فصلنامه نور الصادق

 

اشاره:
فکرت تهافت راهبر است به نشان دادن تناقضی ماهوی و غیر قابل رفع میان عقلانیت فلسفی یونانی تبار و وحی قرآنی، امری که در تقریری دگرسان می توان از آن به مانعة الجمع بودن توحید اشراقی و مستفادی با توحید عددی و آحادی یاد کرد. غزالی گرچه در مشکاة الانوار خود را متألهی مشرقی و مایل به اعراض از الهیات آحادی نشان می دهد ولی در تهافت و المنقذ به مثابه متکلمی اشعری مذهب و سخت پیورز در توحید ایجادی ظاهر می شود. بسا پیکار غزالی با منطق و اُنتولوژی ارسطویی در زمینه ای دگرسان از حیث تاریخی می توانست راهگشا به ظهور فلسفه ای تحققی باشد و اگر چنین نشد آن را باید در بن بست ها و بایست هایی جست که نوبت توضیح آن نه در ید غزالی که از قلم ابن خلدون قابل تفهیم و تفهم است. در شماره آینده به تنقید بنیادین و بنیاد اندیشانه ابن خلدون از سیطره فلسفه ارسطویی – نو افلاطونی بر فکرت مسلمین و مضارّ آن سخن خواهیم گفت.

 


غزالی و فراکیش عقل فلسفی در جهان اسلام


«دکتر امیرحسین ابراهیمی»

 doktor amir ebrahim

ابوحامد محمد غزالی در سال 450 هجری مصادف با 1059 میلادی در غزاله از صفحات خراسان زاده شد. در نیشابور به مکتب امام الحرمین تلمّذ نمود. سپس در نظامیه بغداد در دوران شکوفایی آن مکتب، به مقام استادی نائل شد. بسا بتوان مهمترین تألیفات غزالی را دو کتاب «مقاصد الفلاسفه» و «تهافت الفلاسفه» دانست که در سده سیزدهم میلادی توسط یک راهب کاتولیک به نام دومینیکوس گوندیسالینوس به زبان لاتین ترجمه می شود و از تأثیر وضعی چشمگیری در خیزش نقد فلسفه ارسطویی ـ تومیستی در اروپای روزگار رنسانس برخوردار می شود.


غزالی بی تردید متکلمی اشعری بود لیک به موضع تهافت الفلاسفه به نقدی فراکیش انگار از متافیزیک و فلسفه اولی مأثور می پردازد و به درستی و به دقت نشان می دهد که استقصای برهانی وجود صانع حسب عقیده به توحید ایجادی، باورمندی به معاد معهود اسلام و خلود قطعی الصدور نفس با تشحیذ به تجسد، نیز انخلاع نفس که امکان تأسیس نبوت را فراهم می آورد، از درون فرادهش فکرت فلسفی یونانی حال با تأثرات موجود در زیست جهان مسلمین از اساس امری است ناممکن و این مرافعه غزالی در مواجهه با عقل فلسفی کوششی است در برکشیدن اصالت نقل و در واقع معارف وحیانی در تقابل با نفاذ و سیطره ی اصالت عقل یونانی در عالم تاریخی مسلمین و بدین سان می توان غزالی را پیشتاز گونه ای دین پیرایی اسلامی دانست که در جستجوی یقین، فکرت فلسفی را منجر به درون ماند انگاری شکاکیت انگاشته و می کوشد سپهر دیانت را از تأثر فراکیش عقل سکولار فلسفی مصون نگاه دارد.


به واقع از پس تهافت غزالی از فلسفه اولی شاهد برکشیدن عرفان نظری و الهیات صوفیانه به مثابه صورت نوعی و اسم غالب وضع تفکر در عالم اسلامی خصوصاً در ایران می باشیم.


به این ترتیب ساحت عرفان نظری و الهیات صوفیانه از سپهر فلسفه اولی و علم کلام و به تقریر کلی، متافیزیک اُنتوتئوکوسمولوژیک متمایز می گردد.
در نظرگاه غزالی بغرنج کانونی تفکر دینی، تحصیل یقین است و مسئله بنیادین این است که یقین چنان خورشیدی نیست که در قاره فلسفه تابش گیرد چرا که همواره ظلمات و غواسق شکاکیت و گیتی گروی فکرت فلسفی، مانع از میل به ساحت امر قدسی است و تردید نمی باشد که هیچ دیانتی و هیچ تفکر دینی، ماسوای از امر قدسی امکان تقرر ظهوری ندارد.


از اینجا معلوم می شود که هر اندازه فیلسوف میل به معالم توحید داشته باشد در واپسین تحلیل این عالم وجود است که در منظر او وحدانی می آید نه حضور امر قدسی. این است که اندیشه فلسفی عبارتی است و عقل خود بنیاد دینی عبارتی دیگر و این دو از لحاظ نظام منطق ارسطویی هماره در نسبت تباین کلی باقی خواهند ماند.


یکی از درخشش های خاص غزالی برگزینش واژه تهافت در عنوان رساله خویش است.


تهافت در لغت عرب هم به معنای تقابل و تضاد می نموده باشد و هم به معنای مسخ و نسخ؛ نزدیک به آن معنایی که در فلسفه پسامدرن امروز با واژه Déconstruction ادا می شود. در واقع تز تهافت بیانگر تعیین تکلیفی است با عقل متافیزیک یونانی در تقابلی ناستردنی و پایان ناپذیر با وحی قرآنی.


بسیاری از شرق شناسان غربی و در رأس ایشان ارنست رُنان بر این انگار رفته اند که با نقد و تهافت غزالی از اندیشه فلسفی در جهان اسلامی چنان ضربه ای بر این دبستان وارد آمده است که می توان فرود و اختتام عهد فلسفه ورزی در جهان مسلمین را به دیده اندر آورد.


ولیکن راقم این سطور با این نظرگاه بر سر وفاق نیست. اندیشه فلسفی در صفحات ایران و هند پسانتر از غزالی و در بازه زمانی میانگیر تجدید حکمت مشاء و کلام شیعی توسط خواجه نصیر الدین طوسی و زایش و بالش مکتب اصفهان در عهد صفویه به رشد و نضج خود ادامه می دهد با این تمایز که میزان سلطه ی عقل صوری فلسفی آنچنان که حکمایی چون فارابی و ابوسلیمان منطقی سجستانی از آن مدافعه می نموده اند در این عصر رو به افول می گذارد و این حکمت مشرقیه است که از پس رساله مشکاة الانوار غزالی و تعالی حکمت الاشراق غزالی به پیش آمده و مقدمات ظهور حکمت متعالیه صدرایی را تمهید می کند.


نکته تأمل برانگیز این است که غزالی به رغم فاصله گذاری مطمئن از دانش فلسفی چونان شهبانوی دانش ها همچنان بر حفظ ارزش و اصالت منطق صوری بر خلاف فقهای حنبلی و سلفی چون ابن تیمیه و ابن قیم جوزیه نیز ادبای عرب ستایی چون ابوسعید سیرافی، حجیت علم منطق را می پذیرد ولی می کوشد بنیاد دانش منطق را به یک منشأ غیر یونانی یعنی خلاقیت کلمه ی الله و برهان احسن موجود در قرآن راجع نماید.


غزالی علاوه بر تهافت عقل فلسفی در ستیزی بی امان با ایزوتریسم باطنی می بوده است. این عویصه را می باید در تحلیل تنگنای حکومت عباسی با خلافت نوظهور فاطمی مصر دید و فهمید. در واقع غزالی هماره دل نگران حفظ وحدانیت امت اسلامی می بوده و این واشکافتگی میان عباسیان و فاطمیان را مصداقی از غلبه یک اسم غیر اسلامی در یکی از طرفین تلقی می نموده است.


و این اسم همان عقلانیت هرمسی نوافلاطونی است که حال در کسوت جامه خلیفه فاطمی جلوه کرده است. آنچنان که از مطالعات ملل و نحل نویسان، نیز تاریخ نگاران جهان اسلامی برمی آید مباحثات غزالی در باب سیطره عقل فلسفی بر ودایع شیعی بی پاسخ نمانده است و داعی اسماعیلی موسوم به علی بن محمد بن ولید متوفی 612 هجری در رساله ای با عنوان دامغ الباطل به ستیز غزالی رفته است.

 

تتمّه


غزالی در سرآغاز رساله اش تهافت الفلاسفه، تهافت را در مفهومی اصطلاحی چنان تشکیک و تذبذب فهم می نماید. و می کوشد نشان دهد نظام اُنتو تئولوژیک فلسفی از درون خود نوعی واشکافتگی و عدم انسجام را پدیدار می نماید و ای بسا که بتوان تهافت را به معنای تناقض در تفهم تعبیر کنیم و این تناقض و تنافر رویدادی است که میان غایتِ اندیشه فلسفی و طریقت این فکرت وجود دارد. غایت امر فلسفی نیل به یقین نیست که واقعیت الحادی و شکاکانه مسیرهای فیلسوفانه از نیل به آن امر عاجز است پس نمی توان گفت که اندیشه فلسفی در این رسخ درونگیر می تواند چشمه ایمان را جوشان نماید یا تدارکی برای تشحیذ باور دینی در نظر گیرد.


در واقع غزالی هم بر حکماء و رهروان کانون فلسفه اولی می تازد و تز قِدَم عالم وجود را زیر سؤال می برد و هم به متألهین مسلمان خرده می گیرد که با پذیرش تئوری صدور عقول که در اسلام موجود نیست نحوی آشفتگی و دلپریشانی اندیشگی را پدید آورده اند که موضوع آفرینش را از دایره منطق ایمانیان برون برده بی آن که آن را در قامتی به راستی عقلانی استوار کرده باشد.


در نظر غزالی تنها دو طریق بندگی و نوعی منطق کشف و شهودی البته ملتزم به شریعت در مسیر نیل به یقین قابل اعتماد می باشد ولی بدون تردید آنچه که تاریخ فکرت فلسفی پیش روی دیندار می نهد یا این است که زداینده ی ایمان او خواهد بود یا شکاکیتی به جان دیندار خواهد انداخت که وی را از مسیر عادی و متداول تعبد خارج خواهد کرد و در خوشبینانه ترین حالت ممکن اثبات صانع و مدبر فلسفی در مفهوم وحدانی آن چنانکه مد نظر افلاطون، ارسطو و نوافلاطونیان می بوده مقام ثبوت مصور است نه لزوم اعتقاد به باری تعالی چنان خالق و اگر همه دشوارگی های فکرت فلسفی و عالَم دینی مرتفع شود این معضل آخر بر جای خود باقی خواهد بود.

 علامه ی مجلسی اخباری یا اصولی؟

alame majlasi 35


مؤلف : علی ملکی میانجی


ناشر: انتشارات دلیل ما


موضوع: بررسی آراء و افکار علامه مجلسی از جهت اخباری و اصولی.


مرکز پخش: مجموعه ی دارالصادق اصفهان تلفن: 32317981-031

اشاره:

یکی از سرسپردگان معارف ضد وحیانی یونان باستان با مطالعه ی نامه ی آیت الله جعفر سبحانی به فصلنامه ی نورالصادق علیه السلام و تقدیر و تشکر ایشان از نویسندگان این فصلنامه، تاب نیاورده تعادل خود را از دست داد و نامه ای سراسر توهین و ناسزا و سخنان سخیف به مسؤلین نورالصادق و فقهاء و اساطین شیعه منتشر کرد. نورالصادق اصولا به اینگونه سخنان بچه گانه و بدور از ادب و شعور علمی پاسخ نمی دهد لذا به مصداق «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً» از کنار اباطیل این شخص نیز گذشت اما فاضل گرانمایه جناب آقای دکتر زمانیی پور که از شاگردان آیت الله صافی می باشند پس از چندی که از این مسئله مطلع شدندد پاسخی به نامه ی مذکور نوشتند و در انتشار آن اصرار ورزیدند. نورالصادق برای رعایت ادب و حرمت این استاد بزرگوار پاسخ ایشان را که در دو قسمت تنظیم شده بود تقدیم می کند، که قسمت اول در فصلنامه ی گذشته منتشر شد و اکنون قسمت دوم آن را تقدیم خوانندگان عزیز می نماید.

 

 

 

غزالی رسواگر فلسفه

 

شبنم سپه

 

«استاد راهنما و مشاور: کریم زارع»

 

 

 

 

 

مقدمه

 


غزالی بر پایه گرایش کلامی، حمله سهمگینی را به فلسفه انجام می دهد. وی در اندیشه ضد فلسفی تا جایی پیشرفت می کند که بزرگان فلسفه یعنی فارابی و ابن سینا را تکفیر کرده است. قصد او آن است که اسلام واقعی را از تأثیر «فلسفه یونانی» حفظ کند.

 


اقدام  غزالی چنان مؤثر بود که تقریباً فلسفه را به انزوا کشاند و وجود تلاش هایی که برخی از فلاسفه مانند ابن رشد انجام دادند، هرگز فلسفه، اقبال و شکوه سابق خود را باز نیافت حتی در زمان ملاصدرا نیز استقبال چندانی از فلسفه نشد. تنها بعد از انقلاب اسلامی ایران است که فلسفه رونق یافت و در دانشگاه ها و حوزه های علمیه تدریس فلسفه رواج یافته و جایگزین علم کلام شده و در تفاسیر قرآنی و اصول فقه نفوذ یافته است و همین امر باعث شد تا افرادی مقابله با فلسفه را مبنای کار خود قرار دهند و مکتب تفکیک در شهر مشهد رونق یافته و مجلاتی به نقد و ایراد به فلسفه  منتشر گردید.

 


غزالی با نگارش کتاب تهافت الفلاسفة به صورت رسمی به جنگ فلسفه می رود و نظریات فلاسفه را باطل می کند و در این زمینه موفق می شود تا برای همیشه فلسفه مشاء یعنی مطرح ترین فلسفه در کشورهای اسلامی را به زباله دان تاریخ بیاندازد، به طوری که بعد ازاقدام غزالی، فلسفه مشاء برای همیشه کنار گذاشته می شود و فلاسفه به ناچار مجبور می شوند تا فلسفه جدیدی را به نام فلسفه اشراق مطرح کنند فلسفه اشراق مبانی جدید دارد و مباحث را از دیدگاه های خاصی بیان می کند ولی فلسفه اشراق هم چون برنظریات باطل می باشد دورانش تمام شده و فلسفه جدیدی با ترکیب فلسفه وتصوف توسط ملاصدرا ارایه می شود و همین روش در اروپا ادامه دارد و فلسفه های جدیدی تولید می شوند.

 

 

در این مقاله نظریات غزالی برای مقابله با فلسفه بررسی می شود تا رسوایی های فلسفه بیشترآشکار گردد و مشخص شود که فلسفه از همان زمان ورود به جهان اسلام بر خلاف ادعای دروغین مطالب باطل فراوانی داشته و ریشه در باطل دارد.

