All for Joomla All for Webmasters
محی الدین در آیینه ی فصوص (قسمت نوزدهم)

محی الدین در آیینه ی فصوص (قسمت نوزدهم)

اشاره:

کتاب مستطاب «محی الدین در آیینه ی فصوص» به قلم توانای متفکر بزرگ شیعه حضرت علامه آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی در دو جلد و 1600 صفحه تنظیم شده که جلد اول آن چاپ و منتشر شد اما متأسفانه جلد دوم آن هنوز ...

این محقق عالی مقام در این کتاب پربار با مهارت بسیار بالایی پرده های اسرار را عقب زده و چهره ی واقعی محی الدینیان و صدراییان و ریزه خواران و پشت پرده های آنها را به نمایش گذاشته است و با قدرت علمی بسیار بالا و دقت نظر بی نظیری روشن نموده که بیگانگان و بیگانه پرستان برای براندازی معارف ثقلین چه ها که نکردند. نورالصادق جلد دوم مخطوط این کتاب با عظمت را تقطیع و به تدریج در این فصلنامه منتشر کرده تا به جلوه و جلال خود بیفزاید. از دانشمندان و فرهیختگان حق طلب و آزاد اندیش تقاضا می شود که ادامه ی این کتاب بی نظیر را به دقت مطالعه نمایند تا حقایق برایشان آشکار و حقانیت معارف حقه ی جعفری در اعماق جانشان رسوخ نموده و هرگز خود را از صراط مستقیم قرآن و عترت جدا نسازند.

 

محی الدین در آیینه ی فصوص(19)

«حضرت علامه آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی»

 

امروز بعضی ها در اثر پرداختن به افكار محی الدين مسيحی می شوند:

ما در يك تحقيق نتيجه گرفتيم كه عامل اصلي آن دو نفر مسلمان كه مسيحي شدند و سر از مقام كشيش در آوردند، تأثير افكار محي الدين بوده است. امروز كه بيش از پيش حقانيت و عقلانيت و علمي بودن و انساني بودن اسلام بر سنّي و شيعه و بر مردم جهان روشن مي شود، چرا عده اي از اسلام و تشيع برگشته و مسيحي شدند!؟! خون خواري سران مسيحي و پيام جلادي شان سوار بر غرّش توپ و موشك شان بر همه جاي جهان پخش شده، ماهيت حقوق بشرشان، بل ماهيت اصل تمدن شان شناخته شده، به حدي كه همه مردم سنّي به خوبي آگاه شده و سر عقل آمده اند، چرا تعدادي شيعه مسيحي مي شوند آن هم كشيش مسيحي !؟!


سنّيان زماني مريد محي الدين بودند، پيش و بعد از محي الدين نيز پيرو صوفيان ديگر بودند و بدبخت شدند، امروز به مقدار زيادي از تخيلات صوفيان رهيده اند و آگاه شده اند. اما تصوف نوپديد و محي الدين گرائي در ميان ما به جائي رسيده كه افرادي از شيعه مسيحي مي شوند. ماهيت مسلك محي الدين غير از تخريب قرآن و اسلام و ترويج «دين حبّ»، چيزي نيست. همان طور كه تصريحات خودش را در اشعارش ديديم. من با كمال ادب و متواضعانه، به مسئولين صدا و سيما پيشنهاد مي دهم: به تحوّلات عقيدتي و فكري كه در جامعه رخ مي دهد توجه كنند. از جانبي در اثر انقلاب روح ديني زنده شده، مردم به ويژه «روح اجتماعي مردم»(1) سخت طرفدار نظام و جمهوري اسلامي اند. در عين حال دو «تضاد» شديد راه تنفس روح اجتماعي را مي فشارد:

1ـ دين گرائي شديد، در عين ليبراليسم خواهي .

2ـ گرايش شديد جوانان به دين در عين حال گرايش شديدشان به شكستن چهار چوب مكتب.

 

از نظر علوم اجتماعي با دو نگاه علمي متفاوت مي توان به بررسي اين دو پديده پرداخت. نگاه جامعه شناسي و نگاه اجتماع شناسي آماري .


گاهي يك پديده اجتماعي را با هر دوي اين نگاه ها و با هر دو علم مي شود تحقيق و بررسي كرد و نتيجه ی صحيح گرفت. اما اين وقتي است كه ماهيت موضوع، شناخته شود و روشن گردد كه ماهيت موضوع، هم ريشه كيفي دارد و هم كمّي . در اين صورت اجتماع شناسي و آمار مي تواند در خدمت جامعه شناسي قرار بگيرد و ما را به حقايقي برساند.


اما اگر ماهيت پديده كاملاً كيفي است و «كميت فعلي » در آن چندان نقشي ندارد، چيزي از آمار ساخته نيست بل پرداختن به آمار، گمراه كننده خواهد بود.


امروز تحقيقات علمي ما در امور اجتماعي در بستر آماري و اجتماع شناسي شايد در حد قابل قبول و در چشم انداز بر اينكه بهتر و بيشتر هم خواهد شد، اميدوار كننده است. امّا دو تضاد فوق (كه به نظر من اعم و اخص، هم نيستند) با پرداختن به آمار، قابل بررسي و شناخت نيست. ماهيت هر دو موضوع، ماهيت به اصطلاح «توده اي » است و «عمل توده اي عمل كور» است. جريان آنها در شبكه رگ هاي ناخودآگاه شخصيت جامعه است نه در شخصيت فردي افراد. كار آماري عرصه شخصيت افراد است نه عرصه شخصيت جامعه. بنابراين:

1ـ هر دو پديده، ريشه در عرصه ناخودآگاه دارد.

2ـ هر دو پديده، به شخصيت جامعه مربوط است و نه به شخصيت فردي افراد.

3ـ بنابراين: هر دو «عكس العمل» اند، نه عمل ـ واكنش است نه كنش.

4ـ باز بنابراين: موضوع نه تربيتي است كه با كنترل خانواده رفع شود، و نه پليسي است كه با تقنين قوانين و اجراي آنها، حل شود. و نه علمي است كه با تعليم در مدرسه و دانشگاه برطرف شود.

