فصلنامه نور الصادق

 

 

 

 

 معرفی کتاب

 

 

 

 

هویت خاندان یکی از مدافعین افراطی فلسفه و عرفان ها ی کاذب (وکیلی)

 

 

خاطرات طاهر باقر زاده عضو بلند پایه ی سازمان مجاهدین خلق از فعالیت های خود و خاندان وکیلی برای سازمان

 

 

 

 



کتاب «قدرت و دیگر هیچ»

 

 

 


اسرار بیش از 20 سال خدمت خاندان وکیلی به سازمان مجاهدین خلق را به طور دقیق و روشن، برملا می کند، کتابی است جذاب، خواندنی و پرهیجان. این خاطرات احتمالا در سالهای بعد از 67 نوشته شده است و اکنون در سایت دارالصادق موجود است.

 

 


مشخصات مؤلف: طاهره باقرزاده فرزند ابراهیم در حدود سال 1352 به تشویق و هدایت پدر به سازمان متصل شد و در سال1360 در یک درگیری با نیروهای امنیتی و به قتل رساندن چند پاسدار در حالی که دارای فرزند یکساله بنام محمد حسن بود دستگیر شد و به زندان افتاد، حکم اعدام او صادر شد اما به خاطر فرزند کوچکش محمد حسن مجازاتش به 15 سال حبس تخفیف پیدا کرد.

 

 

 


همسر: محمد وکیلی عضو سازمان و فراری که فعلاً مقیم انگلیس و در خدمت تشکیلات است. بعد از 30 خرداد مجبور به اختفا شد و در سال 61 به انگلستان فرار کرد.

 

 


پدر: ابراهیم باقرزاده، در تمام دوران 59 ـ 51 یکی از حامیان سازمان بود و در این راه سرمایه مالی خودش را در سطح وسیعی از دست داد و درسال 1369 فوت کرد.

 

 


مادر: از سال 52 با در اختیار گذاشتن تمام امکانات خود در خدمت تشکیلات در آمد و در سال 69 فوت شد.

 

 


فرزند: محمد حسن وکیلی متولد (حدوداً) 1359 ساکن مشهد، شغل: مبلغ و مروج تصوف، خرقه، خانقاه و عرفان های کاذب و یونانیات و تقویت افراد منحرف و شبهه افکنی در عقاید شیعه و اختلاف اندازی بین مردم و علمای شیعه و برهم زدن امنیت فرهنگی شیعه در چهرهی روحانی و حق به جانب .

 

 


توهینهای او به اساطین فقه و حدیث و کلام، معروف است و یکی از مدافعین سرسخت گوساله پرستی و بهشتی بودن شمر و عمرسعد می باشد.

 

 


(از چنین پدر و مادری، چنین فرزند منحرفی دور از انتظار نیست).

 

 


برادرها و خواهرها: دارای شش برادر به نامهای کاظم، حسین، محسن، رضا، قاسم و محمد و یک خواهر بنام نصرت که طاهره آخرین فرزند خانواده می باشد.

 

 

 

کاظم باقرزاده: درسال 52 به عضو شورای ملی مقاومت درآمد و در سال 67 در عملیات فروغ جاویدان (عملیات مرصاد) کشته شد. همسرش بنام فرشته اخلاقی عضو شورای ملی مقاومت می باشد.

 

 


حسین باقر زاده: در سال 50 به عنوان عضو مرکزیت خارج از کشور فعالیت می کرد و در سال60 به عضویت شورای ملی مقاومت در آمد، همسرش نیز با او همراه بود.

 

 


رضا باقر زاده: از سال 52 همراه با همسرش در خدمت تشکیلات قرار گرفت و هم چنان ادامه داد و اکنون هر دو در اردوگاه عراق به سر می برند.

 

 


نصرت باقر زاده: از سال 58 در خدمت شکیلات قرار گرفت همسرش حسن پهلوانی از اواسط 57 به سازمان ملحق شد و در سال 60 به خارج از کشور فرار کرد.

 

 


قاسم باقر زاده: در سال 50 به عضویت سازمان در آمد و در سال 61 به اتفاق همسرش پری یوسفی در یک درگیری مسلحانه کشته شدند.

 

 


محمد باقر زاده: در سال 51 به عضویت سازمان در آمد و در سال 60 اعدام شد

 

 

 

 

 

 غلو درباره اهل بیت(علیهم السلام)

 

 

 

سؤال: برخی مداحان شعرهای نامناسب خوانده، مانند من حسین اللهی هستم یا قلاّده ی سگ به گردن انداخته یا صدای سگ درمی آورند، وظیفه ی ما در برخورد با این افراد چیست؟

 

 

 

معرفي کتاب

 

 

 

 

 

 

 



آیات العقائدتفسير آيات العقائد

  
تقريرات دروس علامه ي محقق حضرت آيت الله سيد جعفر سيدان (جلد دوم)

 

 

تحقيق: مدرسه علوم ديني حضرت ولي عصر عجل الله فرجه الشريف

 

ناشر: انتشارات ولايت

 

مرکز پخش: مجموعه ي دارالصادق اصفهان تلفن: 2317981

 

 

 

 

 

صراط مستقیمنقدي بر کتاب (صراط مستقيم)

 

نويسنده: کريم حکيمي فرد

 

مرکز پخش: مجموعه ي دارالصادق اصفهان تلفن: 2317981

 

وب سايت: www.daralsadegh.net

 

 

 

 

 

ابن عربی شیعه یا سنیابن عربي؛ سنّي يا شيعه؟

 

مؤلف: سيد مرتضي عاملي

 

مترجم: سيد هادي حسيني

 

ناشر: آفتاب عالمتاب

 

 

 

 

 
مواضع روشن مؤسـسه ي دارالصـادق و فصـلنامه ي نورالصـادق(عليه السلام)

 

 

  

آيت الله حاج شيخ علي صافي اصفهاني(سرپرست مجموعه ي دارالصادق اصفهان):

 

 

مؤسسه دارالصادق (عليه السلام) با قاطعيت تمام اعلام مي کند که يکي از اهداف اين مؤسسه مبارزه فرهنگي با انحراف و منحرف و با بدعت ها و پاسداري قاطع از مکتب نوراني اهل بيت(عليهم السلام) است و تنها به قرآن و عترت تکيه دارد و از آنها کمک مي گيرد و لاغير، لذا در اين راه مقدس هيچگونه ترس و واهمه اي به خود راه نمي دهد و به تهديدها و تطميع ها و تندي ها و شايعه سازي ها و التماس و جزع ها اعتنايي ندارد فقط و فقط سر تسليم مطلق در برابر وجود مقدس امام بحق ناطق حضرت جعفر بن محمدالصادق(عليهما السلام) دارد و در پي انجام وظيفه ي شرعي است که به دوش دارد اگر چه حتي يک نفر هم هدايت نشود و همه ي دنيا هم از ما بيزار شوند.

 

 
ما مفتخريم که پيرو آن عرفان راستيني هستيم که امام العارفين آن يعني حضرت اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) مي فرمايد:

 

«لا يزيدني كثره الناس حولي عزه و لا تفرقهم عني وحشه»؛

 

نه انبوه انسان هايي که اطرافم را گرفته اند و از من هواداري مي کنند به عزت من مي افزايد و نه جدايي آنها از من و گوشه نشيني ام مرا به وحشت مي اندازد. عزت براي دارالصادق همين بس که امامش و پير و مرادش و قطبش و هستيش و وجودش و همه چيزش حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) است و تنها به او فکر مي کند و از او دستور مي گيرد و به ياد او زنده است و تنها به او سر مي سپارد و به اين سرسپردگي نيز مباهات مي کند.

 

 

از خداوند متعال مي خواهيم که به ما کمک کند تا در راه انجام وظيفه خسته و مانده نشويم و شانه از زير بار مسؤليت هاي شرعي خالي نکنيم.

 

 

 

 

 
 با خوانندگان نورالصادق(عليه السلام)

   

 

 

 

قسمتي از نامه ي متفکر بزرگ شيعه علامه حضرت آيت الله حاج شيخ مرتضي رضوي

 

 

 

به فصلنامه ي نورالصادق (عليه السلام)

 

 

 

 

 

 

 

razavi2 1سردبير محترم فصلنامه ي نورالصادق (عليه السلام)

 

 

 

 


در اين دنياي وارونه، تمسک به رگه ي مستضعف حق، و نصرت آن (گرچه خيلي اندک باشد) جهاد نيست؟ و در اين ميان کار شما که مبارزه در برابر يک دروغ بس خطرناک است (يعني مبارزه علمي تان با يونانيات و بودائيات که از قديم بوده و ليکن امروز با تقويت و تشويق و ترويج غرب کاباليست و جاســوساني مانند هانري کربن، در صدد مصـادره ي اسلام، تشيع و خون شهدا و انقلاب است) جهاد نيست؟

 

بلي: بنده امروز (کاري با آينده ندارم) اين فعاليت شما را جهاد مي دانم.

 

 اين طلبه ي کوچک به هر طرف نگاه مي کند تنها عده اي معدود را مي بيند که امروز در اين راه مي کوشند، و ديگران به کارهاي ديگر مشغول هستند که برخي از آن کارها حياتي و بس ضروري است و برخي ديگر تنها مريد بازي و مال جمع کردن است. بنابر اين من ارادتمند همه ي اين اشخاص معدود هستم به ويژه نسبت به حضرت آیت الله آقاي سيّدان و دانشمند محترم جناب آقاي محمد رضا حکيمي و ديگر سروران گرامي.

 

 

 

***

 

 

 
نامه ي آيت الله حاج شيخ امين الله کاظمي به

 

 

 

آيت الله صافي در مورد فصلنامه ي نورالصادق(عليه السلام)

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

محضر مبارک خلف صالح و محبوب و مجاهد نستوه

 

 

 

حضرت آيت الله آقاي حاج شيخ علي صافي اصفهاني دام عزه العالي

 

 


بعد از سلام و تحيات به عرض مي رساند که فصلنامه ي وزين و متقن و نوراني نورالصادق به دستم مي رسد و به دقت مطالعه مي کنم، بحق آن را شعاعي از انوار مقدس امام صادق(عليه السلام) يافتم که در اين زمان جاي خالي آن در حوزه هاي علميه و محافل علمي کشور به شدت احساس مي شود.

 

 
بسيار مسرور شدم از اين کار خدا پسندانه ي شما، اين موفقيت بزرگ در راه احياء امر اهل بيت(عليهم السلام) را به شما تبريک مي گويم و بدانيد اين اقدام شما جهاد بزرگي است و چنين توفيقي نصيب هر کسي نخواهد شد.

 

 

امر به معروف و نهي از منکر يکي از وظايف هر فرد مسلمان است و از ارکان قيام و نهضت تمام انبياء و ائمه(عليهم السلام) بوده که علماي شيعه بالخصوص در اين موضوع از رهبران راستين عملا پيروي نمودند زيرا سکوت در مقابل انحرافات و کجروي ها خيانت بزرگي است به اسلام و مسلمين.

 

  

امروز مسئله ي صوفي گري بزرگترين مشکل و اعظم انحرافات در جوامع اسلامي است که بي تفاوت بودن در مقابل آن گناهي است بزرگ.

 

  

در شرح نهج البلاغه خويي جلد 6 گذشته از نقل روايات زيادي در مرام صوفيه و رؤساي آنها همچون سفيان ثوري و ابوهاشم کوفي و حسن بصري و غيره نظرات معلم اول علم کلام شيخ مفيد خواجه نصيرالدين طوسي علامه حلي فاضل مقداد و مقدس اردبيلي شهيد اول و ثاني و سيد نعمت الله جزايري علامه مجلسي اول و دوم و شيخ يوسف بحراني و شيخ حر عاملي اينها که از علما شيعه هستند و حتي از علما اهل سنت، نظرات فخررازي در کتاب اربعين و محدث بخاري در کتاب افاضل الملحدين و دميري در حياة الحيوان و زمخشري در تفسير کشاف ذيل آيه «قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني» همه عقايد صوفيه را تخطئه کردند و طريقه ي آنان را بکلي از اسلام جدا دانسته و همه در اين عقيده اتفاق دارند که صوفيه کفر و الحاد و خرافات و فسق و فجور بسياري وارد اسلام کرده و موجب گمراهي ها شدند و جاي بسيار تعجب است که با اين همه اخبار و نظرات علما و مجتهدين درجه اول اسلام که در هر قرني قوام دين خدا مرهون وجود آنها بوده و هست باز مردم فريب اين فرقه ي ضاله را خورده، از تقليد و پيروي علما دين دست کشيده اند و چشم و گوش بسته به آنها گرويدند تا واصل بحق شوند و به مرحله کشف و شهود برسند! غافل از اينکه:

 

 

  

ذات نايافتـه از هستــي بخـش       کي تواند که شـود هستي بخش

 

 

 

براي پي بردن به ماهيت اين فرقه گمراه کافي است رواياتي را که از ائمه(عليهم السلام)وارد شده است ملاحظه کنيم، صاحب وسائل در کتاب اثني عشريه بيش از هزار روايت در مذهب صوفيه نقل کرده است و به سفينه البحار در ماده صوف و عين الحيات مجلسي و حديقة الشيعه مراجعه شود انشاءالله پيروان ولايت به کتب مزبور مراجعه نمايند و صوفيگري از نظر ائمه(عليهم السلام) و علما شيعه از اسلام جداست.

 

 در خاتمه توفيقات روز افزون مجموعه دارالصادق اصفهان در اين جهاد بزرگ و تلاش مقدس را از قادر متعال خواستارم.

 

 
ارادتمند خدمتگزار پيروان ولايت امين الله کاظمي


6 رجب 1434
1390/02/27

 

 

 

 

 

 

استفتائات

 

 

 

 

 

امام حسن عسگري (عليه السلام) فرمودند:

 

 

«فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ »

 

 

اما هر فقيه ي که خويشتندار و نگاهبان دين خود باشد و با هواي نفسش بستيزد و مطيع فرمان مولايش باشد، بر عوام است که از او تقليد کنند.