 

 

آیا با وجود قرآن و اهل بیت علیهم السلام یعنی دو یادگار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیازی به فلسفه است؟

 

آیا در تبلیغاتی که برخی می گویند برای درک قرآن وروایت نیاز به فلسفه هست آیا این ادعا درست است؟ یعنی اگر فلسفه وارد جهان اسلام نمی شد معانی عمیق قرآن و روایات را کسی نمی توانست درک کند؟

 

آیا برای پاسخ دادن به مسائل عقیدتی با وجود علم کلام نیازی به فلسفه می باشد؟

 

 

غزالی نماینده علم کلام است و در مقابل فلسفه می ایستد تا اثبات کند با وجود علم کلام ، نیازی به فلسفه نمی باشد فلسفه ای که از متون اسلامی قرآن و سنت به دست نیامده و برای مقابله با نظریات اسلامی از یونان به کشورهای اسلامی منتقل شده است.

 

 

 

بررسی  خصوصیات کتاب تهافت

 

 

1ـ منابع غزالی

 


غزالی برای تدوین بحث های کتاب تهافت الفلاسفه از کتاب هایی مانند النجاة، الاشارات و التنبیهات و رسالة اضحویة ابن سینا و همچنین آراء اهل المدینة الفاضلة و السیاسة المدنیة فارابی استفاده کرده است ولی مهم ترین منبع تنظیم بحث ها، کتاب شفای ابن سینا است.

 

 

2ـ روش نقد غزالی

 


غزالی مطالب فلسفی را از مآخذ اصلی آن  یعنی کتب فلسفه به صورت تخصصی مطالعه کرده و به آنچه که متکلمان نقل کرده اند اکتفاء ننمود وخود به طور تحلیلی و تخصصی کتب فلسفی را  بررسی نمود.
غزالی در تقریر آرای فلاسفه به قدر حاجت بحث می کند؛ پس نقدهای او بیش تر خطابی و جدلی بوده و به ارائه راه حل صحیح مسائل نمی پردازد.

 

 

3ـ و از هر طریق ممکنی به نقض آرای فلاسفه می پردازد و از مبانی فکری معتزله، اشاعره و غیره استفاده می کند زیرا اختلاف سایر فرق در جزئیات است بر خلاف فلاسفه که به اصول دین تعرض می کنند.

 

 

4ـ تقسیم مسائل به موضوعات کوچک تر و پاسخ دادن به آنها در جدل های پی در پی است؛ چنان که برای هر موضوع نقیض آن را هم می آورد و باز به آن هم پاسخ می دهد.(1)

 

 


اشکال غزالی به فلاسفه با نام  گذاری کتاب

 

 

عنوان كتاب تهافت الفلاسفه به مفهوم پريشان گويى فلاسفه در شناخت مابعدالطبيعه است.

 


تهافت درلغت مصدر باب تفاعل از ریشه ی «هفت» به معنی فرو ریختن چیزی است، به گونه ای که اجزائش یکی پس از دیگری بیفتند؛ و از همین رو، به معنی پوسیدن پارچه نیز هست. در عین حال، «هفت» به معنی حماقت نامبتذل (= الحمق الجیّد)، و «کلامٌ هفت» به معنی سخن دراز بی اندیشه نیز آمده است (ابن منظور، ماده های هفت و حمق).

 


مترجمان کتاب برابرهای گوناگونی را برای «تهافت» برگزیده اند. به لاتینی آن را ویرانی، تخریب، نابودی و اضمحلال و به انگلیسی، تضاد، ناهمسازی، فروپاشیدن و سرانجام، گسستگی و بی انسجامی6 ترجمه کرده اند. مترجمان معاصر، معنای اخیر را برگزیده اند که بیشتر ناظر بر تناقض و تناقض گویی است، از دشمنی سخت غزالی با فلسفه و فیلسوفان پیدا ست که این نام گذاری اتفاقی نبوده، و مراد او قطعاً چیزی بیش از معنی نخست و تحت لفظ از آن بوده است. حتى با توجه به اینکه وی فیلسوفان را گمراه  کننده و صاحب خبطهای بسیار، و پیروانشان را احمق و کودن می خواند می توان گفت که او این واژه را، با توجه به همه ی معانی دور و نزدیکی که از آن استنباط می شود، برای کاری تر کردن ضربه ی خود بر فلسفه و فیلسوفان برگزیده است.(2)

 

 

بررسی  کتاب تهافت

 

 

غزالی در دیباچه ی کتاب به شکایت از کسانی می پردازد که دین را خوار و کوچک شمرده اند. سپس در تعلیل آن، به این نتیجه می رسد که روی هم رفته، پیروی از فیلسوفان ـ که بزرگی نام هایشان احمق ها و بی خردان را تحت تأثیر قرار می دهد ـ موجب این گمراهی شده است.


 از این رو، وی می گوید: برای نشان دادن این گمراهی ها، به نگارش این کتاب در رد فیلسوفان گذشته پرداخته است به این ترتیب، غزالی آشکارا  پیروان فلسفه را در ردیف احمق ها و مقلدان بی خرد قرار می دهد.

 

 

 

مقدمات کتاب تهافت

 


مقدمه اول


در این مقدمه بیان می شود که بزرگ فلاسفه ارسطو است و فارابی و ابن سینا از متفلسفانی اند که کلام ارسطو را ترجمه کرده اند؛ بنابراین، برای رد فلاسفه، رد اندیشه های این سرکردگانِ گمراهی کافی است.(3)

 

 

مقدمه دوم


سه نوع اختلاف میان فیلسوفان و دیگران:


1ـ اختلاف در لفظ که آن را قابل اعتنا نیست.


2ـ اموری که ربطی به دین ندارند، مانند نظریه های علمی، همچون خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی (وی اهل دین را از ورود به مخالفت در این گونه امور نهی می کند).


3ـ اموری که به اعتقاد دینی لطمه می زنند، مانند نظریه ی حدوث جهان، صفات آفریدگار و رستاخیز بدن ها [در قیامت] ـ که به نظر او فیلسوفان این هر 3 عقیده را انکار کرده اند ـ و در همین جا ست که باید به آنان حمله کرد و فسادشان را آشکار ساخت.(4)

 

 

مقدمه سوم

 


درباره غرض از تألیف کتاب، غزالی تصریح می کند که از میان همه گروه های اهل اندیشه، فقط با فیلسوف دشمنی دارد و نه با فرقه های کلامی. یعنی بیان تهافت و تناقض آرا و اقوال فلاسفه مورد نظر او می باشد.

 

 

مقدمه چهارم

 


غزالی از فیلسوفان انتقاد می کند که با قرار دادن ریاضیات و منطق بر سر راه فلسفه، مردم را ناگزیر از پذیرفتن آراء غلط خود کرده اند و اشاره می کند که او نیز از همان منطق آنان بر ضد آنان استفاده خواهد کرد علوم ریاضی و شعب آن متعلق به الاهیات نیست و منطق هم به فلسفه اختصاص ندارد.(5)

 

 

 

فهرست بیست مسئله غزالی

 


غزالی کتاب خود را در بیست مسئله بیان کره است ولی در هرکدام یک از مسایل نکات فراوانی مطرح می کند به طوری که مجموع انتقادات او بیش از سیصد مورد تخمین زده می شود.


1. باطل ساختن راه و روش فیلسوفان درباره ی ازلی بودن جهان. (ازلیت عالم)


2. باطل ساختن راه و روش آنان درباره ی ابدی بودن جهان. (ابدیت عالم)


3. آشکار ساختن حیله فلاسفه در این که خدا آفریدگار جهان است  درحالی که منکر خدا هستند.


4. در نمایاندن ناتوانی ایشان از اثبات وجود آفریدگار؛ عجز فلاسفه از اثبات صانع.


5. در نمایاندن؛ عجز آنان از اقامه دلیل بر وحدانیت خدا و ناتوانی از آوردن دلیل بر محال بودن هستی دو خدا.


6. در باطل ساختن راه و روش آنان در نفی صفات از ذات.


7. باطل ساختن سخن ایشان که «ذات نخستین به واسطه ی جنس و فصل تقسیم نمی پذیرد.»


8. باطل ساختن سخن ایشان که «نخستین موجود بسیط و بدون ماهیت است.»


 9. نمایاندن ناتوانی ایشان در تبیین جسم نبودن خدا.


10. بیان اینکه نفی آفریدگار از لوازم وخصوصیات نظریات فلسفه است و بیان این که قول به قدم عالم مستلزم نفی صانع و علت است.


11. نمایاندن ناتوانی ایشان در اینکه «خدا به غیر خود علم دارد.»


12. نمایاندن ناتوانی ایشان در اینکه «خدا به ذات خود علم دارد.»


13. باطل ساختن اعتقادشان که «خدا به جزئیات علم ندارد.»


14. درباره عقیده به اینکه ستارگان و سیارات آسمان زنده بوده و متحرک با اراده خودشان هستند.


15. باطل ساختن آنچه آن را هدف حرکت ستارگان و سیارات آسمان دانسته اند.


16. باطل ساختن سخن ایشان در این که نفس های افلاک آسمانی بر همه ی جزئیات علم دارند.


17. باطل ساختن اعتقاد دربار محال بودن خرق عادت (معجزه) و رد اصل علیت.


18. عجز فلاسفه از اثبات این که نفس انسان، جوهر قائم به ذات است و نیز مجرد از ماده است.


19. درباره ی اعتقاد به محال بودن فنای نفس که بقای ازلی نفس انسانی است.


20. باطل ساختن کلام ایشان بر محشور نشدن بدن انسان در قیامت و انکار لذت و رنج جسمانی و انکار بهشت و جهنم مادی.

 

 

اقسام مسائل مورد نزاع غزالی با فلاسفه

 

 


مسایل مطرح شده توسط غزالی در قالب هشت موضوع خلاصه می گردد:

 

1ـ ارتباط خدا با عالم: چهار مسئله اول کتاب (قدم عالم ـ ابدیت عالم و زمان ـ خدا فاعل و صانع عالم است ـ عجز فیلسوفان از اثبات وجود صانع).


2ـ یگانگی خدا، عجز فیلسوفان از اثبات یگانگی خدا (مسئله پنجم)


3ـ صفات خدا (از مسئله ششم تا دوازدهم)


4ـ علم خدا به جزئیات (مسئله سیزدهم)


5ـ فوس فلکی (از مسئله چهاردهم تا شانزدهم)


6ـ علیت (مسئله هفدهم)


7ـ نفس انسانی (مسئله هجدهم و نوزدهم)


8ـ بعث اجساد و حشر ارواح (مسئله بیستم)

 

 

خاتمه  کتاب تکفیر فلاسفه از نظر غزالی

 


غزالی در خاتمه نتیجه می گیرد که فیلسوفان، در 3 مسئله، مستوجب تکفیر می باشند، اما در بقیه ی مسائل که فرقه های کلامی نیز کم  و بیش از آنها سخن گفته اند، تنها حکم بدعت گذار بر آنها راست می آید و برای بدعت، همگان بر تکفیر اجماع ندارند  که آرای فلاسفه در سه مسئله یعنی قدیم بودن جهان؛ علم نداشتن خدا به جزئیات و انکار رستاخیز جسمانی در قیامت، بر خلاف دین اسلام بوده و مستلزم نسبت کذب به پیامبران است و کسی که بر خلاف اسلام نظریه ای ابراز کند و پیامبران را تکذیب نماید کافر است.


در مورد سایر مسائل هفده گانه، موضع ملایم و معتدل اتخاذ کرده و معتقد است که آنچه فلاسفه در این مسائل گفته اند بسیار نزدیک به عقاید معتزله یا سایر فِرَق است. حال اگر کسانی بر این عقیده باشند که سایر فِرَق اسلامی غیر از خودشان، اهل بدعت بوده و محکوم به کفرند، باید فلاسفه را نیز به جهت ابراز اینگونه مباحث کافر بدانند، ولی اگر سایر فِرَق، اهل بدعت و کفر شناخته نشوند فلاسفه نیز از این جهت تکفیر و محکوم نمی گردند ولی بدعت گذار هستند.(6)

 

 

1ـ قدم عالم

 


در جهان اسلام، موضوع قدم عالم، در حدود یک سده پیش از غزالی، به صورت مسئله ای مهم و بحث انگیز میان متکلمان و اهل فلسفه رخ نموده بود. در اندیشه ی متکلمان مسلمان، وجود خدا یا صانع با قدیم بودنِ جهان منافات داشت.(7)


ریشه ی مسئله، نخست در اختلاف میان قول ارسطو به قدم عالم و اعتقاد 3 دین یهود، مسیحیت، و اسلام به این است که جهان آغاز زمانی دارد. فلسفه ی نوافلاطونی با طرح نظریه ی حدوث ذاتی و زمانی، کوشید که میان دو تفکر سازش پدید آورد. اما غزالی، با پای فشردن بر نظریه ی حدوث زمانی، هر دو نظام ارسطویی و نوافلاطونی را آماج حمله ی خود قرار داد.(8)

 

 

ابن سینا بر این عقیده بود که خداوند خالق ازلی عالم است. اما از سوی دیگر در مقام یک فیلسوف معتقد بودند که جهان اگر چه حادث است، آغازی ندارد یعنی قدیم است، به این صورت که:

 

 

الف) عالم بدون علت به وجود نمی آید.


ب) به محض وجود علت، معلول بلافاصله ایجاد می شود.


ج) علت، چیزی غیر از معلول یعنی خارج از آن است.

 

 

جهان قدیم است به خاطر آنکه علت آن یعنی خداوند قدیم است و  تقدم خداوند بر جهان از لحاظ زمانی نیست، وجود خداوند مستلزم زمان نیست، خداوند از قدیم، بدون زمان موجود است.

 

 

خلاصه اشکال غزالی

 


عقیده فلاسفه مبنی بر اینکه عالم اگرچه حادث است لکن قدیم است، منطقا ممتنع است، تصور حدوث ازلی، تصوری فی نفسه متناقض است، آیا معنا دارد از حادثی سخن گفت که از ازل وجود داشته باشد؟ حادث در مقابل قدیم قرار دارد پس حادث، قدیم و ازلی نمی شود.

 

 

2ـ علم خداوند به جزئیات

 


بر طبق فلسفه یونان، خدا در نهایت می تواند تنها ماهیت (یا كلیات) را بداند نه موجودات جزئی را زیرا این علوم از موجودات فقط از طریق ادراك حسی و در نتیجه در زمان شناخته می شوند اما خدا چون در ورای وقت و زمان قرار دارد و تغییرناپذیر است و بالاتر از آن غیر مادی است، نمی تواند به معلوم مادی و حسی، علم داشته باشد.


در نزد ارسطو، خداوند جز ذات خودش را تعقل نمی كند و سزاوار نیست كه به جزئیات علم داشته باشد.

 

 

 

خلاصه اشکال غزالی

 


این نظریه فیلسوفان با اسلام موافقت ندارد زیرا علم خدا را ناقص تلقی می كند و ارتباط علمی خدا با جزئیات عالم را قطع می کند و بلكه وجود خدا را برای موجودات عبث وبیهوده نشان می دهد.


