All for Joomla All for Webmasters
سیری در آيات لقاء

سيــري در آيـات لـــــقاء

آیت الله ابراهیم سید علوی

بسم الله الرحمن الرحيم

مدخل بحث:

مرزباني ارزش هاي توحيدي و نگاهداشت حّد سلوک عبادي و تعيين ميزان معرفت و شناخت باري تعالي، نخست برنامه ي رسالت پيامبران و از آموزه هاي اساسي قرآن مجيد و درس هاي وحياني پيامبر اکرم محمد(صلوات الله علیه و آله) است، که توحيد و عرفان و سلوک در اين مصير بسيار حّساس و دقيق، مرز و حّدي دارد که غفلت از آن و به کار نبستن آداب و شرايط لازم، آن حقيقت ها را به ضّد آنها تبديل کرده لقاءالله، از محروميّت مطلق ديدار و توحيد محض از شرک سر در مي آورد و معرفت و شناخت ادّعايي، جلوه اي از جهالت و سفاهت مي شود و چنين سلوک، انسان را به برهوت هلاکت و دمار، مي کشاند. مگر نه آنست که معرفت و سلوک و طّي مراحل کمال تا حصول لقاء ربّ متعال، رسم الخطّي ويژه و چهار چوبي مخصوص دارد که انسان با رعايت آن ها به آرمان وهدف مي رسد و گرنه از مصير و مسير(1) خارج شده و در باتلاق منيّت وانانيّت گرفتار و هويّت انساني را از دست خواهد داد.


((وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثرَُهُم بِاللهِ إِلَّا وَ هُم مُّشْرِكونَ))(2)

اين آيه ي شريفه در بيان حقيقت، مفادي صريح و روشن دارد و حاکي از حسّاسيت و باريکي موضوع مي باشد و هشداري است جدّي و بيدار باشي است براي خدا جويان مخلص و موحّد و سالکان طريق لقاء الله که مهر وصول به کمال در دلهاي آنها موج مي زند ليکن رهزنان هم کم نيستند و با زرق و برق هاي فريبا و گول زن مانعان بر سر راهند و تنها تضمين کننده تلاش و وصول سالک به مرام، هدايت هاي آسماني و پاي بندي بررهنمودهاي پيامبر خاتم و نلغزيدن به چپ و يا راست است و بس.


ما پيش از تبيين معنا و مصداق لقاءالله که نهايت آرمان خدا جويان و عارفان بالله و مقصد نهايي سالکان بر حق مي باشد ناگزير از يادکرد چند نکته هستيم.


1- خِرد ورزي:

انسان سالک، با چراغ شريعت و با نور هدايت پيامبران(صلوات الله علیه و آله) و در پرتو عقل و خرد آن موهبت ربّاني و با انديشه ي سالم بايد گام به عرصه ي حيات و خودسازي بگذارد و براي رسيدن به کمال مطلوب و ممکن سعي کند. او در تمام مراحل زندگاني جسماني و روحي با برنامه هاي تعيين شده ي خدا و رسول او، بايد پيش رود.

او خواهان است و در سرشت او خصلت سيري ناپذيري وجود دارد و همين، زنگ خطري را به صدا در مي آورد و ممکن است حرکت خود سرانه او را بلغزاند و از مصير، خارج سازد زيرا او برهمه چيز احاطه ندارد و عالِم و آگاه از مطلق غيب خداست و بس.

((وَ لَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثرْتُ مِنَ الْخَيرِْ وَ مَا مَسَّنىِ‏َ السُّوءُ...))(3)


پس، اين خداوند است که محيط بر همه چيز است و براي مصونيّت انسان، با بعثت رسولان و برافروختن چراغ شريعت بر سر راه سلوک، او را از خطرات احتمالي رهايي بخشيده است.

((وَ لِلهِ مَا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ وَ كَانَ الله بِكلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ محُِّيطً))(4)


و مولي مهدي نراقي آن جا که به بيان خود سازي انسان و پرورش زمينه هاي کمال بشري مي پردازد در آغاز، از عقل و انديشه ي آدمي، سخن به ميان آورده است و در اخلاق نظري و در ارزيابي خُلق هاي کمال آفرين به نظريّه اعتدال، رسيده است که خلق و خوي ميانه و رفتار معتدلانه به کمال مي رساند و بس.