 

(بحارالانوار 88/2)

 

 

***

 

 

 

 

استفتاء از مراجع تقليد در مورد مخاطب قرار دادن غير خدا در نماز (1)

 

 

 

 

سؤال: اگر کسي در خواندن سوره ي حمد در نماز خود در موقع گفتن إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ قصد کند (اعم از ائمه يا مرشد و قطب) و صورت او را در نظر بگيرد و يا شکل او را در ذهن حاضر کند و بگويد بايد به خدا شود چون خدا را نمي بينم تا مخاطب خود قرار دهيم بايد طلعت احمد و حيدر را در نظر بگيريم و چون نمي توانيم صورت آنها را نيز تصور کنيم بايد صورت مرشد را که ولي مي باشد تصور نماييم. آيا اين عقيده درست و نماز چنين شخصي صحيح است يا خير؟

 

 

 

پاسخ هاي مراجع تقليد

 

 

 

 


ayatolah gholpaygani 110حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني:

 


تصور مذکور فاسد است بلکه در حال نماز چنين تصوراتي مبطل نماز و موهم شرک و کفر است.

 

 

 

   

 

sistaniiحضرت آيت الله العظمي سيستاني:

 

اين عقيده شرک و موجب خروج از دين است.

 

 

 

 

 

 

tabriziiiiiحضرت آيت الله العظمي تبريزي:

 

 
عقيده مزبور باطل است، خطاب احتياج به بصيرت دارد نه به ديدن خارجي يا تصور صورت و چنانچه شخص در وقت گفتن اياک نعبد و اياک نستعين غير خدا را قصد کند و به غير از خدا خطاب کند قرائت او باطل و نمازش باطل است، بلکه در بعضي از موارد داخل عنوان مشرک مي باشد.

 

 

 

 

 makaremحضرت آيت الله العظمي مکارم شيرازي:

 

اين کار حرام و نوعي شرک است.

 

 

 

 

 

 fazlelحضرت آيت الله العظمي فاضل لنکراني:

 

اين کار قطعا جايز نيست و شرک محض است.

 

 

 

 

  

bahjatt1حضرت آيت الله العظمي بهجت: 

 

 

 اين کار مشروعيت ندارد.

 

 

 

  

 

khamene2iرهبر معظم انقلاب:

 

در هر صورت مخاطب قرار دادن غير خدا در قرائت نماز و دعا مبطل نماز است و اين عقيده فاسدي است.

 

 

 

 

 
-------------------
پي نوشت ها:


 1 ـ کتاب مسائل جديد از ديدگاه علما و مراجع تقليد / 103 و 104

 

 

 

 
نظــــرهــا

 

و

 

 

اعتراف ها

 

پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله) فرمودند:

 

 

« اذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنه الله»

 

هرگاه بدعت ها در ميان امتم پديدار شوند، بر عالم است كه علم خود را آشكار سازد.

هر عالمي چنين نكند، لعنت خدا بر او باد.

 

(کافي 54/1)

 

***

 

 


hamfe1rمستر همفر جاسوس انگليس در ايران:

 


بايد حلقه هاي صوفيه را گسترش داد، کتابهايي را که به زهد فرا مي خواند ترويج نمود همچون کتاب احياء العلوم غزالي، مثنوي مولانا و کتاب هاي ابن عربي. 

 

 

 

( خاطرات مستر همفر ، ترجمه علي کاظمي، کانون نشر انديشه هاي اسلامي قم، 1370 / 102)

 

 

 

motahari1شهيد مطهري:

 

 
محي الدين عربي، اصلا سني متعصبي است.

 

 

(مجموعه آثار 804/4)

 

 

فيض کاشاني:

 


ابن عربي در اثر عُزلت و خلوت و شدت رياضت، عقلش پريشان و دچار توهم گشته و در نتيجه متوهماتش را حقايق پنداشته است. 

 

 

 

( بشارة الشيعه /151)

 

 

 

ashtiyani  سيد جلال آشتياني:

 


ابن عربي، خصمِ اَلَدّ شيعه ي اماميه است. 

 

 

( مقدمه بر شرح فصوص/43)

 

 

 

    hasan safiiiآيت الله صافي اصفهاني(ره):

 

 
محي الدين در همين کتاب [مسامرة الابرار] ابوبکر و عمر و عثمان و علي (عليه السلام) و حسن (عليه السلام) و معاويه ‏بن ‏يزيد و عمر ‏بن‏ عبد العزيز و متوکل را از اقطابي دانسته که داراي خلافت ظاهــري و باطني هر دو بوده ‏اند و در همان کتاب مي‏گويد ريشه‏ ي گمراهي‏ ها از شيعه است و نيز تصريح مي‏کند که عمر معصوم بوده است. 

 

 

(متفرقات آيت الله صافي (ره))

 

 

 ***

 

 

فصوص و فتوحات پر از حکمت است

 

 

javadiاستاد جوادي آملي:

 

 
قضاوت در مورد شخص محي الدين و عقائد او نمي توان کرد، ولي در آثار او مثل فصوص و فتوحات واقعا پر از علم و حکمت است. 

 

 

( در محضر بزرگان/ 184)

 

 

 

 

حکمت در دست کافر

 

 
آيت الله حاج شيخ جواد کربلايي:

 karbalaeeeee

 
از آيات و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت ظاهر مي شود که خداي تعالي حکمت را که فهرست علوم و حقايق علمي است به کافر هم ميدهد... ممکن است علماي اهل سنت مثل ابن ابي حديد و بالاتر از او محي الدين عربي در علم عرفان به حقايق و حکمت هايي از طريق عقل و نيکويي فکر و رياضت برسند ولي مؤمن حقيقي نباشند پس انسان عارف به معارف ائمه ي اطهار نبايد در عقايد پيرو آنها باشند. 

 

 

( بنگريد به فصلنامه ي نورالصادق7 /63، مقاله ي حکمت در دست کافر، نوشته ي آيت الله حاج شيخ جواد کربلايي )

 

 

 

***

 

 


اجتهاد يا تقليد کورکورانه؟

 

اگر حداد بگويد اين ليوان خون را بخور ميخورم

 

 

tehraniمحمد حسين طهراني:

 

 

 

 وقتي من در خدمت مرحوم انصاري بودم، با وجود اين که ايشان را مثل پيغمبر خودم ميدانستم در عين حال در مسائلي که احساس مي کردم با ايشان اختلاف دارم ـ اختلاف فقهي ـ چه کار ميکردم؟ احتياط را رعايت ميکردم ولي وقتي که با مرحوم حداد بودم اگر مي گفتند اين ليوان خون است ديگر احتياط نميکردم ميخوردم. 

 

 

(حديث عنوان بصري/ 118 محمد محسن طهراني)

 

 

[اين داستان حکايت از آن دارد که عرفاي التقاطي براي بزرگ نشان دادن مرشد خود حاضرند حتي در مقابل محکمات آيات قرآن هم قد علم کنند تا شايد بعد از آن نوبت به خود برسد و ديگران را به تسليم مطلق در برابر خود وا دارند.]

  

 

 

 

 

معناي تقليد کورکورانه

 

 

 

 hasan zadi amoli  آقاي حسن زاده ي آملي مي گويد:

 

 

 

 

 

در اثناي تعليم علوم عقلي و عرفاني، پي به عدم تطابق آراي فلاسفه و اهل عرفان با ظواهر شرع انور شدم، به طوري که در وقت تطابق آنها (فلسفه و عرفان با وحي) عاجز ماندم، تا در نهايت خويش را تلقين کردم! يکي از اساتيد ميگويد: اين مطلب جناب حسن زاده نشان ميدهد که کلمات اهل فلسفه و عرفان غالباً چيزي جز القائات و تلقين هاي شخصي نيست!

 

اگر امر دائر باشد بين نفهميدن مثل تو و نفهميدن معلم ثاني و بو علي سينا و محي الدين عربي و... قطعاً حکم به نفهميدن خود کردم! 

 

(قرآن و عرفان و برهان از هم جدايي ندارد/ 34 و 36.)

 

 

  

يکي از خوانندگان: اين است تعصب شديد نسبت به بزرگان فلسفه آنهايي که دم از تعقل مي زنند و خود را بيزار از تعبد و تقليد نشان مي دهند، ولي در واقع زُلف خود را به دُم يونانيان گره زده اند. آيا اين است معناي لا يعرف الحق بالرجال اعرف الحق تعرف اهله! اين رويه ي نابخردان است که حق را با اشخاص مي شناسند، نه اشخاص را به حق! خردمند کسي است که به پيشواي خردمندان امام علي(عليه السلام) اقتدا کند که فرمود: حق را بشناس، اهل حق را خواهي شناخت.

 

( وسائل الشيعه 135/27 )

 

    

 

 

استاد سيد عباس روح بخش: ابن عربي مکاشفه اي را نقل ميکنـد که براي رسـول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) کاسه ي شيري را آوردند و شير را نوشيد، به طوري که از ناخن هاي حضرت سرازير شد، و لذا به عمر داد، عمر سؤال کرد؟ اين شير چيست؟ پيامبر فرمود: مراد از ((شير)) علم است!

 

جناب ابوالفضائل! علاّمه ذوفنون! حسن زاده ي آملي اين مکاشفه را از ابن عربي نقل و ترجمه مي کند، بدون اين که تعريضي و يا نقدي بياورد! اين نشانه ي چيست؟! جز قلاده ي تقليد بر گردن آويختن است. 

 

 

(بنگريد به: ممد الهمم در شرح فصوص الحکم، درس هاي حسن زاده ي آملي/ 176 - نقدي بر جزوه صراط مستقيم /160، پاورقي شماره 1)

 

 

 

ابن عربي در مورد فرعون ميگويد:

 
فرعون پاک و پاکيزه و مؤمن از دنيا رفت بطوري که هيچ خبثي در او نبود. 

 

 

 

(تفسير القرآن الکريم 362/4 ـ 364)

 

 

  

molasadra ملاصدرا در تأييد اين کلام ابن عربي ميگويد:

 

از اين کلام بوي صدق استشمام ميشود؛ چرا که از مشکاتِ تحقيق و موضع قرب و ولايت صادر شده است. 

 

 

 ( تفسير القرآن الکريم 362/4 ـ 364)

 

 

 

 اتباع ابن عربي آنچه مرشد مي نويسد چشم بسته مي پذيرند

 

 

 

سيد جلال آشتياني:

 


يک عيب اساسي در کار اتباع ابنعربي آن است که چشم بسته آنچه مُرشد آنها نوشته است، قبول کرده اند.

 اتباع او عذر آورده اند که: «الشيخ معذور فيما ذهب إليه أو إنه به مأمور» حال آنکه شيخ را بايد مورد مؤاخذه قرار داد.


 

 

(مقدمه بر شرح فصوص/6)

 

 

 ***

 

 

ادعاهاي آسمان خراش فلاسفه و عرفاي التقاطي و مکاشفات شيطاني


کتاب اسفار از عالم غيب به من الهام شد

 

 

 

 

molasadra ملاصدرا ميگويد:

 

 در اثر مجاهدات طولاني، نفسم اشتعالي نوري يافت. و در اثر کثرت رياضات، قلبم حرارتي قوي پيدا کرد، پس انوار ملکوت بر آن تابيدن گرفت... و پرتوهاي احديث به آن پيوند خورد، و الطاف الهي آن را دريافت... و رموزي براي من منکشف شد که در اثر برهان چنين انکشافي را نداشت، بلکه تمامي اسرار الهي و حقايق رباني و ودايع لاهوتي را که از پيش با برهان دانسته بودم، با زوائدي بر آن به شهود و عيان مشاهده کردم... پس خداوند به من الهام کرد که جرعه اي از آنچه نوشيده ام بر جويندگان تشنه افاضه کنم. 

 

 

( مقدمه ي اسفار)

 

 

 

ابن عربي: آنچه که خاتم الانبياء و ساير پيامبران بواسطه ي ملک از خدا دريافت داشته اند من بدون واسطه از خدا استفاده نموده ام. 

 

(فص شيثي /111، انتشارات بيدار)

 

 

به معراج رفتم در آنجا مرتبه ي علي را از مرتبه ي ابوبکر و عمر و عثمان نازلتر ديدم. 

 

 

 (فتوحات/ 3 و عين الحيوة)

 

 

 

 

 

molasadra

 

ملاصدرا ميگويد: قسم به جانم که مطالبي که در اين کتاب تحرير يافته، انواري است ملکوتي که در آسمان قدس ولايت، و دست هايي گشوده از علم و معرفت مي درخشد، دست هايي که نزديک است باب نبوّت را بکوبد... امر و فرمان از ناحيه ي غيب بر قلبم وارد شد و از جانب آن عالم به من اشاره شد که قسمتي از آن اسرار را اظهار کنم.

 

 

( شواهد الربوبيه) 

 

 

 

 

 

 

کتاب فصوص همان چيزي است که بر من نازل شده

 

 

 

 


ابن عربي در مورد کتاب «فصوص الحکم» خود چنين ميگويد: اين کتاب از مقام تقديس است که از اغراض نفساني که تلبيس در آن راه پيدا مي کند منزه است... پس من القا نمي کنم مگر آنچه به من القا شد و در اين نوشته نازل نمي نمايم مگر آنچه بر من نازل شد. 

 

 

(ممد الهمم /9 ، چاپ سوم)

 

 

 ابن عربي: چنين مي پندارد که: او داراي مقام ختم ولايت بوده و از تمامي انبياء و اولياء بالاتر مي باشد. 

 

 

 

( شرح قيصري / 108-112 ، شرح خواجه محمد پارسا / 75-81)

 

 

 

 

سيد جلال آشتياني: لغزش هاي بسياري از شيخ اکبر سر زده است. و شگفت آنکه اين لغزش ها از کسياست که مدعي است آنچه در فصوص آمده از جانب حضرت رسالت پناه به او افاضه شده بدون زياده و نقصان! ] 

 

( مقدمه بر شرح فصوص/40)

 

  

***

  

مثنوي بالاتر است يا قرآن؟!

 

 

shamsشمس تبريزي:

 

 
ما نبشته (نوشته) تو [مولوي] را با قرآن نياميزيم. (يعني نوشته هاي تو را از قرآن برتر مي دانيم). 

 

 

 

( مقالات شمس تبريزي، به نقل خط سوم / 45)

 

 

 

 

 

javadiاستاد جوادي آملي:

 

 
او [ملاصدرا] را رسد که بگويد: «اليوم اکملت لکم عقلکم واتممت عليکم نعمتي» 

 

(شرح حکمت متعاليه، اسفار اربعه /102)

 

 

 

 

 

 

 

همه خدايي از اصول مسلمه ي اهل بيت است؟ آن هم با مکاشفه؟!

 

 

 

 

 

 tehrani1محمد حسين طهراني:

 

 

در نجف اشرف بودم، بعد از نماز صبح که نشسته بودم، در حال توجه و خلسه، حضرت علي بن جعفرسلام الله عليهم به من نزديک شد، به اندازه‏اي که نَفَس آن حضرت گويا به صورت من مي‏خورد و فرمود: قضيه‏ ي توحيد در وجود،از اصول مسلمه‏ ي ما اهل بيت است. 