5ـ و در نتيجه عوامل ايجاد كننده اين دو پديده، چيزهائي است كه ضمير ناخودآگاه جامعه «نه ضمير فردي افراد» آنها را به طور «القائي » دريافت مي كند. نه به طور دانسته و آگاهانه. يعني جامعه صوفي مي شود بدون اينكه تخصص در تصوف و انواع آن داشته باشد. جامعه عشقي مي شود بدون اينكه حتي ميان عشق به اصطلاح آسماني و عشق زميني توان تمييز داشته باشد. جامعه اصطلاحاتي به كار مي برد بدون اينكه شناخت فكري در آن داشته باشد. جامعه معجزه گرا و كرامت خواه مي شود بدون اينكه فرق ميان معجزه و كرامت را بداند. جامعه به سوي لقاء الله مي رود بدون اينكه حتي معني صوفيانه آن را درك كرده باشد. جامعه... جامعه... بالاخره در تضاد ميان تصوف و تشيع گير مي كند.


و نظر به ماهيت موضوع كه گفته شد «به شخصيت جامعه مربوط» است، حضور افراد متخصص در جامعه، براي اين مسئله نه ربطي دارد و نه مي تواند نقشي در آن داشته باشد. در اين وضعيت اگر در ميان يك جمعيت 60 ميليوني، 5 ميليون نفر متخصص در موضوع داشته باشيم باز كاري از آنها ساخته نيست؛ زيرا اساساً مسئله، مسئله تعليم و تعلمي نيست. تعليم و تعلم با خودآگاه افراد به تخاطب مي پردازد. و هم چنين تربيت گر چه هم با خودآگاه و هم با ناخودآگاه مخاطبين سر و كار دارد، اما به هر صورت عملي است بر مخاطب فردي و در مخاطب فردي پياده مي شود و خطابش نه بر جامعه است و نه در شخصيت جامعه.


در يك جامعه غربي مي توان با تربيت افراد مطابق شخصيت سازي مورد نظر مربي ، جامعه اي داشت كه داراي تربيت مورد نظر باشد. يعني در آن جامعه تربيت افراد، تربيت جامعه را نتيجه مي دهد. و هر دو يك چيز هستند. زيرا جامعه غربي مبتني بر «اصالة فرد» است. ليكن ما مي خواهيم دين داشته باشيم، يعني جامعه مان يك جامعه مكتبي است. و جامعه مكتبي يا بر اساس «اصالة جامعه» است مانند ماركسيسم. و يا بر اساس «امر بين الامرين» است، مانند اسلام به ويژه تشيع.


و جان مسئله در اين است كه عملاً خود جامعه شناسان ما در يك تضاد هستند تا چه رسد به برنامه ريزان امور جامعه و امور اجتماعي . به ويژه مطبوعات، راديو، تلويزيون، اساسنامه هاي گروه ها و احزاب، همگي در تضاد هستند. ابتدا بايد اينان تكليف خودشان را براي خودشان روشن كنند و اين پايگاه «امر بين الامرين» را درك كنند آنگاه آنچه شخصيت ناخودآگاه جامعه به طور «القائي » از اين ها دريافت مي كند، دريافت هاي غير متضاد باشد.


اشتباه نشود من نمي گويم مسئله صرفاً يك مسئله فرهنگي است ـ با اينكه تهاجم فرهنگي را خطر بزرگ مي دانم ـ بل مي گويم مسئله به اصل مكتب مربوط است و مسئله يك مسئله ی فلسفي (فلسفه به معني حقيقي نه ارسطوئي يا دكارتي و... كه به «وجودشناسي و هستي شناسي» مي پردازند. بل) بايد با نگاه فلسفي مكتب شناسي به آن پرداخته شود، تكليف مراكز و نهادهاي القاء كننده، براي خودشان روشن شود. آنگاه القائاتشان «تضاد برانگيز» نمي شود. شخصيت جامعه يكي از دو جانب تضاد را رها كرده و آن يكي را بر مي گزيند و در آن جاري مي شود.


ممكن است در يك جامعه اي كه دچار تضاد نيست باز تخلفات، قانون شكني ، جرم و جنايت به حد وفور باشد. و ممكن است در يك جامعه اي كه دچار تضاد است اين قبيل مسائل كم باشد. اما جامعه دوم بيش از جامعه اول در خطر است.
در دوران هاي پيشين هميشه در جامعه ايران، در اثر نظام شاهنشاهي ، جرم، جنايت، قانون شكني و... بوده؛ اما به سقوط اساسي دين و مكتب، منجر نگشت، مكتب (گرچه بدون اجراي مقتضياتش) باقي مانده و به انقلاب ما رسيد. امّا تضاد كنوني اگر با كمترين جرم و قانون شكني همراه باشد، باز هم خطرناك است و اساس مكتب را تهديد مي كند. متاسفانه القائات همچنان در طيف گسترده ادامه دارد و روز به روز پر انرژي تر مي شود. اميدوارم لفظ القاء و القائات، در اين مبحث به معني عوامانه آن، گرفته نشود.

من كه با احزاب، مطبوعات، كه يا به بخش خصوصي مربوط هستند و يا به بخش عمومي اي كه در اختيار خصوصيان هستند، نمي توانم حرفي بزنم، صدا و سيما را مال انقلاب و صدا و سيماي جمهوري اسلامي مي دانم، پيشنهاد مي دهم:


1ـ توجه كنند كه به شدت تصوف را در قبال تشيع تبليغ مي كنند بدون اينكه توجه داشته باشند. تصوف به نام «عرفان» تبليغ مي شود كه امام (ره) نه تنها تصوف بل عرفان اصطلاحي را نيز نكوهش كرده است. طرفداران نظام كه اكثريت قاطع مردم اند، دچار يك آوارگي فكري شده اند كه جنبه ناخودآگاه آن شديدتر از آوارگي خودآگاهانه آن است.

2ـ به فيلم ها و سريال ها توجه شود. مثلاً در سريال پليسي «دايره ترديد» كه در سال 83 پخش شد، جناب سرگرد مي گويد: شخصي هرگونه گناه را انجام داده بود، در نظر مردم به گناهكاري معروف بود. به وقت مرگش نوشته اي زير بالش او يافتند كه نوشته بود: خدايا متاسفم كه نتوانستم گناهي در خور عفو تو و لايق شأن بخشنده تو انجام دهم.


بديهي است اين جمله كه از زبان جناب مجري قانون صادر مي شود دروازه ی جرم، جنحه، بزه را مي گشايد. به حدي كه صدها سريال از نوع سريال «دايره ترديد» در زدايش آن تاثيري نمي تواند داشته باشد.


اين قبيل القائات كه تقريباً در فيلم ها و سريال هاي داخلي هست، ايجاد تضاد شخصيتي در شخصيت جامعه مي كند. شخصيت فردي مخاطب را نيز دچار بلا تكليفي فردي مي كند. كه اولي بس خطرناك تر از دومي است همان طور كه شرح دادم.


