All for Joomla All for Webmasters
محی الدین در آیینه ی فصوص (قسمت بیستم)

محی الدین در آیینه ی فصوص (قسمت بیستم)

اشاره:
کتاب مستطاب «محی الدین در آیینه ی فصوص» به قلم توانای متفکر بزرگ شیعه حضرت علامه آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی در دو جلد و 1600 صفحه تنظیم شده که جلد اول آن چاپ و منتشر شد اما متأسفانه جلد دوم آن هنوز ...
این محقق عالی مقام در این کتاب پربار با مهارت بسیار بالایی پرده های اسرار را عقب زده و چهره ی واقعی محی الدینیان و صدراییان و ریزه خواران و پشت پرده های آنها را به نمایش گذاشته است و با قدرت علمی بسیار بالا و دقت نظر بی نظیری روشن نموده که بیگانگان و بیگانه پرستان برای براندازی معارف ثقلین چه ها که نکردند. نورالصادق جلد دوم مخطوط این کتاب با عظمت را تقطیع و به تدریج در این فصلنامه منتشر کرده تا به جلوه و جلال خود بیفزاید. از دانشمندان و فرهیختگان حق طلب و آزاد اندیش تقاضا می شود که ادامه ی این کتاب بی نظیر را به دقت مطالعه نمایند تا حقایق برایشان آشکار و حقانیت معارف حقه ی جعفری در اعماق جانشان رسوخ نموده و هرگز خود را از صراط مستقیم قرآن و عترت جدا نسازند.

 

محی الدین در آیینه ی فصوص

«حضرت علامه آیت الله حاج شیخ مرتضی رضوی»

ادامه تحريف:

ـ ((وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبّاراً))(1) لانّ الدعوة الي الله مكرٌ بالمدعوّ، لانّه ما عدم البداية فيدعي الي الغاية. ((أَدْعُو إِلى اللهِ )) (2) فهذا عين المكر «علي بصيرة» فنبّه انّ الأمر له كلّه، فاجابوه مكراً كما دعاهم مكراً:

(نوح) گفت: «اينان مكر كردند مكر بزرگ». آن مردم مكر كردند زيرا كه دعوت نوح دعوت به خدا بود و دعوت به خدا، مكر است. براي اين كه شخص دعوت شونده خدا را واننهاده (از دست نداده) تا او را به «انجام» دعوت كنند. و (نيز سخن پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) كه مي گويد:) ((أَدْعُو إِلى الله)) كه عين مكر است.


و در جمله بعد كه پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) مي فرمايد: ((عَلى بَصِيرَةٍ )) توجه مي دهد كه «امر» كلاً مال اوست. پس به او با مكر جواب دادند همان طور كه او آنان را با مكر دعوت مي كرد.

توضيح: يعني انسان هرگز خدا را انكار نمي كند از آغاز وجودش تا انجام.ـ يا: خداوند هم مبدأ و هم غايت است و انسان مبدئيت او را انكار نكرده تا غايت بودن خدا به او گوش زد شود.

 

تأمل:

1ـ خلاصه اينكه: نوح قومش را به خدا دعوت مي كرد، چون دعوت به خدا مكر است، آنان نيز با مكر به او جواب دادند.

2ـ چرا آيه مربوط به پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را در اينجا آورده است؟ در سوره ی يوسف آيه ی 108 مي فرمايد: ((قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوإِلى اللهِ عَلى بَصِيرَةٍ))؛ اي رسول ما بگو اين است راه من، دعوت مي كنم به سوي خدا با بصيرت. مي خواهد بگويد: نوح فقط به خدا دعوت مي كرد. اما پيامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به «خداشناسي با بصيرت» دعوت مي كرد. و به همين دليل قوم نوح پاسخ او را با مكر دادند. اما امت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) ايمان آوردند. اگر او هم تنها ((أَدْعُو إِلى اللهِ)) مي گفت، عين مكر مي شد.

3ـ تعبير محي الدين در مورد آن حضرت (علاوه بر غلط بودن پايه و اساس سخنش) گستاخانه و بي شرمانه است. ابتدا جمله اول را بدون «اگر» مي آورد و مي گويد «عين مكر» است سپس با جمله بعدي ، اصلاح مي كند. حريم را مي شكند آنگاه به طور مُزَوّرانه سخنش را اصلاح مي كند.

4ـ معناي جمله ((عَلى بَصِيرَةٍ )) ، غير از آن است كه محي الدين مي گويد. معني آيه اين است كه «من به سوي خدا دعوت مي كنم و براي اين دعوت بصيرت كامل را دارم، بي بصيرت به سراغ شما نيامده ام. حرف «علي» كه به معناي «بر» است دليل آن است كه: بر اساس بصيرت و دانش، شما را دعوت مي كنم نه بدون بصيرت و آگاهي لازم، به سراغ شما آمده ام.

و با بيان ادبي: جار و مجرور ـ عَلى بَصِيرَةٍ هيچ تعلقي به «ادعو» ندارد و متعلق به «عامل مقدر» است. زيرا خبر مقدم است براي «انا» كه مبتدا مي باشد. و تقدير جمله چنين است: ((أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي، عَلى بَصِيرَةٍ)). همان طور كه مفسرين (از جمله طبرسي در مجمع البيان) توضيح داده اند. و ابن عباس نيز بدين صورت معني كرده است. پس دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نيز «دعوت به خدا» بوده همان طور كه نوح شخصِ با بصيرت بود و دعوتش نيز «دعوت به خدا» بود. علامه در الميزان، ((عَلى بَصِيرَةٍ )) را به «ادعو» متعلق دانسته است ليكن او نيز آن را صفت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و ياران صالح او دانسته و روي آن بحث نيز كرده است، نه صفت دعوة.
محي الدين با تحكم و زور، اولاً يك لفظ «دعوت» در آيه فرض مي كند سپس ((عَلى بَصِيرَةٍ )) را به آن متعلق مي كند: ((أَدْعُوا إِلَى الله دعوة عَلى بَصِيرَة)). يا دو لفظ «معرفة» فرض و مقدر مي كند: ((دْعُوا إِلَى معرفة الله مَعْرِفَة عَلى بَصِيرَة)).

و جار و مجرور را به آنان متعلق مي كند. امّا:

1ـ عدم التقدير، اولي .
2ـ خود آيه نصّ است كه به «سبيل الله» دعوت مي كند و ديگر جائي براي تقدير «معرفة» نمي ماند.
3ـ در اين صورت نيز ((عَلى بَصِيرَةٍ )) صفت سبيل مي شود نه صفت «دعوة».
4ـ خود «دعوة» در لفظ آيه وجود ندارد تا «علي بصيرة» صفت آن باشد. و ماجراي ((اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى)) كه مرجع ضمير «عدل »است در ضمن «اعدلوا»، مختصّ ضماير است و ربطي به باب «صفت و موصوف» ندارد.

مكر:

مسيحيان مي گويند: مردم عرب به خدا ايمان داشتند و او را «الله» مي ناميدند و اشعار جاهلي پر است از اين باور آنان. محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بت ها را بهانه كرد تا بتواند قوم خود را به يك فرهنگ جديد مجهز كند و آنان را سرور دنيا كند. مسيحيان در اعصار اخير، اين موضوع را چنين مي گويند: بت پرستي عربها نوعي «توتم» گرائي بود كه قبيله هاي عرب با آن «آرم» از هم ديگر متمايز مي شدند. همان طور كه امروز «آرم» پرچم هاي ملل مختلف نشان از مليت آنها دارد. مانند درخت سرو در پرچم لبنان، كرگدن در پرچم تانزانيا، شير در پرچم عصر شاهنشاهي ايران، ماه و ستاره در پرچم تركيه، عقاب در پرچم مصر و فلسطين.(3) محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) مبارزه با بت ها را براي وحدت بخشيدن به قبايل عرب، در رأس برنامه خود قرار داد، تا قومش را تحت يك شعار واحد قرار دهد و آنان را سرور جهانيان كند و موفق هم شد.

