All for Joomla All for Webmasters
نقدی بر الهی نامه استاد حسن زاده

نقدی بر الهی نامه استـاد حسن زاده

عباس سـعیدی(محقق و پژوهشگر)

اشاره:

نویسنده در این مقاله نگاهی انتقادی به الهی ‏نامه استاد حسن ‏زاده آملی داشته است و محصول مزرعه افکار استاد را آفت زده دانسته و بر اساس مدارک وحیانی و خرد مورد خدشه قرار داده است. و به این مناسبت به نظریه استاد درباره ‏ی ارسطو نیز پرداخته است و ثابت نموده است ادعای نبوت برای این افراد خلاف منطق و مدارک است و روایات مورد استناد در جهت اثبات نبوت برای ارسطو، مجهول و بی ‏اساس است.

 

نقدی بر الهی نامه استاد حسن زاده

بسم الله الرحمن الرحیم

الف: نقدی بر الهی نامه [1] استاد حسن زاده آملی

 

در این مختصر، به برخی از فرازهای الهی ‏نامه استاد حسن زاده آملی توجّه شده است:

 

1 ـ الهی همه گویند خدا کو، حسن گوید جز خدا کو؟(1)

منطوق این جمله این است که خدا همین موجودات است و در عالم (نعوذ بالله) جز خدا وجود ندارد، و به عبارتی خدا جمیع مخلوقات از جن و انس و ملک و جمادات و نباتات است. مسلم است که این اعتقاد با اساس و بنیاد تمامی شرایع و عقل و خرد، در تناقض آشکار است.[2]

مهم ‏ترین اصل از اصول اعتقادی اسلام بر مبنای عدم سنخیت خالق و مخلوق استوار گردیده است برای مثال در سوره مبارکه فاتحه که هر مکلفی باید حداقل در شبانه روز، ده مرتبه آن را قرائت کرده و آن را مورد توجه و اعتقاد خود قرار دهد وقتی گفته می ‏شود:

اَلحَمدُ: این کلام شریف دلالت روشن دارد که حامدی است و محمودی.

نَعبُدُ: این کلام شریف دلالت روشن دارد که عابدی است و معبودی.

نَستَعین: این کلام شریف دلالت روشن دارد که مستعینی است و مستعانی.

إِهدِنا: این کلام شریف دلالت روشن دارد که هدایت شونده ‏ای است و هدایت ‏گری.

دقت در مضامین و مفاهیم دعای شریف یَستَشیر انسان را با معارف بلندی آشنا می ‏کند. دعای یستشیر را رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت علی(علیه السلام) آموخت و به آن حضرت توصیه فرمودند که هر صبح و شام آن را بخواند و تا زنده است آن را ترک نکند و به جانشین خود آن را بیاموزد... .:[3]

 

((أَنْتَ الْخَالِقُ وَ أَنَا الْمَخْلُوقُ وَ أَنْتَ الْمَالِكُ وَ أَنَا الْمَمْلُوكُ وَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ أَنَا الْعَبْدُ وَ أَنْتَ الرَّازِقُ وَ أَنَا الْمَرْزُوقُ، وَ أَنْتَ الْمُعْطِي وَ أَنَا السَّائِلُ وَ أَنْتَ الْجَوَادُ وَ أَنَا الْبَخِيلُ... وَ أَنْتَ الْعَزِيزُ وَ أَنَا الذَّلِيلُ وَ أَنْتَ الْغَنِيُّ وَ أَنَا الْفَقِيرُ... وَ أَنْتَ الْغَافِرُ وَ أَنَا الْمُسِي‏ءُ وَ أَنْتَ الْعَالِمُ وَ أَنَا الْجَاهِلُ... وَ أَنْتَ الرَّحْمَنُ وَ أَنَا الْمَرْحُومُ وَ أَنْتَ الْمُعَافِي وَ أَنَا الْمُبْتَلَى وَ أَنْتَ الْمُجِيبُ وَ أَنَا الْمُضْطَرُّ....))[4]

در این دعای شریف تفاوت ذاتی خالق با مخلوق باب را بر هر نوع توجیهی در جهت متحد دانستن خالق با خلق می بندد و اساساً اتحاد مخلوق با خالق محال ذاتی است و فرازهای این دعای شریف تماماً گویای جدایی خدا با خلق است.

 

2 ـ الهی! آن خواهم که هیچ نخواهم[5]

درخواست از پروردگار در قرآن کریم از مصادیق خضوع و عبادت حضرت حق دانسته شده است.

توضیح: خداوند امر فرموده:

((ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ.))(2)

مرا بخوانید تا (دعا و درخواست) شما را اجابت کنم، کسانی که از عبادت من تکبّر می ‏ورزند به زودی با ذلّت وارد دوزخ می ‏شوند.

آیه شریفه دلالت دارد که ترک درخواست نوعی تکبر در مقابل آن عظمت بی مانند است و کیفر آن آتش دوزخ است. به طور طبیعی هر چقدر به کمال و معرفت آدمی افزوده شود احساس نیازش نیز افزوده می شود و لذا دعا و التجایش بیشتر می ‏گردد. در هر صورت علاوه بر قرآن کریم سیره معصومین(علیهم السلام) نیز بر دعا و درخواست بوده است. انبوه ادعیه مأثوره شاهد و گواه این مدعی است. در روایات است:

((الدُّعاء مُخُّ العِبادَة))(3)

در سوره حمد از خداوند درخواست هدایت می ‏کنیم ((اهدانا الصراط المستقیم... ))[6] و در تشهد نماز می ‏گوییم ((اللهمّ صَلّ عَلی مُحمّد وَ آل مُحمّد)) براستی اگر استاد هیچ نمی ‏خواهد پس چرا الهی نامه نوشت.

((يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ))(4)

ای مردم شما (همگی) نیازمند به خدایید، تنها خداوند است که بی ‏نیاز و شایسته هرگونه حمد و ستایش است.

