All for Joomla All for Webmasters
جریان شناسی گفتار صمدی آملی در تفکرات فلسفی و عرفانی

جریان شناسی گفتار صمدی آملی در تفکرات فلسفی و عرفانی

چکیده:

شیخ داود در سخنان بی اساس یزید و شمر و عمر سعد را پیشگامان ورود به بهشت نام برده است. وی اظهار می دارد که همه باید قدر دان یزید و شمر باشند زیرا آنها سبب به کمال رسیدن مؤمنین شده اند. نویسنده در این مقاله با استناد به سخنان فلاسفه و عرفا به اثبات رسانده است که گفتار صمدی چیزی جز ثمره ی عقاید فلسفی و عرفانی نمی باشد بنابراین مؤمنان قبل از این که بر شیخ داود صمدی به خاطر این سخنان مزخزف خرده گیرند و فریاد زنند بر سر فلسفه و عرفان فریاد بزنند.

 

جریان شناسی گفتار صمدی آملی در تفکرات فلسفی و عرفانی

سید محسن طیب نیا (محقق و پژوهشگر)

 

جناب شیخ داوود صمدی آملی اخیراً در جلسه ای بیانات بسیار سخیفی را ایراد نموده است. از آنجا که سخنان بی اساس وی در شبکه ها و سایت ها انعکاس یافته و وی در سطح کشور جلسات متعددی تحت عنوان عرفان اسلامی برگزار نموده، اینجانب بنابر تکلیف دینی جوابی در رد سخنان باطل وی در این مقاله ی مختصر تقدیم خوانندگان ارجمند می نمایم.


شیخ داوود صمدی آملی در سخنانش به دفاع از یزید و شمر و عمرسعد پرداخته و آنان را پیشگامان ورود به بهشت معرفی نموده است. وی معتقد است که مردم باید تنگ نظری را درمورد این ها رها کنند و متشکر و قدردان یزید و شمر و عمر سعد باشند؛ زیرا این ها سبب به کمال رسیدن حضرت سید الشهداء (علیه السلام) و شیعیان ایشان شده اند!!


از سخنان وی چنین فهمیده می شود که کشته شدن عزیر فاطمه سلام الله علیها توسط این کافران، لطفی است از جانب آنان، زیرا اگر امام حسین(علیه السلام) کشته نمی شد چه می شد؟! چهار روزی دیگر زندگی می کرد و هیچ اتفاقی نمی افتاد؛ اما با این شهادت چه مقامات و چه برکاتی نصیب امام حسین (علیه السلام) و جامعه ی بشریت تا روز قیامت شده است.!!


وی اظهار می دارد که این حق شمر و یزید است که بالا بیایند و پیشگامان ورود به بهشت گردند!!


او تبری جستن از این تبهکاران را ابتدائی می داند و بر این باور است که اگر با چشم عرفان به اینان نظر کنیم می بینیم که این ها هم در این نظام احسن راه رشد و کمال را با دستگیری دیگران طی می کنند!!


آری، این سخنان انحرافی دل هر شیعه بلکه هر آزاده ای را به درد می آورد. اما قبل از اینکه در این مختصر، به نقد سخنان صمدی آملی پرداخته شود، باید گفت: این رشته سری دراز دارد! صمدی آملی ثمره و حاصل تفکرات عرفای صوفی و فلاسفه می باشد. کمی به گذشته بر می گردیم تا ببینیم ریشه های این تفکرات انحرافی به کجا بر می گردد!!


دشمنان اسلام برای مبارزه با عقاید توحیدی و معارف نورانی خاندان طهارت (علیهم السلام) تصوف و فلسفه را ـ که خواستگاه اولیه آن یونان باستان می باشد ـ وارد حوزه ی اسلام نمودند و با این دو جریان به جان عقاید توحیدی مسلمین افتادند. ائمه هدی (علیهم السلام) به انحرافات و خطرات این جریانات فکری مکرراً هشدار و تذکر دادند.

امیر مؤمنان علی (علیه السلام) حسن بصری ـ که سرسلسله ی تصوف در حوزه اسلام است ـ را سامری امت و برادر شیطان معرفی نمود. (1)


حضرت امام صادق (علیه السلام) عثمان بن شریک کوفی معروف به ابوهاشم صوفی ـ که اولین شخص است که به نام صوفی مطرح شد ـ را این گونه توصیف می نماید:

((انّه كان فاسد العقیده جداّ اوهو الذی ابتدع مذهباً یقال له التّصوف و جعله مفرّاً لعقیدته الخبیثه)): (2)

«ابوهاشم کوفی جداً فاسد العقیده است او همان کسی است که از روی بدعت مذهبی اختراع کرد که به آن تصوف گفته می شود و آن را قرارگاه عقیده خبیث خود ساخت».

 

امام صادق (علیه السلام) درکلامی دیگر به برخی از منتسبان به مذهب اهل بیت (علیهم السلام) که در آینده این طریق را می پذیرد و سخنان و عقاید کفرآلود آنان را موّجه می نمایند هشدار دادند و فرمودند:

((إنّهم أعدائنا فمن مال الیهم فهو منهم و یحشرمعهم و سیكون اقوام یدّعون حبّنا و یملون الیهم و یتشبّهون بهم و یلقّبون انفسهم بلقبهم و یأوّلون أقوالهم إلّا فمن مال الیهم فلیس منّا و انّا منهم براء و من أنكرهم و ردّ علیهم كم جاهد الكفار بین یدی رسول الله*)) (3)

«آنها(صوفیان) دشمنان ما هستند، پس هر کس به آنان میل کند از آنان است و با آنان محشور خواهد شد و به زودی کسانی پیدا می شوند که ادعای محبت ما را می کنند و به ایشان نیز تمایل نشان می دهند و خود را به ایشان تشبیه نموده و لقب آنان را بر خود می گذارند و گفتارشان را (که ظهور در کفر دارد) تأویل کنند. بدان که هر کس به ایشان تمایل نشان دهد از ما نیست و ما از او بیزاریم و هرکس آنان را رد کند مانند کسی است که در حضور پیامبر با کفار جهاد کرده است.»


امام رضا (علیه السلام) در باره ی این گروه فرمودند:

((لا یقول احد بالتصوف إلاّ لخدعه أوضلاله أو حماقه))؛ (4) «کسی قائل به صوفیه نمی شود، مگر از روی خدعه و مکر با جهالت و حماقت».