این نظریه فلاسفه، میان ازلیت خداوند و زمانی بودن انسان شکاف ایجاد می کند. هستی بشر دائماً دستخوش تغییر و تزلزل است. تمام اعمال انسان وابسته به زمان است و با این دیدگاه فلسفه، هر نوع ارتباط دینی و مذهبی با خدا فاقد معنا می شود و تمامی ادیان، پیامبران، کتب آسمانی واحکام و ... بی مفهوم  و بی ارزش می شود؟


جهان بینی به ظاهر عقل گرایانه و جبری فلاسفه، درتعارض کامل با جهان بینی اسلامی می باشد که براساس اختیار و کسب انسان بوده و بر قدرت، حکمت و حکومت خداوند تأکید دارد به خصوص که وقوع معجزه از سوی خداوند امری مربوط به زمان است.


به نظر غزالی، فلاسفه از درک این مطالب عاجز بوده اند، زیرا در اثر پیروی از فلسفه یونان، قدرت درک  و بصیرت را از دست داده اند.

 

 

3ـ معاد جسمانی

 


فلاسفه به تجرد و وحدت و بقای نفس آدمی اعتقاد راسخ دارند و به وضوح معاد جسمانی در آخرت را مردود می دانند حشر و بعث جسمانی و حتی لذت و عالم جسمانی و وجود مادی بهشت و جهنم را منکر می شوند.
آنان حیات اخروی را صرفاً روحانی دانسته و بهشت و جهنم را کیفیات نفسانی بیان می کنند و حیز مکانی برای  بهشت و جهنم قبول ندارد.
فلاسفه، عبارات قرآن از حیات اخروی را مقید به معانی لفظی و ظاهری نمی دانند و این عبارات را رمزی و مجازی دانسته و از مطالب متشابهات قرآنی محسوب می کنند که صرفاً برای جلب مردم معمولی است که قادر به ادراک کامل حقایق نیستند و عقیده فیلسوفان در جستجوی معانی عمیق تر و خالص تر کتاب آسمانی می باشند و به درک حقایق رسیده اند. انکار بهشت وجهنم مادی را از اکتشافات مهم فلسفه می دانند.

 

 

خلاصه اشکال غزالی

 


به نظر غزالی تمام اینها خدعه و تزویر فلاسفه است، آنان عملاً آیات محکم  قرآن را رها کرده و به آیاتی متشابه از قرآن تمسک جسته اند که مفید خودشان باشد تا بتوانند تعبیرات فلسفی خود را بر آن آیات تحمیل کنند.

به نظر غزالی، مشکل واقعی فلاسفه، تمسک به جهان بینی کاملاً جبری، تحت عناوین علت و معلول است و این امر موجب شده تا هر چیزی را، موافق علت و معلول تبیین کنند و معجزه و امور خرق عادات یا امور فوق طبیعت را انکار کنند.

 

 

4ـ نفوس فلكی

 


فلاسفه یونانی و پیروان آنها مثل فارابی و ابن سینا و ابن رشد و ... معتقد بودند که افلاک دارای نفس هستند به این ترتیب که:

 


پیدایش کثرات به این نحو است که  نخستين (يعني خدا) واجب الوجود است وي چون از خود آگاه بود با اين نخستين آگاهي، عقلي از او واجب آمده آن عقل از مبدا نخستين و از خودش آگاه شد. با آگاهي اول، عقلي از او واجب آمد و با آگاهي از خودش، نفس فلک اطلس، يعني دورترين فلک (فلک اقصي) و فلک نخستين که همان عرش است پديد آمد. سپس عقل دوم نيز از مبداء نخستين و از عقل اول آگاه شد با آگاهي از نخستين، عقلي پديد آمد و با آگاهي از عقل اول نفس فلک سوم پديد آمد.

 


و همين طور ادامه يافت تا عقل دهم که به نام عقل فعال معروف است که بخشنده صورت ها (واهب الصور) است. آنچه در جهان روي مي دهد، از سوي عقل دهم با همدستي افلاک است. افلاک داراي حرکت ارادی و شوقي هستند و از نزديکي يا دوري ستارگان و به ويژه خورشيد، گرما و سرما و بخارها پديد مي آيند و دودها از آنها بر مي خيزند و از آنها پديده هاي جوي روي مي دهند و از آنچه در زمين روي مي دهند و از آنچه در زمين مي ماند، اگر منفذي نيافت و درهم آميزي روي داد، معادن پديد مي آيند و اگر باز درهم آميزي بيشتري روي داد، گياهان پديد مي آيند و باز هم اگر درهم آميزي ديگري روي دهد، جانور ناگويا (حيوانات غيرناطق) پديد مي آيد و اگر در هم آميزي بهتر و شايسته تري روي دهد، انسان پديد مي آيد که اشرف موجودات در اين جهان زيرين است.

 



خلاصه اشکال غزالی

 


غزالي از ابعاد مختلف نفوس فلکی را زیر سؤال می برد و یکی از آنها علم نفوس فلكي به تمام جزئيات است، او در شانزدهمين اشكال، ديدگاه نفوس فلكي را مورد نقد و حمله قرار داده و قائل است علم نفوس فلكي به تمام جزئيات، مستلزم اجتماع امور نامتناهي در متناهي خواهد بود. وي مي گويد: اگر جزئياتي كه نفس فلكي به آن عالم است فقط مربوط به حال باشد، در اين صورت اطلاع نبي از غيب و حوادث آينده در اثر اتصال با نفس فلكي ممكن نخواهد بود و غير قابل تبيين مي شود و اگر دامنه  علوم نفوس فلكي به جزئيات را به حيطه قلمرو آينده نيز توسعه دهيم و بگوييم نفس فلكي به تمام حوادث و وقايع ماضي و مستقبل به تفصيل آگاه است، مستلزم اجتماع امور نامتناهي در متناهي خواهد بود. كه اين نيز محال است.

 

 

نکته


اعتقاد به تاثیر ستارگان بر زندگی انسان در روی زمین و پرستش خورشید، ماه و ستارگان براساس این نظریه نفوس افلاکی می باشد که ریشه در تعدد خدایان یونانی دارد و مشخص می شود که اعتقاد به نفوس فلکی یک نظریه شرک آمیز کهن می باشد. (9)

 

 

5ـ علیت

 

 

غزالی در مسئله ی هفدهم یادآور می شود که از لحاظ شرع، مخالفتی با علوم طبیعی نمی توان داشت، مگر در 4 موضوع، نخستین آنها علیت است. وی نظر فیلسوفان را چنین تقریر می کند که با مشاهده ی هم زمانی و هماهنگی میان سبب و مسبب، حکم به ضروری بودن رابطه ی میان آنها می کنند، چنان که گویی معلول بی علت و علت بی معلول امکان ندارد.(10)

 

به نظر غزالی، در پی هم آمدن امور، به این جهت است که خدا آنها را آن گونه مقدر کرده است. ممکن است که معلول بدون علت موجود شود، مانند سیری بدون غذا خوردن و مرگ بدون بریده شدن گردن و زنده ماندن با بریده شدن گردن و خلاصه هر دو امر دیگری که به نظر ما در رابطه ی علّی تبیین می شوند. (11)

 


وی همانند سایر متکلمان، اثر علل ثانویه را ـ یعنی سبب هایی را که میان خدا به عنوان علت اصلی و موجود به عنوان معلول قرار می گیرند ـ قبول ندارد، از آن رو که در نظر او، این امر مخالف مفهوم قرآنیِ «قادر مطلق» است که امور جهان را با اراده ی مستقیم خود اداره می کند. (نک: فخری، 257).

 

علت مخالفت غزالی با اصل علیت آن است که با آن نمی توان وجود معجزات نقل شده، مثل رفتن ابراهیم در آتش را اثبات کرد.(12)


حصول نتیجه به سبب فاعل نیست، بلکه یا به واسطه ی فرشتگان مقرب یا مستقیماً از خود خدا حادث می شود، مثل سوزاندن آتش پنبه را؛ و بنابراین، وجود یافتن چیزی دلیل بر وجود اصل سببیت نیست.(13)


غزالی در برابر این ایراد که «پس همه چیز در همه وقت ممکن می شود و دیگر قاعده و قانونی در میان نخواهد بود»، پاسخ می دهد که خداوند در ما علمی هم قرار داده است تا امور را به درستی دریابیم و بفهمیم که وقوع امور بی قاعده ـ یا به ظاهر بی قاعده ـ واجب نیست، اما اگر اراده ی خدا بر آنها قرار گیرد، ممکن است.


درواقع استمرار امور یکی پس از دیگری، موجب شده است که ذهن ما از روی عادت این استمرار را ثابت تصور کند.(14)

 

 

 


-----------------
پی نوشت ها:

 

1-کارا دو وو، برنار، الغزالی، ترجمه ی عادل زعیتر، قاهره، 1959م؛ همایی، جلال الدین، غزالی نامه، تهران، 1342ش ص 62
2- ابن رشد، محمد، تهافت التهافت، به کوشش م. بویژ، بیروت، 1930م؛ ص 55 و 146.
3-  غزالی، محمد، تهافت الفلاسفة، به کوشش موریس بویژ، با مقدمه ی ماجد فخری، بیروت، 1962م؛ (ص 40).
4-  غزالی، محمد، تهافت الفلاسفة، به کوشش موریس بویژ، با مقدمه ی ماجد فخری، بیروت، 1962م؛ (ص 41-43).
5-  همان /44و 45.
6- کارا دو وو، برنار، الغزالی، ترجمه ی عادل زعیتر، قاهره، 1959م؛ همایی، جلال الدین، غزالی نامه، تهران، 1342ش؛ ص 254.
7- فخری، ماجد، مقدمه بر تهافت الفلاسفه / 14.
8- دوئم، پیِر، مصادر الفلسفه العربیه، ترجمه ی ابویعرب مرزوقی، تونس، 1989م؛ ص 241-242، 244.
9- غزالی، محمد، تهافت الفلاسفه، تحقيق الدكتور علی بوملحم، بيروت، دارو مكتبه الهلال1994  ص 226 و 227.
10-غزالی، محمد تهافت الفلاسفه، به کوشش موریس بویژ، با مقدمه ی ماجد فخری، بیروت، 1962م؛ (ص 191).
11-همان / 195.
12- همان / 198.
13-همان / 196.
14-تهافت الفلاسفه، به کوشش موریس بویژ، با مقدمه ی ماجد فخری، بیروت، 1962م؛ (ص 199).

 

 

 

 

 

خدا در کتاب و سنت

 

«حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی»

 

 

اشاره:


فقیه بزرگ و مرجع آگاه و آزاد اندیش شیعه در این بخش از کتاب مستطاب و بی نظیر «نگرشی در فلسفه و عرفان» که غیر مطبوع است ابتدا ممنوعیت غور و تفکر در کنه ذات خدا را مطرح می فرماید و با دقت های علمی به تفصیل در آن بحث می نمایند و نتیجه می گیرند که: این نظر که حقیقت ذات خدا وجود و هستی مطلق است و اینکه در دار تحقق چیزی غیر از وجود متحقق نیست و هر چه غیر از وجود حق است مراتب ضعیفه ی وجود است و بنابراین آنچه حقیقت و اصالت دارد وجود است، با معارف قرآنی سازگار نیست خواه کل این وجودات را وجود واحد بدانند و تمایز آنها را از یکدیگر مثل تمایز امواج از یکدیگر و تمایز آنها از دریا بدانند یا به مانند نظریه تجلی و ظهور آن را بیان کنند. نورالصادق مطالعه ی دقیق این اثر گرانبار را به خوانندگان خود تأکید می کند.

 

 

آنچه از كتاب و سنت استفاده مى شود اين است كه خدا خداست و خودش خودش و ذاتش ذاتش مى باشد. مقصود اينكه پرسش از ماهيت و كنه و حقيقت ذات خدا و اين كه خدا چيست قابل طرح نيست، چون ذات و حقيقت او از اين كه مدرك به ادراك كسى شود منزّه است و هر كس از اين سؤال جواب بدهد و حتى بگويد وجود است خبر از كنه ذات داده است. البته موجودات و متحققات ديگر نيز هر يك از آنها خودش خودش است و ذاتش ذات خود اوست و غير از ذات ديگران است. انسان انسان است و فرشته فرشته است و عناصر عناصرند، و هر فردى خود آن فرد است. همه تحقق دارند و حقيقت دارند. اعتبارى و غير واقعى نيستند، ولى سؤال از حقيقت آنها قابل طرح است اگر چه در اين كه حقيقت آنها قابل درك باشد بحث است. چنانكه يكى از احتمالاتى كه در تفسير حديث ((من عرف نفسه فقد عرف ربه)) فرموده اند همين است كه هر كس بشناسد نفس خود را كه حقيقت آن براى او قابل درك نيست خدا را مى شناسد كه حقيقتش منزّه از درك است. حتى حقايق ديگر، مثل حقيقت فرشته، حقيقت ماده، حقيقت حيات، حقيقت عقل همه را مى گويند مجهول مانده و خواهد ماند.

 

 

البته قياس اين حقايق كه همه ممكن و مخلوق و محتاج و داراى مابه الاشتراكند با حقيقت ذات اقدس خداى خالق قديم غنى بالذات قياس مع الفوارق است ولى به هر حال اين حقايق ممكنه همه و هر كدام خودشان خودشان هستند و غير خودشان نيستند و با اوصاف ثبوتى يا سلبى از هم جدا و متمايزند و بين آنها تشابه و تفاضل و تماثل متصور است. به عكس خداوند متعال با چيزى مشابهت و مماثلت ندارد ليس كمثله شىء چيزى مثل او نيست و تمايز اشيا از او به همين است كه هيچ يك مثل او و شبيه او نيستند، و او ذاتى است كه همانند او چيزى نيست و غير از هر چيز ديگر است كه ما آن را شناخته يا تصور كنيم. او غير از همه است و با هيچ يك ما به الاشتراك حقيقى ندارد.

 

 

خدا خالق و آفريننده است و هر چه غير از او است همه مخلوقند. بديهى است كه خالق غيرمخلوق است و اتّحاد آنها با يكديگر مقبول نيست.

 

 

كل عالم را خدا به ابداع آفريده يعنى پيش از خلقت چيزى نبوده و از ماده اى آفريده نشده است هر چند پس از خلقت مواد، خلقت صور لاحقه بر صور اصلى مواد كه از تركيب مواد با يكديگر متحقق مى شود مسبوق به ماده باشد، و خلاصه هم مواد و هم صور، همه وجودشان مسبوق به عدم و مخلوق و آفريده و پديده اند و همه حادثند و قديم فقط ذات لايزال و بى زوال ازلى و ابدى و سرمدى او است.

 

 

اشياء از او به ايجاد و خلق وجود يافته اند و به ولادت از او و شبه ولادت مثل صدور معلول از علت يا ظهور و تجلى و جلوه و مجلى و متجلى صادر نشده اند لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً احد.