فيلم ها و سريال هاي خارجي از چنين القائات به ويژه القاء به شخصيت جامعه، تقريباً ندارند ـ البته آنچه كه از سيما پخش مي شود ـ و از نظر يك متخصص در «روان شناسي جامعه» ـ كه با روان شناسي اجتماعي كمي فرق دارد ـ آن سريال هاي خارجي بهتر از اينگونه سريال هاي داخلي هستند كه نام خدا و دين ورد زبانشان است.


اميدوارم نتيجه حرف من اين نباشد كه نام خدا و دين مورد كم مهري قرار بگيرد و مسئله خراب تر شود.

3ـ در تبليغات تجاري (پيام هاي بازرگاني ) مثلاً مي گويد «اين كالا تحت ليسانس فلان شركت بلژيكي ، توليد مي شود»، يا فلان شركت امريكائي و يا فرانسوي و انگليسي . اگر كسي بنشيند ده ها ساعت به مداحي غربي ها بپردازد، به قدر يك هزارم يك بار شنيدن اين پيام، تأثير منفي نمي گذارد. زيرا اين مداحي به خورد خودآگاه مخاطب مي رود و آن پيام تجاري نكته و نقطه را در ضمير ناخودآگاه مخاطب مي كارد. و همچنين آن به ضمير شخصيت جامعه رفته و ايجاد تضاد شخصيتي مي كند و اين مداحي تنها با افراد مخاطب سر و كار دارد. و همين طور است در مورد فيلم و سريالي كه در بالا عرض كردم.


من در اين مسئله كاري با حرام و حلال ندارم و به قول صوفيان بحثم در شريعت، بدين معني نيست. بل موضوع سخنم «حفاظت جامعه از تضاد» است. بيماري منفجر كننده تضاد، براي هر جامعه اي خطرناك است خواه جامعه مكتبي باشد و خواه غير مكتبي .


و در اين مسئله به مشكلات صدا و سيما آگاهم. به ويژه به اين اصل: «بايد اوقات فراغت مردم را پر كرد تا به ماهواره نپردازند» كه كاملاً نيز درست است. من فقط يك جمله مي گويم: از ايجاد تضاد در شخصيت جامعه، بايد دقيقاً پرهيز شود.


حتي در اين مقال كاري با آوارگي شخصيت فردي افراد، نيز ندارم. يعني همه چيز قابل حل است و ممكن است روزي حل شود. اما تضاد در شخصيت جامعه، خطر عظيم است. و در بيان ديگر: هول و هراس از اين موضوع آنقدر من را تحت تأثير قرار داده است كه مسائل ديگر به نظرم بس كوچك مي آيند. و شايد نظرم هيچ ارزشي نداشته باشد.

 

تحريف و تأويل:

ـ ((فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُم)):(2) فزال عنهم ما كان في ايديهم ممّا كانوا يتخيّلون انّه ملك لهم: و مراد از «پس تجارت آنان سودي نداشت» اين است آنچه كه در دست شان بود و خيال مي كردند مالك آن هستند، از دست شان رفت.

هدف سركوبي ارسطوئيان است تا بيايند به مكتب «عقلي ـ تصوفي » محي الدين گردن نهند و به ارسطوئيات بسنده نكنند. محي الدين با اين تاكتيك (كه قرآن را تحريف مي كند و به وسيله آن طوري قلمداد مي كند كه مراد قرآن از آوردن اين آيات فقط سركوبي ارسطوئيان است) توانست مدارس علمي را كه آن روز همه علوم حتي رياضي در آنها تدريس مي شد، از جمله ته مانده مدارس نظاميه را، كه منشأ افرادي مثل موسي خوارزمي ها بود، كاملاً از ارزش ساقط كند.
پيش تر به دليل مجادلات و مباحثات بي ثمر اشعريان و معتزليان كه در طول 500 سال به جائي نرسيده و غير از تكرار مكررات، چيزي در آنها نمانده بود، و لقب «قيل و قال مدرسه» گرفته بود. اكنون محي الدين از فرصت استفاده كرده هم آنان و هم ارسطوئيان را يكجا مضمحل مي كند. مراد او از «اهل نظر» هر سه جريان مذكور است، و اين عنوان را هميشه با اين شمول به كار مي برد. اما نظر به اينكه در هنگام نوشتن فصوص چندان رمقي در كالبد اشعري و معتزلي نمانده بود، نوك پيكان او متوجه ارسطوئيان است.


قيصري براي توضيح اين عبارت محي الدين مي گويد: «تجارت آنان سودي نداشت. زيرا عمر و استعدادشان را در اين باره ضايع كردند درصدد چيزي بودند كه به دست آوردنش برايشان ممكن نبود. آنان مي توانستند از اين سرمايه ی عمر و استعداد در پيروي از انبياء و خدا استفاده كنند، تا بر «كشف» نايل آيند».


زمان براي محي الدين كاملاً مساعد بود تا بتواند هر سه نحله را از ميدان خارج كند. با همه سعي و تلاش امويان و عباسيان هرگز فلسفه ارسطوئي نتوانست (و هنوز هم نتوانسته) در ميان سنّيان به عنوان «فلسفه اسلامي » ناميده شود، كوشش در اين مورد كاملاً عقيم و بي ثمر مانده بود.


به طوري كه اگر امروز يك فرد سنّي عبارت «فلاسفه اسلامي » به كار برد، مرادش افراد ارسطوئي هستند كه در ميان مسلمانان بوده اند، و اگر عبارت «فلسفه اسلامي » از زبان و قلم يك سنّي صادر شود باز مرادش فلسفه ارسطوئي است كه در ميان مسلمانان به طور جسته و گريخته پيدا مي شد. نه بدين معني كه اين فلسفه دين اسلام است، آنطور كه صدرائيان امروزي ما با تحكم و كاملاً زورگوئي به كار مي برند. و اين بهتان را بر اسلام و مسلمين به ويژه به تشيع مي بندند. رفتاري كه غلط و ستمگرانه بودن آن براي هر محقق روشن و واضح است، كه كاملاً خيره سرانه دين و مذهب خودشان را وام گير (آن هم وام گيري در اصول و پايه هاي دين) و مونتاژي معرفي مي كنند. چيزي كه سنّيان زير بار آن نرفتند. و اينگونه خيره سري نبود مگر موفقيت هانري كربن در مأموريتش، زيرا شيعه نيز تا زمان مأموريت او به چنين ناداني كه مصداق «تيشه به ريشه خود» است دچار نگشته بود.