امام هادی (علیه السلام) تمام صوفیه را منحرف معرفی نموده و هشدار دادند که پیروان واقعی ما هرگز دنبال این گروه منحرف نمی روند. ((...من اعترف بحقوقنالم یذهب فی عقوقنا...الصوفیه كلّهم من مخالفینا و طریقتهم مغایرة لطریقنا))(5).


امام حسن عسکری(علیه السلام) نسبت به انحرافات صوفیه و فلاسفه خبر دادند و هشدار دادند که برخی از علما در آینده پیرو فلسفه و صوفیه می شوند و محبین اهل بیت (علیهم السلام) را به گمراهی می کشانند.


((سیأتی زمان علی الناس...علماءٌ هم شرار خلق الله علی وجه الارض لأنّهم یمیلون إلی الفلسفه و التّصوفّ و ایم الله من أهل العدوان و التّحرّف یبالغون فی حبّ مخالفینا و یضلّون شیعتنا و موالینا...))(6)

اما با وجود این همه تذکرات و هشدارها تعدادی از مدّعیان مکتب اهل بیت (علیهم السلام) پیرو آراء و تفکرات این گروه شدند و عقاید صوفیه و فلاسفه را نه تنها وارد حوزه ی تشیع نموده بلکه آن عقاید فاسد را با آیات و روایات توجیه نمودند.


سید حیدر آملی تشیع را همان تصوف معرفی نمود و رسماً خرقه پوش گردید و تفکرات وحدت وجودی صوفیه به ویژه ابن عربی را وارد حوزه ی تشیع نمود. مدافعان تفکرات انحرافی ابن عربی ـ از رجال شیعه ـ با وجود انحرافات متعدد در مباحث توحیدی تفکرات ابن عربی را با آب و تاب فراوانی وارد تشیع نموده و با استناد به آیات وروایات آن عقاید باطل را موجه جلوه نمودند؛

آنگاه هر کس را که با آن عقاید باطل به مقابله برخاست شخصی قشری و نفهم معرفی کردند.


برخی از این آقایان با وجود ادلّه ی فراوان و روشن برشیعه نبودن ابن عربی، وی را شیعه دوازده امامی معرفی نمودند!!.


ابن عربی در مشهورترین اثر خود به صراحت می گوید که پیامبر رحلت نمود و هیچ جانشینی را معین نکرد.


((ولهذامات رسول الله و مانصّ بخلافه عنة الی احد و لاعّینه))(7) ابن عربی ابوبکر را خلیفه ی بلافصل رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفی می کند.(8)

وی ابوبکر را عالم ترین شخص بعد از پیامبر نام می برد.(9) وی برای تبرئه خلیفه دوم، او را معصوم معرفی می کند.(10) وی عثمان را نفس پیامبر می داند.(11)


ابن عربی تمام طوایف شیعه را منحرف و اولیاء شیطان می داند و می گوید ازهمه ی شیعیان منحرف تر شیعیان دوازده امامی می باشند.(12) او می نویسد که باطن شیطان توسط رجال الله در عالم کشف و شهود به صورت خوک دیده شده است.(13)


وی برای اینکه عداوت خود را به پیروان خاندان عصمت و طهارت برساند متوکّل عباسی ـ که در شیعه کشی بی نظیر است ـ را جزو اولیای خدا معرفی می کند.(14)


ابن عربی با آن همه دلائل روشن بر موحد بودن پدر امیرمؤمنان (علیه السلام) ابوطالب را کافر معرفی می کند.(15)


وی برای مقابله باتفکرات امامت شیعی، «اولوالامر» را هر حاکمی که بر جامعه مسلط شود می داند و هرچند آن حاکم جبار و آدم کش باشد.(16) وی مدعی است که هر کس برعلیه حاکمان جور سخن بگوید اسائه ی ادب به پیشگاه الهی نموده است زیرا خداوند اراده نموده این حاکمان بر ما مسلط شوند.(17)


وی برای توجیه جنایات معاویه و یزید و خلفای جور مدعی است که حکام جور حق دارند که مخالفان خود را بکشند.(18)


و ده ها موارد دیگر که نشانگر این است که وی دشمن سرسخت شیعان امامیه بوده؛ اما برخی از باور کنندگان عرفان وی، با آن همه ادله ی روشن، ابن عربی را شیعه ی دوازده امامی معرفی کنند!!.


استاد حسن زاده آملی که مرید تفکرات ابن عربی است در کتاب «ممد الهمم» ابن عربی را شیعه معرفی می کند.(19)


استاد جوادی آملی در کتاب آوای توحید اصرار برشیعه ی دوازده امامی بودن ابن عربی دارد.(20)


وی در همان کتاب با دگرگون کردن حقایق، توحید و معارف ابن عربی را توحید خاندان عصمت و طهارت معرفی می کند و می نویسد: «بررسی اساسی ترین مسائل اسلامی در مکتب ابن عربی مانند توحید ذات، و اثبات صفات و توحید آنها با هم و وحدت آنها با ذات و نفی جبر و تفویض و اثبات تابعیت علم نسبت به معلوم و سایر معارف دقیق نشان می دهد که هیچ کدام آن ها بر مبانی تسنن مطرح نشد، بلکه بر مبانی دقیق امامیه پایه گذاری شد»(21)


اما با مراجعه به آثار ابن عربی محقق نه تنها معارف ابن عربی را معارف الهی نمی یابد بلکه عقاید وی را کاملاً در مقابل معارف توحیدی انبیاء می بیند. سخن گفتن در این باره فراوان است در اینجا برای نمونه به چند مورد از انحرافات ابن عربی اشاره می کنیم:


اما اهل تحقیق با مراجعه به آثار ابن عربی نه تنها معارف ابن عربی را معارف الهی نمی یابد بلکه عقاید وی را کاملاً در مقابل معارف توحیدی انبیاء می بیند. سخن گفتن در این باره فراوان است و ما در اینجا برای نمونه به چند مورد از انحرافات ابن عربی اشاره می کنیم:


1ـ ابن عربی برای توجیه عقیده ی وحدت وجود و موجود (همه خدایی) به تأویلات بی اساس و باطل از قرآن کریم پرداخته و با این توجیه دست به تحریفات وسیعی از قرآن کریم زده است.


