آن «قضا» در این آیه قضای تشریعی معنا گردیده اشاره می نماید، که کامل آن چنین است:


عن بریدبن(10) عُمَیر بن معاویه الشامی قالَ: دَخَلتُ عَلی علی بن موسی الرضا بِمَرو فَقلتُ لَه: یا ابن رسول الله رُوِی لنا عَن الصادق جعفر بن محمد قالَ: «أنَّه لاجبرَ و لا تفویضَ، بل أمرٌ بَینَ أمرین» ما معناه؟


قالَ: مَن زَعمَ أنَّ اللهَ یَفعَلُ أفعالَنا ثُمَّ یُعَذِّبنا عَلیها، فَقد قالَ «بالجبر» و مَن زَعمَ: أنَّ اللهَ فَوَّضَ أمرَ الخَلق و الرِّزق إلی حُجَجه علیهم السلام فَقد قالَ «بالتفویض» و القائل بالجبر كافرٌ، و القائل بالتفویض مشرك.


فَقُلتُ له: یا ابن رسول الله فَما أمرٌ بَینَ أمرین؟


فَقالَ علیه السلام: وُجودُ السَّبیل إلی إتیانِ ما اُمِرُوا به، و تَرك ما نُهُوا عَنه.


فقُلتُ له: فهَل لله عزَّوجلَّ مَشیَّه و إرادةٌ فی ذلك؟


فَقالَ علیه السلام: أمّا الطاعات، فإرادة الله و مَشیَّتُه فیها، الأمرُ بها و الرِّضا لها و المعاونه علیها، و إرادتُه و مَشیَّتُه فی المَعاصی: اَلنَّهی عَنها و السَّخطُ لها و الخِذلانُ عَلیها.


قُلتُ: فَهل لله فیها القَضاء؟


قالَ علیه السلام: نَعم، ما مِن فِعل یَفعلُه العِباد مِن خَیرٍ أو شَرٍّ إلاّ و لله فیه قَضاءٌ.


قُلتُ: ما مَعنی هذا القَضاء؟


قالَ: اَلحُكم عَلیهم بما یَستحقُّونَه مِن الثَّواب و العِقاب فی الدُّنیا و الآخرة ؛(11)

 


(راوی) می گوید: در مرو وارد مجلس امام رضا علیه السلام شدم و به محضرشان عرض کردم ای پسر رسول خدا، برای ما از امام صادق جعفر بن محمد علیه السلام روایت شده که [در باب جبر و تفویض] فرموده اند: «نه جبر است و نه تفویض، بلکه چیزی است بین این دو» معنای این کلام چیست؟ امام فرمود: هر کس اینگونه گمان کند که افعال ما فعل خداوند است و سپس ما را بر آن افعال [که در واقع فعل خداست] عذاب می کند، قائل به جبر شده.


و هرکس گمان کند که خداوند امر آفرینش و رزق را به حجت هایش واگذار کرده، قائل به تفویض شده.

 

قائل به جبر کافر و قائل به تفویض مشرک است.


پس گفتم: ای پسر رسول خدا پس امر بین این دو چیست؟


فرمود: وجود طریقی است برای انجام آنچه که مأمور به آنند و برای ترک آنچه که از آن نهی شده اند.


عرض کردم: آیا برای خداوند در این طریق مشیت و اراده ای هست؟


فرمود: اما طاعات، اراده و خواست خداوند در آنها: امر به آنها و خوشنودی در آنها و یاری رساندن در انجام آنهاست.


و اراده و مشیت او در گناهان: نهی از آنها و ناخرسندی از انجام آنها و نصرت نکردن در انجام آنهاست.


عرض کردم: آیا خداوند را در افعال بندگان حکمی است؟


فرمود: بلی، هیچ خیر و شری از افعال بندگان نیست مگر اینکه در آن خداوند را حکمی است.


عرض کردم: این حکم را چه معنایی است؟


فرمود: قضا و حکم خداوند بر بندگان در مورد اعمالشان همان ثواب ها و عِقاب هایی است که در دنیا و آخرت به آنها مستحق گردیده اند.

