All for Joomla All for Webmasters
محی الدین در آیینه ی فصوص (قسمت چهاردهم)

محی الدین در آیینه ی فصوص [14]

اشاره:

کتاب مستطاب محی الدین در آیینه ی فصوص به قلم توانای متفکر بزرگ شیعه حضرت علامه آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی در دو جلد و 1600 صفحه تنظیم شده که جلد اول آن چاپ و منتشر شد اما متأسفانه جلد دوم آن هنوز...

این محقق عالی مقام در این کتاب پربار با مهارت بسیار بالایی پرده های اسرار را عقب زده و چهره ی واقعی محی الدینیان و صدراییان و ریزه خواران آنها و پشت پرده های آنها را به نمایش گذاشته است و با قدرت علمی بالا و دقت نظر کم نظیری روشن نموده که بیگانگان و بیگانه پرستان برای براندازی معارف ثقلین چه ها که نکردند. نورالصادق جلد دوم این کتاب با عظمت را تقطیع و در 13شماره ی این مجله منتشر کرده تا به جلوه و جلال این فصلنامه بیفزاید. از دانشمندان و فرهیختگان حق طلب و آزاداندیش تقاضا می شود که ادامه ی این کتاب بی نظیر را به دقت مطالعه نمایند تا حقایق بر ایشان آشکار و حقانیت معارف حقه ی جعفری در اعماق جانشان رسوخ نموده و هرگز خود را از صراط مستقیم قرآن و عترت جدا نسازند.

 

محی الدین در آیینه ی فصوص [14]

«علامه محقق حضرت آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی»

 

نفوذ تصوف به تشيع

تصوف پس از 700 سال به طور جسته و گريخته ميان شيعيان نيز وارد شد. يعني در طول 700 سال اگر احياناً فردي از گروه شيعيان صوفي مي شد از جامعه شيعه كاملاً طرد مي گشـت. در مواردي خود امـامان(علیهم السلام) آنان را طـرد كرده اند.

تصوف ابتدا در قرن هشتم (حوالي سال 770) با گرايش سيد حيدر آملي به تصوف وارد ميان شيعيان شد. برخي ها شيخ حسن جوري رهبر معنوي سربداران را (737) نيز صوفي مي دانند. و نيز در حوالي 760، شاه نعمت الله ولي شعار خنثي و بينابين خود (بينابين تسنن و تشيع) را به راه انداخت. و پس از آن خانقاه صفوي اردبيل به تشيع گرائيد.


به هر صورت اولين فرد مشخص شيعه كه صوفي شد و جامعه شيعه نتوانست او را كاملاً طرد كند، سيد حيدر آملي ، بود. لذا هانري كربن روي او به شدت مانور مي دهد. علماي شيعه (كه از اوايل قرن دهم به صورت مشخص با اين پديده رو به رو شدند) كه پيش تر هم زمينه عيني براي شان تخريب شده بود و هم زمينه ذهني، عملاً در بستر از پيش تعيين شده، قرار گرفتند.

 

زمينه عيني: حدود هفت قرن علماي سني در روشي كج دار مريزشان با صوفيان، بحث علمي يا فكري را در اين مسئله به بستر ناصحيح انداخته و مسائل مربوطه را بدون اين كه بتوانند توضيح دهند، به اصطلاح لوث كرده بودند. و مثلاً تكليف مسئله در عينيت جامعه عملاً روشن شده بود. تلقّي عمومي بر اين بود كه اين موضوع ها نيز مانند موضوع ريشه دار اشعري و معتزلي بايد به عنوان يك واقعيت (كه هرگز حل نخواهد شد) تحمل شود و به راستي تحمل هم مي شد. همين زمينه عيني اجتماعي، همراه با ورود تصوف بعينه وارد شيعه شد.

 

زمينه ذهني: در طول بيش از هفت قرن آثار كتبي علماي اهل سنت در رد و يا انتقاد از تصوف، كه هرگز نه كافي بودند و نه توان حلّ نسبي قضيه را داشتند به همه جا حتي به كتابخانه هاي شخصي علماي شيعه رسيده بود و ذهن ها را از انديشه بكر شيعي باز مي داشت. درست مانند ادبيات وعلم نحو، صرف، معاني ، بيان و بديع، از مسائلي شمرده مي شد كه مال سنيان است و شيعه بايد به قدر لزوم از آنها استفاده كند.

 

شيعه به دليل اين كه هميشه يك حزب غير قانوني و قاچاق و دچار قتل عام ها بود، امكان و امكانات پرداختن به همه علوم را نداشت. و در مورد تصوف نيز عدم ابتلاي چندين قرني شيعه به تصوف فارسي و مسئله «وحدت وجود»، به چنان وضعي دچار شده بود. سرنوشت مسئله به همين دلايل، در ميان شيعيان نيز به سرنوشت آن، در ميان سنيان دچار گشت، كه علماي شيعه تصوف را نمي پذيرفتند ليكن ردّيه هاي شان نيز از تبيينات ريشه اي و كافي برخوردار نبود. با اين همه به روشني براي مردم معلوم كردند كه تشيع با تصوف سازگار نيست.

همان طور كه در ميان سنيان گاهي افرادي از علما به تصوف مي گرائيدند، در ميان علماي شيعه نيز اين قبيل افراد پيدا شدند. با اين فرق كه افراد برجسته شيعي كه زماني به تصوف گرائيده و سپس از آن برگشته اند، زيادتر از آن است كه در ميان علماي سني رخ داده است.


علماي شيعي در قرن 10 و 11 به بعد، كه مي بايست مسئله را حلّ مي كردند به دلايل مذكور، نكردند. بل افرادي مانند ملاصدرا و ملا هادي سبزواري ابتدا عاشق ارسطوئيات شده سپس به سراب بودن آن پي برده به تصوف روي آوردند كه شايد مشكل شان حل شود كه نه تنها حل نشد بل وقتي به سراب بودن آن پي بردند كه بس دير شده بود. توبه نامه ملاصدرا از حكمت متعاليه اش، كه در اول تفسير سوره واقعه، نوشته است، اين حقيقت را نشان مي دهد، پس از آن كه دوران جواني و توانمندي خود را در ترويج ارسطوئيات و جوكيات صرف كرده و آن ها را در جامعه شيعه به طور ريشه دار ترويج كرده و علماي شيعه را جاهل و نادان ناميد، در اواخر عمر حدود پنج سال قبل از مرگـش توبه مي كند كه اينك صدرائيان مدرن چشم بر توبه حسرت آلود و خـسارت آگين او بسته و به ترويج همان خسارت هاي او مي پردازند. لابد ايشـان نيز در لحظه هاي آخر عمرشان (پس از به انحراف كشيدن تشيع) توبه خواهند كرد.