وی در کتاب فصوص الحکم بر خلاف نصّ قرآن از سامری منحرف دفاع می کند و حضرت هارون (علیه السلام) را به نقص معرفت متهم می دارد مدّعی است که برخورد موسی با برادرش هارون (آنگاه که از سفر بازگشت و دید که اکثر مردم گوساله پرست شدند) به این علت بود که هارون مخالف جریان گوساله پرستی بود و قلبش چون موسی وسعت نداشت تا ببیند گوساله پرستان نیز خدا را در قالب بت (گوساله سامری) می پرستند! زیرا گوساله چیزی جز عین خدا نمی باشد.


وی می نویسد:

((و كان موسی أعلم بالأمر من هارون لأنّه ما عبده أصحاب العجل لعلمه بأنّ الله قدقضی ألّا یعبد إلّا إیّاه و ماحكم الله بشیء إلاوقع.فكان عتب موسی اٌخاه هارون لما وقع الامر فی انكاره و عدم اتساعه.فانّ العارف من یرالحق فی كل شی ء بل یراه عین كل شیء)).

جناب حسن زاده ی آملی در شرح سخنان ابن عربی کلام وی را از اسرار ولایت و باطن می داند و می نویسد:


موسی (علیه السلام) به واقع و نفس الأمر اعلم از هارون بود. چه اینکه می دانست اصحاب عجل چه کسی را پرستش می کردند. زیرا او عالم بود که خداوند حکم فرموده که جز او پرستش نشود و آنچه را حکم فرمود، غیر آن نخواهد شد. پس جمیع عبادت ها عبادت حق تعالی است و لکن ای بسا کس را که صورت راه زد.


بنابراین عتاب موسی برادرش هارون را از این جهت بود که هارون انکار عبادت عجل می نمود و قلب او چون موسی اتّساع نداشت. چه اینکه عارف حق را در هر چیزی می بیند بلکه او را عین هر چیزی می بیند.


سپس می افزاید: غرض شیخ در طرح این گونه مسائل در فصوص و فتوحات و دیگر زبرو رسائلش بیان اسرار ولایت و باطن است برای کسانیکه اهل سّرند.


ما می بینیم درنصوص متعدد قرآنی خداوند گوساله پرستان را منحرف و ظالم معرفی می کند، اما در عرفان ابن عربی سامری و گوساله پرستان موحد و خداپرست می باشند و هارون و آن عده ی قلیلی که گوساله را نپرستیدند فاقد معرفت!!

2ـ ابن عربی که در آثارش خود را خاتم الاولیاء معرفی می کند. هیچ باکی ندارد که جسارت های خود را نثار پیامبران الهی گرداند.


خداوند در قرآن کریم از حضرت نوح (علیه السلام) به بزرگی یاد می کند و به خاطر صبر و تلاش های طاقت فرسای وی در امر توحید بر او سلام می کند.اما دیدگاه ابن عربی در مورد نوح نبی(علیه السلام) به گونه ای دیگر است؛ او نوح (علیه السلام) را شخصی بی معرفت و اهل تفرقه معرفی می کند، زیرا وی مردم را به منزّه محض دعوت می کرد، یعنی خداوند متعال را از هر گونه شوائب جسمانی منزه معرفی می نمود و به هیچ وجهی از وجوه، مشابهت و مناسبتی میان خداوند و خلق قائل نبود و چون قوم بت پرستش به مشبّه محض گرویده بودند و بت را خدا می دانستند، میان دعوت آن حضرت که تنزیه محض بود و عقیده ی خویش که تشبیه محض بود وجه مشترکی نیافتند و لذا دعوت آن حضرت را نپذیرفتند. اما اگر نوح بین تشبیه و تنزیه جمع می نمود یعنی می گفت که بت به تنهایی خدا نیست بلکه تمام اشیاء ظهورات ذات الهی می باشند و بت هم یکی از آنهاست، آنان دعوت وی را می پذیرفتند، اما نوح به خاطر نقص معرفت این کار را نکرد و سبب اختلاف در میان قوم خویش گردید.


او [ابن عربی] معتقد است که اگر مردم بت پرست حرف نوح را گوش می دادند و با بت پرستی خداحافظی می کردند از معرفت خداوند متعال ساقط می گردیدند، وی می نویسد:

((فإنّهم لوتركوهم جهلوا من الحقّ علی قدرماتركوا من هؤلاء فانّ للحق فی كلّ معبود وجهاً خاصّاً یعرفه و یجهله من یجهله)) اگر قوم نوح(علیه السلام) آن بتها را ترک می نمودند جاهل می گردیدند از حق به اندازه ی آنچه از بت ها ترک نمودند. همانا برای حق در تمامی معبودها وجه خاصی است می شناسد آن وجه خاص را هر که حق را بشناسد و نمی شناسد آن وجه خاص را هر که حق را نشناسد.

 


ابن عربی قوم بت پرست نوح را در عالی ترین مقام توحید معرفی می کند و می نویسد:

((فغر قوا فی بحارالعلم بالله فلم یجدو لهم من دون الله أنصاراً فكان الله عین انصارهم فهلكوا فیه الی الابد فلوا خرجهم الی السّیف سیف الطبیعه لنزل بهم عن هذه الدّرجه الرفیعه))؛

قوم نوح(علیه السلام) در دریاهای علم بالله تعالی غرق گردیدند. پس جز الله یاری دهنده نیافتند. پس الله یاری دهنده ی آنها شد آنگاه قوم نوح(علیه السلام) تا ابد هلاک و فانی در حق گردیدند. چنانچه حضرت نوح(علیه السلام) قوم خود را از آن دریاهای علم به ساحل طبیعت بیرون می آورد آنها را از آن درجه والا و رفیع به درجه ی پایین تری تنزل می داد.!!


بنابراین قوم نوح که در قرآن کریم منحرف ترین اقوام معرفی شده اند در عرفان ابن عربی به موحدترین و با معرفت ترین قوم تبدیل می گردند.!!


برخی از طرفداران عرفان ابن عربی نیز توحید ناب را جمع بین تنزیه و تشبیه بیان نمودند.

جناب سید جلال الدین آشتیانی در این باره می نویسد:

...صحیح است که از ظاهر کلمات نوح(علیه السلام) پیداست که حکم تنزیه در آن غالب است، ولی نزد هوشمندان وارد به اسالیب کلام انبیاء(علیهم السلام) از واضحات است که در کثیری از موارد تنزیه ظاهر و تشبیه پنهان است و ارباب معرف به زودی به این مهم پی خواهند برد. طریقه انبیاء دعوت به تنزیه حق است، اما تشبیه مستور است در حجب، این لطیفه را ارباب تحقیق از جمله عرفا درک توانند کرد.