 

 

( حسيني طهراني، محمد حسين، مهر تابان/432)

 

 

[اين در حالي است که تمامي فقهاي شيعه با اين مبنا مخالفند به حاشيه ‏ي عروة الوثقي در باب کافر مراجعه کنيد و نيز به کتب فقهي معاصرين].

 

 

 

 

 

پيامبر اسلام بالاتر است يا بايزيد بسطامي؟!!

 

 

 


jamiiiiiملا جامي:
شمس تبريزي از مولوي مي پرسد: پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله و سلم) بزرگتر است يا بايزيد؟
مولوي جواب ميدهد روشن است که پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) از همه افضل است. سپس شمس ميپرسد: پس چرا پيامبر مي فرمايد: ما عرفناک حق معرفتک «آن چنان که شايسته ي توست (اي خدا) تو را نشناختيم»، و لکن بايزيد ميگويد: سبحاني ما أعظم شأني «منزه هستم من، چه بلند مرتبه هستم»؟ 

 

 ( نفحات الانس/456 )

 

 

 

 

 

 

مولوي هو الله الذي لا اله الا هو مي باشد

 

 

 

 


shamsشمس تبريزي: اگر از تو پرسند مولانا را شناختي؟ بگو از قولش ميپرسي: انما امره إذا اراد شيئاً ان يقول له کن فيکون «سخن او سخن خداست»... اگر از صفتش ميپرسي: قل هو الله احد، و اگر از نامش ميپرسي: هو الله الذي لا اله الا هو... و اگر از ذاتش ميپرسي: ليس کمثله شيء... . 

 

 

(مقالات شمس تبريزي/158)

 

 

 

 


انه لقرآن کريم في کتاب مکنون لا يمسه الا المطهرون

 

 


مولوي درباره ي کتاب مثنوي خود چنين ميگويد:

 

لا يمسه الا المطهرون (واقعه: 79)، لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه. 

 

 

 

( مقدمه ي مثنوي/3، انتشارات بهزاد)

 

 

 

داراشکوه، اوپانيشاد را اين چنين تعريف ميکند:

 

 

اين خلاصه ي کتاب قديم، که بي شک و شبهه اولين کتاب سماوي و سرچشمه تحقيق و بحر توحيد است و موافق قرآن مجيد بلکه تفسير آن است، ... و حق جوي را ظاهر ميشود که اين آيت بعينه در حق اين کتاب قديم است: انه لقرآن کريم في کتاب مکنون لا يمسه الا المطهرون.... 

 

 

 

(کتاب اديان و مکتب هاي فلسفي هند / 101)

 

 

 

 

 

حسن زاده آملي قرآن است!

 

 

 صمدي آملي:

 
حسن زاده ولي الله است، قرآن است، پاکند و مطهرند، لا يمسه الا المطهرون و امام سجاد پشت سر او نماز ميخواند. 

 

(فايل صوتي در سايت دارالصادق موجود است)

 

 

 

 

 

مثنوي قرآن است!

 

 

 


سلطان ولد فرزند مولوي: (سلطان ولد پسر ارشد مولوي است. وي همفکر و مقلد پدر بود. در مقابل علاءالدين فرزند ديگر مولوي، از نظر فکري مخالف وي و به خصوص با شمس تبريزي ضديّت و درگيري داشت.)

 

 

 روزي يکي از ياران به حضرت پدرم شکايتي کرد، که دانشمندان با من بحث کردند که مثنوي را چرا «قرآن» گويند؟ من بنده (در جواب) گفتم که تفسير قرآن است. همانا که پدرم لحظه اي خاموش کرده فرمود که: اي سگ! چرا نباشد؟! اي خر! چرا نباشد؟! اي غر خواهر! چرا نباشد؟! (غر خواهر، دشنامي خراساني است که از توضيح دادن آن معذوريم. احتمالا فحشي ناموسي است. طبق گفته ي مناقب العارفين هنگامي که مولوي ناراحت مي شد، جمله ي مذکور را به کار مي برد.)

 

 

همانا که در ظروف حروف انبياء و اولياء جز انوار اسرار الهي مدرج نيست. و کلام خدا از دل پاک پاک ايشان رسته، بر جويبار زبان ايشان روان شده است. خواه سرياني باشد، خواه سبع المثاني، خواه عبري، خواه عربي ... »

 

( مناقب العارفين / 291، نقدي بر مثنوي / 16، نوشته ي حضرت آيت الله سيد جواد مدرسي)

 

 

 

 

حسن زاده آملي: من از گفتن لا اله الا الله شرم دارم. 

 

 ( الهي نامه چاپ اول)

 

 


 

 

کتابي که با چشم باز تيز و 2 سال بررسي هاي عميق معلوم نشد چيست!!

 

 

 

 

 javadi

 

استاد جوادي آملي: آقاي حسن زاده آنقدر کتاب شناس بودند که مي گفتند: هنگامي که چشم خود را مي بندم هر کتابي را که بياوريد روي آن دست مي کشم و عنوان آن را ميگويم. 

 

 

 

( هفته نامه افق حوزه- 1390/01/10، ش 134)

 

 

 

 

 يکي از خوانندگان: دو سال تحقيق عميق آقاي حسن زاده روي کتاب مظفر رازي به خيال فخر رازي علامت بيگانگي محض در کتابشناسي اوست. به فصلنامه ي نورالصادق شماره 18 صفحه 199 مراجعه کنيد.

 

  

 

عبارات شيخ همانند روايات است.

 

 

 

 


javadiاستاد جوادي آملي:

 


در عظمت کتاب بو علي سينا همين‏ قدر بس که مرحوم استاد ذي فنون آيت الله شعراني مي‏ فرمود: عبارات شيخ الرئيس همانند روايات است. 

 

(سرچشمه ي انديشه 272/1)

 

 

 

 

لا تأخذني سنة و لا نوم

 

 

 

حسن زاده آملي:

 
تا به حال مي‏گفتم لا تأخذه سنة و لا نوم حال مي‏گويم مرا هم لا تأخذني سنه ولانوم. 

 

  (الهي نامه، چاپ اول)

 

 

 

 

امام خميني (قدس سره) درباره ي شطحيات و سخناني چون انالحق منصور حلاج و امثال او ميفرمايد: «... همه شطحيات (که از سالک سر ميزند) از نقص سالک و سلوک، و خودي و خودخواهي است»  

 

 

 (مصباح الهدايه / 207. به نقل فلسفه ي اخلاق، از سيد محمد رضا مدرسي / 144)

 

 

 

 

مرشد از دعوت به سوي خويشتن بردار دست      لا الـــــهت را شنيـدسـتم ولـي الا چـه شـد 

 

( ديوان امام خميني /26)

 

 

 

***

 

motahari 12شهيد مطهري:

 
مولوي سني متعصبي است.  و نَسَب او به ابوبکر ميرسد. 

 

(آشنايي با علوم اسلامي، جلد2 (عرفان/ 50)،( آشنايي با علوم اسلامي 123/2)

 

 

 

 صفي عليشاه:

 


مولـوي سني جبـري بـوده است حرف هايش جمله جبـر آلوده است

 

 ( زيدة الاسرار)

 

 

*****

  

ارزش کلمات عرفا تا به کجا مي رسد؟

 

 

 

ashtyany 11سيد جلال آشتياني:

 


کلمات عُرفا [عظماي از متصوفه اسلامي مثل محي‏ الدين و صدرالدين قونوي و جمال الدين کاشي و قيصري و عزالدين کاشي] در اسرار راجعه به مبدء و معاد، دلپذيرتر ازمباني کلمات حکماء و طريقه‏ ي انبياء عظام وائمه‏ ي کرام است. 

 

 

 (شرح مقدمه قيصري، فصوص الحکم/ 74)

 

 

 

ابن عربي: عمر معصوم است. 

 

  ( مسامرة الابرار محي الدين به نقل از متفرقات آيت الله صافي (ره)، مجموعه رسائل ابن عربي (مجموعه ي اول/205))

 

 

 

 

 

صمدي آملي: شمر و عمر سعد زودتر از ما به بهشت مي‏روند.

 

 

( فايل صوتي در سايت دارالصادق موجود است.)

 

 

 

حسن زاده آملي:

 


صمدي آملي برداشت ‏هاي ناصحيح خود را که مخالف با حقايق دين مبين اسلام است من جمله در تعريف بهشتيان به من نسبت داده است. 

 

 

 

 ( بيانيه ي حسن زاده که به تاريخ 1391/02/22 صادر شده است. فصلنامه ي نورالصادق 203/22)

 

 

 

 

 
javadiجوادي آملي:
  

انسان چيزي جز وجود مجازي نيست. 

 

(علي بن موسي الرضا و الفلسفه الهيه/ 88)

 

 

 

 

هم‏چنين ايشان در جاي ديگر مي‏گويد:

 


لا جبر و لا تفويض از باب سالبه بالنتفاء موضوع است. [يعني اصلا انساني وجود ندارد تا اينکه مختار باشد يا مجبور].

 

 

( علي بن موسي الرضا و الفلسفه الهيه / 46)

 

 

 

 

حسن زاده آملي: عالم قديم است. 

 

 ( هزار و يک نکته/103 )

 

 

 

شيخ طوسي: قائلين به قدم عالم کافرند. 

 

 

( کتاب الاقتصاد)

 

 

 

  

علامه حلي: هر کس قائل به قدم عالم باشد کافر است. 

 

  (نهج الحق و کشف الصدق / 125)

 

 

 

 


و هم‏چنين مي‏فرمايد: فارق بين اسلام و فلسفه (کفر) مسأله‏ ي حدوث و قدم عالم است. 

 

( اجوابه المسائل المهنائيّه / 89)

 

 

 

*****

 

 

اساس فلسفه‏ ي ملاصدرا فرو ريخته است

 

 

 


پرفسور فلاطوري:
پايه‏ هايي که اساس فلسفه‏ ي صدرالمتألهين بر آن بوده است الآن فرو ريخته است. آيا اصلاً 
مايه‏ ي خجالت نيست که ما بياييم استحکام آيات قرآن را با استناد بـه اقوال فيلسوفان تأييد کنيم؟! 

 

 

 ( کتاب فلاطوري /162)

 

 

 

 

 فلسفه ‏ي کنوني همان فلسفه يونان قديم است

 

 

 

 

 

 

haeri yazdiدکتر مهدي حائري يزدي: فلسفه‏ ي کنوني همان فلسفه‏ ي هِلينکي (مربوط به يونان قديم) است که با تفسيرها و ترجمه ‏هاي فارابي و ابن‏رشد و ابن‏ سينا توسعه يافته و به زبان‏ هاي اسلامي ترجمه شده است... اين‏طور نيست که اين فلسفه اختصاص به اسلام داشته باشد. 

 

 

 (آفاق فلسفه: 144ـ 145)

 

 

 

 

 


مهم‏ترين منبع علمي ملاصدرا

 

 

 
ashtyany 11سيد جلال آشتياني:

  

بيشتر تحقيقات علمي صدر‏المتألّهين از افکار قدما از اثولوجيا است و مأخذ آن موجود است و اين کتاب بي‏ نظير، مهم‏ترين منبع علمي آخوند ملّاصدرا بوده است، و افتخار ملّاصدرا اين بوده که قابليّت آن را دارد که اين همه معارف را از اثولوجيا استفاده کند. 

 

 

(اثولوجيا يعني علم ربوبي، افلوطين آخرين فيلسوف يوناني است ملقّب به شيخ اليوناني (ف 270 م))


 (شواهد الربوبيّه في المناهج السلوکيّه: 56. و نيز در کتب اثولوجيا صفحات يک و سه)

 

 

 

 

 

 

دين و فلسفه از هم جدا هستند

 

 

 
استاد جلال الدين همايي:

 

دين و فلسفه‏ ي عقلي هر کدام مجري و مبناي جداگانه ‏اي دارد؛ فلسفه زاييده‏ ي فکر و عقل بشري است، اما مذهب مولود وحي و اِلهام آسماني و محصول عواطف و وجدانيات انساني است. 

 

( دو رساله در فلسفه ي اسلامي/9)



 

 

 

 

ardekaniدکتر رضا داوري اردکاني:

 

 
فلسفه‏ ي اسلامي فلسفه‏ ي مسلمانان نيست و ارتباطي به اسلام ندارد. 

 

 

 

(فلسفه چيست؟ / 285)

 

 

  علّامه شعراني:

 

 فلسفه چون يک طريقت واحد نيست و دائم در حال تغيير و اختلاف است، نبايد با عقايد ديني بياميزد. 

 

 

(شرح اصول کافي 232/4)

 

 

 

شيخ مفيد: فلاسفه از مُلحدين هستند. 

 

 

( اوائل المقالات: 101. الفلاسفه الملحدين ـ ج 4 از مصنّفات الشيخ المفيد 1435 هـ .ق)

 

  

 

 

علّامه حلي: از جمله کساني که جهاد با آنها واجب است، فلاسفه اند. 

 

 

( تذکرة الفقهاء 41/9)

 

 

 

 


آيت الله العظمي اراکي(ره): من حاضرم با فلاسفه مباهله کنم. 

 

( شناخت اجمالي کلام، فلسفه، عرفان/ 45)

 

 

  

ghazi1

 

قاضي: در فلسفه از دين خبري نيست. 

 

 

 

 

(عرفان متعالي/193)

 

 

 

 

 

 

 آشنايي با شخصيت ها

 

 

 

علامه محمد تقي مجلسي

 

 

 

مولي محمد تقي مجلسي (م1070ق)، صاحب «رَوضَه المُتّقين» عربي و «لَوامِع صاحبقراني» پارسي که دومي را براي شاه عباس ثاني(ره) نوشته و هر دو کتاب در شرح «مَن لا يَحضُرُه الفَقيه»ُ شيخ صدوق (م 381 ق) است که در همين دو کتاب با وجود ناياب بودن نسخه ي اصلي آنها از تحريفات صوفيه مصون مانده باشد مخالفت او با علومي که الهيات و شرعيات را وابسته به استدلالات عقل نظري مي کنند از جمله: فلسفه آشکار است... او در فايده ي ششم از مقـدمه ي لوامع(47) مي نويسد: «... تا آنکه سي سال تقريباً قبل از اين، فاضل متبحّر، مولانا محمد امين استر آبادي(رحمه الله عليه)، ... مَذَمَّتِ آراء و مقاييس(عقليه) را مطالعه نمود و ... «فوائد مَدَينّه» را (در شهر مدينه) نوشته، به اين بلاد فرستاد؛ اکثر اهل نجف و عتبات عاليات (عراق)، طريقه ي او را مُستَحسَن دانسته و رجوع به اخبار (اهل بيت(عليهم السلام)) نمودند. والحقّ، اکثر آنچه مولانا محمدامين گفته است، حقّ است ...»

 

 

و در فائده ي دهم(87) مي نويسد: «... و بر همه ي عُقلاء ظاهر است که ... از تدبير خانه ي خود (هم) عاجزند و هر روزه اغلاط بسياري مي کنند؛ پس اين عقول ضعيفه چه دانند (در الهيات و شرعيّات)؟ ...(95): و اين بلائي است عظيم، طلبه ي علوم را... بنابر آنکه عادت نموده اند به عقل ناقص خود، حکم (جزمي) کنند هميشه!!...»

 

 

 

و در فايده ي دوازدهم (113) چنين مي فرمايد: «... مُجمَلاً، چون حق سبحانه و تعالي مصلحت بندگان خود را مي داند، ارشاد ايشان به امثال اين براهين (که در قرآن کريم آمده) نموده است؛ نه به برهان دور و تَسَلسُل، و نه به برهان تطبيق و تَضايُف که عالمي را به ضلالت در آورده و از خداوند خود دور ساخته، به سبب متابعت يونانيان ... و نِعَم ما قال الحکيم الغزنويِ (سنائي):

 

 

 


... چون تو در نفس خود زبون باشي،

 

عــارف کــــــردگـار چــون بـاشي؟!

 

 

 


... عقل رهبــــــــر، و ليـک تــا دَرِ او؛

 

 فضـل او مَـر تــــــو را بَرَد بَـرِ او! ...»

 

 

 



1safigolpayeganiپاسخ مرجع عاليقدر شيعه حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني

 

   

              به اين شبهه که کتاب «تشويق السالکين»    

 

                    تأليف مرحوم مجلسي اول است.     

 

 

 

 

 

 

صحت نسبت به مثل عالم جليل، آخوند «ملاّ محمد تقي» (مجلسي اول)، بسيار بعيد، بلکه قطعي البطلان است.

 

اين رساله مشتمل بر مطالبي است که به اجماع اعاظم علما و محدثين شيعه و اسلام شناسان و متخصصان اصول و مباني مذهب تشيع، مانند فرزند عاليقدر ايشان، نابغه ي بزرگ و مفخر عالم علم و اسلام، علامه مجلسي(ره) آن مطالب، مردود و باطل است؛ از جمله:

 

 

 

1ـ تفسير به رأي «الا ليعبدون»(1) به (أي ليعرفون) است.

 


2ـ تصديق صحت سلاسل و طرق صوفيه و تجليل از مثل: (ملاي رومي)، (علاء الدوله سمناني)، (بايزيد بسطامي)، (محيي الدين)، (عطّار)، (صوفيه ي نوربخشيّه) و... است که هرکس بخواهد در حدودي از حال آن ها آگاه شود مي تواند به کتبي مثل: «حديقة الشّيعه» مرحوم مقدس اردبيلي(ره)، «خيراتيّه»، «فضايح الصوفيه» و کتاب جديد التأليف «عرفان و تصوف» و کتب ديگر رجوع نمايد.

 

 
3ـ تصويب خانقاه و بدعت خرقه پوشي است که پسر بزرگوار آن پدر، در رأس بزرگاني است که با صراحت آن افراد را اهل باطل و گمراه، و اين اعمال را بدعت و ضلالت مي داند.

 

 

  ما که در شمار اصحاب ائمه(عليه السلام) امثال: «محمد بن مسلم»، «ابان بن تغلب»، «زراره بن اعين» و صدها شخصيت ديگر که بلاواسطه در مکتب آن بزرگواران پرورش يافته و به مقامات بلند علمي و عملي نائل شده اند و در شاگردان بلند پايه آن ها از عصر غيبت و کليني و عصر صدوق و شيخ مفيد و سيدين و شيخ طوسي تا عصر مجلسي و عصر صاحب جواهر و شيخ انصاري و آيت الله بروجردي و عصر حاضر، احدي از علماء و حاملان علوم و معارف اهل بيت(عليهم السلام) را در اين سلاسل و طريقه ها نمي بينيم، چگونه مي توان باور کرد که شخصي مثل (مجلسي) اول شارح « من لايحضره الفقيه» به فارسي و به عربي از افرادي که در اين رساله نامبرده شده اند، تجليل کند.

 

  

علامه مجلسي که از هرکس اعرف به حال پدر است، جدّاً پدر خود را از گرايش به صوفيه تبرئه مي کند بنابراين اين رساله همان طور که شيخ ما علامه و کتاب شناس بي بديل معاصر صاحب «الذريعه» به آن تصريح کرده، به ايشان نسبت داده شده است. چنان که کتاب ديگري هم که در اين رساله به اسم «مستند السالکين» نام برده نيز به گفته ايشان منسوب به مجلسي اول است، نه از مجلسي اول.

 

 

چهارمين چيزي که صحت انتساب اين رساله را به مجلسي اول نفي مي کند، اشتمال آن بر بعضي احاديث ضعيفه و مجعوله است. از آن جمله اين خبر است که: از اميرالمؤمين(عليه السلام) از معناي تصوّف سؤال شد؛ فرمود: تصوّف مشتق از صوف است و آن سه حرف است (ص،و،ف)؛ پس «صاد» صبر و صدق و صفا، و «واو» ودّ و ورد و وفا، و «فاء» فقر و فرد و فنا است.

  


اولاً اين خبر بي سند و بي مأخذ و مرسل است؛ و محقق «غوالي اللئالي» که اين خبر از آن نقل شده است مي گويد: با کاوش بسيار (شديد) آن را در جايي نيافته است و يقيناً هم در مأخذ معتبري نبوده و نيست.

 

 

ثانياً متن و مضمون خبر به وضوح بر جعل و کذب بودن آن دلالت دارد و انصافاً چنين معناي عاميانه و سست را به مثل اميرالمؤمنين(عليه السلام) ـ صاحب آن خطبه هاي محکمه ي توحيديّه و معارف حقيقيّه يقينيّه نسبت دادن، اهانت به مقام مقدّس و رفيع آن حضرت است.

  


بديهي است هرکس مي داند که هر اسم و هر کلمه بد يا خوب را مي شود حروفش را به اين شکل به ميل خود تفسير کرد و براي اسم ها و کلمات خوب معاني بد، و براي کلمات زشت و قبيح، معاني خوب و بلکه متعدد و متضاد بيان کرد.

 

 
همين لفظ تصوّف را مي توان گفت: «صاد»ش صنم(بت)، صمّ(کري) و صب و صرع و صداع و صيحه و... است؛ و «واو» آن، ويل و وباء و وثن(بت) و وجع و ورم و وزغ و... است؛ و «فاء» آن، فساد و فتنه و فحش و فرعون و... است.

 

 

و از جمله اين احاديث ضعيفه که نقل آن دلالت بر عدم صحت انتساب اين رساله به مجلسي اول دارد خبر خرقه است که در جلد چهار «غوالي اللئالي» حديث 224، آن را نقل نموده است؛ و در ضعف آن همين کافي است که محقق کتاب «غوالي اللئالي» در مورد آن گفته است: با فحص شديد و جهد جهيد و سير کتب و دفاتر در روزها و شب ها و تحمل مشقّت هايي که عادتاً تحمل نمي شود، به اين حديث و مشابه آن در کتاب هاي مورد اعتماد اصحاب برنخورديم و شايد از مخترعات و دروغ هاي بعض متصوّفه باشد.

 

 
وي سپس کلام بسيار متيني از علامه مجلسي رحمه الله در عذر نقل بعضي اخبار و مرويات ديگران نقل نموده است که ما به واسطه اين که سخن بيشتر از اين طولاني نشود از نقل آن خودداري کرديم. هرکس بخواهد مي تواند به جلد40 کتاب مستطاب «بحار»، ص 173، باب 93، از ابواب تاريخ اميرالمؤمنين(عليه السلام) رجوع نمايد.

 

 

 غرض اين که چگونه مي شود مثل مجلسي اول، با آن تبحري که در علم حديث و وجوه ردّ يا قبول اسناد روايات داشته، به اين گونه احاديث که بي اعتبار بودن آن ها کالشمس في وسط السماء بر هر کس که مختصر اطلاع از علم درايه و حديث داشته باشد واضح و روشن است استناد جسته باشد؟

 

  

و بعد از اين به فرض اين که حديث خرقه معتبر باشد، چنان که ما نيز امکان وقوع آن را اگرچه به اين خبر قابل اثبات نيست نفي نمي کنيم، زيرا عدم امکان اثبات، اعم از عدم امکان وقوع است، اين خبر چه ارتباطي با خرقه اين گروه به اصطلاح درويش دارد؟ و چگونه با آن مشروعيت و رجحان اين بدعت متداول خرقه بين آن ها ثابت نمي شود؟

 

 

همه اين ها شواهد و قرائن است بر اين که اين رساله و مشابه آن به مثل مجلسي اول قابل استناد نيست؛ و شخصيتي مثل او شأنش اجلّ از اين است که اين همه نکات علمي را تميز و تشخيص ندهد.

 

 

به هر حال، اين رساله از هرکس که باشد به واسطه اين که متضمن تأييد صوفيه و افرادي است که فساد عقيده آن ها مسلم است، از طريقه حقّه اثناعشريه و علماي اعلام شيعه خارج و منحرف است.

 

«عصمنا الله تعالي من زلات الاقوال و الاقلام و ما يوجب الاضلال و الانحراف و ثبتنا علي التمسك بالثقلين كتاب الله و العتره الائمه الطاهرين المنتجبين صلوات الله عليهم اجمعين».

 

 

  


sayedanپرسش ازحضرت علامه آيت الله حاج سيد جعفر سيدان

 

 

 

 

 

 

 


سؤال: گفته مي شود که فلسفه به عنوان ابزار در جواب ملحدين و منکرين خداوند متعال نقش مهم و اساسي دارد،و لذا از اهميت بسياري برخوردار است به اضافه اين مطلب گويند: فهم مطالب دقيقه، خُطب و احاديث در گرو دانستن مباني فلسفي است و بدون دانستن فلسفه نمي توان بدرستي از آن ها استفاده کرد.

 

 

جواب: در جواب اين سؤال به عرض مي رسد مطالبي که در کتب فلسفي مطرح است به دو بخش تقسيم مي شود.

  

 

بخش اول: بعضي از مسائلي که در کتب فلسفي مطرح است همان قواعد قطعيه عقليه است که عموم عقلاء در فطرتشان وجود دارد و همه قشرهاي از عقلاء در جوامع مختلف با توجه به همان قواعد، به کار خود پرداخته و مي پردازند.

 

 گرچه عبارات اصطلاحي و علمي آن قواعد را ندانند مانند نياز معلول به علت و عدم امکان تحقق معلول بدون علت و استحاله اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين و اين که هر چه محدود است معلول است و هيچ معلولي نمي تواند قائم بالذات باشد و استحاله دور و تسلسل و حکايت کردن نظم مداوم از ناظم آگاه و توانا و مانند اين مطالب و در هر نوشته اي هم که اين مطالب روشن بحث شده باشد بهتر است از آن استفاده شود.

 

 

بخش دوم: مسائل مطرح شده در فلسفه، مسائل نظري اختلافي است از قبيل اصالت وجود يا ماهيت، و وحدت وجود يا تباين وجودات، و وحدت تشکيکي و يا اطلاقي در وجود، و سرايت قاعده «الواحد لا يصدرُ منه الا الواحد» بر ذات مقدس حق، و «الشيء ما لم يجب لم يوجد»، و مسئله صورت و هيولي، و حرکت در جوهر، «بسيط الحقيقه كل الاشياء وليس بشيء منها» و مانند اين ها، و از اين قسم است نتايجي که از اين مطالب و امثال آن در فلسفه و حکمت گرفته شده است. (2)

 

 

و اما آنچه در پاسخ منکرين خداوند متعال و ابطال مقالات آنان از فلسفه استفاده مي شود از مطالب بخش اول است و آن ها مسائل قطعيه و قوانين بديهيه فطريه است که در همه علوم ميزان مباحث و مورد قبول همگان و در فلسفه هم بحث شده است. و عرض شد که هر جا بهتر بحث شده باشد شايسته است از آن بيشتر استفاده شود و آن مسائل در قرآن و حديث کاملا مورد توجه و تأکيد قرار گرفته است و با همين قواعد و تسلط به همين مطالب قطعيه، خُطبه ها و احاديث معارفي و توحيدي روشن مي گردد.

 

 

 و در اين مسئله ترديدي نيست که اين بخش در حقيقت در انحصار فلسفه نيست و مورد قبول همه است و آنچه مورد انتقاد است بخش دوم مي باشد.
  

 

و با توجه به بخش دوم که مورد اختلاف و از مباحث نظري است روايات و خُطب روشن نشده بلکه با توجه به اين بخش و اختلاف مباني و نظرات گوناگون، تحّير در فهم خُطب و احاديث بيشتر مي شود. بنابراين آنچه ابزار ابطال مقالات منکرين حضرت حق و فهم خُطب و احاديث مشکله به آن وابسته است يک سلسله مسائل قطعي است و آن ها از عموميّت نزد عقلاء برخوردار است و هر کس از تعقّلِ قويتري برخوردار باشد از آن خُطب و احاديثِ مشکله بهتر استفاده مي کند و آنچه مورد انتقاد است مسائل گفته شده در بخش دوم و تکيه بر ادله نظريه غير متکي به ضروريات است که در فلسفه بسيار مطرح اند.