اين ناكامي ارسطوئيات در جامعه اهل سنت از يك طرف، و خستگي مردم از «قيل و قال» 500 ساله اشعري و معتزلي از طرف ديگر، محي الدين را به حدّي موفق و گستاخ كرده بود كه آشكارا آيات قرآن را تحريف كرده و بر سر آنان مي كوبد و همگان را به تصوف مخصوص خود دعوت مي كند.

تأويل و تحريف: انواع و گونه هاي مختلف مجاز، استعاره و كنايه و استخدام لفظ در معاني، در هر زبان و بيان هست و اين يكي از هنرهاي مهم و شيرين كننده زندگي براي بشر، و نيز از عوامل مهم براي ارائه افكار انسان، است. قرآن نيز به زبان كاملاً مردمي و «امّي » آمده است در «نقد مباني حكمت متعاليه» توضيح داده ام كه امّي يعني «جراحي نشده»، زباني كه دچار «رياضي هندسي نشده» است. پس كلام قرآن نيز در مواردي قابل تأويل و در مواردي «واجب التأويل» است. بزرگ ترين و همه جانبه ترين تأويل در قرآن در مورد آيه ((عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى)) است كه چون خداوند جسم نيست تا روي تخت بنشيند تأويل مي كنيم كه مراد از عرش سلطنت و اِعمال قدرت، از جانب خداوند است.

اما در مجاز كه زمينه تأويل است وجود يك «علقه» و مناسبت ميان معني حقيقي و مجازي ، لازم است. و اگر با فقدان علقه، دست به تأويل بزنيم، مصداق «تحريف» مي شود و ديگر نمي تواند عنوان تأويل را داشته باشد. و اين يك «اصل» بين المللي است در هر زبان.

و مهم تر اينكه: وقتي مي توانيم ادعا كنيم كه فلان لفظ به معني حقيقي خود به كار نرفته، كه معني ظاهري آن يا با اصول دين منافات داشته باشد و يا با يك فرع «مسلّم» سازگار نباشد. در غير اين صورت، خروج از معني ظاهري ، باز مصداق «تحريف» است. اين نيز يك قانون و قاعده اجماعي جميع بني بشر است.


اينك هر آدم عاقلي كه به رفتار محي الدين با آيه هاي سوره نوح، توجه كند، به وضوح در مي يابد كه فاقد هر دو شرط مذكور و درست مصداق اتمّ تحريف است.

فقط يک مثال: اجازه بدهيد تكرار كنم كه مريدان محي الدين (صدرائيان روز، صدرائيان مدرن) اگر اين كار او را تحريف نمي دانند لطف كنند يك مثال براي تحريف بياورند. تا ما محجوب ها و محرومان از كشف و شهود، معناي تحريف را بفهميم. مگر حضرات دوست ندارند ديگراني مثل ماها را هدايت كنند. اگر بتوانند چنين مثالي را بياورند، من يكي مريد سينه چاك ملاصدرا خواهم بود و او را به عنوان مرشد اصغر و محي الدين را به عنوان شيخ اكبر خود، انتخاب خواهم كرد. اين سخن را كاملاً به جدّ عرض مي كنم. و اگر از آوردن تنها اين يك مثال عاجزند (كه سخت عاجزند) دست از سر تشيع، دست از سر حوزه علميه، دست از سر «قم» اين «حرم اهل بيت علیهم السلام» بردارند، و بيش از اين (مانند محي الدين و ملاصدرا) به تحريف اسلام و تشيع، ادامه ندهند. طلاب جوان را به وسيله اصطلاحات به ظاهر شيرين و شيوا و در باطن سمّ آلود، گمراه نكنند.

 

خلاصه سخن محی الدين درباره قوم نوح:

1ـ ظاهر عالم، ظاهر خداست و باطن عالم، باطن خداست. ظاهر انسان، ظاهر خداست و باطن انسان، باطن خداست (هو الظاهر و الباطن) و اين ظاهر و باطن در عين كثرت، واحد نيز هستند. و كثرت، ظاهر اين «واحد» است. و وحدت باطن آن. ـ وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت.

2ـ اگر به باطن عالم كه همان باطن خداست توجه كنيد، بايد او را تنزيه كنيد كه با هيچ چيز شباهت ندارد. و اگر به ظاهر خدا توجه كنيد، بايد او را تشبيه كنيد، شبيه عالم و اشياء عالم ـ بل عين عالم و اشياء عالم ـ بدانيد و چيزي را از او سلب نكنيد. (محي الدين دو اصل فوق را ـ به نظر خود ـ پيش تر به ويژه در فص آدم، مسلّم كرده است).

3ـ اما اين تنزيه و تشبيه بدين صورت نبايد باشد كه بدين توجه تنزيه، و بدان توجه تشبيه شود. بل بايد هميشه تشبيه و تنزيه به طور آميزه به هم، باشند ـ «جمع بين التنزيه و التشبيه». (او اين اصل را نيز در همين فص نوحي توضيح داد).

4ـ نوح در دعوتش جمع مذكور را نكرد، باطن را تنزيه مي كرد، ظاهر را تشبيه. گمان نكنيد نوح فقط به تنزيه معتقد بود و خدا را تنزيه مي كرد در اين صورت او بر خلاف «وحدت وجود» عمل مي كرد. بل او نيز ـ به نظر محي الدين ـ به وحدت وجود قائل بود. خدا را هم تنزيه مي كرد و هم تشبيه، ليكن بر اساس دو «توجه» كه در بالا بيان شد، عمل مي كرد و آن دو را «آميخته» انجام نمي داد.

5 ـ هر دو كار نوح و هر دو برنامه اش، با عكس العمل آن قوم مواجه شد. زيرا وقتي كه او به باطن و تنزيه مي پرداخت، ظاهر آن قوم از دعوت او مي رميد. و هنگامي كه او به ظاهر عالم و تشبيه مي پرداخت، باطن قوم از دعوت او مي رميد. و لذا دعوت او را نپذيرفتند.

6ـ البته گمان نكنيد كه دعوت او را مطلقاً نپذيرفتند. بل آن را لفظاً رد كردند و عملاً پذيرفتند؛ زيرا خود نوح به «ستر» و «حجاب» دعوت مي كرد. تنزيه جداگانه به محور باطن و تشبيه جداگانه به محور ظاهر، دو امر جدا از همديگر هستند و مصداق «فرقان». در حالي كه حقيقت، يك «امر» است و هو القرآن. كه با يكي كردن تنزيه و تشبيه، حاصل مي شود.

7ـ آن قوم ماهيت دعوت نوح را فهميدند كه اين مرد ما را به فرقان دعوت مي كند، اگر بپذيريم بايد براي طي مراحل كمال از اين فرقان تا رسيدن به قرآن هفت شهر را بپيمائيم چه بهتر كه در لفظ و شفاه دعوت او را رد كنيم.