 

3 ـ الهی! از من و تو، گفتن شرم دارم «أنت أنت»(5) 

آقای حسن زاده از من و تو گفتن شرم دارد امّا سرور جوانان بهشت حسین بن علی(علیه السلام) در دعای عرفه حدود 27 مرتبه «انت الذی» و 13 مرتبه «أنا الذی» فرمودند:

 

((أَنْتَ الَّذِی أَعْطَیْتَ أَنْتَ الَّذِی أَغْنَیْتَ أَنْتَ الَّذِی أَقْنَیْتَ أَنْتَ الَّذِی آوَیْتَ أَنْتَ الَّذِی كَفَیْتَ‏))

تویى كه به خلق عطا فرمودى تویى كه فقیر را غنى ساختى تویى كه سرمایه دادى تویى كه پناه دادى تویى كه امور بندگانت را كفایت كردى.

 

((أَنْتَ الَّذِی هَدَیْتَ أَنْتَ الَّذِی عَصَمْتَ أَنْتَ الَّذِی سَتَرْتَ أَنْتَ الَّذِی غَفَرْتَ‏ ))

تویى كه هدایت كردى، تویى كه خوبان را عصمت از گناه كرامت كردى، تویى كه گناهان را مستور ساختى، تویى كه گناهان را آمرزیدى.

 

((أَنْتَ الَّذِی أَقَلْتَ أَنْتَ الَّذِی مَكَّنْتَ أَنْتَ الَّذِی أَعْزَزْتَ أَنْتَ الَّذِی أَعَنْتَ‏))

تویى كه عذر گناهان را پذیرفتى، تویى كه تمكن و جاه بخشیدى تویى كه عزت و جلال دادى، تویى كه اعانت فرمودى.

 

((أَنْتَ الَّذِی عَضَدْتَ أَنْتَ الَّذِی أَیَّدْتَ أَنْتَ الَّذِی نَصَرْتَ أَنْتَ الَّذِی شَفَیْتَ‏))

تویى كه مدد فرمودى، تویى كه تأیید توانایى دادى، تویى كه یارى فرمودى، تویى كه بیماران را شفا دادى.

 

((أَنَا الَّذِی أَسَأْتُ أَنَا الَّذِی أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذِی هَمَمْتُ أَنَا الَّذِی جَهِلْتُ أَنَا الَّذِی غَفَلْتُ ))

من آن بنده‏ ام كه بد كردم، من همانم كه خطا كردم، من همانم كه اهتمام به عصیان كردم، من همانم كه نادانى كردم، من همانم كه غفلت ورزیدم.

 

((أَنَا الَّذِی سَهَوْتُ أَنَا الَّذِی اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذِی تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذِی وَعَدْتُ))

من همانم كه سهو كردم، من همانم كه به خود اعتماد كردم، و من همانم كه به خواهش دل عمدا عمل كردم، من همانم كه وعده كردم و مخالفت نمودم.

 

4ـ «الهی! اگر حسن جهنّمی است جهنّمی عاقلی را رفیق او گردان»(6)

از آنجا که ((الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ)) هیچ عاقلی به جهنم نمی‏ رود از این هم که بگذریم در مکتب عرفان جایگاهی برای عقل نیست در جایی دیگر استاد می‏ نویسد«الهی! عقل و عشق، سنگ و شیشه‏ اند، عاشقان از عاقلان ‏نالند نه از جاهلان»(7) حال چگونه است که رفیق عاقل را طلب کرده‏ اند، بعلاوه در قرآن کریم بیش از پنجاه مرتبه درباره‏ ی عقل سخن رفته است[7] و در کلام حضرت امیر(علیه السلام)، عشق مورد نکوهش قرار گرفته است: 

«... وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْنٍ غَيْرَ صَحِيحَةٍ وَ يَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَيْرَ سَمِيعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْيَا قَلْبَهُ...»(8)

... و کسی که عاشق چیزی شد (عشق) چشمش را کور ساخته و قلب او را بیمار گرداند (بطوری که عیب و زشتی آن را نبیند) پس او با چشمی که (مفاسد آن را) نمی ‏بیند می‏ نگرد و با گوشی که (حقایق) را نمی ‏شنود، می ‏شنود، خواهش‏ های بیهوده عقل او را دریده و دنیا قلب او را مرده ساخته است... .

این در حالی است که در کلمات صوفیه عشق مورد ستایش قرار گرفته است و عقل مورد سرزنش:


عشــق آمــد، عقــــــل او آواره شـــــد             صبــح آمــــــــد شمـع او بیچــاره شـد

عـقل چون شحنه است سلطان چو رسید          شحنـه ‏ی بیچـاره در کُنـــــــجی خـزید

هرچه گویم عشـق را شـرح و بیــــــان           چون به عشــق آیم خجــــل گردم از آن

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت           شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت (9)

 

به هر حال عشق در مکتب عرفان کلمه مقدّس معرّفی شده است، امّا چگونه است که حتی یک ‏بار در قرآن کریم از این واژه استفاده نشده است؟

به گفته یکی از بزرگان، اگر کلمه عشق آنقدر که صوفیّه از آن تجلیل می ‏کنند قداست داشت صدها آیه در قرآن می ‏باید در وصف و تجلیل آن وجود می ‏داشت. بسیار شایسته است که در کاربرد واژه ‏ها از قرآن و کلمات معصومین(علیهم السلام) تبعیت شود تا دچار کژی ‏های معنوی و اعتقادی نشویم.

 

5 ـ «الهی! از گفتن نفی و اثبات شرم دارم که اثباتیم «لا إله إلّا الله» را دیگران بگویند و الله را حسن»(10)

استاد حسن زاده از گفتن کلمه شریفه ((لا اله الّا الله)) شرم دارد یعنی آن را کوتاه در بیان مقصود می ‏داند این در حالی است که رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: نه من و نه گویندگان قبل از من، چیزی همانند(کلمه) ((لا اله الّا الله)) نگفته ‏اند.(11)

و حضرت امام رضا(علیه السلام) از آباء و اجداد طاهرین خود(علیه السلام) تا حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و آن حضرت از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) و آن حضرت از خدای عزّوجل که فرمود:

 

((کلمة لا اله الّا الله حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی امَن مِن عَذابِی .... .))(12)

آیا مهم ‏ترین و اساسی ‏ترین شعار توحید ((لا اله الّا الله)) نیست؟ مگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نفرمودند: ((قولوا لااله الا الله تفلحوا))؟ لابد استاد هنگام اذان و اقامه بسیار شرمگین می ‏شوند زیرا این کلمه تکرار می ‏شود و در نماز و تشهد و نیز تسبیحات اربعه.