 

 

و به همين معنا کلام شيخ انصاري در باب قطع کتاب رسائل نظر دارد:

  «وَ اوجَبُ من ذلك ترك الخوضِ في المطالبِ العقليه النظريه لا دراك ما يتعلق باصول الدين فانه تعريض للهلاك الدائم والعذاب الخالد وقد اشير الي ذلك عند النهي عن الخوض في مسئله القضاء والقدر»(3)

 

 

 

                               
                 
پروفسور فلاطوري

 

 

                         * نظر شما در مورد تعبير «فلسفه ي اسلامي» چيست؟ 

 

 

آيا آنچه معمولاً تحتاين عنوان مطرحمي شود واقعاً  برخاسته از متن اسلام است؟(4)

 

 

 

بحثي در ميان پيروان اديان يهود، مسيحيّت و اسلام مطرح است که آيا مي توانيم تعبير فلسفه ي يهود يا فلسفه ي مسيحي يا فلسفه ي اسلامي را به کار ببريم يا خير؟ علتش هم اين است که نه حضرت موسي و نه حضرت عيسي و نه حضرت محمد(صلي الله عليه و آله و سلم) هيچ کدام فلسفه نياورده اند و قصدشان هم اين نبوده که فلسفه بياورند. حال چگونه مي توانيم از فلسفه اسلامي، يا يهودي يا مسيحي نام ببريم؟ همه بر آنند که اين بدان معنا نيست که اگر فلسفه ي يهودي و فلسفه ي مسيحي يا فلسفه ي اسلامي گفتيم برگردد به صاحبان اين اديان، بلکه اين ها فلسفه هايي هستند که در دامن فرهنگ اين اديان پرورش يافته اند اما مبدأشان غير ديني بوده و خصوصاً در چارچوب اين سه دين، مبدأ يوناني داشته است.

 

 


بنابراين، اسلامي گفتن به اين معناست که پيشوايان فکر در عالم اسلام آن فلسفه را گرفتند و صورت اسلامي به آن دادند، فقط همين و بيش از اين اسلامي نمي توان گفت. اما نکته مهم اين است که به همان اندازه که فلسفه ي يوناني در تفکر فلسفي ما تأثير داشته، در موارد غير فلسفه هم تأثير داشته است. مثلاً همين منطق ارسطو را که نگاه کنيد، حتي در معاني و بيان و صرف و نحو و غيره تأثير نهاده است. اگر به شرح رضي بر متن ابن حاجب نگاه کنيد، تأثير فلسفه و منطق ارسطويي را به وضوح در آنجا مي بينيد. حالا نکته اين جاست که وقتي فلسفه اي اسلامي شد تا چه حد نفس فلسفه بودن آن باقي مي ماند؟ هيچ يک از اديان به اندازه ي اسلام اصالت فلسفه يوناني را دگرگون نکرده اند. اين دگرگوني هم منافعي داشته و مضارّي. يکي از منافعي که اسلام به فلسفه ي يوناني بخشيد، همان طرح مسأله وجود و ماهيت است که اين مسأله مربوط مي شود به مسأله خلقت. براي يوناني ها و از جمله ارسطو، بحث اصالت وجود و يا اصالت و ماهيت اصلاً معنا نداشت، لذا در عالم اسلام بود که اين تفکيک بوجود آمد.

 

  

اين يکي از مباحث مهم فلسفه است که هنگام ترجمه ي کتب ابن سينا و ابن رشد و ديگران به لاتين اين بحث هم در فلسفه ي غرب وارد شد وگرنه قبلاً وجود نداشت و در آنجا هم حتي تا زمان ولف، استادِ کانت، اين مباحث به طور شايع مطرح بوده و هنوز هم به نحوي مطرح است. اما بايد توجه کرد که نه آن طور که مورد توجه ماست، بلکه فلسفه در غرب هنوز کارش بيان حقيقت به معناي حقيقت ديني نيست و خود ارسطو هم چنين ادعايي نداشت، بلکه وظيفه ي فلسفه، بازگويي واقعيت است. واقعيت، غير از حقيقت است. حقيقتي که ما مي گوييم همان حقيقت ديني و الهي است، ولي منطقي که ارسطو آورده و در آن تقسيمات جوهر و عرض هست و بعد هم کليات خمس را فورفوريوس به آن اضافه کرده، نوعي ابزار دست بوده براي بازگويي واقعيات علمي.

 

 

 

 منطق براي او نوعي متدولوژي علم بوده است. حالا در کتاب هاي ما آن را ميزان يافتن حقيقت تلقي کرده اند و اين ما را حتي تا اندازه اي از آن واقع فلسفي دور کرده، به خاطر اين که آن حقيقت هميشه در ذهن ما يک حقيقت الهي تصور مي شود و خيال مي کنند که آدمي با فراگيري منطق، تمام آن حقيقت الهي را درک مي کند. در حالي که اين شيوه اي بوده است براي دستيابي به واقعيت طبيعت و ارسطو مخصوصاً هيچ توجهي به الهيات به معناي اسلامي کلمه نداشته است. ارسطو با تمام آن بزرگي و کمال عقلش به عبادتگاه ها و بتخانه ها مي رفت و در مقابل همان بت ها احساسات ديني خودش را ابراز مي داشت. اين ارسطو را در حوزه ي اسلامي چنان معرفي کردند که در موردش گفته اند: كادَ انْ يكونَ نبيّاً. اين حرف ها را در واقع حکيمان مسلمان ساخته اند براي اين که آن اختلافاتي را که در آغاز نضج گرفتن فلسفه بين فقها و حتي بين علماي صرف و نحو و ... پيدا شده بود، حل کنند. دليل اين امر نيز اين بوده است که آن پيشروان نتوانسته اند ارسطو را در متن بشناسند، زيرا کتاب اثولوجياي افلوطين به اسم اثولوجياي ارسطو ترجمه شده و خواننده ي آن ترديدي ندارد که صاحب اين کتاب به خدايي معتقد بوده است. بنا براين بزرگاني همچون کِنْدي، فارابي و ابن سينا نخواسته اند کسي را فريب بدهند. در واقع، اين اشتباه نسخه اي و ترجمه اي سبب شده که شخصيت ارسطو ناشناخته بماند و ارسطو يک فيلسوف الهي معرفي شود. همين اشتباه، توابع و پيامدهاي فلسفي بسيار داشته است که تشريح آن ممکن است به يک نيم سال تحصيلي احتياج داشته باشد. خلاصه اين که ارسطو به هيچ وجه براي يافتن خدا و حقيقت الهي و حقيقت ديني کار نکرده، بلکه به عکس آنچه ما به آن متا فيزيک مي گوييم، در واقع نوعي فلسفه ي طبيعت است و براي تبيين طبيعتي است که يونانيان در مقابل خود مي ديدند و هر کس اين طبيعت را به نحوي تبيين مي کرد، ولي منسجم ترين و منظم ترين بيان، بيان ارسطو از طبيعت است. يکي به خاطر اين که منطق را از نظر شيوه ي علمي بودن تکميل کرد و ديگري بخاطر بخش ما بعد الطبيعه او.

 

 

 «متا فيزيک»، واقعاً بعد از فيزيک نوشته شده و در مجموعه ها ثبت گرديده است. متا فيزيک لقبي نيست که ارسطو به آن داده باشد، ولي با توجه به اين که ارسطوي الهي درست کردند، گفته شد: ارسطو كادَ انْ يكونَ نبيّاً و جهت، به کلي تغيير کرد و بعد از آن ترديدي نماند در اين که ارسطو هم في الواقع، آنچه را مي خواسته بگويد که پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) با لسان ديگري مطرح فرموده اند، کما اين که ابن سينا و فارابي هم مدعي همين حرف هستند. اين ها معتقد بودند که حقيقت نفس الأمري نه حقيقت طبيعي به دو زبان بيان شده، يکي به زبان فلسفي که آن را صاحبان فکر و انديشه بيان کرده اند، و يکي به زبان ديني. به اعتقاد اين ها زبان ديني سمبليک و رمزي است و هر کسي مي تواند به نحوي از آن استفاده کند و به قدر فهم خود چيزي از آن را درک نمايد.

 

 

-----------------------
 پي نوشت ها:

 

1ـ ذاريات: 56
2ـ مانند سنخيت بين خالق و مخلوق، و اتحاد علم و اراده حضرت حق، و قِدم عالم، و معاد مثالي و منشاء بودن عالم بهشت براي نفس انسان ها و قائم بودن به نفس بهشتيان، و عذاب تبديل به عذب (گوارا) شدن در دوزخ و ...
3ـ فرائد الاصول 64/1، شيخ مرتضي انصاري
4ـ مجله دانشگاه انقلاب، دوره جديد، تابستان و پاييز 1372/شماره 98 و 39/99 -53

 

 

 

 

 

چکيده:

 

علامه ي فقيه حضرت آيت الله حاج شيخ حسن صافي(ره) در اين اثر گرانبار در ادامه ي بحث تکامل ابتدا به تشريح حيات ابدي انسان و ملاک انسانيت مي پردازد و سپس به نقش نور ولايت در باطن انسان و چگونگي استعانت از آن اشاره مي کند و در پايان اين جلسه به معناي «والعصر» در قرآن مي پردازد و لذايذ معنوي عصر ظهور حضرت ولي عصر(عج) را توضيح مي دهد. نورالصادق مطالعه ي اين اثر گرانبار معنوي را به خوانندگان عزيز سفارش مي کند.

 

 

 

 

 

 

 

hasan safiii                                  شـوق وصـال [8]

 

 

 

 

         «علامه ي فقيه آيت الله حاج شيخ حسن صافي اصفهاني(ره)»

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم «وَ الْعَصْر * إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ و َتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ »(1)

 

 

انسانيّت، اکتسابي است

 

 

بحث ما درباره ي تکامل انسان و ابعاد مختلف آن بود. وقتي که بچه به دنيا آمد اگر کور مادرزاد باشد و در رحم برايش چشم ساخته نشده باشد ديگر به طريق عادي قابل علاج نيست و طبيب نمي تواند چشم او را برگرداند، ديگر چشم او نمي تواند ديد پيدا کند. اگر گوش نداشته باشد، اگر دست نداشته باشد، پا نداشته باشد، هم همين طور. لکن يک چيزي هست که بايد خودش تحصيل بکند وآن شخصيّت انساني است، انسانيّت انسان است.

 

 


وقتي که انسان متولّد مي شود، صورتاً آدم است لکن سيرتاً انسانيّت ندارد. بعداً بايد خودش، خودش را بسازد، بايد آن عواملي را که سازنده ي انسانيّت است به وجود بياورد تا انسانيّت پيدا بکند و الّا مثل نقش روي ديواراست.

 

  

 

تـــن آدمي شريف است به جان آدميت

 

 

نه همين لباس زيباست نشـان آدميت(2)

 

 

  

اگر بنا باشد انسانيّت انسان به همين صورت باشد، خوب! حيوانات هم همين صورت را دارا هستند. هر چيز کمال خودش را در خودش دارد. از نگاه خدا انسان با ساير حيوانات تفاوتي ندارد. آنها کمال خود را دارند و اينها هم کمال خود را لکن کمال انسانيّت به صورت ظاهري او نيست بلکه به باطن اوست. جمال باطن هم جمالي نيست که خودش درست شود، بايد خود انسان اين جمال انساني را براي خودش ترتيب بدهد. اندام روحي بايد در همين عالم دنيا درست شود.

 

 

 

کوري ابدي

 

 

اگر در اين دنيا اندام روحي انسان تشکيل نشود، و انسان چشم باطن پيدا نکند، تا ابد کور خواهد بود:

 

«وَمَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى» (3)

 

اين چشم و ديد باطن را بايد همين جا کسب کند. همچنان که در رحم مادر اگر چشم و گوش و اعضا و جوارح براي بچه درست نشود، بعد از به دنيا آمدن ديگر درست نمي شود، هر نقصي که داشته و با آن به دنيا آمده تا آخر هم با همان نقص هست و ديگر قابل تغيير نيست؛ اندام روحي هم اگر در همين عالم دنيا که دار عمل است درست نشود، در آن جا که دار جزا و حساب است، درست نمي شود:

 

«اليوم عملٌ و لا حساب، و انّ غداً حسابٌ و لا عمل»(4)

 

 

دنيا جاي عمل است و آخرت جاي جزا. اينجا در عالم دنيا بايد اندام روحي را درست کرد. اگر انسان در اين عالم نتوانست براي خودش ديد باطن درست کند بعد از اين که از دنيا رفت ديگر تا ابد کور باقي مي ماند و نمي تواند چشم باطن داشته باشد.

 

 

 

حيات ابدي انسان

 

 


بشر از همان وقتي که روح انسانيّت در او دميده مي شود، حياتش ابدي است. موت انتقال است از جايي به جايي. مرگ اين طور نيست که انسان را نابود کند، مرگ عين تولّد است. يک وقتي در رحم بوده، بعد منتقل گشته به اين عالم دنيا و مدتي هم در اين عالم دنياست تا منتقل شود به عالم آخرت لکن حياتش را دارد. روح مرگ ندارد، روح زنده است، روح ابدي است و مرگ برايش نيست. همان شخصي که در عالم بوده در عالم آخرت هم هست؛ يا متنعّم است به نعم الهي و يا اين که معذّب است به عذاب خداوند.

 

 
مقدّمه ي سعادت و شقاوت هم در همين عالم دنياست. در عالم دنيا بايد براي خودش شخصيّت انساني درست بکند. انسانيّت پيدا بکند و اين امکان را هم خدا به او داده است، به خلاف حيوانات که وقتي متولّد مي شوند همان شخصيتي که دارند، همان است و شخصيت ديگري نمي توانند پيدا کنند.

 

 

انسان وقتي متولّد مي شود شخصيت انساني ندارد، انسانيّت ندارد، بعد پيدا مي کند، بعد بايد تحصيل کند. اين شخص خودش بايد خودش را بسازد، آن کمالي که براي آن خلق شده يعني رسيدن به مقام قرب الهي را، پيدا کند. اين از اعمال خودش است و بايد تحصيل کند.

 

 

 

 

انسانيّت انسان و ملاک آن

 

 


انسان ها امکانات خوب شدن و رسيدن به مراتب خودشان و استعدادشان را در حد عالي دارند. هم مي توانند سير قهقرايي بکنند و هم مي توانند سير ملکوتي و آسماني نمايند. انحطاط و تکامل، هر دو در اختيار بشر است. خود انسان اين شخصيت را با ايمان و عمل صالح بايد کسب کند.

 

 


از نظر جسمي همين طور؛ تدريجاً رشد و نمو مي کند و بلوغ عقلي و فکري و منطقي پيدا مي نمايد و مطالب را درک مي کند. تکامل و بلوغ عقلي هم حدّي دارد که به طور طبيعي براي انسان حاصل مي شود، لکن حدّ عالي تر و بالاتر بلوغ عقلي در اثر اطّلاعاتي است که او بايد تحصيل بکند. دو نفر اگر چه از نظر بهره ي عقلي و فکري يک جور باشند، ممکن است يکي از اين دو يک دانشمند عالي شود ولي آن يکي نشود، آن يکي کمال علمي پيدا بکند و ديگري نکند. اين بسته به اشتغال علمي و تلاشي است که هر کدام انجام مي دهند لکن اين هم، کمال انساني که انسان براي آن خلق شده و آفريده شده، نيست؛ يعني اگر يک انسان، اول دانشمند عالم بشود و ايمان و عمل صالح نداشته باشد، انسانيّت ندارد.