اولاً: غربيان طوري اين سخن را مي گويند كه گوئي سرّ بزرگي از اسرار پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را كشف كرده و افشاء مي كنند، كه مثلاً يك كشف مهم در تحليل تاريخ ارائه مي دهند تا نتيجه بگيرند كه ادعاي نبوت بهانه بوده براي به سروري رسانيدن قوم خود. زيرا:

1ـ افشاي سرّ يك شخص، دليل نقطه ضعف اوست. و هر چه سّر بزرگتر باشد، ضعف نيز بزرگ تر مي شود.
2ـ وقتي كه نقطه ضعف روشن شود، آنچه بر آن مبتني بوده، مورد ترديد قرار مي گيرد.
3ـ در نتيجه (نعوذ بالله) صداقت آن حضرت به زير سؤال مي رود.
4ـ البته يك فرد غير مسلمان بي طرف (وحتي يك فرد ضعيف الايمان) با شنيدن اين مقدمات، ممكن است دچار ترديد گردد.

اما خود قرآنِ اين پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، هزار سال پيش از آنكه غربي ها به معني و نقش «توتم» پي ببرند گفته است ((إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا)): شما غير از خدا بت ها را برگزيده ايد كه نماد و عامل گرايشتان باشد در زندگي دنيوي .(4)

پس نه سرّي در كار بوده و نه كشف آن، نه سرّي بوده و نه افشاي آن. قرآن نه تنها قبايل عرب را به شكستن آرم ها و نمادهاي قبيلگي، دعوت مي كند بل همه مردمان جهان را به شكستن بت هاي قبيلگي ، قومي ، نژادي، و شكستن مرزهاي جغرافي ِ انساني و جغرافي طبيعي ، فرا مي خواند. و در اين راستا نويد يك جامعه واحد جهاني را مي دهد. و عرب و غيرعرب براي قرآن مساوي است.

ثانياً: اين داستان با اصل بزرگي كه محققان غربي خودشان اعلام كرده اند منافات دارد. و خودشان به جهانيان توضيح داده اند: «اسلام توحيدي ترين دين است». محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) براي همين «توحيدي ترين»، قيام كرده است.

ثالثاً: هيچ كسي در لبنان به سرو سجده نمي كند و همين طور كسي در تانزانيا در پيش كرگدن سجده نمي كند، ايرانيان شير را پرستش نمي كردند و... اما عرب ها بت ها را خدايان كوچك و شفيع در پيشگاه «الله» مي دانستند. و اگر بخواهيم آن را با «توتم» ربط دهيم بايد به «توتم پرستي » ربط داد نه به «توتم گرائي ». اولي مربوط به «كلان هاي اوليه قبل از تاريخ» است. دومي به اعصار اوليه تاريخ بر مي گردد و ميان شان فاصله و فرق زيادي هست. امروز خود پرچم ها و آرم هايشان صرفاً به عنوان سمبل در سطحي ترين معني به كار گرفته مي شوند.

محي الدين در اين بخش از فصوص با جمله ((لانّه ما عدم من البداية فيدعي الي الغاية))، به همين تبليغات مسيحيان توجه دارد كه در دو قرن اخير با توتم توجيه مي شود و نوح را بهانه كرده كه دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را مصداق «مكر» قرار دهد كه مي گويد «عين المكر» سپس با جمله ((فنبّه أنّ الأمر له كلّه، فأجابوه مكرا كما دعاهم )) بر اصل مكر بودن تاكيد مي كند.

 

لطفاً از نو عبارت او را مشاهده كنيد: ((أَدْعُوا إِلَى الله)) عين المكر، ((عَلى بَصِيرَةٍ)) : فنبّه أنّ الأمر له كلّه، فأجابوه مكرا كما دعاهم: پيامبر كه مي گويد: «دعوت مي كنم با بصيرت»، عين مكر است و اينكه مي گويد ((عَلى بَصِيرَةٍ)) تنبيه است بر اين كه همه امور در اختيار من است پس اجابت كردند او را ماكرانه. همانطور كه ماكرانه دعوت شان كرد.


يعني هدف پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) سروري قومش بود، نه چيز ديگر، ياران او نيز همين مكر را فهميدند و براي آن، دعوتش را پذيرفتند.

عبارت خيلي صريح و روشن است به حدي كه ارجاع ضمير فاعل «فأجابوا» به قوم نوح و ضمير مفعول «هـ» به نوح، كاملاً برخلاف اصول و قواعد ادبي مي باشد. يعني آنچه در بالا مطابق نظر طرفداران محي الدين و شارحان فصوص معني و ترجمه شد، برخلاف قواعد ادبي است. و كاملاً تحميل است بر سخن محي الدين. چون اينان باور نمي كنند كه محي الدين دشمني با اسلام و پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) داشته باشد، لذا كلام او را داراي غلط ادبي حساب كرده و برخلاف قواعد زبان، آن را معني مي كنند.


اما كسي كه مطالب گذشته در اين مجلد را خوانده باشد، مي داند كه ابن عربي در اينجا دچار غلط ادبي نشده بل آنچه را كه در درون داشته در اثر شدت كينه بروز داده است ليكن در خلال پيچيده ترين عبارات از كتاب فصوص كه همين جاي فص نوحي باشد. او ابتدا خواننده را به نوعي گيج كرده سپس زهرش را ريخته است. يك داستاني (البته بدون تشبيه) در زير مي آورم كه نمونه اي از گنجانيدن سخن در خلال سخن ها باشد:

داستانك: فرّخ مردي بود ساده اما بذله گو گاهي جملاتي از سخنان برخي افراد ساده مَثَل مي شود. از گفتارهاي او نيز تكّه هائي ورد زبان ها شده بود. ادبيات خاصّي داشت مثلاً «آخي » را «اَخي » مي گفت «سبد» را «سّبد»، شام را «شّام» و... مردم كشاورز براي هر كار مشكلي طاقت دارند غير از يكجا ايستادن، مثلاً به حالت خبردار، و نگهداشتن دست در حالت افقي يا عمودي به بالا براي چند دقيقه اي برايشان مشكل است.


فرّخ در روز عيد فطر در صف سوم ايستاده است (خدا رحمتش كند) حاج شيخ حسن نيز پيش نماز است. مش ابراهيم دعاي طولاني قنوت را مي خواند. بار اول قنوت تمام شد، دست ها پائين آمد، فرّخ خواست به ركوع رود از وسط راه برگشت. زيرا ديد كه كسي به ركوع نرفت. مش ابراهيم از نو شروع كرد: اللَّهُمَّ أَهْلَ الْكِبْرِيَاءِ وَ الْعَظَمَةِ وَ أَهْل ... بي انصاف كلمات را خيلي كش مي داد، پاهاي فرّخ سخت خسته شده بود، ديد بار دوم نيز به ركوع نرفتند. براي سومين بار دعاي قنوت شروع شد. فرّخ به همراه صداي ابراهيم شروع كرد: اللهم اهل الكبريا خدا خانه ات را خراب كند حاج شّيخ حسّن و اهل الجود والعظ پسّرات بميرند شّيخ حسّن اسئلك بحقّ هذا اليوم پاهام تركيد خونه خراب شّيخ حسّن ان تدخلني ... .