استاد جوادی آملی با تأیید تفکرات ابن عربی می نویسد:

اجمالاً مسلک افراطی تشبیه و نهج تفریطی تنزیه صِرف و مطرود بودن هر دو گفته شد. حد وسط این دو، یعنی جمع بین تشبیه و تنزیه، مذهب طایفه ی امامیه است.


ایشان در ادامه برای اثبات تفکرات ابن عربی روایات متعددی را از امامان معصوم(علیهم السلام) ذکر می کند که مضمون آن روایات ردّ تشبیه و ردّ تعطیل می باشد. وی بر این باور است که ردّ تشبیه و تعطیل از جانب امامان معصوم(علیهم السلام) همان تشبیه در عین تنزیه و تنزیه در عین تشبیه می باشد.


در جواب ایشان باید گفت: مستند نمودن تفکرات صوفیه به مذهب پاک امامیه جفا به خاندان عصمت و طهارت می باشد. قرآن کریم از تنزیه خداوند متعال از مخلوقاتش سخن می گوید. خاندان طهارت(علیهم السلام) در احادیث متواتر از تباین ذاتی خداوند با اشیاء سخن می گویند و آن گونه که آقایان می پندارند هرگز تنزیه خداوند متعال، مقیدکردن ذات وی نیست، زیرا آن ذات مقدس هیچ گونه سنخیتی با مخلوقات خویش ندارد تا اگر گفتیم فلان شیء عین ذات الهی نیست آن ذات مقدس را محدود کرده باشیم.


به چند نمونه از روایات درباره ی تنزیه صرف خداوند از مخلوقات خویش که مذهب طایفه ی امامیه است توجه فرمائید.


امیرالمؤمنان علی(علیه السلام) فرمودند:

((یا من دلَّ علی ذاته بذاته و تنزّه عن مجانسه مخلوقاته))؛ ای که راهنمایی کرد برخودش به خودش و منزّه است ازهم جنسی و مشابهات با مخلوقاتش.


امام باقر(علیه السلام) فرمودند:

((إنّ الله تبارك و تعالی خلومن خلقه و خلقه خلومنه))؛ همانا خداوند تبارک و تعالی از خلقش تهی است و خلق او تهی است از او.


امام صادق (علیه السلام) فرمودند:

((من شبّه الله بخلقه فهو مشرك إنّ الله تبارك و تعالی لایشبّه شیئاً و لایشبهه شیء و كلّما وقع فی الوهم فهو بخلافه))؛ کسی که خداوند را به خلقش تشبیه نماید او مشرک است همانا خدای تبارک و تعالی به چیزی تشبیه نشود و نه چیزی به او تشبیه گردد و آنچه در وهم و پندار آید او خلاف آن است.


و ده ها روایت دیگر که اساس تفکرات ابن عربی و پیروانش را ویران می کند.

ابن عربی معتقد است که کفر مسیحیان به این خاطر نبود که گفتند عیسی(علیه السلام) خداست، بلکه به این جهت بود که آنان خدا را منحصر در عیسی(علیه السلام) می دانستند، زیرا خدا هم عیسی است و هم سایر موجودات.!!


دکتر ابوالعلاءعفیفی در شرح این فص، همین مطلب را چنین توضیح داده است:

((... و من أی وجه كفرالّذین قالوا إنّ الله هو المسیح بن مریم؟یقول إنّهم لم یكفروا بقولهم إنّ الله هو المسیح، و لا بقولهم إنّ المسیح هو عیسی بن مریم و لكنّهم كفروا بالقولین معاً: أی بقولهم إنّ الله هو المسیح بن مریم وحده دون غیره)).

 

استاد حسن زاده آملی در شرح سخنان ابن عربی می نویسد:


اینکه آنان گفتند: خداوند مسیح بن مریم است از جهت تعیّن هویت حق به صورت عیسی راست گفته اند و همچنین اینکه عیسی مسیح بن مریم است راست گفته اند و لکن حصر حق تعالی درصورت عیسی نادرست و باطل است، زیرا همه ی عالم چه غیب و چه شهود صورت حق است نه عیسای فقط.

ابن عربی معبود و اله را تمام اشیاء می داند و معتقد است که انسان هر چیزی را که می پرستد در واقع خدا را می پرستد!! در فص هارونیه می نویسد:

((والعارف المكمّل من رأی كلّ معبود مجلی للحق یعبدفیه و لذلك سمّوه كلّهم إلهاً مع اسمه الخاص بحجر أوشجر أوحیوان أو انسان أوكوكب أو فلك هذا اسم الشخصیه فیه)) یعنی عارف مکمّل کسی است که هر معبود را خواه مشروع و خواه غیر مشروع مجلای حق می بیند که حق در آن تجلی پرستش می شود. از این رو معبود را اله می نامیدند. با اینکه او را اسم خاص است که مسمی به حجر یا شجر یا حیوان یا انسان یا کوکب یا ملک یا فلک است که حقیقت کلیه [یعنی خدا] به اعتبار تعیّناتش به اسم این شخصیت ها موسوم شده است.


سید جلال آشتیانی نیز در این باره می نویسد: حق در هر مظهری که ظهور کند معبود به حق و شایسته بندگی است.


هیچ تفاوتی بین عقاید بت پرستان زمان جاهلیت با این عقاید [به نظر نویسنده] دیده نمی شود جز اینکه آن بت پرستان نتوانستند عقاید خود را در چهارچوبی علمی مطرح کنند اما این آقایان با ظرافتی خاص توانستند.!!

5ـ ابن عربی معتقد است که عالی ترین مجلا و ظرف برای ظهور خداوند، زن می باشد. او بر این باور است که آنگاه که مرد با زن آمیزش می کند در واقع [نستجیربالله] مفعول واقعی، خداست!! زیرا خداوند دوست دارد که مرد فقط از او لذت ببرد.