در هر صورت خدای عزوجل و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه ‏ی معصومین(علیهم السلام) و تمام مؤمنین از گفتن این جمله نورانی شرم نمی ‏کنند، ولی آقای حسن زاده شرم می ‏کنند!

 

6ـ الهی! شکرت که دوستانم عاقلند و دشمنانم احمق[8]

بهتر است در این مورد توضیحی بیان نشود و خوانندگان خردمند خود قضاوت کنند.

 

7ـ الهی! ستاره ‏شناس شدم و خودشناس نشدم.... .(13)

 

8 ـ الهی! شکرت که نفخه و نفثی از دم عیسوی را به حسن داده ‏ای که مرده زنده ‏ی کند. (14)
الهی! شکرت که در حول حاملین عرشم. (15)

 

9ـ الهی! قربان لب و دهانم بروم که به ذکر تو گویانند. (16)

الهی! شکرت که شاخه ‏ای از شجره طوبایم. (17) 

 

10ـ الهی! شکرت که حسن تا کنون شاکر و حامد بود و اکنون شکر و حمد شد و ... . (18) 

اگر استاد از شاکر و حامد بودن به شکر و حمد تحول یافته نباید اکنون شاکر باشد و شکر الهی بگوید و نباید الحمد بگوید زیرا هر مکلفی حداقل در شبانه روز ده مرتبه در نمازهای یومیه در سوره فاتحة الکتاب این کلمه ‏ی شریفه را می ‏گوید.[9]

مواردی دیگر از این قبیل مع هذا نویسنده مدّعی است:

الهی! شکرت که فهم بسیار چیزها را به حسن عطا فرموده ‏ای و دهنش را بسته ‏ای.[10]

 

11ـ الهی! حشر با عالم خیال که این ‏قدر لذیذ است، حشر با عالم عقل چه خواهد بود. (19)

این سخن بر اساس مبانی فلاسفه صدرایی است که حشر را عقلی دانسته ‏اند که البته در جای خودش معلوم است که این حشر با حشر قرآنی سازگار نیست.

 

12ـ الهی! حسنت کودک زبان نفهم بهانه ‏گیر است با هزار «لن ترانی» «ارنی» گوست. (20)

گرچه بعید است استاد با«ارنی» رؤیت چشم سر را درخواست کرده باشند ولی به قرینه مقابله« ارنی» با « لن ترانی» این جمله جز رؤیت مادّی را تداعی نمی ‏کند که البته این نوع رؤیت کاملاً مخالف عقل و شرع است. یکی از موارد اختلاف اساسی میان پیروان مکتب امامت (شیعیان) و مکتب خلافت (اشاعره و عامّه) مسأله رؤیت حق تعالی جلّت عظمته می ‏باشد به این معنی که شیعیان به تبعیت از قرآن و معارف اهل بیت(علیهم السلام) و ادلّه فراوان عقلی، معتقدند که خدای عزّوجلّ در دنیا و آخرت دیده نمی ‏شود ولی اشاعره عامّه معتقدند که مؤمنین در قیامت (نعوذ بالله) خداوند متعال را با چشم سر مشاهده می ‏کنند و اگر شخصی در دنیا به کمالات فوق ‏العاده نائل شود، در همین دنیا خداوند عزّوجلّ را با چشم سر مشاهده خواهد کرد لذا می ‏گویند پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خداوند را در شب معراج مشاهده فرمود این اعتقادی است باطل محض، چون هر چه با چشم سر مشاهده شود قطعا مادی است و هر ماده ‏ای حادث و محتاج و در معرض تغییر و تحول، هر شیء حادث، نیاز به خالق دارد و هر شیء مادی محتاج به اجزاء تشکیل دهنده خود است، محتاج به زمان است، محتاج به مکان و در معرض دگرگونی و .....

وجود مقدّس پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج، جبرئیل را در هیئت اصلی(همانند شب مبعث) مشاهده فرمود و در سوره مبارکه «النجم» نیز این مطلب آمده که حضرت رضا(علیه السلام) توضیح لازم را بیان فرموده ‏اند که آیت خدا غیر از خداست.


در کتاب ابن عربی چه می ‏گوید؟ به تفصیل در این ‏باره سخن گفته شده و در مورد «لن ترانی» خطاب حق تعالی جلّت عظمته به حضرت موسی(علیه السلام) و نیز «ربِّ أرنی...» که ظاهراً درخواست موسی(علیه السلام) می ‏باشد به طور کامل بحث شده است اجمال موضوع این است که درخواست «ربّ أرنی» در حقیقت تقاضای بنی ‏اسرائیل بوده به قرینه ((و أذ قلتم یا موسی لن نؤمن لك حتی نری الله جهرة...)) و شأن حضرت موسی(علیه السلام) أجلّ از آن است که به این اصل مهم و اساسی یعنی عدم رؤیت مادّی خداوند واقف نبوده نباشد. در هر صورت گروه کثیری در این ‏باره منحرف گردیدند.

 

13ـ الهی! لولا الشّیطان لبطل التّكلیف سُبحانك ما اَحسن صنعك. (21)

این کلام درستی نیست که اگر شیطان نبود تکلیفی نبود.

دنیا گهواره و بستر کمال بنی آدم است. انسان باید در پرتو دو نور افکن نیرومند که حُجَج ظاهر (انبیاء، رسولان، ائمّه(علیهالسلام) و حُجَّت باطن (عقل) از وساوس شیاطین جنّی و انسی و نفس اماره اجتناب کند و طریق حق و صواب را بپیماید.


آری ابلیس این دشمن کینه ‏توز و دیرینه بنی آدم، نهایت تلاش خود را در إغواء و فریب، بکار می ‏گیرد امّا او را بر بندگان مخلص خداوند راهی نیست. در هر صورت وجود شیطان، موجب تکلیف نگردید که اگر شیطان نبود تکلیف هم نبود و مزاحم کمال انسان هم تنها شیطان نیست. و امّا درباره جمله بعد نویسنده که می ‏گوید: سبحانک ما احسن صُنعک. صنایع الهی همه زیباست. ابلیس هم از آغاز برای دوزخ خلق نشد، وی و سایر شیاطین و نیز انسان ‏های متمرّد و سرکش که با اختیار خود راه دوزخ را در پیش می ‏گیرند، شایسته عذاب الهی می ‏گردند.