بالاخره قنوت ها بدين سان تمام شد. يعني فرّخ تكه هائي از دعا را بلند و با آهنگ مردم مي گفت و نفرين ها را آهسته و در خلال جملات دعا.


جمله ((فنبّه أنّ الأمر له كلّه)) سخت قابل توجه است. لفظ «امر» در اينجا چه معنائي دارد؟ به كدام مناسبت در اينجا آمده است؟
از متون تاريخي استفاده مي شود كه برخي از افراد به اصطلاح هوشمند و فرصت طلب در ميان سران يا سرجنبانان عرب، درباره دعوت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به بررسي و انديشه مي پرداختند كه آيا از اين «امر» سودي ، بهره اي يا سهمي به آنان مي رسد يا نه. در 13 سال پيش از هجرت دست كم يكي از آنها رسماً اين موضوع را با پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در ميان گذاشت كه اگر سهمي از اين «امر» به او برسد حاضر است اسلام را بپذيرد. رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: دعوت من براي تحصيل مقام و قدرت نيست.


در دوران پس از هجرت نيز همه مسلمانان مي دانستند كه ابوسفيان ماكرانه ايمان آورده است و در انديشه به دست گرفتن قدرت است روزي كه خلافت به عثمان رسيد او در جمع بني اميه گفت: اكنون كه اين «امر» به دست شما افتاده بكوشيد كه آن را از دست ندهيد تا فرزندان اميه با آن بازي كنند همان طور كه كودكان با توپ بازي مي كنند.


پس از رحلت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نيز در محاورات سياسي و اجتماعي لفظ «خلافت» كمتر به زبان ها مي آمد و به جاي آن هميشه لفظ «امر» را به كار مي بردند تا روزي كه خلافت برچيده شد.

محي الدين مي گويد: او (نعوذ بالله) ماكرانه دعوت كرد و اعلام كرد كه من و دستيارانم با بصيرت هستيم و مي دانيم كه عرب را چگونه به سروري برسانيم و به دليل اين بصيرت «امر» بكلّه مال ما است. مردم نيز ماكرانه پذيرفتند كه هم در فرديت خود به نوائي برسند و هم عرب را به سروري برسانند.
او انگيزه همه مسلمانان را در پذيرش اسلام همان انگيزه ابوسفيان، مي داند. درست همان چيزي كه مسيحيان و يهوديان، پايه تبليغاتي خود در براندازي اسلام از قديم تاكنون قرار داده و مي دهند. اساساً اگر از يك مسيحي و يهودي پرسيده شود: چرا مسلمان نمي شوي ، در پاسخ، همين سخن را مي گويد.
محي الدين در موارد ديگر نيز لفظ «امر» را به كار برده است (همان طور كه هر كس ديگر از اين لفظ استفاده مي كند) اما در اينجا كاملاً بي ربط و بدون مناسبت، و غلط ادبي است مگر به معني اي كه بيان شد.

 

پرسش:

چرا شاگردان، مريدان و نيز پيروان ابن عربي ، و يا ساير علماء در طول اين زمان طولاني به ماهيت او پي نبردند؟ به اين قبيل جملات او، در عين وضوح و روشني شان، توجه نكردند؟!

پاسخ:

1ـ خيلي ها توجه كردند به حدي كه حتي صوفيان به او «خرقه» ندادند. او دست به دامن منفورترين فرقه صوفيه يعني «ملامتيّه» شد آنان نيز از اين شخص مرموز، دوري جستند و به او خرقه، ندادند. كه در مقاله «محي الدين و خرقه» گذشت.

2ـ عده اي از علماء نيز متوجه بودند و او را تكفير هم كرده اند، شمس تبريزي ِ صوفي نيز او را تكفير كرد. بايد علماء را درباره او به دو دسته تقسيم كرد:

الف: علمای معاصر با محی الدين: مكرر عرض كردم كه او با بهره گيري از شرايط زمان ـ كه تكرار مكررات اشعريان و معتزليان، علم را بحدي مبتذل كرده بود كه عنوان «قيل و قال مدرسه» به خودگرفته بود ـ همه علماء را خانه نشين كرده بود حتي دهان صوفيان كه آن روز همگي در بستر تصوف فارسي بودند، را بسته بود. با سياسي كاري هايش حمايت دربارها را به خود جلب كرده بود. و يكّه تاز ميدان شده بود.

ب: علمای بعد از عصر محی الدين: باز مكرر توضيح دادم كه مكتب محي الدين دولت مستعجل بود، حتي جانشينان او در قونيه (مانند صدر قونوي ناپسري خودش)، مولوي و ديگران، برخي از اصول او را بي سر و صدا تغيير دادند و روي تصوف محي الدين را به سمت تصوف فارسي پيشين، برگردانيدند. از نو باب ولايت را باز كردند و «خاتم الاوليا»ئي محي الدين را، نقض كردند.


بدين سان محي الدين و مكتبش با همه تأثيراتي كه داشت، از محافل تصوف خارج شد. و از محافل فكري و علمي غايب گشت. و كسي با او كاري نداشت با اين همه باز انتقادات ريشه اي در مورد او شده است يكي از علماء مي گويد: ما اظلّت الخضراء و ما اقلّت الغبراء اكذب من محي الدين: آسمان سايه نينداخته و زمين بر خود نديده كسي را كه دروغگوتر از محي الدين؛ باشد.

علاوه بر اين، علماي دسته دوم كم تر با تاريخ آشنا بودند به ويژه با «تحليل تاريخ». اگر كاري در مورد او مي كردند تنها به نوشته هايش نگاه مي كردند. و به محل تولد، تاريخ فعاليت او، رفتارهاي او در جنگ هاي صليبي ، جنگ هاي اندلس، رابطه او با زمينه هاي حمله مغول و... توجه نمي كردند.
با اين همه، ابوالعلاي عفيفي در مقدمه اي كه بر فصوص نوشته به 138 دانشمند اشاره مي كند كه عقايد محي الدين را رد كرده اند.

3ـ شاگردان و پيروان او: محي الدين نه شاگرد داشت و نه پيرو. زيرا او فقط مي نوشت، تدريس نمي كرد. نبايد جلسات معمولي او را به حساب تعليم و تعلم گذاشت. و اين از آنچه از تاريخ زندگي او در دست هست، كاملاً به وضوح روشن است.


ابن عربي همان روزي كه مرد پيرو (به صورت جريان كلاسيك) نداشت. گفته شد حتي جانشينان مستقيم او نيز تصوف او را مسخ كرده و به تصوف فارسي برمي گردانيدند اگر صدر قونوي مثلاً يك بار فصوص او را تدريس كرده، چندين بار «تائيه ابن فارض» را تدريس كرده كه از صوفيان تصوف فارسي بود.
فرهنگي كه او ايجاد كرده بود از داردانل تا سمرقند و سغد همه جا را گرفته بود. اما اين فراگيري فاقد «شبكه خانقاهي» بود كه مثلاً خانقاه مركزي در قونيه و شعبات آن در شهرهاي ديگر باشد. زيرا ادعاي «ختم ولايت» دقيقاً چنين ايجاب مي كرد.


پيش تر بيان شد كه شرايط زمان به شدت با تعليمات ابن عربي مساعد بود. او همان طور كه دو جريان بزرگ اشعري و معتزلي را برانداخت شبكه هاي متعدد خانقاه ها را نيز كاملا «منفعل» كرد. افكار و آموزه هاي او آنان را منفعل كرده و در همه آنها نفوذ كرد. و در بيان ساده تر محي الدين همه جا را گرفت بدون «رسميت».

