All for Joomla All for Webmasters
بت پرستي و حقانيت اديان در عرفان ابن عربي و پيروان

بت پرستي و حقانيت اديان در عرفان ابن عربي و پيروان

« حجت الاسلام سید محسن طیب نیا»

چکیده:

توحید اساسی ترین پایه ی ادیان الهی است.اما در دیدگاه ابن عربی و پیروان، توحــید معـــنای دیــگری می یابد.از نظر ایشان پرستش هر چیز پرستش خداست و بت پرست نیز خدا را می پرستد. این دیدگاه باطل بر گرفته از عقیده ی فاسد وحدت وجود و موجود می باشد که طبق این عقیده چون جز خدا در عالم هیچ موجود دیگری نیست و بت هم ظهور ذات خداست، بنابراین پرستش بت عین خداپرستی است و از این جهت است که عرفای صوفی تمام مذاهب و ادیان را حق می دانند.

نویسنده ی محترم در این مقاله با ارائه شواهد و مدارک روشن، تضاد و مغایرت کامل تعالیم توحیدی ابن عربی و پیروانش با تعالیم مقدس وحیانی را به اثبات می رساند.

 

بت پرستي و حقانيت اديان در عرفان ابن عربي و پيروان

« حجت الاسلام سید محسن طیب نیا»

 

توحيد اساسي ترين شعار اديان الهي است. تمام پيامبران الهي مردم را به پرستش خدا دعوت نموده و به شدت از پرستش غير خدا نهي فرموده اند. خداوند متعال در قرآن كريم در صدها آيه بت پرستان و مشركان را منحرف و كافر معرفي كرده و صراط مستقيم و راه سعادت را منحصر در اسلام يعني شريعت پيامبر خاتم(صلی الله علیه و آله و سلم) نام برده است:

((و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الاخره من الخاسرين))(1)؛

هركس جز اسلام ديني برگزيند از وي هرگز پذيرفته نشود و در قيامت از زيانكاران خواهد بود.

 

اما در ديدگاه ابن عربي، هم بت پرستي خدا پرستي است و هم تمام مذاهب و اديان برحق مي باشند!

در عرفان صوفيانه ي وي دو چيز سبب شده كه بگويد پرستش هر چيز پرستش خداست:


1ـ عقيده به وحدت وجود و موجود

در اين ديدگاه تمام اشياء تجلي و ظهور ذات خداوند مي باشند، يعني اين خود خداست كه در مقام تنزل به صورت اشياء گوناگون ظاهر و تعين يافته است. سخن در اين باره فراوان است كه به گوشه ي كوچكي از آن اشاره مي شود:


ابن عربي مي گويد:

((ليس وجودٌ، الا وجود الحق، بصور أحوال ما هي عليه الممكنات في أنفسها و أعيانها))(2)؛

یعنی: در عالم جز وجود حق متعال وجودي نيست و هم اوست كه به صورت ها و احوالات گوناگون كه به آنها ممكنات گفته مي شود متعين و ظهور يافته است.

 

((و بالأخبار الصحيح إنه عين الأشياء و الأشياء محدودة و إن اختلفت حدودها. فهو محدود بحد كل محدود فما يحد شي ء إلا و هو حد للحق فهو الساري في مسمي المخلوقات و المبدعات و لو لم يكن الأمر كذلك ما صح الوجود فهو عين الوجود فهو علي كل شيء حفيظ))؛

یعنی: خداوند عين اشياء است و اشياء محدود است با حدود مختلف، پس او با حد هر محدودي محدود يعني كه متعين است. چرا كه او عين هر محدودي است. بنابراين در هر محدودي حد متعين حق است و او به صورت آن محدود متجلي. پس او در صور و حقايق جميع موجودات ساري و ظاهر است، و اگر حق در موجودات سريان و ظهور نمي يافت هرگز موجودي وجود نمي يافت كه وجود هر موجودي از ناحيه ي اوست. بنابراين تنها حق تعالي است كه عين وجود محض است و به ذات خود محيط بر اشياء و حافظ آنهاست.(3)

 

قيصري شارح سخنان ابن عربي مي نويسد:

((هو المسمي بالمحدثات بحسب تنزلاته في منازل الأكوان.))(4)؛

یعنی: خداست كه به نام حوادث و پيشامدها ناميده مي شود به جهت ترتيب نزول و پائين آمدنش از مقام خدايي و قرار گرفتنش در جايگاه موجودات و مخلوقات.

 

و مي نويسد:

((إن لكل شيء جمادا كان او حيوانا، حياة و علما و نطقا و ارادة و غيرها مما يلزم الذات الإلهيه، لأنها هي الظاهرة بصورالحمار والحیوان.))(5)؛

یعنی: براي هر چيزي چه جماد چه حيوان، حيات، علم و نطق و اراده و صفاتي مانند آن باشد كه آن صفات از خصايص ذات الهي است، پس خداوند است كه به صورت الاغ و حيوان ظاهر شده است.

 

ابن عربي در فص پانزدهم كتاب فصوص الحكم «فص عيسويه» مي گويد:

«نصارا با گفتن «الله هو المسيح بن مريم» از اين جهت كافر نشدند كه خدا را با عيسي متحد شمردند بلكه كفر آنها براي اين بود كه قائل به الوهيت عيسي به تنهايي بودند و اين خطا بود؛ زيرا خداوند هم عيسي است و هم هر چيز ديگري كه ما در اين عالم مي بينيم!!»

 

قيصري در شرح سخنان ابن عربي مي نويسد:

((إن هويه الحق هي التي تعينت و ظهرت بالصوره العيسويه، كما ظهرت بصوره العالم كلّه))(6)؛

یعنی: اين هويت و شخصيت خود خداوندي است كه به صورت عيسي(علیه السلام) تعين يافته و ظاهر شده است همچنان كه به صورت تمام عالم درآمده است.

 

جناب حسن زاده آملي در شرح سخنان ابن عربي می گوید:

«اينكه آنان گفتند: خداوند مسيح بن مريم است از جهت تعين هويت حق به صورت عيسي، راست گفته اند و هم چنين، اين كه عيسي مسيح ابن مريم است راست گفته اند ولكن حصر حق تعالي در صورت عيسي نادرست و باطل است، زيرا همه ي عالم چه غيب و چه شهود صورت حق است نه عيساي فقط.»(7)


وحدت وجود و موجود ـ كه ديدگاه عرفاي صوفي و فلسفه ي صدرائي است ـ كاملاً مغاير با عقل و شرع است كه در اين مقاله ي مختصر مجال نقد آن نيست، اما همين قدر بايد گفت كه در تمام اديان الهي خداوند مباين و غير اشياء معرفي شده است اما در اين عقيده ي فاسد، اشياء هــمان ذات مــتعيــن الــهي مي باشند.

طبق اين ديدگاه كه خداوند با تجلي ذات در مراتب، ظهور نموده است تمام اشياء ســزاوار پـــرستـــش مي باشند.

 

ابن عربي مي گويد:

((و العارف المكمل من رأي كل معبود مجلي للحق فيه و لذلك سموه إلها مع اسمه الخاص بحجر أو شجر أو حيوان أو انسان أو كوكب أو فلك هذا اسم الشخصيه فيه))؛

یعنی: عارف مكمل كسي است كه هر معبود ـ خواه مشروع باشد و خواه غيرمشروع ـ مجلاي حق مي بيند كه حق در آن مجلي پرستش مي شود. از اين رو معبود را إله ناميدند. با اينكه او را اسم خاص است كه مسمي به حجر يا شجر يا حيوان يا انسان يا كوكب يا ملك يا فلك است كه حقيقت كليه به اعتبار تعيناتش به اسم اين شخصيت ها مرسوم شده است.(8)

 

عرفاي صوفي در بين تمام موجودات ـ كه در ديدگاه آنان همگي رشحات ذات الهي و معبود حق اند ـ براي بت قداست و حساب ديگري قائل اند. در آثار آنان فراوان از مقام بت و بت پرستي سخن به ميان آمده است!(9)


براين اساس است كه ابن عربي نمي تواند بپذيرد كه قوم بت پرست نوح خداپرست نبوده اند! وي براين باور است كه آنان غرق در درياي معرفت و علم الهي شده اند و آيه ي شريفه:

((مِّمَّا خَطِيَتهِمْ أُغْرِقُواْ فَأُدْخِلُواْ نَارًا فَلَمْ يجِدُواْ لهُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَنصَارًا ))(10)؛

یعنی: قوم نوح به خاطر خطاهايشان غرق شدند و سپس وارد آتش گرديدند و براي آنان جز خدا يار و ياوري نبود. را بنابر مذهب وحدت وجودي خودش اين گونه مغاير با روح اديان الهي تفسير مي كند:


((فغرقوا في بحارالعلم باالله فلم يجدوا لهم من دون الله انصارا فكان الله عين انصارهم فهلكوا فيه الي الابد فلو اخرجهم الي السيف سيف الطبيعه لنزل بهم عن هذه الدرجه الرفيعه.))(11) ؛

یعنی: قوم نوح در درياهاي علم بالله تعالي غرق گرديدند. پس جز الله ياري دهنده نيافتند. پس الله ياري دهنده آنها شد آنگاه قوم نوح تا ابد هلاك و فاني در حق گرديدند. چنانچه حضرت نوح(علیه السلام) قوم خود را از آن درياهاي علم به ساحل طبيعت بيرون مي آورد آنها را از آن درجه ي والا و رفيع به درجه ي پائين تري تنزل مي داد.

 

شيخ محمود شبستري كه يكي ديگر از تابعان عرفــان ابن عربي است ـ در مقــام بت و بت پرستي ـ در گلشـن راز مي گويد:


بت اينــجا مظهر عشـــق است و وحدت

بــــود زنــــار بســـتـن نهـــد خـــدمــــت


چو كــفـر و دين بود قـائم به هســـتي

شــود تــوحيــد عيــــن بـــت پــرستـــي


چـو اشـــياء هست هســـتي را مظاهـر

از آن جمــــله يـــكي بـــت باشـــد آخــر


نكـو انديشـــــه كن اي مـرد عــــاقل

كه بت از روي هـــستي نيــست بــاطل


بـدان كايـزد تعـالي خـالـــق اوســـت

ز نيـــكو هر چه ظاهــر گشت نيكوست


مسلمان گر بدانستي كه بت چيست

بدانستي كه دين در بت پرستي است

 

طبق اين اشعار هويت كفر و بت پرستي، چون قائم به هستي و صادر شده ی از وي ـ كه خداوند متعال باشد ـ است و آن دو چيزي جز تجلي و ظهور خدا نمي باشد و مظاهر، از خدا جدا نيست پس كفر هم عين توحيد و دين است و بت پرست نيز خدا را مي پرستد!

بعضی از مدافعان عرفان صوفيانه در توجيه اين اشعار ضد توحيدي مي گويند كه مراد شبستري اين نيست كه بت خداست و بت پرست خدا را مي پرستد، بلكه مراد اين است كه بت پرست نيز در عمق وجودش خدا را مي خواند و گرايش به او دارد اما مصداق را گم كرده است!

 

در جواب مي گوئيم:

اولاً: خداوند در قرآن در آيات متعددي علت بت پرستي مشركان را تبعيت كوركورانه از اجداد خويش بيان مي فرمايد نه اينكه بت پرست جوياي خداست.

ثانياً: مراجعه به شرح هاي مشهور گلشن راز شبستري ـ كه همگي از شاگردان مكتب وي بوده اند ـ به وضوح مشخص مي شود كه مراد شبستري از بت همان خداي تعين يافته در قالب بت است و مراد وي از بت پرستي همان بت پرستي است.

به چند شرح مشهور گلشن راز در ذيل اشعار فوق توجه فرمائيد:


شيخ محمد لاهيجي كه بزرگ ترين مفسر اشعار شبستري است مي نويسد:

«يعني اگر مسلمان كه قائل به توحيد است و انكار بت مي نمايد، بدانستي و آگاه شدي كه في الحقيقه بت چيست و مظهر كيست و ظاهر به صورت بت چه كسي است، بدانستي كه البته دين حق در بت پرستي است، زيرا كه بت مظهر هستي مطلق است كه حق است پس بت من حيث الحقيقه حق باشد و دين و عادت مسلماني حق پرستي است و بت پرستي عين حق پرستي، پس هر آينه دين در بت پرستي باشد.


بت پرستـان را تويي مطلـوب جان

هست از بت روي تو محبوب جان

 

چون كفر بت پرستان به سبب عدم اطلاع است بر حقيقت بت، مي فرمايد:


اگـر مشــرك ز بت آگـاه گـشتي

كجـا در ديـن خـود گمراه گشتي

 

يعني اگر مشرك كه عبادت بت مي كند از بت و حقيقت وي آگاه گشتي و بدانستي كه بت مظهر حق است و حق به صورت او ظهور نموده است از اين جهت مسجود و معبود و متوجه اليه است كجا در دين و ملت خود كه دارد گمراه گشتي و باطل بودي؟


استفهام بر سبيل انكار است يعني هرگز نبودي بلكه موحد حق پرست بودي و در دين اسلام منكر نبودي.» (12)


الهي اردبيلي مي نويسد:


نباشـد كفـر و بت گر عيـن هستي

بـود آن شـرك مـحض بت پـرستي


كـه تــوحيــد حـقـــيقي نـزد دانــا

شهـود حـق بـود در جملـه اشيا (13)

 

***

بـدانستي اگـر بت مظهــر كيست

كه عيـن بت پرستي حـق پرستي است


بكردي در بت او حـــق را عبـادت

كه دارد حق پرستي دين و عـادت(14)

 

مغزي در ديوانش مي گويد:


در بت كـده ها غيــر تـو را مي نپـرستنــد

آن كس كه برد سجده بر سنگ و گل و چوب(15)


***


زاصنام صـومنات زحسن تو جلـوه كـرد

شــد بت پرست عــابد اصنـام سـومنـات


لات و منات را ز سر شـوق سجـده كـرد

كافر چو ديد حسن تو را از منات و لات(16)

 

بابا نعمت الله نخجواني مي گويد:

« كفر صفت جلال است و دين صفت جمال، و هر دو قائم به وجود حقند. يك صفت را كفار و يك صفت را زهاد تتبع مي كنند، و چون هردو يك صفت است، توحيد عبارت از اين است كه التوحيد اسقاط الاضافات.»(17)

صاين الدين تركه اصفهاني يكي ديگر از شارحان گلشن راز مي نويسد:


«كفر بر سه نوع است: لغوي، باطل، حقيقي.

الف: كفر لغوي: پوشيدن چيزي است به چيز ديگر. از اين جهت دهقان را كافر گويند چون گندم و جو و غير اين ها را در زير زمين پنهان مي سازد.

ب: كفر باطل: براي خود وجودي قائل شدن است، كه در اين صورت به فناء في الله نمي توان رسيد، و اين خود يك نوع شريك قائل شدن است.

ج: كفر حقيقي: كفري است كه از ايمان زائيده مي شود و آن اقرار بر وحدانيت مطلق است كه لازمه ي آن سلب وجود كردن از خود و ماسوي الله است، و اثبات وجود حق تعالي.))(18)

 

كاظم دزفوليان مي نويسد:

«چون كفر و دين كه به حسب صورت از امور متضاده اند، قائم به هستي مطلق و وجودند و هستي مطلق حق تعالي است. پس هرآينه كه توحيد و يگانه گردانيدن حق عين بت پرستي باشد، چون اگر كفر و بت را من حيث الحقيقه غير داني شرك باشد و قائل به توحيد حقيقي نباشي.»(19)

بنابر عقيده ي وحدت وجود و موجود كه موجودات را همان ذات الهي در مراتب مي دانند؛ مي توان صفات و خصوصيات الهي را به مظاهرش نسبت داد و از جمله اين صفات معبود واقع شدن است.

 

سيد جلال الدين آشتياني كه مفسر تفكرات ابن عربي و ملاصدرا است مي نويسد:

«حق در هر مظهري كه ظهور كند معبود به حق و شايسته بندگي است، نه آنكه هر مظهري اله و معبود است.» (20)

و از جمله ويژگي هاي مختص خداوند سبحان ((لا تأخذه سنة و لا نوم)) است.(21)

اما عرفاي اصطلاحي با توجه به عقيده ي وحدت وجود و موجود ـ كه تمام اشــياء را رشـــحه ي ذات الهي مي دانند ـ آن دو ويژگي مختص الهي را به پديده ها هم نسبت مي دهند.

 

جناب حسن زاده آملي مي گويد:

«تا حال مي گفتم لا تأخذه سنة و لا نوم، حال می بینیم مرا هم لا تأخذني سنة و لا نوم» .(22)

طبق اين ديدگاه، نه تنها انسان بلكه تمام اشياء مظهر ذات الهي اند، لذا در جايي ديگر اين دو صفت مختص خدا را به تمام موجودات نسبت مي دهد و می گوید:

« الهي تا به حال مي گفتم لا تأخذه سنة و لا نوم،الان مي بينم مظهرش را هم لا تأخذه سنة و لا نوم.» (23)

 

2ـ ابن عربي عقيده دارد كه چون خداوند در عالم، تكوينا حكم نموده كه جز او پرستش نشود، و از آنجا كه آنچه خداوند اراده كند قطعا واقع مي شود پس هر موجودي چه جن و چه انس هر چه را پرستش كنند در واقع خدا را پرستش نموده اند!

طبق اين ديدگاه، انسان بت پرست هرچند در ظاهر غيرخدا را پرستش مي كند، اما در واقع او فقط خدا را مي پرستد.

اين ديدگاه ابن عربي به خاطر تفسير ناصحيحي است كه از يكي از آيات قرآني ارائه مي دهد.

 

خداوند متعال در قرآن مي فرمايد:

((وَ قَضىَ‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُواْ إِلَّا إِيَّاهُ))(24)؛

يعني: خداوند حكم كرده كه جز او پرستش نشود.

 

ابن عربي «قضي» را در آيه شريفه قضاي تكويني دانسته و مي گويد:

خداوند تكوينا حكم نموده كه فقط او پرستيده شود و از آنجا كه حكم تكويني خدا لايتغير و حتمي است، پس هرچه كه پرستيده مي شود چيزي جز پرستش او نمي باشد.

البته اگر كسي «قضي» را تكويني بداند قطعا دچار چنين خطاي بزرگي مي شود. اما طبق ديدگاه تمام مفسران غير صوفي جهان اسلام، اين آيه بيانگر قضاي تشريعي است.

به اين معنا: خداوند تشريعا حكم كرده كه جز او پرستيده نشود، يعني خداوند از طريق پيامبران به مردم امر كرده و دستور داده كه فقط او را بپرستند. حال برخي از مردم امر خدا را اطاعت مي كنند و او را مي پرستند و برخي ديگر دچار انحراف مي شوند و بت و امثال آن را مي پرستند.

یکی از مدافعان تصوف و تفكرات ابن عربي که از مبتدیان و تازه واردان است در اين باره مي نويسد:

«انسان موحد وقتي كسي را مي بيند كه مشغول بت پرستي است، بر اساس شفقت و رحمتي كه در وجود او متجلي است، از انحراف و كج روي او افسوس مي خورد و تصديق مي كند كه اگر اين شخص ايمان نياورد حتما در نظام عالم خلقت، حكمتي در پس آن بوده است و چون به آيات قرآن كريم ايمان دارد مي داند كه در مسير عالم تكوين همه عبد و قانت و ساجد خداوند مي باشند، مي فهمد كه عبادت تكويني مخلوق به همين نحو بوده است و اراده ي ازلي الهي به اين تعلق گرفته است كه او در مسير عبوديت تكويني به اين شكل سير نمايد و به نهايت سير خود برسد.»(25)

جواب: بت پرستي بت پرستان كه از سوء اختيار آنهاست طبق وجدان بيدار هر انساني داراي هيچ حكمتي در نظام عالم نمي باشد، بلكه فساد آن در عالم آشكار است، و مومنان هرگز كار بت پرستان را باور ندارند كه در پس پرده آن، رضايت حق تعالي است، و طبق آيات فراوان قرآن كريم هرگز اراده ي الهي بر اين تعلق نگرفته است كه خداوند در قالب بت پرستي عبادت شود و هرگز سير و رشد انسان با بت پرستي صورت نمي پذيرد بلكه نهايت سقوط اوست.

ابن عربي در كتاب فصوص الحكم در «فص هارونيه» ادعا دارد زماني كه موسي(علیه السلام) بعد از چهل شب مناجات در وادي طور به سوي قوم خود برگشت و قوم خويش را گوساله پرست ديد و سپس برادر خود ـ يعني هارون نبي كه در غياب موسي جانشين او بود ـ را مورد مواخذه قرار داد، به اين علت بود كه وي انكار عبادت گوساله (بت) را مي كرد (يعني مانع از پرستش گوساله پرستي چند نفر شده بود) و قلب او مانند موسي وسعت نداشت تا بداند كه گوساله پرستان نيز خدا را پرستيدند، زيرا خدا حكم كرده كه جز او پرستش نشود!

متن: «و كان موسي اعلم بالامر من هارون لانه علم ما عبده اصحاب العجل، لعلمه بان الله قد قضي ألا يعبد إلا إياه، و ما حكم الله بشيء إلا وقع. فكان عتب موسي أخاه هارون لما وقع الامر في انكاره و عدم اتساعه فان العارف من يري الحق في كل شيء، بل يراه عين كل شيء.»

 

جناب حسن زاده آملي در ترجمه و شرح سخنان ابن عربي مي نويسد:

«موسي(علیه السلام) به واقع و نفس الامر به امر توحيد اعلم از هارون بود. چه اينكه مي دانست اصحاب عجل [يعني بت پرستان] چه كسي را پرستش مي كردند. زيرا او عالم بود كه خداوند حكم فرموده كه جز او پرستش نشود و آنچه راحكم فرموده، غير آن نخواهد شد. پس جميع عبادتها عبادت حق تعالي است ولكن «اي بسا كس را كه صورت راه زد». بنابراين عتاب موسي به برادرش هارون از اين جهت بود كه هارون انكار عبادت عجل مي نمود و قلب او چون موسي اتساع [يعني وسعت] نداشت. چه اين كه عارف، حق را در هر چيزي مي بيند بلكه او را عين هر چيزي مي بيند.»(26)

یکی از مدافعان عرصه ي تصوف در توجيه كلام ابن عربي مي نويسد:

«يكي از مشكلات آيات كريمه قرآن، داستان حضرت موسي و حضرت هارون (علیهما السلام) و اختلاف نظر بين اين دو پيامبر الهي در جريان گوساله پرستي بني اسرائيل است.»(27)

جواب: نه بين اين دو پيامبر الهي اختلاف است و نه مشكلي در تفسير اين آيه شریفه، معنا كاملاً مشخص و واضح است. آقايان عرفاي اصطلاحي و صوفيه با تفسير به رأي، براي خود و ديگران مشكل ايجاد نمودند!

او در ادامه مي نويسد:

« اينجاست كه جناب محي الدين مي فرمايد: در حقيقت خود خداوند مي خواست كه عده اي در مسير عبادت تكويني وي گوساله را به عبادت تشريعي عبادت كنند و چون هر خواست و اراده اي از خداوند حكمتي دارد، حتما در اين امر نيز حكمتي بوده است و خداوند بر اساس علم لايتناهي خود حكمت آن را دانسته و آن را اراده فرموده است. يعني اراده تكويني وي تعلق گرفته بود كه در پرستش گوساله نيز سير عبودي تكويني عده اي طي شود و خداوند را به عبادت تكويني در اين قالب بپرستند.))(28)

جواب: با توجه به آيات قرآن كريم پيرامون اين داستان هرگز نمي توان گفت كه خواست و اراده ي خداوند متعال بر اين تعلق گرفته بود كه گوساله پرستيده شود تا در آن قالب هم سير عبودي عده اي طي شود.

 

خداوند از گوساله پرستان به ظالم تعبیر می کند:

((وَ إِذْ وَاعَدْنَا مُوسىَ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتخَّذْتمُ الْعِجْلَ مِن بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظَالِمُونَ))(29)؛

یعنی: و به ياد آوريد هنگامي را كه با موسي چهل شب وعده گذارديم و او براي گرفتن فرمان هاي الهي به ميعادگاه آمد سپس شما گوساله را بعد از او براي پرستش انتخاب نموديد، در حالي كه ستمكار بوديد.

 

((وَ اتخَّذَ قَوْمُ مُوسىَ‏ مِن بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ أَ لَمْ يَرَوْاْ أَنَّهُ لَا يُكلَمُهُمْ وَ لَا يهْدِيهِمْ سَبِيلاً اتخَّذُوهُ وَ كَانُواْ ظَلِمِين))(30)؛

یعنی: قوم موسي بعد از رفتن او به ميعادگاه الهي از زيورهاي خود مجسمه گوساله اي ساختند كه صدايي همچون صداي گوساله داشت. آيا آن ها نمي ديدند كه با آنان سخن نمي گويد، و به راه راست هدايتشان نمي كند؟ آن را خداي خود انتخاب كردند و ستمكار بودند.

 

خداوند گوساله پرستان را گمراه می نامد:

((وَ لمَّا سُقِطَ فىِ أَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْاْ أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّواْ قَالُواْ لَئنِ لَّمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَ يَغْفِرْ لَنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ)) (31)؛

یعنی: و هنگامي كه حقيقت در دسترسشان قرار گرفت و ديدند گمراه شده اند، گفتند: اگر پرودرگار به ما رحم نكند و ما را نيامرزد بطور قطع از زيانكاران خواهيم بود.

 

خداوند غضب خود را شامل حال گوساله پرستان مي كند:

((إِنَّ الَّذِينَ اتخَّذُواْ الْعِجْلَ سَيَنَالهُمْ غَضَبٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فىِ الحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ كَذَالِكَ نجْزِى الْمُفْترِين)) (32)

یعنی: كساني كه گوساله را به خدايي برگزيدند بزودي خشمي از جانب پروردگارشان و ذلتي بزرگ در زندگي دنيا به آنها مي رسد، و ما اينچنين كيفر مي دهيم كساني را كه برخدا افترا مي بندند!

 

خداوند شرط پذيرش توبه گوساله پرستان را كشتن يكديگر بيان مي كند:

((وَ إِذْ قَالَ مُوسىَ‏ لِقَوْمِهِ يَاقَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُم بِاتخَّاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُواْ إِلىَ‏ بَارِئكُمْ فَاقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ ذَالِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ عِندَ بَارِئكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيم))(33)

یعنی: و زماني كه موسي به قوم خود گفت: اي قوم من، شما با انتخاب گوساله براي پرستش، به خود ستم كرديد، توبه كنيد، و به سوي آفريننده خود بازگرديد و يكديگر را به قتل برسانيد اين كار براي شما در پيشگاه آفريدگارتان بهتراست. سپس خداوند توبه شما را پذيرفت، زيرا اوست توبه پذير مهربان.

 

آيا با توجه به اين محكمات قرآني بازهم مي توان گفت كه در پس گوساله پرستي حكمتي بوده و اراده خداوند اين چنين رقم خورده بود كه در صورت گوساله پرستش شود؟! آيا از آنجا كه جريمه گوساله پرستان كشتن يكديگر شد، مي توان گفت عده اي در آن قالب پرستش، سير و تكامل را طي كردند؟!

اگرخداوند اراده نموده بود كه گوساله پرستش شود، آيا اين ظلم نيست كه بني اسرائيل چنين جريمه ي سنگيني را تحمل كنند؟! و به آنها ظالم و گمراه خطاب شوند؟ اگر گوساله پرستی حق است و راه صحیحی است چرا قرآن آنها را گمراه خطاب کرده؟

هيچ عقل سليم و وجدان بيداري اين تفسيرهای صوفيانه را نمي پذيرد. بني اسرائيل به خاطر گوساله پرستي جريمه سختي شدند، زيرا آنان آنچه را كه مورد رضاي الهي نبود و ضلالت و گمراهي مطلق بود مرتكب شدند.

 

جناب دكتر محسن جهانگيري ـ از محققين عرصه عرفان و تصوف ـ در نقد سخنان ابن عربي مي نويسد:

« به نظر من اين انتقاد وارد است، يعني او گفته است كه: حق تعالي هارون را بر گوساله پرستان مسلط نگردانيد، آنچنان كه موسي را مسلط گردانيد، تا آن كه در جميع صور پرستيده شود. و لهذا هيچ نوعي از انواع عالم نماند كه معبود نشده باشد، خواه عبادت تأله، يعني اينكه او را اله دانسته و عبادتش نمايند، چنان كه بت پرستان و ستاره پرستان به عبادت اصنام و كواكب مي پردازند، و خواه به عبادت تسخير، يعني به سبب جاه و مال گراييده اند. و بزرگترين مجلايي كه حق در آن پرستيده شده هواست كه فرمود: ((أفرأيت من اتخذ إلهه هواه))(34)؛ آيا ديدي كسي را كه معبود خود را هواي نفس خويش قرارداده.

البته اينگونه سخنان گرچه با وحدت وجود ابن عربي سازگار است، ولي با ظواهر دين مبين و عقايد عامه مسلمانان هرگز سازگار نيست.» (35)

يكي ديگر از تابعان ابن عربي سلطان ملا محمد گنابادي ـ موسس و قطب اول فرقه صوفيه گناباديه ـ جسورتر از استاد خود ابن عربي ادعا دارد: چون عالم مظهر تجلي ذات خداوند است، انسان زماني كه از روي اختيار شيطان را مي پرستد يا جن يا هر چيز ديگر مثل ماه و ستاره يا سنگ يا ملائكه يا حتي آلت تناسلي، مثل برخي از هندوها كه آلت تناسلي زن و مرد را پرستش مي كنند، در حقيقت خدا را پرستش مي كنند هرچند خود ندانند!! عبارت او چنين است:

((لما كان اجزاء العالم مظاهر لله الواحد الاحد القهار بحسب اسمائه اللطفيه و القهريه كان عبادة الانسان لاي معبود كانت عبادة الله اختيارا... فالانسان في عبادتها اختيارا للشيطان كالابليسه و للجن كالكهنه و تابعي الجن و للعناصر كالزردشتيه و عابدي الماء و الهواء و الارض و للمواليد كالوثنيه و عابدي الاحجار و الاشجار و النباتات كالسامريه و بعض الهنود الذين يعبدون سائر الحيوانات و كالجمشيديه و الفرعونيه الذين يعبدون الانسان و يقرون بالهته و للكواكب كالصائبه و للملائكه كاكثر الهنود و للذكر و الفرج كبعض الهنود القائلين بعبادة ذكر الانسان و فرجه و كالبعض الاخر القائلين بعبادة ذكر مهاديو ملكا عظيما من الملائكه و فرج امراته، كلهم عابدون لله من حيث لا يشعرون.))(36)

طبق اين سخنان صوفيانه حق و باطل كه در اديان الهي دو چيز متضاداند يكي مي شود و تمام مذاهب و عقايد و راهها حق مي گردند:


در حيرتم كه دشمني كفر و دين چراست

از يك چراغ كعبه و بت خانه روشن است

 

در صورتي كه اهل هر دين و مذهب يكي از اساسي ترين مسائل اعتقادي اش، حقانيت دين و مذهب خود و بطلان مذاهب و اديان ديگر است و هركه رو به قبــله اي ديـــگر داشـــته و پــيرو آيـــين ديـــگري مي باشد، از نظر وي گمراه است. اما در نظر عارف كامل، اديان و مذاهب يكسانند و براي هيچ يك ترجيحي قائل نيست.

 

دكتر احمد تاج بخش ـ از نويسندگان فعال در عرصه تاريخ ـ در اين باره مي نويسد:

«تصوف داراي آزادمنشي خاصي بوده است و همين آزادمنشي است كه در نظر اهل تصوف گبر، ترسا، يهود و مسلمان و بت پرست يكسانند... نزد ايشان قاعده الطريق الي الله بعدد انفس الخلايق اصلي محكم بوده است، زيرا حقيقت واحد يكتاست و معتقدند كه از هر دري به سوي خداوند دري است.»(37)


و در ادامه مي نويسد:


«به عقيده صوفيه اهل ظاهر، كلمات قرآن را مي بينند و تفسير مي كنند در حاليكه عارف معني و باطن آن را هدف اصلي وصول به حقيقت مي داند و راه رسيدن به آن بي شمار و هركس در هر مذهبي باشد مي تواند به حق واصل گردد. مولانا در داستان موسي و شبان به اين موضوع اشاره مي كند:


هيـچ آدابي و تـرتيبي مجـوي

هرچه مي خواهد دل تنگت بگو» (38)

 

او در جاي ديگر درباره رهايي اهل تصوف از قيد شريعت مي نويسد:

«بنابر عقيده صوفيه رعايت قوانين شرعي وسيله اي مي باشد براي ورود در راه حق، وقتي عارف به حق و حقيقت رسيد ديگر احتياجي به ظواهر ندارد. مولانا در اين باره داستان عاشقي را نقل مي كند كه چون به معشوق رسيد به خواندن عشق نامه پرداخت و اشعاري را كه در روزهاي هجران ساخته بود بر زبان براند، معشوق چنين گفت:


گفت معشـوق اين اگر بهر من است

گـاه وصل اين عمر ضايع كردن است


من به پيشت حاضر و تو نامه خوان

نيست اين باري نشـان عـاشقـان))(39)

 

برخي از صوفيه و عرفا عقيده دارند در مراحل بالاي سلوك بايد شريعت را رها كرد، زيرا در آن مرحله شريعت چيزي جز قيد و بند نمي باشد، مولوي مي گويد: «لو ظهرت الحقايق بطلت الشرايع». (40)


ميرمحمد شريف ـ از محققان عرصه تصوف و عرفان ـ در تبيين عقيده ابن عربي دربــاره وحـــدت اديـــان مي نويسد:

«خداي ابن عربي به معناي دقيق ديني، به اسلام يا آيين ديگري محدود نمي شود. خداي او خداي شخصي و اخلاقي اديان نيست، بلكه ذات معبود و معشوق همه اديان است:

((وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ)). ابن عربي آيه فوق را بدين گونه تفسير مي كند كه قضاي الهي بر آن رفته كه محققا هيچ معبودي جز وي نباشد. اين امر، نوعي اذعان و اقرار صريح به همه انواع عبادت است، مادامي كه پرستندگان در وراي مظاهر و صور خداي خويش، معبود حقيقي، يعني خداوند را تصديق كنند... بنابراين ما نبايد خداوند يا معبود حقيقي را در شكل عقيده خاصي كه مانع شكل ديگر است محدود كنيم، بلكه بايد در همه صورت ها او را بشناسيم و به او اذعان كنيم. محدود كردن او در يك صورت ـ چنان كه مسيحيان كرده اند ـ كفر است، و اقرار و اذعان او در همه صورت ها، لب لباب دين است.» (41)

او در ادامه مي نويسد:

« [در ديدگاه ابن عربي] عبادت كردن همان عشق ورزيدن در بالاترين حد ممكن است. هيچ شيئي معبود واقع نمي شود مگر اينكه بهره اي از عشق داشته باشد. زيرا عشق اصلي است الهي كه اشياء را به يكديگر پيوند مي دهد و در كل موجودات سريان دارد. پس عالي ترين مظهري كه خداوند در آن پرستيده مي شود همان عشق است. عارفي كه خداوند را در همه چيز مشاهده كرد، او را در هر چيزي عبادت مي كند. لب مطلب در شعر زير به بهترين وجهي بيان شده است:

 

وحـق الهـوي ان الهــوي سبب الهــوي

و لولا الهوي في القلب ما عبدالهـوي(42)

 

به حق عشق سوگند كه عشق سبب عشق است و اگر عشق در قلب نبود، عشق پرستيده نمي شد. زيرا عشق بزرگترين متعلق عبادت است و تنها چيزي است كه في نفسه معبود واقع مي شود. اشياي ديگر لذاته معبود نيست، بلكه به واسطه عشق عبادت مي شود.»(43)

ابن عربي در فصوصش مي گويد:

«مبادا كه تنها به عقيده اي خاص پايبند بوده و عقايد ديگران را كفر بداني، كه در ايــن صــورت زيـــان مي بري و بلكه علم به حقيقت مساله را از دست خواهي داد. پس باطن خود را هيولا و ماده تمامي صورت هاي اعتقادي بگردان، از آن جهت كه خداي تعالي برتر و والاتر از آن است كه در انحصار عقيده خاصي واقع شود چه خود مي فرمايد:

((فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ))(44) پس تو را روشن گشت كه خدا قبله گاه هر رويكردي است و منظور از اين، جز عقايد گوناگون نيست، پس همه بر صوابند و هر كه بر صواب باشد به پاداش خود مي رسد و هركس پاداش يابد، سعيد و خوشبخت است و هر سعيدي مورد رضايت و خوشنودي است اگر چه در جهان آخرت، مدتي در شقاوت و بدبختي باشد چنان كه اهل عنايت حق ـ با اين كه ما برخوشبختي و اهل حق بودنشان يقين داريم ـ در اين جهان گرفــتار رنــج و بـــيماري مي گردند.» (45)

ابن عربي عقيده دارد هر بنده اي درباره خداي خودش، اعتقاد خاص يافته است و آن را به اندازه ذوق و نظر در نفس خود دريافته است و از اين رو اعتقاد درباره خدايان مانند خود خدايان مختلف و گوناگون است ولي همه اين اعتقادات صورت هايي از يك اعتقاد است و آن اعتقاد به خداست.


وي مي گويد:

 

عقد الخلائق في الاله عقـايدا

و انـا اعتقـدت جميع ما عقدوه(46)


یعنی: خلايق درباره خداوند عقايدي ورزيده اند و من همه آنچه را که آنها عقيده كرده اند، اعتقاد دارم.


ابن عربي عقيده دارد همه راه ها، صراط مستقيمي است كه به خداوند مي انجامد، حتي بت پرستان هم در اين صراطند. مي گويد:


لقد صار قلبي قبلا كل صـورة

فمـرعي لغـزلان و ديــر لرهبـان


و بيت لاوثـان و كعبـــه طـائف

والـواح تـوراه و مصــحف قـرآن


أدين بـدين الحب الي توجهت

ركائبه فـالحب ديني و ايمـاني(47)

 

یعنی: قلب من پذيراي هر صورتي گشته است، چراگاهي براي آهوان است و ديري براي راهبان و خانه اي براي بتها و كعبه طواف كنندگان و الواح تورات و مصحف قرآن، دين من عشق است هر آنجا كه راهوارش روي آورد، پس عشق دين و ايمان من است.

اما همانگونه كه بيان شد، از منظر اهل بيت(علیهم السلام) و قرآن كريم، هم وحدت وجود و موجود باطل است و هم حقانيت تمام مذاهب و اديان. در مكتب وحي، خداوند مباين با موجودات است و هيچ گونه مناسبت و وحدتي بين ذات خداوند متعال و اشياء نمي باشد. موجودات و پديده ها مخلوقات خداوند متعال مي باشند كه وي آنها را «لا من شيء» ـ كه در نصوص ديني به صورت متواتر آمده است ـ ايجاد نموده است. آنچه عرفاي صوفي مطرح مي كنند كه اشياء همان ذات الهي در مراتب مي باشند كاملاً مغاير با تعاليم انبياء الهي است.

علامه محمد تقي جعفري در اين باره مي نويسد:

«مكتب وحدت وجود و موجود، با روش انبياء و سفراء حقيقي مبدأ اعلي تقريبا دو جاده مخالف بوده و به همديگر مربوط نيستند، زيرا انبياء همگي و دائماً بر خداي واحد، ماوراء سنخ اين موجودات مادي و صوري تبليغ و دعوت كردند و معبود را غير از عابد تشخيص و خالق را غير از مخلوق بيان كرده اند.» (48)


اما ابن عربي قائل است كه در عالم جز الله كس ديگري نيست: ((فما في الوجود الا الله)) (49)

و مي گويد: فقط خداوند در عالم موجود است و اوست كه در هر معبودي پرستيده مي شود: ((فان الله هو الوجود و الموجود و هو المعبود في كل معبود و في كل شيء و هو وجود كل شيء.)) (50)

ملاصدرا نيز كه فلسفه اش را به عرفــــان ابن عربي متـــصل مـــي كند در تاييد ســـخــنـــان وي در اســفـــار مي نويسد:

«ليس في الدار غيره ديار، و كلا يترآي في عالم الوجود انه غير الواجب المعبود انه هو من ظهور ذاته و تجليات صفاته التي هي في الحقيقه عين ذاته.»(51)

آيا پيامبران آمدند تا بگويند همه چيز خداست؟!

آيا ديگر، دين و شريعت با اين تفكر معنا پيدا مي كند؟!


عرفاي صوفي و فلاسفه بيان مي دارند كه خواندن فلسفه و عرفان ذهن را ورزيده مي گرداند تا مفاهيم قرآن و حديثي را بهتر فهم نمائيم!!
اما در نقد اين گونه سخنان بايد گفت كه اين پنداري بيش نيست. زيرا نه عرفان مصطح اساسي دارد و نه فلسفه عقل است. چگونه با معارفي كه آموزه ها و ثمرات آن مغاير با تعاليم وحیانی است مي تواند وسيله شناخت معارف الهي گردد؟!!


عرفا و فلاسفه از وحدت خالق و مخلوق سخن مي گويند:


مـن و مـا و تـو و او هست يك چيـز

كـه در وحـدت نباشد هيـچ تمـييز(52)

 

اما در سراسر نصوص ديني ما از مباينت مطلق خدا و مخلوقات سخن به ميان آمده است، براي مثال چند مورد را بيان مي داريم كه هر يك از اين احاديث ـ كه ويران كننده وحدت وجود و موجود عرفا است ـ در منابع شيعه به صورت متواتر آمده است:

 

امام باقر(علیه السلام) مي فرمايد:

((ان الله خلو من خلقه و خلقه خلو منه))(53)

ذات خداوند از ذات خلق تهي و خالي است و ذات خلق هم از ذات خداوند تهي و خالي است.

 

امام صادق(علیه السلام) مي فرمايد:

((لا خلقه فيه و لا هو في خلقه))(54)

مخلوقات خصوصيات خالق را ندارند و او در مخلوقاتش نيست.

 

امام صادق(علیه السلام) می فرماید:

((وَ كُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ وَ غَيُورُهُ تَحْدِيدٌ لِمَا سِوَاه.))(55)

كنه او تفاوت است ميان او و مخلوقاتش و اينكه خداوند غير مخلوقاتش است او را حد نمي زند بلكه اشياء حد مي خورند.

 

امام علي(علیه السلام):

((الذي بان من الخلق فلا شيء كمثله))؛(56)

خداوند كسي است كه از مخلوقاتش جداست و هيچ چيز مانند او نيست.

 

امام صادق(علیه السلام):

((لانه لايليق بالذي هو خالق كل شيء الا ان يكون مباينا لكل شيء.))؛(57)

خالق موجودات را سزاوار نيست مگر اينكه مباين با اشياء باشد.

 

امام صادق(علیه السلام):

((بائن من خلقه))؛(58)

او مباين با مخلوقات خويش است.

 

امام رضا(علیه السلام):

((فكل ما في الخلق لا يوجد في خالقه و كل ما يمكن فيه يمتنع في صانعه))؛(59)

هرچه كه در مخلوقات است آن در خدا پيدا نمي شود و آنچه كه در مخلوقات است ممتنع و محال است كه در خدا باشد.


و صدها روايت معتبر ديگر كه اساس تفكرات صوفيانه را باطل مي كند.

حال سخنان عرفاي صوفي كه همه چيز را ظهور ذات الهي مي دانند كجا و سخنان امامان معصوم كجا!
آيا مي توان بين تباين مطلق ذات الهي با اشياء ـ كه توحيد وحياني است ـ با تجلي و ظهور ذات خداوند در قالب اشياء جمع نمود و مانند ملاصدرا و ابن عربي قائل شد ((ليس في الدار غيره ديار))

هرگز نمي توان چنين جمعي را نمود و اين تفكرات چيزي جز سفسطه نمي باشد و اين مطلبي است كه جناب استاد مصباح يزدي به آن اعتراف دارد، وي در كتاب دروس فلسفه مي گويد:

«قولي كه به صوفيه نسبت داده اند و ظواهر كلماتشان بر اين مطلب دلالت مي كند و آن اين است كه وجود واحد شخصي است و حقيقت وجود همان ذات مقدس حق تعالي است. موجود به معناي حقيقي هم اوست و غير از او هيچ موجودي حقيقتا موجود نيست و وجودي كه به اشياء ديگر نسبت داده مي شود مجازي است: ((ليس في الدار غيره ديار)) پس وجود منحصر به واجب تعالي است.


بدون شك چنين نظري به حسب آنچه از ظاهر عبارات به دست مي آيد قابل قبول عقل نيست. ما همه درك مي كنيم كه موجوديم كه وجود هر فرد غير از وجود ديگري است. كما اينكه وجود انسان ها غير از وجود ساير موجودات است و وجود همه مخلوقات غيراز وجود خداست. بنابراين قائل شدن به اين كه هيچ چيز غير از خدا موجود نيست به سفسطه شبيه تراست تا به يك كلام فيلسوفانه. البته خود آنها هم مي گويند اين مطلب را عقل درك نمي كند، چيزي است كه بايد با شهود يافت و فوق عقل است.