 

 


در این زمینه روایت مناسب دیگری است که توجه به آن سودمند می باشد:


از حضرت علی بن محمد العسکری علیه السلام است که در نامه خود به اهل اهواز در موضوع نفی جبر و تفویض می فرمایند:


رُوی عن أمیرالمؤمنین علیه السلام أنَّه سأله رجلٌ بَعدَ إنصرافِه مِن الشام فَقالَ: یا أمیرالمؤمنین أخْبِرنا عَن خُروجنا إلی الشام أبِقَضاء و قَدَر؟


فَقالَ له أمیرالمؤمنین علیه السلام: نَعَم یا شیخُ ما عَلوتُم تَلعَة و لا هَبطتُم بَطنَ وادٍ إلاّ بِقضاء مِن عِند الله و قَدَر.


فَقالَ الرَّجل: عِند الله أحْتَسِب عنائی، و الله ما أری لی مِن الأجرِ شَیئاً فَقالَ علیٌّ علیه السلام: بَلی فَقد عَظَّم اللهُ لَكم الأجر فی مَسیركم و أنتُم ذاهبُون و عَلی مُنصَرفكُم و أنتُم مُنقلبُون و لم تكونُوا فی شَیء مِن حالاتكم مُكرهینَ ولا إلیه مُضطرِّینَ.


فَقالَ الرَّجل: وكَیف لانكونُ مُضطرِّینَ و القَضاء و القَدر ساقانا، و عَنهُما كانَ مَسیرُنا؟!


فَقالَ: أمیر المؤمنین علیه السلام :
لَعلَّك أردتَ قَضاءً لازماً و قَدراً حَتماً ولو كانَ كَذلكَ لَبطلَ الثَّوابُ و العِقابُ و سَقطَ الوعدُ و الوَعیدُ و الأمرُ مِن الله و النَّهی و ما كانتْ تَأتی مِن الله لائمة لمُذنب و لا مَحمدة لمُحسن و لا كانَ المُحسن اَولی بثَواب الإحسان مِن المُذنب، و لا المُذنب اَولی بعُقُوبة الذَّنب مِن المُحسن تلكَ مَقالة إخوان عَبَدة الأوثان و جُنُود الشَّیطان و خُصَمآء الرَّحمن و شُهدآء الزُّور و البُهتان و أهل العَمی و الطُّغیان هُم قَدریَّة هذه الأمَّة و مَجُوسها، إنَّ اللهَ تعالی أمرَ تَخییراً، و كَلَّفَ یَسیراً، و لم یُعصَ مَغلُوباً، و لم یُطعْ مُكرَهاً و لم یُرسِل الرُّسُلَ هَزلاً و لم یُنزِل القُرآنَ عَبثاً و لم یخلُق السَّموات و الأرض و ما بینهُما باطلاً، ذلكَ ظَنُّ الَّذینَ كَفرُوا فَویل للَّذینَ كَفرُوا مِن النَّار.


ثم تلی علیهم: ((وَقَضَی رَبُّكَ ألاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ )).(12)


قال: فنهض الرجل مسروراً و هو یقول:


أنْتَ الإِمَامُ الَّذِی نَرْجُــو بِطَاعَتِــهِ                یَوْمَ النُّشُـورِ مِنَ الرَّحْمَنِ رِضْـوَانا


أوْضَحْتَ مِنْ دِینِـنَا مَا کَانَ مُلْتَبِساً              جَــزاکَ رَبُّکَ عَنَّـا فِیـهِ إِحْسـَاناً


فَلَیْسَ مَعْــذِرَه فِی فِعْـلِ فَاحِــشَه             قَدْ کُنْتُ رَاکِبَـهَا فِسـْقاً وَ عِصْـیَاناً


کــــــلاّ و لا قَـائِـلاً نَاهِیــهِ أوْقَعَــهُ               فِیهَا عَبَدْتُ إِذاً یَا قَــوْمِ شَیــْطَاناً


وَ لا أحَبَّ وَ لا شَاءَ الْفُسُـوقَ وَ لا                 قَتْلَ الْــوَلِیِّ لَهُ ظُلْماً وَ عُـــدْوَاناً


أنَّی یُحِبُّ وَ قَـدْ صَحَّتْ عَزِیمَــتُهُ              علی الذی قال أعْلِنْ ذَاکَ إِعْلانا؛(13)

 


مردی پس از مراجعت کردن از جنگ صفین از امیرالمؤمنین علیه السلام پرسید: یا امیرالمؤمنین علیه السلام ، خبر بده ما را از جنگ ما با اهل شام که آیا به قضا و قدر الهی بود یا نه؟


امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسخ او فرمود: آری ای شیخ، شماها [در این سفر] به تپّه و کوه و درّه و صحرائی قدم نگذاشتید مگر اینکه به قضا و قدر الهی بوده است.