از باب مثال: عطار نيشابوري پرورش يافته افكار محي الدين بود و اصول او را تبليغ مي كرد بدون اينكه خود را پيرو او بداند يا او را رسماً مرشد خود، اعلام كند.
بدين سان دولت محي الدين در «عرصه رسميت» يك دولت مستعجل بود اما از نظر تأثير فكري و فرهنگي جامعه را به شدت تحت تأثير گذاشت كه علاوه بر آثار شُوم (در جنگ هاي صليبي، جنگ هاي اندلس و حمله مغول) در عصر خود او به بار آورد، براي زمان هاي بعدي نيز زمينه را براي پيدايش فرقه هاي منحرف آماده كرد فرقه هائي كه آنان نيز خود را پيرو و رسمي او اعلام نمي كردند زيرا نمي توانستند با وجود «ختم ولايت» ادعاي ولايت كنند و مثلاً فضل الله نعيمي رهبر ولايتي حروفيه باشد.


تعليمات محي الدين از خانقاه هاي كلاسيك كاملاً خارج بود و در طيف نهضتِ (در واقع سياسي و در ظاهر عقيدتي) حروفيه، و نقطويه، و نيز در ماهيت عوامانه فرقه هاي بكتاشيه، تومان توكدي ، چراغ سوندرن، خروس قردي ، شيطان پرستان و يزيديان، باقي مانده بود. نه كسي به نام او اعتنا مي كرد و نه كسي او را به عنوان مرشد خود، مي پذيرفت.


تا اينكه مردي از ميان شيعيان كمر بربست و از نو مكتب او را زنده كرد كه ملاصدرا، است. از نو محي الدين و نيز اصول و فروع بينش او در قالب مكتب ملاصدرا در ايران رواج يافت. روح تصوف ايراني (كه در دوران تسنن ايران، همه جا را گرفته بود و تصوف را از هند مي گرفت و صوفيان ديگر ممالك اسلامي را تغذيه مي كرد) به جنبش در آمد و منجرّ به حمله محمود افغان و سقوط ايران گشت. در اثر قيام نادر و درگيري جانشينان او (از روز مرگش تا تاج گذاري آغا محمدخان) غوغاي نظامي گري و سياست، مجالي براي تصوف باقي نمي گذاشت. در نتيجه تصوف ملاصدرا بي جان شد و صوفيان سنّتي نيز به خانقاه ها خزيدند.

 

در عصر ناصرالدين شاه كه غوغاي نظامي گري افت كرده بود، دو پديده رخ داد:

الف: مأموران و جاسوسان استعمار، بابي و بهائي را به وجود آوردند و آن را به وسيله مكتب ملاصدرا كه همان مكتب محي الدين است تغذيه كردند كه ادوارد براون در پايان، در كتاب خودش به آن اعتراف مي كند.

ب: ملاهادي سبزواري از نو به احياي مكتب «ارسطوئي و تصوفي » ملاصدرا و محي الدين پرداخت. اما باز كاري از پيش نبرد. و صدرائيان در گوشه و كنار، پيش پاي قليان جهانگيرخان قشقائي، فلان خانه محله سنگلج تهران، گوشه خانه فاضل توني روحاني درباري رضاخان و محمدرضاخان. مي پلكيدند. تا مأموريت هانري كربن.


هانري كربن در زمان محمدرضاشاه از «سوربن» فرانسه، ماموريت يافت كه به ايران بيايد و به احياي مكتب محي الدين و ملاصدرا در ايران به ويژه در حوزه مقدسه قم و دانشگاه، بپردازد، او آمد و موفق هم شد كه در مقاله «هانري كربن» در بخش مقدماتي گذشت.
امروزه صدرائيان ما نور چشم غرب هستند. دانشگاهيان نيز به صدرائيات تشويق مي شوند.

4ـ شارحان فصوص: كسي درباره ديگر آثار محي الدين شرح ننوشته است. يا دستكم به حدي است كه من اطلاع نيافته ام. و درباره شارحان فصوص نيز در اوايل همين فص نوحي ، اشاره كردم كه شارحان فصوص يا مانند عبدالرزاق كاشاني مطرود مردم خود بودند و محي الدين گرائي را تنها راه پيشرويشان ديده و در اثر خودخواهي به آن مي گرائيدند. و يا مانند خواجه پارسا مطرود خانقاه خود ـ خانقاه تصوف فارسي ـ مي گشتند و شرح نويسي بر فصوص را به عنوان «زهر چشم گيري از طرف» مي نوشتند. و نيز به اين خاطر كه خودي نشان داده باشند.


در ميان شارحان بدبخت تر از علامه قيصري ، وجود ندارد او با همه استعداد و تيز هوشي و اطلاعات وسيع در ارسطوئيات (كه شايد عنوان علامه كه شرح فارسي خودمان به او داده است بيجا نباشد) كودك وار در مقابل سخنان محي الدين تسليم مي شود خودش را دچار غلط مي كند تا (همان طور كه از دكتر پورجوادي آوردم) غلط هاي محي الدين نابغه اما بي سواد، را سر و سامان بدهد. البته حضور او در دربار مغول و در دربار مصر نيز جاي حرف دارد. پس از قيصري هر كسي بر فصوص شرح نوشته، تقريباً ترجمه سخنان اوست.

5ـ خوش بينان بی درد: هميشه افرادي بي درد در صف علماء بوده اند. در هر امري كه منافع شان بر آورده مي شد، احساس مي كردند اسلام قوي است و اگر منافع شان با خطر مواجه مي شد احساس مي كردند كه خطري اسلام را تهديد مي كند. گرچه خطري هم وجود نداشته باشد، اينان علماي ديگر را نيز متهم مي كردند كه در برخورد با افرادي مثل علي محمد باب، و محي الدين ـ و امثالشان كه در تاريخ زياد است ـ برخورد بدبينانه دارند. موضوع را خيلي سخت مي گيرند. چيز كوچك را بزرگ كرده و خطرناك نشان مي دهند، مسئله مي آفرينند، نمي گذارند چند روزي آسوده به سر ببريم، و... .


تاريخ علي محمد باب را مطالعه فرمائيد، علماي دردمند خطر را احساس كردند، هشدار دادند. اگر به حرف آن ها گوش داده مي شد فتنه باب در همان نطفه خفه مي شد. امّا خوش بينان راحت طلب كه خوش بيني شان غير از رفاه بيني شان نبود، با بزرگواري (!) تمام در هر بار كه باب به مخمصه مي افتاد، او را نجات مي دادند تا شد آن چه كه شد. قتل عام ها در مازندران، زنجان و... و اينك پيروان او اهرم قوي در دست غربيان هستند كه پيش تر نيز بودند و براي همين ايجاد شده بودند.


دستكم يك مورد درباره محي الدين مي دانيم كه «شيخ ابو الحسن بجائي » با بزرگواري (!) او را نجات داد و محترمانه در خانه خود جاي داد و او را در نظر مردم به جايگاه بلند رسانيد، كه اگر او نبود، محي الدين و برنامه اش در آغازهاي كارش، از بين مي رفت.

 

زمينه مساعد اجتماعی برای لفظ «مكر»:

در فص شيثي آنجا كه محي الدين براي خداوند چارت اداري درست كرده و هر اسم خدا را موجود با تشخص و تعين مي داند و اين همه اسامي را معاونين خدا قرار مي دهد كه هر كدام در حوزه معاونت خود با خواهرانشان كار مي كنند. و نيز آنجا كه شيطان مظهر اسم خدا مي شود، ستون فقرات تصوف محي الدين، تشكيل مي يابد.