وی برای توجیه سخنان کفرآمیزش به محبّت پیامبر به زنان استدلال کرده است وی در کتاب فصوص الحکم در فصّ محمدی می نویسد:


وقتی مرد زنی را دوست می دارد، آمیزش جنسی و شهوت همه ی اجزاء بدن را فرا می گیرد و به همین دلیل شرع مقدس اسلام، غسل را پس از مجامعت حکم فرموده است، طهارت باید کامل و تمام باشد. همچنان که فنای مرد در زن به هنگام انزال و تمتع جنسی، کامل و تمام بوده است و چون خداوند غیور است نمی خواهد که مرد جز از خالق خویش لذت ببرد و کام گیرد در حقیقت خداوند در زن که وجود او کامل ترین مجلای الهی است قرار دارد و در مجامعت جنسی، مرد از خدای خود لذت می برد و در اوج لذت بردن مرد از زن که خود را فانی در شهوت می بیند در واقع وی در خدای خود فانی شده است.!!


استاد حسن زاده آملی در توجیه سخنان فوق می گوید: این سخن شیخ، مثل دیگر مطالب این کتاب مبتنی بر وحدت شخصیه وجود است [وحدت وجود و موجود، یعنی یک وجود در عالم بیشتر نیست که در مراتب به صورت اشیاء ظهور نموده است] منظور در مظاهر و مرایا، خداست که دارد خدایی می کند.


در اینجا فقط گوشه ی کوچکی از مزخرفات ابن عربی به تصویر کشیده شد وگرنه سخن در این باره فراوان است.


اما با کمال تأسف برخی از مدافعان وی عقاید او را عرفان ناب اسلامی معرفی می کنند.


استاد جوادی آملی مدعی است که آنچه که دیگران بعد از ابن عربی در باب معارف الهی آورده اند با آنچه که ابن عربی آورده است در حقیقت شبنمی در مقابل دریاست.!!!


برخی از طرفداران عرفان ابن عربی برای ساکت کردن مخالفان خود نام مبارک حضرت امام خمینی(ره) را می آورند و می گویند ایشان که عالمی وارسته بود عرفان ابن عربی را تأیید نموده اند!
اما این سخن واقعیت ندارد، حضرت امام خمینی(ره) هر چند آثار فلاسفه و عرفا را مطالعه نموده بود، اما هرگز تابع عقاید آنان نبود و آنچه که برای آن مرجع عالی مقام اهمیت داشت نهایتاً معارف خاندان عصمت و طهارت:، بود و سیره ی عملی این عزیزان شاهد گویای ادّعای ماست. امام راحل(ره) در سخنان متعددی راه فلسفه و عرفان مصطلح را راهی غیر سالم در کسب معارف اظهار نموده اند که به برخی از آن اشاره می شود. مثلاً درباره ی فلسفه می فرماید:

 

با فلسفه ره به سوی او نتوان یافت           با چشم علیل کوی او نتوان یافت

این فلسفه را بهل که با شهپر عشق         اشراق جمیل روی او نتوان یافت


***


آنانکه به علم فـلسفه می نازند       بر علـم دگر به آشـــکارا تـــازند

ترسم که در این حـجاب اکبر آخر       غافـل شود و هستی خود را بازد


***


فاطی که فنون فلسفه می خواند        از فلسفه فاء و لام و سین می داند

امید من آن است که با نور خدا          خود را ز حجاب فلــســـــفه برهاند

تا تکیه گهت عصای برهان باشد          تا دید گهــــت کتـــاب عرفان باشد

درهجر جمال دوست تا آخر عمر        قلب تو دگرگون و پریــشـــان باشد

 

امام راحل بعد از یک عمر مجاهده و پژوهش در عرصه های گوناگون علمی، مشهورترین کتاب های فلاسفه و عرفا را دام ابلیس معرفی می کند و می فرماید:


اسفار اربعه با طول و عرضش از سفر به سوی دوست بازم داشت، نه از فتوحات فتحی حاصل و نه از فصوص الحکم حکمتی دست داد... پس از این پیر بینوا بشنو که این بار را به دوش دارد و زیر آن خم شده است؛ به این اصطلاحات که دام بزرگ ابلیس است بسنده مکن و در جستجوی او جلّ و علا باش برای اینکه جریان شناسی تفکرات شیخ داوود صمدی آملی را بهتر بررسی کنیم از عقاید ابن عربی خارج شده وبه برخی از تفکرات فلاسفه و عرفا اشاره ای می نمائیم.


در دیدگاه عرفای صوفی و فلاسفه هر چه در جهان وجود دارد زیبا و خیر محض است. آنان معتقدند چون خداوند چیزی جز صرف وجود و کمال محض نمی باشد، پس، از او جز خیر محض نیز صادر نمی شود. بنابراین در عالم همه چیر خیر محض است و شرّی در عالم به معنای حقیقی وجود ندارد، شیخ محمود شبستری در گلشن راز می گوید:


جهان چون چشم و خط و خال و ابروست            که هر چــیزی بـــه جای خویش نیکوست


طبق این دیدگاه انسان های سطحی نگر قائل به وجود زشتی و شر در عالم هستند اما عرفا و فلاسفه که با چشم شهود به عالم نگاه می کنند هر چیزی را در موقعیت خود زیبا و خیر محض می بینند!! فرعون و ابولهب و شمر و یزید در دیدگاه انسان های سطحی نگر بد می باشند. اما عرفا می دانند که هر یک از اینان زیبائی خاص به جهان داده اند و آنان نه تنها خود در مسیر کمال حرکت می کنند بلکه سبب به کمال رسیدن دیگران نیز می شوند.!!


ملاصدرا در مقدمه ی شرح اصول کافی بیان می دارد که تمام موجودات به سمت کمال و سعادت در حرکتند و هیچ موجودی از سیر در کمال مستثنی نمی باشند. وی سعادت و کمال شیطان را در اغواء و اضلال مردمان می داند و می نویسد:

لكّل نوع كمال یختص به و به سعادته؛ فللأجسام فی حصول الحیّز و الفضاء، و للنبات فی التغذیه و الا نماء وللحیوان فی حیوته بانفاسها و حركته بارادته و احساسه واللفلك فی دورانه بشوقه و وجدانه و للملك فی تسبیحه و تمجیده و طوفانه حول العرش بتحمیده و للشیطان فی اغوائه و اضلاله لاقرانه و اعوانه، فما من دابّه و مادونها و مافوقها إلاّ و من شأنها البلوغ الی اقصی مالها من الكمال ما لم یعقها عائق

طبق این دیدگاه باید گفت کسانیکه توسط شیطان گمراه می شوند نیز در مسیر کمال و سعادت خویش در حرکتند!! بنابراین شمر و یزید و عمر بن سعد ملعون نیز از مسیر کمال و سعادت خویش مستثنی نمی باشند؛ طبق این سخنان همانگونه که کمال و سعادت شیطان در اضلال نمودن است کمال و سعادت شمر و یزید در کشتن سید الشهداء (علیه السلام) می باشد.!!