 

در مقالات مقدماتي، مبحث «لذت فهميدن و لذت درك حقيقت»، تعصب ناخودآگاه انسان به آن چه مي فهمد، را توضيح دادم، كه اين تعصب ناخودآگاه مرز ميان لذت «مطلق فهميدن» و لذت «فهميدن حقيقت» را از بين مي برد و در نتيجه، شخص نمي تواند از آن چه فهميده دست بردارد، گر چه كاملاً باطل هم باشد، ملاصدرا به سراب بودن ارسطوئيات پي برد اما نتوانست از آن دست بردارد، دست به دامن تصوف شد تا شايد سراب بودن آن را با تصوف ترميم كند كه به سراب اندر سراب رسيد و در پايان توبه كرد. و اين خوش بينانه ترين نظر در مورد اوست.


اما سيد حيدر مشكل داشت او در عصر تسنن ايران مي زيست، در زماني كه قلعه هاي اسماعيليه يكي پس از ديگري سقوط كرده و اسماعيليان از قزوين تا دامغان بدون سازمان و بي سرپرست مي زيستند. سيد حيدر طمع در جمع آوري اسماعيليان كرد كه هم به آنان سازمان دهد و هم ميان آنان و شيعيان حوالي آمل آشتي ايجاد كند و تحت رياست خودش يك نهضتي را به راه اندازد. از حلّه به آمل آمد اما نتوانست هدفش را آن طور كه مي خواست عملي كند.


مي توان گفت يكي از عوامل عدم موفقيت او، تضاد انديشه اي بود كه در درون او بود. از طرفي نمي خواست همه اصول تشيع 12 امامي را زير پا بگذارد، و از طرف ديگر نيز نمي خواست دست از تصوف از نوع اسماعيلي آن، بردارد. ولذا نتوانست به مقصود برسد، علاوه بر سبك و روش او، نوشتن شرح انتقادي بر فصوص محي الدين، نشان مي دهد كه او علاوه بر اين كه نسبت به تصوف فارسي (اعم از نوع اسماعيلي و غيره) در سبك و روال، انتقاد داشت و نمي توانست آن را بدون نقد همچنان يك جا بپذيرد، تصوف عربي محي الدين را نيز مورد انتقاد قرار داده است. زيرا مي خواست يك تصوف ويژه كه دستكم در يكي دو اصل و در فروع متعدد، با هرگونه تصوف تفاوت داشته باشد، راه بيندازد. كه مشخص ترين شاخصه آن وفاداري به تشيع 12 امامي باشد.


اما اي كاش وي به جاي اين وفاداري، همان روش ديگر صوفيان را پيش مي گرفت. زيرا در آن صورت لطمه اش بر تشيع كمتر مي شد. روش او افراد ديگر را نيز دچار اشتباه كرد كه مثلاً مي شود هم شيعه امامي بود و هم صوفي. و همين روش او ملاطي شده است در دست هانري كربن كه آجرهاي جعلي خود را با اين ملاط روي هم مي چيند.

برگرديم به اصل مسئله: صوفيان كلاسيك و قديم (پيش از محي الدين) و به عبارت ديگر: صوفيان تصوف فارسي كمتر به شعار «شرك در وجود» تمسك مي كردند تنها افراد مثلاً متفكرشان اين موضوع را مطرح مي كردند، در عين حال جان مايه تصوف همين شعار بود. اما صوفيان تصوف عربي محي الدين، به ويژه صدرائيان دستگيره اساسي اي غير از اين شعار ندارند كه واهي بودن آن به شرح رفت.

 

اما هم صوفيان فارسي و هم محي الدينيان و صدرائيان، براي عامه مردم و بدنه جامعه يك شعار عاطفه آميز و توأم با احساسات داشته و دارند مي گفتند و مي گويند «اگر خدا وجود است پس ما چه هستيم؟!» سزاوار است هم به خدا بگوئيم موجود و هم به خودمان؟! اين تعجب را به ذهن مردم همراه با زير سوال بردن وجود اشياء، نفوذ مي دادند. با قلم و بيان ليبرالانه به ذهن مخاطبان القاء مي كردند كه اعتقاد به وجود اشياء شريك قرار دادن اشياء با خدا در «وجود» است. بهره جوئي از اصطلاحات شيوا و شيرين نيز كار خود را مي كرد. شايد كمتر جمله اي به زبان شان مي آمد كه در آن لفظ «حق» به جاي «الله» و خدا، نيامده باشد. به ويژه پسوند «يّه» به هر لفظي چسبيد و دل ربائي مي كرد: حقيقيه، ازليّه، ابديّه، احديّه، واحديّه، الهيّه، سرمديه، عشقيه و... يك تانيث گرائي شديد در محاورات و سخن گفتن همراه با روح ليبرالي فاقد هر نوع دافعه .

 

بدين ترتيب لفظ شرك از «شرك در الوهيت» كوچ كرد و صوفيان با انكار وجود موجودات واقعي وافكار واقعيات عقلي «همه چيز خدائي » را كه از عصر پيامبر تا حوالي سال 130 دقيقاً مصداق اتم بت پرستي و «بت ها پرستي » بود، به جاي «توحيد» نشاندند.


صوفيان با همين نكته و با استفاده از اين نكته به ظاهر كوچك جهل مردم، اما در واقع نكته بس مهم و دقيق، مردم را منحرف كردند. همان طور كه به شرح رفت اساساً چيزي به نام «وجود» وجود ندارد تا «شرك در وجود» محقق گردد. و مسئله مصداق سالبه به انتفاي موضوع است.