آن مرد گفت: رنج های این سفر را به حساب خدا می آوریم و من اجری برای خود نمی بینم!


امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: چنین نیست! همانا خداوند متعال در حرکت شما که به سوی دشمن می رفتید و بر مراجعت شما که از جنگ بر می گشتید اجر عظیم داده است و حال آنکه در هیچکدام از حرکاتتان مجبور و مضطر نبودید!


مرد گفت: چگونه مجبور نباشیم در حالی که قضاء و قدر الهی ما را سوق داده است؟! و حرکتمان از آن دو است!


امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: شاید تو قضای لازم و قَدَر حتمی را اراده نموده ای؟! و اگر چنین باشد، امر و نهی باطل گردد و دوزخ و بهشت و امر و نهی ساقط شود و از خداوند ملامت برای گنهکار و تشویق برای نیکوکار نمی آمد! و نیکوکار به جزای خیر، اولویّتی از گنهکار نمی داشت و نه بدکردار نسبت به عقوبت گناهش از نیکوکار سزاوارتر نبود.


این سخن، گفتار همچون بت پرستان و لشکریان شیطان و دشمنان خدا و گواهان دروغ و بهتان و اهل ضلالت و گمراهی است.


اینان، قدریّه و مجوس این امتند! همانا پروردگار متعال امر کرده است، با اختیار دادن، و تکلیف نموده به آسانی، و معصیت نشده از حیث مغلوب شدن و اطاعت نشده از روی اکراه.


و رسولان را بی هدف نفرستاده و قرآن را بیهوده نازل نفرموده و آسمان ها و زمین و مخلوقاتِ دیگر را باطل نیافرید، این گمان کسانی است که کافر شده اند. پس وای از آتش دوزخ برای کفار.


سپس حضرت این آیه را تلاوت نمودند: «و پروردگار تو حکم کرد که جز او را نپرستید».

 

پس آن مرد با خوشحالی از نزد امیرالمؤمنین علیه السلام برخاسته و می گفت:


• تو آن امامی هستی که با طاعتش امید داریم که روز قیامت مورد رضوان خداوند قرار گیریم.


• آن بخش از حقایق دین که بر ما مشتبه بود، روشن ساختی، خداوند از ناحیه ما به تو جزای نیک دهد.


• مرا در کارهای زشت که به فسق و معصیت آنها را مرتکب گشتم، عذری نیست.


• و هرگز جایز نیست که بگوئیم، نهی کننده از فحشا و منکر، خود ما را در آن انداخته، که در این هنگام شیطان را پیروی کرده ام.


• هرگز خدا، زشتی ها را دوست نداشته و نخواسته و کشتن ولیّ خود را از روی ستم و دشمنی جایز ندانسته.


• چگونه دوست داشته باشد در حالی که فرمان و اراده ی خدا بر آن بوده و به رسولش فرموده، آشکارا اعلان کن.


قضا در این روایات به معنای امر و حکم است نه به معنای قضای قطعی و حکم حتمی تکوینی که از متعلّق خود تخلُّف نکند وگرنه می بایست که همه مردمان مُوحّد باشند و به جز پروردگار متعال، چیز دیگر را پرستش ننمایند.


قضاء و قدری که به اَعمال بندگان متوجّه است حتمی و نافذ نیست و به اختیار عباد توقف دارد و اختیار بندگان، علّت اخیر وقوع فعل می باشد.


و علم ازلی الهی گرچه محیط و کاشف از جزئیّات و کلیّات اَفعال و حرکات و حالات عباد است، ولی علّتِ تحقّق اَفعال نمی تواند باشد؛ چنانچه علم و آگاهی استاد از مراتب علمی و عملی و جریان اَعمال شاگردان خود، علّت تحقّق وقوع آن اَعمال و نتایج نخواهد بود. پس این قضا، قضای تشریعی است نه قضای تکوینی که تحقق آن حتمیت یابد.


خداوند تشریعاً حکم فرموده اما بندگان مختارند که عمل کنند یا ترک طاعت نموده و معصیت نمایند.


بنابراین سخن بعضی از فلاسفه و مفسرین اهل سنت که قضا را تکوینی انگاشته اند باطل و مغایر اصول وحیانی است.