 

 


انسانيّت انسان به اين علم و دانش نيست. ممکن است يک دانشمند بهترين عنصر در عالم باشد لکن در اثر کفر وعصيان بدترين خلق خدا باشد و از نظر خدا و انبياء و اولياء هيچ ارزشي نداشته باشد. اينها ارزش که ندارند هيچ، ممکن است از حيوانات هم بدتر باشند. همين دانشمندي که کافر است، پيش خدا ارزشش به اندازه ي يک حيوان هم نيست. بله! از يک نظر مي شود گفت که ارزش دارد ولي اين ارزش، الهي نيست. آن که پيش خدا ارزش دارد کسي است که از نظر فکري، اغراض نداشته باشد، نظام فکري او نظام معتدلي باشد. ايمان به خدا داشته باشد، ايمان به انبياء و اولياء داشته باشد، از نظر عملي؛ اعمالش، اعمال صالحه باشد.

 

 


البته عده اي هستند که براي ايمان مراتبي قائل هستند و معتقدند اگر کسي باشد که ايمان به خدا نداشته باشد، ايمان به معاد و نبوت نداشته باشد لکن همين کارهاي خوبي که مسلمان ها مي کنند، همين کارها را بکند، سعادتمند است، داراي انسانيّت است، شخصيت انساني پيدا کرده است لکن منطق قرآن و سنت اين نيست. ايمان، خودش اصالت دارد.

 

 

ايمان به خدا بايد باشد. ايمان به نبوّت و روز جزا بايد باشد. تا ايمان نباشد نوعاً آن عمل خيري را که بايد انجام بدهد، انجام نمي دهد. اين ايمان ها، اين اعتقادهاي پاک، اين افکار پاک و معتدل بايد باشد تا عمل صالح از آنها ناشي بشود.

 

 

 

سعادتمند در قرآن

 

 

 

آيات زيادي در قرآن هست که سعادتمند را کسي مي داند که ايمان و عمل صالح داشته باشد. بهشت را براي کساني که ايمان و عمل صالح داشته باشند، خلق کرده اند. عمل صالح منهاي ايمان و ايمان منهاي عمل صالح، هيچ كدام، سعادت نمي آورد. بايد هر دو با هم باشد. ايمان منهاي عمل صالح، موجب استحقاق نعم الهي و مقام قرب الهي نيست. تمام آيات قرآني يا اکثر آنها، جمع بين هر دو را دارد. در بعضي از آيات يکي را دارد اما جمع همه ي آيات به اين است که بگوييم بايد هر دو باشد. ايمان به خدا از ايمان به رسالت رسول خدا و به معاد و هر چيز که از جانب خداست، منفک نيست. همه ي اينها بايد باشد.

 

 


کسي که خدا را باور کرده باشد و خدا را شناخته باشد و قدرت خدا را، علم خدا را تصديق کند، نمي شود نبوت انبيا را منکر شود، نمي شود ملائکه را انکار کند، هر چيزي را که از جانب خدا آمده بايد تصديق کند. عمل صالح هم مي خواهد.

 

 

اعمال صالح، حسن ذاتي دارند. ظلم، قبح ذاتي دارد و هر کسي فطرتاً مي فهمد. آن هم که ظلم مي کند، خودش مي داند ظلم بد است. از همان اول اگر از ظالم سؤال کني، مي گويد ظلم بد است، لکن عمل خودش را ظلم نمي داند. کار خودش را توجيه مي کند که ظلم نيست. احسان هم همين طور است لکن خيلي چيزهاست که آنها را نمي شود به فکر ما تعيين کرد و حسن و قبح آنها را نمي شود فهميد. خداي حکيم امر و نهي کرده پس حتماً حسن يا قبح دارد و الّا به آن امر و نهي نمي کرد. همه ي اينها بالاخره به اعتقاد به خدا منتهي مي شود. وقتي اعتقاد به خدا بود، اعتقاد به انبيا به دنبالش مي آيد، ايمان به معاد و دستورات خدا به دنبالش مي آيد.

 

 

 


کسب انسانيّت در دنيا

 

 


انسانيّت را در همين دوران عالم دنيا بايد تحصيل کنيم. اين عمر، سرمايه ي انسان است که هر لحظه اي از آن که از دست مي رود، به همان اندازه از سرمايه ي انسان کم مي شود، تا آن لحظه ي آخر و آخرين نفسي که مي کشد، ديگر اين سرمايه تمام مي شود. بر انسان است که اين عمر را براي خدا صرف کند و ملحق شود به اولياي خدا و از کساني بشود که «رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ» (5) از کساني بشود که داراي ايمان و عمل صالحند، و جزء عباد الصالحين بشود، در عين حالي که مي تواند از کساني بشود که بدترين خلق خدا هستند «أُوْلَئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّه»(6) همه ي اينها در اختيار انسان است.

 

 

 



نقش نور ولايت و نبوت در باطن انسان

 

 


انسان همچنان که چشم ظاهر دارد و چشم ظاهريش احتياج به نور دارد تا بتواند اشياء راببيند؛ يعني چشم ظاهري هر قدر هم قوي باشد در تاريکي نمي تواند ببيند؛ عقل انسان و روح انسان هم چشم دارد؛ چشم باطن دارد، چشم باطن هم نوري لازم دارد تا بتواند ببيند. خداي متعال بشر را عاقل خلق کرده، به او عقل داده. عقل يک درک هايي دارد ولي نوعاً ضعيف است و نمي تواند مصالح و مفاسد را درک کند. خداي متعال انبياء را فرستاد، ارسال رسل و انزالِ کتب کرد تا به واسطه ي اين ها که به منزله ي خورشيد باطن هستند؛ يعني به کمک نور نبوّت و ولايت، عقل انسان و روح انسان و چشم باطن انسان ببيند.

 

 

 

اگر نور ولايت و نبوّت نباشد انسان ديد باطن دارد ولي نمي بيند؛ چون فضاي روحش تاريک است. بايد حتماً نور ولايت و نبوّت که يکي هستندـ در قلب باشد تا انسان بتواند حقايق را آن طوري که هست درک کند. واقع را ببيند و حرکت کند.

 

 


اگر نور ولايت در باطن نباشد، چشم باطن باز است ولي فضاي باطن تاريک است؛ نمي بيند. نور ولايت بايد اشراق شود به قلب انسان تا به کمک اين نور بتواند حقايق را آن طوري که هست، درک بکند و بعد از درک حقايق، پيروي بکند، پيرو حق باشد.

 

 

 

ولايت و استعانت از آن

 

 


حتي پيروي از حق هم کمک ولايت را مي خواهد؛ يعني اين طور نيست که هر کس بتواند خودش عمل عبادي انجام بدهد، عبادتي بکند، بندگي بکند. کمک مقام ولايت است که انسان ها را حرکت مي دهد و مسير آنها را مشخص مي کند و در صراط مستقيم قرارشان مي دهد:

 

«وَ لَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ مَا زَكَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا»(7)

 

 

اگر فضل خدا نباشد هيچ احدي از شما نمي تواند خودش را پاک کند. نمي تواند راه برود. فضل الهي است که او را سير مي دهد. فضل الهي هم همان دست گيري مقام ولايت است. (8) جذبه ي ولايت است که جذب مي کند. جذبه ي الهي است که جذب مي کند. خدا مغناطيس دل هاست. وليِّ خدا هم مغناطيس دل هاست.

 

 

 

مغناطيس چسيت؟ مغناطيس يک نيروي جذب است. آهن ربا قوه ي مغناطيس دارد. يک نيرويي است که اشياء را به طرف خودش مي کشاند. آهن ربا هر آهني را که در احاطه ي او باشد، جذب مي کند. اين که قطب نما عقربه اش به طرف شمال حرکت مي کند، سرّش اين است که در طرف شمال کوه ها و معادن آهن ربايي زياد است. آن نيروي کهربايي و مغناطيسي اين عقربه را به طرف شمال جذب مي کند.

 

 

خدا و اولياي خدا مغناطيس دل ها هستند. دل ها را به خودشان جذب مي کنند. دل وقتي کشيده شد به طرف خدا و انبياء و اولياء، آن وقت است که به اطاعت مي افتـد، به بندگي مي افتـد. هر کسي که مجذوب به جذبه ي الهي است. مجـذوب به جذبه ي ولايت است.

 

 

 

قبلاً يک چنين جذبه اي بوده که هر کسي را در حدّ خودش جذب کرده و عنايت الهي شامل حالش شده و کشيده شده است به طرف مقام ولايي و ربوبي و در مقام اطاعت و بندگي در آمده است. در تمام انسان ها، انسان هاي مفيد، آنهايي که از مصاديق صالحين هستند، اين معنا هست و آيه ي شريفه اي که قبلاً بحث آن شد: «إِنَّ وَلِيِّيَ اللَّهُ الَّذي نَزَّلَ الْكِتابَ وَ هُوَ يَتَوَلَّى الصَّالِحينَ»(9) ناظر به همين معناست.

 

 


همان که قرآن را نازل کرده همان هم ولّي صالحين است. همه ي بندگان صالح خدا، تحت ولايت خدا هستند. ولايت الهي هم شعبه اش و شعاعش، حجّتِ وقت است. عنايت امام زمان(عليه السلام) عنايت خداست. اطاعت او، اطاعت خداست. محبّت او، محبّت خداست. توجّه او، توجّه خداست. عنايت حجت وقت است که شامل انسان ها مي شود. وقتي که انسان عمل صالح انجام داد، دست گيري مي شود. اينها همه اش با عنايت آنهاست.

 

 

 


عنايت خاص و عام

 

 


عنايت هم دو قسم دارد: عنايت خاص و عنايت عام. همه ي آنهايي که عبادت خدا را مي کنند، جذبه ي الهي و ولايي شامل حالشان شده لکن صالحين حسابشان از بقيه جداست. وقتي بندگي به حدّي رسيد که به حمل شايع، عبد صالح الهي شد،آن وقت است که دست گيري خاص از او مي کنند. عنايت خاص، شامل حالش مي شود. لطف خاص و جذبه ي خاص، شامل حالش مي شود. آن وقت است که اين انسان از آن دار و دسته اي مي شود که از مصاديق «سلمان منّا أهل البيت» (10) محسوب مي شود. شيعه ي واقعي هم «منّا» است. شيعه ي حقيقي با سلمان و ابوذر فرقي نمي کند. هر کس مصداق عبد صالح خدا شد«منّا» مي شود.

 

 

 

امکاناتي که انسان براي رشد دارد، هيچ موجودي در عالم وجود حتي ملائکه ندارند. ملائکه، خادم شيعه و عبد صالح خدا هستند. (11) اين امکانات، بالقوّه، در وجود همه ي افراد هست لکن بايد به فعليّت برسد. عامل به فعليّت رسيدن اين قوه چيست؟ ايمان و عمل صالح. در سوره ي شريفه ي والعصر مي فرمايد: «وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ»(12)

 

 

 

 

معناي «والعصر» در قرآن

 

 


قسم به عصر. براي عصر احتمالاتي است که مفسرين گفته اند. برخي گفته اند مراد از عصر«روزگار» است. بعضي گفته اند عصر«امام زمان(عليه السلام) » است. عده اي گفته اند عصري است که آخر روز باشد. بعضي گفته اند زمان است. دوران بيست و سه ساله پيامبري رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) را نيز گفته اند. احتمال ديگري هم هست که حديث هم بر طبق آن هست.

 

 

 

بهترين احتمالي که حديثي مطابق آن نيست، همين احتمال دوران رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) است. همين بيست و سه سال که منشأ سعادت بشريت است و تمام سعادت هايي که انسان تا زمان قيامت پيدا مي کند، به واسطه ي همان دوران است. آن زمان است که منشأ اين خيرات و سعادات شده است.

 

 

لکن احتمال ديگري که شيخ صدوق در«کمال الدين» متذکّر آن شده، حديثي از امام صادق(عليه السلام) است که طبق آن حديث، اين عصر را عصرخروج حضرت قائم(عليه السلام) ذکر کرده؛(13) عصر ظهور حضرت. اين احتمال علاوه بر اين که با اعتبار بيشتر، مساعداست؛ حديث هم مطابق آن هست.

 

 

 
وجه آن هم اين است که ببينيد الان در اين عصرچقدر انسان وجود دارد. از بين آنها چه تعدادشان مسلمان هستند. از بين مسلمان ها چه تعدادشان شيعه هستند. از بين شيعه چه تعدادشان اهل صلاح و رستگاري و عمل صالح هستند. خلقت انسان و هدف آفرينش رسيدن به مقام قرب الهي است و اصل و اساس آن است که انسان ها نوعاً به کمال الهي برسند. زمان بعثت مقدمه است و زمان ظهور، زمان نتيجه. رسيدن به کمال الهي در آن زمان براي همه ميسّر است. الان هم ميسّر است لکن آن امکاناتي که آن زمان وجود دارد، الان نيست.

 

 

 

خدا ان شاءالله نصيب کند. از خدا مي خواهيم که اگر هم مرديم، آن زمان را درک کنيم و رجعت کنيم. همان طوري که اين مطلب در دعاها هم هست، و ما هم در دعاهايمان اين مطلب را بخوانيم که خيلي ارزش دارد، خيلي لذّت دارد. آنهايي که آن زمان به دنيا مي آيند، نقايص شان بر طرف مي شود و مي توانند به کمال برسند. امکان دارد که انساني در زمان حياتش اعمال صالحه اش آن قدر نبوده، لکن از خدا بخواهد که در آن موقع رجعت کند و در اين عالم نواقصش تکميل شود و اين قوه به حدّ کمالي که بايد برسد.

 

 

 

 

لذايذ معنوي

 

 


در اين زمان هم انسان بايد هر چه امکانات دارد، ارتباطش را و پيوندش را با مقام ولايت محکم کند. اين ارتباطات، قلب انسان را نوراني مي کند. روح انسان را شاد مي کند. لذايذ معنوي، خودش يک چيزي است که تا کسي به آن نرسد، نمي شود به او فهماند که چيست. بلوغ فکري و عقلي هم همين طور است. اين «أين الملوك و أبناءُ الملوك» را که بعضي از علما گفته اند، روي همين اصل است.

