All for Joomla All for Webmasters
محی الدین و خرقه

محی الدین و خرقه

چکيده:

در اين مقاله به ادعاي اجازه نقل حديث محي الدين از طرف دويست نفر از آقايان و به تو خالي بودن اين ادعاها پرداخته شده و بي توجهي خانقاه به ابن عربي و ندادن خرقه به او و نا معلوم بودن هويت او بيان شده آنگاه به خواب او درباره ي خرقه پوشي اشاره و در پايان اعتقادات او را تبيين نموده تا مريدان بهتر با عقايد انحرافي او آشنا شوند.

 

محي الدين و خرقه

آيت الله حاج شيخ مرتضي رضوي

 

بزرگواري نوشته است: اينان عارفان حقيقي هستند كه ارزشي به خرقه قائل نيستند و به چيزي به نام «خانقاه» ارزش نمي ‏دهند.

اما سخن بالا خميري است كه آب زياد مي ‏برد و به اين سادگي نيست. و اين كه «چرا محي الدين نه خرقه گرفت و نه به كسي خرقه داد» موضوع بس مهم و سخت قابل تحقيق است. هم علت و علل «خرقه نگرفتن» و هم علت و علل «خرقه ندادن» او قابل بررسي و داراي سودهاي تحقيقي است كه به زحمت تحقيق مي ‏ارزد.

به قول جلال آل احمد بالاخره «اوستا شاگردي» در زندگي بشر قاعده و قانون دارد و رابطه استاد و شاگرد، دومين رابطه مهم و پر ارزش در زندگي بشر است نه ديروز و نه فقط امروز بل اين مسئله اهميت خود را در ابتدايي ‏ترين زندگي بشر نيز نشان داده است. استاد به شاگرد مدرك مي ‏دهد، و شاگرد به آن مدرك مي ‏بالد كه كمترين آن، بالش يك بنّاي جوان است به شاگردي يك بناي مسن. هيچ جريان آموزشي در تاريخ بشر بي مدرك نبوده و نخواهد بود.

محي الدين افتخار مي ‏كند كه از (نزديك به)200 نفر از شخصيت ‏هاي اهل حديث «اجازه نامه» نقل حديث گرفته است. و شايد كسي ترديد نداشته باشد كه به نظر محي الدين تصوف خيلي ارزشمندتر از «نقل حديث» است. اگر براي نقل حديث مدرك لازم است، براي عارف و صوفي بودن به طريق الزم و ضرورت لازم است.

زيرا در نظر صوفيان (به اصطلاح علم اصول فقه) هميشه «كشف و شهود» به حديث «حاكم» است بل «ورود» دارد، صوفي مي ‏تواند باتمسك به كشف و شهود خود، يك حديث مســتند را رد كـند. و نــيز مي ‏تواند با ادعاي كشف و شهود يك عبارت مورد نظر خود را به عنوان حديث رسماً جاي بدهد.

بنابراين مدركي كه خرقه ناميده مي ‏شود خيلي كار آمدتر و ارزشمندتر از مدرك نقل حديث است. پس چرا محي الدين از كسي خرقه نگرفت؟!

واقعيت و حقيقت اين است كه كسي به او خرقه نداد. او جوان مرموز و پيچيده ‏اي بود كه از اسپانيا وارد ممالك شمالي آفريقا شده بود كسي از تبار و خاندان او خبر نداشت جز اين كه همه مي‏ دانستند كه در اندلس به او «ابن سراقه» مي‏ گفته ‏اند اينك خودش را «ابن عربي» مي‏ نامد. در متون تاريخي و غير تاريخي كسي از خاندان، دوران كودكي و نوجواني او سخن نگفته است هر چه در اين ‏باره در مورد او آمده همگي گفته ‏هاي خود اوست كه مثلاً ملاقاتي با ابن رشد داشته آن هم در قالب رابطه دو خانواده سرشناس با همديگر، يا پدرش با بزرگان حكومت و تصوف معاشر بوده است. او وانمود مي‏ كند كه در آغاز جواني سخت مورد توجه بل مورد عشق ابن رشد بوده است. ابن رشدي كه او در آن ملاقات بس كوتاه معرفي مي ‏كند آن ابن رشد نيست كه در آثار خودش هست.

محي الدين از ابن رشد فيلسوف، صوفي ششدانگ و معماباف با ادبيات راز و رمزآلود، علاقه ‏مند به جوانان امرد، شوريده حال است. نه آن شخصيت مشخص كه در آثار خود ابن رشد متبلور است، تفاوت به حدي است كه هر محقق (محقق) واقع گرا چاره ‏اي ندارد جز ترديد درگزارش ابن عربي، شك و ترديدي كه جنبه منفي آن به مراتب بيش از جنبه مثبت آن است.

اگر تاريخ به ضرر كسي اشتباه كند يا دچار ناديده گرفتن گردد در مورد افراد ضعيف و غير مشهور به «تضييع حقوق» دچار مي ‏شود، نه در مورد فرد مشهور و معروفي مثل محي الدين، بل بر عكس معمولاً مواضع ضعف شخصيت ‏هاي معروف در طول تاريخ يا مسكوت مي ماند يا به نكات قوت تبديل شده است.

و با بيان ديگر: تاريخ در مورد محي الدين كوچك ‏ترين تسامح منفي، ندارد بل شديداً دچار تسامح مثبت شده است با اين همه، تاريخ تا دوران شهرت او چيزي از زندگي او گزارش نمي ‏دهد مگر ادعاهاي شخصي خودش.

سلسله ‏هاي متعدد صوفيه از جمله سلسله قادريه كه آن روز شبكه خانقاه هايش در ممالك مراكش، تونس، مصر نيز داير بود به محي الدين خرقه ندادند وگرنه او سخت به اين مدرك كه آن روز ارزشمندترين مدرك بود نياز داشت.

او با بيان كاملاً افتخار آميزش مي‏ گويد:

در خواب ديدم كه با همه حروف (الفبا) نكاح كردم و سپس با تك ‏تك ستارگان نكاح كردم خوابم را توسط يك نفر به يك شخصيت عرفاني عرضه داشتم او گفته بود كه صاحب اين رؤيا به مقامات عاليه خواهد رسيد.