8 ـ آنان انگشت به گوش مي كردند و سر و صورتشان را مي پوشانيدند تا پيام او را نشنوند. امّا اين كارشان در واقع عين عمل به دعوت نوح بود. زيرا او خودش به «ستر» و «حجاب» دعوت مي كرد اينان نيز اين چنين چشم و گوش شان را مستور و محجوب كردند، تا به قول قيصري زودتر به لقاءالله برسند.

9ـ خود نوح مطابق آيه ـ به نظر محي الدين ـ آنان نيز در ظاهر كلامش ذمّ و نكوهش كرده اما در باطن كلامش مدح و تمجيد كرده است كه قيصري تصريح كرد: آن مردم «عارف» بوده اند.

 

اكنون مقصّر كيست؟

 

پاسخ: هيچ كس نه قوم و نه نوح. آن مردم نقص مهمي در دعوت نوح مي يافتند، يا يك دريافت و فهميدن خودآگاهانه، و يا دست كم دريافت و فهميدن ناخودآگاهانه و احساس رواني . نوح نيز پيامبر خداست و مطابق دستور خدا تنزيه را از تشبيه تفكيك مي كرد. پس مقصر فقط (نعوذ بالله) خداست.


بدين ترتيب محي الدين در اينجا به اصل اصيل و شناخته شده ی يهوديت مي رسد؛ زيرا در مواردي از تورات تصريح شده كه مردم يهود با خدا در رقابت بوده اند. خدا بر عليه آنان نقشه مي كشيد و آنان بر عليه خدا، كه لفظ عربي آن «مكر» مي شود. و لذا قيصري به اين مكر تصريح مي كند. و خود محي الدين در سخنان آتي خود روي اين موضوع بزرگ بحث خواهد كرد.


اما محي الدين هيچ وقت و در هيچ بحث ظاهر مسئله را رها نمي كند. انصافاً او نابغه ی بزرگي است. در ادامه بحث طوري سير مي كند كه دست از مقصر بودن قوم بر نمي دارد. و اگر جان سخن او را در اين مورد بخواهيد، مي گويد «قوم مقصر است در عين مقصر نبودن، و مقصر نيست در عين مقصر بودن». همان طور كه مي گويد: نوح در ظاهر كلامش آنان را نكوهش كرد و در باطن كلامش، مدح و ستايش شان كرد. «ممدوح بودن در عين مذموم بودن، و مذموم بودن در عين ممدوح بودن»، «كافر بودن در عين مؤمن بودن، مؤمن بودن در عين كافر بودن». «پذيرش دعوت نوح در عين رد آن، رد دعوت نوح در عين پذيرش آن».


اما ابن عربي كه با تحكم و قلدري تمام پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم را متهم مي كند كه «به آميزه اي از تنزيه و تشبيه دعوت مي كرد» و لفظ «قرآن» را نيز به همين معني مورد نظر خود مي گيرد، عمداً توجه نمي كند كه پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با تبر، تفكيك ميان كفر و ايمان را باز كرده است. اين همه آيات و احاديث، بل اساس و پايه و جان دعوت او همين تفكيك بوده و هست. و اين همه شهيد و شهيدان از حمزه سيد الشهداء، از ياسر و سميه تا به امروز، براي همين تفكيك، جان داده اند. نه براي چيز ديگر. خدا نيز بهشت و دوزخ را براي همين تفكيك، از هم تفكيك و از اصل، جداگانه آفريده است.


محي الدين مي گويد: نوح آن قوم را مدح كرد.

 

اما قرآن به پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مي گويد:

((وَ لَوْ لَا أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْ ا قَلِيلاً * إِذًا لَّأَذَقْنَكَ ضِعْفَ الْحَيَوةِ وَ ضِعْفَ الْمَمَاتِ ثمُ َّ لَا تجَدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا )).(3)

اگر نبود عصمت از ناحيه ما ميل مي كردي به سوي كافران ميل كردن اندكي ـ در آن صورت مي چشانديم بر تو دو برابر (عذاب كافران) در دنيا و دو برابر آن در آخرت. آنگاه نمي يافتي در قبال ما هيچ يار و ياوري .

اما ابن عربي نوح علیه السلام را مداح قوم كافر ـ بل قومي كه سمبل كفر است ـ قرار مي دهد. پس از آن كه او را معتقد به «وحدت وجود» و بت پرستي معرفي مي كند. همان طور كه موسي و هارون را موظف به تقديس گوساله پرستي مي كند.

 

اختلاط در سخنان آتی محی الدين:

همان طور كه در سطرهاي بالا بيان شد، ابن عربي در سخنانش قوم نوح را «مردمي با فهم» و نيز «في الجمله مؤمن» معرفي كرد به حدي كه قيصري مشعوفانه آنان را «عارف» ناميد. اما در سخنان و عبارت هاي آتي كه خواهد آمد، او روي نوارِ ناداني و مقصر بودن آنان پيش مي رود. اين روش موجب شده كه هم كلام خودش و هم شارحان در شرح مراد او دچار اختلاط شود. ابتدا مطابق نظري كه اين نابغه را در حد زياد دچار غلط نويسي و يا تناقضات، نمي كند عبارت او را مي آورم و ترجمه مي كنم آنگاه روش شارحان را، كه مي توان گفت در بستر نظر دوم است.


نظريه اول: ـ فزال عنهم ما كان في ايديهم مما كانوا يتخيّلون انّه ملك لهم. و هو في المحمدييّن ((وَ أَنفِقُواْ مِمَّا جَعَلَكمُ مُّسْتَخْلَفِينَ فِيه))(4):

پس آنچه قوم نوح گمان مي كردند كه ملك شان است از دست شان رفت، در حالي كه در مورد محمديين فرموده است «انفاق كنيد از آنچه شما را در آن جانشين خود قرار داده ايم».

 

ـ و في نوح ((أَلَّا تَتَّخِذُواْ مِن دُونىِ وَكِيلًا))(5) فاثبت الملك لهم و الوكالة لله تعالي فيه،(6) فهم مستخلفون فيه و هو وكيلهم:(7)

و (نيز) در مورد (قوم) نوح فرموده است «كه اخذ نكنيد غير از من وكيلي » پس مالكيت را براي آنان اثبات كرده كه وكالت خداي متعال در آن باشد. پس آنان مالك هستند و در مالكيت، جانشين خدا هستند (كه از نو خدا وكيل شان است).