بر همين اساس فتوي مي دهد كه «گناه كردن لازم بل واجب است» وگرنه اسامي از قبيل غفار، رحيم، رحمان، همراه خواهرانشان عاطل مي مانند. و اين افاضات كشفي و شهودي منشأ شيطان پرستان و يزيديان، تومان توكدي ، چراغ سوندرن، خروس قردي ، حروفيه، نقطويه، و... گرديد.
پيش از محي الدين آيه ((فَيُضِلُّ اللهُ مَنْ يَشَاءُ))(5) را همه مردم مسلمان ديده و شنيده بودند و آن را عاقلانه معني كرده بودند. يعني به همان معناي مردمي و زبان مردمي قرآن، معني كرده بودند كه: خداوند در اثر اعمال خود بنده، او را به سر خود وا مي گذارد و هر كسي كه خدا او را به سر خود رها كند بي ترديد دچار انحراف خواهد شد.


حتي اشاعره كه همه افعال انسان را مخلوق خدا مي دانند اين موضوع را به نحوي براي خودشان حلّ مي كنند استدلالات فخررازي در موارد متعدد از «تفسير كبير» اين واقعيت را نشان مي دهد.
محي الدين بر خلاف همه مسلمانان اسم «مضلّ» براي خدا عَلَم كرد درست به معنائي كه در مورد ابليس به كار مي رود و شيطان را مظهر خدا، دانست.


بديهي است كسي كه (نعوذ بالله) خدا را مضلّ به معني مذكور بداند، با تكيه به آن، آيه ی ((وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللهُ وَ اللهُ خَيْرُ الْماكِرينَ))(6) را نيز همان طور معني خواهد كرد و محي الدين كرد.
بنابراين به نظر او مكر خدا از سنخ همين مكر مكاران بشر است (نعوذ بالله) و مكاران از ابليس گرفته تا انسان هاي مكار (نعوذ بالله) مظهر اسم «ماكر» هستند.


پيش تر صوفيان تصوف فارسي از اينگونه سخنان به زبان نياورده بودند آنان همان ها را توسعه و پرورش داده بودند كه از هند آورده بودند. اما بايد توجه كرد كه اين اصول محي الدين، در واقع در تصوف فارسي نهفته بود. زيرا «وحدت وجود» غير از اين، معنائي ندارد با هر تأويل و با هر توجيه و با هر تصور و تصوير ذهني و فكري . محي الدين تنها آخرين قدم را برداشت البته در سيستم صد در صد افلاطوني خود كه به جاي الهه هاي يونان اسم هاي خدا را گذاشت و اصطلاح «مثل » را به اصطلاح «اسماء الله» تبديل كرد. چون زمينه مساعد بود به شدت روي دو «اسم» مضلّ و ماكر، مانور داد و آنها را مطابق نظر خودش جاي انداخت. كسي نمي توانست بر او خرده بگيرد. زيرا در زمان او تصوف هم بر همه جا و هم بر مغز و رگ و پي مردم مسلط بود. علماء كه به «قيل و قال» متهم گشته و منزوي شده بودند، صوفيان نيز به وضوح مي ديدند كه هر اصل محي الدين در اين برنامه ی «نو آوري » او بر ريشه اي استوار مي شود كه خودشان درخت آن را كاشته و آب داده بزرگ كرده اند. اين نمونه اي ديگر از چگونگي بستن دهان صوفيان پر قدرت، توسط محي الدين است.


بنابراين كسي نمي توانست او را به زير سؤال ببرد كه: حضرت شيخ اكبر چرا نوح آن مردم را به موضوع «نيرنگي » و «مكري » دعوت كرد؟ مگر پيامبر خدا آن هم نوح كه از انبياي اولوالعزم است، نيرنگ باز بود؟

زيرا پاسخ مي شنيد: (نعوذ بالله) خدا ماكر است تا چه رسد به نوح.

مردمي كه تقريباً فرد فردشان، هر كدام به رشته اي از طناب هاي شبكه اي يك صوفي بزرگ بند بود، هيچكدام نه عامي و نه مرشد نمي توانستند در قبال اين ادعاي گستاخانه او جوابي داشته باشند. به همين جهت صوفيان در طول تاريخ هرگز با افكار او درگير نشدند و تنها به دفن كردن نام او، و به مصداق «تجاهل العارف»، بسنده كردند. حتي با فرقه هاي نشأت يافته از افكار او نيز درگير نشدند. با اينكه با همه روح ليبرالانه و پذيرائيشان، گاهي با همديگر درگير مباحثات جدي مي شدند. نمونه اش اعتراض شمس تبريزي به اوحدالدين كرماني و....


اما تشيع 700 سال از اين قبيل اِزخرافات در توحيد كاملاً و دقيقاً منزه بود، كه سيد حيدر آملي طمع در بقاياي اسماعيليه ايران كرد و به فكر تأسيس دولت افتاد و يك شيعه صوفي شد و توانست خودش را در عنوان شيعه نيز، نگاه دارد. او در جمع كردن اسماعيليه و دعوت آنان به پذيرش 12 امام تا حد زيادي موفق گشت. زيرا باطن گرائي صوفيانه ی او نظر اسماعيليه باطني ، را جلب مي كرد. اسماعيليان در آن زمان بي سر و سردار مانده بودند و سيد حيدر يك مائده آسماني برايشان شد. موفقيت اين مرد در اين كار او را به قدرتي رسانيد كه توانست خود را از دافعه شديد شيعيان، حفظ كند.


آملي به دقت سعي مي كرد كه نظر مخالف شيعيان را تحريك نكند. شرحي بر فصوص نوشت و برخي از اين قبيل سخنان محي الدين را مورد انتقاد قرار داد و به بقاياي حروفيه، و نيز به نقطويه و همه فرقه هاي وارث محي الدين، روي خوش نشان نداد، سيد بودنش نيز عامل ديگري در قبال دفع شيعه بود.

اكنون معنای مكر: كسي كه بر خدا مكر مي كند در حقيقت برخودش مكر مي كند. و مكر خدا، يعني همين. در آيه 42 از سوره رعد مي فرمايد: ((وَ قَدْ مَكَرَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَكْرُ جَمِيعا))؛ آنانكه پيش از اينان بودند مكر كردند، و همه مكرها مال خداست» يعني هر مكري از هر كسي صادر شود بر عليه خودش و به اصطلاح بر له خدا خواهد بود.


مكر ابزاري است براي منفعل كردن، يا تحت تأثير گذاشتن يك فرد، يا تحت تأثير گذاشتن برنامه و تصميم و كار يك فرد. كسي كه در قبال خدا به مكر متوسل مي شود، نه تنها نمي تواند خدا را تحت تأثير قرار دهد بل همين مكر، خود او را در همان اول تحت تأثير قرار مي دهد. بنابراين خدا هرگز مكر نمي كند و در ميان اسم هاي خدا «ماكر» نيست و اگر در جائي ديده شود به اين معني است نه به معنائي كه محي الدين مي گويد آن هم با گستاخي تمام كه: «دعوت به خدا» مكري بود از ناحيه ی نوح و خدا.
درست عين همين مسئله است مسئله «مضلّ» كه باز محي الدين با گستاخي تمام شيطان را مظهر خدا، اعلام مي كند.

 

كسی به نام محمدی (؟) و چارت اداری خدايان(!)
بت پرستی با سازمان و بت پرستی بدون سازمان:

ـ فجاء المحمدىّ و علم انّ الدّعوة الي الله ما هى من حيث هويّته، و انّما هى من حيث اسمائه.
ترجمه مطابق شرح قيصري : پس قلب محمدي ، يا داعي محمدي آمد و دانست كه دعوت به خدا از حيث هويت خدا، نيست (و نبايد باشد). و تنها از حيث اسماي خداست.