مقامات عاليه يعني مقامات عرفاني. كسي كه به نقل يك ادعاي بي مدرك، مي بالد آيا دوست نداشت كه دست كم يكي دو تا مدرك كتبي اين چنيني براي خود داشته باشد؟! تا چه رسد به خرقه كه با مراسم خاصي به صورت اهداي لباس خاصي همراه با تاييديه كتبي اعطاي خرقه، در حضور عده‏ اي حاضر در خانقاه و با جشن مخصوصي داده مي‏ شد.

ادعاي حدود نزديك به 200 اجازه نامه نقل حديث، براي محي الدين آسان بود. زيرا كسي نمي‏ توانست او را ملزم به ارائه آن مدارك بكند. و خودش نيز ملزم نبود آنها را نشان دهد. و جالب اين كه اكثريت قريب به اتفاق شخصيت ‏هاي مورد ادعا، در زمان ادعا در دنيا نبودند كه ادعاي او را تاييد يا تكذيب كنند. اما ادعاي خرقه چنين نبود زيرا:

1 ـ خرقه با مراسم خاص و در حضور عده‏ اي زياد اعطا مي ‏شد

2_ خرقه مدرك «ولي الله» بودن، بود كه هرگز قابل مقايسه با صلاحيت نقل حديث نيست.

3-هنگام اعطاي خرقه تاييديه و حكمي با امضاي بزرگان سلسله ي مربوطه تنظيم مي‏ شد و مانند (به اصطلاح) بمب در همه جا منفجر مي شد كه فلاني به دريافت خرقه نايل آمد.

4-كسي نمي ‏توانست از طرف مريدان به عنوان «قطب» و «مرشد» انتخاب شود، مگر با وجود خرقه

محي الدين وقتي كه به قدرت نسبي رسيد در كنار «قيل و قال مدرسه»، «خميازه‏ هاي خانقاه» را نيز به باد انتقاد گرفت اما هميشه فرقه «ملامتيّه» را كه پست‏ترين فرقه صوفيه است مي ستود. اين ستايش با روحيه چموش او هرگز سازگاري ندارد. كسي كه «قادريه» را مورد انتقاد قرار مي‏ دهد و ملامتيّه را ستايش مي ‏كند او نبايد محي الدين بلند پرواز و خود باور باشد. هيچ سنخيتي ميان شخصيت محي الدين و ملامتيّه وجود ندارد. اگر كسي باور كند كه محي الدين از در صداقت ملامتيه را مي ‏ستوده قطعاً خودش را فريب مي ‏دهد. و نيز از عظمت نبوغ محي الــدين مي كاهــد. او ابــتــدا مي‏ خواست با اين روش دست كم از ملامتيّه هم كه شده يك خرقه ‏اي به دست آورد حتي آنان نيز به او خرقه ندادند.

كافي است يك محقق زندگي نامه ابن عربي را در آخر «فتوحات مكيه» چاپ «دار صادر» كمي بادقت ملاحظه كند و اين حقايق را در آن ببيند.

محي الدين نتوانست خرقه بگيرد ليكن بيخرقه نماند. در فتوحات مكيه آن مراسم بزرگ را كه شرح مي‏ دهد، مراسم خرقه‏ گيري خودش است: همه انبياء و اولياء جمع شده اند و ابن عربي را بالاي منبر برده و رداي ولايت را به دوشش انداخته ‏اند و همگي بــا او بـيــعــت مي ‏كنند. و اولين كسي كه با او بيعت مي‏ كند پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است (در جلد اول گذشت). حتي پيكر رشيد و چهارشانه حضرت لوط در آن مراسم اعطاي خرقه، طوري نظر ابن عربي را جلب كرده كه آن را فراموش نمي ‏كند.

محي الدين خرقه‏ اش را بدون سلسله مستقيماً از دست پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) همراه بيعت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با او، مي گيرد. پس طرفدارانش اين قدر او را نشناخته اند كه مي‏ گويند خرقه نگرفته است. صوفي بدون خرقه نمي ‏شود.

 

راديو معارف 83/8/26 : 

آقايي به نام شهرستاني به مناسبت سالگرد مرحوم محمد تقي جعفري دانشمند ارجمند شيـعي، ســخــن مي ‏گفت و از شجاعت آن مرحوم تعريف مي ‏كرد:

آن وقت كه ديگران مثنوي را با انبر بر مي ‏داشتند ايشان با شجاعت تمام به شرح مثنوي پرداخت و از هيچ كسي و هيچ چيز نهراسيد و حتي نام پسر خودش را محمد جلال الدين گذاشت. كساني كه عرفان را به هند و چين و بودائي منتسب مي ‏كنند از درك اين لطايف و ظرايف عاجزند... تصوف حزبي، خرقه ‏اي، خانقاهي چيز ديگر است. در اين جريان، تحزب، خرقه و خانقاه نيست و... .

اولاً:

جناب شهرستاني به ندامت و پشيماني مرحوم جعفري (با اين كه كاملاً واقف هستند) توجه نمي‏ كنند و اين را به چه حسابي بايد گذاشت. ايشان با همه عشق و علاقه ‏اي كه به استاد جعفري نشان مي‏ داد واقعاً در مورد اين مرد بزرگ عملاً و رسماً ظلم كرد، ظلم به معني واقعي كلمه. آيا صداقت است كه بخشي از باورها و آرا و عقايد استادش را با شور و شعف توضيح مي‏ دهد و بخش ديگر را كاملاً ناديده مي‏ گيرد؟! اين است راه و رسم استاد و شاگردي؟! مردي در زماني كه گرايش به تصوف نه تنها آب و ناني نداشت بل نوعي ضد ارزش بود (البته در حوزه نه در دانشگاه) به آن گرايش نشان داد، اما وقتي كه اين گرايش، راه رسيدن به خيلي چيزها شد آن را كنار گذاشت و اظهار پشيماني (بل توبه) كرد. آيا سزاوار است اين شجاعت دوم او ناديده گرفته شود!؟ چرا هميشه يك طرف قضايا براي صدرائيان جالب است و طرف ديگر آنها را انكار مي‏ كنند؟! آيا اين نوعي «اغراء به جهل» نيست كه نسل جوان طلبه و دانشجو را از دانستن حقايق منحرف مي ‏كند!؟! چرا حضرات اين قدر از انصاف و لطف دريغ مي ‏دارند؟!

ثانياً:

بر فرض، مرحوم استاد جعفري پشيمان نشده و همان طور كه جناب شهرستاني مي ‏گويد يك صوفي پرو پا قرص و مريد مولوي بود. آيا اين همه بالش و بالندگي جناب شهرستاني كه بر شاگردي خود به آن استاد مي‏ بالد عين «خرقه» نيست؟ مگر خود اين توضيح روابط استاد و شاگردي كه ميان خود و استاد بيان مي ‏دارد ادعاي پرورش علمي در حضور آن مرحوم نيست؟ پس چيست.؟!

ثالثاً:

اگر تصوف تحزبي فقط به خاطر دو متر پارچه پشمي باشد، تحزبي كه خود شهرستاني در سخنان خود به راه انداخته بود و مخالفان تصوف را عيناً يك «حزب خشك مزاج» كه با انبر مثنوي را بر مي‏ دارند، معرفي كرد، خود يك «تحزب» نيست؟ پس چيست؟! هيچ فردي از يك حزب، حزب مقابل را بيش از آن نمي ‏كوبد كه شهرستاني عضو حزب «صوفيان مدرن»، مخالفان تصوف را كوبيد و چه الفاظ ناشايست كه نگفت. تنها چيزي كه شما در تحزب نداريد اجازه رسمي از وزارت كشور است كه صوفيان خرقه ‏اي كه شما آنها را «تصوف تحزب» مي ‏ناميد، در طول تاريخ از هيچ وزارت خانه‏ اي جواز نگرفته ‏اند.

آن فاضل گرامي و دانشمند بزرگوار (و تعداد چنين افرادي زياد است) كه سلسله اساتيد خود را از فاضل توني تا جهان گير خان قشقايي و از آن جا تا ملاصدرا مي‏ شمارد، مگر غير از خرقه معنايي دارد!؟! حضرات از اين شمارش سلسله بيش از خرقه صوفيان سنتي و كلاسيك بهره مي ‏گيرند و خودشان را از مشكلات و گردش هفت شهر خرقه ‏گيري سنتي، راحت كرده ‏اند.

 

محي الدين و خرقه دهي:

ابن عربي به كسي خرقه نداد. حضرات گمان مي‏ كنند كه محي الدين به حدي خرافه زدايي مي ‏كرد كه هم گرفتن خرقه و هم دادن آن را امر بيهوده مي‏ دانست. اما علت خرقه ندادن او، دو چيز بود عامل اول عامل كوچك و عامل دوم عامل بزرگ بود:

1- مطابق اصول مسلم و مورد اجماع همه صوفيان كسي مي‏ توانست خرقه بدهد كه خودش صاحب خرقه باشد. مثلاً اگر او به صدر قونوي خرقه مي‏ داد قونوي در شمارش سلسله خرقه خود در قدم اول متوقف مي ‏شد و نمي ‏توانست از محي الدين به آن طرف پيش برود و سلسله خرقه خود را به يكي از اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برساند و چنين خرقه ‏اي جز مسخره خود، معنايي نداشت.

اما محي الدين مي توانست اين مشكل بزرگ را حل كند زيرا كسي كه جريان آفرينش كائنات را عوض مي‏ كند مي ‏توانست با ادعايي شبيه ادعاهاي ديگر خود، يك سلسله جديدي باز كند. او كه مي‏ توانست بر اساس همان خرقه كه از دست رسول اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در حضور 124000 پيامبر و با حضور چندين برابر آن از اولياء، گرفته بود خرقه بدهد. اما:

2- محي الدين كه خود را «خاتم الاولياء» مي‏ دانست و اين سمت را در زمان پيش از تدوين فصوص به طور ابهام‏ آميز ادعا كرده بود و در فصوص نصاً و رسماً اين سمت خود را (در فصّ شيثي) اعلام كرده، ديگر براي چه بايد خرقه مي‏ داد. معني اعطاي خرقه غير از تاييد ولايت طرف چيز ديگر نبود. و اگر ابن عربي خرقه مي ‏داد دچار تناقص مي ‏گشت. و اين مقام و شأن خود محي الدين است وجود خدا يا هستي‏ شناسي نيست كه او فرمول «ام التناقض» خود (كثرت در عين وحدت و وحدت در عين كثرت) را همراه صدها فرمول متناقض به جريان اندازد. نه، تناقض همه جا جايز است (به طوري كه هم خودش و هم قيصري در فص ادريسي تصريح و تاكيد مي‏ كنند) غير از در شأن و شوكت محي الدين.

 

نكته اما بزرگ:

اين موضوع از نو يكي از دلايل روشن ادعاي «خاتم الاولياء»ي ابن عربي است، كه بعضي ها مي‏ خواهند با هزار وصله و پينه و گل آلود كردن جريان سخنان او مثلاً ادعا كنند كه او اين ادعا را نكرده است.

 

اما خانقاه:

صوفيان مدرن، نداشتن خانقاه را نيز يكي از تمايزهاي خود با صوفيه و دليل اصالت و صحت راه خود مي‏ دانند. با اين بهانه در عين اين كه به همه معتقدات صوفيان معتقد هستند (و حتي آن فصل هم جنس گرايي اسفار را نيز رد نمي ‏كنند)، خودشان را از آنان نمي ‏دانند.

درست است ظاهراً خانقاه ندارند. صوفيان كلاسيك منصف بودند به خودشان اجازه ندادند كه برنامه‏ هاي صوفيانه و گفتارهاي جوكيانه را در مسجد به راه اندازند و رفتند خانقاه ساختند. اما اينان از مساجد و نيز مساجد مدارس حوزوي كاملاً استفاده مي ‏كنند و خودشان را از هزينه خانقاه نيز راحت كرده ‏اند. كيست كه اين راحتي ‏ها را بگذارد و دنبال زحمت و مشقت خرقه ‏گيري سنتي و هزينه هنگفت خانقاه داري، را به عهده بگيرد مگر عقل از سرش پريده است؟!

صوفيان مدرن به همه چيز و همه عقايد همه فرقه ‏هاي صوفيان يك جا معتقدند و لذا هيچ صوفي اي را رد نمي ‏كنند. با وجود همه تناقضات ميان گروهي، همگي را مي‏ پذيرند. اگر گاهي در موردي سخن يك صوفي را رد كنند در جزئيات مسائل است مانند اختلاف فتاوي در فقه.

هرگز مشاهده نشده و نديده ‏ايد كه يكي از اين حضرات يك فرد از صوفيان را رد اساسي بكند. آيا ديده ‏ايد؟

بلي: ملامتيه را امروز همگان حتي صوفيان سنتي نيز رد مي ‏كنند زيرا با رفاه مندي زندگي اعياني سازگار نيست.

 

پاره كردن آخرين رگه هاي مسئوليت:

چيزي به نام خرقه تنها معياري بود كه مي توان آن را تنها «قانون» و تنها اثري از «مسئوليت» بشري دانست كه در ميان مردم قانون گريز و شريعت ستيز كه صوفي ناميده مي شدند، باقي مانده بود. ابن عربي آن را نيز از بين برد.

پيش از آن هر كس نمي توانست به طور خودسر ادعاي «قطب بودن»، ادعاي رهبري، تأسيس فرقه، تكيه بر مسند ولايت، بكند. محي الدين اين معيار و چهارچوبه را نيز از بين برد و آخرين بقاياي «مسئوليت انساني» را در ميان صوفيان لوث كرد. و اين موضوع زمينه را براي پيدايش بدترين فرقه ها فراهم كرد.

صوفيان مدرن، پيروان محي الدين بر اين كه خرقه و خانقاه ندارند افتخار مي كنند در حالي كه قضيه بر عكس است راهشان بي قاعده ترين راه و خودشان غير مسئول ترين افراد هستند و لذا خطرناك ترين جريان هستند. در تاريخ بشر هر جريان فكري (اعم از جريانهاي ديني و بي ديني) براي خودش يك ضابطه و معياري داشته و دارد غير از رهروان راه محي الدين.

روزي كه فضل الله نعميي فتنه «حروفيه» را به راه انداخت جريان فكر و فرقه خود را به هيچ خرقه و خانقاهي مستند نكرد. چنين پديدهاي پيش از محي الدين در ميان صوفيان امكان پديد شدن، نداشت. و همين طور فرقه هاي تومان توكدي، چراغ سوندرن، خروس قردي و شيطان پرست. فرقه هاي شُومي كه ننگين ترين ننگ بشر شدند و اصول انديشه شان را و توجيهات مشؤم شان را از تعليمات و فرهنگ ابن عربي گرفته و زائيچه افكار او بودند.

 

محي الدين ابن عربي

ابن عربي را در مجلد اول به شرح زير شناختيم.

1-ابوبكر محمد بن علي بن محمد معروف به «ابن سراقه» اهل اندلس (اسپانيا)

2-پس از ورود به ممالك داخلي اسلامي به «ابنعربي» معروف شده است

3-در سال 560 هجري قمري متولد شده پس از مطالعه و بررسي اوضاع اجتماعي و فعاليت در مراكش و تونس و مصر و عربستان و سوريه، در «قونيه» آناتولي ساكن شده است و در

سال 638 در يكي از مسافرت هايش به سوريه در دمشق وفات كرده است.

4-او فردي نابغه، مردم شناس، زمان شناس، برنامه ريز قوي، هوشمند و پراستعداد بود كه توانست تاكتيكي را بر گزيند تا علما و سران صوفيه نتوانند انتقاد اساسي از او بكنن

وادارشان كرد كه جانب او را رعايت كنند. با اين همه يك بار دستگير و سه بار (آخرين بارش توسط شمس تبريزي) تكفير شده است.(1)

5-شرايط زمان كاملاً به نفع او بود و توانست به طور كامل از اين شرايط استفاده كند.

6-محي الدين جسور، گستاخ و به شدت اهل ريسك، سخت بلند پرواز و آرمان خواه بود.

7-آثار قلمي زياد دارد و فصوص الحكم آخرين نوشته اوست.

8 ـ از ممتاز كساني است كه درباره حروف (الفبا) به نقش تكويني و به ظاهر و باطن داشتن شان معتقد شده است.

9- به خودآرايي شخصيتي و آرايش نام و نسب خود به دقت اهميت مي ‏داد، با محاسبه و دقت كامل انتساب به حاتم طايي را از مفاخر خود قرار داده بود.

10_در نوشتارهايش زبان محاوره ي مردمي را با زبان تخصصي اهل فلسفه و كلام و تصوف، در هم آميخته است، در اين هنر به حدي قوي بوده كه گوي سبقت از همگان ربوده است به طوري كه مخاطب او هم با شخصيت قبل از تخصص خودش و هم با شخصيت متخصص خود (با هر دو شخصيت) سخنان او را فرا مي ‏گيرد.

محي الدين در اين هنر طوري ظريف و ماهرانه پيش مي ‏رود هر جا كه مخاطب با ديد متخصصانه ‏اش منقاد مطلب او نگردد با شخصيت عوامانه (وقبل از تخصص)اش، تحت تاثير آن قرار مي گيرد. و در هر مورد كه مطلب با ذائقه عوامي او نسازد با بينش تخصصي، دست كم ارزش علمي به آن مي ‏دهد.

با اين همه آن قدر بي مهابا به ابراز باورهايي پرداخته است كه ده ‏ها بل صدها تناقض عقلي اساسي و خلاف اصول شناخته شده، در كتاب كوچك فصوص بر جاي گذاشته است.

11_ مذهب: محي الدين به تصريح خودش نه معتزلي است و نه اشعري و نه شيعه و نه اهل نظر نه سلفي. و همه را به طور شديد و صريح رد مي ‏كند. و به قول جناب جلال آشتياني دشمن سرسخت شيعه اماميه است و شيعيان را رسماً سگ و خوك مي ‏داند.

12_ تصوف محي الدين از حوالي تنگه داردانل تا مرز شرقي تاجيكستان امروزي مستولي گشت. در جنوب ايران نفوذ نكرد و در عربستان و ممالك آفريقايي شهرت بدون سيطره داشت.

13_سيطره تصوف محي الدين (از جهتي) دولت مستعجل بود اما در سرنوشت امت اسلامي بزرگ‏ ترين حادثه ‏هاي تاريخي را ايجاد كرد.

14_ابزار شناخت: ابزار او خواب ديدن، ادعاي كشف و شهود است. با اين كه از اصطلاحات ارسطويي و عنصري از سبك ارسطوئيان بهره جسته ليكن هرگز به استدلال حرفه ‏اي نپرداخته

است.

15_ابن عربي بنيان گذار شعار متناقض صريح «كثرت در عين وحدت وحدت در عين كثرت» است كه در ميان تناقضات صادره از بشر، تناقض واضح‏ تر از آن، صادر نشده و شايد هرگز صادر نشود.

او و شاگرد نام آور مكتبش قيصري در فصّ ادريسي به طور نصّ اعلام مي ‏كنند كه بايد جمع بين المتضادين و بين المتناقضين كرد.

16_جدي ‏ترين و محكم ‏ترين ابزار شناخت او «آيينه» است كه با تمسك به مثال آيينه، اصل متناقض مذكور را با آن توجيه مي ‏كند، اصلي كه ده ‏ها بل صدها متناقض ديگر از آن زاده

مي ‏شوند.

اما دانش فيزيك نوين با تشريح «انعكاس نور» و چگونگي آن، بي اساس بودن مثال آيينه او را مسلم كرده است.

17_محي الدين و پيروانش به دليل باورشان به وحدت وجود، كلمه توحيد يعني «لا اله الا الله» را سالبه به انتفاي موضوع دانسته و آن را جاروي بي مصرف مي ‏دانند كه سبزواري شعر

مولوي را تاييد مي‏ كند:

داد جارويي به دستـــم آن نگار      گفت از ين دريا برانگيزان غبار

 

18_محي الدين «آل رسول» را به معني «تعميمي» مي ‏داند كه هر كس مي‏ تواند آل رسول باشد خواه از نسل آن حضرت باشد، و خواه نباشد.

19_ابن عربي «اهل بيت» را نيز «تعميمي» مي‏ داند و معتقد است كه هر كسي مي ‏تواند اين سمت و عنوان را به دست آورد.

20_ محي الدين «حجّت» را نيز تعميمي مي ‏داند ((لولا الحجّة لساخت الارض باهلها)) او اولين كسي است كه تعميمي بودن اين سه اصل را اعلام كرده است.

21_ او «ولايت» را نير تعميمي مي ‏داند. همان طور كه صوفيان قبل از او نيز در اين مورد همين اعتقاد را داشتند.

22_او يك اُمانيست، ليبراليست، پلورئاليست به تمام معني است. و به شدت اين اصول را در ممالك اسلامي ترويج كرده است.

23_همان طور كه گذشت، او پلورئاليست بودن خودش را انكار نمي كند و مي گويد ((عقد الخلائق في الاله عقائداً و انا اعتقدت جميع ما اعتقدوا))، فصوص، تصحيح ابوالعلاء عفيفي، ج 2 ص 5.در بينش و (به اصطلاح در) مكتب او جايي براي ولايت فقيه نيست.

24_خداشناسي و هستي ‏شناسي اي كه او بيان مي ‏دارد دقيقاً كپياي از ايده ‏ها و مُثل افلاطون است.

25_ محي الدين به «وجود اشياء» پيش از آن كه به وجود آيند، معتقد است و آن را «عالم اعيان ثابته» مي ‏نامد.

26_ او براي خدا مقام ‏هاي متعدد يعني «بود» هاي متعددي قائل است از قبيل «مقام احدي»، «مقام واحدي» و «مقام الجمع» و «مقام التفصيل»، «مقام جمع الجمع» و....

27_ ابن عربي هر كدام از اسماي خدا را يك «موجود معين و متشخص» مي ‏داند كه هر كدام هم منشأ بخشي از جهان هستي است و هم اداره كننده بخشي از آن. و هر كدام از اين الهه ‏ها كار و نقش ويژه دارند كه با كار و نقش ديگر متمايز است و هيچ كدام در حوزه كاري ديگري دخالت نمي ‏كنند.

28_در ميان فرق اسلامي، او عميق ترين، شديد ترين، فراگيرترين و جامدترين «جبر» را اعلام كرده است كه هيچ جبر مسلكي، به پاي او نمي ‏رسد.

29_بر اساس همان جبر، دعا كردن را عمل بيهوده مي ‏داند (مگر خود دعا جزء آن جبر باشد) مولوي سخن او را ترجمه كرده.

من گروهي مي شناسم ز اوليا        که دهن شان بسته باشد از دعا

30_محي الدين اعلام مي‏دارد كه دوزخ محل عشرت و به اصطلاح عشرتكده است و عذاب از «عذب» به معني گوارا است.

31_او شيطان را مظهر خدا مي ‏داند.

32_شيطان پرستان يزيديان از مكتب او برخاسته‏ اند.

33_او گناه كردن را لازم بل واجب مي‏ داند تا اسامي خدا از قبيل غفار، رحيم، عاطل و باطل نماند.

34_ فرقه ‏هاي «تومان توكدي»، «چراغ سوندرن» و «خروس قردي» از مكتب او برخاسته‏ اند، و كردند آنچه را كه كردند.

35_فرقه «حروفيه» نيز از مباحث و تبييناتي كه او درباره «حروف» شرح داده، برخاستند.

36_فرقه «نقطويه» ـ پسيخانيان ـ نيز از فرقه حروفيه پديد گشته است.

37_ابن عربي تصريح مي‏ كند: در مواردي عمر بن خطاب حتي نخل داران مدينه از رسول اكرم(صلی الله علیه و آله و سلم) عالم‏تر و داناتر بودند.

38_او با به كارگيري لفظ «جهل» رسماً و عملاً و علناً پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را (نعوذ بالله) «جاهل» ناميده است.

39_ ابن عربي مدعي است كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) اولين نفر بود كه با او بيعت كرده و به «ولايت او» گردن نهاده است.

40_او ابوبكر را يك سربازي تابع در زير پرچم خود مي‏ داند و در عين حال ابوبكر را برتر از علي(علیه السلام) مي‏ داند يعني علي(علیه السلام) را به سربازي هم نمي ‏پذيرد.

41_فرعون را عالم و دانشمند و دانا به علوم و رموز مي ‏داند.

42_حضرت هارون(علیه السلام) را (نعوذ بالله) نادان و خطاكار و قابل تنبيه بدني مي‏ داند كه چرا مانع عبادت مقدس گوساله شده است.

43_حضرت ابوطالب را (با وجود اشعار لاميه آن حضرت) كافر مي ‏داند.

44_محي الدين ابتدا ادعا مي ‏كند كه خودش«خاتم ولايت محمدي(صلی الله علیه و آله و سلم) » است و حضرت عيسي‏(علیه السلام) خاتم ولايت مطلقه است. بدين ترتيب با علَم كردن عيسي ولايت امام زمان‏(عج) را انكار مي‏ كند. تصريح مي‏ كند كه مهدي منتظر صرفاً يك شخصيت نظامي است كه در آخر الزمان متولد خواهد شد.

45_ سپس پس از گذشت زماني در آثار بعدي خود عيسي را نيز كنار مي ‏زند وخودش را رسماً «خاتم الاولياء» مي ‏نامد.

46_خودش را به عنوان خاتم الاوليا، در شريعت پيرو خاتم المرسلين مي‏ داند. اما اعلام مي ‏كند اين تبعيت تنها يك امر ظاهري است.

47_ معتقد است خاتم الاولياء (خودش) معارف و علوم را مستقيماً از معدن (خدا) دريافت مي‏ كند اما خاتم المرسلين(علیه السلام) به وسيله جبرئيل دريافت مي ‏كند.

48_بالاخره رسماً اعلام مي كند كه خودش به عنوان خاتم الاولياء از همه انبيا از آن جمله عيسي(علیه السلام) و پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، افضل است.

49_او در تاريخ، اولين كسي است كه «خيال» و «وهم» را رسماً ارزشمند دانسته بل ارزش اساسي را به آن داده و شعار «الوهم هو السلطان الاعظم» را به راه انداخته، واقعيت هستي و اشياء عالم را «حق متخيل» ناميده و عالم خيال را «حق متحقق» ناميده است.

50_محي الدين به آيين مسيحيت به شدت عشق و علاقه عملي نشان داده كه دين مسيحيان اسپانيا و محل تولد وي بود. و در جلد دوم در اين باره سخن بسيار خواهيم داشت.

51_او مدعي است كه در خواب و رؤيا با همه ستارگان جماع كرده است و نيز همه حروف (الفباي) عربي را فلان كرده است حروفي كه همه مقدسات با آنها نوشته شده است.

52 و 53 و... ـ را در جلد دوم خواهيم ديد با روشني، با تصريحات خودش و با ادله ي فلسفي، ديني، همان سبك و روالي كه در مجلد اول داشتيم.

و عثمان يحيي در مقدمه خود بر «نصّ النّصوص» به يكصد و سي و هشت دانشمند اشاره مي كند كه اساس عقايد محي الدين را رد كرده اند.

 

انگيزه محي الدين و پيروانش در «تقبيح دعا»

 

جبري انديشي:‏

من گروهي مي‏ شناســم ز اوليـا     كه دهن شان بسته باشد از دعا

از رضا كه هست رام آن كرام      جستــن دفع قضاشان شد حـرام

صوفيان از جانبي خودشان را «ولي الله» مي دانند، و دست كم خودشــان را داراي مــقــام «اوحــدي» مي‏ دانند كه در مجلد اول به شرح رفت. و از جانب ديگر مانند هر انسان ديگر دچار مشكلاتي از قبيل بيماري و ديگر گرفتاري ‏هاي مادي و معنوي و حوادث مي‏ شوند. مردم مي ‏گفتند و مي گويند: اگر اينان «ولي الله» هستند و اوحدي و مستجاب الدعوة هستند چرا نمي‏ توانند بلاها و گرفتاري ‏ها را از خودشان دفع كنند.

اين پرسش، بزرگ ‏ترين مشكل اين مدعيان ولايت بوده و هست، موي دماغي كه آن همه خوشي ‏هاي زندگي شان را تلخ مي ‏كرد. براي رهايي و دست كم براي كاهش از فشار اين موضوع، بر عليه «دعا» قد علَم كردند و اصل «تقبيح دعا» را مطرح ساختند.

در اين «اصل» محي الدين از هر صوفي ديگر تندتر رفته است كه مولوي وارث خانقاه قونيه كمي از سرعت آن كاسته است. محي الدين دعا را «دفع قضا» نمي‏ داند بل آن را «نقض قضا» مي ‏داند.

او مي ‏گويد خداوند از ازل يك برنامه حكيمانه ريخته است و آن برنامه اگر به وسيله دعا عوض شود «نقض حكمت» خدا مي ‏شود (كه در مبحث مربوطه پاسخ مربوطه‏ اش داده شد) پس فرار از پرسش فوق نه تنها در مورد دعا بل در جبري انديشيدن محي الدين نيز دخيل است. اينان چاره ‏اي جز «پناه بردن به جبر» ندارند.

محي الدين و قيصري و صدرائيان روز، قضا و قدر خدا و نيز حكمت خدا را لا يتغيّر، جبر خشن، خشك لوله كشي شده، مي دانند. اما خود خدا، وجود و ذات خدا را، متغيّر، داراي حالات متعدد و مقام هاي مختلف مي دانند و براي اين تغيير ذاتي و هميشگي، آيه «كل يوم هو في شأن» را دليل مي آورند و تمسك به اين آيه را همه جا تكرار مي كنند.

در حالي كه قضيّه كاملاً برعكس است و آيه دقيقاً در مورد دعا نازل شده است. مي فرمايد:

((يَسْئَلُهُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في‏ شَأْنٍ)) (2)

يك انسان يا بايد خيلي نادان باشد و يا خيلي پررو، تا بتواند با يك آيه اين چنين بازي كند، يك آيه دو جمله اي را از هم جدا كند جمله اول آن را حذف كند و جمله دوم آن را بر عليه پيام جمله اول به كار گيرد.

من نمي گويم:

اين جنايت است، خيانت است، تحريف است. لطفاً شما بگوييد نام اين عمل چيست؟ كشف است؟ شهود است؟ عرفان است؟ تقوي است يا بي ديني؟ـ؟ در همين يك نكته معني عرفان و كشف و شهود حضرات مشخص مي شود.

سبزواري در اواخر منظومه مي گويد:

كسي در طول هفتاد سال عمرش هرگز «ليت» و «لعلّ» نگفت. زيرا در مقام تسليم بود.


اين «مقام تسليم» نيست بل «مقام جهل» است، مقام شقاوت و بدبختي، يا مقام مريد بازي و عوام فريبي است. كسي كه در مقابل كلام خدا و قرآن تسليم نيست چگونه مي تواند در مقام تسليم باشد؟!

((تَاللهِ لَقدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ منْ قَبْلِكَ فَزيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالهُمْ)) (3)

((وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أنهُمْ يحسِنُونَ صُنْعاً)) (4)

اسلام دعا را «مخّ العباده» مي داند. بديهي است هر عبادت و هر عمل نوعي دعا و «خواستن» است، و «نيت» عين دعا است. و لذا ميان تقبيح دعا و ترك شريعت رابطه تنگاتنگ هست بل عين همديگر هستند. و صوفيان از اين مسير نيز به ترك شريعت مي ‏رسند. با كمي دقت روشن مي ‏شود كه اساساً در تصوف جايي براي «شريعت» نيست.

اما معلوم نيست با اين همه اقتضاهاي ماهوي و قهري تصوف بر ترك هر عمل، چرا شعار سير و سلوك و گشتن هفت شهر عشق را مي‏ دهند، آيا كوشش براي «لقاء الله» خود دعا نيست؟! آيا همه چيز و همه حوادث و سرنوشت ‏ها در ازل تعيين شده و تغييرپذير نيست مگر سير و سلوك حضرات و رسيدن شان به لقاء الله كه بايد اين يكي را با شكستن حكمت خدا و با به هم ريختن قضاي ازلي خدا به دست آورند ـ؟!؟ كجاي بينش اينان فارغ از تناقض است؟

قرآن ترك دعا را عين «تكبر» مي‏ داند:

((ادْعُوني‏ أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ‏الَّذينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي‏ سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرينَ)) (5)

و نيز قرآن تارك دعا را شقي مي ‏داند:

((وَ لَمْ أَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيًّا)) (6)

ترك دعا عين تكبر بل بالاترين مصداق تكبر است و تكبر صفت اصلي ابليس است:

((أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعالينَ)) (7)

رندان صوفي اين همه آيات و احاديث (كه نمونه ‏هاي آن را در جلد اول آوردم) را دور انداخته و به ترك دعا افتخار مي‏ كنند تنها براي حل مشكل مذكور خودشان.

 

اصل بس مهم:

در اينجا به يك اصل بس مهم و تعيين كننده مي‏ رسيم كه «اولياء الله» حقيقي را از مدعيان ولايت، متمايز مي ‏كند. پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بيت(علیهم الــسلام) خــودشــان را «ولــي الله» مي‏ دانستند اما هرگز با اين مشكل مواجه نشدند.

دلم مي ‏خواهد سطر بالا را هزار بار پشت سر هم بنويسم، آرزو مي‏ كنم كه اين حقيقت در بام گيتي نهيب وار بر سر جامعه بشري فرياد كشيده شود تا روشن شود كه «ولايت» چيست؟ و «ولي الله» كيست؟

مدعي نابه جاي ولايت هميشه در بن بست است. اما پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و آل‏(علیهم السلام) هرگز دچار اين بن بست نبودند هيچ مشكلي هم با دعا نداشتند بل مروج بل بنيان گذار دعا بودند. به مشكل جبر نيز پناه نبردند بل هميشه جبرانديشي را محكوم كرده و در مسير صراط سويّ «امر بين الامرين» زيستند و زندگي شان هرگز با اين گونه اضطرابات و نگراني‏ ها همراه نبود. اين خود بزرگ‏ ترين معجزه آنان است. به ويژه در نظر آنان كه اين قبيل مسائل را از ديدگاه «انسان‏ شناسي» و «جامعه‏ شناسي» بـه زيــر دقــت مي ‏كشانند.اما غاصبان ولايت جز تناقض گويي و زيستن در ميان دو كفه پِرس تناقض (كه بدترين زندگي است)، راهي ندارند، مجبور هستند كه به جبر پناه ببرند.

سوختگان عرصه عشق و عاشقي در معاشقه شان، لقاء الله، فنا فيالله، مي‏ خواهند، اين عين دعا نيست؟! آيا اين تناقض نيست؟! تناقض در خداشناسي، تناقض در شناخت حكمت، تناقض در قضا و قدرشناسي، تناقض در علم خدا، حتي تناقض در جبر پرستي.

محي الدين مي گويد:

خدا هيچ چيزي به بنده ‏اش نمي ‏دهد مگر آن چه را كه از ازل در سرنوشت او آمده است. پس چرا معاشقه مي ‏كنند چرا سير و سلوك مي‏ كنند چرا مدعي اين همه مثلاً خودسازي اند.

دو دوست با هم صحبت مي‏ كردند يكي گفت من از اين شعر خيام خوشم مي ‏آيد:

می خوردن من حق ز ازل می دانست      گرمــي نخورم عــــلم خدا جــــهل بود

دوستش گفت:

اين سخنان مال مفت خواراني است كه از زور پر خوري به اين بي هوده گويي ‏ها پرداخته ‏اند. نه خيام آن مرد است كه سر حرف خود بايستد و نه تو كه مي ‏خواهي مريدش شوي. اگر مرد بود غذا نمي ‏خورد و مي‏ گفت غذا نخوردن من را حق ز ازل مي‏ دانست. يا خود تو بگير اين كُلت را بزن به مغزت و اين سرود بخوان:

خود کشتن من حق زازل مي دانست     گرخود نکـــشم علـــم خدا جهل بـــود

افاضه عارفانه:

آقايي به نام شجاعي درس اخلاق عرفاني مي‏ گفت (راديو معارف 83/5/12) پس از خواندن شعر مولايش مولوي، گفت: امام حسين(علیه السلام) نيز دعا نكرد، از خدا نخواست كه آن بلاها را كه در كربلا پيش آمد، دفع كند. 

اين آقا چه شناختي از امام حسين(علیه السلام) دارد؟! و چه شناختي از اسلام؟!

امام يك روز دعا كند كه خداوند جهاد را از او بردارد، روز ديگر دعا كند نماز را از او بردارد، و روز سوم دعا كند هزينه حج را از او بردارد، و بار ديگر تكليف ديگر، و باز... تا كل شريعت درباره او تعطيل شود!!! مثل اين كه ايشان نه تنها اسلام را با تصوف عوضي گرفته بل گمان مي‏ كند (نعوذ بالله) امام حسين(علیه السلام) هم يك صوفي است كه بايد از شريعت بگريزد!!!

چه استاداني مغز و روح طلاب جوان و دانشجويان جوان ما را، پرورش مي ‏دهند!؟!

 

اين صوفيان اند كه از ترس جهاد اصغر (برخلاف عقيده جبريشان) به جهاد اكبر پناه مي‏ برند وگرنه در مشرب جبري آنان جايي براي جهاد اكبر نيست. ماهيت تصوف به ويژه تصوف محي الدين و صدرائيان با چيزي به نام «جهاد»، «دفاع»، دفاع از اسلام، دفاع از ناموس، دفاع از استقلال، دفاع از انقلاب، دفاع از ولايت فقيه، دفاع از دشمن متجاوز، تضاد بل تناقض دارد. استادي كه اين موضوع روشن را نداند نه تصوف را شناخته و نه عرفان حقيقي را، نه عرفان اصطلاحي را، و نه محي الدين را و هنوز در اول راه مات و حيران است.

تصوف در هر شكل و قالب در همه ي فرقه هايش نمي‏ تواند از حيطه ليبراليستي «پاي وحدت بر سر كفر و مسلماني زديم» خارج شود و لذا به شدت مورد محبت و تشويق دشمن است.

اگر صوفيان قديم هر چه در مورد خدا و قرآن و پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به زبانشان مي‏ آمد و مي‏ گفتند دست كم كاري با امام حسين(علیه السلام) نداشتند. اما صوفيان مدرن كه همه جا حتي قم (حرم اهل بيت(علیه السلام)) را نيز تسخير كرده ‏اند امام حسين‏(علیه السلام) را نيز (نعوذ بالله) ابزار خود پرستي ‏هاي خودشان مي ‏كنند.

 

اِخبار از غيب:

تصوف ابن عربي به شدت ما را تحت تاثير قرار داده است به حدي كه اصول تشــيع را كــاملــاً كــنار مي‏ گذاريم از جمله به «تعميم ولايت» باور مي‏ كنيم بل عين ايمان مان مي ‏شود:

راديو معارف: 83/6/7 ـ استاد محترم و گرامي ‏تر از پدرم مي ‏فرمود: نبوت تشريعي منقطع شد، اما اِخبار از غيب قطع نشده چون اولياء الله از غيب خبر مي ‏دهند.

 

توضيح:

1 ـ به بافت و سازمان اين عبارت دقت كنيد مسئله مستقيماً به سرچشمه مي‏ رسد يعني از روي امامت عبور شده و به نبوت مي ‏رسد و در وسط چيزي به نام «امامت» ناديده انگاشته مي ‏شود.

اين سخن مال خود استاد نيست عين كلام محي الدين در فصّ شيثي است و محي الدين اعتنايي به امامت ندارد.

2_اين روزها همه جا پر است از اين مقال ‏ها كه اولياء الله از غيب خبر مي ‏دهند، معجزه مي ‏كنند، كرامت مي ‏كنند و... . اما هرگز كسي نمي ‏گويد من اين كارها را مي ‏كنم. بعضي ‏ها كلي گويي مي ‏كنند بعضي ديگر آن را به برخي ديگر نسبت مي ‏دهند. بدين سان مسؤوليت مسئله لوث شده و از بين مي ‏رود.

3_هيچ كسي هم نمي‏ گويد: آقا اين باورها، نقيض اصل «انحصار ولايت در اهل بيت(علیهم السلام)» است و تعميم ولايت است.

4_ اِخبار از غيب معجزه است. و در مقالات مقدماتي جلد اول مبحث «معجزه و كرامت» فرق معجزه و كرامت به شرح رفت. و معجزه در انحصار معصومان است.

5_اما در ميان همه معجزات چيزي به نام «اِخبار از غيب» يك ويژگي دارد و آن اين است.

گاهي افرادي كه به شدت شقي باشند مي‏ توانند چيزهايي از غيب را ابراز كنند زيرا ابلــيس غــيــب را مي‏ داند و وارثان او نيز بهره ‏اي از آن دارند. در آن ماجراي امام صادق(علیه السلام) با آن مرتاض هندي، مي ‏بينيم كه به محض ايمان آوردن مرتاض، توان اخبار از غيب او از بين مي ‏رود.

----------------

پی نوشت ها:

1- رجوع كنيد به حكمت ديني و يونان زدگي در عالم اسلامي ص 629 ـ و نيز: مقالات شمس ص 298 و 352 و 357

2- رحمن:29

3- نحل:63

4- کهف:104

5- غافر:60

6- مريم:4

7- ص:75

خواندن 124 دفعه
Top