پس از آنکه ابلیس تمرّد و تکبّر ورزید و از آن مقام عالی، سقوط کرد و به دشمنی و عداوت با خدا برآمد، دیگر او حَسَن نیست.

آری بسیاری از صوفیان مانند احمد و محمد غزالی و گاهی مولوی در مقام تمجید از او برآمده ‏اند.

ابوالعباس قصّاب از بزرگان صوفیه رَمی جمرات را خلاف جوانمردی می ‏دانسته است. (22)

محمد غزالی بنا به نقل ابن ابی الحدید، ابلیس را سیّد الموحّدین می ‏دانسته است. (23)

 

عبدالرحمن بن احمد جامی در سبحة الابرار مدّعی است چون حضرت موسی(علیه السلام) از ابلیس علّت ترک سجده را جویا شد ابلیس پاسخ داد:

گفت عاشــق که بود کامـل سیر            پیش جانان نبـرد سجـده بغیـر[11]

 

مولوی نیز گوید:

ترک سجـده از حسد گیرم که بود          این حسد از عشق خیزد نَزجحود[12]

 

عین القُضاة همدانی مرید احمد غزالی برادر کوچک ‏تر محمد غزالی از صوفیان نامدار در کتاب خود، بسی از ابلیس تجلیل نموده است. (24)

عین القضاة از قول حلّاج گوید: ماصحت الفتّوة الا لأحمد و ابلیس. دو کس را جوانمردی مسلم بود، احمد را و ابلیس را.

 

14 ـ الهی! اگر یک بار دلم را بشکنی، از من چه بشکن بشکنی. (25)

شنیدن چنین کلماتی از کسی که مدّعی است در حول حاملین عرش است و از شجره طوبی است و از حامد و شاکر بودن به حمد و شکر تحول یافته و مرده زنده می ‏کند و دعاوی دیگر بسیار شگفت ‏انگیز است.

 

ب: نقدی کوتاه بر تجلیل استاد حسن زاده از ارسطو و بطلیموس

 

استاد حسن زاده آملی تجلیل بسیاری از ارسطو به عمل آورده است. (26)

وی منتقدین ارسطو را نزد اهل خرد، خردسالانی خام، کج ‏اندیش و بد نهاد نامیده است. (27)

ایشان در این اثر به نظر خود، روایتی را از شهرزوری از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می ‏کند:

((و یروی عنه(علیه السلام) انه كان اذا كمل واحد من اهله قال له یا ارسطاطالیس هذه الامة)) (28)

در خبر است که هرگاه کسی از اهل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به کمال می ‏رسید آن حضرت به او فرمود: ای ارسطاطالیس این امّت بلکه فراتر از آنچه گفته ‏ایم باز شهر زوری در همان کتاب یاد شده و ... آورده ‏اند که:

((یروی فی بعض الرفدات ان عمروبن عاص قدم من الاسكندریه علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فسأله عمّا رأی فی الاسكندریه، فقال یا رسول الله رأیت اقواما یتطیلسون و یجتمحون حلقاً و یذكرون رجلا یقال له: ارسطاطالیس لعنه الله تعالی، فقال (علیه السلام) مه یا عمرو ان ارسطا طالیس کان نبیاً فجهله قومه.)) (29)

زمانی عمروبن عاص از اسکندریه بر رسول ‏خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد. از او پرسید که در آنجا چه دیده ‏ای؟ گفت: گروهی چند دیده ‏ام که طیلسان در بر داشتند و حلقه حلقه گرد هم می ‏نشستند و مردی را به نام ارسطاطالیس لعنة الله تعالی یاد می ‏کردند. پیامبر فرمود: ای عمرو باز ایست (ساکت باش) ارسطاطالیس پیامبری بود که قوم وی، او را نشناختند.

 

توضیح: قبل از اشاره به برخی از کلمات نادرست ارسطو یادآور می ‏شود. مؤلف کتاب یعنی شهر زوری از مدافعین سرسخت فلاسفه و حکما است. (حکماء صوری نه حقیقی) ایشان مدّعی است جیومرث (کیومرث) همان ادریس پیامبر بوده است. (30)

در این کتاب ستایش ‏های فراوان از فلاسفه و حکما نموده است:[13]

آنجا که وی ادّعا می ‏کند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به کسی که از اهل خود به کمال می ‏رسید می ‏فرمود: ای ارسطاطالیس این امّت. در پاورقی آمده که ((لم نجد هذا الحدیث و لا ما فی معناه فی كتب الحدیث التی عندنا و ظنّی انّه لیس من كلام النبوّه فتأمّل))

بنابراین شخص دکتر السیّد خورشید احمد ـ ایم ـ ای که دانشمندی متبحّر است و تصحیح و تعلیق کتاب توسط او صورت گرفته گوید: لم نجد هذا الحدیث و... علاوه بر این، در هر دو مورد راوی و یا راویان مشخّص نشده ‏اند (تا نوبت به ثقه بودن و یا... آنها مطرح شود) همچنین این دانشمند محقّق در ذیل روایت مورد ادّعا در مورد پیامبری ارسطو گوید. (31)

((لم نجد هذا الحدیث فیما عندنا من المراجع))

بنابراین صاحب کتاب (قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند) برای اثبات این که منتقدین ارسطو نزد اهل خِرَد خُردسالانی خام، کج اندیش و بد نهاد هستند به دو مورد از کتاب (نزهة الارواح و روضة الافراح....) استناده نمود که حتی شارح همین کتاب[14] هر دو قسمت مورد استناد را مخدوش و مجهول عنوان کرده است.

اهل خِرَد، با استناد به دو اظهار نظر افراد مجهول[15] و فاقد سند (و لذا فاقد اعتبار) در مقام اثبات مقام عظیم نبوت برای شخصی مانند ارسطو یا بطلیموس بر نمی ‏آیند.

موجب تعجّب می ‏باشد که این نویسنده خطاب به منتقدین ارسطو می ‏گوید:

گویا گستاخی یاوه ‏گویان از روی بد بینی به دانش ترازوست. چه این ‏که در بافته ‏های کهن آنهاست که«من تمنطق تزندق»(32)

آیا استناد به دو خبر که نه راوی آنها مشخص است تا چه رسد به عدالت آنها و نه مولّف کتاب از صلاحیت لازم و اعتبار کافی برخوردار است.[16] و شارح کتاب نیز هر دو خبر را مخدوش می ‏داند و با استناد به این دو خبر، برای فردی، ادّعای مقام عظیم نبوّت کردن تبعیت از قانون ترازوست؟

آیا ادب و انصاف و عقل و خرد حکم می ‏کند که انتقاد به این قبیل اظهارات را گستاخی و یاوه ‏گویی تلقّی کنیم؟ یا عدل و انصاف حکم می ‏کند که هر کدام از طرفین دعاوی خود را با دلائل روشن و قطعی بیان و قضاوت را به عهده خوانندگان واگذار نمایند؟

آیا دانش ترازو و یا عقل و خرد اجازه می ‏دهد که ما بافته ‏های کهن بطلیموس را مبنی بر سکون و مرکزیت زمین و گردش کرات دیگر به دور زمین را پذیرفته و هفت آسمان را همانند پوسته ‏های پیاز به دور زمین تلقی کنیم؟[17]

مطالبی که بطلان آنها در این زمان برای یک دانش ‏آموز ابتدائی هم بدیهی است و با این تفاصیل بطلیموس را پیامبر بدانیم؟ [18]

به راستی اگر این اظهارات مانند ادّعای نبوت برای امثال ارسطو و بطلیموس و یا برای مثال آنچه در کتاب «خیر الاثر در ردّ جبر و قدر» بیان کرده به زبان ‏های اروپائی منتشر و در معرض دید آنها قرار گیرد، چه قضاوت خواهد شد.


در کتاب مذکور می ‏خوانیم: (33)

«بدان که از جانب مبدأ تعالی بخل و امساک نیست. او دائم الفضل علی البریّة است و همین که قابل در پذیرفتن استعداد یافت و مقدمات و اسباب پذیرش مهیا شد، فیض حق شامل او می ‏شود، همین ‏که از امتزاج، مزاجی حاصل شد که قابل تعلّق به روح باشد، روح بدو تعلق می ‏گیرد و آن شیء حیات می ‏یابد، زیرا روح، در تار و پود هستی ‏ها سریان دارد «بیده ملکوت کلّ شیء» و مطابق قابلیت و استعداد هر مزاجی به او تعلق می ‏گیرد و صورتی می ‏پذیرد.»

به مَثَل«سرگین گردان» از سرگین است که از آب و خاک و هوا و حرارتی که در سرگین حاصل شد، مزاجی پدید می ‏آید و حیات می ‏گیرد و به شکل و صورت خاص خود در می ‏آید که جُعَل می ‏شود. و یا تار موئی از دُم اسب مثلاً بروی آبی قرار گیرد و لای و لجن به آن بنشیند کم کم مزاجی پدید آمده و حیاتی گرفته به شکل ماری در می ‏آید، و یا مقداری کاه، با آب و گل آمیخته گردد و چون گردگانی گرد شود و در چاله ‏ای زیر خشتی نهاده شود کم کم به صورت کژدمی به در می ‏آید یا پارچه کهنه ‏ای با آب و لجن آمیخته شود بر روی خاک مرطوب بنهند، پس از مدّت کمی کرم ‏های خراطین از آن پدید می ‏آید و همچنین بسیاری از چیزها ((ذلك تقدیر العزیز العلیم))

 

توضیح: شاید این اظهارات، بافته ‏های کهن باشد که این نویسنده در کتابی به نام خیرالاثر... مرقوم نموده و در حین نقل مطالب نادرست، آیات قرآن را نیز به کار می ‏برد.

آیا ادعای سکون زمین و این ‏که زمین در مرکز جهان، جای دارد و سخن از آغاز و بی ‏پایان و بدین ‏سان جاودان بودن آسمان و جهان[19] به میان آوردن و یا امثال تئوری عناصر اربعه (باد ـ خاک ـ آب ـ آتش) که برخی از سخنان خرافه و بی ‏پایه و اساس توسط ارسطو می ‏باشد[20]، بافته ‏های کهن است یا انتقاد به برخی گفتار ارسطو؟

استاد طباطبایی اختلاف میان ظواهر دین، فلسفه و عرفان را ریشه ‏ای می ‏داند. ولی استاد حسن ‏زاده تاکید دارد که «قرآن و عرفان و برهان از هم جدائی ندارند» و این همسوئی و همگونی را عنوان کتاب قرار داده است.

 

ولی صاحب تفسیر المیزان گوید:

((و مع ذلك كله فالاختلاف العريق على حاله لا تزيد كثرة المساعي في قطع أصله إلا شدّة فی التّعرق و لا فی إخماد ناره الّا اشتعالاً)) (34)

خلاصه با وجود تمامی این تلاش ‏ها[21] جهت ایجاد وفاق و هماهنگی میان ظواهر دینی، فلسفه، عرفان، اختلاف ریشه ‏ای میان این سه راه و روش به حال خود باقی است و کوشش ‏های زیادی که برای ریشه ‏کن کردن این اختلاف و خاموش کردن این آتش به عمل آمده نتیجه ‏ای نداده جز عمیق ‏تر شدن اختلاف و شعله ‏ور شدن آتش. [22]

البته برخی هر کجا مصلحت بدانند از بزرگانی چون استاد طباطبائی و یا امثال فیض و شیخ بهائی تجلیل می ‏کنند امّا هر کجا از این بزرگان انتقادی از فلسفه و ... می ‏بیند آن را بازگو نمی ‏کنند.

همان ‏طور که برای اثبات پیامبری امثال ارسطو و بطلیموس به کتب گمنام مانند «نزهة الارواح و ... و یا محبوب القلوب» استناد می ‏کند. ولی از مذمّت فراوانی که از امثال حلّاج و سفیان ثوری و صوفیه از جانب معصومین(علیهم السلام) در کتب معتبر و مهمی مانند کافی، غیبت شیخ طوسی، احتجاجات طبرسی، تحف العقول و بحار الانوار و... به عمل آمده است یاد نمی ‏کنند کما این ‏که از مذمت شدید علمای بزرگ شیعه مانند شیخ مفید، علّامه حلّی و علّامه مجلسی از صوفیه سخن به میان نمی ‏آورند و یا از کتبی که اصحاب ائمّه(علیهم السلام) بر علیه فلسفه نوشته ‏اند مانند کتاب «الرّد علی ارسطاطالیس» توسط هشام ابن حکم، شاگرد نامدار و کم ‏نظیر امام صادق و امام کاظم(علیه السلام) هرگز سخنی به میان نمی ‏آورد.

چگونه ممکن است ارسطو پیامبر باشد و هشام که آن ‏قدر مورد احترام و تجلیل امام صادق(علیه السلام) است با آن مصاحبت ‏های طولانی با امام(علیه السلام) به این موضوع پی نبرد و امام(علیه السلام) او را آگاه نکند و او را از نوشتن این کتاب منع نفرماید؟

در آثار ارسطو از واژه «خدایان» ارباب انواع فراوان یاد شده است. (35) ارسطو کاملاً برده ‏داری را تأیید می ‏کرد ولی می ‏گفت اگر یونانیان در جنگ اسیر شدند نباید برده شوند، امّا غیر یونانیان برده ‏اند. (36) ارسطو، موسیقی را جهت تفریح، استراحت و تلذّذ و ایجاد آرامش و دردهای ناشی از رنج ‏های زندگی تأیید می ‏نموده است.[23]

 

اشاره ‏ای کوتاه به آرای افلاطون(427-347 ق.م) استاد ارسطو(37)

افلاطون از سوی پدر و مادر وابسته به خاندان ‏های برجسته اشرافی آتن بود.

پدر افلاطون در کودکی وی مرد و مادرش با دائی خود به نام پور پلامپس... زناشوئی کرد... (38)

افلاطون در 20 سالگی(407ق.م) به حلقه شاگردان سقراط پیوست. افلاطون 8 سال را با سقراط گذرانده بود. وی سرانجام در حدود 81 سالگی در (347ق.م) در یک جشن عروسی درگذشت و در محل آکادمی به خاک سپرده شد.

 

افلاطون می ‏گوید:

دیاکلتیک موهبتی از سوی خدایان است که از سرچشمه ‏ای الهی همراه با آتش به آدمیان داده شده است سازنده جهان در آغاز روح ‏هایی را به شمار ستارگان آفرید و هر یک را در ستاره ‏ای جای داد و سپس آنها از آنجا به پیکرهای انسان ‏ها راه یافتند امّا نخست همه روح ‏ها نرینه بودند. هر روحی که از آلودگی به شهوات جسمانی کنار باشد بار دیگر سعاتمند ‏اند به ستاره ‏اش باز می ‏گردد. امّا روحی که بر شهوات جسمانی چیره نشود، در زایش دوباره شکل مادینه به خود می ‏گیرد و اگر در زندگی زمینی همچنان به آلودگی ‏های شهوانی و جسمانی ادامه دهد، پس از مرگ در پیکر جانوران جای می ‏گیرد.

بنابراین افلاطون جدّاً به تناسخ باور داشته است. (39) و در مورد زنان جسارت کرده و از نوشته ‏های افلاطون در کتاب جمهوری کاملا استفاده می ‏شود. او معتقد است که زنان باید اشتراکی باشند و کانون خانواده را قبول ندارد.

«مهم ‏ترین کار در جامعه آرمانی افلاطون، آموزش و پرورش شهروندان یعنی فرهنگ آموزی به ایشان است. نوزادان باید به پرورشگاه سپرده شوند بدان ‏سان که نه آنان پدران و مادرانشان را بشناسند نه اینان آنان را. (40)

باید از هرگونه مالکیّت شخصی جز در ضروری ‏ترین چیزها پرهیز کنند. (41)

زنان و کودکان نیز باید میان نگهبانان اشتراکی باشند و هیچ پدر و مادری نباید فرزندان خود را بشناسد و فرزندان نیز باید چنین باشند.»

هنگامی که فرزندان زائیده می ‏شوند باید بیشترین دقّت شود که مادری فرزند خود را نشناسد. (42)

در حالات افلاطون واژه خدایان فراوان به چشم می ‏خورد.

توجّه: آنچه گفته شد برخی از سخنان افلاطون استاد ارسطو و شاگرد سقراط بود. بر محقّقین لازم وضروری است که با دقّت به این اظهارات خرافی و خلاف شرایع آسمانی بنگرند. واژه مقدّس حکیم از آن امثال لقمان است نه این افراد و با ادّعای نبوّت برای امثال ارسطو و بطلیموس، ساحت مقدّس نبوّت را مخدوش نکرده و دستاویزی جهت دین ‏گریزان و دین ‏ستیزان فراهم نکنند.

-------------------------

پی نوشت های داخل کروشه:

1 ـ الهی ‏نامه، آیت الله حسن زاده ‏ی آملی، ناشر الف ـ لام ـ میم، چاپ اول، 1383، قم، کتابسرای قائم.

2- شبیه این جمله در صفحه 82 شماره 462 الهی نامه نیز دیده می ‏شود: الهی شکرت که دی، دلیل بر اثبات خالق طلب می ‏کردم و امروز دلیل براثبات خلق می ‏خواهم... .

3- این دعای شریف را سید بن طاووس در مهج ‏الدّعوات از حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) نقل کرده است.

4- همانطور که مشاهده می ‏شود، سیزده مرتبه کلمات «أنت و أنا» از زبان مبارک مولی الموحّدین تکرار می ‏گردد. البته تمام فقرات دعای شریف ذکر نگردید.

5- الهی نامه/ 9، شماره 26 .

این قبیل اظهارات یادآور گفته ‏های بیهوده صوفیه است. مولوی می ‏گوید:

قــــوم دیگر می شنـــاسم ز اولیــــاء      که دهــانشان بسته باشـــد از دعــــا


[مثنوی، (طبع کُلاله خاور)، دفتر سوم/ 167]

كأبی یزید سُئِلَ عَن الزُّهد ....... فنودیتُ ماذا تُرید؟ فقلتُ أُرید ان لا أُرید لأنّی أَنَا المراد و أنتَ المُرید... .


[فتوحات،(13جلدی طبع مصر)، 11/ 355]

مولوی مدعی است، قومی دیگر از اولیا را می ‏شناسم که دهان آنها از دعا بسته است و بایزید در سؤال از مفهوم زهد مطالبی می ‏گوید و در پایان ادعا می ‏کند که به من ندا شد چه می ‏خواهی؟ گفتم می ‏خواهم چیزی که نخواهم! برای اینکه من مرادم و تو مرید.... .
مطابق آیات قرآن کریم و روایات معصومین(علیهم السلام) تمامی انبیا و حتی پیامبر بزرگوار اسلام همواره دست نیاز به سوی درگاه بی ‏نیازش دراز می ‏نمود و از خداوند درخواست ‏ها می ‏نمود.

6ـ سوره مبارکه (فاتحة الکتاب) ویژگی ‏های منحصر به فردی دارد. معارف مهم مکتب در این سوره دیده می ‏شود. آشکارا، نفی عقاید وحدت وجود دارد که اجمال آن در شماره 1 بیان گردید و نفی این اظهار نادرست «الهی آن خواهم که هیچ نخواهم»از آن جمله است. جایگاه این سوره در نماز تا آنجاست که فرمودند: «لاصلوة إلّا بفاتحة الکتاب».

7ـ به اصول کافی کتاب عقل و جهل رجوع شود.

8 ـ الهی ‏نامه/ 72، شماره 400. نویسنده ظاهراً از بیان امام سجاد(علیه السلام) تقلید نموده که آن حضرت فرمود: ((الحمدلله الذی جعل اعدائنا حمقاء- حمد خدای را که دشمنان ما را از احمقان قرار داد.))

9ـ البته در تشهد نیز در نمازهای یومیه نه مرتبه معمولا گفته می ‏شود.

10- همان/81، شماره 461، نویسنده که مدعی است ستاره ‏شناس است، مرده زنده می ‏کند، در حول حاملین عرش است، از شجره طوباست و جانورشناسی او را در تولید، جُعَل، مار، کژدم، و کرمهای خراطین در صفحات بعد خواهیم دید... در عین حال خداوند فهم بسیار چیزها را به وی عطا فرموده ولی دهانش را بسته است. قضاوت این دعاوی را به اهل معرفت می ‏سپاریم.

11 ـ خداوند متعال در قرآن کریم می ‏فرماید:

((قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ)) ( الاعراف:12)

فرمود: (چون تو را به سجده امر كردم چه چيز تو را باز داشت از اينكه سجده كنى گفت من از او بهترم مرا از آتشى آفريدى و او را از گل آفريدى.)

و در جای دیگر خداوند می ‏فرماید:

((.... إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ)) (البقره:34)

بنابراین ابلیس ترک سجده خود را از تکبّر و خود بزرگ ‏بینی عنوان کرده ولی برخی از سران صوفیه در مقام دفاع از ابلیس برآمده و ترک سجده را از عشق به خدا دانسته ‏اند!!!

12 ـ مثنوی، دفتر دوم/ 119 /سطر30 (طبع کلاله خاور) این مطلب را مولوی در داستان جعلی خود از قول ابلیس به معاویه عنوان کرده البته مولوی در این داستان از معاویه تعریف و تجلیل نموده است.

13 ـ در مقدمه کتاب «نُزهَةُ الاَرواح و روضَةُ الافراح....» چنین آمده که «الشهرزوری کان یعتقد انّ الفلسفه و الحکمة قسم من النبوّة...» باید دانست همانطور که عارفان حقیقی با عارفان مصطلح تفاوت اساسی دارند، حکماء حقیقی هم با حکماء مصطلح تفاوت دارند.

14 - دکتر السید خورشید احمد- ایم- ای.

15-آیا با دو جمله: «یروی عنه....» و نیز«یروی فی بعض الرّافدات انّ عمرو بن عاص» در آغاز دو به اصطلاح حدیث با آن مضامین و محتوا، باید منتقدین به ارسطو را، خُردسالانی خام، کج اندیش و بد نهاد عنوان کرد؟ آیا در چنین صورتی ما اصول و قوانین عقل و منطق و ادب را که آنهمه مورد ادّعاست، رعایت کرده ‏ایم؟ کاش نویسنده توجّه می ‏فرمود که عمرو عاص، بد نهاد است و ردئ الولادة و لذا گفتار این خبیث، هیچ ارزشی و اعتباری ندارد نه منتقدین به ارسطو. به علاوه در گفتار امثال ارسطو و بطلیموس آن قدر مطالب خلاف و خرافی وجود دارد که نزد اهل تحقیق اعتباری ندارد و اظهارات امثال این دو نفر با مقام عصمت انبیاء(علیه السلام) تناقض دارد متأسّفانه همان طور که ابن عربی یک عرب بدوی به نام خالد بن سنان را پیامبر معرفی کرده است(فصوص الحکم، فصّ حکمة صمدیّه فی کلمة خالدیّه /324، مکتبة و مطبعة مصطفی البابی الحلبی و اولاده بمصر، الطبعة الثالثة، 1407ه- 1987) در صورتی که حضرت صادق(علیه السلام) فرمود: «انّ خالداً کان عربیاً بدویاً ما کان نبیّا و انّما ذلک شیئ یقوله النّاس»(احتجاجات طبرسی2/91و 92، طبع نجف) استاد حسن زاده هم ارسطو و بطلیموس را به زعم برخی پیامبر معرفی کرده است.

16- دیدیم که در مقدمّه کتاب(نُزهة الارواح و ....) آمده که «الشهروزی کان یعتقد انّ الفلسفه و الحکمة قسم من النبوّة »

17- چقدر ناروا و دور از از دانش ترازوست که بر مبنای این اظهارات باطل بطلیموس، به خود جرأت دهیم که در مقام انکار برخی از عقاید حقّه مانند انکار معراج جسمانی و یا بر مبنای گفتار برخی از فلاسفه در مقام انکار معاد جسمانی برآییم.

18 ـ آیا ادّعای پیامبری برای امثال بطلیموس، با این کلمات باطل و خرافه ‏ی آنها، خصلت دین گریزی را برای مستضعفین فکری و دین ستیزی را برای مخالفین تقویت نکرده ‏ایم؟

19 ـ دایرة المعارف بزرگ اسلامی 568/7، سیر حکمت در اروپا 48/1، مغز متفکر جهان شیعه /69 ـ 74

20 ـ آنها که با وجود مطالب خرافی و باطل فراوان در گفتار امثال ارسطو و بطلیموس از پیامبری آنها سخن می ‏گویند، می ‏دانند که با این سخنان خود چه ضرباتی به اعتقادات افراد تحصیل کرده ضعف ‏الایمان وارد می ‏کنند و دشمنان اسلام از این اظهارات مخصوصا با القاب و عناوینی که این آقایان قبل از نام در تألیفات خود به کار می ‏برند، چه سوء استفاده ‏هایی می ‏کنند؟

21- مانند تلاش و کوشش نویسنده محترم که حتی عرفان مصطلح را همسو با قرآن و برهان دانسته ‏اند.

22- آیا با توجّه به نام کتاب واظهارات نویسنده، قرآن و برهان و تمام گفته ‏های به اصطلاح پدر عرفان اسلامی یعنی ابن عربی را تأیید می ‏کند؟ آیا قرآن، فرعون را هنگام غرق شدن معصوم دانسته است؟ آیا قرآن حضرت نوح(علیه السلام) را در دعوت امّت خود خطا کار دانسته است؟ آیا قوم نوح «فغرقوا فی بحار العلم بالله» آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت و هیچکس را جهت خلافت معرفی نفرمود؟ آیا ابوطالب(علیه السلام) مشرک از دنیا رفت؟ و ... آیا این اظهارات همسوئی با قرآن و برهان است؟

23 ـ دائرة المعارف بزرگ اسلامی599/7، البته افلاطون استاد ارسطو معتقد به اشتراکی بودن کودکان و زنان و مالکیّت بوده است. همان97/7.

------------------------------

پی نوشت های داخل پرانتز:

1ـ الهی نامه/9 شماره 24.
2ـ سوره ی غافر:60 .
3ـ رجوع شود به اصول کافی، کتاب الدّعاء.
4ـ سوره ی فاطر: 15،
5ـ الهی نامه/ 21، شماره 124.
6ـ الهی نامه/78 شماره434
7ـ همان/20 شماره117
8ـ نهج البلاغه، خطبه108، شماره 12، صفحه330، فیض الاسلام.
9ـ مثنوی دفتر اول/4، طبع کلاله خاور
10ـ الهی نامه/66 و68 ، شماره 372.
11ـ کتاب التوحید صدوق( باب ثواب الموحّدین و العارفین)، حدیث1.
12ـ عیون اخبارالرضا(علیه السلام) 2/ 135
13ـ الهی نامه/37، شماره 217.
14ـ همان/ 79، شماره 442.
15ـ همان/80، شماره 450
16ـ همان/48، شماره 273
17ـ همان/80، شماره 449.
18ـ همان/83، شماره 467.
19ـ الهی نامه/33، شماره 197.
20ـ همان/93، شماره537
21ـ الهی نامه/32، شماره 192.
22ـ تذکرة الاولیاء، باب 77، ج2/ 155.
23ـ اثنی عشریه شیخ حرّ عاملی/167 (چاپ دارالکتب العلمیه، قم، 1400 ه.)
24ـ تمهیدات عین القضاة (طبع عفیف عسیران، انتشارات دانشگاه تهران1962)/ 221 الی225.
25ـ الهی نامه/92 ، شماره 521.
26ـ قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند. آیت الله حسن زاده آملی.
27ـ همان/ 19 .
28ـ همان/ 19 و20. به نقل از کتاب نُزهَةُ الاَرواح و رَوضَةُ الاَفراح فی تاریخ الحکماء و الفلاسفة 1/ 5 و 10
29ـ همان/ 19و20. به نقل از کتاب نُزهَةُ الاَرواح و رَوضَةُ الاَفراح فی تاریخ الحکماء و الفلاسفة 1/ 5 و10
30ـ همان ، ج1، مقدمه ک.
31ـ نُزهَةُ الاَرواح و روضَةُ الافراح/ 10، پاورقی شماره 4.
32ـ قرآن و عرفان و برهان از هم جدائی ندارند/21.
33ـ حسن زاده آملی، حسن، « خیر الاثر در ردّ جبر و قدر» / 139
34ـ تفسیر المیزان5/283، ذیل آیات 15 الی 19 سوره ی المائده.
35ـ دایرة المعارف بزرگ اسلامی590/7.
36ـ همان7/ 595.
37ـ همان9/ 562.
38ـ همان9/ 562، ستون یکم
39ـ همان9/ 577، ستون دوم.
40ـ همان580/9
41ـ همان581/9
42ـ همان581/9

منابع و مأخذ:

ـ بعلاوه قرآن کریم؛
ـ نهج البلاغه فیض الاسلام.
ـ الکلینی الرازی، محمد بن یعقوب، الاصول کافی، المکتب الاسلامیة، الطبعة الرابعة، 1392 ق.
ـ شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه، التوحید الصدوق، ناشر ارمغان طوبی، چاپ اول، بهار1384.
ـ شمس الدین محمد بن محمود الشهرزوری، نزهة الارواح و روضة الافراح فی التاریخ الحکماء الفلاسفة، طبع حیدر آباد، الطبعة الاولی 1396 ه و 1976 م.
ـ حسن زاده ی آملی، قرآن و عرفان و برهان از هم جدایی ندارند، انتشارات قیام، قم، چاپ چهارم، سال 1381.
ـ حسن زاده ی آملی، الهی نامه، ناشر الف ـ لام ـ میم، چاپ اول، 1383، قم، کتابسرای قائم.
ـ حسن زاده ی آملی، «خیرالاثر در رد جبر و قدر»، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، 1379.
ـ تمهیدات عین القضاة، طبع عفیف عسیران، انتشارات دانشگاه تهران.
ـ البلخی، جلال الدین محمد، مثنوی، طبع کلاله خاور.

خواندن 45 دفعه
Top