 

 

 

آن کسي که به مقام علمي شامخي مي رسد و مطالب غامض علمي را درک مي کند، لذّتي مي برد که مي گويد: «أين الملوك و أبناءُ الملوك؟»(14) سلاطين کجايند، بيايند و ببينند من چه لذّتي مي برم از اين که به عمق اين مطلب پي برده ام؟ آن دانشمند وقتي مسأله اي مشکل برايش پيدا مي شود، هنگامي که پي به آن مطلب غامض علمي مي برد، لذّتي مي برد که ربطي به اين لذّت هاي مادّي ندارد. آن، يک لذّت معنوي است که فوق اين لذّات است.

 

 


شخص تا به آن مقام قرب الهي نرسد و نچشد، نمي تواند لذّت آن مناجات و دعا و قرآن خواندن را درک کند. نماز خواندن لذّت دارد، قرآن خواندن لذّت دارد، البتّه براي اهلش، دعا کردن لذّت دارد؛ لذّتي که اصلاً قابل تصور نيست، فوق همه ي اين لذايذ عالم است. انسان بايد به اين مقامات برسد و تا به اين حد نرسد اين لذايذ برايش قابل تفهيم نيست.

 

 

 

------------------------
پي نوشت ها:


1-عصر:1-3: سوگند به عصر، که واقعاً انسان دستخوش زيان است؛ مگر کساني که گرويده و کارهاي شايسته کرده و همديگر را به حق سفارش و به شکيبايي توصيه کرده اند
2- سعدي
3ـ اسراء:72؛ و هر که در اين [دنيا] کور [دل] باشد در آخرت [هم] کور [دل] خواهد بود.
4-کافي ج 58/8، امالي مفيد /92؛ ارشاد، ج 235/1، غررالحکم/148.
5ـ توبه:100؛ خدا از ايشان خشنود و آنان نيز از او خشنودند.
6ـ بيّنه: 6؛ اينانند که بدترين آفريدگانند.
7ـ نور :21؛ و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هيچ کس از شما پاک نمي شد.
8ـ در ذيل سوره ي يونس:58؛ (قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ) روايتي از رسول گرامي(صلي الله عليه و آله و سلم) وارد شده که منظور از فضل خدا ولايت محمّد و آل محمّد(صلي الله عليه و آله و سلم) مي باشد. (کافي ج423/1)
9ـ اعراف: 196
10ـ عيون اخبار الرضا ج64/2؛ اختصاص/341؛ کشف الغمه ج96/1
11ـ بسنجيد: بحار الانوار ج 19/66 به نقل از حضرت رضا(عليه السلام): «الملائکة خدّام المؤمنين» و بحار 6/65به نقل از رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم): «انّ الملائکة لخدامنا و خدّام محبّينا»
12ـ عصر: 1؛ سوگند به عصر که واقعاً انسان دستخوش زيان است.
13ـ کمال الدين/656
14ـ اين عبارت منسوب به حکيم ابونصر فارابي است. و در مستدرک الوسائل ج 143/13 از قول اميرمؤمنان(عليه السلام) آمده است: «أين الملوک وأين ما جمعوا ممّا دخلت عليهم المعائب»

 

 

 

 

 

 

 

 غناء و بدعت سماع صوفيّه

 

 

 

«استاد سيد احمد سجادي (محقق و پژوهشگر)»

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

غناء:

 

اسم مصدر: آوازه خواني؛ اسم: آواز خوش طرب انگيز، سرود، نغمه...(-->  فرهنگ معين)

 

بحث فقهي غناء بيشتر در بخش مکاسب محرمّه از کتب فقهيّه مطرح مي شود؛ جامع ترين اين مباحث، توأم با نظرات فقهاء شيعه در کتب مشهوره ي ايشان، در کتاب مَتاجِر از مِفتاحُ الکَرامَه

 

ـ تأليف: سيّد جواد عاملي، م 1226ق به چشم مي خورد، که ترجمه ي آن را مي آوريم:

 

 

 

«غناء بر وزن کساء؛ در معناي اختلاف است:

 

 
در شرايع (الاسلام) (محقق حلّي) باب شهادات و در تحرير و ارشاد (علّامه حلي) و تعليقه ي آن و دروس(شهيد اوّل) باب شهادات و در جامع المقاصد (--> محقّق کرکي)، تعريف غناء اينگونه آمده است: مَدُّ الصَّوتِ المُشتَمِلُ عَلَي التَّرجيع المُطرب (يعني: کشيدن نغمه، مشتمل بر چهچه زني که ايجاد نوعي حالت سَبُکي بنمايد.)

 

 

 

و در مفاتيح (الشرّايع) (= مختصر مَسالِک شهيد ثاني، از فيض کاشاني) اين تعريف را مشهود فقهاء دانسته است. در مَجمَعُ البَحرَين(--> طُريحي) دو معني براي آن ذکر شده؛ اوّلي آن معنائي که در نزد عُرف غنا ناميده مي شود، هر چند طرب آور (=سبکي آور) نباشد؛ دوّم آن معنائي که ما ذکر نموديم در آن. وگويا وي(طُريحي) در اين تفصيل تکيه بر الرَّوضَه (البَهيّه= شرح لمعه شهيد ثاني) و مَسالِک (الاَفهامِ= شرح شرايع الاسلام از همو...) نمـوده باشد، که بزودي به بحث پيـرامـون آن مي رسيم...و بر همان معناي اصطلاحي مشهور فقها حمل مي شود آن معناي لغوي که در القاموس (المحيط --> فيروز آبادي)... و صِحاحُ (اللُّغَهِ--> جوهري)... و المصباحُ (المنير--> فَيُّومي)... ذکر شده است... که از نگـرش بر معناي لغوي آن معلـوم مي شود که غناء همان آواز کشيده و نيکو و داراي ترجيع (=چهچه) است، که با قول مشهور فقهاء نيز تطابق دارد؛ چون ترجيع تقارب ضروب حرکات صَوت و نَفَس است، که ملازم است با اِطراب وتَطريب (در خود صدا، نه مُخاطب و شنونده)...

 

 


پس هر که در تعريف غناء، سه قيد مَدّ وترجيع و تطريب (= اطراب) را ذکر نموده باشد محتاج تضمين (=تقدير) قيد ديگري نيست و نيز محتاج به تحميل (=حمل کردن و توجيه) نخـواهد بود...پس به هميـن سبب است که حمل مي شود و منطبـق مي گردد بر قول مشهور آنچه که (شيخ طوسي) در نهايه از شافعي نقل مي کند که گفته: غناء، تحسين صوت و ترقيق آن است...و همچنين است قول شيخ در آن کتاب مي فرمايد: هرکس آواز خود بلند کند و درآن موالات (=توالي) بکار بندد، پس آواز و نزد عرب غناء ناميده مي شود. چون اين موالات (مذکور در تعريف شيخ) همان ترجيع (مذکور در تعريف مشهور) است.

 

 

 

و به همين صورت حمل بر مشهور مي شود آنچه که در باب شهادت از کتاب حاضر(يعني قواعد علاّمه، که مفتاح الکرامه شرح آن است) و نيز برخي کتب لغت آمده که غناء ترجيع صوت و مدّ آن است... و نيز آنچه که در سرائر (ابن ادريس حلّي) و ايضاح النّافع (--> قطيفي) آمده که غناء صَوت مُطِرب است... و بالاخره گفتار آن کس که بگويد: هر کس آواز خود بلند نمايد، آن صوت غناء است و... همگي محمول هستند بر همان تعريف مشهود...

 

 

 

و ارشاد مي کند ما را به اين حمل، اينکه هر کس متعرّض بيان معناي آن شده به جز صاحب کِفايَه (الأحکام --> سبزواري) بتَبَعيَّت از مَجمَعُ (الفائِدة)و البُرهانِ (--> مقدّس اردبيلي)ـ ذکر نموده براي آن مگر دو معني را :

 

1ـ معناي مشهود فقهاء

 

2ـ معناي حواله داده شده به عُرف. و از اين دسته اند: فاضل مقداد و شهيد ثاني.

 

 

 

بلکه ما گاه مي گوئيم: معناي مشهور مورد مخالف حکم عُرف نخواهد بود (يعني غير از آن نيست)... وگرنه لازم بود که بر حسب مقتضاي قواعد خودشان آن به عُرف مردم نيز حواله دهند...

 چون عُرف عمومي مقدم است بر لغت (در فهم مراد شرعي)، پس چگونه ممکن است فقهاء آن را به معنائي تفسير کرده باشند؟! اين از ايشان بسيار بعيد است (لذا، معلوم مي گردد که معناي عرفي غناء نزد آنها برابر بوده با همان معناي لغوي مشهور...).

 

 
و از همين جا معلوم مي شود که چقدر سست و ضعيف است آنچه که در توجيه معناي غناء در مَجَمع البُرهان (--> اردبيلي) ذکر شده که مَعلُوُم الحَرمه را آن چيزي (از اصوات) مي داند که آن دو قيد (در تعريف مشهور) در آن موجود بوده، و بدون آن دو باقي بر اَصل اِباحه باشد!

 

 

 
همچنانکه (جَوهَري) در صِحاح اِحاله بر عرف نموده وصَغاني در تکمله ي صِحاح نيز متعرّض معناي ديگري نشده وصاحب قاموس(= فيروز آبادي) نيز آن زيادت صغاني بر صحاح را اخذ نموده؛ که اگر قول مخالفي نيز بود صاحب قاموس آن را نقل مي کرد يا اشاره اي مي نمود.

 

  

...و غريب تر آنکه مقدّس اردبيلي چنين فهميده که طَرَب خاصّ خوشحالي است!! حال آنکه صاحب قاموس و ديگران تصريح نموده اند که اين يک توّهم وگفتاري عوامّانه است!...

 

 

 

* و امّا حکم شرعي غناء:

 


آن گونه که در مَجمَعُ(الفائِدِه و) البُرهان (--> اردبيلي) آمده: خلافي نيست ميان فقهاء ما در تحريم آن و نيز تحريم اُجرت برآن و تعلّم و تعليم آن و استماع آن، خواه در قرآن خواندن باشد يا در دُعاء يا شعر و يا غيره اينها...

 

 

تا آنکه محدّث کاشاني(=ملّا محسن فيض) و فاضل خراساني(=ملا محمّد باقر سبزواري) به ميدان آمدند و بر منوال غزالي و امثال او از عامّه سخناني بهم بافتند و حرام بودن غناء را مخصوص کردند به آنچه که مشتمل باشد بر حرامي خارجي مثل لعب(= بازي) با آلات لهو (=آلات موسيقي)و... و گفتارهاي باطل. و استناد نمودند در اين باره به اخباري که حدود دوازده خبر مي شد که برفرض پذيرش (اعتبار آن و) وضوح دلالت بر آن، مخالف قرآن و موافق عامّه بوده و محمول بر تقيّه خواهد بود؛ با آن که اين چند حديث تعارض دارد با 25 حديث صريح يا ظاهر از نظر دلالت در تحريم مطلق غناء بدون قيدي. و تقويت مي کند اين 25 حديث را آن احاديثي که دالّ بر تحريم استماع غناء ... و تحريم ثَمَن(=بهاي) مُغَنِّيَه (= زن آوازه خوان)... به لفظ سُحت (=مال حرام و باطل) و کُفر(= فسق و نافرماني از دين الهي)، مي باشند. مضافاً اينکه آن چند خبري که (فيض و سبزواري) به آنها استناد نموده اند، يا امر مي کنند به قرائت قرآن با صوت حَزين و يا به قرائت آن با صوت حسن، که هيچ يک از اين دو غناء نيستند ...

 

 
و سزاوارتر براي اهل تحقيق آنست که مُلتَفِتِ ردّ امثال اينگونه سخنان گزاف و باطل نشوند؛ اين سخنان (فيض و سبزواري) نيست مگر آرائي سست و يخ زده، و مَسلک هائي فاسد وتَبَه شده، که مخالف است يا مذهب (ما شيعيان). و ما (بواسطه ي اين سخنان) بر دراويـش و صوفيّـه عيب مي گرفتيـم، که چيزي نگـذشته، ناگاه (ديديم) برخي از اماميّـه آن ترّهات (=حرف هاي پوچ) را نيکو شمرده وآن خرافات را مورد ازدحام ساخته اند...

 


... سپس ما مي گوئيم: اخبار تحريم غِناء...مُتواتر هستند و ادلّه ي آن بسيار؛ گاهي در قرآن از آن به قول الزُّور (=گفتار باطل وآراسته) (حجّ:30) وگاه به لهوالحديث (=گفتار هوس آميز) (لقمان:6) تعبير شده است؛ در روايات نيز به اين نطق شده که آن برانگيزنده ي فسق و فجور است؛ پس از اين جهت تحريم آن عقلي مي باشد که دليل عقلي نه تقييدي مي پذيرد و نه تخصيصي، و اخباري که در استثناء (برخي از افراد غناء) وارد شده اند، همگي بر تقيّه حمل مي شوند (چون با مذاهب بسياري از بزرگان عامّه موافقت داشته اند) پس آن بايد مورد ملاحظه قرار بگيرد.

 


 ... و امّا لَهو و لعب و احکام آن بزودي در سخنان ما پيرامون قمار و متعلّقات آن بيان مي شود. (1)

 

 

 

 ـ نگارنده و مترجم مي گويد: جهت تکميل بحث پيرامون غناء و موسيقي، خواننده را به منابع ذيل ارجاع مي دهيم:

 

 

 1ـ مِفتاحُ الکَرَامه (همان کتاب)ـ مباحث و اقوال مربوط به لهو و لعب: صفحات 55 تا58 ونيز 95تا98، از مجلّد8؛ نشر دارالتُّراث، لُبنان بيروت:1998

 

 

 

2ـ نظري به موسيقي از طريق کِتاب وسنت کتابي است فارسي، کامل ترين و جامع ترين کتاب فقهي استدلالي پيرامون اين موضوع، تأليف استاد مصطفي شريعت موسوي، اسماعيليان، تابستان 1372. مولّف در اين کتاب ديدگاه هاي نوين را نيز مورد نقد يا بررسي قرار مي دهد، و همچنين سخنان و ادلّه شخصيّت هاي مذکور در مِفتاحُ الکَرامَه را مورد قضاوت يا انتقاد قرار داده است.

 

 

 

3ـ موسيقي از ديدگاه فلسفي و رواني کتابي است علمي و فلسفي، شامل آخرين تحقيقات روحي و روانشناختي، توأم باآراء گذشتگان و نظرات اهل فنّ، تأليفات استاد محمّد تقيّ جعفري، نشر تهذيب، زمستان 1380.

 

 

 

4ـ موسيقي از نظر علم امروزـ کتابي است کوچک و در عين حال جامع، پيرامون اقوال وآراء دانشـمندان و فلاسـفه ي قرن بيستم و نيز آزمايشات علمي بعمل آمده در اين رابطه، و نقد و بررسي شخصيّت هاي معروف موسيقي رقص وآواز و هنرهائي از اين قبيل...، تأليف: حسين عبداللهي خوروش، چاپ قديم(؟) حدود دهه ي چهل شمسي ـ

 

 

 

5ـ مجلّه ي فرانسوي زبان ديمانش ايلوستره dimanche IIIustreشماره 630 که در آن تحقيقات علمي دکتر ولف آدلر DC. VOLLFADLR پروفسر دانشگاه کلمبياـ پيرامون اثرات عصبي رواني و موسيقي و آواز و...درج شده است...

 

 

 

6ـ مجلّه ي پارسي زبان اميد ايران(عصر شاهنشاهي)، شماره 295، اسفند 1338. و نيز همان، ش303، ارديبهشت 1339.

 

 

 

7ـ روزنامه ي وظيفه (عصر شاهنشاهي)، شماره 678، 28 خرداد 1339؛ که بنقل از روزنامه ي بالتيمورسن امريکا تحقيقاتي علمي رواني در اين رابطه ارئه مي دهند...

 

 

 

8 ـ روزنامه ي اطلاعات (عصر شاهنشاهي)، شماره هاي 9622 و 9632 و 9670 و 10223 و...

 

 

 

------------------

 

پي نوشت ها:

 

 1ـ مِفتاحُ الکَرامَه في شَرحِ قَواعِدِ العَلاّمَه، سيّد جواد عاملي87/8 تا94. (مخصوص دايرة المعارف تشيع)* (نگارش، تحقيق و ترجمه از: سيد احمد سجادي بهمن 83)

 

 

********

 

 

* تَتِـمـَّه:

 

 غناء يا سماع نزد صوفيان، مطالب فوق، چيزي بود که علماء اعلام و فقهاء عظام و طراز اوّل شيعه فرموده بودند وجملگي بر حرمت مطلقه ي غناء و سرود خواني اتّفاق نظر داشته اند.

 

 

 پس، آيا اکنون عاقلانه به نظر مي رسد که اعمال نامشروع صوفيّه از جمله سماع را باز هم توجيه کنيم؟! آيا معقول است که در يک جامعه شيعي اثني عشري، کتابي تحت عنوان سماع عارفان(1)، چاپ شود و نويسنده که کمترين تخصّص حوزوي ندارد، در امر فتوا به خود جرأت بدهد و اقاويل افرادي چون آقاي ابراهيم جنّاتي و هادي معرفت را در مقابل اجماع فقهاء عظام سلف که اساس دين از آنهاست معيار قرار بدهد؟! (2) و آن وقت پارا فراتر نهاده وتحت عنوان «نتيجه گيري!!» (3)

 

 

 روايات متواتره ي حرمت مطلق غناء را، اکثراً ضعيف بداند؟! آن هم به سبب وجود جُمُود آقاي ابراهيم جنّاتي وامثال او به صرف سند ظاهري روايات! آيا در علم درايه الحديث، شرط تواتر اخبار، صحّت سند اکثر آنها نيز هست؟! اگر چنين مي بود، يک حديث متواتر وجود نداشت! نويسنده ي مذبور، به اين اکتفا نکرده وتحت عنوان «روايات معارض با حرمت غناء»(4) به چند روايت ضعيف و شاذّ وگاه محمول بر تقيّه استناد کرده تا بتواند بلکه سدّ حرمت مطلق غناء را بشکند؛ حال آنکه خبر واحد حتّي اگر صحيح هم باشد در مقابل اخبار متواتر در يک حکم، به هيچ وجه قدرت معارضه ندارد وعلي فرض اينکه برخي علماء، به آن اخبار واحده و شاذّه اعتماد نموده باشند، حجّت شرعيه بر ما تمام نمي شود که دست از عمل به اخباري که تواتر در حرمت اکيده ي مطلق غناء و سرود و آواز دارند، بکشيم.

 

 

 يکي از آنها که متأسفانه خيلي هم شهرت يافته استثناء عروسي از حرمت غناء است، که جناب آيت الله حاجّ سيّد مصطفي شريعت موسوي اصفهاني(5) به ردّ و نقد اين نظر پرداخته و در بخشي از اين مباحث (6) به صراحت، پاسخ به معتقدين به اين استثناء مشهور داده و درآخر مي فرمايد: «...بلکه مطلقات از آيات و روايات کثيره، حکم بر حرمت مطلق غناء، حتّي در عروسي نيز مي کند و نمي توان از نظر فقهي، آن را تجويز کرد».

 

 

 نويسنده ي مذبور، در جايي ديگر،(7) ذيل عنوان «زمان صدور روايات»، از وافي فيض کاشاني(8) و تفسير کيوان(9)، مطالبي سست و توجيهاتي بي پايه نقل مي کند که ثابت کند: حرمت غناء ذاتي نبوده و عارضي است؛ يعني به سبب افعال زشت خارجي زنان و مردان در آن مجالس که بني اميّه و بني العبّاس لعنهم الله بر پا مي کرده اند، حرام تلقّي شده باشد! ونه به سبب غناء بودن آن سرودها و آوازها! و اين شخص(10) آن اندازه از فقه بي خبر است که اشکال کرده: چرا فقهاء غناء را در مکاسب محرّمه آورده اند و نه در ضمن افعال محرّمه؟! و گويا مکاسب شيخ انصاري (ره) راهم نديده و نخوانده، حتّي افعالي چون غيبت کردن و سبّ (=ناسزا) به مومن و کذب(=دروغ) و نميمه (=خبرچيني) و امثال آنها (که نوعاً کسب واجرت در مورد آنها مطرح نيست) را نيز در مبحث مکاسب محرّمه آورده؛

 

 

 

و مراد از مکسب (که مصدر ميمي کسب است) هر نوع عملي است که آدمي به جوارح و اعضاء و قلب خود آن را کسب کند و نه فقط آن چيزهايي که وجه مالي در آنها مطرح باشد (که فهم عوامانه از عنوان مکاسب است!). و به راستي اگر بنا باشد که حرمت غناء را به زمان و شرايط آن زمان اختصاص داده و آن را امروزه حلال بشماريم، ديري نخواهد پائيد که جمعي پيدا شوند و حرمت زنا و لواط و شراب و امثال اينها را نيز مخصوص آن زمان ها بدانند و توجيه کنند که در عصر حاضرـ که حقوق بشر، به افراد همجنس باز هم حقّ قانوني مي دهد ديگر نبايد لواط و مساحقه را حرام دانست!! چون ديگر قانونمند شده اند و خطر هرج و مرج و انقطاع نسل بشر نيست!! آيا براستي، انسان ديندار مي تواند با اين توجيهات دروغين، احکام دين را به دلخواه خود تغيير دهند؟! آيا براستي، با اين گونه توجيهات، ديگر ديني براي ما باقي خواهد ماند؟!

 

 

 

و آيا جامعه اي اين چنين، دچار هرج و مرج در استدلال و توجيه هر جنايت و عمل خلاف نخواهد شد؟! پس چاره اي جز اطاعت مطلق از احکام دين و آيات قرآن کريم و روايات شريفه ي معصومين (عليهم السلام) باقي نمي ماند. آنچه که اين نويسنده ي بي بصيرت، تحت عنوان «فلسفه ي تحريم غناء»(11) آورده، عيناً درباره ي ساير معاصي نيز قابل تصوّر است و راه توجيه را براي هر نوع گناهي باز مي کند! و بهتر است بگوئيم:

 

خلــق را «تـوجيهشـان» بر ابــد داد! اي دوصـد لعنت بر اين«توجيـه» باد!

 

 
آنگاه اين نويسنده، موسيقي را به دو نوع تقسيم کرده؛(12) يکي،«موسيقي مقدّس و روحاني» و ديگري «موسيقي غيرمذهبي» است!! گويا مولّف، اصلاً روايات تحريم استعمال واستماع آلات موسيقي را به نحو مطلق نديده است، که در آنها بي هيچ قيد و شرطي، موسيقي مطلقاً حرام اعلام شده است.(13)

 

 

نويسنده ي کتاب سماع عارفان، سپس به شرح آلات موسيقي مستعمل در سماع پرداخته(14) و با استناد به چند کتاب ضعيف و پر از دروغ تاريخي که برخي بيشتر جنبه ي رمان نويسي داشته اند تا تاريخ نگاري، و بيشتر از کتب اهل سنّت هستند العياذ بالله، تشريع دف زدن و کف زدن را به رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت مي دهد! (15)، حال آنکه در هيچ حديث معتبري از ما شيعيان، چنين اکاذيبي به آن حضرت(صلي الله عليه و آله و سلم) نسبت داده نشده است! آنگاه از خود، فتاوائي پيرامون نحوه ي دف نواختن و احکام ظاهري و باطني آن صادر کرده است!(16) سپس، به ني مي پردازد و از قول بَوارِقُ الاَسماعِ (17) مي نويسد: «... و نَفَسي که در ني دميده مي شود، اشاره است به نفوذ نور خدا در ني ذات انسان!!»(18) . آنکه، جهت حلال دانستن ني، به آيه ي کريمه ي «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى»(19) تَشَبُّث نموده و چنگ انداخته است! حال آنکه اين آيه هيچ ارتباط معقولي با ني ندارد! آنگاه به هَفَوات تُرّهات(= چرت و پرتهاي) اهل وحدت وجود پرداخته و از آنها براي خواننده حجّت شرعي مي آورد!!

 

 

و اکنون، ما در اينجا اکتفاء مي کنيم به نقل تکفير قائلين به حلّيّت غناء و خوانندگي، از کتاب ارزشمند اعتقادي«مَجمَعُ المَعارِفِ وَ مَخزنُ العَوارِف» ملاّمحمّد شفيع رضوان الله عليه که در خاتمه ي حِليَه المُتّقين علاّمه ي مجلسي(ره) چاپ شده است (20):

 

«... غنا و خوانندگي ...بمثل زنا حرام است وحرمت آن ضروريّ مذهب شيعه است... و هر که حلال داند ظاهراً مرتدّ و کافر است؛ و آيات متکاثره و روايات متواتره در حرمت آن وارد شده است و تا حال، احدي از علماء اماميّه به حلّيّت آن قائل نشده اند، مگر خَذَلَه ي (=پست فطرتان) صوفيّه که (آن را نيز) مانند تصوّف (که بدعت است) از مخالفين (= سنّيان) ميراث برده اند و از اهمّ و اعمّ عبادات مي دانند! ...و چون مقتضاي خواهش (در حلال کردن اصل غناء) از اين مزخرفات (که مي نويسند و مي بافند) برنيايد، تَجاهُل و تَعامي مي نمايند (يعني خود را به جهل و کوري زدنند) که: غناء چيست؟ يا کدام است؟ و حال آنکه هر عامّي (بي سواد) مي داند که (غناء) همان سرود و خوانندگي است، مانند زنا!...

 

 
و گاهي تخصيص دهند غناء را به اشعار باطله (فقط)، و حال آنکه کلام حق و باطل را در حرمت غناء تأثيري نيست... از قبيل اينکه کسي گويد: زنا حرام است مگر به ياد زوجه ي حلال، که (در اين صورت) حلال است!!

 

  حقّاً که امثال اين عذرها (و توجيهات) ناشي نيست مگر شيطنت و نفاق...

 

 از رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) منقول است که: محشور خواهد شد صاحب غناء و خوانندگي از قبرش، کر و کور و گنگ چون زناکار...و فرمود: هر کس يک درهم به صاحب ساز دهد، نزد خدا شديدتر است از زنا با مادر خود هفتاد بار!...

 

 
و در (حديث) صحيح، حضرت صادق(عليه السلام) مي فرمايد: خانه اي که خوانندگي در آن مي شود، ايمن نيست از نزول بلاهاي دردناک و دعا (در آنجا) مستجاب نمي شود...و فرمود خدا اعراض نموده از اهل آن خانه و روي رحمت (از آنها) برگردانده...»

 

 

 در تأييد فتواي اين عالم بزرگوار به کفر و ارتداد کسي که غناء و خوانندگي و موسيقي را حلال داند، مي توان به شرح و حاشيه ي مرحوم سيّد ابراهيم نجفي(از تلاميذه ي آخوند خراساني) بر رساله اعتقادات علاّمه ي مجلسي (ره) مراجعه کرد؛ که وي نيز در اين شرح، فتوي به کفر و ارتداد چنين کسي داده است...

 

 

 

 

سيّد احمد سجّادي

(اصفهان 1390/03/24 ش)

 

 

 

 

 -----------------------------
 

پي نوشت ها:

 

1ـ از حسين حيدرخاني(مشتاق علي شاه!) 

2ـ صفحه ي83آن کتاب؛
3ـ صفحه ي 86 ـ87
4ـ صفحه ي 87 ـ90
5ـ در کتاب گرانقدر«نظري به موسيقي از طريق سنّت وکتاب» (مبحث پنجم ص80 به بعد).
6ـ صفحه ي97-99
7ـ صفحه ي93 ـ34
8ـ باب 10و33
9ـ تأليف صوفي معروف: شيخ عبّاس علي کيوان قزويني90/3-91
10ـ کيوان قزويني صوفي
11ـ صفحه ي 97-101
12ـ صفحه 102
13ـ جهت اطّلاع بر اين احديث، رجوع شود به جلد چهارم از کتاب گرانقدر نظري به موسيقي، از آيت الله شريعت موسوي؛ نيز به کتاب ارزشمند گناهان کبيره، از مرحوم آيت الله دستغيب، فصل15و16، چاپ جزائري، ص274 288؛ که براي فارسي زبانان بهترين کتاب در شناخت گناهان و بدت ها است
14ـ صفحه 102به بعد
15ـ صفحه 103
16ـ صفحه 104 106
17ـ از کتب دراويش در دفاع از بدعت سماع/ 158
18ـ صفحه 107 کتاب
19ـ حجر:29؛ و دميدم در انسان از روح خود.
20ـ چاپ مطبوعات حسيني و اسلامّيه تهران/474، نهر دهم

 

صفحه1 از12