 

موهوم گرائي مجدد ملاصدرا

مسئله آن قدر مهم است كه آثار 13 قرني خود را نشان مي دهد. و در عين حال تنها با يك كليد زدن حل مي شود و هيچ نيازي به شرح و بسط بيش تر ندارد. نكته اي كه اساس تصوف به آن مبتني است و افرادي مانند ملاصدرا را بيچاره كرد.

صدرا علاوه بر لفظ «وجود» معمولاً قيد «محض» يا «صرف» را نيز در همه آثارش به آن افزوده است: خدا صرف الوجود است. خدا وجود محض است و ... .

«وجود» در خارج وجود ندارد آن چه در خارج هست «موجود» است، تا چه رسد به وجود محض، صرف الوجود. بدين بيانِ صدرا، خداي صدرا «عدم محض» مي شـود. كه اگر اين خيال واهـي را از آثار صدرا برگيريد همه آثار او متلاشي مي شود.


صدرا در اين مسـئله دو بار روي اين پايه واهي ساختمان مي سازد ابتدا مـانند هر صـوفي ديگر به «شـرك در وجود» مي چسبد و حكم مي كند كه «اعلم انّ واجب الوجود كل الاشياء» سپس براي پاسخ به شيعيان كه مي گويند اين گفته صدرا مصداق شرك و «بت پرستي » است آستين بالا زده «اصاله الذهن» دوم، را مطرح مي كند «تفكيك وجود از ماهيت» را پيش مي كشد كه يك انتزاع ذهني است و در خارج غلط مي باشد زيرا باور و عقيده اجماعي كل متفكران بشر است كه:

1ـ شيء خارجي منهاي وجود = شيء منهاي شيء = عدم.

2ـ شيء خارجي منهاي ماهيت = شيء منهاي شيء= عدم.

سپس با اعتباري دانستن ماهيت اشياء (كه در ذهن صحيح است و در عين غلط) وجود خدا و اشياء را يك و واحد مي داند. يعني براي خروج از «اصالة الذهن» اول، به اصالة الذهن دوم نيز سقوط مي كند. همان مصداق فرو رفتن به باتلاق. و يا مصداق «از چاله در آمدن و به چاه افتادن».

 

اصاله ی ذهن گرائي سوم: صدرا در اين چرخش دوم از ماهيت اشياء صرف نظر مي كند و چون تفكيك وجود شيئ خارجي از ماهيتش، محال است او در حقيقت هم از وجود و هم از ماهيت اشياء، صرف نظر مي كند. اگر اين «صرف نظر كردن» صحيح باشد، مي توان از وجود خدا (نعوذ بالله) نيز صرف نظر كرد. و در حقيقت كار صدرا همين است زيرا او خدا را فقط يك «وجود صرفاً ذهني» مي كند.
و نيز اگر چنين «صرف نظر كردن» صحيح باشد مي توان از اصل و اساس مباحث فلسفي ، مكتبي ، مذهبي ، نيز صرف نظر كرد و ديگر نيازي به ماهيت اين مباحث نيست همه چيز از بين مي رود و همه چيز بي هوده و بي فايده مي شود. كدام سفسطه اي به پاي اين سفسطه مي رسد؟

وقتي كه صدرائيان (صوفيان مدرن) به جاي فلسفه، سفسطه مي سرايند نوبت به دانشمند معروف و نامي «مؤمن الطاق» مي رسد كه سنگي را بر سر جناب صوفي مدرن امروزي حاضر در حوزه، بزند و بگويد: اين سنگ را بر سر حضرت عالي با صرف نظر از سنگيت مادّيه عنصريه جسميه كثيفيه ناسوتيه مسلوب الشّريّه محضه الخيريّه اش، كوبيدم. پس منِ كامله الوصول به حضرت الهيّه وحدتيه واحديّه جماليّه ازليّه ابديّه حقيقه الحقيقيه المنزهيّه والمشبِهيّه خدا، تقصيري ندارم و جسارتي به حضرت صوفي مرتجع قرن بيست و يكم نكرده ام.

ملاصدرا براي توجيه عمل نادرست «سرايت دادن تفكيك وجود از ماهيت» كه در ذهن درست است، به عالم خارج، شعار مي دهد كه «الشيئ يساوق الوجود». اما نه خود او و نه پي روان امروزي او، هيچ كدام نتوانسته اند براي اين شعار گنده، برهاني و دستكم يك تمثيلي اقامه كنند. و اين شعار ذهن گرائي تر از دو ذهن گرائي پيش است كه باتلاق را باتلاقتر كرده و پس از در آمدن از چاله و افتادن به چاه، در ته آن به چاه ديگر و عميق تر افتادن است. از نو هر سه ذهن گرائي و موهوم گرائي را مشاهده كنيم:

1ـ شعار شرك در وجود.

2ـ سرايت دادن تفكيك وجود از ماهيت، به اشياء خارجي .

3ـ الشّيء يساوق الوجود.

 

شرك در الوهيت: الوهيت يعني خالق بودن و ربّ بودن. الوهيت شرك بردار است. همان طور كه مي بينيم تاريخ پر است از اين شرك كه از انسان هاي اوليه تا امروز در شكل هاي گوناگون خودش را نشان داده است و همچنين با درجات مختلف. انبياء با شرك در الوهيت مبارزه مي كردند اين حقيقتي است كه هم متن دين هاي آنان به آن گواه است و هم تاريخ در مورد آن عده از پيامبران كه زندگي شان در دسترس تاريخ بوده، گواه عيني اين موضوع است.

و اين تنها محي الدين است كه پيكر تاريخ موجود را زير پاي نهاده و حضرت موسي را بت پرست معرفي مي كند. موسي پيامبري است كه زندگي او در دست تاريخ است. امروز هر ليسانسيه تاريخ مي داند كه اين سخن محي الدين گزافه محض است. سرگذشت بت و بت پرستي در تمدن بين النهرين و تمدن مصر باستان و بني اسرائيل معلوم است. اگر فردي مثل محي الدين بتواند با تاويل و توجيه با هر آيه و حديث بازي كند وتوانست زيرا بناي اين تاويل و توجيه در سقيفه گذاشته شده بود و شش قرن مردم را تاويل پرست و توجيه پرست به بار آورده بودند و دربارهاي اموي ، عباسي و ساير حكام و صوفيان غاصب ولايت كاري نداشتند غير از ترويج تاويل نمي تواند تاريخ عيني و روشن بشر را انكار كند.

با همه اينها فلان استاد حوزه مانند مردمان تاويل زده و توجيه پرست هفت قرن پيش، اين قدر فكر روشن ندارد توجه كند كه حضرت موسي بت پرست نبوده بل با بت پرستي مبارزه كرده است و انكار اين اصل شبيه انكار وجود آكديان يا اشكانيان در تاريخ است. بر مي دارد در حوزه علميه قم شرح فصوص مي نويسد و اين بافته هاي محي الدين را تأييد مي كند.

نتيجه:

1ـ «شرك در وجود» سالبه به انتفاي موضوع است و امكان ندارد. تا چه رسد كه بشر دچار آن شود. به همين جهت اسلام شعارش را «لا وجود الا الله» قرار نداد. زيرا معناي اين جمله يعني «لا عدم الاّ الله» (نعوذ بالله) همان طور كه به شرح رفت.

2ـ شرك در موجود، نيز امكان ندارد. زيرا موجود به چيزي گفته مي شود كه «هويت خاص» داشته باشد خواه ما آن هويت را بشناسيم مانند اشياء معمولي و خواه هويت آن را نشناسيم مانند خداوند. تشريك ميان هويت خاص با هويت خاص ديگر معني ندارد. شيئ يا با هويت خاص است يا نيست. اگر نيست پس موجود نيست و اگر با هويت خاص است پس «خاص» است نه مشترك.

و اگر موجود فقط يك و واحد بود باز جائي براي فهم «هويت خاص» نمي ماند. زيرا ما بشرها وقتي خاص و خصوصيت را مي فهميم كه با اشياء متعدد رو به رو شويم. اكنون پس هويت هاي خاص هستند كه ما آنها را مي فهميم و لذا لفظ «موجود» را به كار مي بريم و اين عين حقيقت و واقعيت است. لذا اسلام شعارش را «لا موجود الاّ الله» قرار نداد.

و از جانب ديگر شعار براي گفتن و فهميدن و عمل كردن است وقتي كه «لا موجود الاّ الله» پس كدام موجود اين شعار را بگويد و كدام موجود آن را بفهمد و كدام موجود به آن عمل كند.

3ـ شرك در الوهيت، هم ممكن است و هم بوده و هنوز هم هست و زندگي بشر را هميشه آلوده كرده و مي كند و لذا شعار اسلام «لا اله الاّ الله» است.

 

محي الدين و جنگ هاي صليبي و جنگ هاي اندلس

صوفيان دين را دقيقاً وارونه كردند و محي الدين دين را با كمال گستاخي پيش پاي بت پرستي ذبح كرد. او با اين شيوه از مرگ گرفته بود كه جامعه اسلامي دست كم به تب راضي شود. زيرا ديني كه با بت پرستي سازگار باشد بي ترديد با دين مسيحيان صليبي بهتر مي تواند سازگار باشد و هدف او همين بود.

در ظاهر وانمود مي كرد كه جنگ هاي صليبي كار بيهوده است (يعني دفاع در مقابل صليبيان كار احمقانه است) لذا نه تنها به هيچ نحوي در آن جنگ ها شركت نكرد و به جاي تشويق مردم به دفاع و جهاد، آنان را به اعمال فردي صوفيانه و معاشقه با خدا دعوت مي كرد. در بحبوحه جنگ، او به معراج مي رفت و به نكوهش علي(علیه السلام) سمبل جهاد، در آسمان چهارم مي پرداخت. در ظاهر كلام، به نفع ابوبكر و به ضرر علي (علیه السلام) سخن مي گفت: «هنگام برگشت در آسمان چهارم علي را ديدم و به او گفتم ابوبكر با پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمان هفتم به خوش و بش مشغول است تو در اين جا مانده اي ، در دنيا گمان مي كردي كه از ابوبكر افضل هستي ». اما در حقيقت با نكوهش علي (علیه السلام) كه سمبل جهاد بود، جهاد گران را دل سرد مي كرد.

ابوبكر مرد ميدان نبرد نبود و در هيچ جنگي كاري نكرده بود و سمبل «غير رزمنده بود» ترجيح اين سمبل به آن سمبل براي باز داشتن مسلمين از جهاد بود. او در تفخيم و بزرگ كردن ابوبكر سخت مي كوشيد حتي براي اينكه او را فرد متفكر با تفكر عميق، نشان بدهد سخنان و كلمات قصار ديگران را (سرقت ادبي كرده و) به نام ابوبكر ثبت مي كرد و شعر «العجز عن درك الادراك، ادراك» اميرالمؤمنين(علیه السلام) را به نام او ثبت كرد كه در جلد اول گذشت.


با اين همه او رسماً مي گفت: «امروز ابوبكر در زير علم من قرار دارد همان طور كه در زير علم پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) قرار داشت» يكي از اهداف او در اين ترجيح خود بر ابوبكر يك امر بس مهم بود كه برايش مهم تر از هدف بالا بود. او با اين برنامه مي خواست «پشت جبهه» را نيز خالي كند. زيرا اگر ابوبكر در ميدان هاي نبرد كاري نكرده بود اما او بود كه پي درپي براي تسخير شامات و گرفتن سرزمين مسيحيان لشكر مي فرستاد.

محي الدين ابتدا سيماي سمبل رزمندگان را تخريب مي كرد، سپس سيماي سمبل پشت جبهه را، و آن گاه خودش را براي همه مردم سمبل قرار مي داد. و در اين برنامه، شعار «پاي وحدت بر سر كفر و مسلـماني زديم» صوفيان، و نيز شـعار بي ريشه و جعلي آنان يعني «هل الدين الا الحب»(1) سخت به كار او مي آمد. ترويج جهاد اكبر نه براي جهاد اكبر بل براي از بين بردن جهاد اصغر، عين مكتب محي الدين و عين زندگي عملي اوست. آن هم در بحبوحه جنگ هاي صليبي.

طبيعت خطر پرهيزي بشر نيز در كمك و ياري محي الدين بود. و عامل قوي تر از همه، تصوف زدگي مردمان سنّي كه شعار «من لا شيخ له فشيخه شيطان» عقيده اول همگان بود پيشاپيش زمينه را براي اهداف او كاملاً آماده كرده بود.

در زمان سيف الدوله حمداني كه بر صليبيان پيروز مي شد و دفاع مي كرد، روح جامعه به اندازه عصر محي الدين دچار آفت و خوره تصوف نگشته بود.

صلاح الدين ايّوبي نيز آخرين شعله شمعي بود كه پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بر افروخته بود. در زمان محي الدين و در اواخر عمر او اندلس يعني وطن اصلي محي الدين سقوط كرد. زيرا «دين جهاد» به وسيله صوفيان و به ويژه در اثر فعاليت هاي گسترده و برنامه ريزي شده محي الدين به «دين عشق»، «دين حبّ» تبديل شده بود.

محققين از قديم گفته اند:

1ـ دين يهود، «دين رقابت با يهوه» رقابت بشر با خدا است. حتي يعقوب با خدا كشتي مي گيرد. و يا وقتي كه به موسي وحي مي شود «تو سرزمين موعود را نخواهي ديد» مي گويد: عجب خداي فتنه گر هستي. و دانشمندان يهودي هر اختراع و اكتشاف را غلبه بر طبيعت و پيروز شدن بر خداوند، تلقي مي كنند و گاهي به آن تصريح مي كنند.

2ـ مسيحيت، دين محبت است و در اين دين رابطه خدا با بشر يك رابطه حبّي و «محبت» است.

3ـ دين اسلام، دين «عبادت» و «خشيت» و «جهاد» است كه ليبرال هاي امروز آن را به «خشونت» معني مي كنند.

اينك محي الدين رسماً اعلام مي كند كه دين اسلام را به «دين حبّ» تبديل كرده است و خشونت (جهاد) مسلمانان را به روحيه سازشكارانه تبديل كرده است و اين موقعيت را جشن مي گيرد، و مي سرايد، بشنويد:

 

لقد كنت قبل اليوم انكرت(2) صاحبي

پيش از اين دوستم را بد مي پنداشتم و دفع مي كردم

 

اذا لم يكن ديني الي دينه دان

چون دين من با دين او سازگار نبود.

 

وقد صار(3) قلبي قابلاً كلّ صورة

و اينك قلبم پذيراي هر عقيده گشته است

 

فديراً لرهبان و مرعي لغزلان

ديري براي راهبان و چراگاهي براي آهوان جوان، شده است.

 

و بيت نيران و كعبه طائف

هم آتشكده است و هم كعبه براي طواف كنندگان

 

و الواح تورات و مصحف قرآن

هم الواح تورات و هم مصحف براي قرآن شده است.

 

ادين بدين الحبّ انّي توجّهت

متدين به دين حبّ هستم كه خودم به راه انداخته ام

 

ركائبه فالحبّ ديني وايماني

مركب هاي آن را، پس «محبت» دين و ايمان من است.

 

توضيح: 1ـ خود همين اشعار دليل گويا و برهان كامل است بر اين كه:

الف: از سروده هاي اواخر بل آخر عمر اوست و درست يك «گزارش كار» است.

ب: كاملاً احساس پيروزي وموفقيت مي كند و به شدت از نتيجه كار و برنامه اش شادمان است.

ج: سه بيت اول «زبان حال جامعه مسلمانان» است نه خودش. مي گويد: مسلمانان مردمي خشن و پر دافعه بودند كه دوستان خود يعني مسيحيان را بد مي پنداشته و دفع مي كردند، اينك قلب شان پذيراي آتش پرستي زردشتيان و رهبانيت مسيحيان و تورات يهوديان شده است.

جمله «چراگاه آهوان شده است» سخت دقيق و قابل توجه است. در اين دوران جنگ هاي صليبي، مسيحيان به اين نتيجه رسيده بودند كه نكته حساس، جنگ اندلس است و آن را در رأس امور جنگي قرار داده بودند. پيش از آن قلب حساس جنگ را بيت المقدس مي دانستند و زن و مرد، كودك و جوان با فتواي پاپ در يك نهضت عمومي اروپائي ، حمله ها كردند اما شكست خوردند. در دوره مورد بحث، اندلس (اسپانيا) را قلب قرار دادند و مسئله فلسطين را به برنامه بعدي (كه در همين مبحث توضيح خواهم داد) وا گذاشتند.

او در ضمن توضيح وضعيت پذيراي قلب مردم مسلمان، ايهاماً نيز مي گويد كه با شكست مسلمانان در اسپانيا، اندلس كه قلب مسيحيان بود اينك چراگاه دختران مسيحي شده است. لطفاً به فن «ايهام» در هنر و ادبيات توجه فرمائيد.

د: بيت چهارم كه آخرين است اعلام دين شخص خودش است. او در ابيات پيش قلب مسلمانان را محل آميختگي هائي از اديان مختلف، معرفي مي كند كه همان «پاي وحدت بر سر كفر ومسلماني زديم» است. اما در بيت چهارم دين خودش را خالص و كامل معرفي مي كند: متدين به دين حبّ (مسيحيت) هستم.

جمله بعدي يعني « انّي توجّهت ركائبه: كه خودم مركب هاي دين محبت را به راه انداخته ام» بس گويا، شگفت، صريح و داراي پيام سترگ است. مي گويد من راه را باز كردم تا مركب هاي دين محبت پيش روي كنند. و براستي او اينكار بزرگ را انجام داد و مسلمانان را بي حميت و بي غيرت كرد كه نه به اندلس نيرو اعزام كردند و نه در پشت جبهه كاري كردند. مردان مسلمان اندلس قتل و عام شدند زنان و كودكان اسير و برده صليبيان گشتند و...


در آخر با حرف «فـ » نتيجه مي گيرد كه «فالحبّ ديني و ايماني: پس محبت دين و ايمان من است» باز اين جمله داراي ايهام است هم اعلام مي كند كه مسيحيت دين من است و هم اِشعار دارد كه امروز (پس از پيروزي مسيحيان در اندلس) مسيحيتي كه در اندلس است و نيز ايمان مسيحي كه امروز اندلس را گرفته، مال من است، محصول فعاليت هاي من است نه محصول كار نظاميان مسيحي ، پيروزي مال من است نه نظاميان.

انصافاً اين ادعاي او عين واقعيت است. اما با اين كه اشعار بالا بس روشن، گويا، صريح، نصّ و بليغ است، مي دانم كه خواننده سخت دچار شگفتي شده و توقع دارد ادلّه ديگري نيز براي اين موضوع برايش تقديم شود. زيرا شيخ اكبر كجا و اين برنامه كجا، شيخ اعظم كه برخي از مسلمانان ساده لوح از او بت ساخته اند و قبله ملاصدرا و اميد صدرائيان است، چنين ماهيتي داشته!؟! و بدين گونه از آب در مي آيد؟!

عرض مي كنم آي به چشم، ادلّه ديگر نيز مي آورم، لطفاً شما اين چند برگ را به همراه من بيائيد تا ملاحظه فرمائيد. پيش از هر مطلبي اين نكته را به ياد داشته باشيد او كه در اين اشعار به نتايج فعاليت خود مي بالد بي ترديد در پايان فعاليت ها است يعني اين ابيات را در «قونيه» كه ساكن آنجا شده بود و پس از خروج از اندلس در هيچ جائي رسماً ساكن نشده بل همه جا را گشته و در قونيه ساكن شده است. و اين نص عبارت فريد وجدي در «دائرة المعارف» است. اكنون پرسش اين است در قونيه چرا؟ لطفاً اين سؤال «در قونيه چرا؟» را به خاطر داشته باشيد كه بس مهم است و شرحش خواهد آمد.

 

اينك ادلّه ديگر:

1ـ محي الدين در قونيه فصوص را مي نويسد اما مي گويد در ناحيه دمشق در خواب ديدم كه پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) كتاب فصوص را به من داد و گفت اين را به مردم ابلاغ كن. او كه براي مسلك خود از قداست هر مقدسي استفاده مي كند، در اين ادعا دمشق را براي اين مكاشفه ادعائي بر مي گزيند؟ دمشقي كه هيچ قداستي در نظر هيچ فرقه اي از فرقه هاي اسلام، ندارد. او كه مكه و مدينه را گشته بود.

«محروسه دمشق» همان تعبيري است كه «پولس» احيا كننده دين عيسي (به نظر مسيحيان) همين تعبير را در مورد مكاشفه بزرگ و مهم خود به كار برده و در همان «محروسه دمشق» به كشف و شهود به اصطلاح ارزشمند احيا كننده رسيده است و «محئ دين المسيحيّه» شده است.


2ـ در اولين جمله مقدمه فصوص مي گويد: «الحمدلله منزل الحكم علي قلوب الكلم» و دقيقاً كتابش را مانند انجيل با «كلمه» شروع مي كند. انجيل مي گويد: «ابتدا كلمه بود و كلمه در نزد خدا بود...» و محققان مكتب محي الدين از جمله شاگردِ شاگردِ شاگردش قيصري شاگرد عبدالرزاق كاشاني واو شاگرد صدر قونوي فرزند خوانده محي الدين بل همگي اين سخن او را درست به معناي مورد نظر مسيحيت تفسير كرده اند. لطفاً به مجلد اول رجوع فرمائيد.


محي الدين در فتوحات (ج 2 ص 390 -392) نيز در اين موضوع بحث كرده است.

توماس آكويني ، بنيانگذار عصر اسكولاستيك مسيحيت با مكتب فارابي كاملاً آشنا بوده و (به قول نويسنده المنجد بخش اعلام) حتي نظريه هاي انتقادي خود را در مورد آن، توضيح داده است. آكويني فلسفه ارسطو را براي تبيين مسيحيت وارد مسيحيت كرد كه پيش از آن اين وظيفه تنها به عهده فلسفه افلاطون بود.


بي ترديد آكويني تحت تأثير تز «آشتي ميان افلاطون و ارسطو» ي فارابي قرار گرفته و دروازه كليساها را براي فلسفه ارسطوئي باز كرده است. تزي كه فارابي آن را در محور كار خود قرار داده بود به ويژه در كتاب «فصوص الحكمه» كه محي الدين حتي نام كتابش را از او گرفته است. يعني آكويني در اروپا، محي الدين اروپائي الاصل در آسيا و معاصر هم، هر دو به يك نوع از فارابي تأثير پذيرفته اند. و ابن عربي در گرايش به مسيحيت به همان مسيحيت مي گرايد كه پس از او توماس آكويني آن را به جريان مي اندازد. و هر دو به اصطلاح نوآوري كرده اند. در آغاز جلد اول نو آوري محي الدين به شرح رفت.


محي الدين متوفاي 1240 و آكويني متوفاي 1274 است. آكويني در 49 سالگي مرده است يعني او در زمان محي الدين 15 سال داشته است. او توانست فلسفه افلاطون را محترمانه از كليسا بيرون كند و به جاي آن فلسفه ارسطو را به خدمت تبيينات مسيحيت بگيرد. اما معلوم است چنين كار بزرگي براي هر كسي سخت دشوار و بل غير ممكن است كه جريان ديني كل اروپا را عوض كند.

تجربه عملي محي الدين نشان داده بود كه «اشراق» و پرداختن به كشف و شهود چه بلائي بر سر مسلمانان آورد، و مسيحيان را پيروز كرد. پاپ و همه كليساها به خطري كه ممكن بود از ماهيت فلسفه افلاطون كه بر مبناي «اشراق» مبتني بود، متوجه اروپائيان شود، كاملاً متوجه شدند. در نتيجه پاپ، اسقف ها، راهب ها و كليساها، تصميم گرفتند از نفوذ روح تصوف گرائي افلاطونيات در دين شان جلوگيري كنند. و در چنين زمينه اي تز توماس آكوينوس، مقبول افتاد.و بدين سان محي الدين در داخل اروپا نيز به مسيحيان خدمت كرد.

ليكن ارسطوئيات نيز به دليل محتواي شُوم خود پس از دو قرن و نيم، مسيحيت را رسوا كرد. دادگاه هاي انگيزاسيون از طرف كليسا براي محاكمه دانشمندان كه با كيهان شناسي ارسطو مخالفت مي كردند، با قساوت تمام به راه افتاد و در آخر مسيحيت به آن رسوائي دچار شد كه نه كار انجيل بود و نه ربطي به دين عيسي داشت بل ثمره ارسطوئيات بود.

اربابان كليسا از تنها عنصر رؤيا گرايانه فلسفه افلاطون، ترسيدند و از سيطره آن كاستند در حالي كه در ميان مسلمانان، محي الدين هم افلاطونيات و هم جوكيات صوفيانه را با آميزه اي از ارسطوئيات، به خورد مردم مسلمان داده بود كه رؤياپردازي صرفاً افلاطوني در مقايسه با اين معجون چيز مهمي نبود.


عنصر رخوت آور تصوف، به تخليه غيرت ديني مسلمانان منجر مي شد و نيز با توجه به ماهيت اسلام كه بر خلاف مسيحيت يك دين پر از تبيين در همه ابعاد هستي شناسي و زيست شناسي، امور اجتماعي بشر، بود اين آشتي ميان سه مسلك اجنبي همه تبيينات اسلام را، بايگاني مي كرد و كرد.

محي الدين به فرايند اين معجون سه عنصري قانع نشده رسماً فتوا مي دهد كه «گناه كردن نه تنها لازم بل واجب است» زيرا اگر گناه نكنيم اسامي غفار، رحيم و... خدا عاطل مي مانند. و حديث هم بر اين فتوا جعل مي شود. او در اين راستا شيطان را مظهر خدا مي داند و اين موضوع را به عنوان يك اصل، اعلام مي كند (همان طور كه در جلد اول به شرح رفت). و فرقه هاي حروفيه، نقطويه، بكتاشيه، شيطان پرستان، يزيديان، تومان توكدي ، چراغ سوندرن، خروس قردي و... از مكتب او برخاستند كه تاريخ بشر با عقايد و اعمال كثيف و شرم آور كمونيسم جنسي آنان، آلوده گشت.


در مورد فرقه هاي حروفيه، نقطويه، بكتاشيه، شيطان پرست و يزيديان، تومان توكدي ، چراغ سوندرن، در جلد اول توضيح بس مختصر گذشت.

اما «خروس قردي » يا «خروس قران» فرقه اي بودند در شرق آناتولي (تركيه) و نيز در نقطه شمال غربي ايران و افراطي تر از تومان توكدي و چراغ سوندرن. اينان علاوه بر مراسم كمونيسم جنسي آن دو فرقه (كه با نيت قربة الي الله انجام مي يافت) مراسم ديگر نيز داشتند، در هر سال به عنوان مقدمه مراسم زناي عمومي و علني ، مراسم «خروس قردي » يعني «خروس كشان» را به راه مي انداختند. خروس در ميان حيوانات سمبل غيرت ناموسي و غيرت جنگي است همان طور كه خوك سمبل بي غيرتي است. اين فرقه مراسم خروس كشان را با اين هدف به راه مي انداختند كه بايد سمبل غيرت و جنگ، كشته شود. و بدين وسيله نفرت خودشان را از غيرت و جنگ ابراز داشته و فرزندان را نيز چنين تربيت مي كردند.

 

مقصود اصلي سردمداران اين فرقه ها در حقيقت مخالفت با جنگ نبود بل مخالفت با دفاع و جهاد بود بر اساس همان چيزي كه محي الدين بنا نهاده بود.


چيزي كه بس جاي شگفت است افتخار و به خود باليدن صدرائيان ماست كه مرتب مي سرايند: از افتخارات صدرا اين است كه ميان فلسفه افلاطون و فلسفه ارسطو، آشتي داد. در حالي كه اين آشتي مال محي الدين است كه موجب عبرت توماس آكويني شده. و اصل پديده نيز به فارابي مي رسد.

4ـ محي الدين در فصوص، فص آدم و فص شيثي را طي مي كند و مهم ترين نتيجه كه از سير اين دو فص مي گيرد، همان مسيحيت اسكولاستيك است. براي توضيح اين مطلب به مبحث «غضب و رضا ليبراليسم» كه از صفحه 443 جلد اول شروع مي شود و به ويژه به مبحث «مسيحيت گرائي محي الدين و نقض اصول خود» صفحه 692، مراجعه فرمائيد. البته اين مسيحيت گرائي محي الدين تنها در دو فص از 27 فص كتاب فصوص است نه در كل آن و نه در ساير آثار ابن عربي.

5ـ انجمن محي الدين به سردمداري فرانسويان، داير است.

6ـ هنوز هم غربي ها افكار محي الدين را ترويج مي كنند و درباره او مطلب نوشته و منتشر مي كنند از آن جمله چاپ «شرح خواجه پارسا» كه شرح فصوص است. البته آنان در اين برنامه تنها متوني را چاپ و منتشر مي كنند كه قبلاً در ممالك اسلامي چاپ نشده باشد. بدين وسيله آثار او را از اضمحلال حفظ مي كنند.

7ـ به حدي محي الدين براي شان گرامي بود و در حدّي با او آشنا بوده و هستند كه امروز هم فرقه و كيش او در اروپا هست كه عده اي پيرو عقايد و مسلك او هستند.

8 ـ هنوز هم غربي ها محي الدين را هم در داخل خودشان (بيش تر در محافل علمي شان) و هم در خارج تبليغ مي كنند:


كتاب ماه شماره 59 بخش اول، «گفتگو با دكتر نصرالله پور جوادي» تكه هائي از سخنان پور جوادي:

... ممكن است كه مثلاً من راجع به ابن عربي تحقيق بكنم ولي اين دليل نمي شود كه بخواهم اشاعه فكر ابن عربي را بكنم يا بخواهم از او دفاع بكنم و تبليغ كنم و بگويم كه بيائيد مريد ابن عربي شويد. البته عدّه اي هستند در غرب كه درباره ابن عربي تحقيق مي كنند ولي قصدشان تبليغ است...

دكتر پور جوادي در ادامه در پاسخ به اين كه «محي الدين پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب ديد كه به او فرموده است اين كتاب فصوص را بگير و به مردم ابلاغ كن» مي گويد: ابن عربي مثل اين كه با پيغمبر خيلي نزديك بوده و از اين خواب ها مي ديده است ولي شما وقتي فصوص را نگاه مي كنيد مي بينيد كه پاره اي از اين حرف هائي كه زده، در جاهاي ديگر هم آمده، بعضي از آنها منابعش هست و منابع بعضي ديگر را هنوز نتوانسته ايم پيدا بكنيم ولي پيدا مي شود. من به اين نتيجه رسيده ام كه ابن عربي دفترچه يادداشت داشته و چيزهائي را كه مي خوانده در دفترچه يادداشتش مي نوشته، بعضي وقت ها نسخه كتابي كه [از آن ياداشت بر مي داشته] غلط داشته و اين يادداشتهايش هم غلط شده است. من اين را در مورد بعضي از اصطلاحاتش نشان داده ام... و خيلي مواقع هم يك يادداشتي را مي خوانده كه خودش بسط مي داده روي خيالات خودش.

ابن عربي يكي از نويسندگاني بوده كه خيلي قوه خيالش قوي بوده و اتكايش هم به قوه خيالش زياد بوده است... اما اين كه شما بگوئيد واقعاً به او وحي و الهام شده بود، من نمي توانم قبول كنم بيش تر اين حرف ها را از كسان ديگر گرفته، سنتز كرده، جمع كرده، بعضي اوقات واقعاً حرف ديگران را تحريف كرده، تحريفي كه از «هواجس» كرده غلط است. و آن حرف هائي كه راجع به «ملامتيّه» مي زند از خودش در آورده، آن حرف ها از لحاظ تاريخي درست نيست... . بنابراين ساختن بت از اين نويسندگان به اين صورت درست نيست... ابن عربي در ميان غربي ها به صورت يك كيش در آمده و انجمن ابن عربي تاسيس شده است.

 

دكتر پور جوادي در اين بيانات خصيصه هاي چندي از ابن عربي شمرده است:


الف: ابن عربي سخت در ميان غربيان محبوب است حتي پيرواني دارد.

ب: محي الدين «يادداشت بردار بود». او با اين تعبير رسماً ابن عربي را به «سرقت ادبي» متهم و محكوم مي كند.

ج: غربي ها ابن عربي را تبليغ مي كنند.

د: ادعاي ابن عربي در اين كه فصوص را پيامبر اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به او داده و او را مامور به ابلاغ آن به مردم، كرده است، دروغ و افترا است كه او به پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بسته است.

ه : محي الدين تحريف مي كرد به حدي كه اين يك ويژگي مستمر او بوده است.

و: محي الدين (با اين كه يك نابغه بوده) اما سواد و اطلاعاتش وسيع نبوده در مطالب معمولي نيز گاهي دچار غلط مي شده.

ز: از محي الدين بت ساخته اند.

اعتراف مي كنم دكتر پورجوادي در اين عبارت هاي مختصر محتواي مجموع دو جلد كتاب من را با بهترين بيان و عبارت آورده است كه به قول آن مَثَل معروف «من هم مي خواستم همين را بگويم». اما من ناچارم، راهي ندارم غير از اين كه سخنان محي الدين را يك به يك توضيح دهم، مواردي كه آيات را تحريف، حديث ها را تحريف كرده بل جعل حديث كرده، سرقت ادبي كرده، سياسي كاري كرده، مسيحيت گرائي كرده، امت مسلمان را بي حميت كرده، روح جهادي و دفاعي را از آنان سلب كرده و... و... همه را دانه، دانه توضيح دهم زيرا مخاطبان من با مخاطبان دكتر پورجوادي فرق دارند. وقتي كه جناب آشتياني آن همه مدح و ثنا براي شيخ اكبرش نثار مي كند تكليف من سنگين و سنگين تر مي شود.

9ـ مدرك و دليل نهم بر مسيحيت گرائي محي الدين، (به اصطلاح) مكتب شيخ عطار است كه شاگرد مستقيم محي الدين بود اين نيز در مبحث «مكتب محي الدين و حمله مغول» خواهد آمد. و در مبحث «شيطان پرستان» از مقالات مقدماتي اشاره اي شده است.

10ـ (به اصطلاح) مكتب محمود شبستري: در جلد اول صفحه 698 گذشت كه شبستري صرفاً مترجم سخنان محي الدين بوده و چيزي از خود نداشته است و در آن جا اشعار او از گلشن راز آمد كه:

 

ز روح الله پيـدا گشــت ايـن كـار

كه از روح القـدس آمـــد پديـدار


بود محبـوس طفـل شيــــرخـواره

به نـزد مــادر انــــــدر گاهــواره


چو گشت او بالغ و مرد سفر گشت

اگر مـرد است همـراه پــدر گشت


عناصر مر تو را چون امّ سفلي است

تـو فرزنـد و پدر آباي علـــوي است


از آن گفته است عيسي گاه اسري

كــه آهنـــــگ پــدر دارم به بـالا


11ـ از پايه هاي اساسي مكتب محي الدين «هم صورت بودن خدا و انسان» است كه خدا انسان را به صورت خود آفريد. او حديثي بر اين باور پايه اي خود مي آورد كه سنيان نيز آن را نمي پذيرند، از آن جمله امام الحرمين جويني مي گويد حديث «خلق الله آدم علي صورته» ناصحيح است. نظر ائمه(علیهم السلام) را نيز در مورد آن در جلد اول توضيح دادم كه جعلي بودن آن مسلم است. اصل و اساس اين پايه عقيدتي و هستي شناسي محي الدين در سفر پيدايش تورات تحريفي ، آمده است كه «خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق ما بسازيم پس خدا آدم را به صورت خود آفريد». مسيحيان نيز مطابق تورات كه كتاب «عهد عتيق» شان است به اين اصل معتقد شدند. و ابن عربي آن را يكي از «اصول» اسلام قرار داد.

12ـ آسين پالاسيوس محقق اروپائي ، در يك كار تحقيقي بخش هائي از آثار محي الدين را جمع و تدوين كرده و نام آن كتابش را «اسلام در قالب مسيحي » گذاشته است. دائرةالمعارف بزرگ اسلامي نام آن را «اسلام در صورت مسيحي» ثبت كرده است. من اين كتاب را نديده ام.

--------------------

پی نوشت ها:

1ـ در جلد اول مشروحاً بيان شده است

2ـ نسخه بدل: انكر .

3ـ نسخه بدل: واصبح

خواندن 51 دفعه
Top