 

اشكال های اين ترجمه:

1ـ اگر مرادش اين بود، خودش مي گفت «فجاء القلب المحمدي » يا «فجاء الدّاعي المحمدي ». و عجيب تر اينكه صورت دوم لازم گرفته «انتساب الشيء الي نفسه» را.
2ـ محي الدين حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) را «فيض اقدس» مي داند كه علمش در عالم ارواح بيش از علمي است كه در عالم عنصري دارد. همان طور كه در دو فص آدم و شيثي گذشت. پس چگونه مي گويد «آمد و دانست»؟ چرا نگفت «آمد و مي دانست» ـ؟

3ـ مراد محي الدين اين است كه نوح به هويت دعوت مي كرد و محمدي به اسماء. زيرا محمدي دانست كه بايد به اسماء دعوت كند. و اين لازم گرفته كه (نعوذ بالله) نوح نادان و جاهل باشد. و اين ديگر با تمسك به اسم مضل يا ماكر، نيز قابل توجيه نيست. زيرا خداوند چنين اسمي ندارد.

4ـ اگر نوح (علیه السلام) نمي دانست كه فرق ميان دعوت به هويت و دعوت به اسماء، چيست؟ پس به هيچ وجه مكر نكرده است زيرا مكر عملي است كه عمداً و به طور دانسته انجام شود. پس چرا ابن عربي نوح (علیه السلام) را به مكر و نيرنگ متهم مي كند!؟! اين تناقض است.

 

ترجمه خواجه پارسا: عين عبارت: چون نوبت به محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) رسيد، دانست كه دعوت به حق نه از جهت هويت حق است چرا كه هويت احديت با همه يكسان است و در هر موجودي هست. و دعوت از اسماي جزئيات به كليات، و از كليات به اسم جامع باشد. يعني دعوت از اسم مضلّ به هادي و ... .

 

اشكال:

1 ـ در اين صورت حرف «ي » براي چيست؟ آيا فرقي ميان «محمد»(صلی الله علیه و آله و سلم) با «محمدي» نيست!؟
2ـ اشكال «فيض اقدس» در اينجا نيز هست.
3ـ همان اشكال تهمت جهل به حضرت نوح(علیه السلام) در اينجا نيز هست.
4ـ اشكال سوم بالا يعني تناقض، در اينجا نيز هست.

ترجمه صحيح: وقتي كه محمدي ـ خود محي الدين ـ آمد دانست كه دعوت به حيثيت هويت خدا نيست بل به حيثيت اسماء است.


اشكال اول (در هر دو مورد بالا) به اين ترجمه وارد نيست. و چون محي الدين خودش را «فيض اقدس» نمي داند، اشكال دوم نيز پيش نمي آيد. ليكن اشكال چهارم در اين ترجمه نيز هست. گوئي ابن عربي به جان حضرت عيسي سوگند خورده كه بدون تناقض سخن نگويد.


اما اشكال سوم: نظر به اينكه محي الدين پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را نيز (نعوذ بالله) رسماً و به طور نص با لفظ «جهل» به جهل متهم مي كند ـ همان طور كه در فصّ آدم گذشت ـ و عمر را در علم و فهم به آن حضرت ترجيح مي دهد، مسئله اتهام نوح (علیه السلام) به جهل، براي او خود به خود حلّ شده است. و نيز همان طور كه در فص شيثي خودش را خاتم الاولياء دانست و تصريح كرد كه خاتم الاولياء علم را مستقيماً از معدن مي گيرد اما خاتم المرسلين به توسط جبرئيل مي گيرد، پس مي تواند در اينجا نيز خودش را عالم به موضوع دعوت، و نوح(علیه السلام) را جاهل به آن، بداند.

ليكن: تهمت «جهل يك پيامبر بر موضوع دعوت خود»، اساساً «نقض حكمت» است. زيرا خداوند حكيم است و محي الدين به حدّي به حكمت خدا اهميت مي دهد كه مي گويد: «دعا كردن ثمره اي ندارد. زيرا خداوند در ازل مشيّتش را بر اساس حكمت، تنظيم كرده و استجابت دعا بر خلاف حكمت است» ـ در فص شيثي به شرح رفت ـ او كه اينقدر به حكمت اهميت مي دهد و مواظب است كه مبادا حكمت خدا با استجابت دعاي بنده خوب، دچار شكستگي شود، چگونه راضي مي شود كه خداي حكيم كسي را به عنوان يكي از پيامبران اولوالعزم، مبعوث كند كه به ماهيت دعوت خود جاهل است!؟!
عرض كردم كه محي الدين در هر مرحله اي اصول پيشين خود را نقض مي كند.

دفاع از ترجمه سوم: بي ترديد مراد ابن عربي از لفظ «محمدي » خودش است كه هم مي توانيد او را از امت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و از پيروان آن حضرت بدانيد (زيرا كه او اعلام كرد خاتم الاولياء در ظاهر شريعت پيرو خاتم الرسل است). و هم مي توانيد او را به دليل نام پدربزرگش كه مدعي است نام او محمد بوده، محمدي بناميد. يعني مي خواهيد لفظ محمدي را نام خانوادگي او فرض كنيد يا مي خواهيد آن را نام مذهبي ظاهري او بدانيد.


محي الدين بهتر مي داند كه هيچ پيامبري مردم را به «شناخت هويت خدا» دعوت نكرده است. نه نوح و نه ديگري . هر عاقلي مي داند كه شناخت ذات خدا محال است. از جانب ديگر: هيچ كسي از آدم تا خاتم الرسل(صلی الله علیه و آله و سلم)، سازمان اسماء و ترسيم چارت اداري براي خدا (كه در اين سازمان هر اسم خدا يك «خدا»ي ويژه مي شود، حتي گاهي خدائي كه رحمان است به پيش «منتقم» مي رود و در پيش او براي مردم شفاعت مي كند و آن كه «رزاق» است به مردم روزي مي دهد و آن كه «حي ّ» است حيات مي دهد و... و...) نياورده بود كه محي الدين محمدي آمد و اين سازمان و چارت را، مشروحاً بيان كرد.
او در اين عبارت با وضوح تمام خودش را مي گويد و به ابتكار خود مي بالد، يا اين ابتكار خود را ترويج مي كند. وگرنه ديوانه نبود كه به جاي «محمد»، «محمدي » بنويسد.

اسماء الله: در مقالات مقدماتي اين مجلد مبحث «اسماء الله» به شرح رفت كه خداشناسي و هستي شناسي و مباحث كلامي مسيحيت از آغاز به محور «اسماء الله» بود. اما در ميان مسلمانان همه آن مباحث به محور «صفات الله» بود. سپس عنوان «صفات الله» توسط كتاب «دلالة الحائرين» ابن ميمون اسپانيائي به ميان مسيحيان رفت و محور مباحث شد. و «اسماء الله» نيز توسط محي الدين اسپانيائي به ميان مسلمانان منتقل شد و در محور مباحث جاي يافت.
اكنون جمله مورد بحث را دوباره نگاه كنيد «فجاء المحمدي و علم انّ الدعوة الي الله ما هي من حيث هويته و انّما هي من حيث اسمائه». ببينيد: با چه صراحتي آورده ی خودش را عنوان مي كند. و جاي هيچگونه ترديدي باقي نمي گذارد.
من كه نمي توانم دوباره آن مقاله را اينجا تكرار كنم، اگر نخوانده ايد لطفاً بخوانيد.


محي الدين مدعي است كه فصوص حرف به حرف به او توسط پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نازل مي شود. در اينجا مي خواهد طرح ابتكاري خود را به امضاي پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و خدا نيز برساند. شارحان و پيروان، هميشه از مقام او مي كاهند. زيرا توان تحمّل مقام كشف و شهودي او را ندارند و به تأويل و توجيه عبارت هاي او مي پردازند.


اين عبارت او باز يك «عبارت معترضه» است كه بايد ميان پرانتز گذاشته شود زيرا بلافاصله از نو به ماجراي قوم نوح (علیه السلام) مي پردازد يعني باز همان ماجراي مرحوم فرخ است كه فرصت پيدا كرده سخن خود را بگويد.
و اينك پس از عبارت مورد بحث، مدرك و مستمسك اين چارت خدايان را ارائه مي دهد تا به موضوع قوم نوح باز گردد:

ـ فقال [الله تعالي ] (7) ((يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمانِ وَفْداً))(8) فجاء بحرف الغاية و قرنها بالاسم، فعرّفنا انّ العالم كان تحت حيطة اسمٍ الهي اوجب عليهم ان يكونوا متّقين:

خداوند مي فرمايد: «آن روز پرهيزكاران را به سوي رحمان محشور مي كنيم، گسيل شوندگان» ـ آنان را براي حضور دسته جمعي در پيش رحمان گسيل مي داريم ـ با حرف «الي » كه دلالت بر غايت دارد، آورده و آن را با «اسم» ـ رحمان ـ قرين كرده و به ما فهمانيده كه عالَم تحت حيطه يك اسم الهي است كه آن اسم ايجاب كرده كه متقين، متقين شوند.

 

توضيح:

1 ـ وفد وفداً: گسيل شد، گسيل شدني ـ وفّد: گسيل داشت، فرستاد.
2ـ مي فرمايد: در روز قيامت پرهيزگاران را به سوي رحمان گسيل مي داريم تا محشور شوند. يعني پرهيزكاران به حضور خدا محشور خواهند شد.
اما محي الدين مي گويد: در اين آيه لفظ الله نيامده و به جاي آن لفظ رحمان آمده و حرف «الي » با آن قرين شده است: آن روز پرهيزكاران را به سوي رحمان گسيل مي داريم.


بنابراين قرار است كه در قيامت، پرهيزكاران را به سوي «رحمان» گسيل بدارند.
چه كسي اين قرار را گذاشته است؟ فاعل فعل «نحشر» كيست؟ پاسخ اين پرسش به شرح زير است:
مطابق چارت محي الدين همه اسماء كه هر كدام ذات با تشخص و معين دارند و هر كدام همراه خواهرانشان به كاري مشغول هستند، همگي زير مجموعه «رحمان» هستند. نمونه اي از چارت به شرح زير مي شود:


الله
رحمان
قدير حكيم عليم

خواهران: قادر، مقدِر، مقدِّر، مقتدر
خواهران: حاكم، مُحكِم، محكِّم، محاكِم، حَكّام
خواهران: عالم، مُعلِم، معلّم، علاّم، مُعالم

البته اين يك گوشه كوچك از چارت بس وسيع است كه محي الدين درست و تصوير مي كند.
ابن عربي همه ضماير «نا» و «نحن» را كه خداوند در قرآن در مورد خود به كار برده، به معني حقيقي لغوي ، مي گيرد. وقتي كه خدا مي گويد: «انّا خلقنا» مرادش اين است كه همه اسماء (همه خدايان) در خلقت نقشي دارند گرچه در اين فاز، مسئوليت اصلي با اِلهة «خالق» است مثلاً «عادل» به تعديل آن مخلوق مي پردازد. و «حكيم» به استحكام آن، و «عليم» به فرمول هاي علمي آن و... .


«رحمان» بالاتر از همه و «جامع» همه آنهاست «الله» نيز بالاتر از همه است. در واقع به نظر او خدا شبيه شاه است و «رحمان» نخست وزير و هر كدام از اسماء وزيري است كه خواهرانش تحت نظر او كار مي كنند. و او در فصّ شيثي تصريح كرد كه هيچ كدام از آنها (وزراء) در اصل حوزه كاري ديگري دخالت نمي كند. البته بديهي است كه سازمان ها به طور هماهنگ و مكمل همديگر كار مي كنند و هر كدام در يك موضوع، آن نقش را انجام مي دهد كه به عهده اوست. همانطور كه در ايجاد يك بزرگراه، وزرات راه، وزارت كار، سازمان محيط زيست، سازمان زلزله شناسي ، وزارت دارائي ، به طور هماهنگ وظيفه خود را انجام مي دهند.
در اين چارت، «الله» چه كاره است؟ به نظر محي الدين «الله» فقط «مبدأ فيض» است و در فص شيثي تصريح كرد كه «الله» خازن است و امكانات و لوازم سايرين را او مي دهد. او كه ابائي از تناقض ندارد گاهي «رحمان» را در رديف خدايان ديگر قرار مي دهد و «الله» را نخست وزير مي كند. و آن را «مقام واحدي » مي نامد. در اين صورت خود خدا «مقام احدي» است كه هيچ كاري ندارد.


پيش تر بحث شد كه خداي محي الدين «موجَب» است مانند خداي ارسطوئيان «متحرك غير محرِّك» است او مانند خورشيد بي اراده و به طور قهري ، از وجود خود فيضان فيض مي كند مثل خورشيد كه به طور قهري و بي اراده دائماً بخش هائي از وجود خود را به صورت انرژي به اطراف پخش مي كند.
بنابراين در چارت او نخست وزير (رحمان) همه كاره است. شبيه نظام مشروطه انگليس، كه پادشاه هيچ كاري نمي كند اما در عين حال وجودش لازم است.

اينک مراد محی الدين از معنی آيه: ما (همه خدايان بطور هماهنگ)، پرهيزكاران را به حضور رحمان گسيل مي داريم. از حرف «الي » كه با رحمان قرين شده، مي فهميم كه همه عالم در حيطه رحمان است و اين رحمان ايجاب كرده كه آنان متقي باشند و (به قول قيصري و پارسا) از اينجا مي فهميم كه «اسم جامع» رحمان است. اين نيز مدرك نخست وزيري و صدارت رحمان.


چارت بالا را نه براي ايرادگيري و انتقاد بل حقيقتاً براي توضيح اين ابتكار محي الدين، آوردم تا پايگاه اساسي انديشه او را بهتر نشان بدهم، اما اين چارت در واقع ابتكار نيست و اصل آن همان چارت و سازمان مُثل و رب النوع هاي افلاطون است. كه محي الدين پس از گذشت 1500 سال از مرگ افلاطون آن را به وسيله قرآن مستدل مي كند و الهه هاي يونان را به امضاي قرآن مي رساند.


محي الدين هميشه تأكيد مي كند كه «همه چيز از خداست»، «همه چيز از فيضان فيض خدا است». در اينجا فعلاً از اينكه همه اين خدايان زائيچه «الله» مي شوند. تنها در مورد «رحمان» مطابق نظر او بحث مي كنيم: او «الله» را «مقام واحدي » خدا مي نامد، و مجموع ساير اسامي را در رحمان جمع مي كند و «رحمان» را از «مقام واحدي » خدا، متولد مي كند. زيرا همان طور كه گفت همه عالم در او «محاط» و جمع است. او مطابق اصل «وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت» خود، هم كائنات را غير از اسماء مي داند كه اسماء روي آنها كار مي كنند و هم عالم را عين اسماء مي داند پس:

1ـ رابطه عالم با اسماء: «در عين اين كه عالم غير از اسماء است عين اسماء هم هست».
2ـ رابطه اسماء با رحمان: «اسماء در عين اينكه غير از رحمان هستند، عين رحمان نيز هستند». كه «مقام واحدي » ناميده مي شود.
3ـ رابطه رحمان با «الله»: «رحمان با همه آنچه در حيطه دارد هم غير از الله است و هم عين آن است».
4ـ رابطه عالَم، رحمان، الله، با خود خدا، چيست؟


پاسخ: خدا را بايد در دو مقام مورد توجه قرار داد:

الف: مقام احدي: اگر توجه به مقام احدي است، بايد گفت: اين مقام، مقام محض وحدت است و كثرت يا همگوني و عين ديگري بودن، در آن راه ندارد.
ب: مقام واحدي: اگر در پرسش، توجه به مقام واحدي است، بايد گفت: خدا عين همان الله و عين رحمان و عين عالم و عين كل هستي است. «وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت».