 

به او علت اشيا اطلاق نمى شود بلكه خالق اشياء است و عالم را به اختيار آفريده است، و هر خلق و تكوين و تكون طبيعى همه به اراده و امر و تقدير او انجام مى شود. او فارغ از امور عالم نيست. كل يوم هو فى شأن. فهم اين كه خدا عالم را چگونه آفريده و چگونه از او صادر شده است، و ربط حادث به قديم چگونه است به آن بياناتى كه در فلسفه و عرفان مى كنند جز با تأويل و توجيه از شرع استفاده نمى شود. از ربط حادث به قديم و ممكن به واجب همين را مى فهميم كه حادث ممكن را خدا آفريده و مخلوق است و خدا خالق و رازق و مدبر امور همه آنها است، و همه به او و از او برپا هستند و او مالك همه است و همه مملوك او هستند. مالكيت به اين معنى كه همه تحت اراده و قدرت او قرار دارند. لايملكون لانفسهم نفعا و لا ضرّاً و لا موتاً و لا حياة و لا نشورا. هر چه دارند از او دارند و از خود داراى چيزى نيستند. حقيقت ذات او را كسى درك نمى كند و هر كس بگويد ذات خدا چيست، مثلاً وجود است، خبر از حقيقت ذات او داده است هر چند حقيقت وجود را هم غير قابل درك بگويد، زيرا اين اخبار از حقيقت ذات است كه اخبار از آن منهىّ عنه است.

 

 

مضافاً بر اينكه در خود وجود كه امرى حقيقى يا اعتبارى و انتزاعى است اختلاف است و قائلين به أصالة المهية اصلاً قائل به وجود حقيقى نيستند و آن را امرى انتزاعى از تحقق اشياء مى شمارند و بر اين اساس آسمان و زمين و عرش و كرسى و انسان و حيوان و درخت و دريا و كوه و همه پديده ها باذن الله تعالى و بامره و خلقه و حكمته و تدبيره خودشان تحقق دارند و تحققشان به خودشان است نه به چيزى سواى آنها كه وجودشان باشد و حقيقتشان همان باشد. همه خودشان و خواصّشان حقيقت و واقعيتند و اعتبارى نيستند و چنان نيست كه وجودشان حقيقى باشد. و به عبارت ديگر حقيقت همه غير از وجود نباشد و خودشان فرض و اعتبار باشند و حقيقتشان و حقيقت خدا و هر شىء ديگر واحد باشد و همه غير از مصاديق وجود كه بر همه مقول به تشكيك است واقعيت نداشته باشند و اختلافشان به مراتب باشد و برخلاف وجدان همه اشياء تحقق نداشته باشند و همه تحقق وجود و مراتب وجود باشند. آيا قائلين به أصالة المهية و آنها كه تحقق همه اشياء را واقعى و به خود مى دانند خدا را نشناخته و چون غير از اشياء كه واقعيت خارجى دارند به چيزى به نام وجود كه واقعيت همه باشد قائل نبوده اند منكر خدا بوده اند و آنچه را كه خدا مى دانسته اند خدا نبوده و خدا را كه وجود بوده نشناخته بودند، يا بعكس آنها خدا را به اينكه خدا است و خالق و مالك ارض و سما است مى شناخته اند و اينها كه او را به اينكه او حقيقت وجود است، شناخته اند و در واقع آنچه را همه بالوجدان درك مى كنند و كثرات مى بينند واحد بالسنخ مى دانند و ذوات اشيا را كه همه حقيقى مى بينند اعتبارى مى بينند در معرفت خدا به اشتباه افتاده اند.

 

 


اينها كه در معرفت ذات بارى به عجز خود معترف مى شوند و كنه و حقيقت او را به نام وجود معرفى نمى كنند و اصلاً چيزى غير از ذوات اشيا اعم از خالق و مخلوق نمى شناسند و قائل به وجود نيستند اينها معرفتشان كامل تر است يا آنكه مى گويد حقيقت اشياء، آنچه شما آنها را حقيقت آنها مى شماريد نيست و حقيقت خدا هم آن چنانكه شما ناشناخته مى دانيد نيست. حقيقت يك چيزى است كه ما بنام وجود كشف كرده ايم كه او حقيقت و كنه خداست و حقيقت همه اشياء است و خلاصه اشياء به شيئيتشان حقيقت ندارند و غير از حقيقت وجود و مراتب آن واقعيتى نيست و راحم و مرحوم و رازق و مرزوق و خالق و مخلوق در آسمان و زمين و كل آنچه در قرآن از اشياء به تصريح شده است حقيقتى غير از وجود نيستند.

 

 

آنچه از تمام آيات قرآنيه و احاديث شريفه و از مشاهده همه آيات آفاقيه و انفسيه متبادر به ذهن مى شود اين نه آن بودن و آن نه اين بودن اشيا است و از هيچ يك از آنها حقيقتى به نام وجود غير از خودشان متبادر نمى شود و خدا غير از همه است و حقيقتش با حقيقت اشياء ديگر واحد نيست و اشتراك اشياء با او در حقيقت ذات با ليس كمثله شىء منافات دارد.

 

 

خدايى كه انبياء معرفى فرموده اند متفرد و يگانه و يكتا و بى شبه و نظير است. افاضه تحقق و واقعيت به اشيا اختيارى و ارادى اوست و جريان خلقت عالم و ربط مخلوق به خالق جريان جبرى يا شبه جبرى نيست. او فارغ از انشاء و ايجاد و اعمال قدرت و سلطنت و تصرف در عالم نيست و كل يوم هو فى شأن است، و اسماء حسنى مثل المجيب و السميع و البصير و الكافى و الحاكم و السلطان و الملك و الرب و الرحمان و الرحيم و المحيى و المميت و...همه با نام گذارى و تعبير از او به علت اولى و كيفياتى كه فلاسفه و عرفاء اصطلاحى در صدور عالم از او دارند، و از سوى ديگر با معنايى كه از وجود و وحدت مى نمايند منافات دارد.

 

 

مجيب و جواب دهنده غير از سؤال كننده و حاكم غير از محكوم و مالك غير از مملوك و رب غير از مربوب است. لسان شرايع به صراحت اين را كه حقيقت همه اشيا واحد باشد و اشيا مثل آينه باشند و «از هزار آينه در نظر نشود مشاهده جز يكى» باشد و يا صريح تر مثل امواج دريا و دريا يا حبر و حروف باشند ردّ مى نمايد و تفسير انا الله و انا اليه راجعون به اين معانى تفسير به رأى و باطل است.

 

 

خدا عالم است ولى به حقيقت علم او احاطه ممكن نيست و درك كنه آن مثل كنه ذات ممكن نيست و نمى توان با علم مخلوق آن را مقايسه نمود. هر دو دانايى و آگاهى است، اما حقيقت علم خدا مثل حقيقت ذاتش غير قابل ادراك است و اگر حقيقت علم مخلوق را نيز مجهول و نامعلوم و غير قابل درك بشمارند باز بر حسب ليس كمثله شىء حقيقت هر يك از علمين غير از حقيقت ديگرى است. او هم عالم به كليات است و هم عالم به جزئيات.

 

«لَا يَعْزُبُ عَنْ عِلْمِهِ شَيْ ءٌ، الله يَعْلَمُ ما تَحْمِلُ كُلُّ أُنْثى وَ ما تَغِيضُ الْأَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ كُلُّ شَيْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ الْكَبِيرُ الْمُتَعالِ، وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ ءٍ عَلِيم ».

 

 

بينونت بين خالق و مخلوق را هر كس قرآن مجيد را خوانده يا شنيده باشد از آن مى فهمد و از قرآن استفاده مى كند كه خالق مخلوق نيست و حقيقت واحده نيستند و مخلوق مركب از آنچه حقيقت خالق است و ماهيت خود نيست چنانكه همه و تمام حقيقتش هم آن نيست هر چند غير هم و متمايز از هم باشند.

 

 

نبايد خلق و جعل و سائر افعال الهى به مفاهيمى غير از آنچه متبادر از آنها است تفسير شود و مثل خالق و جاعل و صانع و فالق و مقدّر و مصور و باعث و محيى و مميت و...به علت، تفسير و در آن خلاصه شود و تباين مفهوم عرفى علت با مفاهيم آن اسماء ملاحظه نشود و هم چنين است تفسير مخلوق و مجعول و مصنوع به معلول.

 

 


هم چنين اين نظر كه حقيقت ذات خدا وجود و هستى مطلق است و اين كه در دار تحقق چيزى غير از وجود متحقق نيست و هر چه غير از وجود حق است مراتب ضعيفه وجود است و بنابراين آنچه حقيقت واقعيت، تحقق و اصالت دارد وجود است با معارف قرآنى سازگار نيست، خواه كل اين وجودات را وجود واحد بدانند و تمايز آنها را از يكديگر و با وجود واحد شخصى مثل تمايز امواج از يكديگر و تمايز آنها از دريا بدانند يا به انحاء ديگر مانند نظريه تجلى و ظهور آن را بيان كنند، و به هر بيانى كه مى كنند قائل به وحدت شخصى وجود شوند يا وحدت سنخى بگويند و وجود آنها را غير از وجود يكديگر و غير از وجود خدا بدانند و تمايز و تعدد را به مراتب بگويند و اكمل و اتم را مرتبه وجود حق بدانند كه هيچ شيئى و هيچ وجودى مثل او نيست يا وجود را منحصر به وجود بارى تعالى بدانند و وجودات ديگر را خيال و وهم يا عكس و سايه هاى وجود بدانند يا همه را صرف ربط به او و اضافه اشراقيه بگويند، هيچ يك از اين مبانى با اشكالات و ايراداتى كه بر آنها وارد است با معارف الهى قرآن و سنت تطبيق ندارد و اين سؤال هم مطرح مى شود كه چگونه وجود وجود مى آفريند و اگر همه وحدت سنخى دارند چگونه غير از وجود خدا همه حادثند؟

 

 


در مسأله ربط حادث به قديم و صدور كثير از واحد نيز تطبيق آنچه گفته اند با نصوص محكمه پذيرفته نيست و با فرض قول به وحدت وجود و كثرت موجود صدور حقيقى متصور نيست.

 

 

و اگر اينكه خدا وجود است و حقيقت ذات او هستى محض است با اينكه بسيارى از فلاسفه ماهيت را اصل و وجود را انتزاعى و اعتبارى مى دانند سخن از كنه ذات و حقيقت حق نباشد پس چه چيز سخن از كنه حق است؟ مگر سخن از كنه فقط اين است كه كسى براى خدا، العياذ بالله، جنس و فصل تعيين كند؟ مگر همين كه در تعريف وجود گفته شود (و كنهه فى غاية الخفاء) سخن را از كنه حق خارج مى نمايد؟ شما كه كنه وجود انسان و اشياء ديگر را هم در غايت خفا مى دانيد پس فرق خالق و مخلوق از اين جهت در چيست؟ و خلاصه گفتن اين كه خدا وجود است نيز تعيين كنه است اگر چه كنه وجود هم فى غاية الخفا باشد.

 

 


قرآن مجيد مى فرمايد: ((وَ ما قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِه)) يعنى ما عرفوا الله حق معرفته و لم يعرفوه و لا يعرفونه بكنهه و در احاديث شريفه امر فرموده اند كه در خلق خدا و نعمت هاى خدا سخن بگوييد و تفكر كنيد اما در ذات خدا سخن نگوييد و تفكر نكنيد. اگر چنين باشد كه حقيقت ذات خدا وجود باشد و اشياء ديگر هم حقيقتشان وجود باشد و وجود بكنه و حقيقت قابل ادراك نباشد پس اين فرقى كه در اين نصوص است كه كنه خدا را نمى توان ادراك كرد و نبايد در آن سخن گفت و انديشه نمود و در نعمت هاى خدا و خلق خدا تكلم و تفكر جايز است چگونه قابل توجيه مقبول است.

 

 

از اينگونه سؤالات، بنابراين مبانى فلسفى و به اصطلاح عرفانى با توجه به هدايت هاى كتاب و سنت، بسيار قابل طرح است.

 

 

و خلاصه اينكه آنچه از تحقق اشياء متبادر به ذهن مى شود همان خودشان و خوديت خودشان و كوه و زمين و آسمان و انسان و خالق و مخلوق و بناء و بانى است و از هر كس بپرسند مى گويد ماه است و دريا و درخت و سنگ و چيزهاى ديگر است و از آنها خبر مى دهد. از چيزى غير از اينها به نام وجود كه اينها مصداق آن و افراد آن باشند چنانكه مصداق سنگ و كوه و چيزهاى ديگرند خبر نمى دهد و اگر صد دليل هم بر تحقق معروض چنين مفهومى در خارج بياورند آن را با اين تبادر و وجدان خود معارض مى يابند.

 

 

مفاهيم كلى مثل انسان و حيوان و ذره و اتم و كهكشان و فرشته و جن و روح معروض خارجى دارند كه همان افراد آنهاست كه مثلا انسان بر آنها صدق مى كند. اما در حالى كه در خارج غير از افراد اين مفاهيم كلى چيزى ادراك نمى كنيم و فرديت آنها براى آن مفاهيم بالوجدان ثابت است براى وجود مصداق حقيقى و فرد خارجى نمى يابيم و بالاخره اين كه علاوه بر مفاهيم كلى كه هر يك بر افرادى كه دارند صادقند اين معنى كه مفهوم ديگرى كه شامل افراد همه مفاهيم كليه باشد و تمام آنچه را در دار تحقق است فراگير باشد و همه از واجب و ممكن مصداق آن و معروض آن باشند و افراد مفاهيم كلى ديگر همه تحققشان به او باشد و خودشان تحقق خارجى نداشته باشند اين معنايى است كه در اذهان نوع عقلا وارد نمى شود واحدى از آنها چنانكه افراد هر يك از مفاهيم ديگر و معروض آن مفاهيم را درك مى كنند و به آن اشاره مى نمايند براى اين مفهوم افرادى نمى شناسند و به ذهنشان غير از افراد همان مفاهيم چيز ديگرى كه آن اصل و حقيقت باشد و همه اشياء ممكنه فرع و مجاز باشند وارد نمى شود.

 

 


از نصوص قرآنيه و احاديث شريفه نيز همين معنى متبادر است. از آنها متبادر نمى شود كه خدا وجود است يا مصداق مفهومى است كه بر امورى كه در حقيقت وجود با هم مشاركت دارند اطلاق مى شود، چنانكه از افراد سائر مفاهيم نيز غير از آنكه فرد و مصداق آن مفهومند استفاده نمى شود كه فرد وجود هستند. از الله و خدا همان ذات مستجمع جميع صفات كماليه كه كنه و حقيقت آن از ادراك منزه است استفاده مى شود، چنانكه از هر فردى از افراد مفاهيم كلى همان فرديت و مصداقيت او نسبت به آن مفهوم دانسته مى شود، و وقتى مى گوييم خدا هست يعنى خدا موجود است، ثابت است، تحقق و خارجيت دارد، و اين با اينكه بگوييم خدا هست است يا هستى است خيلى فرق دارد. مثل (الله موجود و الله وجود) كه در اول خبر از تحقق و ثبوت ذات او مى دهيم و در دوم خبر از ذات و حقيقت آن مى دهيم يعنى او را مصداق مفهومى معرفى مى كنيم كه هر چه در خارج است مصداق و فرد آن است و اين همان چيزى است كه از اشياء متبادر نمى شود مثلاً از زيد و عمر و بكر متبادر مى شود كه مصداق مفهوم انسانند ولى از آنها متبادر نمى شود كه مصداق مفهوم وجود به معنايى كه مصاديق حقيقى داشته باشد و افراد معروض او باشند مى باشد.

