فصلنامه نور الصادق

سرمقاله

 

اشاره:


 این اثر گرانبار که تحت عنوان سرمقاله در اینجا آمده است برگرفته از سخنان استاد حوزه ی علمیه ی اصفهان حضرت آیت الله حاج شیخ علی صافی اصفهانی است که در روز یکشنبه 1394/06/29 به مناسبت شهادت امام باقر علیه السلام  ابتدای درس خارج فقه ایشان در مدرسه ی صدر بازار اصفهان ایراد گردیده بود، می باشد. نورالصادق خوانندگان عزیز را به مطالعه و دقت در این حدیث امام باقر علیه السلام و مواظبت بر هشدارهای معظم له دعوت می نماید.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

امام باقر علیه السلام فرمود:

 

 ((بَلِيَّةُ النَّاسِ عَلَيْنَا عَظِيمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يُجِيبُونَا وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا))(1)

  یعنی به بلای مردمی گرفتار شدیم که وقتی آنها را دعوت کنیم، ارشاد کنیم، هدایت کنیم، خیر و صلاح دنیا و آخرتشان را به آنها   یاد بدهیم، راه راست و راه نجات را به آنها نشان دهیم لَمْ يُجِيبُونَا دعوت ما را اجابت نمی کنند یعنی گوش به حرف ما نمی دهند    به هدایت های ما به ارشادات ما اعتنایی نمی کنند وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ و اگر آنها را رهایشان کنیم لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا بوسیله ی غیر ما اهل بیت هدایت نمی شوند.

 

 

 

 

 

 

 

 

درزمان ائمه ی معصومین علیهم السلام بسیاری از مردم بودند که نسبت به اهل بیت علیهم السلام احساس خاصی نداشتند در عین حال که از شیعیان بودند و خودشان را پیرو ائمه می دانستند اما در عمل نسبت به آن بزرگواران و کلمات گهربار ایشان اهمیتی نمی دادند می آمدند خدمت حضرت سؤالات خودشان را مطرح می کردند حضرت هم پاسخ می دادند و راه نجات را به آنان گوشزد می کردند اما وقتی از حضرت جدا می شدند ارشادات امام را فراموش می کردند یا فریب اشخاص دیگر را می خوردند و حرف های آنها را بر حرف های امام علیه السلام مقدم می داشتند.

 


همین دردی که الان علمای ما و فقهای ما به آن مبتلا هستند یک فقیهی با 40، 50 سال سابقه ی کار در قرآن و روایات و عبادت و تهذیب نفس، یک مطلبی می گوید یک فتوایی می دهد بسیاری از مردم و حتی بسیاری از مقلدینش به آن اعتنایی نمی کنند اما وقتی یک شخص بی سواد و مجهولی بنام دکتر، بنام فیلسوف، بنام عارف به نام صوفی (البته مراد بی سواد در رشته ی دین) بنام استاد سیر و سلوک که معلوم نیست چه دینی دارد یک چیزی خلاف نظر و فتوای فقهاء می گوید مردم غالباً به آن روی می آورند.

 

 

این درد حتی در حوزه ها بین طلاب هم سرایت کرده مثلاً فقهاء فتوا داده اند رقص حرام است، مذموم است اما یک شخص مجهولی با عنوان دکتر و استاد با آیات قرآن به خیال خودش می خواهد ثابت کند که رقص حرکتی است از نقص به سوی کمال! از تلویزیون هم این انحرافات منتشر می شود یک عده ی جاهل هم تلویزیون و رادیو برایشان وحی منزل است حالا هر چی فقهاء داد بزنند کسی گوش نمی دهد می گویند اگر بد بود تو تلفزیون نمی گذاشتند!

 

اینجور آدم های ضعیف العقل و ضعیف الایمان زمان ائمه ی معصومین ما هم بودند همین رفتارهای بد را با ائمه داشتند. امام باقر علیه السلام دلش پر از خون بود از دست این ها فرمود:

 

بَلِيَّةُ النَّاسِ عَلَيْنَا عَظِيمَةٌ این بلای بزرگی است برای ما اهل بیت که گرفتار چنین آدم هایی شده ایم إنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يُجِيبُونَا، هر چه آنها را به راه نجات دعوت می کنیم، آنها را پند می دهیم نصیحت می کنیم حلال و حرام خدا را گوشزد می کنیم فایده ندارد، حرف آن بچه ها و تازه به دوران رسیده ها وعالم نمایان و عارف نمایان را زودتر گوش می دهند. وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا اگرهم بخواهیم آنها را رها کنیم می دانیم که به وسیله غیر ما هرگز نمی توانند هدایت شوند.

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

  یعنی روی این زمین، مردم، احد الناسی را نمی توانند پیدا کنند که بتوانند به وسیله ی او هدایت شوند و راه نجات و سعادت را طی کنند.


یکی از دردها و غصه های امام باقر و سایر اهل بیت علیهم السلام این بود که گرفتار چنین مردمی بودند، نه به حرف امام گوش می دادند و نه اینکه امام علیه السلام دلشان می آمد آنها را رها کند و به حال خودشان بگذارد چون اگر رهایشان می کردند کسی پیدا نمی شد که بتواند آنها را هدایت کند، بوسیله ی غیر امام هدایت نمی شدند.

 

لذا ما باید سعی کنیم این خصوصیت را در خودمان ایجاد کنیم که تسلیم مطلق معصوم علیه السلام باشیم و لاغیر. اگر غیری در کار آمد ضلالت و گمراهی است خدای نکرده مثل آن شخصی نشویم که ادعا کرد:

 

 کلمات عُرفا مثل ابن عربی و صدرالدین قونوی و... در اسرار راجعه ی به مبدء و معاد، دلپذیرتر از کلمات حکماء و طریقه ی انبیاء عظام و ائمه ی کرام است.(2)

 

 

 

 

 بر فرض هم اگر خدای ناکرده کسی چنین انحراف بزرگی توی ذهنش آمد که راه ابن عربی دل نشین تر از راه امام صادق علیه السلام است کلمات ابن عربی دلپذیرتر از کلمات امام باقر علیه السلام است، چنان ایمانی به اهل بیت داشته باشد که محکم بگوید چون از راه امام صادق علیه السلام جداست من آن را دور می اندازم، تسلیم مطلق امام علیه السلام باشد مثل یک انسان کور و کر دستش را بگذارد در دست امام باقر علیه السلام و دنبال امام برود بی چون و چرا، نه این که دستش را بگذارد در دست یک کور دیگری مثل ابن عربی و دنبال او برود که کوری عصاکش کور دیگر شود، این طور نباشد.

 

 
دستش را بدهد به یک آدم بینا، بینای واقعی اهل بیت علیهم السلام هستند و لا غیر، اگر این حالت در ما پیدا شد خیر و سعادت دنیا و آخرت را به دست آورده ایم، همین حالت را پیغمبر در روز غدیر از ما خواسته است که نسبت به علی علیه السلام داشته باشیم که فرمود:

  من کنت مولاه فهذا علی مولاه، یعنی هر کس مولویت مرا پذیرفته است، هر کس اولی به انفسیت مرا پذیرفته است، باید مولویت علی را هم بپذیرد.

 

 

 

 

اگر به این سفارش پیغمبر عمل کردیم آن وقت ما به مقام تسلیم رسیده ایم، تسلیم مطلق پیغمبر و اهل بیت پیغمبر(سلام الله علیهم اجمعین) آن وقت است که دیگر فریب هیچ کس را نمی خوریم، با هر مقام و موقعیتی که داشته باشد، فریب ظاهرسازی های هیچ عارف و صوفی را نمی خوریم، فریب کلمات ابن عربی و ملاصدرا و مولوی را نمی خوریم، فریب بازی های با الفاظ فلاسفه و عرفا را نمی خوریم، دنیا جمع بشوند بخواهند ما را به راهی غیر از راه اهل بیت بکشانند، حاضر نخواهیم شد.

 

این طور که شد دیگر غصه ها را از دل امام باقر علیه السلام بیرون کردیم و مایه ی زینت اهل بیت علیهم السلام شده ایم.

 

خداوند انشاءالله همه ی ما را در صراط مستقیم اهل بیت علیهم السلام پایدار و با استقامت بگرداند و ما را از کید شیطان و راه ها و مسیرهای گمراه کننده ی بیگانگان از اهل تصوف، فلسفه و عرفان التقاطی محفوظ بدارد.


 

 


-------------------
پی نوشت ها:

1- روضة المتقین 164/13 . بحارالانوار 253/26 (ط ـ بیروت)

2- شرح مقدمه‏  قیصری، سید جلال آشتیانی/ 74.

 

 

برای دانلود فایل pdf فصلنامه نورالصادق شماره 5 بر روی عکس کلیک کنید

 

 

5

 

 

 

 

 

برای دانلود فایل pdf فصلنامه نورالصادق شماره 14 و 15 بر روی عکس کلیک کنید

 

 

14

 

 

 

برای دانلود فایل pdf فصلنامه نورالصادق شماره 21 و 22 بر روی عکس کلیک کنید

 

 22

 

 

 

 برای دانلود فایل pdf فصلنامه نورالصادق شماره 23 و 24 بر روی عکس کلیک کنید

 

24

 

 

برای دانلود فایل pdf فصلنامه نورالصادق شماره 27 و 28 بر روی عکس کلیک کنید

 

 

28

 

 

نظــــــرها

 

 

و

 

اعتــــرافها

 

 

 

 

 

 

 

پيامبر اکرم(صلی الله علیه وآله و سلم) فرمودند:

 

 

 

((اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة الله)) (1)

 

 

 

هرگاه بدعت ها در ميان امتم پديدار شوند، بر عالم است كه علم خود را آشكار سازد. هر عالمي چنين نكند، لعنت خدا بر او باد.

 

 

 

 

 

 

ارسطو و افلاطون از ديدگاه هاي متضاد

 

 

 

 

 

 

تعريف هاي ملاصدرا و آقايان جوادي آملي و حسن زاده از ارسطوو نظر امام خميني که ارسطو بويي از قرآن نبرده است.

 

 

ملاصدرا در آثار خود،  از ارسطو تجليل ها، و تعريف هاي زيادي کرده، و براي همکاري او با جهان خوار معروف تاريخ، اسکندر مقدوني، عذرهايي عجيب تراشيده است. ملاصدرا ارسطو را واجد مقام تماميّت ذات، و راسخ در علم توحيد دانسته، و معلّم حقايقي تصور کرده، که احدي به آنها نرسيده است.

 

 

[و کلام امام خميني را بنگريد که: ارسطو بويي از قرآن نبرده است.]

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا:molasadra

 

 عصمت فلاسفه ي يونان (ارسطو و افلاطون و ...)

 

   

 

 

 

 

 

احتمال خطا در اظهارات فيلسوفان يوناني نمي رود. (2)

 

اقوال فحول فلسفه [ارسطو و ...]، مبتني است بر رصدهاي عقلي پياپي، که احتمال خطا در آنها نمي رود. (3)

 

  «... بيشتر سخنان اين فيلسوف اعظم (ارسطو)، دلالت دارد بر قوت کشف او، و نور باطن او و قرب و منزلت او نزد خداوند ... و شايد اشتغال او به امور دنيا [در خدمت اسکندر خونخوار مقدوني]، و تدبير خلق و ... بعد از آن بوده  که نفس او کامل، ذات او به مرتبه تمام و کمال رسيده بوده است و به مقامي که ((لَم يَشغَلهُ شأنٌ عَن شأنِ))؛ اورا هيچ کاري از کار ديگر باز نمي داشته است...(!!!) (4)

 

 

 

 

 

يکي از خوانندگان نورالصادق:

 

 

 

 

اگر ارسطو، نفس او کامل و تامُّ الذات در توحيد است، آن هم قبل از نزول قرآن و تعاليم پيغمبر و اهل بيت او(علیهم السلام) ، پس چرا اصحاب خاصّ ائمه(علیهم السلام)، مثل فضل بن شاذان کتاب «الردّ علي الفلاسفه» مي نويسد و هشام بن حکم کتاب «الرّدُّ علي أرسطاطاليس في التّوحيد» مي نويسد، و مي فرمايد ردّ من بر ارسطو، در موضوع توحيد است؛ چون توحيد من از مکتب «محالّ معرفة الله» گرفته شده است. (به کتاب «رجال نجاشي» مراجعه شود.)؟!

 

 

 

 

 

 

hasanzadeآقاي حسن زاده آملي:

 

 

 

 

 

 

 

 

مخالفين ارسطو ژاژخاه، خردسال، خام و کج انديش هستند!!

 

 

 

 

 

چه بسياري نوشته هايي را مي بينيم که دهان به ژاژخايي باز مي کنند و زبان به بيهوده گويي دراز و به ساحت بزرگان علمي [ارسطو]  اسائه ادب وجسارت روا مي دارند اين گستاخان در نزد اهل خرد، خرد سالاني اند که از خامي وکج انديشي خود سخن مي گويند و از کاجي و برنهادي خود جز مي دهند. (5)

[و کلام امام خميني را بنگريد که: ارسطو بويي از توحيد نبرده است.]

 

 

 

 

 

سيد قاسم علي احمدي(محقق و پژوهشگر در فلسفه و عرفان):

 

 

 

 

اسناد گستاخي به اساطين دين

 

 

 

 

و اين مؤلف [حسن زاده آملي] توجه نکرده که اين تشنيعات و جسارتها به بزرگان دين و مذهب است از جمله آنها هشام ابن حکم است که کتابي بر ردّ توحيد ارسطو نوشته است. (6)

جرأت به خرج دادن و اسناد گستاخي و بيهوده گويي به اساطين شرع و دين ـ که با ارسطو مخالفت کرده اند و اسم آنها را به ذمّ برده اندـ قباحتش واضح و با ادّعاي عرفان و لقاء و وصول منافات دارد. (7)

 

 

 

 

 

 

آقاي جوادي آملي:

javadi

 

 

 

 

سقراط و ارسطو موحد و شاگرد حضرت ابراهيم بودند!! 

 

 

 

 

 

 

 

تاريخ مدرن خاورميانه نشان مي دهد ارسطو و سقراط و ... همه از شاگردان حضرت ابراهيم بودند، چون تا آن زمان خاورميانه يا ملحد بود يا مشرک. وجود آن حضرت برهان را اقامه کرد و دنيا فهميد چه خبر است، بنابراين فکر ابراهيمي تمام خاورميانه و يونان را فرا گرفت و ارسطو و سقراط ها تربيت شدند. (8)

 

 

 

 

 تلّقي و دريافتي که حکماي اسلامي از اين راه نسبت به افلاطون به دست آورده اند اين است که او حکيمي موحّد است که در روزگار گسترش کثرت هاي اساطيري و ديدگاه هاي مشرکانه، بر گذر از ظواهر طبيعي و مادّي، و وصول به حقايق و صور ازلي همّت ورزيده، و علاوه بر طريق تصفيه و شهود قلبي، با استعانت از برهان و استدلال مفهومي، به حراست از مرزهاي توحيد که حاصل تعاليم انبياء سلف بوده پرداخته است. (9)

 

 

[و کلام امام خميني را بنگريد که: ارسطو بويي از توحيد نبرده است].

 

 

 

 

 

امام خميني(ره):

 

khomini

 

 

 امثال ارسطو بويي از توحيد و معارف قرآن نبرده اند

 

 

 

 

 

 

 

 

آن اشخاصي که قبل از اسلام بودند... ـ  مثل ارسطو و امثال او ـ مع ذلک وقتي کتابهاي آنها را مـــلاحظه مي کـــنيم بويي از آن چيزي که در قرآن است در آنها نيست.(10)

آن مسائل بزرگ عرفاني که در عرفان و نزد فلاسفه سابقه نداشت، و کتب ارسطو و افلاطون ـ بزرگترين فلاسفه آن عصرها ـ از رسيدن به آن عاجز بودند، (11) و حتي فلاسفه ي (12) اسلام که در عهد قرآن کريم بزرگ شدند و از آن استفاده نمودند، به آياتي که به صراحت زنده بودن همه موجودات جهان را ذکرکرده، آن آيات را تأويل مي کنند... و مسائل عرفاني به آن نحو که در قرآن کريم است در کتاب ديگر نيست. (13)

 

 

 

 

 

 

چند نمونه کتاب هاي ضد ارسطو و ضد فلسفه و فلاسفه از ناحيه ي اصحاب

 

 

 

 

1- الرد علي اصحاب الطبايع.................................................. هشام بن حکم

2- الرد علي ارسطاطاليس في التوحيد .................................... هشام بن حکم

3- کتاب الدلالة علي حدث الاجسام ...................................... .هشام بن حکم

4-  الرّد علي الزنادقه ......................................................... هشام بن حکم

5- الرد علي الفلاسفه .........................................................فضل بن شاذان

6- الرد علي ارسطاطاليس ................................................... علي بن احمد کوفي

7- الرد علي اهل المنطق .....................................................عباس بن محمد بن عباس

8- الرّد علي الفلاسفه ........................................................ عباس بن محمد بن عباس

9- الرّد علي من ردّ آثار الرسول و اعتمد نتائج العقول..................هلال بن ابراهيم

10- مبتدء الخلق.................................. محمد بن  احمد بن ابراهيم الجعفر الکوفي

11- الرد علي اهل المنطق ...................................................حسين بن موسي النوبختي

12- التوحيد الکبير و التوحيد الصغير.....................................حسين بن موسي النوبختي

13- مقدمه ي اکمال الدين ..................................................شيخ صدوق

14- مقدمه اصول کافي .......................................................کليني

15- جوابات الفيلسوف في الاتحاد..........................................شيخ مفيد

16- الرد علي اصحاب الحلاج .................................................شيخ مفيد

17- تهافت الفلاسفه ...........................................................قطب الدين راوندي

 

 

 

 

 

 

دکتر مهدي نصيري:index

 

 

 

 

 

 

تا آنجا که از متون تاريخي برمي آيد، هيچ سند قابل اعتنايي در باب متدين بودن فلاسفه ي متقدم چون سقراط و ارسطو و افلاطون به يکي از اديان و شرايع الهي وجود ندارد و بلکه شواهدي برخلاف آن نقل شده است. (14)

 

 

 

 

 

 

ژيلسون:

 

 

در هيچ يک از دستگاه هاي فلسفي يونان نمي بينيم که وجود واحدي را به نام خدا ناميده و هيأت کل عالم را تابع چنين خدايي شمرده باشند. پس بسيار کم مي توان احتمال داد که صاحب نظران يونان به راستي موفق به معرفت مبدأ واحدي شده باشند. (15)

 

 

 

 

 

دکترمحمدرضافشاهي استاد دپارتمان فلسفه و جامعه شناسي دانشگاه پاريس:

 

 

 

 

 

 

 

خداي افلاطون و ارسطو شباهتي به الله ندارد

 

 

 

 

 

نه تنها عقل يوناني و وحي اسلامي وجه مشترکي نداشتند بلکه الله نيز هيچ وجه مشترکي با معتقدات يونانيان و فيلسوفان يونان نداشت. دميورژ يا خداي افلاطون «صانع» است و «خالق» نيست به عبارت ديگر دميورژ «مهندس» است و خداي ارسطو «محرک نا متحرک» هر چند ظاهراً اندک شباهتي به خداي قرآن دارد اما مشکل اين جاست که در ماوراء الطبيعه ارسطو، نه يک محرک نا متحرک بلکه 47 و گاه 55 محرک نا متحرک وجود دارد و اين امر هيچ شباهت واقعي با خداي واحد اسلام ندارد. (16)

 

 

 

 

 

 

دکتر مهدي محقق:

 

 

 

تدبير نافرجام براي تطهير فلسفه

 

 

 

 

 

فلاسفه براي حفظ انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تکفير و تفسيق يا به قول ساده تر، تطهير فلسفه، کوشيدند که براي هر فيلسوفي يک منبع الهي را جستجو کنند و علم حکما را به علم انبياء متصل سازند، از اين جهت متوسلّ به برخي تبار نامه هاي علمي شدند. (17)

 

 

 

 

آقاي جوادي آملي:

javadi.jpg

 

 

فلاسفه سکولار و حمايت از اسلام!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«فلسفه يک جهانبيني آزاد و در بدو پيدايش سکولار است. نه الهي است و نه الحادي». « فلسفه، الهي کردن، ديني کردن و اسلامي کردن همه علوم را برعهده دارد ... ما بايد علم را اسلامي و به دنبال آن دانشمندان را مسلمان كنيم و وقتي آنها مسلمان شدند مردم جامعه هم مسلمان مي شوند». (18)

 

 

 

 

استاد محمود طاهري(محقق و پژوهشگر):

 

 

 

ادعاي بي اساس

 

 

 

 

 

اين سخنان [آقاي جوادي آملي] نيز عجيب است و بايد پرسيد، چگونه دانشي كه به گفته ايشان سكولار و بدون تعهد ديني است خواهد توانست حامي و مبلّغ اسلام و خداپرستي باشد؟ به علاوه، آيا مكتب الهي اسلام خود نمي تواند مدافع خود باشد كه چنين مسئوليتي بر عهده فلاسفه گذارده شده است؟ و اين ادعايي است كه نه اساس صحيحي دارد و نه سابقه روشني. واقعيت آن است كه مردمان هيچ جامعه اي در طول تاريخ اسلام، به وسيله فلاسفه و شاگردان آنها به سوي اسلام جذب نشده اند و راههاي مسلماني مردم هميشه با مسير فيلسوفان تفاوت اساسي داشته است. (19)

 

 

 

 

 

 

ژيلسون:

 

ارسطو مشرک بود

 

 

ارسطو در اعماق روح خود فارغ از تأثير شرک نبود.

 

ارسطو هرگز از حدود شرک متداول در يونان قدم فراتر نگذاشت.

 

 نمي توانيم کسي [ارسطو] را که هياکلي با ياد زئوس و دمتر  بر پاي داشت واقف به معني وجود چنان که موحدان از آن اراده مي کنند بدانيم. (20)

 

 

 

 

 

 

 

پروفسور فلاطوري:

falatori-110.jpg

 

ارسطو بت پرست بود

 

  

 

 

 

 

 

 

ارسطو در معابد يونانيان مي رفت و خدايان آنان را مي پرستيد و هرگاه مريض مي شد خروسي نذر بت خانه مي کرد. (21)

 

 

 خدايي که داراي علم و حيات، ولي فاقد صفات مشخصي چون اراده و قدرت، رحمت و رأفت و غيره مي باشد.

 

 

چنين خداي ارسطويي با خداي اسلامي تفاوتي بس عظيم دارد و از اين رو، تغيير خداي ارسطويي در فلسفه ي اسلامي به خداي اسلامي، يکي از بزرگترين حوادثي است که در تاريخ فلسفه رخ داده. (22)

 

  

 ارسطو با تمام آن بزرگي و کمال عقلش به عبادتگاه ها و بتخانه ها مي رفت و در مقابل همان بت ها احساسات ديني خويش را ابراز مي داشت. اين ارسطو را در حوزه ي اسلامي چنان معرفي کردند که در موردش گفته اند: ((كادَ ان يكونَ نبيّاً)). اين حرف ها را در واقع حکيمان مسلمان ساخته اند براي اين که آن اختلافاتي را که در آغاز نضج گرفتن فلسفه بين فقها و حتي بين علماي صرف و نحو [با اهل فلسفه] پيدا شده بود، حل کنند. (23)

 

 

 ارسطو مخصوصاً هيچ توجهي به الهيات به معناي  اسلامي کلمه نداشته است. (24)

 

 

 

 

ابونصر فارابي:

 

 

 

افلاطون و ارسطو مي گويند: عالم از چيزي به وجود نيامده... و مآل و بازگشت آن به چيزي نيست. (25)

 

 

 

 

 

 

1shahid-motahari--.jpgشهيد مطهري:

 

 

 

 

 

ارسطو جز به عنوان محرک اول، از خدا تصوري ندارد.