فلاسفه و عرفا معتقدند که شیطان و پیروان خاص او مظهر اسم جلاله ی «یا مضّل» خداوند می باشند؛ همانگونه که پیامبران و ائمه اطهار(علی


ملاصدرا می نویسد: إنّ لجمیع الموجودات أصلاً وحداً أوسنخاً فارداً هوالحقیقه و الباقی شؤؤنه، وهو الذات و غیره و اسماءه و نعوته و هو الأصل ماسواه أطواره و شؤونه و هو الموجود و ماورائه جهاته و حیثیّاته ... فما و صفناه أوّلاً إنّ فی الوجود علّه و معلولاً بحسب النظر الجلیل قد آل آخر الامرʺ جریان آفرینش، جریان صدور نمی باشد، فلاسفه معتقدند هرگاه علت تامه باشد معلول از درون علت صادر و خارج می شود.آنان براین باورند که معلول در حقیقت همان علت است اما در مرتبه ی تنزل و جهتی از آن.!


ملاصدرا می نویسد: إنّ لجمیع الموجودات أصلاً وحداً أوسنخاً فارداً هوالحقیقه و الباقی شؤؤنه، وهو الذات و غیره و اسماءه و نعوته و هو الأصل ماسواه أطواره و شؤونه و هو الموجود و ماورائه جهاته و حیثیّاته ... فما و صفناه أوّلاً إنّ فی الوجود علّه و معلولاً بحسب النظر الجلیل قد آل آخر الامر بحسب السلوك العرفانیّ الی كون العله منها أمراً حقیقیّاً و المعلول جهه من جهاته و رجعت علّیه المسمّی بالعلّه و تأثیره للمعلول الی تطوّره وتحیّثه لا انفصال شیء مباین عنه


یعنی: همانا جمیع موجودات را ریشه و اصل واحدی است که واقعیت تنها همان است و بقیه همه شؤون آنند، تنها او حقیقت است و غیر او اسماء و اوصاف او می باشند، اصل اوست و ماسوای او صورت ها و شؤون اویند. موجود تنها اوست و بعد از آن هم، جهات و حیثیّات اویند. پس اینکه ما در ابتدای امر بنا بر اندیشه ی بزرگ گفتیم که در صحنه ی وجود علّت و معلولی هست، به اقتضای سلوک عرفانی در پایان به آنجا کشانده شد که: از آن دو، تنها علّت، امر حقیقی است و معلول، جهتی از جهات آن می باشد، و علیت و تأثیر آن چیزی که علت نامیده شده است به دگرگون شدن و جهات مختلف پیدا کردن خود او بازگشت، نه به این که معلول چیزی غیر از آن و جدا از آن باشد.


طبق این سخنان پدیده ها و معلولات همان ذات خداوند می باشند؛ اما این دیدگاه مخالف اجماع تمام ادیان الهی است. پیامبران خداوند را مباین و غیر مخلوقات خویش معرفی کرده اند. اما فلاسفه و عرفا با پذیرش صدور و خروج از ذات الهی، مشابهت و مسانخت بین خداوند و پدیده ها را پذیرفتند.


مرحوم علامه طباطبائی در این باره می نویسد:

من الواجب أن یکون بین المعلول و علّته سنخیّه ذاتیّه یعنی: لازم است که بین معلول و علت آن، شباهت و سنخیت و همانندی ذاتی وجود داشته باشد.


در حقیقت فلاسفه و عرفا منکر معنای واقعی خلق می باشند. آنان موجودات را چیزی جز صدور از ذات خدا نمی دانند و بین خدا و مخلوق کمال مشابهت را قائل اند و به دنبال این سخنان پا را فراتر می گذارند و عقیده ی وحدت وجود و موجود را بیان می دارند و می گویند در عالم جز خداوند موجود دیگری وجود ندارد.!!


اما طبق دیدگاه مکتب انبیاء الهی جریان آفرینش هرگز صدور نمی باشد و از ذات مقدس الهی چیزی صادر نگردیده است، بلکه اشیاء مخلوق خداوندند و خداوند بدون سابقه ی پیشین «لا من شی» که در تعابیر اهل بیت به طور متواتر آمده، آنان را ایجاد نموده است، و بین خدا و اشیاء هیچ گونه مناسبت و سنخیتی وجودندارد و تباین مطلق حکم فرماست.


در ده ها نصوص دینی آمده که خداوند اشیاء را بدون سابقه و ماده ی پیشین خلق نموده است، در سراسر قرآن کریم و توحید اهل بیت(علیهم السلام) واژه ی ابداع و انشاء و باری که گویای خلقت «لا من شیء» است آمده است که این گونه تعابیر تفکرات صدور از ذات الهی را ابطال می کند.


اما فلاسفه و عرفا منکر معنای واقعی ابداع و خلق و انشاء می باشند و موجودات را همان ذات خداوند در مراتب می دانند.


دوم اینکه: افعال شیطان و فرعون و شمر و یزید و امثال اینان منتسب به خودشان می باشد. هر چند اصل خلقت آنان منتسب به خدا و بر مبنای خیر است اما آنان با سوء اختیار، وجود خویش را تبدیل به شر نمودند. بنابراین سخنان عرفا و فلاسفه که امثال شیطان و یزید را مظهر اسم «یا مضل» خداوند می دانند مغلطه ای بیش نیست.آری؛ آفرینش خداوند در جهان خیر است، اما موجودات دارای اختیار، خود با سوء اختیار، از خویشتن موجود شری می سازند.


بحث گذشته را ادامه می دهیم: فلاسفه و عرفا اقتضای هر ذاتی را حرکت به سوی کمال و سعادت می دانند و همانگونه که گذشت آنان شیطان را نیز از این قاعده مستثنی نمی دانند. آنان متعقدند که انسان های صالح وجودشان اقتضای کارهای نیک را دارد و چون بهشت مطابق با طبع آنان است کمال و سعادتشان با ورود به بهشت صورت می گیرد، همچنین مجرمان و گناهکاران که کمال وجودی شان اقتضای کارهای مجرمانه را دارد و چون جهنم با ذات آنان مطابق است کمال و سعادت آنان با ورود به جهنم صورت می پذیرد!!