 

ـ فالملك لهم و ذلك ملك الاستخلاف و بهذا كان الحق(8) مالك الملك. كما قال الترمذي :

پس ملك، ملك آنان است و اين مالكيت استخلافي است و به همين جهت (كه ملك استخلافي است) مالك الملك اصلي خداوند است. همان طور كه ترمذي گفته است.

 

توضيح: خلاصه: چون قوم نوح ايمان نياوردند (گرچه عملاً ايمان آورده بودند و نوح مدح شان كرده بود) آنچه را كه گمان مي كردند ملك شان است از دست شان رفت در حالي كه بايد مي دانستند مالكيت شان استخلافي است. همان طور كه قرآن هم خطاب به مسلمانان، و هم خطاب به قوم نوح گفته است كه مالكيتِ شما استخلافي است. همان طور كه ترمذي (صوفي ديگر) اين مالكيت استخلافي را توضيح داده است.


اشكال های اين نظر:

1ـ مرجع ضمير «هو» معلوم نيست كه مي گويد «هو في المحمديين...». و با هيچ تقدير، و توجيه، و حتي با هيچ تحكمي ، نمي توان براي آن، مرجع تعيين كرد. و حضور اين ضمير در همه نسخه ها هست و كسي مدعي عدم آن در نسخه اي ، نشده است.

2ـ محي الدين در اين مبحث در يك سطر بالا «ولد» را به «ره آورد فكر نظري » و «مال» را به «استدلال» معني كرد و گفت: مال و ولد رهبران آن قوم، يعني تفكّر نظري و غير شهوديشان و نتيجه اين تفكرشان، نمي دهد مگر خسارت. «فما ربحت تجارتهم» را نيز به همين معني گرفت، و در اينجا نيز بايد سخنش روي همان نوار باشد و بگويد: آن تفكر نظري و آن استنتاجات نظري كه آنان مي كردند از دست شان رفت، و آنان نمي دانستند كه مالك اصلي قوّه نظر و نتايج نظري ، در اصل در مالكيت خداست.

3ـ اين نظر به شدت قوم نوح را جاهل نشان مي دهد به حدي نادان كه هيچ جائي براي مدح كردن نوح علیه السلام نمي ماند. و اين با سخن خود محي الدين تعارض بل تناقض دارد.

4ـ ابن عربي در اينجا در مقامِ توضيح تفاوت ماهيت دعوت پيامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم با ماهيت دعوت نوح علیه السلام، و در مقام بيان تفاوت هاي آن قوم با امت پيامبر صلی الله علیه و آله و سلم است. پس بايد عبارت «في المحمديين» و عبارت «في نوح» ـ كه مراد قوم نوح است، ـ در مقام شرح تفاوت دو مردم باشند نه در مقام شرح مشتركات آن دو. يعني امت اسلام چون هم از فكر نظري و هم از شهود استفاده مي كند خليفه خدا است و تنها به تفكر نظري كه صرفاً ظاهربيني است نمي پردازد. اما قوم نوح تنها مالك و داراي فكر نظري بودند و از شهود بهره نداشتند لذا آن فكر نظري هم از دست شان رفت. پس مالكيت مسلمانان بر ابزار شناخت، يك مالكيت استخلافي است كه هم باطن وهم ظاهر، هم فكر و هم شهود، هر دو به آنان رسيده است. اما مالكيت قوم نوح بر ابزار شناخت مقيد به قيد وكالت بود و هنوز بخش ديگر ابزار (شهود) هم چنان در اختيار خداي وكيل بود، كه آن نيز نتيجه اي نداد.


5ـ ابن عربي هميشه اشعريان، معتزليان و ارسطوئيان غير صوفي ، را سركوب كرده است. مطابق اين نظر اول، اين فصل از كلام او، خالي از اين «نكوهش» و سركوب مي شود. و چون همين جاي سخنش به اصطلاح درست سرِ بزنگاه است. از او بعيد است كه بدون كوبيدن آنان، رد شود.

6ـ مطابق اين نظر اول، جائي در جريان سخن محي الدين براي اين سخنان نيست، او براي چه چيز، اين چند سطر را آورده است؟ چه ربطي به جريان كلام او دارد؟ اما مطابق نظر دوم (كه شرحش خواهد آمد) او درست در يك جريان واحد پيش مي رود.


نظر اول، قدري از تحريفات محي الدين مي كاهد (تحريفاتي كه خواهد آمد) ليكن كلام او را تهي از معني و لغو، مي كند كه مانند يك جمله معترضه نامربوط به طور سرسري در ميان كلام آمده باشد آن هم به طول چند سطر و با تمسّك به آيات. و در عين حال باز اشكالات برطرف نمي شود و به شرح بالا دچار اشكال است.

 

نظريه دوم: قيصري و خواجه پارسا، هر دو نظر را در مد نظر گرفته اند و جريان كلامشان مختلط شده، به حدي كه پارسا گيج مندانه گاهي به اين ديوار و گاهي به آن ديوار مي زند، گاه مسلمانان را خليفه خدا و گاه خليفه اقوام پيشين و از جمله خليفه قوم نوح مي داند. اما قيصري افسار بحث را نگه مي دارد، اين بخش از كلام ابن عربي را با سطرهاي پيشين پيوند مي دهد و اين بخش را از «معترضه» بودن و بي ربط بودن مي رهاند.

 

شرح فارسي كه فص نوحي را در وسط رها كرده است در اين مبحث تشريف ندارد. شرحي كه كارش ترجمه سخن شارحان باشد و آنها را با اقوال و اشعار صوفيان تصوف فارسي درهم آميزد، در اين مبحث كه هم كلام محي الدين سخت مشكل است و هم چيزي از گفتار شارحان به سهولت به دست نمي آيد. بهتر است حضور نداشته باشد.


اكنون بخش مورد نظر از كلام محي الدين را مطابق نظر دوم (كه در حقيقت عين نظر محي الدين است و علامه قيصري رجل پرآوازه ی مكتب او همين را ستون فقرات بحثش قرار داده است) با همان روال پيشين، شرح داده و پيش برويم:

يك نگاه ديگر به عبارت او: «فزال عنهم ما كان في ايديهم مما كانوا يتخيّلون انّه ملك لهم» ترجمه اين عبارت، چنين مي شود: «پس آنچه خيال مي كردند ملك شان است از دست شان رفت» و هيچ اشكال ادبي در آن ديده نمي شود.


همان طور كه قيصري مي گويد: يعني سرمايه عمر و استعدادشان (فكر نظري ) را كه خيال مي كردند مالك آن هستند ـ و در حقيقت مالك اصلي خداست ـ از دست دادند.