پس: فاعل فعل «نحشر» عبارت است از چيزي كه مي توانيد آن را با عنوان هاي زير نام گذاري كنيد و همه اين عناوين به نظر محي الدين صحيح است:

1ـ فاعل فعل نحشر، «عالَم» است.
2ـ فاعل فعل نحشر، «مقام واحدي » است.
3ـ فاعل فعل نحشر، خود «رحمان» است.
4ـ فاعل فعل نحشر، «همه اسماء» است.

اين چارت خيلي جالب، ديدني ، شنيدني ، مرتب، با سازمان، رؤيائي ، و دل انگيز است. اما تخيّلي، توهّمي ، رؤياپردازي ، فرض محال و باطل و شرك است. پيش تر تحت عنوان «محي الدين و پرستش اسماء» شرحش گذشت.


محي الدين در جاهاي متعدد (به اصطلاح ادبي ) از خودش با «صيغه غايب» تعبير مي كند. از جمله در پاسخ به پرسش هاي ترمذي ، درباره «ختم ولايت» مي گويد: من او را در سال 595 در شهر فاس مراكش شناسائي كردم نشان ويژه او را نيز شناختم، مردم چنان كه بايد به او توجه ندارند، او «محمد بن علي بن محمد» است. يعني خودش. به شرحي كه در مجلد اول بيان شد.
در اينجا نيز از خودش با عبارت «محمدي آمد و دانست...» تعبير مي كند. حتي توضيح مي دهد كه اين محمدي از اين آيه فهميده و دانسته است كه بايد آن چارت اداري را درست كرد.


ابن عربي در سال 638 هجري قمري وفات كرده، از آن وقت تاكنون 787 سال است كه عدّه اي (شارحان و پيروان) سعي كرده اند از گستاخي ها، هتاكي ها، از حدت و شدّت اهانت هاي او به انبياء، بل به خدا، و از چموشي تصوف او بكاهند، سخنان و عبارت هاي او را با ترجمه و تفسيرهاي غلط، وصله هاي ناجور، تأويلات بل تحريفات، سر و سامان دهند. اما نشد، كه نشد.


مكتب چموش او مانند «مشك دوغ ترشيده اي » است كه هر سوراخش را مي گيرند سوراخ هاي ديگري پديد مي شود، بوي ناهنجارش بلند مي شود.

جالب تر اين كه قيصري در اين مبحث مي گويد: قرآن مي فرمايد:

((أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ الله الْواحِدُ الْقَهّار)) (9) به نظر او، چون همه خدايان محي الدين، در رحمان سپس در الله، آن گاه در «مقام واحدي » جمع مي شوند و در عين كثرت به وحدت مي رسند، مي شوند «واحد قهّار». اما:
1ـ به نظر اينان همه چيز خداست حتّي بت هاي قبايل عرب جاهلي ، (گوساله پرستي را نيز عين حقيقت مي دانند و به آن تصريح مي كنند)، تنها فرق ميان بت هاي قبايل جاهلي عرب با خدايان محي الدين، با «سازمان بودن» و «بي سازمان بودن» است.


اگر آن قبايل براي بت هاي شان يك چارت و سازمان درست مي كردند، مثلاً بت فلان قبيله با بت بني فلان، همراه با بت فلان طايفه در زير حيطه بت «لات» قرار مي گرفتند. و سه، چهار بت ديگر از قبايل ديگر، زير حيطه بت «منات» جاي داشتند، و همچنين... و بالاخره همگي به طور مجموع در حيطه «بت جامع عُزّي » جمع مي شدند، «هبل» نيز پادشاهشان مي شد، مصداق «ربّ هاي » متفرق نمي شدند. آيا به نظر قيصري در اين صورت، آيه آنان را نكوهش نمي كرد؟! عرب هاي جاهلي نيز خداي «احد» را در رأس همه هستي مي دانستند.


عرب هاي جاهلي به راستي دقيقاً بر اساس نسخه محي الدين عمل مي كردند (فقط سازمان مذكور را رعايت نمي كردند)، آنان مي گفتند: «اين بت چوبين هم چوب است و در عين حال چوب نيست»، «اين چوب هم مانند ساير چوب ها، چوب است و هم چوب نيست، خداست» به «چوب بودن در عين چوب نبودن»، «خدا بودن در عين خدا نبودن»، «خالق بودن در عين مخلوق بودن»، «بي جان بودن در عين جاندار بودن» و... بت ها، باور داشتند اگر اين تناقضات آنان احمقانه است پس تناقضات محي الدين چيست؟

قيصري تعدد خدايان ابن عربي را مي پذيرد اما چون آنها را در يك سازمان واحد و منسجم مي بيند، معتقد مي شود كه آنها «متفرق» نيستند. پس پيام آيه متوجه آنها نيست. و اين اشتباه از كسي مثل او كه دستكم با روح فلسفه ارسطوئي آشنا است، به شدت شگفت انگيز است. هر فيلسوفي و هر متفكر عميق انديش، از هر نحله و جريان فكري باشد، پيرو هر مكتبي باشد مي داند كه «تعدد» از «تفرق»، تفكيك ناپذير است اين دو لازم و ملزوم همديگرند. تعدد بدون تفرّق محال است و تفرق نيز بدون تعدد محال است. قيصري لفظ تفرق را در آيه به معناي عوامانه ی صرف، عاميانه ی محض، گرفته است گويا بوئي از فكر فلسفي نبرده است در حاليكه او عالم تر و مستعدتر از اين است.

قيصري سپس تصريح مي كند: مراد از آيه ((وَ قَضى رَبُّكَ أَلّا تَعْبُدُوا إِلّا إِيّاه)) (10) اين است كه: لا تعبدوا الاّ الله الجامع للارباب، ولا تعبدوا الارباب المتفرّقه.
عين عبارتش را آوردم كه شبهه اي در بين نباشد. او به وضوح و به صراحت و با نصّ «ارباب» را كه جمع «ربّ» است مي پذيرد و ارباب پرستي را صحيح مي داند تنها به شرط اينكه در يك جامع تصور شوند. خود محي الدين به تعدد خدايانش، بدين صورت تصريح نكرده است كه قيصري دانشمند، مي كند، چرا!؟! انگيزه اين يكي چيست؟


امروز آنانكه سنگ محي الدين و قيصري و ملاصدرا را به سينه مي زنند (صوفيان نو پديد)، حرفشان، سخنشان چيست؟

__________________________

پی نوشت ها:

1ـ نوح: 22
2ـ يوسف: 108.
3-در «تبيين جهان و انسان» اشاره كرده ام كه سرزمين زندگی قوم نوح بخشی از دريای مديترانه و در همسايگی فلسطين بوده است كه در آن طوفان فرو رفته و به دريا تبديل شده است كه هنوز هم آثارشان در زير آب هست و «نسر=كركس» بت بزرگ شان بود كه در سوره نوح آمده است.
4- عنكبوت: 25
5-ابراهیم: 4
6- آل عمران: 54
7- لفظ الله تعالی ، در شرح قيصری نيامده و در شرح خواجه پارسا آمده است.
8- مريم: 85.
9- یوسف: 39
10-اسراء: 23.

خواندن 46 دفعه
Top