 

 

  ارسطو اگرچه از خدا سخن مي گويد، اما خداي ارسطو شباهت چنداني با خداي اديان الهي ندارد. (26)

 

 

 

 

 

ژيلسون:

 

 

 

هرگز نمي توان کاري کرد که علم الهي ارسطويي که مبتني بر علم طبيعي بود، ازکثرت موجوداتي که الوهيت دارند فارغ انگاشته شود. در نظر ارسطو وجوب وجود امري بود که مي توانست ما به الاشتراک باشد (يعني الوهيت بين 47 تا 55 محرک لا يتحرک مشترک باشد.) حال آن که اديان توحيد ي واجب الوجود را پيوسته وحيد و فريد مي دانستند. (27)

 

 

 

 

ميرداماد:

 

 

سخنان ارسطو، در اين مسئله (مسئله حدوث ذاتي کائنات و قدم زماني عالم) متناقض و متضاد و ضد يکديگر است. (28)

 

 

 

 

دکتر برنجکار:

 

ارسطو 55 خدا داشت

 

 

 

 

 تنها فعل خدا تعلق در خود است. خدا نه تنها در جهان کاري نمي کند، بلکه حتي نسبت به جهان، علم و آگاهي نيز ندارد. در مورد واحد يا کثير بودن خدا، تعابير ارسطو متعارض است. او ابتدا موحد بوده است و پس از آن در مورد توحيد و شرک دچار ترديد شده و در آخر عمر، 55 و حداقل 47 خدا را اثـبات مي کند؛ زيرا بر اساس ستاره شناسي زمــان ارسطو، 55 يا 47 نو ع فلک و حرکت وجود دارد و هر نوع حرکت به يک محرک نا متحرک منتهي مي شود. (29)

 

 

 

 

سيد قاسم علي احمدي(محقق و پژوهشگر در فلسفه و عرفان):

 

 

 

 

ما با قراين خارجيه اي که بيانگر اعتقاد و مشي ارسطو است ثابت مي نماييم که او عقيده ي موحدين را نداشته است، او قايل است که قوانين طبيعت حاکم بر همه چيز است لاغير. و اين عقيده مخالف با اعتقاد موحدين است. (30)

 

 

 

 

 

arasto.jpgارسطو:

 

 

خدا و طبيعت در عرض هم و برابرند

 

 

 

 

 

در نظام الهيات ارسطويي گاهي طبيعت جاي خدا را مي گيرد، چنان که عبارت: «طبيعت هيچ کار بيهوده اي نمي کند» نيز مبيّن همين معناست وگاهي ارسطو آن دو را (خدا و طبيعت را) هم چون دو عامل که حقوق برابر دارند در جنب يکديگر قرار مي دهد و مي گويد:

 

 

(خدا و طبيعت هيچ کار بيهوده اي نمي کنند) اين سخن ارسطو حاکي از برابري خدا و طبيعت نزد اوست. (31)

 

 

 

 

ارسطو:

 

 

چيزي بايد باشد که علّت محرک باشد بي آن که خود حرکت کند يعني چيزي که سرمدي و جوهر فعليّت است و به دلايلي که ذکر کرديم اين جوهر ممکن نيست داراي مقدار متناهي باشد ولي مقدارش نامتناهي نيز نتواند بود زيرا مقدار نامتناهي مطلقاً وجود ندارد و... (32)

 

 

 

 

 

اعتقاد ارسطو به دمونها يا نفوس افلاک به ياد آورنده معتقدات بت پرستان است

 

 

 

 

ارسطو مي گويد افلاک تکان لازم براي حرکت خاص خود را (حرکتي علاوه بر حرکت روزانه مستدير) از ذواتي خاص که مي توانيم آنها را خدايان فرو دست بناميم يادمونها يا نفوس افلاک، اخذ مي کنند. اين اعتقاد او به خدايان فرو دست با اعتقاد او به وجود خداي واحد معارض است و معتقدات بت پرستان را به ياد مي آورد. (33)

 

 

 

 

ويل دورانت:

 

ارسطو و نظام بردگي

 

 

 

 

پس ازگذشتن چندين قرن، بردگي جزو عادات به شمار مي رفت و مردم به آن همچون يک امر ضروري مي نگريستند. ارسطو آن را طبيعي و غير قابل  اجتناب مي شمرد. (34)

 

 

 

 

 

arasto.jpgارسطو:

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسطو هم مانند افلاطون مردم سالاري را معتبر نمي داند و نظام هاي حکومتي را به 6 بخش تقسيم مي کند و نژاد سالاري (اريستو کراسي ) و احياناً سلطنت (تک سالاري) را مي پسندد و برده داري را توجيه مي کند. (35)

 

 

 

ايمان سقراط:

 

 

سقراط به موسي(علیه السلام) ايمان نياورد

 

 

 

 

چون به سقراط گفته شد، چرا به سوي موسي(علیه السلام) هجرت نمي کني؟ [و به او ايمان نمي آوري] پاسخ داد: ما خويشتن را تهذيب کرده ايم و ديگر به کسي که ما را تهذيب کند، نياز نداريم. (36)

 

 

 

 

 

ملاصدرا :

molasadra-----.jpg

 

سقراط موحد و عارف بود

 

 

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا سقراط را موحّد، عارف و زاهد و رهاننده از شرک و عبادت اوثان و اصنام مي داند. عين عبارت او چنين است: ((و من هولاء السادات العظام و الآبا الكرام سقراط الحكيم العارف الزاهد من اهل اثنيه كان قد اقتبس الحكمة من فيثاغورث و سقراط نهي الروئساء الذين كانوا في زمانه عن الشرك و عبادة الاوثان و...)) (37)

 

 

 

 

سقراط:

 

 

سقراط پرستنده ي آپولون بود

 

 

 

 

پس بلبل و پرستو و هدهد و قو، بر خلاف آنچه مردمان مي پندارند به سبب اندوهگيني آواز نمي خوانند. بلکه قوها چون پرستندگان و خادمان آپولون هستند. نيروي پيشگويي دارند و چون نيکي هاي جهان ديگر را پيش  بيني مي کنند در واپسين روز عمر شادمان تر از روزهاي ديگر مي گردند و زيباتر از اوقات ديگر مي خوانند. من نيز از پرستندگان و خادمان همان خدا (آپولون) هستم و از آن رو نه در پيش گويي دستي کم تر از قو دارم و نه در روز مرگ ترسوتر از آنم. (38)

 

 

 

 

سقراط و چند خدايي:

 

 

سقراط در دادگاه خود چنين گفت: (اگر مرگ انتقال به جهان ديگر است و اگر اين سخن راست است که همه ي گذشتگان در آن جا گرد آمده اند پس چه نعمتي بالاتر از اين که آدمي از اين مدعيان که عنوان قاضي بر خود نهاده اند رهايي يابد و در آن جهان با داوراني دادگرخدايان متعدد که داور و دادگرند) مانند ميتوس و رادامانثوس و آياکوس و تريپتولموس و نيمه خدايان ديگر چنان که شنيده ايم داوران آن جهان اند روبرو شود و با اورفئوس و موسايوس و هسيودوس و هومر هم نشين گردد. (39)

 

 

 

 

 

 

 

پیرامون معاد جسماني

 

 

 آیت الله سيدان با استاد جوادي آملي

 

 

 

 

 

 

 

چکيده:

 

 

 

در اين مناظره آيت الله سيدان ميزان واقعي در بحث معاد را، وحي معرفي مي کنند و در جواب آقاي جوادي آملي که نظر ملاصدرا با محدثين را يکي دانسته به تفاوت جسم مورد نظر ملاصدرا و محدثين پرداخته. و با طرح بيانات قوم، اين دو مکتب را مقابل هم قرار دادند. و دليلي را که استاد جوادي آملي براي اثبات وحدت اقامه کردند مردود و اعم از مدعي دانسته اند. آنگاه مسئله ي ميوه هاي بهشتي مطرح و مخالفت فلاسفه با مکتب وحي در اين مورد تبيين شده است.

 

 

 

 

 

 

 پيرامون معاد جسماني

 

 

جلسه ي اول

 

 

 

 

 آيت الله سيدان :

 

 

 

sayedan.jpg

 

 بنده در خلال مراجعاتي که به کلمات فلاسفه ي اخير اسلامي داشتم به مواردي برخورد مي کردم که نتيجه بحث هاي فلســفي با آنچه از مدارک شرعي استفاده مي شود مخــالف مي نمود و طبعاً اين احتمال پيش مي آمد که يا در فهم کلمات قوم قصوري باشد و يا در فهم مفاد روايات. ولي با تأمل و تدبر و حضور نزد اهل فن و خبيران به هر دو جنبه، تخالف دو مسلک روشن مي شد؛ تا اينکه برخورد کردم به بعضي از اعترافات از ناحيه ي جمعي از علماء فلسفه که آنها در بعضي از موارد تصريح به اين اختلاف نموده اند.

 

 

 

 

 

از جمله مرحوم آشتياني در لوامع الحقايق و آملي در دررالفوائد و خوانساري در العقائد الحقة اين بزرگان اعتراف کرده اند به اين که معادي را که مرحوم صدرالمتألّهين و من تبعه، به عنوان معاد جسماني اثبات کرده اند همان معاد روحاني (ولو بصورت دقيق تر) است. و با معادي که در مدارک ديني بيان شده وفق نمي کند.

 

 

 

 

توجّه به اين جهت (يعني مخالفت نتيجه راه فلسفي با مستفاد از ادله شرعي) موجب ناامني راه فلسفي است. و موضوع ديگري که در ابحاث فلسفي به چشم مي خورد اختلاف فراواني است که در بسياري از مسائل بين خود فلاسفه وجود دارد.

 

 

 

 

اين دو جهت (بالخصوص جهت اول) موجب عدم اطمينان به طرق فلاسفه است. البتّه روش عقلاني و حجيت عقل (به معاني واقعي کلمه) غير قابل انکار است. حقانيت وحي و ارزش هر چيز به عقل مشخص مي شود. ولي در مطالبي که از دسترس عقل خارج است يعني خود عقل مي فهمد که نمي تواند نظر قاطع و روشني بدهد و يا چون مسأله بسيار پيچيده است مقدمات ناصحيح بجاي مقدمات صحيح بکار گرفته مي شود. در اين گونه موارد روش عقلي و تکيه کردن صرف به مقدمات تعقّلي صحيح بنظر نمي رسد.

 

 

 

 

اگر چه ممکن است گاهي از همين مقدمات قطع حاصل شود و با انسان قاطع نتوان تکلم کرد مگر خدشه در مقدمات قطع که اين حالت از او گرفته شود. ولي عقل پس از توجّه اجمالي به مطالبي که گفته شد اين راه را راهي ناامن مي بيند و از ورود در آن جلوگيري مي کند.

 

 

 

 

لهذا يک فيلسوف اسلامي که قبلاً وحي را پذيرفته است بجا است که روش شناخت را در اين گونه موارد تفکر در وحي قرار دهد. يعني رأساً به آيات و روايات مراجعه کند. البتّه با وضوح دلالت و تماميت سند بودن ارتکاب تأويل و توجيه مگر در موردي که يک قرينه قطعيه يا شرعي هاي در کار باشد.

 

 

 

 

و مي بينيم نوعاً فلاسفه ي اسلامي اين چنين مشي نکرده اند. آنها مسائل را اولاً از ديدگاه هاي فکري و تعقلي بررسي کرده مطلبي را براساس مقدمــاتي غير واضـح و مــورد اخـــتلاف مي پذيرند، و بعداً به حکم انتساب به مکتب وحي ناچار به مدارک شرعي نظري مي اندازند، و بسياري از اوقات دچار تناقض مي شوند چون مي بينند نتيجه افکار و ابحاث با آنچه از مدارک شرعي استفاده مي شود وفق نمي دهد. لاعلاج راه تأويل و توجيه را باز مي کنند. و بيشتر دنبال متشابهاتي مي روند که رأي مختار خود را با آن تأييد نمايند.

 

 

 

 

از باب نمونه مسأله ي معاد را، همين طور که اشاره کرديم، مطرح مي کنند زيرا عقل تنها مي تواند در اين مسأله فرضيه هاي مختلفي طرح کند و چه بسا براي بعضي از آنها مؤيداتي استحساني داشته باشد. ولي حکم قطعي به اين کيفيّت معاد چگونه است از حيطه ي عقل خارج است.

 

 

 

خوشبختانه جمعي از دانشمندان متأخر که در هر دو جنبه (فلسفه و حديث) خبير وصاحب نظرند اعتراف کرده اند به اين که معاد صدرائي با معاد جسماني مستفاد از ادله ي شرعيه وفق نمي هد. ولو که قائلين به معاد مذکور براي مختار خود به آيات و رواياتي استشهاد نموده اند، ولي با بررسي واضح مي شود که اين ادله يا از قبيل متشابهاتي است داراي وجوه و احتمالات مختلف، و يا ظهور در خلاف مدعاي آنها دارد. از قبيل آيه ي کريمه:

 

 

((يَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَيرَ الاَرضِ))(1)

 

 

 

((وَ نُنشِأ كُم فيما لا تَعلَمُون))(2)

 

 

 

 و يا آيه ي:

 

 

((وَأَنَّ الله يَبعَثُ مَن فِي القُبورِ))(3)

 

 

 

 

با توجيه عجيبي که صدرالمتألهين کرده است مي فرمايد:

 

 

((أن الله يَبعَثُ مَن فِي القُبور))(4)

 

 

 

قبور الاجساد و قبور الارواح اعني الابدان. 

 

 

(توضيح مطلب فوق با توجّه به پاورقي موجود در همين صفحه کاملاً مشخص مي شود. در پاورقي آمده است: اعني الابدان تفسير لکليهما فان الابدان الطبيعية قبور و غلف للاجساد الرزخيه و الصورالاخروية وکذا للارواح.)

 

 

 

 

و عجيب تر از اين بياني است که قيصري شارح فصوص درباره ي آيه ي شريفه ي زير دارد:

 

 

 ((وَنَسُوقُ المُجرِمينَ اِلي جَهَنَّمَ وِرداً))(5)

 

 

 

 

مي گويد :

 

 

وجاء من قوله تعالي: ((وَنَسُوقُ المُجرِمينَ إلي جَهَنَّمَ وِرداً... إلي أن قال او اراد بالمجرمين الكاسبين للخيرات و السالكين طريق النجات المرتاضين بالاعمال الشاقة و المشتاقين لظهور حكم الحاقة فانّهم يكسبون بها التجليّات المفنية لذواتهم))(6)

 

 

 

 

 

  استاد جوادي آملي:  

 

 

راه عقلي را نبايد با روندگان راه مخلوط کرد. راه عقلي معصوم است گرچه افراد به خطا مي روند.

  و اما روايات در يک سطح نيستند، ائمه (علیهم السلام) به حسب اختلاف درجات افراد در فهم، مختلف فرموده اند. از باب نمونه صدوق در کتاب توحيد در باب قدرت روايتي نقل مي کند که: عبدالله ديصاني از هشام بن الحکم پرسيد که: آيا پروردگار تو مي تواند دنيا را در تخم مرغي بگنجاند بدون اين که دنيا کوچک و تخم مرغ بزرگ شود. هشام مهلت خواست.

 

 

 

 

((فقال ابوعبدالله عليّه السلام: يا هشام كم حواسك؟ قال: خمس، فقال: أيها اصغر؟ فقال: الناظر، فقال: و كم قدر الناظر؟ قال: مثل العدسة او اقل منها، فقال: اري سماءً و أرضاً و دوراً و قصوراً و تراباً و جبالاً و أنهاراً فقال له ابوعبدالله عليّه السلام: ان الّذي قَدَرَ أن يدخل الّذي تراه العدسة او أقلَّ منها قادر أن يدخل الدنيا كلها البيضة لا يصغّر الدنيا و لا يكبّر البيضه))(7)

 

 

 

 

و به همين مضمون روايتي از حضرت رضا(علیه السلام) نقل شده که حضرت در جواب شخصي که پرسيد:

 

 

((هل يقدر ربّك ان يجعل السماوات و الارض و ما بينهما في بيضة))؟

 

 

 

 

فرمود:

 

((نعم في اصغر من البيضة قد جعلها في عينك و هي اقل من البيضة لأنّك اذا فتحتها عاينت السماء و الارض و ما بينهما و لو شاء لا عماك عنها))(8). 

 

 

 

 

در همين باب، صدوق روايت ديگري از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است:

 

 

((قال عليّه السلام: قيل لا ميرالمؤمنين عليّه السلام هل يقدر ربك ان يدخل الدنيا في بيضة من غير ان يصغّرالدنيا او يكبّر البيضة قال: ان الله تبارك و تعالي لاينسب الي العجز والّذي سألتني لا يكون))(9).

 

 

 

 

و در روايت ديگري از امام صادق(علیه السلام) از اميرالمؤمنين(علیه السلام) نقل کرده اند که حضرت در جواب فرمودند:

 

 

 

((و يلك ان الله لا يوصف بالعجز و من اقدر ممّن يلطّف الارض و يعظّم البيضة))(10).  

 

 

در اين دو روايت از سؤال واحد، دو نحو جواب داده اند.

 

 

نمونه اي ديگر از اختلاف جواب در مسائل اعتقادي دو روايت است که باز صدوق در توحيد نقل کرده است.

 

 

 

 

روايت اول: سعد بن سعد از حضرت رضا(علیه السلام) از توحيد پرسيد:

 

 

((فقال: هو الّذي انتم عليه))(11).

 

 

 

 

 

روايت دوم: از هشام بن سالم

 

 

((قال: دخلت علي ابي عبدالله عليّه السلام فقال لي: اتنعت الله؟ فقلت: نعم، قال: هاتِ. فقلت: هو السميع البصير، قال: هذا صفة يشترك فيها المخلوقون قلت: فكيف تنعته؟ فقال: هو نور لا ظلمة فيه، و حياة لا موت فيه، و علم لا جهل فيه، و حق لاباطل فيه)).

 

 

 

 

 

آنگاه هشام مي گويد:

 

 

((فخرجت من عنده و أنا أعلم الناس بالتوحيد))(12).

 

 

و معلوم است که در روايت دوم سطح سخن عالي تر از روايت اول است. فارابي برهان «صرف الشيء لايتکرر ولايتثني» را از اين جملات استفاده کرده است. 

 

 

 

موضوع ديگر که بايد توجّه داشت اين است که در باب اصول عقايد که مطلوب در آن جزم و اعتقاد قلبي است نمي توان به اخبار آحاد استدلال کرد. هر چند از نظر سند و دلالت معتبر و قابل استدلال در مسائل فقهي باشد. چون مبناي حجّيت خبر واحد ثقه يا وسائطي که در سلسله آن تا معصوم قرار دارد بر عدهاي از اصول از قبيل: «اصالة عدم الخطاء في الزيادة و اصالة عدم الخطاء في النقيصة» استوار است. که در هر واسطه بايد اين اصول تطبيق شود تا حجيت محقق گردد و معــلوم اســت کــه با اصــل نمي توان جزم به واقع پيدا کرد و با آن معتقد شد.

 

 

 

 

خلاصه چون سند روايات آحاد ظنّي است، نمي شود مستند قطع و اعتقاد قرار گيرد، و همچنين است از نظر دلالت اگر صريح در مفادش نباشد و صرفاً ظاهر باشد ظهور موجب قطع به مراد نخواهد بود.

 

 

 

و امّا مسأله ي اختلاف فلاسفه ي اسلامي و اين که اين اختلاف موجب ناامني طريق عقلاني است قابل نقض است به اختلاف فقهاء با اين که مبناي فقهاء ابتداء رجوع به روايات است اگر مجرد اختلاف را موجب ناامني طريق بدانيم بنابراين راه حديث هم راه ناامني خواهد بود. به واسطه ي اختلاف فقهاء از جمله اختلاف دو شيخ بزرگوار شيعه صدوق و مفيد و انتقادات تندي که شيخ مفيد در شرح اعتقادات در کلمات صدوق دارد و اختلاف فقهاء متقدم و متأخر در مسأله ي منزوحات بئر.

 

 

 

 

 

 

 

  آيت الله سيدان: 

 

 

 

 

 

اختلاف روايات در باب اصول اعتقادات و من جمله دو روايتي که گفته شد نوعاً از قبيل تناقض و تضاد نيست. بلکه از قبيل زياده و نقصان است. در يک مورد به حسب اختلافِ حالِ سامع مثلاً مطلبي اضافه مي گويند نه مطلبي متناقض با آنچه در جاي ديگر گفته شده، بنابراين بايد بين مفاد روايات جمع کرد و به اين گونه اختلاف رفع مي شود.

 

 

 

 

و اما اين که اخبار آحاد در مسائل اعتقادي حجت نيست اولاً در بسياري از موارد اخبار متواتر يا به واسطه ي احتفاف به قرائن در حکم متواتر است، و ثانياً اگر چه خبر واحد موجب قطع نمي شود ولي در بسياري از موارد موجب طمأنينه است. و در اين گونه موارد با فرض اين که راه ديگري براي اعتقاد نيست اعتقاد بر طبق خبر واحد، اعتقادي اطميناني خواهد بود؛ نه جزمي. يعني بايد گفت از شريعت به طريق اطمينان در فلان مسأله اعتقادي رسيده است که کذا و کذا است و همچنين از نظر دلالت ظهور کلمات در بسياري از اوقات موجب طمأنينه به مراد متکلم مي شود. و اگرمقصود از صراحتي که گفته شد اين است که کلامي اصلاً قابل توجيه و تأويل نباشد ولو بمثل تأويلات قيصري، بنابراين ما اصلاً روايت و آيه ي صريحي نداريم چون هر آيه اي را در نظربگيريم قابل حمل و تأويل است.

 

 

 

در هرحال اين مطالب نمي تواند جلوگير از رجوع به مدارک شرعي باشد. بايد به أدله شرعيّه مراجعه کرد. اگر دليل شرعي بعد از تأمّل و تدبّر موجب يقين شد چه بهتر، اگر موجب اطمينان؛ يا ظنّ و يا کمتر شد، بايد در مرحله ي اعتقاد به همان حد اطمينان، يا ظن توقف کرد.

 

 

 

 

مقصود ما اين نبود که در همه ي مسائل اعتقادي، ما أدله صددرصد قطعي داريم. ولي اين مطلب موجب آن نمي شود که از مدارک شرعي چشم پوشي شود و يا در درجه ي دوم قرار گيرد و پايه ي اعتقادات بر روش تعقلي بنا شود با فرض اين که مسأله از حيطه حکم عقل قطعي خارج است. و اما مسأله اختلاف فقهاء را نمي توان به اختلاف فلاسفه قياس نمود. أولاً فقهاء در مسائل فقهي که مورد اختلاف و اشکال است هرگز ادعاي جزم و کشف واقع نکرده اند. آنها فقط عمل به رأي خود را براي خود و مقلّدين موجب عذر مي دانند.

 

 

 

ثانياً فقهاء در راه وصول به احکام شرعيه از راهش وارد شده اند که همان تعبّد به مدارک شرعي است و لهذا اگر به خطا هم بروند معذورند؛ و ملاحظه اختلاف آنان با يکديگر باعث نمي شود که راه غير موصول باشد. چون بالاخره راه ديگري ندارند و معذورند. (پس از مسلّميت اين که عمل و فتواي به احتياط در مسائل باعث عسر و حرج مي شود) ولي آيا فلاسفه ي اسلامي در راه وصول به حقايق از راه واقعي خود رفته اند؟

 

 

 

 

آنها مسائل را ابتدائاً از دريچه تعقل بررسي مي کنند و چون مصونيت اين طريق في حد نفسه ثابت نشده است براي يک انسان که از خارج ناظر اين جريان است توجّه به اختلاف فلاسفه در نتايج افکار موجب مي شود که اين راه را ناامن ببيند و از آن وارد نشود.

 

 

 

 

واقع امر اين است که آنها در اول (با فرض اين که مسأله از مستقلات عقليه نيست) وارد مي شوند و بالاخره به يک نتيجه فکري مي رسند و چه بسا به آن نتيجه جازم مي شوند و لاعلاج دست از بسياري از مدارک شرعي برمي دارند؛ و معلوم است در حالي که شخصي قطع به مطلبي پيدا کرده نمي توان او را از ترتيب آثار قطع باز داشت، ولي مي توان او را به اين نکته تذکر داد که نتيجه ي افکارش با ادله شرعي منافات دارد. طبعاً اگر او معتقد به وحي و مدارک شرعي باشد در حالت قطعش تزلزلي ايجاد مي شود و اجمالاً مي فهمد که بعضي يا تمام مقدمات عقلي که بر اساس آن قطع به مطلب پيدا کرده نا تمام است.

 

 

 

و آنها که از خارج ناظر اين جريانند مي فهمند که اين طريق که انسان را به مخالــفت بــا ادلــه شرعــيه مي کشاند راه صحيح نخواهد بود و نبايد مبناي اعتقادي قرار گيرد.

 

 

 

 

و ظاهراً شيخ بزرگوار انصاري در بحث قطع رسائل به همين مطلب اشاره دارد که مي فرمايد:

 

 

((و اوجب من ذلك ترك الخوض في المطالب العقليّة النظرية لادراك مايتعلق باصول الدّين فانه تعريض للهلاك الدائم و العذاب الخالد))(13).

 

 


جلسه ي دوم

 

 

  آيت الله سيدان:

 

 

 

 

بیان خلاصه اي از جلسه ي گذشته:

 

 

1-    تثبيت حجيه عقل و اين که زير بناي همه حجج و أدلّه عقل است.

2-    انحصار طريق در غير مستقلات عقليه به وحي.

3-    اطمينان بخش بودن اخبار معتبره.

4-    فرق بين روش فقهاء و فلاسفه ي اسلامي.

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

يک فيلسوف اسلامي بطور آزاد فکر، و انتخاب مي کند و در نتيجه، خود را بنده ي وحي مي سازد و پس از آن که در بندِ وحي افتاد در درون آن حرکت مي کند. مکتب هاي مادي و الحادي را طرد، و در ميان قفسها، قفس زرين شريعت را انتخاب مي نمايد. در اين مرحله محدود مي شود اينک نمونه هايي از اين تقيّد را در مي آوريم:

 

 

 

 

بوعلي در شفا در مسأله ي دعاء مي گويد:

 

 

 

((و اعلم انّ اكثر ما يقرّبه الجمهور و يفزع اليه و يقول به فهو حقّ و انّما يدفعه هؤلاء المتشبهة بالفلسفة جهلاً منهم بعلله و اسبابه و قد عملنا في هذا الباب كتاب البرّ والإثم ...))(14). 

 

 

 

 

 

 

مرحوم صدرالمتألهين در بحث تجرّد نفس بعد از اثبات تجرّد مي گويد:

 

 

 

((فصل في شواهد سمعية في هذا الباب ... فلنذكر أدلة سمعية لهذا المطلب حتّي يعلم ان الشرع و العقل متطابقان في هذه المسألة كما في سائر الحكميات و حاشا الشريعة الحقة الالهية البيضاء ان تكون احكامها مصادمة للمعارف اليقينية الضرورية و تباً لفلسفة يكون قوانينها غير مطابقة للكتاب و السنة))(15). 

 

 

 

 

 

 

و نيز صدرالمتألهين در شرح اصول کافي در ذيل حديث جنود عقل مي گويد:

 

 

 

 

((و اعلم أنّهُ يمكننا أن نعرف بنور الإستبصار و الإعتبار وجود هذه الجنود ... إلاّ أن تعيّن عددها بهذا المبلغ المعيّن أعني الخمسة و السبعين و كذا عدد مقابلاتها ممّا لا يعرف إلاّ بنور النبوّة و مشكوة الولاية فمعرفة حصرها في هذا العدد و كذا حصر مقابلاتها فيه موكول إلي السماع من أولياء العصمة و أهل بيت النبوّة سلام الله عليهم))(16).

 

 

 

بر همين اساس در ذيل بيان مرحوم کليني درباره ي خطبه اي که از اميرالمؤمنين(عــلیه الســلام) نــقل مي کند، که گفته است: ((فلو إجتمع السنة الجن و الانس و ليس، فيها لسان نبي، علي ان يبينوا التوحيد بمثل ما اتي به ـــ بأبي و امّي ـــ ما قدروا عليه)).

 

 

 

 

 

 

صدر المتألهين در اين جا مي گويد:

 

 

 

((وشاهد ذلك اما جملة فقول النبي(صلی الله علیه وآله وسلم) «انا مدينة العلم و عليّ بابها»)). سپس به تفصيل فضائلي درباره ي مولي اميرالمؤمنين(علیه السلام) بيان مي کند.(17)

 

 

 

ولي ظواهر بايد در حد يقين باشد که در اين صورت قابل استدلال براي اعتقادات است و تمسّک به ظواهر قبل از فحص از مخصص لبي جايز نيست. مخصص لبي اگر متصل باشد يعني قرينه عقليه بديهيه باشد که مطلب روشن است و اگر نظري باشد بايد ارزيابي شود. و بر همين اساس فلاسفه ي اسلامي بحث هاي عقلي را مطرح مي کنند. يعني براي فهم و تشخيص مخصصات لبي، در اين جا، يا برهان روشني برخلاف ظواهر پيدا مي کنند که از ظواهر دست برمي دارند، و يا براهين عقلي مؤيد ظواهر مي شود و يا اين که عقل، راهي براي اثبات و نفي ندارد که در اين صورت به ظواهر شرع پايبند مي شوند.

 

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

 

 

بحثي در تقيّد فلاسفه ي اسلامي به شرع نيست ولي صحبت اين است که در مقام عمل در روش تفکر، اين چنين مشي نشده است. به شهادت همين مطلبي که از آخوند ملاصدرا در باب تجرّد نفس نقل کرديد که اولاً در کلام ايشان، استدلالات عقلي طرح و مطلبي براساس آن أدلّه اختيار شده و پس از آن دنبال آيه يا روايتي رفته اند که مطلوبشان را اثبات و تأييد مي کند، مضافاً به اين که آنها مقدمات عقليه اي که خود مورد اختلاف و اشکال است مزاحم و معارض با ظواهر شرع قرار داده اند.(18)

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

در کتب فلسفي و عقلي اولاً استدلالات عقلي بررسي مي شود و بعد أدلّه نقليه به عکس کتب حديثي و اين يک تقدم و تأخّري در مرحله ي بيان که طبع کتاب آن را اقتضاء مي کند، بيش نيست.

و فقهاء در مسائل اعتقادي وارد نشده و بحث نکرده اند. آنها در اين مسائل به همان ايمان اجمالي بسنده کرده اند. اگر وارد شوند خواهند ديد که با توجّه به روايات و مدارک شرعي اختلاف در نظريات و آراء پيدا خواهد شد (کما اين که در فروع چنين است).

 

 

 

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

عمده بحث اين است که فلاسفه ي اسلامي مقدمات عقليه غير واضح و مورد اختلاف را مزاحم با روايات واضح الدلالة قرار مي دهند. اگر بنابراين شد که واقعاً وحي به عنوان يک راه صحيح به سوي واقعيات مطرح باشد، پس راه شناخت که خود عقل حکم مي کند (البتّه در مواردي که در اولين مرتبه عقل حکم روشني ندارد) اين است که قبل از آلوده شدن ذهن به مقدمات و اصطلاحات بايد ابتدائاً به سراغ وحي رفت. و بدون تأويل و توجيه و حبّ و بغض مدارک شرعي را بررسي نمود. البتّه با تأمّل و تدبّر در مفاد آنها. و در اين مقام مي توان به علم اجمالي فهميد که دليل عقلي صحيح بر خلاف مستفاد از ادله شرعيه نيست. چگونه ممکن است مستفاد از شريعت مطلبي باشد بر خلاف آنچه عقل واقعي حکم مي کند.