سؤالی که اینجا مطرح می شود این است که: اگر سعادت و کمال مجرمان ورود به جهنم است چرا این بیچارگان باید در جهنم زجر بکشند؟!!


آنان [فلاسفه و عرفا] تفسیری را از عذاب ارائه می دهند که صد در صد با نصوص قرآن مغایرت دارد و سبب دلگرمی مجرمان می گردد!! آنان بر این گفتارند که عذاب از ماده ی «عَذب» یعنی شیرین و گوارا گرفته شد نه زجر و درد، و جهنمیان در جهنم لذت می برند همانگونه که بهشتیان در بهشت از حور و قصرها و خوراکی ها لذت می برند!!

ملّا صدرا به تبعیت از ابن عربی در اسفار می گوید: فهم یتلذّذون بما هم فیه من نار و زمهریر و ما فیها من لدغ الحّیات والعقارب كمایلتّذ أهل الجنّه بالضلال و النور و لثم الحسان من الحور یعنی: جهنمیان در جهنم، از آتش و زمهریر و نیش مارها و عقرب ها لذت می برند همانگونه که اهل بهشت از سایه ها و نور و همسران بهشتی لذت می برند!!


شیطان در دیدگاه عرفا و فلاسفه جایگاه ویژه ای دارد. سخنان عرفا در وصف شیطان انسان را دچار تحیّر می کند؛ زیرا در این دیدگاه شیطان موجودی زیبا و پاک و بی آلایش و دلسوز و مهربان معرفی شده است. به چند مورد از این سخنان توجه فرمائید:


حسن بصری ـ که تمام سلاسل معروف صوفیه خود را به وی می رسانندـ در این جا می گوید: «اگر ابلیس نور خود را به خلق ظاهر کند به خدایی پرستیده می شود.


بایزید بسطامی دل بر حال ابلیس سوزانده طلب بخشش برایش می کند.


ابوبکر واسطی معقتد است: اهل توحید راه رفتن را باید از ابلیس بیاموزند.


حلاج می گوید: صاحب من و استاد من ابلیس و فرعون است. به آتش بترسانیدند ابلیس را از دعوی خود باز نگشت. فرعون را به دریا غرق کردند و از دعوی خود باز نگشت، فرعون از روی کشفی که از خدا پیدا کرده بود ادعای ربوبیت کرد.


ابوالعباس قصاب، سنگ انداختن بر ابلیس را دور از جوانمردی می شمارد.


احمد غزالی او را [ابلیس را] الگو و اسوه شناخته و می گوید: هر کس از ابلیس توحید نیاموزد زندیقی بیش نباشد و در پی غزالی عین القضات همدانی به دفاع از شیطان برخاسته و می گوید: گیرم که خلق را از اضلال ابلیس کند، ابلیس را بدین صفت که آفرید.؟!!

و چنان فریفته و مجنون او می شود که می گوید: رسول خدا مظهر جمال و ابلیس مظهر جلال حضرت حق است.


ملاصدرا ابلیس را در مسیر کمال و سعادت می داند.

محمد حسین تهرانی در شأن شیطان در کتاب الله شناسی می نویسد:


شیطان از جانب حق متعال مأمور بازرسی و تفتیش است تا افراد آلوده، به اختیار خود (که باز هم از اختیار خدا جدانیست بلکه عین اختیار و نفس اختیار اوست و آنان را که راه اعوجاج پیموده اند و از عفونت کثرات متعفن شده و قابلیت دخول در حرم امن و حریم امان الهی را ندارند) از افراد خوب و پاک و پاکیزه و طیب جدا سازد...


شیطان یک مأمور مطیع و فرمانبر خداست که وظیفه ی وی جدا کردن خبث از طیّب است، مانند زنبور عسل مخصوص گماشته بر دَرِ کندو، تا زنبورها را تفتیش کند و به آنانکه از گیاه بد بو و عَفِن خورده اند راه ندهد و آنان را با نیش خود دو نیمه کند... شیطان نه در وجود و ذات و نه در اثر و فعل از خود استقلالی ندارد...


می گوید: شیطان یک مأمور مطیع خداست!! آخر کدام اطاعت؟!! او که سرپیچی نمود و کافر شد!


می گوید: شیطان وظیفه دارد خبیث را از طیب جدا کند!! خداوند در قرآن شیطان را لعنت کرده، آیا سزاوار است که مأمور مطیع خداوند که در فعلش هیچ استقلالی ندارد مورد لعن خدا قرار بگیرد!!


سخنان عرفا و فلاسفه در مقامات شیطان در حالی است که خداوند در نصوص متعدد قرآن کریم شیطان را متمرّد، کافر، پلید، و ملعون معرفی می کند.


آری! سخنان باطل جناب صمدی آملی ریشه در عقاید فلاسفه و عرفا دارد.اگر وی می گوید که ما باید قدردان شمر و یزید باشیم، عرفا و فلاسفه نیز طبق گفتار آنان در باب «نظام احسن» تمام موجودات ـ ازجمله شمر و یزید را ـ خیر محض می دانند. اگر وی شمر و یزید ملعون را از جمله پیشگامان ورود به بهشت می داند قبل از او استاد تفکرات و عقایدش ـ یعنی ابن عربی ـ درباره ی فرعون گفته است: فقبضه طاهراً مطهّراً لیس فیه شیء من الخبث لأنّه قبضه عند ایمانه یعنی: پس خداوند جان فرعون را گرفت در حالیکه هیچ چیز از پلیدی در آن نبود چرا که به هنگام ایمان وی، جانش را گرفت.


سخن ابن عربی در حالی است که طبق نصوص قرآن، فرعون تا آخرین لحظه عمر خود ایمان نیاورد ودر هنگام جان دادن که به موسی ابراز ایمان نمود خدا از وی نپذیرفت و کافر مرد.


اگر داوود صمدی آملی؛ شمر و یزید ملعون را سبب به کمال رسیدن انسان ها می داند قبل از وی مولوی ابن ملجم ملعون را سبب کمال امیرمؤمنان معرفی کرده و دست و آستین وی را دست و آستین خدا معرفی می کند و آن ملعون ابد را سزاوار شفاعت امیرمؤمنان و ورود به بهشت می داند.