 

 

در الله موجود، خدا موجود است و خدا هست، نمى خواهيم بگوييم خدا وجود و هستى است كه هستى را يك امر حقيقى بدانيم و براى خدا ثابت نماييم، بلكه مى خواهيم بگوييم خدا هست و ذات او كه مباين با ذات ممكن است تحقق و ثبوت دارد و چنان نيست كه مباينت اشياء با او از لحاظ يك امر اعتبارى يعنى ماهيت باشد كه ممكنات زوج تركيبى و داراى وجود و ماهيتند و خدا منزه از ماهيت است اما در حقيقت همه با هم متحدند، خواه افراد آن متعدد باشد يا اين كه همه واحد باشند، بلكه اشياء با او مباينت بالذات دارند و هيچ چيز و هيچ كس با او در حقيقت ذات شريك نيست.

 

 


در نتيجه با بيشتر اين مسالك كه شايد بيان ما براى اين كه به اصطلاح اهل اصطلاح نيستيم كوتاه باشد و بر حسب اصطلاح ادا نشده باشد بينونتى كه در قرآن كريم و احاديث شريفه و ادعيه بين خالق و مخلوق و خدا و بنده و مدعو و داعى و مرسل و رسول... متبادر به ذهن مى شود همه از بين مى رود و در واقع بينونتها حقيقى نخواهند بود و اعتبارى مى باشند و مخلوق و محدث حقيقى وجود نخواهد داشت. آنچه حقيقت است وجود اشياء است. يكى از معاصرين از فضلاء اهل معقول در طى مقاله اى نوشته بود به عين اين الفاظ يا قريب به آن: پس وجود با خدا خدا و با عقل عقل و با جوهر و عرض جوهر و عرض و با زيد و عمرو همه اشياء زيد و عمرو همه اشياء است و خلاصه حقيقت همه وجود و وجود حقيقت و واقعيت همه آنها است. پس بايد يا تمام نصوص شرع و كلمات انبياء علیهم السلام را تأويل، و دريافت هاى تمام مردم را از عصر حضرت رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام از اين آيات تخطئه كنند و عقايد و معارفشان را صحيح ندانند يا اين كه مسلك مستفاد از كتاب و سنت را اختيار نمايند و مخلوق را به تمام حقيقتش غير از خالق بدانند و علت و معلول و سنخيت معلول با علت و كيفيت ربط حادث به قديم را با ظهور و تجلى و سخنان ديگر كنار بگذارند و يا به ايجاب و مطالب ديگر گردن بنهند و خدا را فاعل مختار و فاعل ما يشاء ندانند.

 

 

و خلاصه تباين حقيقت ممكن با كنه و حقيقت واجب و اطلاق وجود و موجود را بر آنها به اشتراك معنوى به لحاظ معناى لغوى وجود كه دريافت و يافتن است اعم از اين كه به حواس ظاهره باشد يا به درك عقل بپذيرند، و بپذيرند كه آنچه تحقق دارد ذات ممكن و ذات واجب است كه اول حادث دوم قديم است، و وجود حقيقت زايد بر ذات ممكن و تمام و عين حقيقت واجب نيست و آنچه هست خود ممكن و واجب است و وجود از بود و تحقق آنها انتزاع مى شود.

 

 


يا اينكه وجود افراد مختلف دارد يك فرد آن كه منحصر به فرد و يگانه و يكتا است وجود واجب است كه قائم به خود و قديم و بى نياز از غير است و سائر افراد آن همه ممكن و وابسته به غير و حادث و قائم به غير و مخلوق غيرند. بنابراين اگر رابطه بين اين دو قسم را رابطه اى مثل عليت و معلوليت نگويند و همان خلق و مخلوق بگويند بسيارى از توالى فاسده اى كه بر قول به اصالة الوجود گفته شده است منتفى مى شود، ولى مسأله شركت ممكن با واجب در حقيقت واحده كه همان وجود است باز بر جاى خود باقى است و ليس كمثله شىء كامل نمى گردد، و نهايت اين قول تقسيم وجود و موجود است بر ممكن و واجب و بر فرعى و اصلى و بر بالذات و للذات و بالغيّر و للغير و قديم و حادث كه اگر وجود را حقيقت واحده فرض كنند و هر يك از وجود واجب و ممكن را فرد آن بشمارند همان اشكال عدم تباين واجب و ممكن و اشتراك آنها در حقيقت وجود پيش مى آمد كه با توحيد و اوصافى كه در شرع براى خدا ثابت است مغايرت مى يابد.

 


توضيح ديگر با حفظ اصطلاح واجب الوجود و ممكن الوجود به فرموده خواجه عليه الرحمه مى گوييم:


موجود منقسم به دو قسم است نزد عقل                              يا واجب الوجـود و يا ممـكن الوجـود

 

 

واجب الوجود موجودى است كه بالذات تحقق دارد و موجود است از اين جهت نه مسبوق به عدم است و نه ملحوق به عدم. ازلى و ابدى و سرمدى است. و ممكن الوجود موجودى است كه بالذات اين اقتضاء تحقق و وجود را ندارد و تحقق آن بدون موجد خلف است، و وجودش حادث و مسبوق به عدم و مخلوق است، در هر دو صورت چيزى غير از موجود در دار تحقق نیست، و هر چه هست همان حقیقت شیء موجود است نه وجود، و حقيقت آن شىء با وجود و ماهيت شىء كه امرى اعتبارى است فرق دارد و به عبارت ديگر شىء واحد حقيقةً دو شىء نيست كه يكى خود شىء و ديگرى وجود آن باشد اعم از اين كه خود شىء را اصل و وجود را فرع يا بالعكس بگوييم چنانكه شىء خارجى اعم از واجب الوجود و ممكن الوجود وجود نيست و اطلاق واجب الوجود بر وجود صحيح نمى باشد زيرا هستى شىء چيزى غير از خود آن شىء نيست (خود خارجى) و وجود و هستى از همان تحقق شىء انتزاع مى شود و هستى مثل تحقّق، تحقق و استقلال ندارد، و اطلاق موجود بر خدا و ماسوى به ملاحظه انتزاع هستى و تحقق، از هر يك باشتراك معنوى يا باشتراك لفظى است نه اينكه هر دو در يك حقيقت اشتراك داشته باشند و هر يك مصداق آن حقيقت باشند مثل زيد و عمرو و بكر كه همه فرد حقيقت انسان مى باشند و امور متفقة الحقيقه خوانده مى شوند و به همه انسان مى گويند و بتوان از ممكن و واجب يا خالق و مخلوق يا خدا و ماسوى (عبر ما شئت) مثل زيد و عمرو و بكر سؤال كرد و چنانكه در جواب آنها گفته مى شود انسان در جواب از سؤال از واجب و ممكن يا خدا و ماسوى گفته شود موجود يا وجود و خلاصه مطلب اين است كه اينكه گفته شود در عالم خارج و تحقق غير از خود اشياء چيزى به عنوان وجود باشد بر اساس مستفاد از نصوص شرع مردود است. در عالم خارج انسان است و شجر و حجر و زمين و آسمان و...و خالق آنها، و وجود و بود و كون و تحقق و مفاهيمى از اين قبيل همه از تحقق خارجى آنها انتزاع مى شود و حقيقتشان ذات خود آنها است و هيچ چيز دو چيز (ماهيت و وجود) نيست چنانكه هر چيز هم همان چيز است و چنان نيست كه آن نباشد و چيزى ديگر به نام (وجود) باشد.

 

 

و اگر كسى بگويد: خدا وجود است و از سنخ همان چيزى است كه باصطلاحشان عارض ماهيت اشياء ديگر مى شود و ماهيت آنها امرى اعتبارى است و آنچه هست وجود انسان است نه انسان يا بگويد همه چيزها خوديتشان اعتبارى و غير حقيقى است و غير از وجود اشياء امرى حقيقى نيست و آن هم واحد است و توحيد همه او بودن و همه يكى بودن و او همه بودن است و هر تعبير ديگر مشابه اين تعبيرات با شرع قابل تطبيق نيست. خدا هست ولى درك حقيقت ذات او محال است و اگر گفته شود حقيقت ذات او وجود است ادعاء معرفت كنه و حقيقت ذات او است. اصلاً هستى به معناى يك شىء خارجى و واقعيت دار در عالم تحقق نيست. هستى امرى انتزاعى است و خدا حقيقت محض و واقعيت است، انسان و اشياء ديگر نيز امورى واقعى و حقيقى هستند، و اگر بگويند پس اگر خدا به اين معنى وجود نيست پس چيست؟ جواب اين است كه به اين معنى وجود نيست يعنى امرى انتزاعى و اعتبارى نيست حقيقى حقيقى است و اشياء ديگر هم وجود نيستند و همه خودشان هستند به همين معنى است خدا خداست و اشياء ديگر هم همان هايى هستند به همين معنى است كه در خارج مى باشند، آب و ابر و زمين و اين و آن. افزون بر اين كه سؤال از ذات خدا و حقيقت خدا صحيح نيست. خدا را از كارهايش، از آياتش و آثارش كه همه دلالت بر وجود و تحقق او و صفات كماليه (جلاليه و جماليه) و اسماء حسنى دارند بايد شناخت.

 

 

توحيد او، او خود بودن و از خود و بخود بودن و بخود پايدار بودن و يگانه و يكتا و بى همتا و بى شبيه و نظير بودن است. مفهوم اين توحيد اثبات او است ولى نفى جدى و حقيقى مخلوقات او نيست زيرا توحيد يكى بودن خدا و عقيده به توحيد خدا و خالق را يكى دانستن است كه نه فقط لازم آن قول به تعطيل و نفى وجود غير خدا و مخلوق و مصنوع نيست بلكه وحدت خالق و رازق و رب و...، متضمن اقرار به وجود غير يعنى مخلوق و مرزوق و مربوب است.
خدا جامع جميع صفات كمال است و از همه نقايص منزّه و مبرّاست و كنه ذات او اعلى و اقدس از معرفت انسان است و تمام كلام و كلام تام اين است كه در معرفت او بايد به آنچه از محكمات كتاب و سنت استفاده مى شود بسنده كرد و با تمسك كامل به قرآن و عترت خود را از خطر ضلالت و گمراهى بيمه نمود.

 

 

اميد است با توجه به نكاتى كه در اين نوشتار به طور اختصار متذكر شده ايم و با هشدارهايى كه داده شده است كسانى كه مايل به تحصيل فلسفه و خصوص آنچه از آن به حكمت متعاليه تعبير مى نمايند به خطرى كه در آن هست توجه كنند و در معارف الهى غير از خط هدايت وحى و ارشادات ائمه معصومين علیهم السلام به خطوط ديگر گرايش نيابند.

 

 


تدريس و تدرس فلسفه و عرفان مصطلح به طور آزاد مانند فقه و تفسير و حديث و علوم ديگر در حوزه ها و خصوصاً قرار دادن آن در برنامه دروس حوزوى و دانشگاهى بسيار خطرناك است و اجراء اين برنامه ها و تشويق و تأييد آنها قابل توجيه نيست و اگر كسى در اين حوزه ها گمراه شود علاوه بر اين كه خودش مسئول است مدرس و استاد نيز مسئول خواهند بود.


و لاحول و لاقوة الا بالله العلى العظيم و آخر دعوانا الحمدلله رب العالمين.

4 ربيع المولود 1419
لطف الله صافى

 

 

 

 

برای دانلود فایل pdf فصلنامه نورالصادق شماره 11 بر روی عکس کلیک کنید

 

 

11

 

 

 

 

 

 

 

اسـتفتائات

 

 

 

 

khominiامام خمینی (قدس سره):

 

 اهانت به مراجع اهانت به اسلام است.

 فایل صوتی موجود است.

 

 

 

 

khamene2iرهبر معظم انقلاب:

 

هر کسی آسان به حدّ مراجع تقلید نمی رسد صلاحیت های زیادی لازم است، غالباً مراجع قله های علمی حوزه های علمیه محسوب می شوند بنابراین احترام مراجع بایستی محفوظ باشد باید تکریم شوند.

 

 

سـخنرانی در تاریخ 89/7/29 در قم ـ  13 ذی القعده 1431

 

 

 

 khominiامام خمینی(ره):

 

کسانی که شایستگی برای خواندن فلسفه دارند، بطوری که منحرف نشوند، کمند. (1) [معلوم می شود فلسفه منحرف کننده است و کسی که می خواهد فلسفه بخواند باید عقاید محکم و استوار دینی داشته باشد تا فلسفه او را به انحراف نکشاند.]

 

 

 

 

khamene2iمقام معظم رهبری:

 

 یادگیری و تحصیل فلسفه برای کسی که اطمینان دارد که باعث تزلزل در اعتقادات دینی اش نمی شود اشکال ندارد و بلکه در بعضی موارد واجب است. (2)  

 

 

 

 

khoiiسؤال از حضرت آیت الله العظمی خوئی(ره):

 

 

 

 

آیا آموختن فلسفه برای طلبه علوم دینی که با ادیان و عقاید دیگر بحث و تبادل آراء دارد لازم است؟ و آیا برای طلاب علوم دینی در انجام این وظیفه وجوب کفائی هست؟ و آیا می شــود فلسفه را تحت عنوان مقدمه امربه معروف و نهی ازمنکر دانست یا این که مقدمه ای برای محافظت از دین یا مقدمه برای هر دوی این ها؟ و اگر هم لزومی برای طلاب ندارد آیا اصلاً آموختن آن فایده ای دارد یا هیچ فایده ای ندارد؟ هم چنین آموختن فلسفه بر چه کسی جایز نیست (لطفاً پاسخ این قسمت را بطور کامل توضیح دهید) و اگر فرض کنیم که فهمیدن (کامل و صحیح) اصول فقه یا بعضی از ابواب آن متوقف بر دانستن فلسفه باشد آیا در این صورت ترجیحی برای آموختن همگانی آن هست؟ یا این که فقط برای طلبه ای که امید است انشاءا... آینده درخشانی داشته باشد خوب است؟

 

 

پاسخ: برای ما روشن نشده که بعضی چیزها متوقف باشد بر آموختن فلسفه بلکه در خلال اصول دین و اصول فقه به مقداری که لازم است به آن اشاره کرده اند. و اگر می ترسد که بر اثر آموختن آن گمراه شود حرام است و اگر نه فی حد نفسه مانعی ندارد. والله العالم. (3)

 

 

 

سؤال: محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی ...