 

 

 

 

بلي مگر اين که گفته شود أئمه(علیهم السلام) که در مقام هدايت و تعليم بوده اند کلماتي لُغزوار و معمّا گفته اند و ظاهر بلکه صريح را اراده نکرده اند و اعتمادشان در اين خلاف ظاهر بر بعضي از مقدمات عقلي اختلافي بوده است و هو کماتري.

 

 

 

 

 

اما اين که گفته شد که فقهاء اگر وارد شوند خواهند ديد اختلاف زياد است مي گوييم در مسائل اعتقادي اختلاف به معناي تعارض روايات کم است نوعاً يکنواخت گفته شده مثلاً خطبه اي در توحيد از حضرت امير(علیه السلام) رسيده که نظير آن را در فرمايشات حضرت رضا(علیه السلام) مي بينيم.

 

 

 

 

بنابراين اگر مدارک اساسي روايات و آيات باشد و با تأمّل و انصاف در آن نظر شود اختلاف نظر کم خواهد بود. بلي مگر اين که قبلاً افکار ناظرين در روايات، مشوب به مقدماتِ عقليِ اختلافي باشد که باز موجب اختلاف مي شود. چون هر کدام مي خواهند روايات را طبق نظر خود توجيه و تعبير کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

 

مسأله ي علم امام(علیه السلام) که يک مسأله ي اعتقادي است مورد اختلاف شديد بين علماء است با اين که طرفين بحث با نظر به مدارک شرعي وارد مسأله شده اند. از جمله اختلاف دو فقيه بزرگ صاحب جواهر و شيخ انصاري در اين مسأله را ياد آور مي شويم. صاحب جواهر در اين باب همان کلام معروف را در بحث کُر فرموده است. هر چند بعداً از اين حرف عدول کرده است. و شيخ انصاري در کتاب طهارة (به حسب آنچه نقل شده) متعرض حرف صاحب جواهر شده و فرموده: ((تعالي الله و تعالوا عن ذلك علوّاً كبيرا)). اشکالي که در بحث کُر مطرح است عبارت است از عدم تطابق بين دو تقدير به وزن و مساحت.

 

 

 

 

 

صاحب جواهر در اين بحث اشکالي را به نحوي جواب داده است. کلام صاحب جواهر را شيخ انصاري بدين گونه نقل و نقد مي کند:

 

 

  

((نعم دفعه بعض بوجه اشكل و هو منع علم الإمام عليّه السّلام بنقص الوزن دائماً عن المساحة و لا غضاضة فيه لان علمهم ليس كعلم الخالق فقد يكون قدروره باذهانهم الشريفه و اجري الله الحكم عليه و فيه ما لا يخفي فان هذه يرجع إلي نسبة الغفلة في الاحكام  الشرعية بل الجهل المركب إليهم و تقرير الله سبحانه ايّاهم علي هذا الخطاء و تعالي الله و تعالوا عن ذلك علواً كبيرا))(19)

 

 

 

 

 

 

 آيت الله سيدان:

 

 

 

 

روشن نيست که مرحوم صاحب جواهر نظر مذکور را براساس تتبّع کامل در روايات و مدارک باب اختيار فرموده باشد. بلکه در ضمن طرح مسأله ي فقهي و تنگناي اشکال، مطلبي به ذهن شريفش آمده است. چنانچه نقل کرديد که بعداً از اين کلام عدول کرده است.(20)

 

 

 

 

 

جوادي آملي:

 

 

 

و اما مسأله ي معاد از نظر مرحوم آخوند همان نظر بوعلي است. بوعلي در الهيات شفاء مي گويد:

 

 

 ((يجب ان يعلم ان المعاد منه ما هو مقبول من الشرع و لا سبيل إلي اثباته الا من طريق الشريعة و تصديق خبر النبي و هو الذي للبدن عند البعث و خيرات البدن  و شروره معلومة لا يحتاج إلي تعلم و قد بسطت الشريعة الحقة التي اتانا بها سيدنا و مولانا و نبيّنا محمّد(صلی الله علیه و آله و سلم)حال السعادة و الشقاوة التي بحسب البدن و منه ما هو مدرك بالعقل ...الخ))(21). 

 

 

 

 

 

و همين عبارت را در نجات هم آورده است. و مرحوم آخوند هم در شرح هدايه أثيرية (اثيرالدين ابهري) مسأله را به همين نحو متعرض شده و فرموده است:

 

 

 

((و مما يجب ان يعلم قبل الخوض في تلك المقاصد أن المعاد علي ضربين ضرب لايفي بوصفه و كنهه إلّا الوحي و الشريعة و هو الجسماني باعتبار البدن اللائق بالآخرة و خيراته و شروره و العقل لاينكره))(22). 

 

 

 

 

 

و فرموده:

 

 

((ثم اعلم ان إعادة النفس إلي بدن مثل بدنها الّذي كان لها في الدنيا، مخلوق من سنخ هذا البدن بعد مفارقتها عنه في القيامة كما نطقت به الشريعة...))(23)

 

 

 

 

 

و در اسفار بعد از تمهيد اصول و مقدماتي فرموده است:

 

 

((فصل في نتيجة ما قدّمناه و ثمرة ما أصّلناه أقول: إنّ من تأمّل و تدبّر في هذه الاصول و القوانين ... لم يبق له شك و ريب في مسئلة المعاد و حشر النفوس و الاجساد و يعلم يقينا و يحكم بان هذا البدن بعينه سيحشر يوم القيمة بصورة الاجساد، و ينكشف له ان المُعاد في المَعاد مجموع النفس و البدن بعينها و شخصهما))(24). 

 

 

 

 

و مي فرمايد:

 

 

 

((فالإعتقاد بحشر الأبدان يوم القيامة هو أن يبعث ابدان من القبور إذا رأي احد كل واحد منها يقول هذا فلان بعينه))(25). 

 

 

 

 

 

و اما ظواهر کلماتي از آخوند مانند آنچه در تفسير آيه ي:

 

 

 

((و أنَّ الله يَبعَثُ مَن فِي القُبُور))(26)

 

 

 

 

نقل کرديد که دلالت بر اين دارد که بدن قبر است، و ارواح از ابدان محشور مي شوند. معنايش اين نيست که معاد تنها روحاني و لذت ها منحصر به لذت هاي روحي باشد. بلکه منظور اين است که حکم انسان در آن عالم حکم او در اين عالم است، در اين عالم که روح مقيّد به بدن است دو نوع لذت هست؛ لذت هاي روحي و انديشه اي و لذت هاي جسمي.

 

 

درباره التذاذ روحي صحيح است گفته شود انسان در آنگاه از قبر بدن مبعوث مي شود يعني از التذاذ و تقيّد به جسم خارج مي گردد.

 

 

 

 

 

آخوند در توضيح قوله تعالي: 

 

 

 

((وَلِمن خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتان))(27)

 

 

مي گويد: (جنّت دو جنّت است. روحاني وجسماني).

 

 

 

 

همچنين مي گويد:

 

 

((و لك ان تقول العالم عالمان))(28).

 

 

بنابراين مقرّبين داراي هر دو جنّتند. منظور حصر معاد در روحاني نيست.

 

 

و همين توجيه را بايد در کلمات شيخ صدوق نمود و بنابراين، جا براي اعتراض شيخ مفيد به ايشان باقي نمي ماند.

 

 

 

 

 

صدوق در اعتقادات به نقل بحارالانوار فرموده است:

 

 

 

((اعتقادنا في الجنة أنّها دار البقاء و دار السلامة ... و انها دار اهلها جيران الله و اولياؤه و احباؤه و اهل كرامته و هم انواع علي مراتب: منهم المتنعّمون بتقديس الله و تسبيحه و تكبيره في جملة ملائكته و منهم المتنعّمون بانواع المآ كل و المشارب و الفواكه و الارائك و حورالعين و استخدام الولدان المخلّدين و الجلوس علي النمارق و الزرابي و لباس  السندس و الحرير كل منهم انما يتلذّذ بما يشتهي و يريد حسب ما تعلّقت عليه همّته و يعطي ما عبدالله من اجله))(29). 

 

 

 

 

 

شيخ مفيد در نقل اين گفتار چنين فرموده است:

 

 

 

((و ليس في الجنّة من البشر من يلتذ بغير مأكل و مشرب و ما تدركه الحواس من الملذّذات. و قول من زعم أنّ في الجنّة بشراً يلتذّ بالتسبيح و التقديس من دون الاكل و الشرب قول شاذ عن دين الإسلام و هو مأخوذ من مذهب النصاري الّذين زعموا أنّ المطيعين في الدنيا يصيرون في الجنّة ملائكة لا يطعمون و لا يشربون و لا ينكحون و قد اكذب الله هذا القول في كتابه بما رغّب العالمين فيه من الاكل و الشرب و النكاح))(30)  فقال تعالي:

 

 

((اُكُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها تِلكَ عُقبَي الَّذينَ اتَّقُوا...))(31)

 

 

 

 بايد گفت صدوق در گفتار بالا نظر به انکار لذائذ جسماني براي جمعي از اهل بهشت ندارد بلکه منظور اين است که مقرّبين لذتهاي روحاني هم غير از لذت جسماني دارند.

 

 

 

حاصل اين که نظر آخوند ملاصدرا در بحث معاد همان نظر بوعلي سينا است که معاد هم روحاني است و هم جسماني و همين نظرمحدّثين و علماء اسلام است.

 

 

 

 

 

 

 

جلسه ي سوم

 

 

آيت الله سيدان :

 

 

 

 

گفتار به اين جا رسيد که فرموديد نظر آخوند ملاصدرا همان نظر محدثين و علماء اسلام است، که قائلند به معاد جسماني. ولي به نظر مي رسد که ايشان کلمه جسماني را در موارد زيادي تفسير کرده اند که مقصود از جسم، جسم مادي و بدن عنصري نيست چون در عالم بعد از ماده اين عالم خبر و اثري نيست. بلکه منظور هيأتي است که نفس ابداع مي کند؛ آن هم نسبت به اکثر نفوس، و أمّا نسبت به کُمّلين حتّي جسم به همين معني هم وجود ندارد.

 

 

 

 

و تمام نقطه ي مهم بحث اين است که آيا در عالم بعد ارواح با ماده اين دنيا و جسم عنصري محشور مي شوند يا خير؟

 

 

 

نظرجمهور فقهاء و محدثين اين است که بدن مادي دنيوي با روحــي که به آن تــعلق مي گيرد محــشور مي شود ولو با اختلاف در عوارض و آثار و آخوند ملاصدرا اين معني را قبول ندارد.

و چون ايشان اين مطلب را در موارد متعددي به روشني بيان کرده است. اگر برخي کلماتشان اجمال و تشابه ي داشته باشد بايد به همين معني تفسير شود وگرنه کلماتشان متناقض خواهد بود.

 

 

 

 

 

اکنون عبارتي را از اسفاربه عنوان شاهد مي آوريم:

 

 

 

((حكمة عرشية: إنّ للنفس الإنسانية نشآت ثلاثة إدراكية: النشأة الاُولي هي الصورة الحسيّة الطبيعية و مظهرها الحواس الخمس الظاهرة و يقال لها الدنيا لدنوّها و قربها لتقدمها علي الاخيرتين و عالم الشهادة لكونها مشهودة بالحواس و شرورها و خيراتها معلومة لكل احد لايحتاج إلي البيان و في هذه النشأة لا يخلو موجود عن حركته و استحالته و وجود صورتها لاتنفك عن وجود مادتها و النشأة الثانية هي الاشباح و الصورالغائبة عن هذه الحواس و مظهرها  الحواس الباطنة و يقال لها: عالم الغيب و الآخرة لمقايستها إلي الأولي لأن الآخرة و الاولي من باب المضاف و لهذا لا يعرف احداهما الا معالاخري كالمتضايفين كما قال تعالي:

 

 

((وَ لَقَد عَلِمتُمُ النَشأَة الاُولي فَلَولا تَذَكَّرُون))(32)

 

 

 

و هي تنقسم إلي الجنّة و هي دار السعداء و الجحيم و هي دار الاشقياء. و مبادي السعادات و الشقاوات فيهما هي الملكات و الاخلاق الفاضلة و الرذيلة. و النشأة الثالثة هي العقلية و هي دار المقربين و دارالعقل و المعقول و مظهرها القوة العاقلة من الإنسان إذا صارت عقلاً بالفعل و هي لا تكون الا خيراً محضاً و نوراًصرفاً. فالنشأة الاولي دار القوة و الاستعداد و المزرعة لبذور الارواح و نبات النيات و الاعتقادات و الاخيرتان كل منهما دار التمام و الفعلية و حصول الثمرات و حصاد المزروعات فإذا تقرر هذا و لم تكن النفس ذات قوة استعدادية سازجة من الصّور و الاوصاف و الملكات النفسانية إلاّ في اول كونها الدنياوي و مبدء فطرتها الاصلية قبل ان تخرج قوتها الهيولائية النفسانية إلي فعلية الآراء و الملكات و الأخلاق فلا يمكن لها بعد أن يخرج في شيء منها من القوة إلي الفعل ان يتكرر لها القوة الإستعدادية بحسب فطرة ثانية هي أيضاً في هذا العالم و تكوّن آخر لأجل تعلق بمادة اخري حيوانية))(33)

 

 

 

 

و در جاي ديگر مي فرمايد:

 

 

 

 

((و ليس لقائل ان يقول: ما قررتم في ابطال النقل بعينه جار في تعلق النفوس إلي الأبدان في النشأة الأخرة؛ ...لانا نقول: الأبدان الاخروية ليست وجودها وجود استعدادي و لا تكوّنها بسبب استعدادات المواد و حركاتها و تهيؤاتها و استكمالاتها المتدرّجه الحاصلة عن اسباب غريبة ولواحق مفارقة بل تلك الابدان لوازم تلك النفوس كلزوم الظل لذي الظل حيث انّها فائضة بمجرّد ابداع الحق الاول لها بحسب الجهات الفاعلية من غير مشاركة القوابل و جهاتها الاستعدادية فكل جوهر نفساني مفارق يلزم شبح مثالي ينشأ منه بحسب ملكاته و اخلاقه و هيئاته النفسانية بلامدخلية الإستعدادات و حركات المواد كما في هذا العالم شيئاً فشيئاً. و ليس وجود البدن الاخروي مقدما علي وجود نفسه بل هما معاً في الوجود من غير تخلل الجعل بينهما كمعية اللازم و الملزوم و الظل و الشخص فكما أنّ الشخص وظله لا يتقدم احدهما علي الآخر و لم يحصل لاحد هما استعداد من الآخر لوجوده بل علي سبيل التبعية و اللزوم فهكذا قياس الابدان الاخروية مع نفوسها المتصلة بها...))(34). 

 

 

 

 

 

و چند صفحه بعد مي فرمايد:

 

 

((و الجواب ان التجرد الواقع في الكلام المشكك ان اراد به التجرّد عن الأجسام الحسية والاشباح البرزخية جمعاً فليس الحال كذلك في النفوس الناقصين و المتوسطين لأنّها و إن تجردت عن الحسية لم يتجرد عن المثالية))(35).  

 

 

 

 

و مي فرمايد:

 

 

 

((و اما قوله لما كانت النفوس المفارقة عن الأبدان غير متناهية يلزم اجتماع المفارقات كلها فهو مدفوع امّا أوّلاً فلأنّ الكلام ليس في جميع المفارقات من النفوس بل إنّما هو في نفوس الأشقياء و لا يلزم ما ذكره فإن النفوس ممّا لا يتعلق بالأجرام و ما يتعلق منها بالاشباح المثالية و ان فرض كونها غير متناهية لم يلزم منه فساد لعدم التزام في الأشباح المثالية علي محل  واحد مادّي فيجوز عدم تناهيها))(36). 

 

 

 

و مي فرمايد:

 

 

((تأييد و تذكرة : و مما يؤيد ما ذكرناه من بطلان تعلّق النفوس بعد الموت بجرم فلكي او عنصري و ينوّر ما قرّرناه من أنّ الصور الأخروية التي بها نعيم السعداء و جحيم الاشقياء ليست هي التي انطبعت في جرم فلكي او غير فلكي بل هي صورة معلّقة موجودة للنفس من النفس في صقع آخر مرتبة باعمال و افعال حدث عنها في دار الدنيا و أثمرت في ذاتها أخلاقاً و ملكات مستتبعة لتلك الصور المعلّقة هو ما قاله قدوة المكاشفين محي الدين العربي))(37). 

 

 

 

 

و در همان جلد فرموده است:

 

 

 

((... فانها اذا فارقت هذاالبدن فان كانت خيّرة فلا محالة لهاسعادة غير حقيقة من جنس ما كانت توهمته و تخيلته و بلغت اليه همته وسعت من اهل الشرايع من الحور و القصور و السدر و المخضود و الطلح المنضود و الظلّ الممدود ... و هذا ممّا لا اشكال في اثباته عندنا لان الصور الاخروية المحسوسة حصولها غير مفتقر إلي موضوع و مادة كما اشرنا اليه))(38). 

 

 

 

 

و فرموده است:

 

 

 

((و انزل من هذه المرتبة من الإعتقاد في باب المعاد و حشر الأجساد اعتقاد علماء الكلام كالامام الرازي و نظرائه بناء علي ان المعاد عندهم عبارة عن جمع متفرقات اجزاء مادية لاعضاء اصلية باقية عندهم و تصويرها مرة اخري بصورة مثل الصورة السابقة. ليعلق النفس بها مرة اُخري و لم يتفطّنوا بان هذا حشر في الدنيا لا في النشأة الاخري و عود الي الدار الاولي دار العمل و التحصيل لا الي دار العقبي دار الجزاء و التكميل فاين استحالة التناسخ و ما معني قوله تعالي:

 

 

 

((قادِرُون عَلي أن نُبَدِّلَ أمثالَكُم وَ نَنشِأَكُم فِيما لا تَعلَمُون))(39)

 

 

 

 

.. ولا يخفي علي ذي بصيرة ان النشأة الثانية طور آخر من الوجود يباين هذا الطور المخلوق من التراب و الماء و الطين و ان الموت و البعث ابتداء حركة الرجوع إلي الله او القرب منه لا العود إلي الخلقة الماديّة و البدن الترابي الكثيف الظلماني))(40). 

 

 

 

 

 

همچنين پس از بيان نظر متکلّمين مي فرمايد:

 

 

 

((و هذا نهاية ما بلغ اليه فهم اهل الكلام و غاية ما وصلت اليه قوة نظر علماء الرسوم في اثبات النشأة الآخرة و حشر الاجسام و نشر الارواح و النفوس و فيه مع قطع النظر عن مواضع المنع و الخدش و عن تحريف الآيات القرآنية عن معانيها .. ان ما قرّره و صوّره ليس من اثبات النشأة الأخري و بيان الإيمان بيوم القيامة في شيء اصلاً فان الّذي يثبت من تصور كلامه و تحرير مرامه ليس الا امكان ان يجتمع متفرقات الاجزاء المنبثة في امكنة متعددة و جهات مختلفة من الدنيا و يقع منضما بعضها إلي بعض في مكان واحد فيفيض عليها صورة مماثلة للصورة السابقة المنعدمة فيعود الروح من عالمه التجردي القدسي بعد احقاب كثيرة ما كانت فيه في رَوح و راحة تارة اخري الي هذا العالم متعلقة بهذا البدن الكثيف المظلم و انّما سمي يوم الآخرة بيوم القيامة لان فيه يقوم الروح عن هذا البدن الطبيعي مستغينا عنه في وجوده قائماً بذاته و بذات مبدعه و منشئه و البدن الأخروي قائم بالروح هناك و الروح قائم بالبدن الطبيعي هيهنا لضعف وجوده الدنيوي وقوّة وجود الاخروي ...))(41). 

 

 

 

 

و فرموده است:

 

 

 

((و قد اشرنا الي ان وجود الامور الاخروية أصفي من التركيب و أعلي من الامتزاج و أقرب الي الواحدة الخالصة من هذه الامور الدنيوية فكما انّ فعله الخاص في الإبتداء هو انشاء النشأة الاولي، لا تركيب المختلفات وجمع المتفرقات فكذلك حقيقه المعاد و الفعل اللائق به انشاء النشأة الثانية و هو اهون عليه من ايجاد المكوّنات في الدنيا التي تحصل بالحركات من الاجساد و الاستحالات في المواد لان الآخرة خير و أبقي و أدوم و أعلي و ما هو كذلك فهو أولي و أنسب في الصدور عن المبدء الأعلي و أهون عليه تعالي كما قال: 

((وَ هُوَ أَهوَن عَلَيهِ وَ لَهُ المَثَل الأعلي فِي السَّماواتِ وَ الاَرض))(42)(43).

 

 

و نيز فرموده است:

 

 

 

 

((و قد اتفق المحققون من الفلاسفة و المليين علي حقيّة المعاد و ثبوت النشأة الباقية لكنّهم إختلفوا في كيفيّته فذهب جمهور الإسلاميين عامة الفقهاء و اصحاب الحديث إلي أنه جسماني فقط بناء علي أنّ الروح عندهم جسم سار في البدن سريان النار في الفحم و الماء في الورد و الزيت في الزيتونة و ذهب جمهور الفلاسفه و اتباع المشائين إلي أنّه روحاني اي عقلي فقط لان البدن ينعدم بصوره و اعراضه لقطع تعلّق النفس عنها فلا يعاد بشخصه تارة اخري اذا المعدوم يعاد، و النفس جوهر مجرد باق لا سبيل اليه للفناء فتعود إلي عالم المفارقات لقطع التعلقات بالموت الطبيعي. و ذهب كثير من اكابر الحكماء و مشايخ العرفاء و جماعة من المتكلّمين كحجةالاسلام الغزالي و الكعبي و الحليمي و الراغب الاصفهاني و كثير من اصحابنا الامامية كالشيخ المفيد و أبي جعفر الطوسي و السيد المرتضي و العلامة الحلّي و المحقق الطوسي رضوان الله تعالي عليهم اجمعين الي القول بالمعادين جميعاً ذهاباً الي ان النفس مجردة تعود الي البدن و به يقول جمهور النصاري و التناسخية الا ان الفرق .... إلي ان قال: ثمّ ان هولاء القائلين بالمعادين جميعاً اختلف كلماتهم في ان المعاد من جانب البدن هو هذا البدن بعينه او مثله و كل من العينية او المثلية أيكون باعتبار كل واحد من الاعضاء و الاشكال و التخاطيط أم لا. و الظاهر أنّ هذا الأخير لم يوجبه احد، بل كثير من الإسلاميين مال كلامهم إلي أنّ البدن المعاد غير البدن الأوّل بحسب الخلقة و الشكل ... . إلي أن قال هذا تحرير المذاهب و الآراء و الحق كما ستعلم ان المُعاد في المَعاد هو هذا الشخص بعينه نفسا و بدناً فالنفس هذه النفس بعينها و البدن هذا البدن بعينه بحيث لو رأيته لقلت رأيته بعينه فلان الّذي كان في الدنيا ...)).

 

 

 

 

(و محشي «مرحوم سبزواري» در پاورقي توضيح مي دهد:)

 

 

 

((اي البدن البرزخي و الاخروي هذا البدن الدنيوي لكن لا بوصف الدنيوية و الطبيعية و انّما كان هو هو بعينه لما مضي و سيأتي ان شيئية الشيء بصورته اي الصورة البدنية لا بمادته و صورته))(44). 

 

 

 

 

و بعداً مي فرمايد:

 

 

 

 

((المقام الرابع في الإعتقاد بالصور التي في الآخرة هو مقام الراسخين في العرفان الجامعين بين الذوق و البرهان و هو الاذعان اليقيني بان هذه الصور التي اخبرت بها الشريعة و انذرت بها النبوة موجودات عينيه و ثابتات حقيقية و هي في باب الموجودية و التحقق أقوي و أتم و أشد و أدوم من موجودات هذا العالم و هي الصور المادية بل لا نسبة بينهما في قوة الوجود و ثباته و دوامه و ترتب الاثر عليه و هي علي درجات بعضها صور عقلية و هي جنة الموحدين المقربين و بعضها صور عقلية و هي جنّة الموحدين المقربين و بعضها صور حسية ملذة هي جنّة اصحاب اليمين و اهل السلامة و المسلمين. او مؤلمة هي جحيم اصحاب شمال من الفاسقين أو الضالّين و المكذبين بيوم الدّين، و لكن ليست محسوساتها كمحسوسات هذا العالم بحيث يمكن ان يري بهذه الأبصار الفانية و الحواس الداثرة البالية كما ذهب اليه الظاهريّون المسلمون؟ و لا أنها امور خالية و موجودات مثالية لا وجود لها في العين كما يراه بعض اتباع الرواقيين و تبعهم اخرون؟ و لا أنها اُمور عقليه او حالات معنوية و كمالات نفسانية و ليست بصور و اشكال جسمانية و هيئات مقدارية كما يراه جمهور المتفلسفين من اتباع المشائين بل انّما هو صور عينية جوهرية موجودة لا في هذا العالم الهيولائي محسوسة لابهذه الحواس الطبيعية بل موجودة في عالم الآخرة محسوسة بحواس اُخروية نسبة الحاس إلي الحاس كنسبة المحسوس إلي المحسوس))(45).

 

 

 

 

در جاي ديگر مي فرمايد:

 

 

 

((و اعلم أنّ لكل نفس من نفوس السعداء في عالم الآخرة مملكة عظيمة الفسحة و عالماً اعظم و أوسع مما في السماوات و الارضين و هي ليست خارجة عن ذاته بل جميع مملكته و مماليكه و خدمه و حشمه و بساتينه و أشجاره و حوره و غلمانه كلها قائمة و هو حافظها و منشئها باذن الله تعالي و قوته و وجود الاشياء الاخروية و ان كانت تشبه الصور التي يراها الإنسان في المنام او في بعض المرايا لكن يفارقها بالذات و الحقيقة ...))(46).

 

 

 

 

و نيز مي فرمايد:

 

 

((فكل نفس من النفوس اذ انقطع تعلقها عن البدن بالموت و خلت و بخراب البيت ارتحلت تصيرحواسها الباطنيّة لادراك امور الآخرة أشد و أقوي فتشاهد الصور العينية الموجودة في تلك الدار و لا يختص ذلك بنفس دون نفس...))(47). 

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

  

 

بحث وارد مرحله ي ديگري شد. مرحله ي اول بحث در اين بود که آيا در نزد فلاسفه ي اسلامي معاد منحصر است به روحاني يا اين که هم روحاني است و هم جسماني گفتيم در فلسفه ي اسلامي هر دو معاد هست که انسان در قيامت روحي دارد و بدني.

 

 

 

مرحله ي دوم بحث در اين است که آيا جسم (که گفتيم در قيامت محشور مي شود) آيا مادي است يا غير مادي؟ آخوند در اينجا قائل است به اين که جسم صوري است نه مادي و محدثين هم همين نظر را دارند هر چند در قالب اصطلاح نگفته باشند.

 

 

 

 

توضيح مطلب اين که در احاديث و کلمات محدثين خصوصياتي درباره ي بهشت و بهشتيان ذکر شده که لازمه اش همين است که جسم صوري باشد نه مادي مثلاً اگر از محدثين سؤال شود که آيا اگر بهشتيان بخواهند از غرفه هاي يکديگر خبر بگيرند احتياج به نقل مکان و حرکت دارند؟ جواب خواهند داد خير. آيا براي چيدن ميوه نياز است به اين که از جا حرکت کنند خواهند گفت خير. آيا اگر ميل خوردن کباب کنند بايد مقدمات صيد را فراهم آورند، از جا بر خيزند مي گويند: خير. به مجرد اين که بخواهند و اراده کنند کباب نزد آنها آماده است.

 

 

 

 

موجودات عالم دنيا مقدماتي مي خواهند تا محقق شوند ولي نظام آخرت نظام ((كن فَيَكُون)) است، در آن جا نياز به اين نيست که شيء مراحل وجودي خاصي را بگذراند. حرکت و تدريج در کار نيست. اين چنين موجودي را ميگويند موجود صوري غير مادي. با اين که جسم است ولي جسمي که در کيفيّت تکوّن و در آثار مثل جسم دنيوي نيست و مي خواهيد بگوييد جسم مادي، ولي اثري از آثار جسم مادي دنيوي در آن نيست.

 

 

 

خلاصه آنچه مسلم و ثابت است و اعتقاد به آن لازم است همان جسمانيت معاد است. ولي خصوصيت مادي بودن يا صوري بودن از ضروريات نيست.

 

 

 

 

مؤيد اين مطلب کلامي است که مرحوم کاشف الغطاء (شيخ جعفر) در کتاب کشف الغطاء مي فرمايد:

 

 

 

((المبحث الثالث في المعاد الجسماني و يجب العلم بانه تعالي يعيد الابدان بعد الخراب و يرجع هيئتها الاولي بعد ان صارت الي التراب ... الي ان قال: ولا يجب المعرفة علي التحقيق التي لا يصلها الاّ صاحب النظر الدقيق كالعلم بأنّ الأبدان هل تعود بذواتها او إنّما يعود ما يماثلها بهيئاتها...))(48).

 

 

 

 

از اين کلام ظاهر مي شود اين جهت که ابدان مادي بر مي گردند يا آنچه به صورت ابدان است لازم نيست در معاد تحقيق و دانسته شود. و هر کدام در مسأله محتمل است و احتمال دوم ((انّما يعود ما يماثلها)) همان وجه ي است که آخوند ملاصدرا اختيار نموده است، و حاصل اينکه محدثين طبق رواياتي که رسيده است مي گويند بهشت نشأه ((كن فَيَكون)) است. در آن جا هر چه موجود مي شود به اراده انسان موجود مي شود. مثلاً چشمه به اراده انسان مي جوشد؛ نور مؤمن است که قيامت را روشن مي کند (البته براي او) اين چنين نشأه اي در اصطلاح فلسفه نشأه صوري است.

در اين دنيا نفس به بدن متّکي است. در آن جا بدن به نفس اتکا دارد.

 

 

 

 

روايتي در ذيل آيه ي مبارکه ي:

 

 

((يَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَيرَ الأرضِ وَ السَّمواتُ))(49)

 

 

 

ازأبي أيوب انصاري نقل شده:

 

 

 

((أتي النبي(صلی الله علیه و آله و سلم)حبر من اليهود و قال: أرأيت إذ يقول الله:

 

 

((يَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَيرَ الأرض))

 

 

فأينَ الخلق عند ذلك؟ قال: أضياف الله لن يعجزهم ما لديه))(50).

 

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

 

 حاصل بيانات شما اين شد که اگر چه آخوند ملاصدرا تصريح کرده است به اين که جسم محشور جسم مادي عنصري نيست بلکه جسم صوري است. لکن اين همان معنايي است که محدثين قائلند هر چند بر طبق اصطلاح صحبت نکرده اند. ولي چون آثار و خواصي بيان داشته اند که آثار و خواص جسم مادي نيست، از قبيل عدم تدرّج در وجود، عدم احتياج به فاصله زماني در تحقق به اراده. بنابراين محتواي کلام محدثين همان مقصود آخوند است.

 

 

 

عرض مي کنم اولاً صلح دادن محدثين و آخوند و اين که هردو به يک مطلب قائلند يعني در کيفيّت جسم محشور بين علماء اختلافي نيست. منافات دارد با آنچه از کلمات اهل فن در طرح محل بحث استفاده مي شود.

 

 

 

 

 

مرحوم ميرزا احمد آشتياني در کتاب لوامع الحقايق بعد از اثبات استقلال و تجرّد روح مي گويد:

 

 

 

((و هذا مما اتفقت عليه كلمة الاعلام و حكماء الاسلام. و ما ينبغي البحث عنه في المقام امران (امر اول در ثبوت اصل معاد بحكم عقل قطعي و كواهي آيات و روايات ...) الثاني انه بعد ما ثبت بحكم العقل و النقل لزوم المعاد و يوم الجزاء وقع البحث في ان ما ينتقل اليه الا رواح في القيامة الكبري و يوم الحساب هل هو عين الأبدان الدنيوية البالية العنصرية بشمل شتاتها و جمع جهاتها بامره تبارك و تعالي كما يقتضيه الإعتبار حيث ان النفس خالفت او طاعت و انقادت لما كانت بتلك الجوارح فحسن المجازات و كمال المكافات بان يكون المجازي عين من أطاع او عصي ام لا، بل تنتقل الي صورة مجردة تعليمية ذات امتداد نظير القوالب المثالية و الصور المرآتية؟))

 

 

 

 

و بعد مي فرمايد:

 

 

((ما وقع التصريح به في القرآن الكريم هو الاول، كما في جواب سؤال ابراهيم (علیه السلام) حيث قال:

 

((رَبّ أرِنِي كَيفَ تُحيي المَوتي))(51)

 

 

 

 

و قوله تعالي في جواب:

 

 

((أيَحسَبُ الاِنسانُ أن لَن نَجمَعَ عِظامَه بَلي قادِرين عَلي أن نَسوّيَ بَنانَه))(52)

 

 

 

و قوله عزّ شأنه في جواب سؤال:

 

 

((مَن يُحيِي العِظامَ وَ هِيَ رَمِيم قُل يُحييها الَّذي أنشأها أوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلّ خَلقٍ عَليم))(53)

 

 

سپس اضافه مي کند:

 

 

((و لكن جماعة من اهل الحكمة المتعارفة ذهبوا لشبهة عرضت لهم الي الثاني و لا بدّ لنا من حلّها و دفعها بعون الله تعالي))(54).

 

 

 

 

و در اين مقام خلاصه اي از مسلک ملاصدرا را آورده و انتقاد نموده است.

 

 

 

 

 

و مرحوم ميرزا محمّد تقي آملي در تعليقه شرح منظومه (دُررالفوائد) پس از توضيح و تعليق بر مختار مصنف مي گويد:

 

 

 

((هذا غاية ما يمكن ان يقال في هذه الطريقة و لكن الانصاف انه عين انحصار المعاد بالروحاني لكن بعبارة اخفي فانه بعد فرض كون شيئية الشيء بصورته و ان صورة ذات النفس هو نفسه و ان المادة الدنيوية لمكان عدم مدخليتها في قوام الشيء لا يحشر و ان المحشور هو النفس غاية الامر اما مع انشائها لبدن مثالي قائم بها قياما صدوريا مجردا عن المادة و لوازمها الا المقدار كما في نفوس المتوسطين من اصحاب الشمال أو اصحاب اليمين و اما بدون ذلك ايضاً كما في المقربين (و لعمري) ان هذا غير مطابق مع ما نطق عليه الشرع المقدس علي صادعه السّلام و التحية))(55).

 

 

 

 

 

 

و همچنين مرحوم آقا سيّد احمد خوانساري در العقائد الحقة فرموده است:

 

 

 

((ثم ان البدن المحشور يوم النشور البدن العنصري كما هو صريح الآيات و الاخبار و قد يقال ان المحشور ليس البدن العنصري بل البدن المثالي المنشأ بانشاء النفس باذن الله تعالي المختلف باختلاف الملكات الحاصلة في الدنيا و في المقام شبهات تدعوا الي القول المذكور))(56).

 

 

 

 

 

و بعد آيات و رواياتي را مي آورند که دلالت دارد بر اين که محشور همان ابدان عنصرية است. سپس مي فرمايد:

 

 

 

((قد اختار بعض الحشر بالابدان المثالية بتقريب ان الإنسان بعد الموت ينشأ باذن الله بدناً بلامادة مناسبا للملكة الحاصلة في زمان حياته))(57). 

 

 

 

و ثانياً آنچه در اين بيان به عنوان اثبات وحدت دو مسلک ذکر شد از قبيل عدم تدرّج و تکوّن باراده و ... قابل نقد است،  به اين که اين گونه آثار دلالتي بر عدم ماديّت و اين که محشور صورت محض است ندارد. چه آن که ممکن است همين اجزاء مادي دنيوي در شرايط خاصي آثار خاص ديگري غير از آثار دنيوي بر آن مترتّب باشد.

 

 

 

 

 

جريانات زيادي از قبيل حضور تخت بلقيس نزد حضرت سليمان ((علي نبيّنا و آله و علیه السلام)) به فاصله اي کمتر از طرفة العين شاهد بر اين مطلب است که اين گونه آثار وخواص با مادي بودن هيچ گونه منافاتي ندارد و صِرف استبعاد نمي تواند دليل بر عدم باشد. آثار و خواصي که امروز براي ماده کشف شده که باعث اختراعاتي از قبيل تلويزيون و تلفن و ... گرديده، اجمالاً اين معني را تأييد مي کند که نمي توان به صرف استبعاد، احتمالي را در ماده نفي کرد.

 

 

 

 

و ثالثاً بحث اصلي در اين است که محشور در عالم بعد، آيا انسان است با اجزاء مادي؟ يعني روح به همين بدن مادي تعلق مي گيرد يا اين که صرفاً صورتي از بدن انسان است که متعلّق روح است؟ خصوصيات نِعَم بهشتي مورد کلام نبود و آنچه که مورد استبعاد منکرين معاد در عصر نزول آيات قرآن واقع شده اين است که آيا مي شود همين استخوان ها پس از پوسيده شدن دو مرتبه احياء گردد.

 

 

 

 

((وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلقَه قالَ مَن يُحيِي العِظامَ وَ هِيَ رَميم))(58)

 

 

 

 

و خداي متعال در جواب آنها فرموده است:

 

 

 

 

((قُل يُحيِيها الَّذي أنشَأَها أوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِكُلِّ خَلقٍ عَليم))(59)

 

 

 

و مي فرمايد:

 

 

 

((أَيحسَبُ الإنسانُ أَن لَن نَجمَعَ عِظامَه بَلي قادِرينَ عَلي أن نَسوّي بَنانَه))(60)

 

 

 

بحث در اين نبوده است که آيا مي شود روح، صورتي بسازد مثل صورت بدن (از قبيل صور خياليه) يا خير.

 

 

.

 

 استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

آخوند ملاصدرا تصريح کرده است به اين که جسمي محشور مي شود که اگر او را ببيني خواهي گفت فلاني است. خلاصه انسان همان انسان است.

 

و اما جرياناتي از قبيل جريان آصف برخيا و حضور تخت بلقيس و ... با ماديت تنافي ندارد. چون بالاخره آنگاه که تخت نزد حضرت سليمان ((علي نبيّنا و آله و علیه السلام)) حاضر شد ديگر تختي در مکان اول نبود، جايش خالي ماند. ولي در بهشت در عين حالي که بهشتي ميوه را مي گيرد جاي آن بر درخت خالي نمي ماند. يعني از درخت چيزي کم نمي شود. اين موضوع با اين که ميوه يک عنصر مادي باشد سازگار نيست و نيز در اين عالم پيدا شدن جسم در موردي، نياز بتدريج و حرکت دارد. هر چند زمان بسيار سريع و کمتر از چشم بهم زدن باشد ولي بالاخره زمان مي خواهد. به خلاف ميوه ها و نِعَم بهشتي که به مجرد خواستن پيدا مي شود.

 

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

 

فعلاً مدرک شرعي در نظر ندارم که دلالت کند بر اين که ولو به مدت بسيار کم جــاي ميــوه ها کــه چيـــده مي شود خالي نمي ماند. و علي فرض باز منافاتي با ماديت ندارد، چرا که به قدرت قاهره حق در همان آن بجاي ميوهاي که به دست بهشتي رسيده ميوهاي ايجاد مي شود؛ نه اين که اصلاً ميوه کم نمي شود مضافاً به اين که اين مطلب مورد بحث اصلي نيست.

 

 

 

مورد بحث اين است که آيا محشور در قيامت اجزاء عنصري و مادي بدن زيد است يعني زيد از اجزايي که در دنيا برخوردار بوده است در آخرت هم برخوردار بوده است يا اين که آن جا از اجزاء عنصري زيد ولو با تغيير عوارض و شرايط خبري نيست، بلکه نفس زيد است با آنچه او ايجاد مي کند؟

 

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

در آيه ي مبارکه آمده است:

 

((يَومَ تُبدَّلُ الأرضُ غَيرَ الاَرضِ وَ السَّمواتُ))(61)

 

در آن جا زمين که اجزاء بدن انسان در آن است تبديل مي شود به زمين ديگري به حسب رواياتي تبديل مي شود به گرده نان که مردم آن را مي خورند و به حسب بعضي از روايات تبديل مي شود به زميني که در آن معصيت نشده است.

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

 

آنچه موضوع بحث است اين است که آيا از بيّنات قرآن در مسأله ي حشر چه استفاده مي شود؟ آيا استفاده نمي شود که از اجزاء اين عالم دو مرتبه ابدان خلق مي شوند؟ پس صورتِ تنها معني ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

گفتيم که زيد با روح و جسد و با تمام خطوط سرانگشتش محشور مي شود و شهادت مي دهد.

 

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

 

اگر با عين آن اجزاء محشور مي شود چرا صورت تنها باشد؟

 

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

آيا قيامت با دنيا يک عالمند يا دو عالم؟ آياتي ازقبيل:

 

 

((وَ نُنشِأ كُم فِيما لا تَعلَمُون))(62)

 

((يَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَيرَ الاَرضِ))(63)

 

 

دلالت بر تعدد دارند.

 

 

 

 

 

آيت الله سيدان:

 

 

 

 

دو عالمند ولي مقتضاي دوئيت اين نيست که عالم بعد صورت است و ماده ندارد.

 

 

 

 

 

استاد جوادي آملي:

 

 

 

 

روايتي در وافي بدين مضمون نقل شده است:

 

 

((عن أبي الحسن(علیه السلام) قال: « إنّ الأحلام لم تكن فيما مَضي في أوّل الخلق و إنّما حدثت فقلت: و ما العلة في ذلك. فقال: إنّ الله عزّ ذكره بعَثَ رسولاً إلي أهل زمانه فدعاهم إلي عبادة الله و طاعته. فقالوا: إن فعلنا ذلك فما لَنا فوالله ما أنت بأكثرنا مالاً و لا بأعزّنا عشيرة فقال: إن أطعتموني أدخلكم الله الجنّة و إن عصيتموني ادخلكم الله النار. فقالوا: و ما الجنة و النار. فوصف لهم ذلك. فقالوا: متي نصير الي ذلك. فقال: إذا متّم. فقالوا: لقد رأينا أمواتنا صاروا عِظاماً ورُفاتا، فاز دادو اله تكذيبا و به استخفافاً. فأحدث الله عزّوجلّ فيهم الأحلام فأتوه فأخبروه بما رأوا و ما انكروا من ذلك فقال: إنّ الله عزّوجلّ أراد أن يحتجَّ عليكم بهذا هكذا تكون أرواحكم إذا متّم و إن بليت ابدانكم تصير الأرواح إلي عقاب حتّي تبعث الأبدان)).

 

 

 

(البّته روايت مربوط به عالم برخ است)(64).




________________________________________

پی نوشت ها :

 

1) ابراهيم /48.

2) واقعه /61.

3) حج /7.

4) اسفار،159/9.

5) مريم /86.

6) فصوص الحكم به شرح قيصرى، فص هودى، ص 246.

7) توحيد صدوق، باب القدرة، ح 1، ص 122.

8) توحيد صدوق، باب القدرة، ح 11، ص 130.

9) همان مأخذ، ح 9، ص 130.

10) همان مأخذ، ح 10، ص 130.

11) توحيد صدوق، باب التوحيد و نفى التشبيه، ح 6، ص 46.

12) توحيد صدوق، باب صفات الذات و صفات الأفعال، ح 14، ص 146.

13) فرائد الاصول، رسائل(بحث قطع، 26/1.)

14) الهيات من الشفاء، مقاله دهم، فصل اول، ص 555.

15) أسفار 303/8.

16) شرح اصول كافى، ملاصدرا، ص 68-69.

17) شرح اصول كافى، ملاصدرا، ص 342.

18) در اين جا بعضى از رواياتى كه صراحت يا ظهور در عدم تجرّد روح دارد را متذكر مى ‏شويم:

1 - عن أبي عبداللَّه عن أبيه ‏عليهما السلام قال: »واللَّهِ ما من عبد من شيعتنا ينام إلّا أصعد اللَّه عزّ و جلّ روحه إلى السّماء فيبارك عليها فإن كان قد أتى عليها أجلها جعلها في كنوز رحمته، و في رياض جنّته، وظلّ عرشه. و إن كان أجلها متأخّراً بعث بها مع أمَنَته من الملائكة ليردّها إلى الجسد الّذي خرجت منه لتسكن فيه... الحديث«(بحارالانوار، 54/61، عن الكافى و أمالى الصدوق)

 

2 - عن أبي جعفرعليه السلام قال: »إنّ العباد إذا ناموا خرجت أرواحهم إلى السماء، فما رأت الروح في السماء فهو الحقّ، وما رأت في الهواء فهو الأضغاث، ألا وإنّ الأرواح جنود مجنّده فما تعارف منها ائتلف، وما تناكر منها إختلف، فإذا كانت الروح في السماء تعارفت وتباغضت، فإذا تعارفت في السماء تعارفت في الأرض، وإذا تباغضت في السماء تباغضت في الأرض«. )بحارالانوار، 31/61)

 

3 - عن أبي عبداللَّه عن آبائه‏ عليهم السلام قال: »قال أميرالمؤمنين‏ عليه السلام: لاينام الرجل وهو جُنُب، ولاينام إلّاعلى طهور، فإن لم يجد الماء فَلْيَتَيَمّم بالصعيد فإنّ روح المؤمن ترفع إلى اللَّه تبارك وتعالى فيقّبلها ويبارك عليها، فإن كان أجلها قد حضر جعلها في كنوز رحمته وإن لم يكن أجلها قد حضر بعث بها مع اُمنائه من ملائكته فيردّونها في جسدها. )بحارالانوار، 31/61)

 

4 - عن محمّد بن مسلم، قال: »سألت أبا جعفرعليه السلام عن قول اللَّه عزّ و جلّ »ونَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى« كيف هذا النفخ؟ فقال: إنّ الروح متحرّك كالريح، وإنّما سمّى روحاً لأ نّه اشتقّ اسمه من الريح، وإنّما أخرجه على لفظة الريح لأ نّ الروح مجانس للريح وإنّما أضافه إلى نفسه لأ نّه اصطفاه على سائر الأرواح كما اصطفى بيتاً من البيوت فقال: بيتى، و قال لرسول من الرسل: خليلى، و أشباه ذلك، وكلّ ذلك مخلوق مصنوع محدث مربوب مدبّر«.(بحارالانوار 28/61؛ كافى 133/1 و احتجاج 323/2)

 

5 - عن هشام بن الحكم عن الصادق‏عليه السلام قال: »فى جواب مسائله والروح جسم رقيق قد اُلبس قالباً كثبفا - إلى أن قال - أفيتلاشى الروح بعد خروجه عن قالبه أم هو باقٍ؟ قال‏عليه السلام: بل هو باقٍ إلى وقت يُنفخ في الصور فعند ذلك تبطل الأشياء وتفنى، فلاحسّ ولامحسوس، ثمّ اُعيدت الأشياء كما بدأها مدبّرها...«(بحارالانوار 33/61 عن الأحتجاج)

 

براى كسب اطلاع كاملتر در اين موضوع به كتاب تنبيهات حول المبدأ و المعاد، ص 225، تأليف آيةاللَّه ميرزا حسنعلى مرواريد ادام‏اللَّه ظلّه و كتاب ميزان المطالب، ص 260 تأليف مرحوم آيةاللَّه ميرزا جواد آقا طهرانى(قدّس سره)مراجعه فرماييد.

 

19) كتاب الطهارة للشيخ الأعظم مرتضى الأنصارى، في الماء المحقون، ص 25.

20) مثال فوق به عنوان نمونه ‏اى از اختلاف شديد علماء در علم امام‏عليه السلام و يك مسأله اعتقادى، هرگز مناسب نيست بلكه در اين مورد اشتباه فاحشى از صاحب جواهر بروز كرده است كه ايشان يك طرف و تمامى علماء اماميه يك طرف قرار گرفته ‏اند. همچنان كه از هر كسى امكان اشتباه  مى‏ رود. و لذا نمى‏ توان گفت كه ايشان با توجّه به روايت خاصى اين نظر را داده ‏اند بلكه ايشان در ضمن برخورد با يك مشكل علمى فقهى اين نظر از خاطرشان گذشته است و بعدها خود نيز به اشتباه خود پى برده و از نظر سابق عدول كرده ‏اند.

21) فصل هفتم از مقاله نهم از الهيات شفاء ص 544.

22) شرح الهداية الأثيرية، خاتمة للقسم الثالث من كتاب الهداية في أحوال النشأة الآخرة، ص 376.

23) همان مأخذ، في بيان اعادة النفس في الآخرة، ص 381.

24) اسفار، 197/9.

در مورد فوق مناسب است به پاورقى همين صفحه در اسفار مراجعه شود تا معلوم گردد كه مقصود از اين عبارت همان معنايى ‏است كه بعد از اين مشخص خواهد شد.

25) اسفار، 200/9.

26) حج /7.

27) الرحمن /46.

28) اسفار، 503/3.

29) بحارالانوار 200/8.

30) بحارالأنوار 202/8.

31) رعد /35.

32) واقعه /62.

33)اسفار، 21/9.

34) اسفار، 31/9.

35) اسفار 37/9.

36)اسفار 39/9.

37) اسفار 44/9.

38)اسفار 148/9.

39) اين عبارت در حقيقت از دو آيه تشكيل شده: 1 - »إنّا لَقادِرُون« آيه 40 سوره معارج و ادامه آن آيه 61 سوره واقعه.

40) اسفار 153/9.

41) اسفار 156/9.

42) أسفار 162/9.

43) روم /27.

44 )اسفار 165/9.

45) اسفار 174/9.

46) اسفار 176/9.

47) اسفار 178/9.

48) كشف الغطاء، الفنّ الأوّل فى الإعتقادات، المبحث الثالث، ج 1، ص 60.

49) ابراهيم /48.

50) تفسير الدرّ المنثور، ذيل آيه 48 سوره ابراهيم، 169/4.

51) بقره /260.

52) قيامت /3 و 4.

53) يس /78 و 79.

54) لوامع الحقائق، مبحث المعاد، جزء 2، ص 39 و 40.

55) درر الفوائد، في المعاد الجسمانى، 460/2.

56) العقائد الحقه، اثبات معاد، ص 255.

57) العقائد الحقّه، اثبات معاد، ص 268.

58) يس /78.

59) يس /79.

60) قيامت /3 و 4.

61) ابراهيم /48.

62) واقعه /61.

63) ابراهيم /48.

64)کافی 90/8, البته استاد جوادی از وافی 100/3 آدرس داده اند.

 

 

 

 

 

 

نظرها و اعترافها در نقد فلسفه

 

 

خواجه نصیرالدین طوسی

 

 

 

 

 

 

بدان که فلسفه‌ ی نظری از طبیعیات تا الهیات، سراسر پر از اشکالات و اشتباهات بزرگ است، چون قـــــوه ی واهــــمه در اســـتنبــاط‌ هــای فلســــفی، بــا عـــقـــل در مــی‌ آمــــیزد و کار تشخیص حق از باطل را دشوار می ‌سازد، از این جاست که مسائل فلسفی، در طول تاریخ محل اختلافات بسیار بوده و هست و امیدی به این که اهل نظربر سر این مسایل اتفاق نظر پیدا کنند، نیست.

 

 

 

 

 

آغاز شرح اشارات، اسلام و اندیشه های فلسفی و عرفانی / 39

 

 

 

 

 

 

طرفداران وحدت وجود 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 استاد جوادی آملی:

 

فلاسفه و عرفا مرزداران توحید هستند.

 

 

 

 

افق حوزه، سال دهم، شماره ی 314 ،1390/4/1

 

 

 

 

 

 

نورالصادق:

 

 

 

 نمونه‌هایی از سخنان مدعیان عرفان و فلسفه را ذیلاً می‌آوریم تا خوانندگان عزیز دریابند آقایان چگونه از توحید و یکتا پرستی که ریشه و اساس دین است و اولین و آخرین و ضروری‌ ترین شعار انبیاء و اولیاء بوده مرزداری می‌کنند و آیا دفاع از گوساله پرستی و الاغ پرستی و بت پرستی و فرج پرستی مرزداری از توحید است؟ آیا فلاسفه و عرفا مرزداران توحید هستند یا فقها و متکلمین و محدثین که با این گونه خرافات و با وحدت وجود که ریشه‌ی همه‌ی انحرافات است مبارزه کرده‌اند؟

 

 

 

 

 

 

 

 

مرزداران توحید یا مرزداران شرک و بت پرستی؟!!

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 او به صورت خلق خود می‌باشد، بلکه عین هویت و حقیقت خلق خود است.

 

 

 

 

«فصوص الحکم» فص شیثی/286

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 تحقیقا ذات الهی به صورت الاغ و حیوان ظاهر است!

 

 

 

 شرح قیصری بر فصوص الحکم/252

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 سبحان من أظهر الاشیاء و هو عینها:

 

 

 

یعنی منزه است آن خدایی که اشیا را ظاهر کرد،[نه این که خلق کرده باشد بلکه اشیاء همیشه وجود داشته‌اند ـ قدیم‌اند ـ ولی پنهان بوده‌اند اما در یک زمانی آنها را ظاهر کرد] و خود عین آنها است.

 

 

 

 

«فتوحات» 459/2

 

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

عارف کسی است که خدا را در همه چیز ببیند؛ بلکه خدا را عین هر چیز می‌ بیند.

 

 

 

 

فصوص الحکم/ 192

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 اذا الحق هو الوجود لیس الا: یعنی خداوند چیزی جز وجود نیست.

 

 

 

نفحات الانس /488 و 489، اصل الاصول جامی/92 و 93

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

و فی نفس الامر لیس الا الوجود الحق: یعنی در واقع و نفس الامر چیزی جز وجود خدا نیست.

 

 

 

 

 

نفحات الانس /488 و 489، اصل الاصول جامی/92 و 93

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 ان الوجود هو الحق المنعوت بکل نعت:

 

 

 

یعنی وجود [همه‌ی موجودات] عبارت است از حق متعال که موصوف است به هرگونه صفتی.

 

 

 

نفحات الانس /488 و 489، اصل الاصول جامی/92 و 93

 

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 

هنگامی که ما خداوند را شهود می‌ کنیم خودمان را شهود کرده‌ایم، زیرا ذات ما عین ذات اوست، و هیچ تفاوت و مغایرتی بین ذات ما و ذات خدا وجود ندارد جز این که ما متعینّیم و او مطلق....؛ و هنگامی که او ما را شهود می‌کند، ذات خودش را ـ که تعین یافته و به صورت ما در آمده و ظهور کرده است ـ مشاهده می‌کند.

 

 

 

 

شرح فصوص /85 و 389

 

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 نـصاری با گفتن «إنّ الله هو المسیح بن مریم» از این جهت کافر شدند که خدا را منحصر دانستند در مسیح، زیرا هر چه در این عالم است خداست.

 

 

 

 

فصوص الحکم، فص عیسویه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابن عربی:

 

 

 

 اشیا، از خزائن خود جدا نشده‌اند. و خزائن اشیا، نزد حق تعالی بودن را وا نگذاشته ‌اند. و نزد حق تعالی بودن، از ذات حق تعالی مفارقت نجسته است. پس هر کس یکی از این امور سه گانه را مشاهده کند، هر سه را مشاهده کرده است. و در صحنه وجود هیچ احدیتی جز احدیت مجموع وجود ندارد.

 

 

 

 

کتاب معرفة/ 29و30

 

 

 

 

 

* * *

  

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا:

 

 

واجب الوجود کل الاشیاء، لا یخرج عنه شیء من الاشیاء واجب الوجود همه چیزهاست، هیچ چیز از او بیرون نیست.

 

 

 

 

 اسفار 386/2

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا:

 

 

 

 لیس فی دارالوجود غیره دیار، و کل ما یترائی فی عالم الوجود أنه غیر الواجب المعبود فانما هو ... فی الحقیقة عین ذاته

 

 

 

در دار وجود کسی جز او نیست و هر چه در عالم وجود غیر از واجب معبود جلوه می‌کند ... در حقیقت عین ذات خداوند است.

 

 

 

 

اسفار292/2

 

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا:

 

 

 

 هو وجود الاشیاء کلها: یعنی خدواند، وجود و هستی همه چیزها می‌باشد.

 

 

 

شرح اصول کافی، حدیث اول از باب اول

 

 

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا:

 

 

 

 رجعت العلیة و الافاضة إلی تطور المبدأ الاول بأطواره:

 

 

معنای علیت و افاضه خداوند به این باز می‌گردد که خودِ او به صورت‌های مختلف و گوناگون در می‌آید.

 

 

 

مشاعر/ 541- اسفار 110/6

 

 

 

 

 

 

 

 

ملاصدرا:

 

 

 

 ان واجب الوجود تمام الاشیاء و کل الموجودات: یعنی همانا خداوند تمام اشیاء و کل موجودات است.

 

 

 

اسفار 110/6

 

 

 

 

 

ملاصدرا:

 

کل ما فی الکون و هم أوخیال 

   

                                                                  أو عکوس فی المرایا أو ضلال

 

 

 

یعنی هر چه در صفحه وجود است، یا عکس‌های آیینه‌ای و یا سایه‌ها است.

 

 

 

اسفار

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

شبستری:

 

 

تو در خوابی و این دیدن خیال است 

 

 

                                                                 هر آنچه دیده ای از وی، مثال است 

 

به صبح حشر چون گردی تو بیدار                           

 

       

                                                              بدانی کین همه، وهم است و پندار

                  

 

 

 

             گلشن راز        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مولوی:

 

 

 

 

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید 

 

                                         

                                                 مـعشوق همین جاست بیاییـد بیاییـــد 

 

 

آنان که طلب کار خدایید خدایید     

 

                                               

                                                 بیـرون ز شمـا نیـست شمایید شمایید

 

 

ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش      

 

                                             

                                              در عـیــن بقایــیـد و منـزه ز فنـــاییــد 

 

 

 

 

دیوان شمس  

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شمس تبریزی:

 

 

 

 

 

 (اگر از تو پرسند که مولانا را چون شناختی؟ بگو: اگر از قولش می‌پرسی «إِنَّمَا أَمْرُهُ إذَا أَرَادَ شَيا أَن يَقُولَ لَهُ كن فَيَكون» (یس: 82) ، و اگر از فعلش می‌پرسی «كلُ‏َّ يَوْمٍ هُوَ فىِ شَأْن»( الرحمن: 29) و اگر از صفتش می‌پرسی «قل هو الله احد» (توحید: 1) ، و اگر از نامش می‌پرسی «هُوَ الله الَّذِى لَا إلَاهَ إلَّا هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَانُ الرَّحِيمُ»( حشر: 22)، و اگر از ذاتش می‌پرسی « لَيْسَ كمِثْلِهِ شىَ‏ْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (شوری: 11))

 

 

 

 

 

مقالات شمس تبریزی /789 چاپ دوم، 1377، انتشارات خوارزمی1- شرح گلشن راز / 158

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مولوی:

 

 

 هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد 

                                             

             

                                                           دل برد و نـهان شـد

 

 

 هردم به لباس دگر آن یار بر آمد 

 

                                                        گه پیـر و جوان شـد 

 

 

عیسی شد و بر گنبد دوار بر آمد 

 

                                                 

                                                       تســبیح کنــان شـد

 

 

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی           

 

                                               

                                                     روشـن کـنــد عـالـم

 

 

 

 

 

 

 

  

 

شبستری:

 

 

 همه عالم خود اوست و همه با وی قائمند...

 

 

 

 

 

شرح گلشن راز / 158

 

 

 

 

 

 

 

نعمت الله ولی: 

 

 

 

در مرتبه ای ساجد در مرتبه ای مسجود      

 

 

                                                 در مرتبه‌ای عابد در مرتبه‌ای معبود 

 

 

  در مرتبه ای عبد است در مرتبه ای رب     

 

 

                                                 در مرتبه‌ای حامد در مرتبه‌ای محمود 

 

 

در مرتبه ای آدم در مرتبه ای خاتم 

 

 

                                              درمرتبه‌ای عیسی در مرتبـــــه‌ای داود

 

 

 

 

دیوان نعمت الله ولی

 

 

 

 

 

 

 

بایزید بسطامی:

 

 

 از شاگرد ابایزید بسطامی نقل شده که: با بایزید بودم در سمرقند. خلق شهر بدو تبرک می‌کردند. چون از شهر بیرون آمدیم، خلق در قفای او بیامدند، واقعاً نگه کرد. گفت: این‌ها کیستند: گفتم: متبرکانند، به بالای تل بر آمد. روی سوی آن قوم کرد. گفت: یا قوم! «انا ربكم الاعلی»

 

 

 

شرح شطحیات روزبهان بقلی شیرازی/99

 

 

 

 

 

 

 

 

شبستری:

 

 

 

 مسلمان گر بدانستی که بت چیست

 

                                                       بدانستی که دین در بت پرستی است.

 

 

 

شرح گلشن راز/ لاهیجی /639-647

 

 

 

 

 

 

 

 

جلال الدین آشتیانی:

 

 

 

 حتی (یعنی ذات الهی) در هر مظهری که ظهور کند معبود به حق و شایسته‌ی بندگی است.

 

 

 

 

 

تعلیقات آشتیانی بر رسائل قیصری/1141- تفسیر بیان السعاده / 422، درتفسیر سوره ی بنی اسرائیل

 

 

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

 

ملا سلطانعلی و حسن زاده و پرستش ذکر و فرج زن بر اساس عقیده به وحدت وجود 

 

 

 

 

 

 

الف: ملاسلطانعلی گنابادی:

 

 

انسان در عبادت خودش شیطان و جن را یا مانند زرتشتیان که عبادت می‌ کنند هوا، آب، زمین، حیوان و انسان را و کسانیکه عبادت می‌ کنند سنگها و درختها و نباتات را و بعضی هندوان عبادت می‌ کنند انسان را و معتقد به الوهیت آنها هستند و عبادت می‌ کنند کواکب را مثل صبی‌ ها و عبادت می‌ کنند ملائکه را و مانند هندوان که عبادت می‌ کنند ذکر را و فرج زن را و همه‌ی اینها عبادت می‌ کنند خداوند سبحان را.

 

 

 

 

تفسیر بیان السعاده / 422، درتفسیر سوره ی بنی اسرائیل

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

 

درمراسم کنگره بزرگداشت سیّد حیدر آملی حسن زاده آملی تفسیر بیان السّعادة را بعنوان بهترین تفسیرعرفانی معرّفی می‌ نمایند و این کتاب را به مریدانش سفارش می‌کند.

 

 

 

 

 

ممد اللهمم در شرح فصوص الحکم/ 514

 

 

 

 

 

ب: حسن زاده آملی:

 

 

ایشان بر همین اساس می‏ نویسد: جمیع عبادت‏ها عبادت حق تعالی است.

 

 

 

ممد الهمم/521

 

 

 

 

 

 

 

ج: حسن زاده آملی:

 

 

عارف مکمل کسی است که هر معبود را (خواه مشروع باشد. خواه غیر مشروع) مجلای حق می ‏بیند که حق در آن مجلا پرستش می‏ شود. از این رو معبود را اله نامیدند. با این که او را اسم خاص است که مسمی به حجر یا شجر یا حیوان یا انسان یا کوکب یا ملک یا فلک است که حقیقت کلیه به اعتبار تعیّناتش به اسم این شخصیت ‏ها موسوم شده است.

 

 

 

ممد اللهمم در شرح فصوص الحکم/ 514

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

پس بنابراین اسم سر و اسم پای و اسم دست و اسم روی و اسم جسم و اسم روح، اسماء مراتب عزیز باشند و عزیز اسم جامع باشد. این چنین که مراتب اسامی خود را دانستی، اسامی وجود را نیز هم چنین می‏دان که ((من عرف نفسه فقد عرف ربّه)) که ((إنّ الله خلق آدم علی صورته)) بدان که اگر کسی از موم صد چیز بسازد و به ضرورت صد شکل و صد اسم پیدا آید و در هر شکلی چندین اسامی دیگر باشد (شکل شیر ساختیم در شکل شیر چندین اسم است مانند سر و گوش) اما عاقل داند که بغیر موم چیز دیگر موجود نیست و این جمله اسامی که پیدا آمده، اسامی موم است، که موم بود که به جهات مختلف و به اضافات و اعتبارات آمده است.

 

 

 

ممد الهمم/5211- ممد الهمم در شرح و فصوص الحکم / محیی الدین ابن عربی/39

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی: 

 

 

     

به هر رنگی که خواهی جامه می پوش

   

 

                                                 که من آن قــد رعنا می شـــناسم

 

 

 

بدان که خلق یک صفت است از صفات این وجود و حیات یک صفت است از صفات این وجود و علم یک صفت است از صفات وجود و ارادت و قدرت، و جمله‏ ی صفات را این چنین می‏دان. و سماء یک صورت از صور این وجود و ارض یک صورت است از صور این وجود و جماد یک صورت است از صور این وجود و نبات و حیوان، و جمله صور را این چنین می‏دان و الله اسم مجموع است و جامع جمله‏ ی صور و صفات این وجود است.

 

 

 

همان

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

الحق هو المشهود، و الخلق موهوم: آنچه دیده می‏ شود همان حق است. و خلق وهم و خیال می‏ باشد.

 

 

 

مآثر آثار 89/2

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

مراد از وحدت وجود این است که انه لا یشذ عنه شییء.

 

 

 

مآثر آثار108/1

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

لأن الوجود الامكانی لا وجود له فی الخارج؛ یعنی برای ممکنات در خارج وجودی نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

چون به دقت بنگری آن چه در دار وجود است وجوب است و بحث در امکان برای سرگرمی است!

 

 

 

ممد الهمم در شرح فصوص الحکم/1071- هشت رساله ی لقاء الله /36 و 35

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

غیرتش غیر در جهان نگذاشت، لا جرم عین جمله اشیاء شد.

 

 

 

هشت رساله ی لقاء الله /36 و 35

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

إن الحق سبحانه لیس له سوی فضلاً عن أن یكون قدیماً او حادثاً بل لیس الوجود الا الحق و آیاته

 

 

غیر از خداوند سبحان چیزی نیست چه رسد به این که بخواهیم بحث کنیم که ما سوی قدیم است یا حادث بلکه وجود، چیزی جز خداوند و آیاتش نیست.

 

 

تعلیقات کشف المراد/477

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

أن الحق المنزه هو الخلق المشبه: یعنی همانا خداوند منزه، همان خلق دارای همانند است!

 

 

 

«وحدت از دیدگاه عارف و حکیم» / 76

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

غیر متناهی که صمد حق است به حیث که لا یخلو منه شیء و لا یشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة...

 

 

 

 

انه الحق/46 سال 1373

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

هیچ وجود و موجودی جز او وجود ندارد و هر چیزی که نام غیر بر آن اطلاق می‏ شود از شئون ذاتی خود او می‏ باشد و نام غیر بر آن گذاشتن از نادانی و گمراهی است.

 

 

 

وحدت از دیدگاه عارف و حکیم/ 73، به نقل از سید احمد کربلائی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

تمثیلی که به عنوان تقریب در تشکیک اهل تحقیق توان گفت آب دریا و شکن‏های اوست که شکن‏ها [امواج] مظاهر آبند و جز آب نیستند و تفاوت در عظم و صغر امواج است نه در اصل آب.

 

 

 

رساله ی انه الحق/501- وحدت از دیدگاه عارف و حکیم

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

تعین بر دو وجه متصور است یا بر سبیل تقابل، یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی نیز می‏کنند، و امرِ امتیاز از این دو وجه بدر نیست... تعین واجب تعالی از قبیل قسم دوم است زیرا که در مقابل او چیزی نیست، تا تمیّز تقابلی داشته باشد... خلاصه مطلب این که... تعین و تمیّز متمیّز محیط و شامل به مادونش، چون تمیّز کل از آن حیث است که کل است.... و نسبت حقیقة الحقایق با ماسوای مفروض چنین است.

 

 

 

وحدت از دیدگاه عارف و حکیم

 

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

عالم قدیم است. (هزار و یک نکته/103) [علامه حلی می ‏فرماید: هر کس قائل به قدم عالم باشد کافر است]

 

 

 

( اجوبة المسائل المهنائیّه/89)

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

هر فعلی در عالم صورت می گیرد فاعلش اوست.

 

 

 

 

( در محضر استاد حسن زاده، غرویان/8)

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

هر یک از ممکنات، مظهر یک اسم از اسمای حقند، هر چند گفتن و شنیدن این سخن دشوار است ولی حقیقت این است که شیطان هم مظهر اسم یا مضلّ است!

 

 

 

(انه الحق/ حسن288)

 

 

 

 

 

 

 

حسن زاده آملی:

 

 

تا به حال می‏ گفتم لا تأخذه سنة و لا نوم حال می‏گویم مرا لا تأخذنی سنة ولانوم.

 

الهی، همه گویند: «خدا کو؟»، حسن گوید: «جز خدا کو؟»

 

الهی از من برهان توحید خواهند و من دلیل تکثیر.

 

الهی دو وجود ندارد، و یکی را قرب و بعد نبود.

 

الهی موج از دریا خیزد و با وی آمیزد و در وی گریزد و از وی ناگزیر است.

 

الهی تا حال تو را پنهان می‏ پنداشتم، حال جز تو را پنهان می‏ دانم.

 

دی دلیل بر اثبات خالق طلب می ‏کردم، و امروز دلیل بر اثبات خلق می‏ خواهم.

 

 

 

 

الهی نامه، چاپ اول1- علی بن موسی الرضا و الفلسفه الهیه/46

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادی آملی:

 

 

 موجود ازلی مطلق و غیر محدود یکی بیش نیست، پس در اینجا غیری در کار نیست تا با او تباین داشته باشد.

 

 

 

 

 

علی بن موسی الرضا و الفلسفه الهیه/46

 

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادی آملی:

 

 

 لا جبر و لا تفویض از باب سالبه بانتفاء موضوع است. [یعنی اصلاً انسانی وجود ندارد تا مختار باشد یا مجبور]

 

 

 

 

علی بن موسی الرضا و الفلسفة الهیة/ 88

 

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادی آملی:

 

 

 وی (یعنی ملاصدرا) نه تنها درباره ‏ی برخی از مسائل عمیق فلسفی نوآوری داشته است بلکه با تحقیق در پیرامون حقیقت هستی و انتقال از دالان تاریک اصالت ماهیت به صحنه‏ ی وسیع اصالت وجود و سیر به سمت تشکیک آن و تحول فکری عمیق همراه با شهود از وحدت تشکیکی به وحدت شخصی آن، فلسفه را کامل کرده است و او را رسد که بگوید: «الیوم اکملت لکم عقلکم واتممت علیکم نعمتی» زیرا عبدصالح (یعنی ملاصدرا!!!) که به قرب نوافل بار یافت همه ی مجاری فکری او را خدای سبحان تأمین می‏ فرماید.

 

 

 

شرح حکمت متعالیه اسفار اربعه /102

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادی آملی:

 

 

 إن غیر المتناهی قد ملأ الوجود کله ... فأین المجال لفرض غیره: یعنی همانا نا متناهی تمام وجود را پر کرده است، پس چگونه جایی برای فرض غیر او خواهد ماند؟

 

 

 

علی بن موسی الرضا و الفلسفة الاهیة/36

 

 

 

 

 

 

استاد جوادی آملی:

 

 

 کل ما عداه فهو فیضه، فلا یکون أمرا مبائنا عنه: یعنی هر چه غیر خدا باشد رشــحه ذات اوسـت پس جدا از او نمی‏ باشد.

 

 

 

علی بن موسی الرضا و الفلسفة الالهیة/ 39

 

 

 

 

 

 

 

استاد جوادی آملی:

 

 

 انسان چیزی جز وجود مجازی نیست مثل اسناد جریان آب به ناودان [که می‏ گویند ناودان جاری شد] زیرا وجود ممکنات وجود مرآتی است که در خارج وجودی ندارند (مثل صور اشیاء در آئینه) پس در این صورت معنای لا جبر و لا تفویض در مورد انسان، از باب سالبه به انتفاء موضوع است [یعنی اصلاً زیدی وجود ندارد تا این که مجبور باشد یا مختار]

 

 

 

 

علی بن موسی الرضا و الفلسفه الهیه/88

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

داوود صمدی آملی:

 

 

 فيلسوف و عارف هر دو قائل به وحدت وجود هستند... تمام انبياء و ائمه و همه حجج و رسولان الهي فيلسوفند و اينان فلاسفه اصلي‏اند.

 

انسان قابليت رسيدن تا مقام ذات را دارد، و چون مي‏ بيند که نمي ‏تواند آن ذات را پايين بياورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا مي‏ رود و او مي ‏شود.

 

 

 

 

شرح نهاية الحکمة/ 47

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داوود صمدی آملی:

 

 

 مراد ما از وحدت وجود، عینیت وجود زمین و وجود آسمان با وجود حق متعال است.

 

 

 

شرح نهایة الحکمه/ 115

 

 

 

 

 

 

 

 

داوود صمدی آملی:

 

 

 نه تنها نمی‏ خواهیم از معلول به علت برسیم بلکه قصد نداریم از علت به معلول هم راه یابیم به دلیل این که ما اصلاً معتقد به علت و معلول جدا نیستیم.

 

 

 

 

 

شرح نهایة الحکمه/110 و 111

 

 

 

 

 

 

 

 

داوود صمدی آملی:

 

 

 وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حیوانات و انسان‏ها است، یعنی ما دو وجود نداریم، بلکه هر چه هست یک وجود است که در قوالب و اندازه‏ های گوناگون ظهور کرده است نه این که وجود زمین غیر از وجود آسمان، و وجود آسمان غیر از وجود حق متعال بوده باشد.

 

 

 

شرح نهایة الحکمه1/ 134- شرح نهایة الحکمه/ 15

 

 

 

 

 

 

 

 

داوود صمدی آملی:

 

 

 از آنجا که حقايق هستي بي ‏منتها است پس فهم حقايق اشياء نيز بي ‏منتها بوده و همچنان ادامه دارد. يا نبايد الف را به زبان آورد همچون سوفسطائیها که اصلا قائل به موجود بودن خود نيستند، و يا اين که به محض اقرار نمودن بدان بايد آن را ادامه داد. و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطي بشويم و بگوييم اصلا الفي نداريم. و چه عجيب است که بالاخره همه ما در اين مسير بايد سوفسطي شويم و بگوييم نه ما هستيم و نه ديگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدايي مي‏ کند. از آن به بعد ديگر انسان هيچ نگراني ندارد و راحت مي‏ شود.

 

 

 

شرح نهایة الحکمه/ 15

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آیت الله سبحانی:

 

 

 

 

وجود معلول به وجود علت آفریننده‏ ی خود قیام دارد و هر چیزی که این گونه باشد از وجود علت خود خارج نیست... پس لازمه‏ ی وارد شدن در دایره ‏ی وجودی آن و خارج نبودن از آن، این است که همه‏ ی اشیاء در ذات او حضور داشته باشند.

 

 

 

 

تلخیص الهیات (علی ربانی گلپایگانی)/128 و 129 به نقل از فراتر از عرفان /111

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد حسین طهرانی:

 

 من نگفتم این سگ خداست. من گفتم: غیر از خدا چیزی نیست ...

 

 

 

روح مجرد، 515

 

 

 

 

 

 

 

محمد حسین طهرانی:

 

 تمامی محسوسات، هیچ و پوچند!

 

 

 

روح مجرد/448

 

 

 

 

 

 

 

حسین عشاقی:

 

 هر آنچه موجود است از آن جهت که موجود است چیزی جز ذات حق نیست، و اصلا چیزی جز ذات خداوند و تجلیات او در پهنه هستی موجود نیست.

 

 

 

برهان های صدیقین/2

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

غیر از خدا، در دو جهان هیج چیز نیست

                                                                       

                                                                          هیچ نگو که غیــر، که آن هیـــچ نیست

 

ایـــــــن کـمـــــر هسـتـــــی موهــــوم را

                                                                     

                                                                         چون بگشــــایی، به مـــیان هیچ نیست

 

 

 

 

 

 

* سایر عرفای ایران نیز، غالباً این نظر را داشته‏ اند؛ برای مثال نعمت الله ولی، تعریفی از عالم ارایه داده و آن را در واقع نقش و خیالی خوانده و تأکید دارد که معنی اصلی این قضیه را محققان می‏ دانند زیرا افراد معمولی این گفته ‏ها را صرفاً به این معنی دانسته‏ اند که دنیا ارزشی ندارد و زود گذر و نباید به آن دل بست.

 

 

 

 

 

 

 

نعمت الله ولی: 

 

 

نقش و خیالی است که عالم خواند

 

                                                   معنی سخن محققان می دانند 

 

 

 

 

 

 

 

 

مهم‏ترین اصل عرفانی در هند که اوپنیشادها منادی آن هستند، اصالت وحدت یا مونیسم است

 

 

 

 

 

 

 

 

می گویند کل اشیاء، چه مادی، چه غیر مادی، در دریای حقیقت و وحدت مستغرقند. عالم وحدت فوق عالم محسوسات است و در منتهای عالم ماده قرار دارد و ذاتا قائم به نــفس است و از آن مـــعمولاً به برهمــن تــعبیر می‏ شود. غیر از آن هر چه که هست وهم و خیالی بیش نیست که به آن مایا گفته می ‏شود.

 

 

 

آفتاب و سایه ها/ 30

 

 

 

 

 

 

 

 

و، ت، استیس:

 

 

او پانیشادها ـ که من بعنوان مهمترین متون اساسی حکمت ودانتا گرفته‏ ام که فلسفه‏ های بعدی نظیر فلسفه‏ های سانکارا و رامانوجا عمدتاً مبتنی بر آن است. زبانی دارد که اگر صرفابه منطوقش توجه شود قائل به یکسانی و یگانگی خدا و جهان است. ماند وکیا او پانیشاد می‏ گوید: هر چه هست برهمن است. و در سوتاسواتا اوپانیشاد آمده است:

 

 

تو همانا آتشی تو همان خورشیدی تو همانا هوائی 

 

 

 

 

 

 

 

عرفان وفلسفه و، ت، استیس چاپ دوم ترجمه بهاءالدین خرمشاهی

 

 

 

 

 

 

 

 

پروفسور ابراهام ولف:

 

 

در مقاله ‏ای که برای «دائرة المعارف بریتانیکا» نوشته می‏ گوید:

 

 

 

وحدت وجود، در فلسفه و الهیات این نظریه است که خدا کل است وکل خداست. جهان آفریده‏ ای متمایز از خدانیست، خدا جهان است و جهان خداست... اسپینوزا از مدافعان مشهور فلسفه‏ ی وحدت وجود است.

 

 

 

 همان

 

 

 

 

 

 

 

پروفسور ابراهام ولف:

 

 

از زبانی که اسپینوزا بکار می‏ برد این معنا برمی ‏آید، او عادتاً از خدا یا طبیعت به نحوی سخن می‏ گوید که گویی این دو کلمه مترادفند. تفاوتی که بین طبیعت خلاق و طبیعت مخلوق می‏ نهد فرقی در این امر به بار نمی ‏آورد، این دو فقط دو شیوه ‏ی اندیشیدن به چیزی واحد است که هم طبیعت نامیده شود و هم خدا. علاوه بر این به وجود هستی ‏ای بیـرون از طبیــعت اذعان نمی ‏کند جهان از یک جوهر و صفات آن ـ که از آنها به عنوان صفات خدا نیز یاد می‏ کند ـ تشکیل یافته است. چیز دیگری وجود ندارد.

 

 

همان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشو، صوفی لا مذهب یکی از چهره های مشهور قرن حاضر است که از بارزترین تفکرات او عقیده‏ ی به وحدت وجود است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشو می‏ گوید:

 

 

 همه خدا هستند، هیچکس نمی‏ تواند غیر از این باشد، زیرا فقط خداست که هست، خدا همان هستی است ، بودن یعنی خدا بودن.

 

 

 

تفسیر آواهای شاهانه ساراها 99/1

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد تقی فعالی:

 

 

 

 خدا جدا از شما نیست خدا نهایت هستی شماست... مثل یک رقاص که از رقصش جدا نیست. (آفتاب و سایه ها:150؛ از اوشو، راز بزرگ،157/147) و می‏ گوید: خداوند در همه جا هست پس چگونه می ‏تواند در آن بت‏ها نباشد. پس او در یک بت سنگی نیز هست. اگر او در یک قطعه سنگ معمولی وجود دارد، چرا در یک سنگ کنده کاری شده نباشد؟

 

 

 

آفتاب و سایه ها ، 142: از اوشو، راز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد حسین طهرانی:

 

 

 انکار وحدت وجود یعنی انکار استقلال در ربوبیت خلاقیت حضرت باری تعالی بنابراین منکر وحدت وجود منکر توحید است و مبارز و معارض و مخاصم با آیات.

 

 

 

روح مجرد/379

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* نورالصادق:

 

 

معلوم می ‏شود علمایی که در بخش مخالفین از آنها نام می ‏بریم مانند علامه ‏ی حلی، علامه‏ ی مجلسی، محقق ادربیلی و... به نظر آقای محمد حسین طهرانی منکر توحید و مبارز و معارض و مخاصم با آیات قرآن‏اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مخالفین وحدت وجود

 

 

 

 

 

 

 

امام خمینی:

 

 

 

قائلین به وحدت وجود اگر ملتزم به لوازم مذهبشان باشند، نجس می باشند.

 

 

 

 

 

 

عروة الوثقی بحث نجاسات/مسئله 199

 

 

 

 

 

 

 

  

شهید مطهری:

 

 

عرفا... توحید آنها وحدت وجود است... در این مکتب، انسان کامل در آخــر، عــین خـدا می ‏شود: اصلاً انسان کامل حقیقی، خودِ خداست.

 

 

 

 

 

 

کتاب انسان کامل/168

 

 

 

 

 

 

 

شهید مطهری:

 

 

رد بر صوفیه، رد برخی از مبانی مطالب حکمت متعالیه به گونه ‏ای غالب خواهد بود، مانند مسأله وحدت وجود و مسئله‏ ی کشف و شهود و مسئله تأویل عشق به زیبارویان که عرفــای نامدار طرفــدار جدی مســائل یــاد شــده می‏ باشند.

 

 

 

اسلام و اندیشه های فلسفی و عرفانی/1651- آشنایی با علوم اسلامی، مطهری/70، بخش عرفان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شهید مطهری:

 

 

عرفان و تصوف دو کلمه ‏ای است مترادف از نظر دلالت بر مسمّای خود و بر گروهی اطلاق می ‏شود که سعی در شناخت ذات خالق متعال و شناخت صفات او و شناخت چگونگی رابطه او با مخلوقاتش دارند که تفکّر و اندیشه آنان ایده ‏ای به نام وحدت وجود را پدید آورده است. عرفان عنوان فرهنگی این گروه و تصوّف عنوان اجتماعی آن می ‏باشد.

 

 

 

آشنایی با علوم اسلامی، مطهری/70، بخش عرفان

 

 

 

 

 

 

 

 

علاء الدوله سمنانی خطاب به ابن عربی می ‏گوید:

 

 

اگر کسی بگوید فضله‏ ی شیخ عین وجود شیخ است آیا به او غضب نمی ‏کنی، پس چگونه انسان عاقل چنین هذیاناتی را به خداوند نسبت می‏ دهد، پس توبه کن تا از این مهلکه نجات یابی، محلکه‏ ی که مادییون و طبیعیون و یونانیون و شلمانیون از آن استنکاف دارند.

 

 

 

نفحات الانس جامی/488 و 489 ـ روضات الجنات 55/8

 

 

 

 

 

 

 

میرزا ابراهیم شیرازی (فرزند ملاصدرا):

 

 

مسلک پدر (وحدت وجود) را نپذیرفت و در حکمت و تصوف (عرفان) به ضدّ روش پدرش بود.

 

 

 

روضات الجنات 122/4

 

 

 

• راه و روش او [میرزا ابراهیم شیرازی] بعکس راه و روش پدرش بود.

 

 

 

هدیة الاحباب/206

 

• اگر گوییم میرزا ابراهیم بر پدر خود فائق بود و از جمیع افاضل و امثال خود بهتر بود مبالغه نباشد.

 

 

تتمیم امل الآمل، مجله حوزه 218/93

 

 

 

 

 

 

 

میرزا ابوالحسن جلوه:

 

 

میرزا ابوالحسن جلوه بر مبانی ملاصدرا، به ویژه بر حرکت جوهری و وحدت وجود و اتحاد عاقل و معقول اشکال هایی وارد می ‏سازد...

 

 

 

مجله ی حوزه 239/93 و 240

 

 

 

 

 

 

 

علامه رفیعی قزوینی(استاد امام خمینی):

 

 

 وحدت شخصی [وجود] که مختار برخی متصوفه [مانند ابن عربی و ملاصدرا و پیروان آنها] می ‏باشد، با صریح شرع انور مغایرت کلی داشته و مرجع آن به انکار واجب الوجود بالذات و نفی مقام شامخ احدیّت است.

 

 

 

 

مجموعه ی رسائل و مقالات فلسفی/41 و 42

 

 

 

 

 

 

 

 

علامه ی رفیعی قزوینی (استاد امام خمینی):

 

 

اشکال وارد بر وحدت شخصی وجود این است که با اعتقاد بدان، باید بیشتر مسائل و قواعد عقلی حکمت را به دور ریخته و آنها را از اعتبار علمی ساقط کنیم. و در مثل، علیّت حق تعالی و معلولیّت ممکنات، و حاجت ممکن در وجود خود به واجب؛ و اساس خدا پرستی و بندگی را با اعتقاد بدین قسم از وحدت وجود باید به کناری بگذاریم، و بعلاوه منکر محسوسات و خوّاص و آثار و تباین ذاتی اشیاء نیز بشویم!

 

 

 

مجموعه ی رسائل و مقالات فلسفی، مقدّمه/ 42،41

 

 

 

 

 

 

 

 

امام خمینی:

 

 

فریاد انا الحق ره منصور بود

 

                                       یا رب مددی که فکر راهی بکنیم

 

 

 

دیوان امام خمینی(ره) صفحه226

 

 

 

 

 

 

علامه محمد تقی جعفری:

 

 

 مکتب وحدت موجود، با روش انبیاء و سفرای حقیقی مبدأ اعلی تقریباً دو جاده مخالف بوده، و به همدیگر مربوط نیستند، زیرا انبیاء همگی و دائماً بر خدای واحد، ماورای سنخ این موجودات مادی و صوری تبلیغ و دعوت کرده ‏اند، و معبود را غیر عابد تشخیص، و خالق را غیر مخلوق بیان کرده ‏اند... و دانشمندترین علما و فلاسفه عالم بشریت در نظر اعضای این مکتب مانند حیوانات لا یعقل می ‏باشد.

 

 

 

 مبدأ اعلی/ 74

 

 

 

 

 

 

 

علامه محمد تقی جعفری و استادش مرحوم آشتیانی:

 

 

ایشان در خاطره ‏ای از استادش چنین نقل می ‏کند: «یک روز: مرحوم آشتیانی در باره بسیط الحقیقة بحث می ‏کردند و از حافظه حدود هفت، هشت سطر از عبارات ملاصدرا را با هیجانی خاص خواندند، پس از درس، من سؤال کردم اگر واقعا در عالم یک وجود است، یعنی لیس فی الدّار وجود الا هو و بقیه موجودات تحیثات و تشخصات اوست و... جناب عالی ارسال رسل، مسئولیت و حتی تکلیف عشق را چگونه حل می‏ کنید؟ اگر من جزئی یا موجی از کمال مطلق هستم، پس عاشق چه کسی می‏ شوم؟

 

 

 

 

ایشان این تعبیر را فرمودند که: این‏ها ذوقیاتی است که بزرگان ما فرموده ‏اند. اعتقادات قلبی این بزرگان این نبوده است.

 

 

 

 

آفاق مرزبانی / 271- نهج الحقّ و کشف الصّدق / 57

 

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

 

 

علامه‏ ی حلی:

 

 

 

 مبحث پنجم: خداوند متعال با غیر خود یکی نمی ‏شود. باطل بودن یکی شدن خداوند با دیگری بدیهی است، زیرا قابل تصّور نیست که دو چیز، یک چیز شود. البته جماعتی از صوفیان سنّی با مطلب (عقلیِ) بالا مخالفت کرده، نظر داده ‏اند که خدای متعال با بدن عارفان یکی می ‏شود، حتّی بعضی از ایشان گفته ‏اند: خدای متعال، خودِ وجود است، و هر موجودی خداست. واین عین کفر و الحاد است. و خدا را سپاس می ‏گذاریم و شکر می‏ کنیم، که به واسطه پیروی از ائمه‏ ی طاهرین(علیهم السلام) (و قبول توحید وحیانی و قرآنی)، ما را برتری بخشید، که به افکار هوس آلود و باطل [فلاسفه و عرفا] نگراییدیم.

 

 

 

 

نهج الحقّ و کشف الصّدق / 57

 

 

 

 

 

 

 

علامه‏ ی حلی:

 

 

 برخی صوفیان سنی مذهب گفته ‏اند: خداوند نفس وجود است، و هر موجودی همان خداست. و این مطلب عین کفر و الحاد است و حمد مر خدایی را که ما را به پیروی از اهل بیت(علیهم السلام) ـ نه پیروی از نظرات گمراه کننده‏ ـ فضیلت و برتری بخشید.

 

 

 

کشف الحق و نهج الصدق/57

 

 

 

 

 

 

 

 

علامه‏ ی حلی:

 

 

 بطلان اتحاد از ضروریات است زیرا معقول نیست دو چیز یک چیز بشود. البته جماعتی از صوفیان سنی (مانند ابن عربی) با این مطلب مخالف کرده ‏اند و گفته ‏اند که خداوند متعال با بدن های عارفان اتحاد پیدا می‏ کند، حتی بعضی از ایشان می‏ گویند خداوند خود وجود است [مانند ابن عربی که می ‏گوید عارف کسی است که خدا را در همه چیز ببیند بلکه او را عین هر چیز ببیند (فصوص الحکم/192)] و این عین کفر و الحاد است.

 

 

 

نهج الحق / 571

 

 

 

 

 

 

علامه‏ ی مجلسی:

 

 

 

 صوفیه (عرفا و فلاسفه)که خدا آنها را لعنت کند از این بدعت‏ها منفعت نبردند (یعنی سیر نشدند) بلکه به تحریف اصول دین پرداختند و معتقد به وحدت وجود شدند و معنای مشهور از وحدت وجود در این زمان که از مشایخ آنها شنیده شده است [که خدا عین موجودات است و موجودات عین خداست] کفر به خداوند عظیم است.

 

 

 

 

 

تنزیه المعبود فی رد علی وحدة الوجود/451 به نقل از الاعتقادات/18

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرحوم علامه وحید بهبهانی(قدس سرّه) :

 

 

پس از نقل کلام قائل به وحدت موجود و تمثیل آن به موج و دریا می‏ فرماید: بدون تردید این اعتقاد، کفر و الحاد و زندقه و مخالف ضروریات دین است.

 

 

 

خیراتیه 57/2

 

 

 

 

 

 

 

مرحوم علامه وحید بهبهانی(قدس سرّه) :

 

مخفی نیست که کفر وحدت وجودی ها در نزد ارباب بصیرت اظهر و اعظم از کفر ابلیس است زیرا آنها منکر تباین بین خالق و مخلوق هستند و بطلان این قول از ضروریات و بدیهیات نزد جمیع مذاهب و ملل است.

 

 

خیراتیه/58/2 ـ تنزیه المعبود/454

 

 

 

 

 

مقدس اردبیلی:

 

بعضی از متأخرین اتحادیه مثل ابن عربی و شیخ عزیز نسفی و عبدالرزاق کاشی کفر و زندقه را از ایشان گذرانیده به وحدت وجود قائل شده ‏اند و گفته ‏اند که هر موجودی خداست «تعالی الله عما یقول الملحدون علواً كبیراً».

 

 

 

 

و ایضاً باید دانست که سبب تمادی و طغیان ایشان در کفر آن بود که به مطالعه ‏ی کتب فلاسفه مشغول شدند و چون بر قول افلاطون و اتباع او اطلاع یافتند از غایت ضلالت گفتار غوایت شعار او را اختیار کردند و از جهت آنکه کسی پی نبرد که ایشان دزدان مقالات و اعتقادات قبیحه فلاسفه ‏اند این معنی را لباس دیگر پوشانیده وحدت وجودش نام کردند و چون معنای آن را از ایشان پرسیدند از روی تلبیس گفتند که این معنی به بیان در نمی ‏آید و بدون ریاضت بسیار و خدمت پیر کامل به آن نمی ‏توان رسید و احمقان را سر گردان ساخته ‏اند و جمعی از سفیهان در آن باب اوقات بسیار ضایع کردند و فکرها در آن باب دوانیدند و آن کفر عظیم را تاویل ها کردند.

 

 

 

حدیقة الشیعه/566-روح مجرد / 515

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

حجت الاسلام محمد حسین طهرانی می ‏گوید:

 

وحدت وجود مطلبی است عالی وراقی کسی قدرت ادراک آن را ندارد.

 

 

 

(مبدأ اعلی/108 و 111)

 

 

 

 

ما در اینجا این توهین را به وسیله ‏ی دو شخصیت بزرگ پاسخ می‏ دهیم:

 

 

 

 

 

 

الف: علامه محمد تقی جعفری:

 

 

 

اگر اصل را با وجود و موجود را واحد شخصی عقیده کردی، اعلم دورانی اگر چه الف را از باء تشخیص ندهی... و بالعکس، اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظر کنی، جاهل‏ترین مردمی اگر چه اعلم دوران باشی!!!

 

 

 

 

مبدأ اعلی/ 74

 

 

 

 

 

 

علامه محمد تقی جعفری:

 

دانشمندترین علما و فلاسفه عالم بشریت در نظر اعضای این مکتب مانند حیوانات لا یعقل می‏ باشد.

 

 

 

 

روح مجرد /379

 

 

 

 

 

ب: مقدس اردبیلی:

 

و چون معنای آن را از ایشان پرسیدند از روی تلبیس گفتند که این معنی به بیان در نمی‏ آید و بدون ریاضت بسیار و خدمت پیر کامل به آن نمی ‏توان رسید و احمقان را سر گردان ساخته ‏اند و جمعی از سفیهان در آن باب اوقات بسیار ضایع کردند و فکرها در آن باب دوانیدند و آن کفر عظیم را تاویلها کردند.

 

 

 

 

حدیقة الشیعه/566

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

 

علامه حلی:

 

علوم چهار دسته‏ اند واجب عینی و واجب کفایی مستحب و حرام، فلسفه مانند موسیقی، سحر، قیافه شناسی و کهانت حرام است.

 

 

 

تذکرة الفقهاء 37/9

 

 

 

 

 

 

 

 

علامه شیخ جعفرکاشف الغطاء:

 

کافر چند قسم است: اول: کافر بالذات و آن عبارت است از منکر خدا و رسول خدا.

 

 

 

 

 

قسم دوم: آنچه که مستلزم کفر است مانند انکار بعضی ضروریات اسلام و متواترات از اخبار رسول خدا مثل اعتقاد به جبر و تفویض و قدم عالم و قدم مجردات و تجسیم (خدا را جسم دانستن) و تشبیه و حلول و اتحاد و وحدت وجود یا وحدت موجود.

 

 

 

 

 

کشف الغطاء/359

 

 

 

 

 

 

شیخ حر عاملی:

 

 بطلان اعتقاد به وحدت وجود از ضروریات مذهب شیعه ‏ی امامیه است و هیچ کس از علما به آن قائل نشده بلکه به انکار آن تصریح کرده ‏اند و به فساد آن اتفاق نموده ‏اند و تشنیع کرده ‏اند کسی را که به وحدت وجود عقیده دارد و هر کس به آن قائل باشد از مذهب شیعه خارج است و ادعای تشیع از چنین کسی صحیح نیست.

 

 

اثنی عشریه / 59

 

 

 

 

 

 

آیت الله العظمی الشیخ عبد النبی عراقی (اراکی):

 

وحدت وجود چند قسم است، حاجی سبزواری آن را به چهار وجه تقسیم کرده و نام آنها را چنین بیان کرده توحید عوام، توحید خواص، توحید خاص الخاص و توحید اخص الخواص...

 

 

 

 

اگر مطلب همان است که توهم کرده ‏اند، پس در این صورت چه کسی عابد است و چه کسی معبود، چه کسی خالق است چه کسی مخلوق، چه کسی آمر است و چه کسی مأمور، چه کسی نهی کننده است و چه کسی بر حذرشونده چه کسی راحم است چه کسی مرحوم، چه کسی مثاب است، چه کسی معاقب، چه کسی عذاب دهنده است و چه کسی عذاب شونده، چه کسی واجب الوجود است چه کسی ممکن الوجود است و ...صوفیه قاطبتا قائل به وحدت وجود هستند و معنای آن این است که در خارج یک وجود بیش نیست و آن وجود نیز عین أشیاء است که لازمه‏ اش این است که خداوند سبحان عین حیوانات نجس العین و عین کثافات و ... باشد ((تعالی الله عما یصف الظالمون))

 

 

 

المعالم الزلفی فی شرح العروة الوثقی 357/1

 

 

 

 

 

 

 

آیت الله العظمی خوئی (ره):

 

 

... و اگر مرادش از وحدت وجود عکس معنای اول باشد یعنی قائل به وحدت وجود و موجود باشد حقیقتاً [که بر طبق مدرک ارائه شده مراد همین است] و معتقد باشد به یک موجود [یعنی وجود یک مصداق حقیقی بیش ندارد] ولکن این موجود دارای تطورات و شئونات زیاد و اعـتبارات مختلفه است و می ‏گوید در مرتبه خالقیت خالق است و در مـرتبه ‏ی مخلوقیت مخلوق است همانطور که در آسمان، آسمان است. در زمین، زمین و غیر ذلک.

 

 

 

 

این معنا همان است که به آن توحید خاص الخاص گفته می ‏شود…

 

 

 

در این شک نیست که ملتزم شدن به چنین معنایی کفر واضح و زندقه ‏ی ظاهر است، زیرا لازمه‏ ی این معنا انکار خدا و انکار پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) است چون در این صورت دیگر برای خالق نسبت به مخلوق هیچ امتیازی نیست مگر به حسب اعتبار.

 

 

 

 

و هم چنین [بنابراین معنا] پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ابوجهل ـ مثلاً ـ در حقیقت یکی هستند و لکن به حسب اعتبار با هم فرق دارند.

 

 

 

تنقیح82/2

 

 

 

 

 

آیت الله العظمی سید محمد باقر صدر (ره):

 

بدون شک اعتقاد به مرتبه ‏ای از دوگانگی که موجب تعلّق اندیشه خالق و مخلوق باشد مقوّم و ریشه و اساس اسلام است زیرا بدون آن عقیده توحید اصلا معنایی ندارد. بنابراین اعتقاد به وحدت وجود اگر به گونه‏ ای باشد که آن دوگانگی را از اندیشه معتقد به وحدت وجود بزداید کفر است... گاهی ادعا می ‏شود که فرق بین خالق و مخلوق فقط امری اعتباری و غیر واقعی است زیرا اگر حقیقت به طور مطلق و بدون صورت در نظر گرفته شود خداست، و اگر به طور مقید و دارای صورت ‏های مختلف در نظر گرفته شود غیر خداست و.... این اعتقاد کفر است.

 

 

 

شرح عروة الوثقی

 

 

 

 

آیت الله العظمی سید عبدالاعلی سبزواری (ره):

 

اما کسانی که قائل به وحدت وجود هستند... از جمله وحدت در عین کثرت یا وحدت وجود و کثرت موجود، شکی نیست که خداوند تبارک و تعالی منزه است از چنین تصوراتی و از جمله وحدت واقعیّه‏ ی شخصیّه به این معنا که خداوند تبارک و تعالی عین همه ‏ی موجودات است و موجودات نیز عین خداوند تعالی است، شکی نیست در این که چنین عقیده‏ای انکار ضروری دین است [و حکم منکر ضروری دین به اتفاق فقهای امامیه معلوم است].

 

 

 

مهذّب الاحکام 388/1

 

 

 

 

 

 

آیت الله العظمی نجفی مرعشی(قدس سرّه):

 

 

حقیقت این است که به نظر من مصیبت صوفیه بر اسلام از بزرگترین مصیبت ‏ها بوده است که ارکان اسلام را منهدم کرده، و در بنیان اسلام رخنه ایجاد نموده است... مطالب صریح کتاب و سنت را تحریف کردند، با احکام فطری و عقلی به مخالفت برخاستند، و به وحدت وجود، بلکه بالاتر از آن به وحدت موجود قائل شدند.

 

 

 

 

 

تعلیقات احقاق الحق183/1 ـ 185

 

 

 

 

 

 

آخرین ضربت بر مسلک وحدت وجودیها

 

 

 

 

 

 

علامه محمد تقی جعفری: 

 

حضرت آقای علامه [حـائری سمنانی] غایت تتبع و تحقیق و تدقیق را انجام داده و محی‏الدین ‏ها و جام ‏ها و صدرالمتالهین را از مقام پرستش پایین آورده و بدون مبالغه آخرین ضربت را برمسلک وحدت موجود و وحدت وجود (قسم مخصوصش) وارد آورده، و ما چنین گمان می ‏کنیم که اگر کسی پس از انتقادات حقیقیه معظم له، در مقام اثبات آن مسلک درآید، ناچار با چند عدد شعر گل و بلبل انجام خواهد داد، این جانب که در صدد بیان شمه ‏ای از اهمیت مطالب این کتاب برآمده‏ ام پس از مطالعه چهارهزار کتاب فلسفه و عرفان غربی(تقریبا) غیر از کتب فلسفی و عرفان شرقی این مشی علمی و فلسفی که از معظم له در این مبحث مشاهده نموده ‏ام، منحصر دیده و بدون مبالغه گواهی به انفراد معظم له در تحقیقات این مبحث می ‏دهم.

 

 

 

مقدمه ی حکمت بوعلی، نور الصادق 9/ 51- حکمت بوعلی238/2

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

وحدت وجود = کمونیسم (مادیین)

 

 

 

 

 

الف: علامه حائری سمنانی:

 

اصالت وجود به وحدت وجود می‏ کشد و وحدت وجود چشم مادیین [کمونیسم] را روشن می‏ کند.

 

 

 

 

حکمت بوعلی 238/2

 

 

 

 

 

 

ب: علاء الدوله سمنانی:

 

درباره ‏ی وحدت وجود ابن عربی می ‏گوید: در جمیع ملل و نحل کسی بدین رسوائی سخن نگفته است و چون نیک بازشکافی مذهب طبیعیه و دهریه بهتر به بسیاری از این عقیده ‏اند.

 

 

 

 

نفحا ت الانس/483 ـ 482

 

 

 

 

 

ج: آیت الله العظمی خوئی(قدس سرّه):

 

 

حزب توده مثل عقیده به فلسفه که ضد اصول اسلام است می‏باشد پس این عقیده کفر و شرک است.

 

 

 

 

 

 

مستدرک سفینة البحار/300

 

 

 

 

 

 

 

 

د: علامه محمد تقی جعفری:

 

 

اگر تمامی تعارفات و روپوشی و تعصب ‏های بی‏جا را کنار بگذاریم و از دریچه بی‏غرض خود حقیقت مقصود را بررسی کنیم در اثبات اتحاد میان مبدأ و موجودات به تمام معنا، در افکار بعضی از این دسته تردید نخواهیم کرد... بدون شک عبارات و سخنان گروهی از آنها را نمی‏ توانیم به هیچ وجه تأویل و تصحیح کنیم، یعنی در حقیقت به تناقضات و سخریه عبارات خود گویندگان مبتلا خواهیم شد... و حاصل مقصود را با دو کلمه بیان می‏کنیم: خدا عین موجودات، و موجودات عین خداست» یعنی در حقیقت در واقع یک موجود بیشتر نداریم.

 

 

 

 

مبدأ أعلی/ 72

 

 

 

اگر با عبارت مختصری ادا کنیم باید بگوییم: در نظر این عدّه خدا عین موجودات و موجودات عین خداست.

 

 

مبدأ أعلی/ 71

 

 

 

 

سپس ایشان نتیجه می‏گیرند که سخن عرفا در نهایت با سخن مادیون یکی است چرا که هر دو تنها یک موجود قبول دارند که عرفا نام آن را خدا، و مادیون نام آن را ماده می‏ گذارند!

 

 

مبدأ أعلی/ 72

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

محمد باقر هزار جریبی غروی در اجازه مبسوط خود به علامه بحر العلوم می ‏فرماید:

 

و او را بر حذر می ‏دارم از این که عمر عزیز خود را در علوم غلط انداز و بی ارزش فلسفی صرف نماید ;چرا که به درستی، آنها مانند سراب بقیعه ‏ای است که تشنه آن را آب پندارد.

 

 

 

 

مستدرک سفینة البحار/ج 8

 

 

 

 

 

علامه ‏ی حلی:

 

فارق بین اسلام و فلسفه این مسأله است که خداوند قادر نبوده و مجبور باشد، و این همان کفر صریح است.

 

 

 

 

نهج الحق/125

 

 

 

 

 

 

سؤال سید مهنّا از علامه حلّی (ره):

 

 

چه می‏ فرمایید در مورد کسی که به توحید و عدل و نبوت و امامت معتقد است اما می ‏گوید عالم قدیم است؟ حکم وی در دنیا و آخرت چیست؟

 

 

 

 

 

جواب علامه‏ ی حلی: بدون اختلاف بین علما، هر کس معتقد به قدم عالم باشد کافر است، زیرا فرق مسلمان با کافر همین است، و حکم او در آخرت به اجماع، حکم بقیه کفار است.

 

 

 

أجوبة المسائل المهنائیه/89

 

 

 

 

 

 

 

[آقای حسن زاده آملی می‏گوید عالم قدیم است]

 

 

 

 

هزار و یک نکته/103

 

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

 

 

 

« فتاوای مراجع »

 

 

 

 

 

هر کسی آسان به حدّ مراجع تقلید نمی ‏رسد صلاحیت های زیادی لازم است، غالباً مراجع قله‏ های علمی حوزه ‏های علمیه محسوب می ‏شوند بنابراین احترام مراجع بایستی محفوظ باشد باید تکریم شوند.

 

 

 

سـخنرانی مقام معظم رهبری در تاریخ89/7/29در قم

13 ذی القعده 1431

 

 

 

 

 

اشاره:

 

 

مرزداران حریم مکتب وحی و بزرگان دین، پیوسته به بطلان عقیده وحدت وجود تصریح داشته، و در این باره کتاب‏ها نوشته ‏اند، و تمامی عالمان بزرگ که در پیوند با دین, فقه اکبر و اصغرند، و لو اینکه در مقامی به تشریح و تبیین عقیده وحدت وجود پرداخته باشند، اما هرگاه در مقام فتوی و اظهار نظر برآمده ‏اند متفقا به «مخلوقیت حقیقی ما سوی الله»، و بطلان اعتقاد به «عینیت و یکی بودن وجود خالق و خلق» تصریح کرده ‏اند. بنابراین، کسانی که خیال می‏ کنند عقیده «وحدت وجود» معجزه شگفت و شگفتی فزای فکر و اندیشه است، و فهم آن تنها اختصاص به کسانی دارد که آن را پذیرفته‏ اند، باید متوجه باشند که به چه کسانی نسبت نفهمی و جهالت می‏ دهند. و عقیده‏ای را که از فرآورده ‏های افکارخود اندیشان به دور از تعالیم و براهین قاطع معلمان آسمانی در هند و یونان باستان است، و با هزاران توجیه و تأویل نادرست شواهدی از متشابهات دینی بر آن اقامه می ‏شود به ستاره ‏های آسمان می ‏آویزند. اگر این عقیده تا این حد غیر قابل فهم است، از کجا می‏ توان دانست آنان که آن را پذیرفته ‏اند از نفهمیدن آن نبوده است؟!! گویا شرط فهمیدن این عقیده پذیرفتن آن است که هر کس آن را بپذیرد حتماً آن را فهمیده است!! و هر کس زیر بار آن نرود حتما آن را نفهمیده است!!

 

 

 

 

 

 

مرحوم سید محمد کاظم یزدی(قدس سره)

 

در «عروة الوثقی» وحدت وجودیان ملتزم به لوازم فاسد مذهبشان را نجس دانسته است.(1)

 

 

 

 

 

جمع کثیری از فقها و أعلام در حواشی خود بر عروة الوثقی  فتوای ایشان را تأیید نموده، و بر آن تعلیقه و حاشیه‏ ای نزده ‏اند و البته اگر وحدت وجود عقیده سالمی بود هرگز ممکن نبود که التزام به لوازم آن موجب کفر و نجاست باشد. و بدون شک متخصص در فقه و کلام و عقاید عقلی و برهانی واقعی، این بزرگوارانند نه گول خورده‏ هایی که هیچ گاه از وادی فلسفه و تصوف بیرون نرفته ‏اند، و جز قواعد خلاف عقل و برهان فلسفه و عرفان و تصوف هیچ نمی ‏دانند، و خیال می‏ کنند که تخصص در فلسفه و تصوف به معنای پذیرفتن آنهاست! و عدم تخصص هم به معنای باطل شمردن آنها! لذا هر کس را که مخالف اوهام فلسفی باشد غیر متخصص! و هر کس را که فریفته فلسفه باشد مضحکانه متخصص می‏ شمارند! کما اینکه علامه‏ ی جعفری می ‏فرماید:

 

 

 

 

 

اگر اصل را با وجود و موجود را واحد شخصی عقیده کردی، اعلم دورانی اگر چه الف را از باء تشخیص ندهی... و بالعکس، اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظر کنی، جاهل‏ترین مردمی اگر چه اعلم دوران باشی!!!(2)

 

 

 

 

 

 

 

سؤال از مراجع در مورد وحدت وجود و عقاید دیگر عرفا و فلاسفه

 

 

 

 

 

 

محضر مبارک مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی....

 

 

 

پس از تقدیم سلام و تحیات وافره ...

 

 

 

اگر در مسئله غلات و مجسمه و مجبره و کسانی که عقیده به وحدت وجود دارند از صوفیه که مرحوم سید در عروه دارد(3) نظری دارید نفیاً و اثباتاً مرقوم بفرمایید.

 

 

 

ان شاءالله در ظلّ توجهات حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه سایه ی عزّ حضرتعالی بر سر مسلمین جهان مستدام، وجود پر برکت آن مرجع عالیقدر از جمیع بلیّات محفوظ و مقرون به صحت و عافیت باشد.

 

 

 

28 جمادی الثانی 1417

جمعی از طلاب مقیم حوزه علمیه قم

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ جواد تبریزی(قدس سره):

 

 

 

نظر ما با نظر صاحب عروه در این مسئله موافق است با مختصر تفاوتی که چندان دخل در مطلب ندارد. و الله العالم

 

 

[یعنی وحدت وجودیها اگر ملتزم به لوازم آن باشند کافر و نجسند]

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی(قدس سره):

 

 

 

اگر این ها الوهیت و وحدانیت خدای سبحان را و یا نبوت نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) را انکار کنند یا یکی از ضروریات دین را انکار کنند که مستلزم انکار نبوت باشد، نجس می باشند.

 

 

[بدیهی است که عقیده ی به وحدت وجود چنین لوازمی را در بر دارد]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدظله العالی:

 

 

بسمه تعالی، فتوای ما را درباره ی آن چه مرحوم محقق یزدی در عروه آورده، در تعلیقات ما ملاحظه کنید، توضیحات بیشتر را در کتاب جلوه ی حق مطالعه نمایید. [حضرت ایشان نیز فتوای صاحب عروه را تأیید می نمایند]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی حاج سید محمد وحیدی(قدس سره):

 

 

بسمه تعالی، نظر ما در این مسئله با مرحوم سید موافق است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ حسین نوری همدانی

 

 

بسمه تعالی؛ و اما مجسمه و مجبره و وحدت وجود صوفیه در صورتی که متوجه و ملتزم به لوازم مذهب خود باشند نجس می باشند. ولی اگر مانند بسیاری از عوام آن ها که متوجه و ملتزم به لوازم مذهب خود نمی باشند محکوم به طهارت هستند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی شبیری زنجانی:

 

 

بسمه تعالی؛ انحراف از طریقه فقهاء بزرگ امامیه انحراف از جاده مستقیم و القاء در تهلکه است و باید از آن اجتناب شود.

 

 

 

[یعنی آنچه که امثال صاحب عروه فرموده اند صحیح و طریق حق است]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ محمدتقی بهجت(قدس سره):

 

 

بسمه تعالی؛ در زمان فعلی که پیروان ولایت و فرقه ی حقه ی شیعه در اقلیت و محصور کفار و ایادی آن ها هستند، هرگونه دسته بندی و تفرقه میان شیعیان کمک به کفار است و جایز نیست. و هرگونه دامن زدن و تفرقه افکنی [که ترجمه ی کتابهای فلاسفه ی یونان به همین منظور بوده است] هم همان حکم را دارد و سبب ضعف بیشتر در برابر کفار خواهد بود. و هر چه که شیعه را از قرآن و سنت و اهل بیت عصمت و طهارت و انجام وظایف شرعیه باز می دارد و جدا می کند[مانند عقاید فلاسفه و عرفا]، تبلیغ و ترویج و اشاعه آن جایز نیست.

 

 

 

 

 

فقهایی که در حاشیه ی عروة با فتوای مرحوم سید موافقت کرده اند و وحدت وجودیها را کافر و نجس دانسته اند عبارتند از:

 

1- امام خمینی

 

2ـ آیت الله سید ابوالقاسم خوئی

 

3ـ آیت الله سید محسن حکیم

 

4ـ آیت الله سید احمد خوانساری

 

5ـ آیت الله سید محمود شاهرودی

 

6ـ آیت الله سید محمد رضا گلپایگانی

 

7ـ آیت الله سید محمد هادی میلانی

 

8ـ آیت الله سید شهاب الدین نجفی مرعشی

 

9ـ آیت الله سید حسن قمی

  

10ـ آیت الله رفیعی

 

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی :

 

 

این سنخیتی که بین علت و معلول قائلند باطل است، وحدت وجود و موجود از ابطل اباطیل است و کفر محض است.

ما امام صادق را نشناختیم، اگر جعفر بن محمد را می شناختیم، دنبال این و آن نمی رفتیم، قی کرده های فلاسفه یونان را نشخوار نمی کردیم، زباله های عرفان اکسلوفان را هضم نمی کردیم.(4)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سؤال دیگر از حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی مدظله العالی در موردوحدت وجود، حلول، مهدویت نوعیه، صلح کل و ترک عبادات و محرمات

 

 

 

 

 

سؤال: نظر حضرتعالی در مورد عرفانی که قائل به طریقیت و وحدت وجود و موجود و حلول و مهدویّت نوعیّه و صلح کلّ و ترک عبادات و محرمات می باشند، چیست؟ با توجه به این که داشتن این گونه عقاید مستلزم انکار ضروری دین می باشد، آیا این گونه افراد در حکم بقیّه کفارند یا خیر؟ و اگر کسی قبلاً در سلک مسلمانها بوده ولی بعدها در اثر ارتباط با این فرقه دارای چنین عقایدی شده باشد و عقایدش را هم برای دیگران اظهار کند، آیا چنین کسی در حکم مرتدّ است یا خیر؟

 

 

 

جواب: بسمه تعالی، فِرَق صوفیّه، عموماً گرفتار انحرافاتی هستند، بعضی بیشتر و بعضی کمتر. کسی که عقائد فوق را داشته باشد مانند: حلول و اتحاد و وحدت موجود و ترک عبادات و انکار محرمات، تردیدی در کفر او نیست و اگر قبلاً مسلمان بوده و بعد به این عقائد پیوسته است بدون شک مرتدّ شده است و تا آنجا که ممکن است باید در رفع شبهات آنها از طریق منطقی کوشید و اگر ممکن نشد، باید از آنها جدا شد.

 

 

 

 

همیشه موفق باشید 77/1/15

ناصرمکارم شیرازی

 

 

 

 

 

 

 

در پاسخ به سؤال دیگری که در خصوص تفکر وحدت وجود از آن بزرگوار شده است چنین مرقوم فرموده اند:

 

 

وحدت وجود معانی متعددی دارد، آنچه به طور قطع باطل و به عقیده ی همه ی فقها موجب خروج از اسلام است، این است که کسی معتقد باشد خداوند عین موجودات این جهان است(5) و خالق و مخلوق و عابد و معبودی وجود ندارد همانطور که بهشت و دوزخ عین وجود اوست و لازمه ی آن انکار بسیاری از مسلمات دین است، هرگاه کسی ملتزم به لوازم آن بشود خارج از اسلام است و غالب فقهای معاصرـ اعم از احیاء و اموات (رضی الله عنهم) این موضوع را پذیرفته و در حواشی عروه، به آن اشاره کرده اند.

 

 

 

همیشه موفق باشید 1384/3/11

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فتاوای دیگر در مورد وحدت وجود

 

 

 

 

متن سؤال از مراجع تقلید در رابطه با شرکت در برخی از جلسات درس و بحث فلسفه و عرفان مانند آقای صمدی آملی و جواب آن

 

 

 

 

باسمه تعالی، مدتي است در برخي از شهرها فرزندان ما در جلساتي شرکت مي کنند که مباني درس هاي آن ها مطالبي است که در ذيل مي آيد. لطفا بیان فرمایید که شرکت در این جلسات جایز است یا خیر؟

 

 

 

 

1- (وجود حق متعال متن وجود جمادات و نباتات و حيوانات و انسانها است، يعني ما دو وجود نداريم، بلکه هر چه هست يک وجود است که در قوالب و اندازه هاي گوناگون ظهور کرده است، نه اين که وجود زمين غير از وجود آسمان و وجود آسمان غير از وجود حق متعال بوده باشد).

 

 

 

2- (از آنجا که حقايق هستي بي منتها است پس فهم حقايق اشياء نيز بي منتها بوده و همچنان ادامه دارد. يا نبايد الف را به زبان آورد همچون سوفسطائیها که اصلا قائل به موجود بودن خود نيستند، و يا اين که به محض اقرار نمودن بدان بايد آن را ادامه داد. و چه راحت است که از همان ابتدا سوفسطي بشويم و بگوييم اصلا الفي نداريم. و چه عجيب است که بالاخره همه ما در اين مسير بايد سوفسطي شويم و بگوييم نه ما هستيم و نه ديگران هستند. فقط خداست و خدا. حرف اول و آخر خدا است، و خدا است دارد خدايي مي کند. از آن به بعد ديگر انسان هيچ نگراني ندارد و راحت مي شود).

 

 

 

3- (نه تنها نمي خواهيم از معلول به علت برسيم بلکه قصد نداريم از علت به معلول هم راه يابيم به دليل اين که ما اصلا معتقد به علت و معلول جدا نيستيم).

 

 

 

4- (مراد ما از وحدت وجود، عينيت وجود زمين و وجود آسمان با وجود حق متعال است).

 

 

 

5- (فيلسوف و عارف هر دو قائل به وحدت وجود هستند... تمام انبياء و ائمه و همه حجج و رسولان الهي فيلسوفند و اينان فلاسفه اصلي اند). (انسان قابليت رسيدن تا مقام ذات را دارد، و چون مي بيند که نمي تواند آن ذات را پايين بياورد و ذات را خودش کند لذا خودش بالا مي رود و او مي شود).

 

 

 

6- (جنات درجات دارد تا آن جا که مي فرمايد ((وادخلي جنتي))، که اين جنت، جنت ذات است).

 

 

 

1 تا 6- مدارک مطالب مورد سؤال به ترتيب: 1 تا 6: شرح نهایة الحکمة، داوود صمدی آملی، صفحات: 124؛ 15؛ 110 ـ 111؛ 115؛ 47؛ 86. 7) آداب سالک الی الله، داوود صمدی آملی، 79

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ های مراجع تقلید در مورد وحدت وجود و بعضی دیگر از مطالب فلسفه و عرفان

 

 

که توسط آقای حسن زاده آملی و شاگردانش منتشر می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پاسخ رهبر معظم انقلاب :

 

 

بسمه تعالی شرکت در جلسات مذکور که با عقاید انحرافی آمیخته و موجب ترویج باطل است، جایز نیست مگر برای کسانی که قدرت پاسخگویی به شبهات و ارشاد و راهنمایی و امر به معروف و نهی از منکرِ متصدیان جلسات مذکور را دارند.

 

 

 

 

 

 

حضرت آيت الله العظمی حاج شیخ لطف الله صافی گلپايگانی دامت برکاته :

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شرکت در چنین جلساتی حرام و موجب گمراهی و غضب خدای متعال است و هر مکلّفی علاوه بر اینکه نباید خودش شرکت کند باید دیگران را نیز آگاه کند تا گمراه نشوند.

 

 

 

 

 

 

والله العالم 1430/11 ق

 

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آیت الله العظمی حکیم :

 

السلام علیكم و رحمة الله و بركاته

 

 

 

ج- شرکت در این جلسات حرام است و تمام این مطالب باطل است و اعتقاد به آن کفر روشن است و خروج از دین است و هرکس معتقد به وحدت وجود باری تعالی با ما سوی الله بشود از توحید خارج شده و لادین است و آنها ابا ندارند که به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه(علیهم السلام) تهمت بزنند ... و هیچ انسانی حتی خاتم الانبیاء که اشرف مخلوقات است نمی تواند بذات حق تعالی برسد فضلاً از اینکه ذات پایین بیاید چون خلاف ضرورت است و از خداوند متعال دوری از این عقاید فاسده را خواستاریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی :

 

شرکت در این قبیل جلسات (با توجه به مراتب فوق الاشعار) که باعث اضلال مؤمنین و مؤمنات می گردد جائز نیست.

 

 

 

 

دهم ذی الحجة الحرام 1430

  

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آیت الله العظمی بهجت :

 

 

بسمه تعالی: شرکت در این جلسات بالخصوص برای جوانان و مبتدی ها جائز نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آیت الله العظمی آقای حاج سید محمد باقر شیرازی ـ مشهد

 

 

... اگر چه شکی در حرمت شرکت در مجالس مذکور برای عموم، خاصه جوانان عزیز نیست (مگر برای افراد معدودی که اولاً کاملا اطمینان ازاثبات ایمان خود داشته باشند و برای رفع شبهات و اثبات بطلان آنها باشد). لکن تنها فتوا به حرمت شرکت در مجالس مذکور و شرکت ننمودن افراد در آنها کافی نیست، بلکه بستن این مجالس، و ممنوع نمودن انعقاد آنها قانونا لازم است، و ممنوع نمودن انعقاد این مجالس قانونا و شرعاً اگر از ممنوع نمودن شراب خانه ها و مبارزه با بی حجابی یا بد حجابی و امثال آنها لازم تر نباشد کمتر نیست، خاصه آن که این گونه افکار خرافی و باطله باعث سوء استفاده دشمنان مکتب امامت و ولایت خاصه وهابیت، در نسبــت دادن شیعه به کفر و نجاست می گردد

 

 

 

1389/5/24 مصادف با 4 ـ رمضان المبارک 1431

محمد باقر بن عبدالله الشیرازی

 

 

 

 

 

حضرت آیت الله العظمی دوزدوزانی:

 

 

 

بسمه تعالی

 

وحدت وجود به آن معنی که در سؤال ها آمده سخیف ترین عقیده ی بعضی صوفی هاست که این قول را به جهله صوفیه نسبت داده اند، پس نباید در این جلسات شرکت نمود و باید دیگران را از رفتن به این گونه مجالس بازداشت.

 

 

 

89/8/30

 

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آيت الله العظمی نوری همدانی دامت برکاته :

 

بسمه تعالی

سلام علیکم؛ در فرض سؤال اینگونه بیانات جزء افکار انحرافی است و حضور در اینگونه مجالس جایز نیست.

                                                                           

 

 

            88/9/6

 

 

 

 

 

 

 

 

حضرت آيت الله العظمی سبحانی دامت برکاته :

 

 

بسمه تعالی

جلساتی که این نوع بحث ها مطرح می شود شرکت در آنها برای افراد ناوارد جائز نیست مگر فردی که بتواند پاسخ این نوع اندیشه ی باطل را بدهد و چنین فردی نادر است.

 

 

 

 

والله العالم 28 ذی قعدة الحرام 1430

 

 

 

 

 

 

 

* * *

 

 

 

 

 

 

 

 

آیت الله العظمی اراکی:

 

 

من حاضرم با فلاسفه مباهله کنم.(6)

 

 

 

 

 

مرحوم قاضی:

 

 

در فلسفه از دین خبری نیست.(7)

 

 

 

 

 

علامه حلی:

 

 

از جمله کسانی که جهاد با آنها واجب است فلاسفه اند.(8)

 

 

 

 

 

 

سید هاشم حداد و شادی در روز عاشورا

 

 

 

 

 

حجت الاسلام محمد حسین طهرانی:

 

 

در تمام دهه های عزاداری، حال حضرت حداد، بسیار منقلب بود. چهره سرخ می شد و چشمان، درخشان و نورانی، ولی حزن و اندوه در ایشان دیده نمی شد، سراسر ابتهاج و مسرّت بود. می فرمود: چقدر مردم غافلند که برای این شهید جان باخته [امام حسین(علیه السلام)]، غصه می خورند و ماتم و اندوه به پا می دارند! صحنه ی عاشورا عالی ترین مناظر عشق بازی است... به تحقیق روز شادی و مسرّت اهل بیت است.(9)

 

 

 

 

 

 


 

پی نوشت ها:

1- عروة الوثقی،145/1، مسأله199.

2- مبدأ اعلی/108 و 111

3- مرحوم سید در بحث نجاسات (الثامن: الکافر باقسامه) می فرماید: شکی در این نیست که غلات و خوارج و نواصب نجس هستند (غلات کسانی هستند که یکی از ائمه یا اقطاب و پیران خود را خدا می دانند یا می گویند خدا در او حلول کرده است مثل علی اللهی ها و حسین اللهی ها) و اما مجسمه (کسانی که خدا را جسم می دانند) و مجبره (یعنی کسانی که جبری مسلک هستند و انسان را در انجام اعمال و افعال بی اختیار می دانند) و کسانی که عقیده به وحدت وجود دارند اگر ملتزم به لوازم مذهبشان باشند نجس می باشند.

تذکر: اعتقاد به وحدت وجود مورد بحث (به معنای عینیت موجودات با خداوند) و موارد دیگر در کتاب های ابن عربی، مثنوی، شبستری نعمت الله ولی و از معاصرین در کتاب های آقای حسن زاده آملی، صمدی آملی، غرویان، سید جلال آشتیانی، جوادی آملی و ... موج می زند، برای اگاهی بیشتر در این موضوعات با مجله ی نورالصادق ارتباط برقرار فرمائید.

4- فایل صوتی موجود است.

5ـ برای اینکه معلوم شود که عرفا و فلاسفه چنین عقیده ای دارند به نمونه هایی از سخنان آنها در قسمت طرفداران وحدت وجود در همین فصل مجله مراجعه شود (صفحات 171 تا 185)

6- شناخت اجمالی کلام، فلسفه، عرفان / 45

7- عرفان متعالی / 193

8- تذکرة الفقهاء 41/9

9- روح مجرد / 84

 

 

 

 

***

 

 

 

 

 

 

اظهار نظر غیر علمی و عوامانه اما با ادعای علمیت بلکه اعلمیت!!!

 

 

 

 

 

 

به دنبال مناظره ی علمی آقای دکتر نصیری مدیر مسؤل فصلنامه ی معرفتی سمات با آقای محسن غــرویان در شبکه ی چهار سیما و شرمندگی های پی در پی و غیر قابل تصور پیروان یونان باستان، وِلوِله های غم انگیزی در این فرقه گمراه به وجود آمده است که موجب شده غریق وار، گوشه و کنار یتشبثون بکل حشیش، به اظهار نظرهایی جاهلانه و متعصبانه پیرامون این مناظره بپردازند تا شاید عزت از دست رفته ی خود را جبران کنند.

 

 

 

 

نورالصادق لازم دانست در این جا به یکی از این اظهار نظرها که صاحب آن داعیه ی استادی و فهم و دانایی دارد اشاره کند سپس پاسخ آن را هم در ذیل آن به طالبان حق و حقیقت تقدیم نماید تا برای همگان روشن تر شود که جهل و نادانی در مکتب وحی است یا در مکتب یونان باستان و وحدت وجودیان.

 

 

 

 

در یکی از اظهار نظرها جناب آقای سعادت مصطفوی از اساتید منظومه در تهران گفته است:

 

 

 

 

مناظره ی آقای دکتر نصیری با حجت الاسلام غرویان بسیار مناظره اشتباهی بوده است. آقای نصیری آشنا به مبانی فلسفه نیست و برای اینکه اطلاعاتش نسبت به فلسفه ناقص است، به همین علت فلسفه را حجاب دین می داند. من نوشته های این شخص را دیدم او نباید با اشخاصی مانند غرویان مناظره کند برای اینکه نزد استاد فلسفه، دانش فلسفه نیاموخته است.

 

 

 

 

 

 

 

الف: پاسخ علامه جعفری به اظهارات آقای مصطفوی:

 

 

 

اگر اصل را با وجود و موجود را واحد شخصی عقیده کردی، اعلم دورانی اگر چه الف را از باء تشخیص ندهی... و بالعکس، اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظر کنی، جاهل ترین مردمی اگر چه اعلم دوران باشی!!!

 

 

 

 

 

(مبدأ اعلی، ص 108 و ص 111)

 

 

 

 

 

 

 

ب: پاسخ جناب آقای دکتر نصیری(با کمی ویرایش)

 

 

در ارتباط با اظهارات آقای مصطفوی نکات زیر گفتنی است:

 

 

 

آقای سعادت مصطفوی در گفتگو با خبر گزاری فارس درباره مناظره اینجانب با جناب حجت الاسلام غرویان اظهار داشته اند: «بسیار مناظره اشتباهی بوده است. آقای نصیری آشنا به مبانی فلسفه نیست و برای اینکه اطلاعاتش نسبت به فلسفه ناقص است، به همین علت فلسفه را حجاب دین می داند. من نوشته های این شخص را دیدم او نباید با اشخاصی مانند غرویان مناظره کند برای اینکه نزد استاد فلسفه، دانش فلسفه نیاموخته است.

 

 

 

 

وی افزود: مخالفان فلسفه عموماً کسانی هستند که با مبانی فلسفه آشنا نیستند و مانند افرادی هستند که آشنایی به مبانی دین ندارند می گویند: دین افیون توده ها است! حال آیا واقعا دین افیون تود ه هاست؟

 

 

 

آقای مصطفوی درباره این موضوع که «اگر تعداد فقهائی که مخالف فلسفه هستند با فقهایی که موافقند مقایسه شود، کفه ترازوی مخالفان سنگین تر می شود» اظهارداشت:

 

 

 

 

«مگر فقیهان نظرشان درست است» امام علی(علیــه السلام) می فرماید: «نگاه نکن کــه می گویــد، ببــین چــه می گوید». فقیهانی که مخالف فلسفه هستند نیز با مبانی و مبادی فلسفه آشنا نبودند و فقیهانی که فلسفه خواندند فلسفه را تایید کردند.

 

 

 

وی در ادامه گفت: امام خمینی(ره) یکی از فلاسفه ای است که فقیه هم بود. همچنین آیت الله بروجردی(ره) با فلسفه مخالفت نکرده است، بلکه با تدریس فلسفه به صورت عمومی مخالفت کرده است.

 

 

 

 

مصطفوی ادامه داد: مگر علامه حلی(ره) فقیه نیست؟! علامه حلی آیت الله علی الاطلاق است در کتب ما؛ در کتب فقهی وقتی می گویند «آیت الله» یعنی؛ علامه. او سلطان محمد را شیعه کرد و پیرو آن مملکت را شیعه کرد. همین علامه در فلسفه شاگرد خواجه نصیر الدین طوسی بوده که بر «شفا»ی ابن سینا شرح نوشته و به سوالات فلسفی پاسخ داده است. این علامه به اندازه 100 فقیه ارجحیت دارد!

 

 

 

 

مصطفوی در بخش پایانی گفت و گوی خود با فارس به ذکر یک نمونه دیگر از بزرگانی که فقیه و در عین حال فیلسوف بوده اند پرداخت و اظهار داشت: فیض کاشانی هم فیلسوف است و هم عارف و محدث؛ او بهترین شاگرد ملاصدرا و داماد اوست. فیض تمام «کتب اربعه» را در یک دوره جمع کرده و به نام «وافی» انتشار داده است.

 

 

 

 

مصطفوی تصریح کرد: مخلص کلام این که مخالفان فلسفه اطلاعــات از فــلسفه ندارند و به همــین دلیل مخالفت می کنند».

 

 

 

 

 

در ارتباط با اظهارات آقای مصطفوی نکات زیر گفتنی است:

 

 

 

 

1. آقای مصطفوی به جای پاسخ به حرف های اینجانب در مناظره که یا محکمات روایات و احادیث بود و یا استدلال عقلی و برهانی و یا اشکال به عین سخنان فلاسفه و عرفا، مانند آقای غرویان از حربه غیر منطقی و غیر اخلاقی تجهیل استفاده کرده اند.

 

 

 

فیلسوفان اغلب چنان گرفتار توهم علامه گی می شوند که حتی به دیگر فلاسفه هم اگر در موردی با نظراتشان مخالف باشند، در مقام نقد، رحم نمی کنند.

 

 

 

 

به عنوان مثال ملاصدرا در اسفار، همه فلاسفه و از جمله ابن سینا را عاجز از درک این مسأله دانسته است که «ذات خداوند عقل بسیط و عین همه اشیاء است .» (و این همان نظریه صدرایی وحدت شخصیه وجود است که خداوند را عین جماد و حیوان و انسان و جن و شیطان و فرعون و بت و هر مخلوقی می داند).

 

 

 

 

عبارت وی در مقام پاسخ به مخالفان خود چنین است : «بدان ، این که ذات خداوند عقل بسیطی است که عین همه اشیاء است ، سخنی حق ، لطیف و پیچیده است و به دلیل همین پیچیدگی ، احدی از فیلسوفان مسلمان و غیر مسلمان ـ حتی ابن سینا ـ نتوانسته است به فهم آن نائل شود، زیرا فهم این گونه مسائل جز با نیروی مکاشفه ، به انضمام توان شدید در بحث و استدلال ، ممکن نیست . ...و این در حالی است که اکثر این قوم [فلاسفه ] بحث و تحقیقشان بر محور مفهومات کلی و انتزاعی است ... و از همین رو، هرگاه وارد مباحثی این چنینی (ذات خداوند) می شوند، دچار ناتوانی و لکنت و بیراه گویی می گردند.»(1)

 

 

 

 

ملاصدرا همچنین در جلد نهم اسفار به شدت به ابن سینا، فیلسوف مورد علاقه آقای مصطفوی و شیخ الفلاسفه، می تازد و او را عاجز از فهم بسیاری از حقایق و معارف فلسفی می نامد. ملاصدرا پس از ستایش و تمجید فراوان از ارسطو(2) بدین جهت که به فهم حقایق بسیاری نائل شده است ، می نویسد:

 

 

 

 

«و اما نحوه اشتغال شیخ صاحب شفاء [ابن سینا] به امور دنیا، متفاوت از شیوه ارسطو بوده است و شگفت اینجاست که هرگاه ابن سینا وارد مباحث حقایق وجودی و نه امور عامه فلسفی می شود، ذهنش کودن و ناتوانی اش آشکار می گردد»

 

 

 

ملاصدرا سپس با بر شمردن موارد متعددی از جهل ابن سینا می افزاید:

 

 

 

 

«این مواردی که ذکر کردیم و دیگر موارد نظیر آن از لغزش ها و کوتاهی های ابن سینا، ناشی از ناتوانی و کم کاری او در ادراک حقیقت وجود و احکام آن است و نیز بدان دلیل است که وی وقت خود را صرف دانش های غیرضروری مثل لغت و دقایق حساب و فن ارثماطیقی و موسیقی و معالجات طبی و دیگر علوم جزوی نموده است که خداوند برای هر یک از این علوم ، افراد شایسته و مناسبش را قرار داده است و برای مرد الهی جایز نیست که همّت خود را صرف آن ها نماید.»(3)

 

 

 

 

همچنین ملاصدرا شیطان را دارای نور، و نور او را شایسته عبادت می داند، و مخالفان این مطالب را احمق و نادان و مجنون می شمارد، چنان که می گوید:

 

 

 

 

«بدان که همه چیز در عالم اصلش از حقیقت الهی، و سرّش از اسم الهی است، و این را جز کاملان نمی شناسند!... خدا مجمع موجودات، و محل بازگشت همه چیز است، و همه اشیا مظاهر اسما و محل های تجلی صفات اویند!... حبیب من این چیزها را خوب بفهم که به مطالبی رسیدیم که اذهان این ها را نمی فهمد، و دسته احمق ها و دیوانه ها از شنیدن این اسرار به جنب و جوش می آیند! و بفهم سخنی را که گفته است: همانا نور شیطان از نار عزت خداست، و اگر نور شیطان ظاهر می شد همه خلایق او را می پرستیدند»!(4)

 

 

 

 

بنابراین مساله تجهیل مخالفان و منتقدان برای منکوب کردن آنها و بستن دهان آنها سیره مستمره فلاسفه است!

 

 

 

 

بشنوید از علامه محمد تقی جعفری(ره) در کتاب مبدأ اعلی که با بیانی طعن آلود به فلاسفه مدافع نظریه وحدت وجود می گوید: «اگر اصل را با وجود، و موجود را واحد شخصی عقیده کردی اعلم دورانی، اگر چه الف را از باء تشخیص ندهی... و بالعکس اگر راجع به وحدت موجود اظهار نظر [مخالفت] کنی جاهل ترین مردمی اگر چه اعلم دوران باشی!»(5)

 

 

 

 

آقای مصطفوی به معارف عقلانی اهل بیت(علیهم السلام) آشنا نیست به همین علت از علوم بیگانگان و کفار یونانی پیروی کرده و فلسفه را مقدس می پندارد.

 

 

 

 

 

2. الهیات به معنای اخص از مهمترین مطالب فلسفه است. بدون شک سخن گفتن از الهیات بدون تسلط بر معارف عقلانی ای که اهل بیت(علیهم السلام) به عنوان ابواب انحصاری معرفت الله در این مورد ارائه فرموده اند و در کلام عقلانی شیعه منعکس است و فلاسفه نه تنها اعتنایی به آن ندارند و بلکه اغلب نخوانده و ندیده رد می کنند و آنها را نیز غالباً از دسترس طلاب و دانشجویان دور نگه می دارند، از بارزترین موارد ورود غیر متخصصانه فلاسفه به موضوع توحید و دیگر مباحث الهیاتی است.

 

 

 

 

3. وقتی نقد ما از یک مکتب و مسلک، ناظر به نتایج و حرفهای نهایی آن مکتب باشد و حرفهای نهایی آن را مخالف عقل و برهان و وحی و ضروریات دینی یافتیم و این مخالفت را به طور مستدل نشان دادیم، هیچ نیازی به سالها تدرس و تدریس مطالب و متون آن مکتب نیست. یا این که رد ایشان ناظر به حرفهای نهایی باطل اینهاست که مگر الان که آقای مصطفوی مارکسیسم و لیبرالیسم و هندوئیسم و بودیسم و کاتولیسیسم و ارتدوکسیسم و یهود و وهابیت و بهاییت و صدها مکتب غلط دیگر را نفی می کنند و باطل می دانند و متدین به آنها نیستند، (البته اگر قائل به پلورالیسم از نوع ابن عربی نباشند!) آیا قبلا همه متون استدلالی و حداقل متون اصلی این مکاتب را خوانده اند و تدریس کرده اند یا این که رد ایشان ناظر به حرفهایی باطل اینهاست که بر خلاف ضرورت های عقلی و وحیانی است؟

 

 

 

 

فی المثل برای رد این حرف نهایی ماتریالیستها که حقیقتی جز ماده وجود ندارد، باید صدها جلد کتاب آنها را خواند و تدریس کرد و سپس رد کرد و ماتریالیست نشد؟ و اگر کسی اینها را نخواند و رد کرد باید بگـوییم تو بی جهت می گویی ماتریالیست باطل است و بی جهت مسلمان هستی و ماتریالیست نشدی؟

 

 

 

 

بنابراین متهم کردن بزرگان و فقها و متکلمین مکتب تشیع مانند شیخ صدوق و سید مرتضی و شیخ مفید و شیخ طوسی و ... که از مخالفان مبانی فلسفی بوده اند و اساسی ترین حرفهای فلاسفه را مثل قدم عالم و صدور عالم از ذات خداوند و قاعده الواحد و ... بر خلاف ضرورت عقل و وحی می دانسته اند، و نیز متهم کردن مبرزترین شاگرد امام صادق(علیه السلام) در علم کلام یعنی «هشام بن حکم» که اولین ردیه را بر ارسطو در عالم تشیع نوشته است، به بی اطلاعی از فلسفه و سلب حق نقد فلسفه از آنها منطقی سست و جفایی بزرگ است.

 

 

 

 

 

4. این که ایشان، علامه حلی و خواجه نصیرالدین طوسی را در ردیف فلاسفه قرار داده اند به حساب چه باید گذاشت؟ سعه اطلاعاتی ایشان از تاریخ یا فلسفه یا کلام و یا ... [هیچ]؟

 

 

 

اولاً، این دو بزرگ مرد عالم تشیع یعنی علامه حلی و خواجه نصیر مثالی بسیار بارز از این موضوع هستند که بسیاری از مخالفان فلسفه در حد اعلا فلسفه را می دانسته اند. اجازه دهید از خواجه شروع کنیم:

 

 

 

 

خواجه نصیر الدین طوسی اگر چه در مقطعی از عمر علمی خویش به تصنیف و شرح متون فلسفی می پردازد که این به دلیل سیطره اسماعیلیه و حضور او در دستگاه حکومتی این فرقه باطنی و فلسفی مسلک بوده است، اما آنچه که بیانگر اعتقاد نهایی و واقعی خواجه نصیر است، کتاب کلامی تجرید الاعتقاد وی است که مرحوم علامه حلی به شرح آن می پردازد. خواجه در این کتاب (که در مقدمه آن اشاره می کند که مطالب این کتاب آن چیزی است که من به آن اعتقاد دارم) اساسی ترین مبانی فلاسفه را از قدم عالم (و لو به اسم حدوث ذاتی) و صدور اشیاء از ذات خدا، و ظهور خدا به صورت اشیا، و وحدت وجود، و جبر، و تشبیه، و سنخیت و قاعده الواحد و... رد می کند. و اما بهترین دلیل بر متکلم بودن خواجه و نه فیلسوف بودن وی، شرح علامه حلی (که نشان خواهیم داد از سرسخت ترین مخالفان فلسفه بوده است و آقای مصطفوی ایشان را موافق فلسفه دانسته اند!) بر کتاب تجرید الاعتقاد خواجه است.

 

 

 

 

و اما در مورد علامه حلی که آقای مصطفوی فرموده اند: «مگر علامه حلی(ره) فقیه نیست؟! علامه حلی آیت الله علی الاطلاق است در کتب ما؛ در کتب فقهی وقتی می گویند «آیت الله» یعنی علامه. او سلطان محمد را شیعه کرد و پیرو آن مملکت را شیعه کرد. همین علامه در فلسفه شاگرد خواجه نصیر الدین طوسی بوده که بر «شفا»ی ابن سینا شرح نوشته و به سوالات فلسفی پاسخ داده است. این علامه به اندازه 100 فقیه ارجحیت دارد!»

 

 

 

 

در واقع آقای مصطفوی بر بهترین مورد ممکن دست گذاشته اند و حالا بشنوید از موضع علامه حلی درباره فلسفه و فلاسفه:

 

 

 

 

علامه حلی در عین حال که خود از مسلط ترین افراد بر مباحث فلسفی بوده و برخی کتب فلسفی را شرح و نقد کرده است، با این حال تا آنجا با فلاسفه مخالفت می ورزد که جهاد با فلاسفه را واجب می داند، و در این مورد چنین می فرماید:

 

 

 

 

((الذین یجب جهادهم قسمان: مسلمون خرجوا عن طاعة الإمام و بغوا علیه، وكفار، وهم قسمان: أهل كتاب أو شبهة كتاب، كالیهود والنصارى والمجوس وغیرهم من أصناف الكفار، كالدهریة وعباد الأوثان والنیران، و منكری ما یعلم ثبوته من الدین ضرورة، كالفلاسفة وغیرهم)).

 

 

 

 

ترجمه: آنان که باید با آنها جهاد کرد، دو دسته اند: مسلمانانی که از اطاعت امام بیرون رفته و بر او شوریده اند و آنها دو گروهند: اهل کتاب و کسانی که شبهه اهل کتاب بودنشان وجود دارد مانند یهود و نصاری و مجوس و غیر آنها از کفار مانند دهریه و پرستندگان بت و آتش و نیز منکران ضروریات دینی مانند فلاسفه و غیر فلاسفه»

 

 

 

 

علامه حلی همچنین در باره نظریه وحدت وجود که اوج فلسفه صدرایی است و مورد دفاع آقای غرویان در مناظره بود، می گوید:«برخی صوفیان سنی مذهب گفته اند: «خداوند نفس وجود است، و هر موجودی همان خداست». و این مطلب عین کفر و الحاد است. و حمد مر خدایی را که ما را به پیروی از اهل ‏بیت(علیهم السلام) ـ نه پیروی از نظرات گمراه کننده ـ فضیلت و برتری بخشید».(6)

 

 

 

همچنین می گوید: «فارق بین اسلام و فلسفه این مسأله است که خداوند قادر نبوده و مجبور باشد، و این همان کفر صریح است».(7)

 

 

 

 

و نیز در پاسخ به سؤال سید مهنّا در مورد عقیده فلاسفه به قدم عالم که؛ «چه می فرمایید در مورد کسی که به توحید و عدل و نبوت و امامت معتقد است اما می گوید عالم قدیم است؟ حکــم وی در دنــیا و آخـرت چیست؟» می فرماید: «بدون اختلاف بین علما، هر کسی معتقد به قدم‏ عالم‏ باشد کافر است، زیرا فرق مسلمان با کافر همین است، و حکم او در آخرت، به اجماع، حکم بقیه کفار است».(8)

 

 

 

 

علامه حلی با اینکه تعلم علوم عقلی را واجب می‏ دانند اما فلسفه را اصلا از علوم عقلی نمی دانند، بلکه فراگیری آن را جز برای ردّ و ابطال جایز نمی شمارند، چنان که می ‏فرمایند: ((العلم إمّا فرض عین أو فرض كفایة أو مستحبّ أو حرام... و الحرام: ما اشتمل علی وجه قبح، كعلم الفلسفة لغیر النقض، و علم الموسیقی و غیر ذلك ممّا نهی الشرع عن تعلّمه، كالسحر، و علم القیافة و الكهانة و غیرها.)) (9)

 

 

 

 

ترجمه: «فراگیری دانش یا واجب عینی و یا واجب کفایی و یا مستحب و یا حرام است... علم حرام علمی است که مشتمل بر امری قبیح باشد مثل فراگیری دانش فلسفه به غیر منظور رد و نقض آن و مانند علم موسیقی و غیر اینها از علومی که شرع از فراگیری آن نهی کرده است مانند علم سحر و کهانت و ...»

 

 

 

 

و دقیقا در مقابل فلسفه، از علم کلام صراحتا دفاع نموده، می ‏فرمایند: ((ولا یكفی فی ذلك التقلید، بل لا بدّ من العلم المستند إلى الأدلّة والبراهین. ... وذلك إنّما یتمّ بعلم الكلام)).

 

 

 

 

ترجمه: و در عقاید تقلید جایز نیست بلکه فراگیری مستند به ادله و براهین لازم است که این امر با فراگیری علم کلام محقق می‏ شود.

 

 

 

 

5. آقای مصطفوی مشخصا از چند فقیه به عنوان مدافعان فلسفه نام برده اند که در مورد علامه حلی توضح دادم و اما توضیحی در مورد ملا محسن فیض کاشانی و آیت الله بروجردی:

 

 

 

 

الف: ملا محسن فیض کاشانی داماد ملاصدرا در دهه آخر عمر خود از فلسفه و عرفان کناره گیری و بلکه اعلام برائت می کند. وی در رساله الانصاف خود می نویسد:

 

 

 

 

 

«سبحان الله عجب دارم از قومی که بهترین پیغمبران را برایشان فرستاده اند به جهت هدایت ، و خیر ادیان ، ایشان را ارزانی فرمود از روی مرحمت و عنایت ، و پیغمبر ایشان کتابی گذاشته و خلیفه دانا به آن کتاب واحداً بعد واحد به جای خود گماشته ، به نصّی از جانب حق تا افاضت نور او تا قیام قیامت باقی و تشنگان علم و حکمت را به قدر حوصله و درجه ایمان هر یـــک ساقی باشد، آنگاه که گفت : «من در میانه شما دو گوهــر گرانــبها بــاقــی می گذارم که اگر پس از من به آن دو چنگ زنید، هرگز گمراه نمی شوید، یکی قرآن و دیگر عترت و اهل بیتم »، ایشان التفات به هدایت او نمی نمایند و از پی دریوزگی علم بر در امم سالفه می گردند و از نم جوی آن قوم استمداد می جویند و به عقول ناقصه خود، استبداد می نمایند... همانا این قوم گمان کرده اند که بعضی از علوم دینیه هست که در قرآن وحدیث یافت نمی شود و از کتب فلاسفه یا متصوفه می توان دانست و از پی آن باید رفت . مسکینان نمی دانند که خلل و قصور نه از جهت حدیث یا قرآن است بلکه خلل در فهم و قصور در درجه ایمان ایشان است ... و بالجمله طائفه ای واجب و ممکن می گویند و قومی علت و معلول می نامند و فرقه ای وجود و موجود نام می نهند و من عندی را هرچه خوش آید گوید ... و شكّی در این نیست که در محکمات ثقلین از این نوع سخنان که در میان این طوایف متداول ، و اصطلاحاتی که بر زبان ایشان ، متقاول است ، هیچ خبر و اثر نیست و تأویل متشابهات ، همه کس را میسّر نیست بلکه مخصوص راسخین فی العلم [معصومین(علیهم السلام)] است ... نه متکلمم و نه متفلسف و نه متصوف و نه متکلف ، بلکه مقلد قرآن و حدیث پیغمبر و تابع اهل بیت آن سرور(علیهم السلام). از سخنان حیرت افزای طوائف اربع ملول و کرانه ، و از ماسوای قرآن مجید و حدیث اهل بیت و آنچه به این دو آشنا نباشد، بیگانه ... من هرچه خوانده ام همه از یاد من برفت الّا حدیث دوست که تکرار می کنم .»(10)

 

 

 

 

 

 

ب: مخالفت آیت الله بروجردی با ترویج فلسفه در حوزه علمیه قم نیز مشهور است . نویسنده مقاله «نقد مقاله عقل و دین » منتشر شده در شناختنامه علامه طباطبایی می نویسد: «از فقیه فرزانه حضرت آیت الله آقا سید موسی شبیری زنجانی شنیدم که گفت : «آیت الله بروجردی می خواست علوم معقول [فلسفه ] را شبه تحریمی کند و آقای آقا سید محمد رضا سعیدی [شهید آیت الله سعیدی ] که با فلسفه مخالف بود، در اطراف این موضوع نزد آیت الله بروجردی فعالیت می کرد، اما وساطت آقای بهبهانی و دیگر آقایان از عملی شدن این کار جلوگیری نمود.»

 

 

 

 

مخالفت مرحوم آیت الله بروجردی با تدریس فلسفه در حوزه قم مشهور و مسلّم است و این مخالفت چه به صورت نهی صریح و چه به صورت اظهار نارضایتی از طرف ایشان بروز کرده است .

 

 

 

 

نویسنده مقاله فوق الذکر همچنین می نویسد: «مرحوم آیت الله بروجردی از ادامه چاپ تعلیقه علامه طباطبایی(11) بر بحارالانوار مجلسی جلوگیری کردند.»(12)

 

 

 

 

امیدوارم اصحاب فلسفه با کنار گذاشتن حربه غیر منطقی تجهیل مخالفانِ خود، برای بستن دهان آنان، وارد بحث محتوایی شده و در ضمن بحث و گفتگو، قوت استدلال خود را در دفاع از مبانی و عقاید خود نشان دهند.

 

 

 

 

و السلام

 

 

 

 

نورالصادق: لازم به تذکر است که فصلنامه‏ ی نورالصادق مطالبی به عنوان متمم برای مطالب آقای دکتر نصیری آماده و منتشر خواهد کرد به امید این که دردهای پنهان دندانهای شکسته و مزاج‏های علیل که معتقدند هر کس با ماست باسواد است و هر کس با ما نیست بی‏سواد است شاید که انشاءالله دوا بشود.

 

 

 

 

 

-----------------------

 پی نوشت ها:

1- اسفار6/ 239
2- البته آنچه ملاصدرا در اینجا به حساب ارسطو گذاشته است ، مربوط به افلوطین است . کتاب اثولوجیا که نوشته افلوطین است ، به گمان ملاصدرا متعلّق به ارسطو بوده است .

3- اسفار9/ 119 - 109 (همراه با تلخیص )

1- مفاتیح الغیب، 172ـ 173

2- مبدأ اعلی، محمد تقی جعفری، 108 ـ 111

1- کشف ‏الحق و نهج ‏الصدق،57

2- نهج ‏الحق، 125

3- أجوبة المسائل المهنائیة، 89

4- تذکره،36/9

1- ده رساله محقق بزرگ فیض کاشانی / 199-183

2- مرحوم علامه طباطبایی نگارش تعلیقاتی بر بحارالانوار علامه مجلسی را آغاز نمود که در موارد متعددی باتکیه بر ممشای فلسفی ، به نقض آراء و نظرات مجلسی پرداخت که بعضاً از چاشنی های تندی علیه مرحوم مجلسی خالی نبود.

3- شناختنامه علامه طباطبایی ،4/ 144-143 مقاله «نقد مقاله عقل و دین » علی ملکی میانجی ، آقای میانجی همچنین می نویسد: «از آیت الله موسی شبیری زنجانی شنیدم که گفت : آیت الله شاهرودی فتوای تحریم ادامه حاشیه بحارالانوار را صادر کرد». (همان /145)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واژگان علم، علم يوناني و تمدن در نامه ي دوم آيت الله سبحاني

 

 

 دکتر اميرحسين ابراهيمي

 

 

 

 

 

 

خلاصه

 

 

آنچه در بیت الحکمه بغداد ترجمه شد به هیچ رو یک ضرورت ناخواسته نبود بلکه برنامه‌ایی بود هدفمند پاسخگوی نیاز خلافت بنی‌ عباس به یک ایدئولوژی دولتی در تقابل با آموزه‌های ائمه معصومین(علیهم السلام)از یک سو و ستیز با هنایش زنادقه و شعوبیه از دو دیگر سو. از دیگر سو واردات کالاهای متافیزیکی به جهان اسلامی یک نوبت هتک فلسفه عقلی یونانی در مکاتب گنوستیک‌های اسکندرانی و سوریایی را آزموده بود و نوبت دوم به الاهیات و عرفان نظری توسط ادریّون کلیساهای نسطوری، یعقوبی، ملکانی و مونوفیزیت دگر دیسیده بود. با این اوصاف فلسفه نوافلاطونی مفسوخ در تالّـه دینی به منبع خیال‌پردازی های به اصطلاح حکمای مسلمان مبدل شد و از آن رو که این تالّـه قائل به توحید وجودی، ایده‌ی انسان کامل، نظریه فیض و صدور و امکان خدا شوندگی حکما بی‌نیاز از پیامبران را می‌ پذیرفت بنابراین با آن تربیع اسلامی نیز درمی‌افتاد و این کنایش با پیروزی وحی قرآنی بر عقل یونانی پایان پذیرفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واژگان علم، علم يوناني و تمدن در نامه ي دوم آيت الله سبحاني

 

 

 

 

 

 



در نامه مذکور واژگاني توسط نگارنده به کار برده شده است که عندالاقتضاء در عرف بالفعل خطه فرهنگي ما معمولاً کاربردي من عندي يافته اند. از جمله «علم»، «علم يوناني» و «تمدن». علم در مفهومي عاميانه مترادف حصول شناخت و آگاهي در نظر گرفته مي شود و بحث درباره ي علم حصولي، علم حضوري، تصور و تصديق که از جمله مقولات و شناخت شناسي ارسطويي و مشّائي مي باشند فعلاً از حدود ملاحظات ما خارج اند.

 

 

 

 

 

 

علم، رهيافت آزمونگرايانه و پرسشگرانه نسبت به واقعيت برون ذهني است که جهان را پيشاپيش امري موجود و قابل شناسايي ارزيابي مي کند که البته اين شناخت بدون محوريت يک مُدرِکِ عاطف برجهان امري محال خواهد بود. نيزبه خاطر بايد داشت که در شناخت شناسي تمايزي از حيث موضوعي ومضموني ميان علوم طبيعي آزمون گرايانه که ناظر به تبيين و توصيف (Beschreibung) وعلوم انساني ناظر به تبيين و تفهُّم معطوف به پراتيک تاريخي موجوديتي تاريخ مند، زيست جهان مند و مدني الطبع که خصايل هستي آساي خويش را در زبان متبلور مي کند در ميان است. گرچه تمايز روش شناختي الزاماً ميان علوم طبيعي و انساني برقرار نيست.

 

 

 

 

 


پس در اين مقال بايد آشکارا ميان علم آنگونه که در جهان معاصر مطرح است و نزد اهل علم اعّم از علوم طبيعي و انساني مبتني بر پس شناسي طبيعت و انسان تعمُّن معنا مي يابد با آنچه که در قرون وسطا يا عهد عتيق نامش را معروف (Gnosis) ناميده مي شده و از قضا شامل جادو، اسطوره نيز صور جهان نگري يکتا گرايانه ي پيامبري يا عرفاني گشته است تمايز قائل شد. به عنوان نمونه فقه يا کلام جز در فضايي درون فرهنگي عنوان علم نمي يابند چرا که امکان ورود به فضاي کنش متقابل اذهان (Intersubjektivitat) را ندارند.

 

 

 

 


اما علوم يوناني، اگر مراد هيئت و نجوم باشد که اين معارف ريشه در تمدن هاي باستاني سومري و بابلي داشته اند و نمي توان آنها را به معناي خاص کلمه يوناني دانست.

 

 

 

 

ولي اگر فلسفه مقصود باشد بايد ديد آيا اصولاً انديشه فلسفي به معناي پرسش خود بنياد خود هنجارساز به جهان اسلامي وارد شده است يا خير و اگر شده چه نسبتي به تربيع اسلامي توحيد، نبوت، قرآن و وعد و وعيد يافته است و اگر يافته نسبت اين دريافته با آن دخيل چيست؟

 

 

 

 


آنچه در بيت الحکمه بغداد ترجمه شد به هيچ رو يک ضرورت ناخواسته نبود بلکه برنامه ايي بود هدفمند پاسخگوي نياز خلافت بني عباس به يک ايدئولوژي دولتي در تقابل با آموزه هاي ائمه معصومين(علیهم السلام) از يک سو و ستيز با هنايش زنادقه و شعوبيه از دو ديگر سو. از ديگر سو واردات کالاهاي متافيزيکي به جهان اسلامي يک نوبت هتک فلسفه عقلي يوناني در مکاتب گنوستيک هاي اسکندراني و سوريايي را آزموده بود و نوبت دوم به الاهيات و عرفان نظري توسط ادريّون کليساهاي نسطوري، يعقوبي، ملکاني و مونوفيزيت دگر ديسيده بود. با اين اوصاف فلسفه نوافلاطوني مفسوخ در تالّـه ديني به منبع خيال پردازي هاي به اصطلاح حکماي مسلمان مبدل شد و از آن رو که اين تالّـه قائل به توحيد وجودي، ايده ي انسان کامل، نظريه فيض و صدور و امکان خدا شوندگي حکما بي نياز از پيامبران را مي پذيرفت بنابراين با آن تربيع اسلامي نيز درمي افتاد و اين کنايش با پيروزي وحي قرآني بر عقل يوناني پايان پذيرفت.

 

 

 

 

 

سهروردي و ملاصدرا بارها خيالبافي هاي خود را نامنجر به حقيقت قدسي دانستند گو اينکه تهافت غزالي کار خود را کرده و چنان دين آشامي اسلامي را بر پندارگرايي وهمي که به غلط فلسفه ناميده شده است برتري داده که حکماي مذکور جسارت قد علم کردن در برابر متن قدّار قرآن را نداشتند و بابت وهم پردازي هاي خويش نيز عذر تقصير خواستند.

 

 

 

 


علم به مفهومي که آمد اصولاً وارد جهان اسلامي نشد بلکه مجموعه اي ازصور گنوستيسيسم و آگنوستيسيسم به اين جهان آمد که در عين حال براي مشائيان واشراقيان و صوفيان دور سکندرياي ميان آن پندارگرايي ها وتربيع اسلامي پديدار آورد که جز با تأويل و تسامح معنايي يعني به بيراهه رفتن قابل ارتفاع نبود.

 

 

 

 


حال پرسش اينجانب از شما نگارنده محترم اين است : واردات متافيزيک ادريّون ولا ادريّون ومشرب نو افلاطوني که منبع آموزه هايي از قبيل الواحد لا يصدر منه الا الواحد، بسيط الحقيقه کل الاشياء و ليس بشيء منها بوده است در حال حاضر چه کاربردي براي اهل علم در اين زيست بوم دارد؟! مگر براي اتلاف وقت در کنگره بين المللي ملاصدرا که با سرمايه هاي ملي اين کشور پندارگراياني جام جهان بين از باختر وخاور را گرد مي آورند که ريزه خواري از سفره ي هلنيسم منحول منفسخه را پاس دارند!

 

 

 

 


اگر خوانش فلسفه مهم است که هست چه نيازي به درجا زدن در مقولات شيخ يوناني و شرکاي ايراني اش در کار است و اگر نيست اين همه جدل براي چيست؟

 

 

 

ديگر آنکه تعريف انسان به عنوان مبنا براي پيشبرد مباحث ديني يا عرفاني نيز فلسفي و علمي کاملاً ضروري است.

 

 

 

 


از نظر ارسطو انسان حيوان ناطق است. در نظر حکماي قرون وسطي انسان موجودي است خلق شده بر صورت خداوند از عدم. در نظر تامس هابز انسان موجودي شرير و بدطينت است و در نگاه ژان ژاک روسو موجودي است بر فطرت نيک و طبيعتي مطلوب. اما در ديدگاه فوئرباخ در مقام ماديگراي مکانيست انسان موجودي است سازمند محصول تکامل نوعي طبيعت و مساوي با آنچه که تداوم طبع او را فراهم مي کند: يعني تغذيه اش. مکانيستهاي ديگري چون لاتور نيز آدمي را دقيقاً يک ماشين برايند زيست اجتماعي و قابل کنترل و با تدبير از طريق آموزش و چينش رفتاري در نظر گرفته اند. بالاخره مارکس انسان را نه موجودي منفرد و انتزاعي و ماشين وار يا مرکب از دو عنصر جسم و روح يا برخوردار از منشي صرفا سودگرايانه بلکه بشيرتي اجتماعي برايند کليت تاريخ مند پراکسيس تکامل قواي مولد اجتماعي و تناظر با روابط و مناسبات توليدي و مالکيتي در نظر مي گيرد که بدين سان هرگونه خصلت مگانتروپيک از هستي، آگاهي و عمل سلب شده و جهان و انسان در بستر جامعه ويژگي آنتروپيک مي يابد.

 

 

 

 


حال انسان از نظر اسلام وتربيع فوق الذکر عبد است و هستي مندي مقيد به هستي مطلق و مرجع شناخت او استخبار از کلام يعني قرآن و بدين وصف پندارگرايي هاي مورد نظر نگارنده محترم تا بدانجا که در فضاي اسلامي تنفس کنيم سالبه به انتقاء موضوع است، بنابراين به جاي اين همه دَوَرانِ شبه نظري متأثر از 54 رساله ي فلوطين که سراسر خيالبافي هاي غير علمي در باب هستي اند و منشأ خيالبافي هاي پسين حکماي اسلامي «من مسلمان» بهتر است محکوميت خود به خدا و رسول را تصديق کند.

 

 

 

دکتر اميرحسين ابراهيمي ـ اصفهان 1389/3/2

 

 

 

صفحه1 از4