مولوی در دفتر دوم مثنوی از زبان امیرمؤمنان در ستایش ابن ملجم ملعون می گوید:


هیچ بغضی نیست در جانم زتو            زان که این را من نمی دانم ز تو

آلت حقی تو، فاعل دست حق            چون زنم بر آلت حق طعـــن ودق 

لیک بی غم شو شفیع تو منم               خـواجه روحــم نه مــملوک تــنم

 

اگر شیخ داوود صمدی آملی یزید و شمر ملعون را از جنایاتشان تبرئه می کند قبل از وی محمد حسین تهرانی از قول استاد خویش حدّاد، روز عاشورا را روز شادی و نشاط و پای کوبی معرفی کرده و گفته که انسان های نادان و دنیا پرست در این روز اشک می ریزند، این روز را باید شاد بود و خندید، زیرا امام حسین(علیه السلام) با کشته شدن به کمال رسید.


آری، امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا باشهادت به عالی ترین مقامات الهی نائل گشت، اما مگر می شود این مصیبت عظمی را نادیده گرفت که چگونه در روز عاشورا حجت خدا را مظلومانه سر بریدند و فرزندان و یارانش را قطعه قطعه کردند!


آنان می گویند: طبق سخنان حضرت زینب(سلام الله علیها) که در جواب ابن زیاد ملعون فرمود: ما رأیت إلا جمیلاً، تمام وقایع عاشورا زیباست!! امام حسین و یارانش زیبا جهاد کردند و کشته شدند و دشمنان هم زیبا قساوت به خرج دادند!!


اما تمام این سخنان صوفیانه باطل است؛ کشتن حجت خدا نه تنها هیچ زیبا نیست، بلکه کثیف ترین کار در عالم وجود است.


سخن حضرت زینب(سلام الله علیها) در وصف زیبائی روز عاشورا به سبب صبر بر مصیبت است. آری؛ خاندان طهارت(علیهم السلام) چون در برابر آن مصیبت بزرگ صبر جمیل نمودند، صبرشان در آن مصیبت بزرگ عالی ترین جلوه ی زیبایی ها را نموده است.


همچنین رشد و کمال امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا به خاطر کار یزید و شمر ملعون نبود، بلکه این پاداشی بود از جانب خداوند متعال به خاطر صبر امام در برابر مصیبت و راضی بودن به قضای الهی.


و اگر تقدیر الهی چنین رقم می خورد که حضرت امام حسین(علیه السلام) به شهادت نمی رسید و شرایط حکمرانی بر جامعه برای ایشان فراهم می شد آن حضرت(علیه السلام) در طول عمر مبارکشان با عبودیت و نور افشانی و هدایت به همان درجات عالیه ی الهی نیز نائل می شدند.


شیخ داوود صمدی آملی در بخشی از همان سخنان خویش در توجیه جنایات یزید و شمر مدّعی است که اگر امام حسین(علیه السلام) کشته نمی شد چه می شد؟!! هیچ؛ حضرت به مدینه باز می گشت و ده پانزده سال دیگر هم عمر می نمود و عاقبت به مرگ طبیعی از دنیا می رفت. اما با شهادت حضرت در روز عاشورا چه برکاتی نصیب بشر تا روز قیامت گردید!!


با کمال تأسف از این گونه اظهارات، باید گفت که هر چند حضرت سید الشهداء با نثار خون خویش برکاتی را تا روز قیامت برای جامعه به بار آورد، اما برکات وجود امام در بین مردم بدون شک هزاران برابر بیشتر از مرگ و شهادت امام است.


اگر یزید ملعون خلافت الهی را غضب نمی کرد و آن جایگاه را به اهلش می داد، آنچه از برکات حجت خدا بر مردمان می رسید بسیار بیشتر بود.


اما یزیدیان با غصب خلافت و کشتن حجت خدا مردم را از برکات بی نهایت ایشان محروم ساختند.


وعده ی الهی مجازات کافران و تبهکاران است اگر سردمداران کفر و ضلالت چون فرعون و ابن ملجم و یزید و شمر جایگاهشان بهشت باشد، آیا می توان گفت که دیگر جهنم یارانی خواهد داشت؟!!


آیا این گونه سخن گفتن چیزی جز مسخره کردن دین و آیات الهی هست؟!!


این گونه بیانات به انکار وعده های الهی منتهی می شود، زیرا وعده ی قطعی خداوند خلود کافران در عذاب دردناک جهنم است.

----------------------------------------

پی نوشت ها:

1ـ احتجاج طبرسی 369/1
2ـ الاثنی عشریه، ص31،سفینه البحار58/2
3ـ سفینه البحار57/2-حدیقه الشیعه،ص562،الاثنی عشریه،ص49،شرح نهج البلاغه،خویی304/6
4ـ سفینه البحار58/2،الاثنی عشریه،ص31
5ـ سفینه البحار58/2،الاثنی عشریه،ص45،حدیقه الشیعه58/2،شرح نهج البلاغه خویی304/6
6ـ سفینه البحار،ج ،ص، حدیقه الشیعه،ص585،مستدرک الوسائل380/11
7ـ فصوص الحکم،فصّ داوودیه
8ـ فتوحات مکیه110/1 ،باب معرفه اسرار بسم الله الرحمن الرحیم
9ـ فتوحات مکیه181/1،باب الثالث و العشرون
10ـ فتوحات مکیه200/1،باب الثلاثون
11ـ فتوحات مکیه72/1،حدث الثالث و الثلاثون
12ـ فتوحات مکیه281/1و282،باب الخامس و الخموس فی معرفه الخواطر الشیطانیه
13ـ فتوحات مکیه8/2،باب الثالث و السبعون
14ـ فتوحات مکیه6/2،باب الثالث و السبعون
15ـ فصوص الحکم،فص اوطیه
16ـ فتوحات مکیه264/1، فتوحات مکیه269/1
17ـ فتوحات مکیه751/1
18ـ فتوحات مکیه457/3
19ـ ممد الهمم در شرح فصوص الحکم،ص511
20ـ آوای توحید،ص85
21ـ آوای توحید،ص83 و84،چاپ ششم، تابستان1376

خواندن 69 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « مهدویت از دیدگاه صوفیان
Top