 

 


سخنان نادرست


در اینجا مناسب است به شواهدی از تفسیر نادرست آیه مورد بحث، اشاره کنیم:

 

شاهد اول


عبارت شگفت انگیزی در یکی از شرح های فصوص الحکم (فص دهم) آمده است:


به حکم ((فَأیْنَما تُوَلُّوْا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ))(14) نزد تو ظاهر شد که حق تعالی در هر جهت که رو نمایند در آن جهت است و بی او هیچ جهت نیست و به حقیقت به هر جهت که روی آرند به مقتضای ((وَقَضَی رَبُّكَ ألاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ)) روی به خدا آورده اند.


در بتــــکده ها غیــر تـو را می نپــرستند                                  آنکس که برد سجده بر سنگ و گل و چوب(15)

 

شاهد دوم


و در فص پانزدهم آمده است:


((مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللهِ زُلْفَی))(16) و در حقیقت عبادت نمی کنند مگر آنچه را از حق در آن صورت ظاهر است کما قال تعالی: ((وَقَضَی رَبُّك ألاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ))... غیرت او اقتضای آن کرد که هیچ احدی غیر او را دوست ندارد، لاجرم همه ی اشیا را آیینه ی جلوه ی جمال ساخت تا به هرچه روی آرند و هر چه را دوست دارند او را دوست داشته باشند و اگر چه ندانند... .(17)

 

 

شاهد سوم


و در فص بیست و چهارم آمده است:


از برای آنکه موسی علیه السلام می دانست که حکم الهی این است که غیر او را عبادت نکنند، کما قال تعالی: ((وَقَضَی رَبُّكَ ألاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ)) و حضرت الهی به هیچ چیز حکم نمی کند که آن چیز واقع نشود. پس عتاب موسی هارون را از برای قصور هارون بود در معرفت حقیقت امر، از آنکه عارف کامل آن است که حق را در همه چیز بیند، بلکه عین همه بیند و به واسطه ی کمال مشاهده، از سر ذوق و نشاط بگوید:


چـو در رزم آیم بود او قتـال               بود سر نگهدار و سر لشکر او
چو در بزم آیم بود او نشـاط                بود ساقی و مطرب و ساغر او
چو نـامه نویسـم برِ دوسـتان               بود خامه و کاغـذ و محـبر او(18)

 


از این عبارات ظاهر است که آقایان قائل اند هرچه عبادت شود و هر که را عبادت کنند گویا خدا را عبادت کرده اند و جزئی از اجزای یک وجود است که دارای اسم های مختلف می باشد، ولی یک حقیقت بیشتر نیست.

 


شاهد چهارم


ابن عربی در فتوحات می نویسد:


فاعلم یا أخی أنَّ هذا المنزل هو منزل من منازل الستر و الکتمان وتقریر الألوهة فی کلّ مَن عبدَ مِن دون الله؛ لأنَّه ما عبد الحجر لعینه و إنَّما عُبد من حیث نسبة الألوهة إلیه؛ و لهذا ذکرنا أنَّه مِن مَنازل الکتمان و الستر، قال تعالی: ((وَقَضَی رَبُّكَ ألاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ))؛(19)

 

پس بدان ای برادر من! این منزل از منازل ستر و کتمان و تقریر الوهت در هر چه که به غیر خدا پرستیده می شود است؛ زیرا (کافر) سنگ را از حیث عینش نمی پرستد، بلکه از حیث نسبت الوهت بدو می پرستد؛ از این روی گفتیم که از منازل کتمان و ستر است، خداوند می فرماید: «خداوند حکم کرده که جز او را نپرستید».

 

 

شاهد پنجم


قیصری می گوید:


و امّا حکمُ آلِه، فَحُکمُ الکافرین من وجه؛ لأنَّهُم جعلُوا الرَّبَّ المطلقَ و المَعبُود الحق مُقیّداً فی صُورة فرعونیّة، فَسَترُوا الحقَّ فی صورته الباطله. و حُکمُ المُؤمنینَ من وجه؛ لأنَّهُم ما عَبدُوا فی صورته إلاّ الهویّة الإلهیّة الظاهرة فی المجالی المختلفة.
فَرَضِیَ اللهُ عَنهُم مِن هذه الحیثیة و رَضُوا عَنه، وإن کانَ من حیثُ تَقیُّدهم إیّاه یُعذِّبُهم؛(20)

 


و اما حکم (و فرجام) آلِ فرعون این است که از جهتی حکم کافران را دارند؛ زیرا آنان پروردگار مطلق و معبود حق را در صورتِ فرعونی مقیّد ساختند، پس حق را در صورت باطلش پوشاندند.