اما محي الدين بلافاصله مي افزايد:


ـ و هو في المحمديّين: در حالي كه آن در (مالكيت) امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است.

مراد از «هو» چيست؟ مرجع اين ضمير چيست؟ اين عبارت ابن عربي به حدي غلط است كه با هيچ قاعده و قانون و اصول و ادبيات، حتي با قاعده ادبي «اشتغال» نيز، قابل توجيه نيست، به طوري كه شائبه و گمانه «عرب نبودن او» و «بومي اسپانيائي بودنش» را تقويت مي كند.(9)


قيصري در شرح سطر بالا، ضمير را به «ما» بر مي گرداند. اما در اينجا مي گويد: مرجع ضمير يا همان «ما» است و يا «علم حقيقت و كشف» است.


قيصري به روشني مي داند كه در صورت اول، معني چنين مي شود: عمر و استعداد قوم نوح، مال خودشان نبوده و نيست بل مال محمديّين است. و اين غلط است.


و در صورت دوم چنين مي شود: قوم نوح اهل ظاهر بودند و فاقد كشف و شهود، و خيال مي كردند كه مالك «كشف حقيقت» هستند در حالي كه به وسيله فكر نظري ، نيل به «كشف حقيقت» غير ممكن است. زيرا پاي استدلاليان چوبين بود. قوم نوح (مانند اشعريان، معتزليان، شيعيان و ارسطوئيان غير صوفي ) بدون بهره مندي از شهود و مشاهده، عمل مي كردند. زيرا مكاشفه و مشاهده تنها مال محمدييّن يعني (به قول صوفيان) اوحديان امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم است. و در نتيجه قوم نوح نه تنها به جائي نرسيد، بل همان فكر نظري را نيز از دست داد.


در اين نظر دوم مي توان و بايد مرجع ضمير «هو» را همان «كشف و شهود» دانست. كه در لفظ عبارت محي الدين نيست. گر چه مصداق «المعني في بطن الشّاعر» باشد. همان طور كه پيش تر در موارد متعدد ديديم و همان طور كه از دكتر پورجوادي نقل شد، غلط نويسي محي الدين، يكي دو تا نيست و ابن عربي از اينگونه تعبيرات زياد دارد.

ابن عربي مالكيت محمديين بر آن «كشف و شهود» و «مكاشفه و مشاهده» را با آيه زير مستدل مي كند:

ـ ((وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيهِ)): (كه خطاب به محمدييّن مي فرمايد:) و انفاق كنيد از آنچه خدا شما را در آن جانشين خود قرار داده است.

پس محمدييّن خليفه خدا هستند.

ـ و في نوح (( أَلاَّ تَتَّخِذُوا مِنْ دُوني وَكيلا)): قيصري : اما در حق نوح و قومش مي فرمايد: غير از من وكيل ديگر، بر نگزينيد.

ـ فاثبت الملك لهم و الوكالة لله تعالي فيه: پس ثابت كرده مالكيت را براي آنان، و وكالت را براي خداوند متعال.

 

تأمل:

1ـ به طور خلاصه نظر محي الدين اين است كه آيه ی بالا امت اسلام را خليفه خدا مي داند و آيه دوم قوم نوح را مالك مي داند اما با اين قيد كه خدا در همان مالكيت آنها وكيل شان باشد. و خليفه با مالكي كه مالكيتش مقيد است فرق دارد، و اين مقيد بودن، همان محروميت از كشف و شهود است.

در بخش قبلي از سخنش با لحني قاطع مالكيت قوم نوح را با بيان مطلق، مطلقاً رد كرد و مالكيت را مطلقاً مال محمدييّن دانست و در اينجا آنان را نيز مالك مي داند ليكن مالكي كه مالكيتش مقيد است. اين را مي توان «توضيح استدراكي » دانست نه غلط، گرچه عبارتش خيلي فلج است.

اولاً: آيه بالا به طور نص در امور مالي بحث مي كند و ربطي با شناخت شناسي يا كشف و شهود ندارد. محي الدين محكم ترين آيه قرآن را به «متشابه» تبديل مي كند و همه جا و هميشه، كار او تبديل محكمات به متشابهات و تبديل متشابهات به محكمات است.

ثانياً: آيه خطاب به مشركين مكه (قريش) است كه شامل عتبه، ابوجهل و سايرين كه بدون اسلام و ايمان از دنيا رفتند، نيز هست. و از اين ديدگاه كه قرآن كتاب جاويد است و رسالت جهاني دارد و با عنوان «كافّة للناس» آمده، خطابش متوجه مردمان غير مسلمان امروزي هم هست كه نه محمدي بل بودائي ، هندوئي ، مسيحي و يهودي به دنيا مي آيند و از دنيا مي روند.

 

در سوره حديد مي فرمايد:

((امِنُواْ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ أَنفِقُواْ مِمَّا جَعَلَكمُ مُّسْتَخْلَفِينَ فِيهِ فَالَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُ ْ وَ أَنفَقُواْ لهَمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ * وَ مَا لَكمُ ْ لَا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكمُ ْ لِتُؤْمِنُواْ بِرَبِّكمُ ْ وَ قَدْ أَخَذَ مِيثَاقَكمُ ْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ.))(10)

آيا ابوجهل و امثالش از محمدييّن هستند؟! آيا مردماني كه همين امروز مسلمان نيستند و مورد اين دعوت قرآن هستند، از محمديّين هستند!؟!

آنچه محي الدين نتوانسته معنايش را بفهمد جمله اخير ((إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ)) است. او تنها با مشاهده لفظ «مؤمنين» گمان كرده خطاب آيه متوجه مؤمنين است. اتفاقاً اين لفظ دقيقاً بر عليه نظر اوست. مي فرمايد: اي كافران ايمان بياوريد... اگر اهليّت و لياقت و سعادت ايمان آوردن را داريد.

به ويژه بر جامعه مشرك قريش مي گويد: آن تعداد اندك كه در ميان شما ايمان آورده و انفاق مي كنند، برايشان اجر بزرگي هست. ((إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ)) اگر توان مؤمن شدن را داريد، شما هم ايمان بياوريد.

آيا (مطابق بحثي كه در بالا در مورد تأويل و تحريف گذشت) اين كار محي الدين در مورد اين آيه باز تحريف نيست؟! تأويل است؟!.