 خواهشمند است بفرمایید تعلیم و تعلم فلسفه چه حکمی دارد؟

 

 

 

safigolpayeganiپاسخ آیت الله العظمی صافی گلپایگانی:

 

 

 

 

 

  تدریس و تدرّس فلسفه و عرفان مصطلح بطور آزاد مانند فقه و تفسیر و حدیث و علوم دیگر در حوزه ها و خصوصاً قرار دادن آن در برنامه دروس حوزوی و دانشگاهی بسیار خطرناک است و اجرای این برنامه ها و تشویق و تأیید آنان قابل توجیه نیست و اگر کسی در این حوزه ها گمراه شود علاوه بر این که خودش مسئول است، مدرس و استاد نیز مسئول خواهند بود.(4)

 

 

 

 

 

tabriziiiiiپاسخ آیت الله العظمی تبریزی(ره):

 

کسی که خوف انحراف و ضلال می دهد تعلم فلسفه و امثال آن برای او جایز نیست. (5)

 

 

 

 

sistaniiپاسخ آیت الله العظمی سیستانی:

 

تدریس فلسفه که عموماً هم تدریس فلسفه ملاصدراست و آن هم با آراء منحرف ابن عربی آمیخته است و در باب معاد هم مشکل دارد چه نتیجه ای دارد؟ (6)

 

 

   

 

sadegh shiraz1پاسخ آیت الله العظمی سید صادق شیرازی: 

  

 

 

 

قرآن مجید، رسول خدا و اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) دستور اکید بر گرفتن دانش های دینی را از قرآن، رسول و اهل بیت نموده و نهی شدید از گرفتن آن از غیر این سه منبع فرمودند و گرفتن از غیر آنان مساوی با انکار آنان است، لذا بر مؤمنین واجب است که اول دانش های دینی خود مخصوصاً اصول دین را با گرفتن از کتاب هایی مانند «توحید مفضّل» و «توحید» و نیز «معانی الاخبار» شیخ صدوق و «اصول کافی» محکم و استوار نموده و سپس برای واقف شدن بر اشتباهات متون فلسفی و مانند آن به مطالعه آن بپردازند که آنگاه در اثر پــشتوانه حدیــثی اصول دیــن به خوبی می توانند اشتباهات را واقف گردند و حتی رد نمایند. (7)

 

 

 

Vahid Khorasaniپاسخ آیت الله العظمی وحید خراسانی:

 

 عرفان پیش من است، همه مولــوی را می خـــواهــی پـــیش مـــن اســت، هر جا را می خواهی برایت بگویم،فلسفه را بخواهی از اول اسفار تا آخر، از هر جا بگویی از اول مفهوم وجود تا آخر مباحث طبیعیات برایت بگویم، اما همه کشک است، هر چه هست در قرآن و روایات است. (8)

 

 

 

 

makaremپاسخ آیت الله العظمی مکارم شیرازی:

 

 خواندن فلسفه با دو شرط اشکالی ندارد، نخست این که انسان قبلاً عقاید اسلامی را به قدر کافی فرا گرفته باشد و دیگر این که نزد استاد متعهدی بخواند. (9)  

 

 

 

 

 

shahrodi mohamadپاسخ آیت الله العظمی سید محمد شاهرودی: 

 

طلبه ها که هنوز از استطاعت اعتقادی ضعیف برخوردارند بهتر است فلسفه نخوانند چون فلسفه مسائل پیچیده ای دارد ممکن است طلبه نتواند هضم کند در نتیجه به شک و تردید مبتلا شده و امکان انحراف از موازین حقه ي احکام یا اعتقادات را دارد و مشهور است که فلسفه نکبت آور است. (10)

 

 

 

 

 

bahjatt1پاسخ آیت الله العظمی بهجت (ره):

 

خواندن فلسفه خطرناک است، مگر بعد از اجتهاد در علم کلام و تصحیح اعتقادات.(11) ایشان به کسی که قبل از علم کلام می خواست فلسفه بخواند می فرمودند: آقا می خواهد برود کافر شود.

 

 

 

 

 

marashiآیت الله العظمی سید شهاب الدین نجفی مرعشی(ره):

 

فلاسفه، بافندگان آراء و نظریات فاسد، و موهومات بیهوده، و قاطعان طریق انبیاء مرسلین و خلفای مرضیین ایشانند، خداوند تعالی ما را از مضلات فتن حفظ نماید. (12)

 

 

 

 

 

borojerdiآیت الله العظمی بروجردی(ره):

 

 حتی اصطلاحات فلسفه را به کار نبرید که موجب انحراف از حقایق الهیه نفس الامریه است. (13)

 

 

 

 

 

 

abolhasan.esfahaniآیت الله العظمی حاج سید ابوالحسن اصفهانی (ره):

 

 راضی نیستم کسی که در غیر فقه و اصول زحمت بکشد از این شهریه استفاده کند. و در جلسه ای که مدرسین نجف در آن دعوت شده بودند، فرمودند: «نجف کارخانه ی اجتهاد است، من راضی نیستم این امور [فلسفه و عرفان] مطرح شود. (14)

 

 

 

yazdi22222222222آیت الله العظمی سید محمد کاظم یزدی(ره):

 

خواندن فلسفه با ظن بلکه با خوف انجرار به ضلالت جایز نیست تعلیم و تعلم آن، بلکه هر چه از قبیل این باشد چنین است مثل مسافرت به بلاد کفر و معاشرت با کفار با فرض خوف مذکور. (15)

 

 

 

 

 

  

yazdi22222222222آیت الله العظمی سید محمد کاظم یزدی(ره):

 

کسی که قادر بر کار کردن می باشد اگر مشغول تحصیل علمی بشود که مانع از کسب و کار می شود به شرطی گرفتن زکات برای او جایز است که آن علم واجب عینی یا واجب کفائی یا مستحب باشد مثل تعلیم فقه بصورت اجتهادی یا تقلیدی. 

  

و اگر مثل فلسفه و ... باشد که نه واجب است نه مستحب. برای کسی که قصد فقاهت در دین ندارد گرفتن زکات برای او جایز نیست. (16) [چه رسد به اینکه تحصیل آن حرام باشد مثل فلسفه.] 

 

 

 

 

 ansariشیخ انصاری (ره):

 

 پرداختن به مطالب فلسفی برای فهم مسائل مربوط به اصول دین موجب هلاکت دائم و عذاب ابدی است. (17)

 

 

 

 

 

1allameh helli2علامه حلی (ره):

 

  از جمله کسانی که جهاد با آنها واجب است، فلاسفه اند. (18)

 

 

 

 

 

 انس با مزخرفات فیلسوفان، چشم باز را نابینا می کند

 

 

 

شهید ثانی(ره): آنچه موجب می شود حق و باطل بر انسان مشتبه شود، و خداوند درِ قلب را به روی حقایق ببندد، و چشم باز را نابینا سازد، و سرانجام، کار انسان را به عذاب دردناک دوزخ منتهی گرداند، یکی این است که انسان به سخنان ملحدان و ضدّ دینان و باور سوزان گوش دهد و مانند آنها بیندیشد؛ دیگر انس و الفت با «مزخرفات فیلسوفان» است. (19)

 

 

 

 

 

شهید ثانی (ره) در باب اقسام علوم می فرماید:

 

علوم دیگری باقی ماند که بعضی از آن ها مطلقاً حرام است مانند علم سحر، شعبده بازی و بعضی از مسائل فلسفی و بطور کلی هر عملی که موجب پیدایش شک در انسان شود حرام است. (20)

 

 

 

 

حکم قائلین به قدم عالم

 

 

 

سؤال سید مهنا از علامه حلی (ره): چه می فرمایید در مورد کسی که به توحید و عدل و نبوت و إمامت معتقد است اما می گوید عالم قدیم است؟ حکم وی در دنیا و آخرت چیست؟

 

 

 1allameh helli2پاسخ علامه حلی قدس الله نفسه:

 

 بدون اختلاف بین علما هر کس معتقد به قدم عالم باشد کافر است، زیرا فرق مسلمان با کافر همین است، و حکم او در آخرت، به اجماع، حکم بقیه کفار است.(21)  [حسن زاده آملی می گوید: عالم قدیم است. (22) ]

 

 

 

***

 

سؤال از مراجع در مورد کتب فلاسفه و عرفا

  

 محضر مبارک مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی ...

 

 تقاضا می شود پاسخ صریح و روشن خود را در مورد سؤال زیر مرقوم فرمایید.

 

 اگر در کلام مرحوم شیخ اعظم در مکاسب در مورد کتب ضلال نظری دارید نفیاً و اثباتاً مرقوم بفرمایید. (23)

 

 

 

 

 

 

tabriziiiiiپاسخ آیت الله العظمی حاج شیخ جواد تبریزی(ره):

 

 نظر ما با نظر مرحوم شیخ در این مسئله موافق است. و الله العالم. 

 TABRIZI

 

 

 

 

 

fazlelپاسخ آیت الله العظمی حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی (ره):

اگر کتابی موجب گمراهی اکثر مطالعه کنندگان شود از کتب ضاله محسوب می شود و خواندن آن حرام است. 

 

  

 

 

 

mohamad vahidiپاسخ آیت الله العظمی حاج سید محمد وحیدی (ره):

 

کتاب هایی که مشتمل بر ضلال به هر یک از سه احتمالی که مرحوم شیخ داده است باشد خرید و فروش آن ها اشکال دارد. و الله العالم.

 

 

 

 

 

noori hamedani2پاسخ آیت الله العظمی حاج شیخ حسین نوری همدانی:

 

هر چیزی که وسیله ی اضلال مسلمانان باشد مطالعه کردن و ساختن و خرید و فروش آن حرام است ولی اگر افرادی به این قصد بخرند و بخوانند که پاسخگوی باطل باشند و صلاحیت آن را نیز داشته باشند جایز بلکه گاهی واجب است.

 

 

    

 

zanjani 1پاسخ آیت الله العظمی حاج سید موسی شبیری زنجانی:

 

بسمه تعالی، انحراف از طریقه فقهاء بزرگ امامیه انحراف از جاده مستقیم و القاء در تهلکه است و باید از آن اجتناب شود.   

 

 

 

 

 

bahjatپاسخ آیت الله العظمی حاج شیخ محمدتقی بهجت(ره): 

 

و مطالعه کتب مخـــتلفه [فلسفه و عرفان] برای کســـانی که اهل اســتدلال نباشند و تمیــیز حق از باطل نمی دهند. خلاف احتیاط است. و الله العالم.

 

 

 

***

 

 

 قواعد فلسفه با اسلام موافق نیست

 

 

GHOMIمیرزای قمی: 

 

قواعد ایشان ـ فلاسفه و عرفا ـ با طریقه ی اسلام موافقت نمی کند. (24)

 

 

  

 

قطب الدین راوندی(قدس سره):

 

فلاسفه اصول اسلام را اخذ کرده سپس آنها را بر طبق آرای خود تفسیر و تاویل کردند..... آنها تنها درظاهر با مسلمانان توافق دارند وگرنه در واقع تمامی اعتقادات آنها هدم اسلام و اطفاء نور شریعت است.(25)

 

 

و یأتی الله إلا أن یتم نوره و لو کره الکافرون.

 

 

 

 

فیض کاشانی:

 

 نه متکلمم و نه متفلسف و نه متصوّفم و نه متکلّف بلکه مقلّد قرآن و حدیث و تابع اهل بیت آن سرور، از سخنان حیرت افزای طوایف اربع ملول [بیزار] و بر کنار و از ما سوای قرآن مجید و حدیث اهل بیت و آنچه بدین دو آشنا نباشد بیگانه، آنچه خوانده ام همه از یاد من برفت، الا حدیث دوست که تکرار می کنم. (26)

 

 

 

 

شیخ بهائی:

 

 کسی که از مطالعه علوم دینی دوری کند و وقت خود را در فایده دادن فنون فلسفی بگذارد در زمانی که خورشید عمرش رو به پایان می رود، زبان حالش نزدیک است که بگوید: تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم کنون می میرم و از من بت و زنّار می ماند. (27)

 

 

 

آقا محمد باقر هزارجریبی غروی در آخر اجازهای که به علامه بحرالعلوم(ره) نوشته می فرماید: توصیه می کنم او را (بحر العلوم را) به تلاش در بدست آوردن مقامات عالی اخروی مخصوصاً تلاش در منتشر نمودن احادیث اهل بیت معصومین(علیهم السلام) و دور انداختن تعلّقات و علاقه های پست دنیوی و این که مبادا عمر گرانبهای خودش را در علوم فلسفی که زیبا جلوه داده شده صرف نماید زیرا علوم فلسفی مانند سرابی است که به سرعت ناپدید خواهد شد و شخص تشنه آن را آب می پندارد. (28)

 

 

 

 

 --------------

پی نوشت ها:

 1ـ برداشت هایی از سیره ی امام خمینی، غلامعلی رجائی 33/5 زندگانی آیت الله بروجردی، تألیف علی دوانی/ 388

 اجوبة الاستفتائات فارسی، فصل تعلیم و تعلم و آداب آن، س1325

 3ـ صراط النجاة، ج1، س1291.

 4ـ نگرشی در فلسفه و عرفان/124.

 5ـ استفتاء و صراط النجاة، س1291

 6ـ وب سایت دکتر احمدی، گزارش دیدار ایشان با آیت الله سیستانی.

 7ـ استفتاء خصوصی

 8ـ سخنان آیت الله العظمی وحید خراسانی در جمع طلاب پس از سخنرانی به مناسبت شهادت امام صادق(علیه السلام)

 9ـ  استفتاء خصوصی

 10ـ استفتاء خصوصی

 11ـ در محضر آیت الله بهجت 26/3

 12ـ تذییلات إحقاق الحق

 13ـ چشم و چراغ مرجعیت (ویژه نامه مجله حوزه درباره آیت الله بروجردی)/140 و 142)

 14ـ حیات جاودانی، تألیف سید جعفر موسوی اصفهانی/62

 15ـ غایة القصوی، مسائل متفرقه، ص341، س94.

 16ـ عروة الوثقی، ج2، کتاب زکات، فصل6، مسئله8.

 17ـ رسائل 64/1، مبحث قطع

 18ـ تذکرة الفقهاء41/9

 19ـ رساله اقتصاد/173

 20ـ منیة المراد /381، انوار نعمانیه 376/3

 21ـ اجوبة المسائل المهنائیة / 89

 22ـ هزار و یک نکته/ 103

23ـ [توضیح اینکه: مرحوم شیخ انصاری در مکاسب محرمه آن جا که بحث کتب ضلال را مطرح می کند وقتی مراد از کتب ضلال را بیان می کند و فتوا به حرمت حفظ و نگهداری آن می دهد، کتب ضلال را مثال می زند به کتب عرفا و فلاسفه که ظواهر باطلی دارد اما مدعی اند که مراد مطالب حقی است غیر از ظاهر آن می فرماید این گونه کتاب ها نیز کتب ضلال است و حفظ و نگهداری و خرید و فروش آن، حرام است.]

 24ـ «قم نامه»، سید حسین مدرسی طباطبایی/365

 25ـ الخرائح و الجرائح 1061/3

 26ـ رساله انصاف

 27ـ سفینة البحار، ج7، ذیل فلسفه/154، به نقل از کشکول

 28ـ سفینة البحار152/7

 

 

 

  

ayatolah-gholpaygani-110.gif           نظر کارشناس بزرگ دین مرجع تقلید شیعه

 

حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی مدظله العالی


              در مورد سند حديث «الحقيقه» (1)

 

 

 

 


سؤال:احتراماً به استحضار مي رساند اينجانب در خلال تحقيقي كه داشتم در كتب مختلف از جمله كتاب الله شناسي، ج3، ص31 به نقل از كتاب جامع الاسرار و منبع الانوار اثر سيد حيدر آملي(ره) در اصل الاول ص 175 تحت شماره 327، و همچنين در كتب مجالس المؤمنين و سفينة النجات و حكمت الهي مرحوم آيت الله الهي قمشه اي(ره) مترجم قرآن مجيد در ص 269 و... به حديثي برخوردم كه ابتدا حديث را از كتاب الله شناسي ج3 س 31 بيان مي كنم.

 

 

كُميل بن زياد نخعي از حضرت اميرالمؤمنين پرسيد: مَاالحَقيقَةٌ؟!


قالَ: مالَكَ وَ الحَقيقة؟! قالَ: أوَ لستُ صَاحِبَ سِرِّكَ؟! قالَ: بَلي! وَ لَكِنْ تَرشَحُ عَليكَ مَا يطفَح مِنِّي! قَالَ: أوَ مِثلُكَ يحتِّبُ سَآئِلاً؟! قَالَ: الْحَقيقَةُ كَشفُ سُبحَاتِ الجَلالِ مِنْ غَيرِ إشارَةٍ. قَالَ: زِدني فيهِ بَياناً! قَالَ: مَحوُ الموْهوُم مَعَ صَحوْ المَعلُومِ. قَالَ: زِدني فيهِ بَياناً: قالَ: هَتكَ السِّترِ لغلَبَةِ السّرِّ. قَالَ: زِدني فيهِ بَياناً! قَالَ: جَذْبُ الأَحَدِية بِصِفةِ التَّوْحِيدِ. قَالَ: زدني فيه بَياناً: قَالَ: نُورٌ يشْرَقُ مِنْ صُبْحِ الأَزَلِ، فَتَلوُحُ عَلَي هَياكِلِ التَّوحيد اثَارُهُ. قالَ: زِدني فيهِ بَياناً! قالَ: أطفِ السَّرَاجَ فَقَدْ طَلَعَ الصُّبحُ.(2)

 

خواهشمندم ابتدا در مورد سند حديث و مصدر آن و انتساب آن به حضرت (علیه السلام) نظر خود را فرموده و در ادامه در مورد مطالب وارده با فرمايشات ا رزشمند خود بنده را مشرّف و مستفيض فرماييد.

 

 


جواب:

 

راجع به خبر (الحقيقة) كه شرح و سند آن را خواسته ايد عرض مي شود: براي اين خبر در كتاب هائي كه مورد مطالعه ام بوده سندي نديده ام، و گمان نمي كنم در كتابي سندي براي آن يافت شود.
كتاب هائي كه نام برده بوديد هيچ يك اعتبار روائي ندارند و قابل اعتماد نيستند در سفينة البحار هم اگر نقل شده باشد حتماً بطور ارسال است و به نظر مي رسد نزد علامه مجلسي صاحب موسوعه عظيمه بحارالانوار(قدس سره) نيز عدم اعتبار آن ثابت بوده است كه در بحارالانوار نقل نفرموده است. زيرا بعيد است كه مثل ايشان كه انواع كتب را براي جمع آوري احاديث در اختيار داشته اند بر آن اطلاع نيافته باشند و عدم نقل آن به جهت عدم اطلاع باشد.

 


مرحوم علامه مجلسي(قدس سره) در كتاب السماء و العالم بحار حديثي ديگر از جناب كميل رضوان الله عليه در مورد نفس نقل فرموده است كه آن هم مرسل و بي سند است.

 


به اين لفظ:

 


« انه قال سالت مولانا اميرالمومنين عليا عليه السلام فقلت له: يا اميرالمؤمنين اريد أن تعرفني نفسي؟ قال: يا كميل اي الانفس تريد؟... الحديث.»(3)

 

 


سپس مي فرمايد:

 


« هذه الاصطلاحات لم توجد في الاخبار المعتبرة المتداولة و هي شبيهة اضغاث احلام الصوفية و قال بعضهم في شرح هذا الخبر الخ».

 


به هر حال مثل اين خبر سؤال از حقيقت ظاهراً در غير كتاب هائي مثل جامع الاسرار سيد حيدر آملي يافت نمي شود. او كسي است كه بگفته خودش و به نقل قاضي نورالله شهيد پس از سه تفسيري كه بر قرآن كريم نوشته تفسيري در تأويل قرآن مجيد نوشته كه خود بدان افتخار مي نمايد. و هم او كسي است كه باز هم، به نقل قاضي نورالله در شرح و يا نقدي كه بر فصوص دارد در مسئله وحدت وجود با ابن عربی اتفاق نظر دارد و قاضي نورالله قول به وحدت وجود را از ابن عربی چنين نقل مي كند، (وجود خالق همان وجود مخلوق است و عبادت اصنام عبادت حق است بلكه هر كه عبادت بت مي كند عبادت خدا كرده است).

 

 

به هر حال غرض، تحقيق اين مطالب و بيان عقائد او نيست والله اعلم بحاله و غرض هم حكم به جعل و وضع اين خبر نيست فقط مقصود بيان اين است كه احتمال وضع و جعل آن منتفي نيست. و از احتمال صدور آن ضعيف تر نمي باشد.

 


اما شرح و معناي حديث چنان كه ملاحظه مي فرمائيد جمله هاي آن هيچ يك واضح الدلاله نيستند و بر فرض صدور مخاطب آن كه مثل جناب كميل است معناي آن را فهميده است و ديگران نمي توانند آن را بطور جزم معني كنند و به گوينده آن نسبت دهند.

 

 

مرحوم آيت الله والد(قدس سره) به مناسبتي در كتاب مصباح الفلاح شرحي كه البته احتمالي صرف است بر آن مرقوم فرموده اند و حقير نيز شرحي را پيرامون آن بيان كرده ام ولي حقا باور بخش و مفيد نيست در معارف دين نمي توان به اينگونه اخبار بي سند و بي اصل و اين جملات متشابه اعتماد نمود.

 


اگر مثل اين حديث سند صحيح و معتبر داشته باشد در شرح و تفسير آن نمي توان معنائي را به جزم به گوينده آن نسبت داد و همان بهتر كه با الهام از محكمات قرآن كريم و هزاران روايت و حديث شريف كه اگر تمام عمررا صرف فراگرفتن آنها نماييم بيشتر از خوشه اي از خرمن معارف و قطره اي از بحار تعاليم و هدايت هاي قرآن و حديث نخواهد بود. همگان ايمان و معالم دين خود را كامل كنيم و در مثل اينگونه متشابهات صرف وقت ننمائيم و خود را معطل نكنيم و حتي در كسب علوم كه قابل كسب هستند نيز دستور شريف: «خذوا من كل علم ارواحه و دعوا ظروفه فان العلم كثيرو العمر قصير»(4) را به كار بنديم انشاءالله.

 

 

--------------------------

پی نوشت ها:


1ـ معارف دین 2 / 285-288
2ـ الله شناسی 31/3
3ـ بحارالانوار 85/5.
نزهة الناظر و تنبیه الخاطر /9.

 

 

 

 

 

 

 

 با خوانندگان

 

 

 

   نامه ی استاد فلسفه دانشگاه... به سرپرست مجله نورالصادق درباره ی حادثه ی صوفی گری در مرکز حوزه ی علمیه اصفهان توسط دفتر تبلیغات اصفهان

 

 

 

 

 

 بسمه تعالي؛

 

حضور محترم سرپرست مجله نورالصادق(علیه السلام) حضرت آيت الله حاج شيخ علي صافي فرزند شجاع و پر تلاش زعيم فقيد حوزه ي علميه اصفهان

 

 

 

پس از عرض سلام و آرزوي موفقيت براي شما و همه ي اعضا و خدمتگذاران مجموعه ي دارالصادق اصفهان در راه ميکروب زدايي از فرهنگ اين مرز و بوم و مبارزات علمي و منطقي و شجاعانه و شفاف شما با تهاجم فرهنگي عليه مکتب امام صادق(علیه السلام) و تشکر و قدرداني از مجله ي وزين و گرانسنگ نورالصادق که بتهاي کفر و شرک را قهرمانانه مي شکند.

 

 

 

 

 

ابتدا مراتب تأسف خودم را از اين مصيبت بزرگ که در مرکز حوزه علميه ي اصفهان رخ داد، يعني تبليغ و ترويج از صوفي گري و خرقه و خانقاه و اهانت به بزرگان شيعه توسط دفتر تبليغات اسلامي اصفهان ابراز مي دارم و از اقدام سريع و به موقع حضرت عالي نسبت به اين انحراف بزرگ و معرفي کردن راهزنان دين به مردم صميمانه تشکر مي کنم، روزي در يک تماس تلفني با شما از نظرات علما و مراجع نسبت به اين موضوع آگاه شدم و خوشحال شدم و به همه ي آنها دعا کردم از خداوند طول عمر و سلامتي براي شما و آيت الله سيدان و آيات عظام صافي گلپايگاني و سيدمحمد باقر شيرازي و دوزدوزاني مسئلت دارم.

 

 

 

 

 

در مرتبه ي بعد سؤال من از رئيس دفتر تبليغات اسلامي اصفهان و از آن صوفي مشهدي که در مدرسه ي صدر اصفهان سخنراني کرد و از صوفيه و خرقه و خانقاه تبليغ نمود اين است که اگر صوفيه و خرقه و خانقاه خوب بود بايد ائمه(علیهم السلام) و علما و مراجع تاييد مي کردند و حال آنکه همه ي آنها مخالفت خودشان را با صوفيه و خرقه و خانقاه اعلام کرده اند و من فتواي مقام معظم رهبري را در کتاب آقاي مرداني و در کتاب استفتائات 5 جلدي ديدم. واقعاً دفتر تبليغات اسلامي اصفهان با اين عمل خود بايد در مقابل مقام معظم رهبري شرمنده باشد و از ايشان عذر خواهي کند.

 

 

 

 

اينجانب که استاد فلسفه در يکي از دانشگاه هاي دولتي ايران هستم (و اگر نام خودم را بگويم قشر تحصيل کرده از حوزه و دانشگاه اکثراً مرا مي شناسند) و به لحاظ امنيتي (امنيت جاني يا امنيت شغلي) نمي خواهم نام و نشانم را فاش کنم، اعلاميه ي حماسي و جانانه ي شما را ديدم و مطالعه کردم، خدا را شکر کردم که هنوز هم در گوشه و کنار ايران علماي آگاه و شجاع و دل سوز هستند که از دين و مذهب اين ملت مرزباني کنند لذا بر خود لازم دانستم که طي نامه اي با شما همدردي کنم و از اين اقدام شجاعانه ي شما تشکر کنم و آفرين بگويم ((إن تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم)).

 

                                 

 

 

          سلام بر همه ي پيروان راستين مکتب امام صادق(علیه السلام)

                                                                 م ح _ ش، دانشگاه ... 

 

 

 

نامه ي آيت الله حاج سيد ابراهيم  سيد علوي از علماي بزرگ تهران به

 مجله نورالصادق(علیه السلام)

 

 مدير مسئول محترم فصلنامه نورالصادق(علیه السلام) لا زالت تأييداته:1alavi.jpg

 

 با عرض تبريک ايام دهه ي ذي الحجة الحرام و پيشاپيش عيد بزرگ ولايت (روز غدير)، شماره هاي(12،13) فصلنامه نورالصادق(علیه السلام) را آيت الله العظمي دوزدوزاني مرحمت فرمودند، مطالعه کردم و خدا را سپاس که در حوزه ي علميه اصفهان چنين خورشيدي درخشيد و در دنيايي که در مراکز تشيع و ناشران معارف اهل بيت(علیهم السلام)، به خود سانسوري شديد گرفتارند و دين خود را به دنياي ديگران مي فروشند، ديدم مقالات شما با حريت و آزادگي و با بهاء دادن به انديشه و نظر سليم منطقي چاپ مي شود، اين معنا با استادمان آيت الله العظمي دوزدوزاني صحبت شد و دو شماره فوق را لطف کردند...

 

 

                                                                  عزت مستدام: سيد ابراهيم سيد علوي

                                                                            مورخه:  1389/8/15             

 

 

                 

 

نامه ي آيت الله حاج سيد حسين تقوي دهاقاني از فقيهان فيلسوف و اساتيد خارج حوزه علميه قم

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 سرپرست محترم فصلنامه گران سنگ نورالصادق(علیه السلام)

سلامي آميخته به عنصر صداقت و اکسير اعظم محبّت بر شما و حواريّون نورالصادق(علیه السلام)

 

مجله ي شما را از آغاز ولادت تا کنون که دوران طفوليت خود را تجربه مي کند رصد کرده و مطالبش را به دقت مطالعه و گاهي هم ناخن مي زدم اگر چه شماره هاي نخستين آن را چندان داراي عيار علمي نيافتم اما گام به گام به استحکام و اتقان نزديک و بالاتر از همه در حال قرار گرفتن در مدار رضايتمندي مولانا الحجة عجل الله فرجه الشريف قرار خواهد گرفت و اين کمترين با عدم قابليّت و لياقت براي توفيق و پيروزي عوامل اين مجموعه دست به دعا بر خواهم داشت آن هم فئه ي قليله اي که در احياء معارف مظلوم اهل بيت علیهم السلام غريبانه پا به ميدان نگارش و نشر گذاشته و با سلاح قلم به جنگ و نقد افکار و نه اشخاص رفته اند به آن اميد که دست قلم به دستان مزدور و نامحرم از معارف وحياني اهل بيت علیهم السلام کوتاه و سارقان حرفه اي و منافق علومشان انشاء الله رسوا گردند.

 

البته مطالب و نکاتي در بايگاني ذهن قاصر و عليل در مقوله مزايا و آسيب هاي اين حرکت علمي قرار دارد که انشاء الله در فرصتي مناسب و مقدّر با شما به رايزني خواهم نشست اما آنچه فعلاً و به طور مجمل قصّه ي غصه ي مشترک من و شما است اين که.عصر ما عصر غيبت و غربت است ((فطوبي للغرباء)) غيبت حبل الله المتين و الصراط المستقيم که در آن دانشمندان و طالبان علم به سه گروه تقسيم مي شوند.

 

گروهي طعم معارف اهل بيت علیه السلام را چشيده و يا جام شهادت نوشيدند.

گروه ديگر به انتظار حاکميّت زلال کوثر معارف آل الله نشسته اند.

و گروه سوم منافقاني هستند که به دنبال توسعه ي علوم مزخرف و قبض و بسط در معارف شيرين اهل بيت علیهم السلام هستند.

 

و بالطبع صوفيان ملعون، فلاسفه ي ملحد، متسنّنان متفّفن و متشيّعان متصوف را بايد در گروه سوم سازمان دهي کرد که در عصر ما توسط بي سوادان با مدرک و با کِدر ملح اجاج به اصطلاح حکمت متعالية در صدد آلوده ساختن عذب فرات معارف آل الله  هستند و اين همه پراکنده گويي و شطحيّات و بحران زايي در افکار بشر معلول ناديده انگاشتن معارف اهل بيت(علیهم السلام)در ساختار فکري و سازمان رفتاري بشريّت است آن هم علومي که لاريب و لا اختلاف فيه و از طرف ديگر در عصر مظلوميّت معارف نوراني آن ذوات مقدس ممکن است برخي از مدعيان به اصطلاح علوم عقلي و مکاشفه اي همانند منافقان با زبان چرب و نرم و با اصطلاحات من درآوري و قلمبه التزام قولي خود را به اهل بيت علیهم السلام و معارف و علومشان ابراز دارند اما در مقام عمل و گاهي هم به صراحت و با ورود در مناطق ممنوعة و مکنونه ي علم رياکارانه با تاويلي ناروا افکار ايران باستان و يونان قديم را بر معارف وحياني و آسماني آل الله ترجيح داده و اخيراً با وقاحت و حماقت و جهالت کامل ابراز داشته اند که تفسير قرآن و فهم روايات اهل بيت علیهم السلام بدون مراجعه به احياء العلوم، فصوص الحکم، اسفار، شفاء و فتوحات مکية و ... ناقص و غير ممکن است!!

 

و راستي بايد گفت ديروز دشمنان اهل بيت علیهم السلام يک بار با تيغ قساوت سرشکافتند و با شمشير حسادت گلو بريدند و امروز ما شاهديم آنان که نانشان در قلم است هزاران بار با قلمي زهرآگين و با سپر نفاق علوم اهل بيت علیهم السلام را به قربانگاه حماقت خود برده و با گستاخي و بي شرمي قطعيّت و يقيني بودن معارف آنان را سلاخي مي کنند و با شگرد تحريف معنوي آن را متشابه ساخته و يا با نيزه ي تقطيع صدر و يا ذيل، براي هميشه نابود مي سازند پس بايد گفت در عصر حضور اهل البيت علیهم السلام يکبار به شهادت رسيدند و در عصر غيبت هزاران بار به شهادت مي رسند و خواهند رسيد و من مجموعه شما را قهرماناني در عصر انتظار مي نامم که به دنبال بسيج لشکر علمي بر آمده ايد تا نگذاريد سارقان حرفه اي هر روز و هر شب معارف آل الله را به مسلخ برده و سر آن را همانند سر امام حسين(علیه السلام )، به بالاي دار ببرند و در پائين دار در جشن حزبي تصوفّي و تفلسفي خود غوطه ور گردند.

 

اميدوارم شروع خوب شما  پايان خوش تري به ارمغان آورد و آخر کار شما به آخرت ختم گردد. آري اين فصلنامه بوي معارف اهل بيت علیهم السلام از آن استشمام مي شود و انّي لاجد ريح علوم محمد و آل محمد لولا ان يفنّد ونني السفهاء.

و باز رجاء واثق دارم که اين دفتر نامه شما شاخ زيتوني باشد که لا شرقية و لا غربية و علم صحيحي باشد بدون گرايش به علوم يونان قديم و ايران باستان (شرق و غرب) و کتاب نامه اي باشد از زلات روشن فکري به دور و از ضلالت مزمنه ي ((دين الله يعرف بالرجال)) مصون. آن رجالي که با زلات خويش غرق شده و ديگران را غرق مي کنند و با تخطّي از منشور جاودانه  قرآن و عترت و گرفتار شدن در امواج تصوف و گرداب تفلسف کشتي دين را در درياي ضلالت رها مي سازند و شما بياييد با تبري از اين اشباح العلماء  به سفينة النجاة سوار شده و هر تر و خشکي و ريز و درشتي را با ميزان و القسطاس المستقيم ارزيابي نموده و خود و ديگران را به ساحل نجات و امن و امان برسانيد و بدانيد لا خوف عليکم و لا تحزنون و لا تزلون و لا تضلّون.

                                                       قم ـ ايام شهادت ام الائمه سلام الله عليها

                                                       اقّل الطلبة : سيـد حسيـن تقـوي دهـاقاني

    

 

نامه استاد حسين مفيد محقق و پژوهشگر از تهران

به مدير مسئول مجله ي نورالصادق (علیه السلام)

 

محضر مبارک برادر ارجمند جناب آقاي صافي اصفهاني دامت توفيقاته سلام عليکم؛

 

مرقومه شريف حضرت عالي به همراه مجله ارزشمند نورالصادق به دست حقير رسيد. از ابراز لطفتان که اين بنده کمترين را لايق محبتتان دانسته ايد، سپاسگزارم. مايه بسي مسرّت و شادماني است که تلاشي بس ستودني و ميمون را به دست حضرت عالي و دوستانتان مشاهده کردم که الحق جاي خالي آن به شدت در فضاي ديني و فرهنگي شيعه و در کشور دوستداران اهل بيت(علیهم السلام) احساس مي شد، و البته شرمگينم که به سبب سفرهاي مکرر و پي در پي فرصت نيافتم که زودتر عرض ادب کنم.

 

در اينکه پرداختن به چنين موضوع مهمي با چنين رويکردي از ضروريات دوران حاضر است که مع الاسف متکفّلي در اين باره ديده نمي شد، جاي هيچ ترديدي نيست، و اين محکمترين دليل براي استقامت و تلاش در راستاي اعتلاي اين هدف و گسترش اين فعاليت مي باشد. متأسفانه رواج فراوان انديشه هاي فلسفي و عرفاني، آن هم در بدترين اشکال و با بدترين مضامين، در ميان شيعيان تا بدانجا که مردم عامي و عادي کوي و برزن نيز گرفتار آن شده اند، از معضلات ديني و فرهنگي مهم کشور است که بي شک مي بايست به درمان آن همّت گمارد. جزاکم الله خير الجزاء و احسن الجزاء...

                                                                                        والله ولي التوفيق

                                                                                 با عرض تشکر و قدرداني

                                                                                         حسين مفيد

                                                                                1389/2/19  - تهران

 

 

 

 

از کتابخانه ي امامزاده  هلال بن علي آران و بيدگل به مجله ي نورالصادق (علیه السلام)

 

مجاهد فرزانه جناب آقاي مصطفي صافي اصفهاني ـ زيدعزه

مدير مسؤل محترم  فصلنامه وزين نورالصادق (علیه السلام)

 

 

با اهداي درود بيکران و عرض احترام فراوان، سوگند به قلم و آنچه مي نگارد؛ آنان که ارزش قلم را مي دانند در درگاه حضرت دوست اجري فراوان دارند و پاداش خدمات و تلاش هاي ارزنده خود را در روز واپسين دريافت خواهند نمود. نگارش با نيت خالص، عبادتي بزرگ است؛ آنان که در محراب مقدس علم و معرفت به نيايش و ستايش معبود مي پردازند در حقيقت دل باختگان خورشيد توحيد و بصيرت هستند.

 

 

مقالات مندرج در نشريه ي نورالصادق (علیه السلام) بيانگر عمق تفکّر و تيزبيني انديشه نويسندگان آن و نهايت دقت و ژرف نگري مسؤل ارجمند و شوراي سردبيري آن فصلنامه وزين است که با تلاش مضاعف دوستان خلاء کمبود مقالات (فلسفه و عرفان) در پايگاه توحيد جهان امروز (ايران اسلامي) عزيز پر مي شود. شناسايي نشريه به ديگران نيز ره گشاي تشنگان  اقيانوش (فلسفه و عرفان) خواهد بود.

 

 

با مطالعه مطالب اين گونه نشريات مي توان حضور در محضر انديشه وران قرون و فرزانگان اعصار را با همه وجود احساس کرد. آفرين بر قلم هاي پاکي که شور ايمان و عرفان و عشق برتر را بذر افشاني مي کنند و نور معرفت را در رواق دل هاي سوخته مي تابانند و آدميان را از عالم ناسوت به عالم لاهوت رهنمون مي سازند.

 

 

اميد آن که با استخراجي از گنجينه پرفيض قرآن و ولايت، مرواريدهاي پر بها به (اهل دل) تقديم گردد تا سالکان حق و حقيقت هر چه بيشتر به رموز و اسرار الهي و جهان هستي دست پيدا کنند.

 

 

ضمن سپاس و قدرداني از ارسال نشريه شماره 13 به کتابخانه عمومي آستان مقدس محمد هلال بن علي (علیه السلام) شهرستان آران و بيدگل، توفيقات روز افزون آن جناب و تمامي همکاران بزرگوارتان را تحت عنايات حضرت بقية الله الاعظم ـ روحي و ارواحي العالمين لتراب وقدمه الفداه ـ از خداوند سبحان مسألت مي نماييم.

 

خاک پاي اولياي الهي، توتياي ديدگانمان

                                                                         علي محمد سلطان محمدي آراني

                                                                                 1389/8/4

 

 

نامه آيت الله حاج سيد مرتضي هاشمي از قم به مجله نورالصادق (علیه السلام)

 

بسمه تعالي و له الحمد؛ هدف اصلي از ورود و نشر فلسفه در بين مسلمين توسط دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت(علیه السلام) ، دور نمودن آنان از بيوت وحي و مهجور قرار دادن معارف عترت که عِدل معارف قرآن است بوده، و اکنون ترويج و تعليم و تعلم آن ادامه ي عملي همان هدف مي باشد.

و عرفان حقيقي سير در معارف قرآن و عترت و عمل به دستورات آن و سيره ي اهل بيت عصمت و طهارت است.

 

                                                                              مرتضي هاشمي

                                                                    روز ميلاد با سعادت صديقه کبري

                                                                    فاطمه زهرا سلام الله عليها 1431

 

 

حجت الاسلام والمسلمين علي اکبر مهدي پور(محقق و پژوهشگر معاصر)

 

 بنورالصّادق إهتديت

پيامبر اکرم با اتّکا به پيک وحي، امت را از خطر صوفيان بيم داد.پيشواي پرواپيشگان صوفي زمانش حسن بصري را برادر شيطان و سامري امت خواند. رييس مذهب، بنيانگذار تصوف ابوهاشم صوفي را فاسدالعقيده خواند. امام هشتم (علیه السلام)، زيربناي تصوف را جهالت، ضلالت و حماقت خواند.امام هادي (علیه السلام)، تصوف را ويرانگر پايه هاي دين ناميد. امام عسگري (علیه السلام)، گروندگان اين مکتب را بدترين مردمان خواند. امام عصر(علیه السلام)، در مورد منصور حلاج و ديگر صوفيان زمان توقيع لعن صادر نمود. اين حقايق تابناک را به صورت شفاف در لا به لاي فصلنامه ي گرانسنگ «نورالصادق» مي توان يافت.

فرخنده ميلاد امام ثامن و ضامن بر تلاشگران دارالصادق و خوانندگان نورالصادق (علیه السلام) مبارک باد.

                                                                                                                                                                                                                                                                                             88/8/8 حوزه علميه قم

 

 

 نامه ي زعيم حوزه ي علميه اصفهان

حضرت آيت الله حاج سيد حسن فقيه امامي(ره) به مجله ي نورالصادق (علیه السلام)

 

بسمه تعالي؛ ن- والقلم و ما يسطرون

ayatollah-imami.jpg

از نعمت هاي بزرگ الهي که به بشر اعطاء شده قلم و بيان است که خداوند از آن ها به عظمت ياد کرده و اين موهبت الهي عامل انتقال علوم از نسلي به نسل ديگر است و حافظ تجربيات و فرآورده هاي علمي مغزهاي متفکر و نوابغ روزگار است، بدين جهت بر دانشمندان لازم است براي نشر و توزيع علوم ديني و معارف مذهبي از اين موهبت حداکثر استفاده را بنمايند لذا مولا امير المؤمنين (علیه السلام) فرمودند: ((ما كتب قر و مالم يكتب فرّ)). بحمدالله و المنّه خداوند متعال توفيق استفاده از اين موهبت را به جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ علي صافي اصفهاني دامت افاضاته عنايت فرموده، قلم به دست گرفته مجله اي وزين و پر محتوا به نام نورالصادق را ترتيب دادند و به اين وسيله کمبودي را که در حوزه هاي علميه احساس مي شد جبران کردند شکرالله مساعيه توفيقات بيشتر ايشان را از خداوندمتعال خواستاريم.

 

                                                              مولد فاطمة الزهراء (علیه السلام)1389/3/12 

                                                                              حوزه ي علميه ي اصفهان  

                                                                                    حسن فقيه امامی        

 

 

 

قابل توجه خوانندگان مجله ي نورالصادق (علیه السلام) با چند تذکر

 

1- در پي درخواستهاي مکرر شخص مجهولي بنام محمد حسن وکيلي مبني بر مناظره با پيروان مکتب وحي، آقايان ياسر فلاحي و ابراهيم دو نفر از محققان و پژوهشگران در فلسفه و عرفان در تاريخ 88/12/12 طي نامه اي به نامبرده و نيز تماس تلفني با جناب آقاي دکتر شکراني مدير محترم گروه الهيات دانشگاه اصفهان و نيز تماس تلفني با آقاي وکيلي اعلام آمادگي نمودند تا در خصوص حکمت متعاليه و تفاوتهاي آن با مکتب وحي در هر زمان و مکاني به شرط ثبت و ضبط و نشر با ايشان مناظره نمايند اما وي از حضور در اين مناظره استنکاف نموده و تاکنون از طرف ايشان پاسخي دريافت نشده است. (1)

يادآور مي شود که محقق و فاضل گرامي جناب استاد فلاحي طي تماسي با دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق اعلام داشت که ما در مورد اين مناظره هنوز روي قول خود ايستاده ايم.

2- باطلاع مي رساند که در تاريخ 1390/1/22 دانشگاه مالک اشتر اصفهان از استاد معارف در حوزه ي علميه ي قم حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاي حاج شيخ حسن ميلاني دعوت نمود تا در اين دانشگاه با محمد حسن وکيلي در موضوع عرفان عملي و سير و سلوک الي الله مناظره نمايد، حضرت استاد به شرط ضبط و تحويل فايل اين مناظره، شکسته نفسي فرموده و در اين جلسه حاضر شدند اما متأسفانه دانشگاه مالک اشتر اصفهان به علت شکست آقاي وکيلي در اين بحث ها و تمايل ميزبان جلسه به او از از ارائه فايل صوتي اين مناظره امتناع نموده است. (2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پي نوشت ها:

1- يادآور مي شود که آقاي وکيلي در تاريخ 1389/11/13 به دعوت دفتر تبليغات اصفهان به منظور ترويج از تصوف مطالب دروغ و باطلي را در مدرسه ي صدر اصفهان مطرح کرده بود و فضاي مقدس و نوراني مرکز حوزه ي علميه ي اصفهان را آلوده به تصوف و خرقه و خانقاه نمود که مجله ي نورالصادق آن مطالب را از مراجع عظام استفتاء نمود که تعدادي از جوابهاي آن بزرگواران را در صفحه 215 همين شماره آمده است.

2- کساني که طالب فايل صوتي اين مناظره هستند با مجله ي نورالصادق تماس بگيرند تا در اسرع وقت براي آنها ارسال شود. ضمناً فايل صوتي اين مناظره در سايت دارالصادق موجود است.

صفحه1 از2