و حکم مؤمنان را دارند؛ زیرا در صورت [و قالب] فرعون جز هویّت إلهیّه را که در مجلاهای مختلف بروز می یابد، نپرستیدند.

از این رو خدا از آنان راضی است و آنها از خدا خشنودند، هرچند از این نظر که به خدایی فرعون پای بند بودند [و خدا را منحصر در او ساختند] خداوند آنان را عذاب می کند.

 

 

نتیجه شواهد


این حرف های عجیب و غریب و برداشت های نادرست از آیه ی شریفه به خاطر مبنای نادرستی است که این اشخاص در مسئله وحدت وجودِ اطلاقی اختیار کرده اند در حالیکه بر اساس آیات و روایات بطلان این قول روشن است.

 

 

در سوره احزاب می خوانیم:


((وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَة إِذَا قَضَی اللهُ وَ رَسُولُهُ أمْراً أن یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَة مِنْ أمْرِهِمْ وَ مَن یَعْصِ الله وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُّبِیناً))؛(21)


و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستاده اش به کاری فرمان دهند برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هرکس خدا و فرستاده اش را فرمان نبرد البته دچار گمراهی آشکاری است.

 


معنای این آیه ی شریفه این است که وقتی خدا و رسولش حکمی کردند مردم باید فرمان برند و نباید معصیت کنند.


آیا معنای این آیه این است که مردم نمی توانند معصیت کنند؟!


این آیه می فرماید مردم باید اطاعت کنند، اما اگر اطاعت نکردند، معلوم است که معصیت کرده اند؛ به قرینه ((وَ مَن یَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُّبِیناً )).


اگر امر، امر تکوینی بود و باید انجام می شد دیگر ((وَ مَن یَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُّبِیناً)) معنا نداشت. پس ممکن است کسی امر خدا را عصیان کند.


بنابراین، مراد از ((وَ قَضَی)) در آیه ی شریفه، قضای تشریعی است نه تکوینی؛ یعنی اگر عبد فرمان برد پاداش دریافت می دارد و اگر عصیان کند معصیت کار است و عقاب می شود. دلیل دیگر در بطلان این قول این است که: اگر قضا، قضای تکوینی باشد و باید آنچه متعلّق قضا است انجام گیرد، در ارتباط با آیات و مطالب بعدی هم باید قضا همین گونه معنا شود؛ زیرا در ادامه می خوانیم:


((وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً ))؛


و به پدر و مادر نیکی کنید.

 


اگر قضا تکوینی باشد باید هر فرزندی نسبت به پدر و مادر هر کاری که می کند احسان باشد؛ گرچه به آنها توهین کند و کتک بزند!


چون هر کس هر چیزی را که عبادت می کند عبادت خداست پس در ((وَ بِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَاناً)) هم باید همان را قائل شد؛ یعنی بگوئیم خداوند حکم تکوینی دارد که به پدر و مادر احسان کنید. پیداست که شخص خردمند و هر صاحب عقل سلیمی این معنا را برنمی تابد و آن را باطل می داند.

 

 


-----------------------------------------
پی نوشت ها:


1- اسراء: 23.


2ـ یس: 82.


3- المیزان 13/ 79.


4ـ نساء: 48.


5ـ همان.


6- یس: 60.

 

7- جاثیه: 23.


8ـ المیزان 13 /83 .


9- همان.


10- در المیزان «برید» آمده، لکن در مآخذ روایت «زید» و در برخی «یزید» ثبت شده است.


11ـ عیون اخبار الرضا علیه السلام 2 /114؛ بحارالأنوار 5 / 11.


12- اسراء: 23.


13-احتجاج طبرسی1 /310؛ و در اصول کافی1 / 155، حدیث 1 ؛ توحید صدوق 380، با مختصری اختلاف در بعضی کلمات آمده است.


14ـ بقره: 115.


15ـ شرح فصوص الحکم، (خوارزمی) 1 /403 .


16ـ زمر: 3.


17ـ شرح فصوص الحکم،(خوارزمی) 2 /543 .


18- همان 2 /701 .


19- الفتوحات المکیه 2 /591.


20- شرح فصوص الحکم (قیصری)/ 1145.


21- احزاب: 36.

 

 

 

 

خواندن 67 دفعه
آخرین ویرایش در یکشنبه, 05 دی 1395 ساعت 12:31

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید