All for Joomla All for Webmasters
مخالفان و منتقدان فلسفه در شیعه (قسمت دوم)

مخــــــالفان و منتقدان فـــلسفه در شیعه (2)

چکیده:

مقاله حاضر که سابقاً گزیده مختصری از آن در جلد 12 دایرة المعارف تشیع، ذیل «فلسفه» به چاپ رسیده، در صدد ارائه فهرست و نموداری اجمالی از تاریخچه مخالفت و انتقاد عالمانه بزرگان مکتب شیعه، از فلسفه و فلاسفه و اوهام و خیالات و پندارهای بی اساس فلسفیان است. خواننده، با نگرشی اجمالی، می فهمد که منطبق بر ترتیب زمانی اسامی ذکر شده، علماء راستین شیعه، پی در پی با این بدعت مبارزه کرده اند.در شماره ی گذشته 31 نفر از شخصیت های بزرگ شیعه در این موضوع ذکر شد اکنون به ادامه ی آن در این شماره توجه فرمایید.

 

مخالفان و منتقدان فلسفه در شیعه (2)

استاد سید احمد سجادی(محقق و پژوهشگر)

 

32) شهید ثالث، ملا محمد تقی بَرَغانی قزوینی (مقـ 1264 ق)، که توسط بابیّه و پیروان شیخ احمد احسائی ـ رهبر فرقه ‏ی شیخیّه ـ به نحو فجیعی به قتل رسید و شهید ثالث لقب گرفت... (قصص العلماء، 66) مرحوم میرزا محمد تنکابنی (م 1302ق) ـ که خود از شاگردان طراز اول شهید ثالث رحمة الله علیه بود، چنین نقل می ‏کند:

«... و از جمله بدایع و وقایع، واقعه ‏ی تکفیر شیخ احمد اَحسائی (بنیان‏گذار سه فرقه ‏ی شخیّه، بابیّه و بهائیّه ـ که فلسفه و تصوف را کاملا به هم آمیخت) است. و اول کسی که او را تکفیر کرد، جناب شهید ثالث بود... و شیخ احمد، مُرتاض بود و زیاد ـ در بدو امر ـ ریاضت می ‏کشید. و کُندُر، زیاد می ‏خورد؛ بدین سبب حافظه ‏اش زیاد بود و تألیفات بسیار داشت؛ مانند: «شرح زیارت جامعه ‏ی کبیره» ( که شرحی فلسفی و صوفیانه است)، «اَجوِبَةُ المَسائل»، «شرح عَرشیّه ‏ی ملاصدرا» و «شرح مَشاعر ملاصدرا» و... چون شیخ احمد ادعا می ‏نمود که من در هر علم آگاهی دارم، شخصی از او سؤال کرد که: شما در کیمیا اطلاع دارید یا نه؟ شیخ گفت: بلی!... آن شخص گفت:... چرا کیمیا عمل نمی ‏کنید و قُروض خود را ادا نمی ‏نمائید؟! شیخ گفت: من علم کیمیا دارم اما عمل آن را ندارم!! سائل گفت که: چگونه (چنین) می ‏شود؟!... شیخ گفت که: در این استبعادی نیست! چه، من علم طیُّ الارض را دارم که به این نحو است ـ پس خود را جمع کرد و به یک دفعه باز نمود!! ـ گفت که: طیّ الارض نیز به همین قسم است ، اما عمل آن را ندارم!... مجملاً ، شیخ احمد در بسیاری از مواضع تألیفات خود، خصوصاً «شرح زیارت جامعه ‏ی» کبیره می ‏گوید:

سَمعت عن الصادق(علیه السلام) مُشافَهَةً!!... و مرادش این است که در بیداری از معصوم(علیهم السلام) شنیدم!! (سپس میرزا محمد تنکابنی به ردّ این ادعاها پرداخته و در صفحات بعد چنین می ‏گوید):

... ارباب کشف و شهود را با یکدیگر در اعتقادات و احکام عقلیّه و شرعیّه، خلاف و شقاق و اختلاف است؛ پس بعضی از ارباب (کشف و) مکاشفه، وجود را اصل می ‏دانند و بعضی ماهیّت را اصل دانسته و بعضی به وحدت ‏وجود رفته ‏اند و برخی بر خلاف آن. و بعضی از باب مکاشفه، سنّی هستد و بعضی شیعه... وایضاً غالباً، بلکه یکسر، به جهت ریاضت، بدن و قوای ایشان در حَیّز تحلیل و ضعف و انثلام (= از هم پاشیدن) است؛ از این جهت، خیالات واهی سُست می ‏نمایند... و شیخ احمد، جمع میان قواعد شرع و فلسفه نمود و معقول را ـ به اعتقاد خود ـ با منقول مطابق ساخت؛ لهذا، محل طعن و تکفیر شد؛ چه، در اکثر قواعد (فلسفیّه)، تطبیق آن (قواعد) با ظواهر شرعیّه (از قرآن و روایات معتبره) امکان ندارد...

پس شیخ احمد (پس از ورود به قزوین) به بازدید علمای قزوین می ‏رفت... روزی به بازدید شهید ثالث، حاج ملا محمد تقی رحمة الله علیه رفتند. پس از طیّ تعارفات مرسومه، شهید از شیخ سؤال کرد که: (آیا) در معاد، مذهب (فکری و اعتقادی) شما و ملاصدرا یکی است؟ شیخ گفت: چنین نیست و مذهب من، ورای مذهب ملاصدرا است. شهید به برادر کوچکش، حاج ملاعلی (که بعدها از مریدان سید علی باب شد) گفت: برو در کتابخانه ‏ی من و «شواهد ربوبیّه ملاصدرا» در فلان موضع است، آن را بیاور. حاج ملا علی، چون از تلامذه‏ ی شیخ احمد بود، مُساهله و مُسامحه... نمود شهید ثالث به شیخ گفت:... لیکن شما (خودتان) بگویید که مذهب شما در معاد چیست؟ شیخ گفت که: من معاد را جسم هَوَر قَلیائی (مأخوذ از واژه ‏ی مرکبّ عبری یهودیان: هَبَل ـ به معنی بخار ـ و قَرنَئیم ـ به معنی درخشش ـ مُصاحب، 3315) می ‏دانم (یعنی معتقد بوده ـ هم‏چون ملاصدرا در شواهد رُبوبیّه و سبزواری در منظومه ‏اش ـ که جسم خاکی ـ آن ‏طور که در قرآن کریم می ‏فرماید ـ زنده نخواهد شد، بلکه ـ بر خلاف گفته ‏ی قرآن ـ جسم مثالی (پریسپری Preesprit= واسطه ‏ی جسم و روح، که روح در آن آمده و ظاهر می ‏شود. به آن شبح نیز گویند)، پس از مرگ و در قیامت ظاهر خواهد شد) و آن (اکنون) در همین بدن عنصری (خاکی) است، مانند شیشه در سنگ!!

شهید رحمة الله علیه فرمود که: بدن هَوَر قلیائی غیر بدن عنصری است و ضروری دین اسلام است که در روز قیامت همین بدن عنصری عود می ‏کند (چنان ‏که در داستان مُرغان و ابراهیم ـ بقره:260 و ده ‏ها آیه ‏ی دیگر قرآن کریم به آن تصریح شده)، نه بدن هَوَر قلیائی!! شیخ (جهت توجیه خطای خود) گفت که: مراد من، همین بدن (خاکی) است!! بالجمله، هنگامه ‏ی مناظره در میان ایشان گرم شد. پس یکی از تلامذه ‏ی شیخ، که از اهل ترکستان بود، با شهید در مقام مجادله بر آمد... شهید رحمة الله علیه سکوت می ‏نمود. پس از آنجا برخاستند و... وِفاق مبدّل به شِقاق (= جدایی) شد. در آن روز، شیخ (احمد احسائی) چون به مسجد ـ برای نماز جماعت ـ رفت، از علماء کسی به همراه او نرفت و در مسجدش حضور بهم نرسانیدند... همهمه ‏ی تکفیر شیخ در قزوین شیوع یافت... حاکم شهر ـ شاهزاده ‏ی رکن الدوله علینقی میرزا ـ به جهت رفع بدنامی خود ـ که در قزوین چنین هنگامه شده و البته خوشایند پادشاه نخواهد بود ـ خواست که شقاق را به وفاق مبدّل سازد.

پس علما را در شبی از شبها ضیافت نمود و شهید رحمة الله علیه و شیخ (احمد) را نیز دعوت کرد. در زمان حضور (در) مجلس، شیخ احمد مصدر (= صدر نشین) بود. بعد از او، شهید نشست؛ اما میان خود و شیخ فاصله قرار داد. چون خوان ترتیب دادند، برای شهید و شیخ یک خوان (مشترک) نهادند. شهید در آن خوان شریک نشد... و در هنگام نشستن، دست بر یک طرف صورت گذاشت که مُحاذات با شیخ داشت (پس شاهزاده در مقام آشتی دادن آن دو سخنی گفت)... شهید در جواب گفت که: در میان کفر و ایمان اصلاح و آشتی نیست و شیخ را در معاد، مذهبی است که خلاف ضروری دین اسلام است و منکر ضروری، کافر است... و آن مجلس منقضی شد... روزی مؤلف کتاب (= میرزا محمد تنکابنی) در کتابخانه ‏ی او حاضر بودم... شهید روی به من آورد و فرمود که: این طایفه با فلاسفه موافقت نموده ‏اند در این قاعده که: الواحِدُ لا یَصدُرُ عَنهُ اِلا الواحدُ (= خداوند یگانه، صادر نمی ‏شود از او خلقتی، مگر این‏که آن هم یگانه است ـ از معروف ‏ترین قواعد فلسفی ملاصدرا، که امروزه با پیشرفت چشم ‏گیر علوم فیزیک و شیمی، بطلان آن مسلم است!!) و صاحب این عقیده کافر است (چون خلاف قرآن کریم و اخبار متواتره می ‏باشد)...

الحاصل، تکفیر شهید، در غایت اشتهار و شهرت هر دیار شد. شیخ دیگر در قزوین مکث نکرد و از آنجا به عراق رفت و به جانب مکّه عزم نمود. چون به بصره رسید، وفات یافت... و علمایی که شیخ و تابعان او را (پس از تکفیر شدن او توسط شهید ثالث) تکفیر کردند، ... آقا سید مهدی (طباطبائی ـ فرزند برومند سید علی صاحب ریاض) و حاج ملا محمد جعفر استر آبادی و ملا آقای دربندی و شریف العلماء و آقا سید ابراهیم (موسوی قزوینی ـ صاحب ضوابط) ـ استاد حقیر (= مؤلف قصص العلماء) ـ و شیخ محمد حسین ـ صاحب فُصُول ـ و شیخ محمد حسن نجفی ـ صاحب جواهر ـ بلکه اکثری از فقهای عصر، ایشان را تکفیر نموده ‏اند... و این فقیرـ مؤلف کتاب ـ در حالی که به سفر خراسان می ‏رفتم، چون به سبزوار رسیدم، مسائلی چند از کلام، حکمت و تفسیر، در رساله ‏ای جمع نمودم... و خدمت حاج ملاهادی سبزواری (صاحب منظومه) دادم...

چون رساله ‏ی اسئله (= جمع سؤال) را به نزد او فرستادم... گفت: فلان کس، خود، جامع است و... به جهت کثرت سن، مرا قدرت بر فکر و تحریر جواب این مسایل نیست... و بعد از این ‏که مراجعت از آن سفر کردم، میرزا محمد حسین مجتهد سارَوی و جناب حاج ملا محمد اشرفی (چون) از کیفیت سؤال و جواب ملاهادی (سبزواری) اطلاع یافتند (گفتند) که: او ترسیده که اگر این مسایل را جواب بنویسد، شما او را تکفیر خواهید کرد؛ چه او نیز با ملاصدرا هم مذهب و در فساد عقیده، با او شریک است... مُجملاً، بعد از این که به دیدن حاج ملاهادی (سبزواری) رفتم... از من سؤال کرد که: سبب تکفیر شیخ احمد چه بود؟! گفتم: مَکفّرین را سخن این بود، که در معاد، مذهب او با مذهب ملاصدرا یکی است.

حاجی گفت که: ملاصدرا را هم تکفیر کرده ‏اند؟ گفتم که: تکفیر او از قدیم الایام، در اَلسِنه ‏ی علمای اعلام جاری بود! گفت که: ملاصدرا قائل به معاد جسمانی است! گفتم: بلی! او در «شواهد ربوبیّه» (278 به بعد) گفته: الحَقُّ اَنَّ المُعادَ فی المَعادِ، هو الجِسمُ... لیکن از آن پس، در مقام تفصیل (که منظورش از جسم چه بوده) (ص280) عنصری باقی نگذاشته (و جسم برزخی را اثبات می ‏نماید!!)؛ علاوه، در«شرح اصول کافی» و در تقسیر سوره بقره و در اسفار، به انقطاع عذاب قائل است و به خلود (که نصّ صریح آیات قرآن می ‏باشد) قائل نیست!! و می ‏گوید که: فرعونُ ماتَ مؤمِناً مُوَحِّداً!! و به وحدت وجود قائل است و غَیر ذلكَ مِنَ الهَفَواتِ وَ التُّرَّهاتِ (= چرند گوئی ‏ها). و در دل خیال کردم، گفتم که: این مرد (= حاجی سبزواری) در میان سبزوار نشسته، گویا بانگ خروس نشنیده و نمی ‏داند که ملاصدرا را تکفیر کرده ‏اند!! (سپس چند صفحه ‏ای را به ردّ استدلالات شیخ احمد و ملاصدرا و تابعین ایشان اختصاص می ‏دهد و در صفحه ‏ی 61 می ‏نویسد): و در آن اَوان که مؤلف کتاب، به درس سید کاظم (رشتی ـ استاد باب و مرید شیخ احمد، که اصل و از نژاد روسیه ‏ی تزاری بود به جهت شباهت او به اهل گیلان، رشتی لقبش دادند) می ‏رفتم؛ سید (؟!) روزی وصایای استادش شیخ احمد (احسائی) را نقل می ‏نمود گفت که: به من نوشته بود به این عبارت:

((فَاَمَّا الاَعصارُ الَّتی تَراها فی بَعدی، فَمُهَیِّجُها اَنَا))

... آن دودهائی که می ‏بینید بعد از من در میان آسمان و زمین پیچیده ـ و عالم را تاریک کرده ـ پس برانگیزاننده ‏ی آن دودها منم (اشاره به پنج فرقه ‏ی شیخیّه، رُکنیّه، بابیّه، ازلیّه و بهائیّه است؛ که در رأس همه ‏ی آنها شیخ احمد احسائی بوده و «صاحب قصَصُ العلماء» نیز پس از نقل این وصیت ‏نامه می ‏نویسد): که این سخن بسیار راست بوده... و برای او آن ‏قدر کشتار و قتل و سلب و خرابی بُلدان اتفاق افتاد، که به وصف راست نمی ‏آید؛ بلکه هنوز نایره ‏ی آن شعله در بلاد باقی است ... (قصص العلماء، محمد بن سلیمان تُنکابنی، تصحیح خالقی و کرباسی و شفیعی کدکنی، ص 40 به بعد).

 علما و فقهای اعصار متأخّر نیز، در کتب خود متعرّض رد و ابطال عقاید فلسفی و مذهبی شیخ احمد احسائی شده ‏اند (← عقائد الحقّه). خود شهید نیز در برخی از تألیفات خود، متذکر برخی از این درگیری ‏ها شده است (← عُیُونُ الاُصول).

 

33) صاحب جواهر، شیخ محمد حسن نجفی (م 1266ق)، که فقه سنّتی شیعه منسوب به او و معروف به فقه جواهری است. «در قصص العلماء» (126) ضمن احوالات وی می ‏نویسد:

«... و از حکماء مذمّت (= بدگوئی) بسیار داشت، به حدی که از او منقول است: و الله ما بُعِثَ مُحمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) اِلاّ لاِبطال الحكمة». می ‏توان از این گفته ‏ی وی چنین استفاده نمود، که چون ما بین عیسی مسیح(علیه السلام) و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)دوره ‏ی فَترت (یا فقدان پیامبری) بوده، فلاسفه و حکمای تابع مکتب، یونان، فرصت مناسبی یافتند که افکار و گفتار و پندار خویش را تحت عنوان «حکمت» به مردم عوام القا نمایند ـ که فرانتس روزنتال (م 2001 م) نیز در «میراث کلاسیک اسلام» به این مسأله اشاره نموده است ـ لذا، صاحب جواهر می ‏فرماید: پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) مبعوث نشده مگر برای باطل ساختن حکمتی که فلاسفه به جای دین، آن را ترویج داده بودند...

و نیز، در «قصص العلماء» (63) مناظره ‏ی او را با شیخ احمد احسائی و رسوا شدن شیخ در محضر او؛ و هم ‏چنین در شرح احوالات وی (126) در ادامه، می ‏نویسد:

« ... و می ‏گفت که: مقام حادی عشر و ثانی عشر چیست؟، که در مسائل اصولیّه (اصول فقه) به این نحو تطویل و تفصیل داده ‏اند؟ بلکه، خواندش حرام است (به سبب تضییع عمر و اتلاف وقت)...»

 

34) آقا محمود بهبهانی (م 1271ق)، پسر چهارم آقا محمد علی بهبهانی و بانی مسجد و مدرسه ‏ی معروف آقا محمود (مسجد کردهای فیلی کرمانشاهی) در بازارچه ‏ی مروی تهران. وی چون معاصر بوده با صدراعظم صوفی مسلک قاجاریّه، یعنی حاج میرزا آقاسی، در مقابل صوفیه و فلاسفه سکوت پیشه می ‏کرده؛ تا این ‏که صوفیه و فلاسفه ‏ی عصر، او را مخالف مسلک پدرش ـ که علیه آنها ردّیّه می ‏نوشت ـ و موافق با خود معرفی می ‏کنند. او نیز به جهت رفع این اتهام، کتابی به پارسی نوشته و نام آن را «تَنبیهُ الغافِلین وَ اِیقاظُ الرّاقِدین» (= بیدار ‏سازی خواب رفتگان!) می ‏نهد که در آخر «فضایح الصوفیه ‏ی» بردارش، آقا محمد جعفر، به چاپ رسیده است. او در مقدمه، قائلین به وحدت وجود را نیز ـ هم ‏چون دیگر فِرَق صوفیه ـ از اهل عناد معرفی می ‏کند. و در تنبیه اول کتاب، احادیثی ـ از جمله، آن حدیث معروف امام حسن عسگری(علیه السلام) در ذمّ فلسفه و تصوف را، که گذشت... ـ آورده و در تنبیه سوم، عقیده ‏ی وحدت ‏وجود را مأخوذ از کفّار هندوستان ـ با استناد به اقوالی از کتاب هندی «جوگ باسشت» و... معرفی می ‏نماید... او در خاتمه ‏ی این رساله چنین می ‏گوید:

«پس ای عزیز! اولی و اَنسب... همان اکتفا نمودن در عقاید به.... مسلمات و بدیهیّات، و امتناع ورزیدن از غور کردن در بحر اُجاج (= دریای نمک، که آدمی نتواند از آن بچشد) کثیر الاَمواج معرفت ذات و کُنه صفات و افعال واجب (= خداوند) متعال است. چه، امثال این اعمال، یا موجب کفر و اعانت بر کفر و یا مُنجرّ به فسق و اعانت به فسق است.

((وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ))[1]

و هر کس تجاوز کند از حدودی که خداوند قرار داده، پس همانا به خویشتن ظلم نموده است...».

 

35) محدث نوری، میرزاحسین (م 1320ق)، صاحب «مستدرک الوسائل»؛ مرحوم محدث قمی ـ که از شاگردان او بوده ـ در «سفینة البحار» (384/2) (مادّه ‏ی فَلْسَفَ) از دارالسّلام وی ـ که در دو مجلد و جامع رؤیاهای صادقه است ـ نقل می ‏کند که:

یکی از علمای معاصر آن مرحوم، به نام سید ابوالقاسم بن سید معصوم حسینی اِشکوری گیلانی گوید: من در آغاز نوجوانی، چهارسال در قزوین مشغول به تحصیل کلام و حکمت یونانیان بودم... پس روزهای از عمرم را صرف خواندن «الهیات اسفار» ملاصدرا نمودم، ولی دچار تردید شدم که این روند را ادامه بدهم یا نه؛ پس به قرآن کریم استخاره نمودم، این آیه را دیدم: 

((وَ قَالُواْ رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ كُبرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا))[2]

و گفتند: بار خدایا؛ ما اطاعت نمودیم از سروران و بزرگان خود، پس ایشان ما را به گمراهی کشاندند!! ـ پس چندین روز از قرائت این علوم دلسرد شدم... بار دیگر خواستم که این علوم را از سر گیرم، که در عالم رؤیا دیدم، قیامت بر پا شده و جماعتی سرگردان و جمعی دیگر معذب به انواع عذاب هستند... پس دیدم مردی سیاه چَرده، بلند قد و زشت روی را از جهنم بیرون آوردند، که شعله ‏های آتش از منافذ اعضای او بیرون می ‏زد... پس کتابی را به او عرضه کردند و گفتند: بخوان! آن شخص گفت: چگونه بخوانم، حال آنکه کتاب پشت سر من است؟! پس یکی (از ملائکه ‏ی عذاب) به زور گردن او را به پشت برگردانده و او شروع به خواندن آن مکتوب نمود. تائم گوید: پس من به او نزدیک شدم و شنیدم که حکایت (فلسفی) وجود و ماهیّت را می ‏خواند! سپس عمودهایی از آتش ‏های بر سر او زدند و دوباره او را در جهنم سرنگون ساختند. من به آنها گفتم: این مرد که بود؟! گفتند: بهمَنیار!! پس از دیدن این خواب، یافته ‏های باطل فلاسفه را ترک گفتم... نظیر این رؤیا، باز هم در دارالسّلام محدث نوری به چشم می ‏خورد؛ ما به ذکر همین نمونه اکتفا کردیم.

 

36) میرزا محمد علی بن محمد حسین شهرستانی، معروف به میرزای شهرستانی، که ترجمه و توضیحی پارسی در 1324 ق بر شرح باب حادی عشر (← الباب الحادی عَشَرَ، دایرة المعارف تشیّع، 10/3) نوشته و در مباحث توحید و معاد آن، ردّ بر وحدت وجود و فلاسفه و صوفیّه و اثبات معاد جسمانی و دفع شبهات فلاسفه را پیرامون آن، نموده است. هم ‏چنین فصلی از کتاب خود را به ردّ و نقد فرقه ‏هایی از صوفیه و فلاسفه اختصاص می ‏دهد؛ ولی متأسفانه در چاپ ‏های جدید، همگی این مطالب سانسور و حذف شده ‏اند!!

 

37 تا 46) بنیان ‏گذاران و تابعان مکتب تفکیک:

در اواسط قرن 14 ق جمعی از فلاسفه ـ که خود معترف و منتقد به این بودند که بسیاری از مبانی و مسائل و استدلالات و قواعد و عقاید فلسفی حکماء، با شرع مقدّس، یعنی آیات قرآن و اخبار اهل بیت(علیه السلام)، منافات دارند ـ به جهت تفکیک میان سه باور شرعی و فلسفی و عرفانی، و ترجیح باورهای شرعی بر آن دو نوع دیگر ـ که لازمه ‏ی تدیّن و تشّرع یک مسلمان است ـ این مکتب را بنیان نهاده و با حمله به ملاصدرا و حاج سبزواری و امثال ایشان ـ که گاه علناً مقابل آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) نظر پردازی نموده بودند ـ و سرزنش و نکوهش تابعین آن دو فیلسوف، به دفاع از حریم شرع پرداخته و مقالات و کتبی منتشر ساختند، که فلسفه ‏ی ملاصدرایی را با تنش و چالشی جدی مواجه ساخت و میان خود فلاسفه نیز عمیقاً شکاف و تفرقه ایجاد شد... در این جنبش بزرگ، سه شخصیّت علمی، رکن اساسی بودند:

 

الف) آقا سید موسی رزآبادی (م 1353 ق) (← دایرة المعارف تشیّع، 459/8)؛

ب) میرزا مهدی بن اسماعیل اصفهانی (م 1365 ق)، که پس از مدتی اعتکاف در مسجد سَهله، در عملی نمادین، تمامی مکتوبات فلسفی و عرفانی خود را در شط کوفه به آب انداخت و ازمیان برد ( ← دایرة المعارف تشیّع، 225/2)؛

ج) شیخ مجتبی قزوینی (م 1386 ق) که از جمله شاگردان میرزا مهدی اصفهانی فوق الذکر و از مبلغین اصلی مکتب تفکیک بود... به غیر از این سه نفر، جمع کثیری از فلاسفه ‏ی آن عصر، از تابعین میرزا مهدی اصفهانی شدند و مکتب مذکور به نحو تصاعدی گسترش یافت، که طرفداران فلسفه را به هراس انداخته و در فکر مواجهه با آن شدند.... از معروف ‏ترین پرچم ‏داران این مکتب می ‏توان به این هفت نفر اشاره کرد:

د) میرزا علی اکبر نوقانی (م 1370 ق)

ه ) شیخ غلام حسین مُحامی بادکوبه ای (م 1374 ق ـ 1333 ش)

و) شیخ علی اکبر الهیان تنکابنی (م 1380 ق ـ 1339 ش)

ز) شیخ هاشم قزوینی (م 1380 ق ـ 1339 ش)

ح) سید ابوالحسن حافظیان (م 1401 ق ـ 1360ش)، که از بزرگان علوم غریبه و از متخصصین علم به حساب می ‏آمد (← دایرة المعارف تشیّع 6/ 29)

ط) میرزا جواد تهرانی (م 1368 ش ـ 1409 ق ) (← عارف و صوفی چه می ‏گویند؟!)

ص) محقق معاصر حضرت آیت الله سید جعفر سیدان که تألیفات فراوانی دارند از جمله کتاب «آیات العقاید» و «تعلیقات بر کتاب بیان الفرقان مرحوم شیخ مجتبی قزوینی»

ی) دانشمند معاصر، استاد محمد رضا حکیمی، کتابی به نام «مکتب تفکیک» منتشر ساخته ‏اند... (← تفکیک مکتب؛ دایرة المعارف تشیّع 5/ 7). لازم به ذکر است که بانیان و مروجین این مکتب، به جهت قوت بخشیدن به جنبش فکری و اجتماعی خود، گاه با رجال سیاسی عهد خود نیز روابطی علمی ـ فرهنگی ـ مذهبی برقرار ساخته و از همان طریق با دانشمندان معاصر غرب ـ به خصوص، فیزیک دانان و شیمیدانان و پزشکان معروف آن دوره ـ مکاتباتی علمی و مذهبی بعمل آورده ‏اند. نمونه این ‏گونه مکاتبات ـ که برخی از رجال مکتب تفکیک، ادعا دارند از آن آنها و بر اثر زحمات آنها بوده ـ دو رساله از دو فیزیکدان معروف غرب است؛ که ـ به گفته ‏ی آنها ـ در این دو رساله، هر دو دانشمند مذکور، اسلام را بر مسیحیّت و یهودیّت ترجیح می ‏دهند:

الف) رساله ‏ی بیانیّه یا Die Erklarung (آلمانی)، از جناب آلبرت اینشتین (م 1955 م).

ب) رساله ‏ی آبشار یا Et Vandfald (دانمارکی)، از همکار اینشتین، جناب نیلس بوهر دانمارکی (م 1962 م)، صاحب طرح اتمی معروف به «بوهر» یا «بور»؛ که هر دو رساله، اکنون در صندوق امانات سرّی دولت انگلستان ـ در لندن ـ موجود بوده و جناب استاد دکتر عیسی مهدوی مشغول ترجمه ‏ی آن دو هستند ... هر چند، در این دو رساله مطالبی به چشم می ‏آید که سازگاری چندانی با عقاید و مبانی فلسفی و فکری تابعین مکتب تفکیک ندارد و یا ـ لااقل ـ محققّ را در تطبیق آن دو عقاید و افکار ایشان، دچار شکّ و تردید می ‏نماید (؟) ...

 

47) سید محمد عصّار (م 1356 ق)، پدر سید کاظم عصّار؛ که بر عکس پسرش، از منتقدین جدی فلسفه ‏ی صدرایی و از ردّیّه نویسان بر منظومه ‏ی سبزواری می ‏باشد... که در این راه، توهین ‏های معاصرین را تحمّل کرده و با پیروان و بانیان مکتب تفکیک نیزهمکاری نمود ... (← عصّار،سید محمد)؛ وی از علماء حوزه ‏ی مشهد به حساب می ‏آید.

 

48) محدّث قمی، شیخ عباس (م 1359ق)، صاحب «مفاتیح الجنان»؛ که او نیز همانند استاد خود، مرحوم محدث نوری، از مخالفین فلسفه است. وی در برخی آثار خود، از جمله: سَفینة البِحار، مادّه ‏ی «ط ب ع » و «ج ل ن س» و «ص و ف» و «ف ل س ف » و ... احادیث و حکایات و بیاناتی از علماء را در ذمّ فلسفه و فلاسفه آورده است؛ در این ‏جا تنها به گوشه ‏ای از آنها ـ از باب نمونه ـ می ‏پردازیم:

الف) در ماده ‏ی طبع (81/2)، بیانات کوبنده ‏ی شیخ ابوعلی طبرسی (م 548 ق)، صاحب مهم ‏ترین تفسیر شیعه ـ مجمع البیان ـ را، در تفسیر سوره ‏ی فیل قرآن کریم و ردّ بر فلاسفه ـ که از تفسیر این واقعه ‏ی تاریخی عاجز هستند ـ می ‏آورد، که پس از آوردن حکایت لشکر و تار و مار شده ‏ی اَبرَهه ـ پادشاه ظالم یمن ـ توسط پرندگانی کوچک، می ‏فرماید:

 

((وَ فیهِ حُجَّةٌ لائِحَةٌ قاصِمَةٌ لِظُهُور الفَلاسفة ...))

و در این واقعه حجتی آشکار و شکننده ‏ی پُشت ‏های فلاسفه (به چشم می ‏خورد ...) و چگونه می ‏توانند آن را انکار کنند؟

 

حال آنکه (خود مشرکین و عرب جاهلیت) در تواریخ خود آن را ثبت کرده اند، همان ‏گونه که بنای کعبه و... را در تواریخ خود ثبت نموده ‏اند و شاعران بسیاری نیز این واقعه را به نظم آورده ‏اند و مورخین و راویان تاریخ، از ایشان نقل نموده ‏اند...

ب) در مادّه جلنس (173/1)، از علامه ‏ی مجلسی نقل می ‏کند که برخی فلاسفه توهین ‏هایی به پیامبران(علیهم السلام) و از جمله حضرت موسی(علیه السلام) نموده ‏اند؛ به این سبب، مجلسی و علماء دیگر ما آن فلاسفه را کافر می ‏دانند... و شیخ مفید (م 413 ق) نیز در «المقالات» (و دیگر رسایل خود) از آنها مذّمت نموده است...

ج) در مادّه ‏ی صوف (58/2)، ضمن احادیثی که در ردّ صوفیه روایت شده ‏اند و نیز بیاناتی از علماء اسلام پیرامون گمراهی ایشان، حدیث معروف امام عسکری(علیه السلام) را در بیزاری از علمائی که تمایل به فلسفه یا تصوّف پیدا خواهند کرد، می ‏آورد...

د) در مادّه ‏ی فلسف (385/2)، پس از نقل بیانات و حکایاتی از علماء ـ که نمونه ‏ای از آن را در بحث مربوط به مرحوم محدّث نوری آوردیم ـ از شیخ ‏بهائی رحمة الله علیه در «کشکول» نقل می ‏کند که نوشته: سانِحَةٌ (= واقعه):

 

((مَن اَعرَضَ عَن مُطالَعَةِ العُلُومِ الدینیّةِ وَ صَرَفَ اَوقاتَهُ فی اِفادَة الفُنُونِ الفَلسَفیَّةِ فَعَنقَریب لِسانُ حالِهِ یَقُولُ، عِندَ شُرُوع شَمس عُمره فی الاُفول))

هر کس اعراض نماید از مطالعه ‏ی علوم دینیّه و صرف کند اوقات خود را در افاده ‏ی فنون فلسفیه، پس به زودی زبان حال او ـ هنگامی که خورشید عمر او روی به غروب کردن آورد ـ چنین می ‏گوید:

 

تمام عمر را با اسلام در داد و ستد بودم           کنون می ‏میرم و از من بت و زُنّار می ‏ماند!!

 

و در همان کتاب، از خاقانی (شاعر شیعی ـ م 582) چنین نقل می ‏کند:

جَدَلی «فلسفی» است، خـاقانی

تـا به فلسی نگیـری احکامش!

 

«فلسفه» در جَــدَل کــــند پنهان؛

وانــــگهی معــرفت نهـد نـامش!

 

مِسّ ِ بـــــــــدعت بـه زر بیــالایـد؛

پس فـــروشـد به مـردم خامَش!

 

دام دَم اَفـکنــــــــد مُشـــــعبِــد وار!!

پس بپوشد به خار و خس دامش!

 

حـــرف از دیــــن بیــاورد، وانگـــه ـ

کُـفر باشد سخن، به فرجـامـش!

 

کــــار او و تـو همچـــــو وقت طَهُـــــــور(= ختنه کردن)

کار طفـل است و کار حَجّـامش!

 

شِـــــــکرّش در دهان نهد، وانــــــگه ـ

بِبــُـرد پـاره ‏ای ز انــدامـش!!

 

قابل توجه است که مطالب فوق، در برخی نسخ چاپی کشکول شیخ بهائی رحمة الله علیه موجود و در برخی دیگر ـ طبق معمول ـ سانسور و حذف شده ‏اند ...

49) سید حسین عرب باغی (م 1369ق، 1329 ش)، مرجع تقلید اخباریین معاصر و از علمای بزرگ آذربایجان؛ وی در بسیاری از آثار خود، در مواضع متعدد، طعن بر فلاسفه نیز نموده است؛ از آن جمله می ‏توان به رساله ‏ی «عقاید ‏الاسلام پارسی» وی اشاره نمود؛ که در مبحث توحید و صفات خدا و نیز در اثبات معاد جسمانی و دفع شبهات فلاسفه پیرامون آن و در جواب شبهه ‏ی آکل و مأکول (← عقاید حقّه) و رفع تناقض و تعارضی که ملاصدرا میان تابعین خود ترویج داده که در آیات قرآن وجود دارد؛ و بیان وجه تفسیری هر کدام از آن آیات کریمه... و نیز در مبحث اثبات خُلُود (= جاوید بودن) کفار در جهنم، ردّ بر عقاید و اقوال فلاسفه نموده است. شرح احوال وی در همین دایرة المعارف (← عرب باغی) آمده است.

 

50) آیت الله العظمی سید حسین بروجردی (م 1380، 1340ش)؛ مخالفت این بزرگوار با فلسفه و با تدریس کتب آن در حوزه ‏ی علمیّه، معروف ‏تر از آن است که محتاج توضیحی باشد... تنها لازم است بدانیم که عمده ‏ی مشاجراتی که مابین این بزرگوار و صاحب المیزان (سیّد محمد حسین طباطبایی) و مریدان او صورت گرفت، بر سر تدریس فلسفه در حوزه ‏ی قم بوده و منجرّ به اخراج عملی صاحب المیزان از حریم حوزه ‏ی قم و مهاجرت وی به تبریز شد... علی دوانی تنها بخش کوچکی از این مشاجرات را در کتاب خود، زندگانی آیت الله العظمی بروجردی رحمة الله علیه آورده و بنا به ملاحظاتی، تمامی وقایع را ـ که امروزه بسیاری از علمای قم نقل می ‏کنند ـ ننوشته است... بلی، اشاره ‏ای به این واقعه هم نموده که مرحوم آیة الله بروجردی به صاحب المیزان گفتند، نام وی (سیّد محمد حسین طباطبایی) پشت برخی کتب فلسفی ـ از جمله: اصول فلسفه و روش رئالیسم ـ که با نام آیة الله بروجردی (سید محمد حسین طباطبایی) شباهت بسیار دارد، سبب این شبهه می ‏شود که گویا مرحوم آیت الله بروجردی این کتاب ‏ها را نوشته ‏اند و این ـ در حقیقت ـ نوعی تبلیغ غیر مستقیم برای کتب فلسفی است، که اصلاً برای ایشان قابل تحمّل نخواهد بود... متأسفانه مخالفت مرحوم آیة الله بروجردی با فلسفه، بهانه ‏ای شد که برخی عناصر افراطی به ایشان هتّاکی روا داشته و با فقه سنّتی شیعه به مبارزه برخیزد... اما آن مرحوم تا آخر عمر بر همین عقیده ثابت و استوار مانده، تمامی توهین ‏های طرفداران فلسفه را تحمّل نمود...

امروزه شاهد هستیم، هنوز شاگردان مبرّز وی ـ هم ‏چون آیات عظام: شیخ لطف الله صافی گلپایگانی، شیخ علی صافی گلپایگانی، شیخ حسین وحید خراسانی و ... تصریحاً یا تلویحاً، همان موضع آیة الله العظمی بروجردی را در قبال فلسفه و فلاسفه دارند و گاهی آن را علناً بیان می ‏نمایند... موضع ‏گیری آن مرحوم، سبب شد که پیروان مکتب تفکیک ـ که ذکر ایشان نیز گذشت ـ با قدرت بیشتری به مبارزه با مکتب صدرائی ادامه دهند؛ آنها ادعا دارند که آشنا شدن دو دانشمند غربی مذکور با آن بزرگوار و مکاتبات علمی و مذهبی میان ایشان ـ که بخشی از آن در دو رساله ‏ی مذکور، به زبان آلمانی و دانمارکی موجود است ـ مرهون تلاش و زحمات پیروان مکتب تفکیک بوده است. ولی این ادعای محض بوده و نمی ‏توان سندی تاریخی برای آن ارائه داد... به هر حال، وجود چنین رساله ‏هایی ـ هر چند شورای فرهنگی اورپا، هنوز آن را نپذیرفته است ـ دالّ بر عظمت مرحوم آیت الله بروجردی و قدرت و پویائی علمی و فرهنگی تابعین مکتب تفکیک می ‏باشد...

 

51) علامه سیّد هبة الدّین شهرستانی (م 1386 ق)، صاحب کتاب «الهَیئَةُ والاِسلامُ» (ترجمه ‏ی آن به پارسی، توسط اسماعیل فردوس فراهانی و حاج سراج انصاری ـ به اضافه ‏ی تکمیلاتی ـ با نام اسلام و هیئت منتشر شده است) و از بزرگترین هیئت شناسان و فیزیک ‏دانان اخیر شیعه.

وی در کتب و رساله ‏جات گوناگونی، به فلسفه ‏ی ملاصدرائی ـ که مطابق با نجوم خرافی بطلمیوسی است ـ حمله ‏ور شده و آن را عامل عقب ‏ماندگی دنیای اسلام از پیشرفت علمی جدید معرفی نموده و پس از تطبیق کشفیات علمی جدید دانشمندان غرب با آیات قرآن کریم و روایات نهج البلاغه و بحارالانوار و... تنها راه نجات دنیای اسلام از جهل و عقب ‏افتادگی را به دور انداختن فلسفه ‏ی ملاصدرائی و پیروی از کشفیات نوین دنیای علم معرفی می ‏نماید.... این موضع گیری وی در برخی آثار او بیشتر نمایان است، از جمله:

الف) «الهیئةُ والاِسلام»، که در آن کشفیات علمی غربیان، از جمله کوپرنیک، گالیله، نیوتون و... را با قرآن کریم و روایات شیعه تطبیق می ‏کند (← فیزیک و شیمی) و عمده ‏ی هدف در این اثر گرانبها، در هم شکستن نجوم و هیأت فلسفی قدیم و اثبات نجوم و هیأت جدید است؛ این اثر، اعتراضات شدیدی از سوی فلاسفه ‏ی اسلامی را به همراه داشت؛ بحدّی که برخی از هواداران فلاسفه، رسائلی در ردّ «الهیئة الاسلام» نوشته و منتشر ساختند ـ ولی به جهت مخالفت محتوای آن ردّیّه ‏ها با کشفیّات علمی جهان امروز، چندان اعتنائی به آنها نشد ـ در مقابل، هواداران مکتب تفکیک که با علامه ‏ی شهرستانی و نیز آیت الله العظمی سیّد احمد خوانساری رحمة الله علیه همکاری تنگاتنگی پیدا کرده بودند، با ترجمه ‏ی بخش ‏هایی از «الهیئة والاسلام» به زبان روسی، نظر یوری گاگارین (مقـ 1968 م) ـ اولین فضانورد دنیا، از شوروی ـ و نیز دکتر سلمن واکسمن (م 1973 م) ـ میکروب ‏شناس آمریکائی، متولد شوروی، کاشف استرپتومایسین برای درمان بیماری سِل و گیرنده ‏ی جایزه ‏ی نوبل 1952 م ـ را به اسلام جذب کرده و در پی این وقایع، واکسمن با نوشتن رساله ‏ای به زبان روسی و تلفیق آن با رساله ‏ی روسی منسوب به یوری گاگارین ـ به نام: «پرواز حقیقی...» ـ آن ‏طور که برخی پیروان مکتب تفکیک می ‏گویند، از این کتاب علامه ‏ی شهرستانی تمجید به عمل آوردند و آن را نشان دهنده ‏ی روشنگری دین اسلام دانستند. این اثر هنوز به پارسی ترجمه نشده است...

ب) «سِراجِ المعراجِ»، در تفسیر آیات معراجیّه ‏ی قرآن کریم و حل مشکلات علمی آن و پاسخ به شبهاتی که معمولاً فلاسفه ـ از جمله: ملاصدرا ـ پیرامون جسمانیّت معراج پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نموده ‏اند (← عقاید حقّه).

ج) «الشّریعة و الطّبیعةُ»، در تطبیق علوم طبیعی جدید (← فیزیک و شیمی) با آیات قرآن و روایات امامان(علیهم السلام) و عدم تطبق آنها با گفته ‏های فلاسفه.

د) «نَقضُ الفَرضِ فی اثبات حَرَکة الاَرض»، که در آن قول کوپرنیک و گالیله را در حرکت زمین به دور خورشید اثبات می ‏کند و گفتارها و پندارهای فلاسفه ‏ی اسلامی ـ پیرامون هیأت بطلمیوسی و ساکن دانستن زمین (← عرش) ـ را نقض و ابطال می ‏نماید.

هـ ) «المُحیط»، که تفسیر مبسوط و مفصّل برای قرآن کریم است و در آن همانند طَنطاوی در تفسیر الجواهر، بسیار به تطبیقات علمی نوین آیات قرآنی پرداخته و تفسیرهای خشک و ضدّ علمی فلاسفه از آیات علمی قرآن را مورد نقد و ردّ قرار می ‏دهد...

 

52) آیة الله العظمی سید محسن حکیم (م 1390 ق، 1349 ش)، که مرجعیّت عامّه ‏ی عراق با او بود. وی نیز همانند آیة الله العظمی بروجردی، میانه ‏ی خوبی با فلاسفه و عقاید ایشان نداشت؛ چنانکه در «مُستَمکُ العُروَة الوُثقی» (391/1) پس از نقل عبارتی از حاجی سبزواری در تعلیقه بر اسفار ملاصدرا، و ظهور اعتقاد هر دو به وحدت وجود، چنین می ‏فرماید: اقولُ (می ‏گویم):

((احُسنَ الظَّنِّ بِهؤُلاء القائِلینَ بِالتوحیدِ الخاصّ و الحَملُ عَلَی الصِّحَّةِ ـ المَأمُورُ بهِ شَرعاً ـ یُوجِبان حَملَ هذِهِ الاَقوالِ علی خِلافِ ظاهِرِها؛ وَ اَلاّ فَكیفَ یَصِحُّ علی هذِهِ الاَقوالِ، وُجَودَ الخالقِ و المخلوق و الأمِرِ و المأمورِ ...؟! و ما تَوفیقی اُلاّ باللّه ... و الیه اُنیبُ))

حسن ظن ما به گویندگان این سخنان، در رابطه با توحید خاص (که = غیر از توحید عام مورد قبول ما می ‏باشد) و حمل گفتار آنان بر صحّت ـ که در شرع مقدس به این کار مأمور شده ‏ایم ـ سبب می ‏شود که گفتارهای این چنینی را حمل بر خلاف ظاهر عبارتشان کنیم !! وگرنه، پس چگونه ممکن خواهد بود ـ بنابر آنچه که این ‏ها می ‏گویند ـ وجود خالق و مخلوق او؟! و یا وجود خداوندی که امر می ‏کند و بنده ‏ای که مأمور می ‏شود؟! و نیست توفیق (برای راهیابی به راستی و سعادت) مگر به (هدایت) خدا... و به سوی او توبه و انابه می ‏کنم!

 

53) شیخ محمد تقی آملی (م 1391 ق، 1349)، از فقهای مقیم تهران، صاحب «مِصباحُ الهُدی»، از بهترین شروح عُروَة الوُثقی. وی با آنکه خود از حکماء بوده، در مبحث معاد از «دُرَرُ الفوائِد» ـ که تعلیقه ‏ی او بر منظومه ‏ی حاجی سبزواری است ـ اظهار اشمئزاز و ابراز برائت و بیزاری می ‏کند از این ‏که حاجی سبزواری و ملاصدرا ـ پیرامون معادـ را بپذیرد و تصریح می ‏نماید به این که عقیده ‏ی شخصی او در معاد، همان چیزی است که در قرآن کریم آمده است ـ یعنی معاد جسم خاکی ـ و حتی بر این مسأله گواه گرفته و تاریخ ثبت آن در این تعلیقه را درج می ‏نماید، تا جای شبهه ‏ای پیرامون اعتقادات وی باقی نماند... شاگردان وی ـ هم چون جناب شیخ محمد تقی شریعتمداری، مدرس مدرسه ‏ی خان مروی در تهران ـ نیز با او هم عقیده بوده و تصریح می ‏کنند که وی مکرّراً سفارش می ‏نموده که در عقاید خود، فقط تابع قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) باشید... .

 

54) شیخ محمد صالح حائری (علامه ‏ی) سمنانی (م 1391 ق، 1350 ش)، از علما و فقهای معاصر در سمنان و امام جماعت مسجد جامع آن شهر بود؛ وی در حدود 300 جلد تألیفات داشته و از شاهکارهای او است: «منظومه ‏ی سبیکة الذّهَب»، که در آن کفایة الاصول آخوند خراسانی را به نظم وارده است؛ رساله در ردّ وهابیّه و بابیّه؛ رساله در ردّ استدلالات ملاصدرا؛ رساله ‏ی بناء المَهدومِ فی اِعادة المعدوم، که در آن بر ملاصدرا و تابعین وی، که معاد جسمانی را اعاده ‏ی معدوم و محال می ‏دانستند و علم امروزه بطلان چنین شبهه و توهمی را بر ملا ساخته (← عقاید حقّه)، فایق آمده است...

 

55) آیت الله العظمی سیّد محمود شاهرودی (م 1396ق، 1355 ش)، که پس از وفات آیة الله بروجردی (م 1380ق) و آیة الله حکیم (م 1390 ق)، در مقام ریاست علمی و حوزه ی نجف الاشرف، مرجعیّت عامه از آن وی شد. مخالفت وی با فلسفه به قدری بود که سید محمد باقر صدر مخفیانه با جمعی از طلاب حوزه ‏ی نجف درس و بحث فلاسفه را دنبال می ‏نمودند؛ پس روزی مرحوم آیة الله شاهرودی ـ بنا به نقل شاگردانش ـ پس از نماز جماعت، بالای منبر رفته و اعلام می ‏دارد:

«آن اشخاص که مخفیانه به دنبال تحصیل با تدریس فلسفه هستند، بدانند که من راضی نیستم از شهریّه ‏ی این حوزه ‏ی مقدسه استفاده کنند و لذا اخذ آن و مصرف آن بر آنها حرام خواهد بود و راضی نیستم که ایشان در این حوزه حضور داشته باشند...» شرح حال وی در همین دایرة المعارف (507/9) آمده است.

 

56) آیت الله سید عبدالحسین دستغیب (م 1402ق، 1360 ش)، که مواعظ و اندرزهای وی به صورت کتاب یا نوار موجود است و در آنها طعن و ایراد بر فلاسفه و صوفیه بسیار به نظر می ‏رسد... وی از فقهای شیراز بوده و مطالب علمی را به زبان ساده و در خور فهم برای عوام بیان می ‏کرده است. از جمله آثار مکتوب وی، که در آنها طعن و ردّ بر فلاسفه و جواب به شُبُهات مذهبی آنان به چشم می ‏خورد، این آثار را می ‏توان نام برد:

الف)سرای دیگر، یا تفسیر سوره ‏ی واقعه

ب) قیامت و قرآن، یا تفسیر سوره ‏ی طور

ج) معاد

د: هشتاد و دو پرسش، در جواب به سؤالات اعتقادی، دینی و فقهی، که در پاسخ به سؤال اول ـ پیرامون وحدت وجود ـ می ‏فرماید:

«... این حرف نزد عقلا غیر معقول است؛ چگونه عاقلی می ‏تواند باور کند که این همه موجودات مُکَثَّره (= تکثیر یافته و فراوان و گوناگون)، که هر یک (مستقلاً) منشأ اثر خاصّ است، تمام، موهومات باشد و غیر از یک وجود، بیش نباشد؟!! و تشبیه (وجود الهی و مخلوقاتش) به دریا و موج ‏های آن و مثال ‏های دیگری که زده ‏اند، خیلی بی ‏باکی است، با این ‏که:

((لَيْسَ كَمِثْلِهِ شىَ‏ءٌ))[3]

((سُبْحَنَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُون))[4]

(یعنی خداوند خود فرموده که هیچ چیز به مانند او نیست و پاک و منزّه است خدا از آن ‏چه که توصیف می ‏کنند!!.)

علاوه بر این، اموری که لازمه ‏ی این مذهب (= وحدت وجود) است، التزام به آنها موجب خروج از دین است...».

سپس بیاناتی از آیة الله العظمی سید محسن حکیم رحمة الله علیه را در مستمسک می ‏آورد... که در بحث مربوط به ایشان مستقلاً آورده ‏ایم... .

نیز، در پاسخ 21 پیرامون معجزه ‏ی شقّ القمر رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم)، در ردّ برهان فلسفی خرق و التیام ـ که فلاسفه معتقد بودند نمی ‏شود اجرام فلکی شکافته شوند و دوباره به هم آیند و معراج جسمانی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را هم به این دلیل منکر بودند که تصور می کردند جنس آسمان شیشه است!! و گمان می ‏کردند که اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به جسم شریف خود به معراج رفته باشند، این شیشه ‏ها (!) می ‏شکنند و خرق و التیام که به نظر آنها مُحال بوده، لازم می ‏آید!!ـ در اثبات خرافی بودن این قاعده ‏ی فلسفی، چنین می ‏فرماید:

«... علاوه بر این، که اصل این حرف بی ‏دلیل است، در دوره ‏ی حاضر بدیهی شده که کره ‏ی قمر (ماه) مثل کره ی زمین و قابل خرق و التیام است و هیچ فرق (فیزیکی) بین جسم قمر و جسم زمین نیست ...».

در جواب سؤال 35 به ردّ و ابطال علمی و عقلی شبهه ‏ی آکل و مأکول فلاسفه، پیرامون معاد جسمانی انسان می ‏پردازد... (← عقاید الحقّه).

در جواب سؤال 39 به اثبات خلود یا جاودانگی ثواب و عقاب اخروی برای مؤمنین و کفّار پرداخته و در جواب 40 و 41 رَجعَت قبل لازم قیامت را اثبات می ‏نماید و در جواب 42 پیرامون عالم برزخ و اثبات وجود جسم برزخی یا قالب مثالی یا preesprit توضیحات و ادلّه ‏ای می ‏آورد...

 

57) آیت الله العظمی سید احمد خوانساری (م 1405 ق، 1363 ش)، اعلم مجتهدین تهران و صاحب «جامع المدارک» (از بهترین دوره ‏های فقه استدلالی) که با تابعان مکتب تفکیک همکاری تنگاتنگی داشت و بخشی از این فعالیّت را ذیل بحث پیرامون فعالیّت و همکاری علامه سید هبة الدین شهرستانی با پیروان مکتب تفکیک آوردیم. نام وی در رساله ‏ی روسی واکسمن ـ گاگارین، که پیرامون مکتب مزبور آن را از آن خود می ‏دانند، آمده و خطاب به ایشان نامه نگارهایی بعمل آمده است... عمده ‏ی این مخالفت این بزرگوار با فلاسفه و عقاید ایشان، در اثری اعتقادی ـ که به پارسی نیز ترجمه شده ـ به چشم می ‏آید (← العقاید الحقّه).

 

58) آیت الله العظمی مرعشی نجفی، سید شهاب ‏الدین (م 1411ق ،1369 ش)، که بیش از 68 سال در حوزه ‏ی قم تدریس کرده و بیش از صد اثر تألیف نموده و کتابخانه ‏ی عظیمی مشتمل بر صدها هزار کتاب چاپی، عکس، میکرو فیلم و بیش از 32 هزار کتاب خطّی گرانبها از خود به یادگار گذاشت... وی نیز در جریان مخالفت مروم آیت الله بروجردی با تدریس فلسفه در حوزه ‏های قم، با آن مرجع بزرگوار همکاری نمود و چون خود نیز از شاگردان آن مرحوم بود، بیشتر موضع ‏گیری ‏های وی بر ضد فلسفه و فلاسفه ‏ی عصر، مشابه موضع ‏گیری ‏های استاد بزرگوارش آیت الله بروجردی رحمة الله علیه بود... .

 

59) آیت الله العظمی سید عبدالاعلی موسوی سبزواری (م صفر 1414، 1372 ش)، از بزرگترین فقهای نجف اشرف در عصر اخیر، که میان مکتب اصولی و اخباری تلفیق نمود و یکی از بزرگترین دوره ‏های فقه استدلالی بنام «مُهَذَّبُ الاَحکام» (در 30 مجلد) را نوشت. از دیگر تألیفات او: «اِفاضات الباری فی نَقض ما اَلَّفَهُ السَّبزواری» است، که در آن همچون سید هبة ‏الدین شهرستانی در فَیضُ الباری، به ردّ نظرات ملاهادی حاجی سبزواری در منظومه ‏اش پرداخته و بسیاری از عقاید او را خلاف قرآن کریم معرفی نموده است...

 

60) آیت الله العظمی گلپایگانی، سید محمدرضا (م جمادی الثانی 1414ق، 1372 ش)، اعلم فقهای قم پس از آیت الله العظمی بروجردی رحمة الله علیه و معروف ‏ترین ایشان پس از این بزرگوار، که شهرت وی ما را از توضیح بیشتر پیرامون شخصیّتش بی ‏نیاز می ‏نماید (← گلپایگانی، آیت الله العظمی سید محمد رضا). وی از بزرگترین شاگردان مرحوم آیت الله بروجردی و هم عقیده با او ـ در موضع ‏گیری علیه فلسفه و فلاسفه ـ بود... پس از تشکیل شورای مدیریت حوزه ‏ی علمیّه ‏ی قم، آن بزرگوار ـ همانند داماد خود: آیت الله العظمی صافی گلپایگانی ـ تدریس کتب فلسفی، از جمله «بدایة الحکمة» و «نهایة الحکمة»، از سیدمحمدحسین طباطبایی، منظومه ‏ی حاجی سبزواری و شرح آن، اسفار ملاصدرا، شفا و اشارات ابن ‏سینا و... را، از آن جهت که سبب انحراف عقیدتی طلاب خواهند بود، تجویز نفرمودند و ابراز نمودند که: مطالب این کتب با شرع اسلام سازگاری ندارد، لذا تدریس آنها را درحوزه ‏ی علمیه ‏ی قم تأیید نمی ‏نماییم...

 

61) آیت الله العظمی خوئی (م 1371 ش) نیز نظر ایشان را تأیید فرمودند. لازم به تذکر است که آنچه آورده شد، تنها از سرشناس ‏ترین علماء مخالف و یا منتقد فلسفه بودند؛ وگر نه، ذکر تمام اسامی ایشان، خود محتاج کتابی جداگانه خواهد بود... و اما از دیگر علمای عصر اخیر که با فلسفه مخالفت نموده ‏اند، می ‏توان به (62) شادروان شیخ علی نمازی شاهرودی، صاحب «مُستدرک سفینة البِحار» اشاره نمود، که کتابی در دّ فلاسفه نوشته است (← فلسفه و تصوّف). هم ‏چنین از علمایی که اکنون در قید حیات هستند (63 تا 66)، علاوه بر آیات عظام شیخ لطف الله و شیخ علی صافی گلپایگانی و شیخ حسین وحید خراسانی و ... در قم ـ می ‏توان به جناب سید محمد رضی رضوی کشمیری ـ مقیم مشهد ـ اشاره نمود، که از علماب خطّه ‏ی علم ‏پرور خراسان و از مدرسین حوزه ‏ی مشهد مقدس و یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر می ‏باشند. وی نیز در برخی از آثار خود، از جمله در «تُحفَةُ الرَّضویَّة»، ردّیّه های بر فلاسفه دارد؛ چنانکه در خاتمه همین کتاب، حکایاتی در ردّ به ایشان آورده؛ از آن جمله به این حکایت اشاره می ‏کنیم:

«... سید شمس الدین محمد رضوی ـ از علمای دوره صفویّه ـ نقل می ‏کند که، مردی از اهل گیلان، جهت تحصیل علم به اصفهان آمد؛ پس مدت 12 سال از عمر خود را صرف تحصیل کتاب «اشارات» (ابن ‏سینا) نمود... شبی حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)را در خواب دید، که آن حضرت به وی فرمودند: به کدامین عمل (انتظار داری که) خداوند دعای تو را بپذیرد؟! حال آن که تو برای تحصیل علم (از گیلان به اصفهان) مهاجرت نکرده ‏ای؟! و کدامین علم را تحصیل نموده ‏ای، و حال آنکه از عمر تو باقی نمانده مگر هفت روز؟! پس آن طلبه از خواب برمی ‏خیزد، در حالی که به شدت هراسان شده بود؛ و پس از هفت روز (چنانکه در خواب دیده بود) می ‏میرد...»

هم ‏چنین وی ـ در همین بخش از کتاب خود ـ از منظومه ‏ی حاجی سبزواری این ‏گونه تعبیر می ‏فرماید: کتاب «یُورثُ النَّکبَةَ لِقاریه» = کتابی که برای خواننده ‏اش نکبت (= خواری و بیچارگی) می ‏آورد... و سپس تجربیات علما را در این رابطه نقل می ‏کند ...

سبب نفرت و روگردانی روشنفکران معاصر، از فلسفه اسلامی: بی ‏گمان، شخصیت ‏های هم ‏چون شادروان استاد (67) دکتر علی شریعتی (م 1356 ش) چنانکه در مواضع متعددی از آثار ایشان آشکار می ‏شود ـ فلاسفه و فلسفه را از عوامل عقب ‏ماندگی فکری جوامع اسلامی و مغایر با اصول روشنگری مذهبی و آرمان ‏گرایی اسلامی می ‏دانند. عمده مطلبی که از آثار این بزرگ مرد و امثال او استنباط می ‏شود این است که: فلسفه و فلاسفه ـ از دیدگاه وی ـ به دنبال فرار از واقعیت ‏های جامعه ‏ی بشری بوده و نوعی توجیه ‏گر برای عقلانی جلوه دادن غیر واقعیّت ‏ها ـ در لباس واقعیّت ـ هستند و عقل و خرد طبیعی و فطری آدمی را از او سلب نموده، او را به گیجی و آشگفتی فکری و اجتماعی سوق می ‏دهند... برای نمونه، می ‏توان به عباراتی از آن مرحوم، در کتاب «روش شناخت اسلام»، اشاره نمود ـ که طرفداران ابن ‏سینا، آن عبارت را نوعی توهین به وی به حساب می ‏آورند؛ لذا از ذکر آن خودداری می ‏شود...

 

68) دیگر از روشنفکران معاصر، می ‏توان به شادروان استاد شعبان طاووسی قزوینی ـ معروف به کابوک ـ اعلم هیپنوتیزورهای معاصر ایران (م 1371) و از رجال علمی، که پس از مرگ قدر او شناخته شد، اشاره نمود (← علوم غریبه؛ و نیز ← کابوک). وی نیز در شاهکار علمی خود: «روان شناسی هیپنوتیزم» (44) واقعه ‏ی تلخی را در پی اختراع گرامافون توسط ادیسون امریکائی (م 1931م ) در سال 1877 م (برابر با 1256 ش)، که البته بعدها به ایران راه یافت، نقل می ‏کند، که باز هم فلاسفه ‏ی ایران سبب ‏ساز آن شدند:

«... گفتند که: صدا عَرَض است، چگونه ممکن است که عَرَض به جوهر (یعنی صفحه ‏ی گرامافون) تعلّق پیدا کند... ؟!» یعنی چگونه می ‏شود که عَرَض را در جوهر وارد ساخته و در آن حبس نمود؟!! و نیز هنگامی که میکروفون ـ که آن هم از اختراعات ادیسون بود ـ وارد ایران شد، منقول است که یکی از آقایان فلاسفه ـ هنگامی که برای سخنرانی مهیّا می ‏شد ـ چون میکروفون را مشاهده کرد ـ از آن سبب که انتقال عَرَض نیز به پندار فلاسفه از محالات عقلی است ـ خشمگین و آن را بر زمین کوبید و بدون آن سخنرانی نمود... !!

آری؛ و از بزرگ ‏ترین علل تنفّر روشنفکران معاصر از فلسفه ‏ی ملاصدرا، آن است که فلاسفه ‏ی معاصر، غالباً طرفدار هیأت و نجوم بطلمیوسی و خرافی قدیم هستند، چون مبانی فلسفه ‏ی ملاصدرا بر آن استوار شده (← عرش) و هیأت و نجوم علمی و مدرن کوپرنیکی و گالیله ‏ای را ـ به اتهام غربی بودن... مردود می ‏دانند... هم ‏چنین، اختراعات علمی غرب را تکذیب می ‏کنند؛ نظیر صنعت عکاسی، که حاجی سبزواری ـ قبل از این که عکس خود را ببیند ـ آن را محال عقلی می ‏دانست (چون انتقال عَرَض محال است!!).

 

69) شادروان مهندس مهدی بازرگان (م 1373 ش) که خود از بزرگ ‏ترین روشنفکران دینی معاصر و دارای تألیفاتی در علوم جدیده است (← فیزیک و شیمی) در کتاب «راه طی شده» (28 به بعد) فلاسفه را متهم می ‏سازد که: گرهی از مشکلات جوامع بشری باز نکرده، افراد جامعه را از حقایق، دور؛ و بیشتر در تاریکی و حیرت و بدبینی فرو برده ‏اند...

و در همان کتاب (86 به بعد) می گوید:

... فلسفه با پشت پا زدن به محسوسات و مادیّات و کنار گذاشتن تجربه و مشاهده، آنها از عالم تحقیق به وادی ابهام و تفکرّات سوق داده است... و در کتاب «ذرّه ‏ی بی ‏انتها» (55 به بعد) نظرات فلاسفه ‏ی متقدّم و متأخّر ـ مبنی بر این ‏که جان (بدن) قفس روح است و روح باید بالا برود ـ را زیر سؤال برده و می ‏گوید: روح و بدن وابسته ‏ی همدیگر بوده (و خداوند آنها را با هم قرار داده است، که این نظام خلقت خداوندی است) و در کنار هم می ‏توانند بالا بروند (چنانکه در معراج جسمانی رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شاهد هستیم) و یا پایین بروند (چنانکه اهل جهنم با همین بدن معذّب خواهند بود)...

و در کتاب «خداپرستی» (ص 187 و 203) در مورد عقیده ‏ی (ابن سینا، فارابی و بهمنیار): «عقل بدون دین!!» فلاسفه، انتقاد کرده و می ‏گوید: فلسفه ‏ای که از سطح شروع می ‏شود (با اصطکاک) و به ارتفاع (جسم) ختم می ‏شود (با اختلاف)، آیا پاسخ ‏گوی احتیاجات (بی ‏حدّ و حصر) بشراست؟!!

همچنین در رساله ‏ی «جنگ میان امروز و فردا» (227) به اختلافات آراء فلاسفه اشاره کرده، که یک نتیجه ‏ی متحدانه و کافی (برای ارشاد جامعه ‏ی بشری) نگرفته ‏اند!!

در کتاب «مرز میان دین سیاست» (361) از امتداد سیر انحطاطی مسلمانان، در اثر گرایش جامعه و پرداختن مردم به شعر و کلام، در نتیجه ‏ی تبلیغات و تفکرات مرهوم فلاسفه... سخن می ‏گوید... و بالاخره در صفحه ‏ی 362 همین کتاب اعتقاد فلاسفه ‏ی اسلامی و شرقی را به موهوماتی چون عوالم و عقول عشره و مجرّدات (چون: روحانیّت حروف و ملائکه ساختگی اسماء، در علوم غریبه، که هرگز آیه ای از قرآن کریم یا روایتی از ائمه ‏ی اطهار(علیهم السلام) در مورد این ‏گونه مسائل، در کتاب معتبری نقل نشده) و نیز سیل عبارت ‏پردازی و پرگویی ‏های فلاسفه (به جای پردازش به واقعیّت ها) را، سبب عقب ماندگی علمی جوامع اسلامی و باز نشدن گرهی از مشکلات ما مسلمانان معرّفی می ‏نماید...

در خاتمه، اشاره به کتاب ارزشمندی به نام «فرار از فلسفه» می ‏شود، که دانشمند محترم معاصر، (70) استاد بهاء الدین خرّمشاهی به قلم خود نوشته ‏اند...

منابع: در متن مقاله آمده است.

سیّد احمد سجادی

----------------------------
پی نوشت ها:

1ـ طلاق: 1

2ـ احزاب: 67

3ـ شوری :11

4ـ مؤمنون: 91

خواندن 206 دفعه
Top