خوب، اگر كسي ادعا كند ما چيزي را مي پذيريم كه عقل نمي پذيرد، با او در سطح فلسفه نمي توان بحث كرد چون در فلسفه فقط بحث از چيزهايي است كه عقل درك مي كند. حال آيا مي شود چيزي را عقل نفي كند و چيزديگري آن را اثبات كند؟

چنين چيزي قابل قبول نيست و ما نمي توانيم بپذيريم كه حقيقتي را عقل نفي كند و از راه ديگري اثبات شود و الا بايد باب تعقل را بست و گفت عقل حق درك حقايق را ندارد. اين چيزي خلاف وجدان و بداهت عقل است.»(60)

بنابراين وحدت وجود و موجود ـ كه اساس عقيده حقانيت بت پرستي و حقانيت تمام مذاهب و اديان است ـ باطل است، پس راه حق همان صراط مستقيم است كه خداوند آن را در شريعت پيامبر خاتم(صلی الله علیه و آله و سلم) منحصر نموده است.


((و من يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الاخره من الخاسرين))(61)

هركس جز اسلام آئيني براي خود انتخاب كند، از او پذيرفته نخواهد شد و او در آخرت از زيانكاران است.

 

بنابراين قرآن كريم كليه افكار و ايده هاي ديني موجود قبل از خود را منسوخ و متابعت از آنها را باطل و غير قابل قبول نموده است.


با این وجود ابن عربي براساس وحدت وجود و موجود تمام راه ها و عقايد را حق مي داند، اما در مواردي اشخاصي را به خاطر داشتن عقايدي خاص به شدت مورد سرزنش قرار مي دهد، و آن اشخاص شيعيان و پيروان خاندان عصمت و طهارت(علیهم السلام) مي باشند.

وي در كتاب فتوحات مكيه تمام طوايف شيعـه را منحـرف و گمراه معـرفي مي كند و اقـسام تهمت ها را نثار آنان مي نمايد و ادعا دارد از ميان فرقه هاي شيعه از همه آنان منحرف تر شيعيان دوازده امامي هستند.(62)
و در جاي ديگر همين كتاب براي تحقير كردن شيعيان تا آنجا پيش مي رود كه سيرت و باطن آنان را شكل خوك نقل مي كند.(63)

دكتر محسن جهانگيري در اين باره به ابن عربي به شدت خورده مي گيرد و مي نويسد:

اين كه او خود را يك صوفي صافي و يك عارف راستين مي داند، بسيار بعيد و مستبعد مي نمايد كه عارف راستين را، آن هم عارف وحدت وجودي كه احيانا به وحدت اديان نيز تفوه مي كند، با نوع عقيده و مذهب مردم چه كار؟ و او چگونه روا مي دارد که گروهی را به واسطه ی داشتن عقیده و مذهب خاصی تا آن حد تحقیر و توهین نماید که سیرت و سریرتشان را تا مرتبه ی خنازیر پائین بیاورد و یا دست کم از کسانی که این گونه سخنان کوته بینانه را بر زبان رانده اند به بزرگی یاد کند و دعاویشان را با آب و تاب نقل نماید و خودشان را از اولیاء الله پندارد.(64)

----------------------------

پی نوشتها:

1ـ آل عمران:85
2ـ فصوص الحکم. فص یعقوبی/96
3ـ ممدالهمم در شرح فصوص الحکم/274.حسن زاده آملی
5ـ همان/252
6ـ شرح فصوص قیصری/865
7ـ ممدالحکم در شرح فصوص الحکم.فص عیسویه/357
8ـ ممدالهمم در شرح فصوص الحکم/521
9ـ ممدالهمم/521
10ـ نوح:25
11ـ فصوص الحکم/ 75
12ـ شرح گلشن راز . شمس الدین محمد لاهیجی/ 538و539
13ـ شرح گلشن راز . اردبیلی/ 321
14ـ همان/ 322
15ـ دیوان مغربی/ 73
16ـ همان/ 75
17ـ شرح گلشن راز. بابا نعمت الله نخجوانی
18ـ شرح صاین الدین علی ترکه اصفهانی/ 217
19ـ شرح گلشن راز . دکتر کاظم دزفولیان/ 494
20ـ تعلیق آشتیانی بر رسائل قیصری/ 114
21ـ بقره: 255، یعنی خداوند متعال ذاتی است که نه او را کسالت در بر گیرد و نه خواب
22ـ الهی نامه.چاپ اول
23ـ همان/ 67و68. چاپ 32مؤسسه بوستان کتاب
24ـ اسراء :23
25ـ کتابچه ی تحریف های تفکیکیان پیرامون حکمت و عرفان/ 53و54
26ـ ممدالهمم در شرح فصوص الحکم/ 514
27ـ کتابچه تحریف تفکیکیان پیرامون حکمت و عرفان/ 56
28ـ همان/ 59
29ـ بقره: 51
30ـ اعراف: 148
31ـ اعراف: 149
32ـ اعراف: 152
33ـ بقره: 54
34ـ جاثیه: 23
35ـ ابن عربی ابن عربی.چهره ی برجسته ی عرفان اسلامی/ 568و569
36ـ تفسیر بیان السعاده 437/2
37ـ تاریخ صفویه/ 29
38ـ همان/ 30
39ـ همان/ 31
40ـ مقدمه ی دفتر پنجم مثنوی/ 755
41ـ تاریخ فلسفه در اسلام 580/1 و581
42ـ فصوص الحکم/ 194
43ـ همان 582/1
44ـ بقره: 115
45ـ فصوص الحکم/ 113
46ـ فتوحات مکیه 175/1
47ـ ترجمان اشواق/ 30
48ـ مبدأاعلی. چاپخانه حیدری.1337/ 74
49ـ فتوحات مکیه 272/1
50ـ همان/ 475
51ـ اسفار اربعه 292/2
52ـ گلشن راز.شیخ محمود شبستری
53ـ اصول کافی 240/1
54ـ همان 264/1
55ـ همان 368/1
56ـ توحید صدوق/ 32
57ـ بحارالانوار 148/3
58ـ اصول کافی 346/1
59ـ بحارالانوار 230/4
60ـ دروس فلسفه/ 120
61ـ آل عمران: 85
62ـ فتوحات مکیه 381/1 و382
63ـ همان 2/ 8
64ـ ابن عربی ابن عربی.چهره ی برجسته عرفان اسلامی/ 561 و562

خواندن 232 دفعه
Top