3ـ اساساً آيه دوم نيز در مورد قوم نوح سخن نمي گويد و خطاب به بني اسرائيل است كه «اي بني اسرائيل غير از من وكيلي ، خدائي انتخاب نكنيد». اما ابن عربي چگونه پس از تحريف آيه و كشانيدن آن به معني مورد نظر خودش، پيام آن را متوجه قوم نوح مي كند؟ براي توضيح اين پرسش، آيه ما بعد آن را نيز در كنار هم مشاهده كنيد آيه هاي 2 و 3 سوره اسراء: ((وَ ءَاتَيْنَا مُوسىَ الْكِتَابَ وَ جَعَلْنَاهُ هُدًى لِّبَنىِ إِسْرَ ءِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُواْ مِن دُونىِ وَكِيلًا * ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كاَنَ عَبْدًا شَكُورًا )). مي گويد: چون بني اسرائيل از نسل همراهان نوح بودند پس مراد آيه شامل خود قوم نوح هم مي شود.

 

اما دو اشكال در اين برداشت هست:

1- موضوع سخن محي الدين آن مردم هستند كه پيام نوح را نپذيرفتند و در طوفان مردند. اما بني اسرائيل همان طور كه در آيه آمده از نسل افراد يا فردي (به نام سام پسر نوح) بودند كه به نوح ايمان آورده بودند. و اين رفتار رندانه ابن عربي يك تناقض ديگر است.

2- همان طور كه در اوايل همين فص از قول محي الدين و شارحان، اشاره شد، مطابق نظر محي الدين هر پيامبري با دعوتي ماهيتاً متفاوت از ماهيت دعوت پيامبر ديگر آمده است. و به نصّ آيه، اين پيام كه در تورات نوشته شده، حدود 3000 سال بعد از نوح آمده، پس بي ترديد ربطي به احوال قوم نوح ندارد.

3 - خداوند همه جا و هميشه خودش را وكيل كل مخلوقات مي داند، خطاب به امت عيسی علیه السلام مي فرمايد:

(( لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا الله إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى بِالله وَكيلاً )).

پس بنابراين امت عيسي علیه السلام نيز درست مانند قوم نوح بوده و هستند. تنها فرقشان اين است كه آنان براي اينكه زودتر به لقاءالله برسند بلا خواستند، يا كاري كردند كه نوح نفرين كند و بلا بيايد، و عيسويان به جاي بلا خواهي رفاه طلب شدند. اما «وحدت در ماهيت»، «وحدت در سرانجام» را ايجاب مي كند و محي الدين به نتيجه سخنش توجه نكرده است.

4ـ همان محمدييّن نيز مخاطب و موظف شده اند كه خدا را وكيل خود بدانند، آيه هاي 131 ـ 132 سوره نساء مي فرمايد:

((وَ لله مَا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُواْ الله وَ إِن تَكْفُرُواْ فَإِنَّ لله مَا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ وَ كاَنَ الله غَنِيًّا حَمِيدًا * وَ لله مَا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ وَ كَفَى بِالله وَكِيلاً.))

در اين آيه لفظ «وَ إِيَّاكُمْ» به طوري نصّ است كه محي الدين هم نمي تواند آن را تحريف كند.

6ـ علاوه بر محمديّين خود محمد صلی الله علیه و آله و سلم نيز مخاطب و مكلّف است كه خدا را وكيل اخذ كند. آيه هاي اول سوره ی احزاب، چنين است:

((يا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ الله وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ إِنَّ الله كانَ عَليماً حَكيماً وَ اتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ إِنَّ الله كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً ـ وَ تَوَكَّلْ عَلَى الله وَ كَفى بِالله وَكيلاً.))

و آيه 48 سوره احزاب مي فرمايد:

((وَ لَا تُطِعِ الْكَفِرِينَ وَ الْمُنَفِقِينَ وَ دَعْ أَذَئهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلىَ الله وَ كَفَى بِالله وَكِيلًا.))

و در سوره مزّمّل مي فرمايد:

((وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا * رَّبُّ المَشْرِقِ وَ المَغْرِبِ لَا إِلَاهَ إِلَّا هُوَ فَاتخِّذْهُ وَكِيلًا.))

بنابراين محي الدين (مطابق هر دو نظر) آشكارا آيات قرآن را تحريف مي كند.


آيا اينجا جاي ناله و گريه و فرياد، نيست؟! كه يك مسلمان در مقابل اين تحريفات هوار بكشد آن هم نه از دست محي الدين بل از دست صدرائيان و اين صوفيان نوپديد، و بگويد بس كنيد اينقدر اسلام و تشيع را زير پاهاي نازنين تان پامال نكنيد ـ ؟ هر شيعه اي كه بر اين مصيبت توجه كند و از آن مطلع شود، اگر گريه نكند و از دست صدرائيان فرياد بل هوار نكشد، شيعه نيست.


بعضي ها بر اساس اغراض و منافع شخصي شان و برخي ديگر به دليل ناداني شان، هي تكرار مي كنند: شيخ اكبر كشف كرده و شهود كرده و اين سخنان را بر اساس كشف و شهود گفته است. اگر كشف و شهود اين است پس كشف و شهود علي محمد باب چه اشكالي دارد؟! تقصير يا اشتباه و يا انحراف علي محمد باب در چيست؟! كجاي اقوال، ادعاها و بافته هاي او را در ميان عقايد محي الدين نمي يابيد؟! هر اصل يا نكته اي كه در نظريه هاي باب نشان دهيد، من متعهد مي شوم همان را از سخنان نصّ و بيّن محي الدين برايتان نشان دهم.

آيا «باء محي الدين تجرّ و باء الباب لاتجرّ»؟!

قيصري در اين مورد ادامه مي دهد: ابويزيد گاهي كه خدا بر او تجلّي مي كرد، مي گفت: «خدايا ملك من اعظم از ملك توست چون تو مال مني و من مال تو، پس من ملك توام و تو ملك من هستي ، و چون تو عظيم و اعظم و ملك من هستي پس تو از ملك خودت عظيم تر هستي كه من باشم».

اين هم جناب بايزيد صوفي با تصوف فارسي ، كه مالك خدا مي شود!!!

----------------------------
پی نوشت ها:

1- درباره ی «روح فردی» و «روح اجتماعی» و «شخصيت جامعه»، رجوع كنيد به «نقد مبانی حكمت متعاليه» اوايل بخش دوم.
2- بقره: 16
3- اسراء: 74و 75.
4- حديد: 7.
5- اسراء: 2.
6- در شرح پارسا لفظ تعالی نيامده و به جای فيه،فيهم، آمده است.
7- در شرح قيصری به جای فيه فيهم، آمده است.
8- رجوع كنيد، برگ های آغازين مجلد اول.
9- حديد: 7 ـ 8.
10- مراد از ميثاق موضوع معروف عالم ذرّ است.

خواندن 240 دفعه
Top