نراقي (ره) اخلاق و رفتار آدمي را در سه مرحله مطالعه مي کند و حدّ وسط را اعتدال و مطلوب و دو سوي آن را افراط و تفريط و تباه کننده مي شمارد. او بر معيار ياد شده در مبحث، عقل و انديشه و خردورزي، حکمت را نقطه ي اعتدال، جهل بسيط را طرف تفريط و جربزه را طرف افراط مي شمارد و مي نويسد: جربزه عبارت است از خردورزي بيش از اندازه ي معقول و ممکن. و آن افراط و زياده روي است و موجب مي شود فکر وانديشه ي آدمي از حدّ شايسته او بيرون رود و ذهن بر روي چيزي ثابت و استوار نماند.


او همواره امور دقيق اما غير قابل دسترس و بدور از عقل سليم و ذهن مستقيم را دنبال مي کند و طبعاً از راه حق و جاده وسط مايل شده و به چپ و يا راست مي لغزد و از مرز، کنار مي افتد و حتي گاهي در عقلّيات، به الحاد و تباهي در عقيده، مي افتد و در شرعيات به وسوسه دچار مي شود.(5)

و امير موحّدان و پيشواي پارسايان علي بن ابيطالب(علیه السلام) فرمود:

((اليمين و الشمال مضلّة و الطريق الوسطي هي الجادّه))(6): راست و چپ گمرهي است و راه مياني و رساننده، همان وسط مي باشد.


اين انحراف از جاده ي حق وخداشناسي و يکتاپرستي(7) در برخي از آيه هاي قرآني و نصوص معتبر حديثي در به تصوير کشيدن عقايد شرک آلود عرب جاهلي که در اصل عقايد موروثي توحيدي داشته اند هرچند به اختصار آمده است.


خدا سبحانه فرمود:

((إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فىِ ءَايَاتِنَا لَا يخَفَوْنَ عَلَيْنَا...))(8)


و ـ بازـ فرمود:

((وَ لِلهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذينَ يُلْحِدُونَ في‏ أَسْمائهِ...))(9)


علامه طباطبائي در تفسير آيه ي اخير تحقيقي اجتهادي کرده و نام هاي خدا را بيشمار دانسته است و اگر چه به حديث يکصد منهاي يک ـ اشاره فرمـوده ولي بالأخره نامــهاي الهي را توقيفي ندانسته است.(10)

و امّا شيخ طبرسي گفته است: ((وفي هذا دلالة علي انّه لايجوز ان يسمّي الله الّا بما سمّي به نفسه))(11) : و اين، دلالت بر آن دارد که خدا را نمي توان جز با نامي که خود را با آن خوانده، ناميد و صدا کرد، يعني اسماء خدا توقيفي است.

 


و اميرالمؤمنان علي بن ابي طالب(علیه السلام) فرمود: ((... بَيْنَ مُشَبِّهٍ لِلهِ بِخَلْقِهِ أَوْ مُلْحِدٍ فِي اسْمِهِ أوْ مُشِيرٍ إِلى غَيْرِهِ))(12): اهل زمين در آن روزگار ملت هايي پراکنده بودند داراي هواها و تمايلات گسترده و نحله هاي جور واجور و راه هاي دور و از هم گسسته و بهم ناپيوسته يکي تشبيه کننده ي خدا بود به آفريده ي او و ديگري در نام هاي خدا دچار انحراف و لغزش بوده و سومي، جز به او اشاره کنند.


اميرمؤمنان علي(علیه السلام) در بيان پايه هاي کفر و بي ديني فرموده: ((...الْكُفْرُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى التَّعَمُّق و...))(13): و کفر به چهار ستون بنا نهاده شده، يک برتعمّق و بدنبال اوهام رفتن به زعم جستجوي اسرار...


و در خطبه ي اشباح فرمود: خدا تعالي اعتراف به عجز از دسترسي به آن چه بندگان، احاطه ي علمي بدان ندارند را ستوده و ترک تعمّق در آنچه را که بحث و کنکاش در آن را تکليف نفرموده، رسوخ و ثبات ناميده است.(14)


تعمّق از عمق گرفته شده و به معناي ژرفايي است و اگر درمقابل سطحي نگري و انديشه ي گذرا به کار مي رود شايد عيب نداشته باشد که نظرة الحمقاء پسنديده نيست ليکن در مصطلح الحديث، آن واژه به معناي فکر افراطي در ذات خداوندي و احاطه ي علمي به او که نوعي بلند پردازي نامعقول و بدنبال اوهام رفتن و به جستجوي اسرار پرداختن عملي است نکوهيده و رنجي است بي حاصل کاربرد دارد.


و امام چهارم علي بن الحسين زين العابدين در صحيفه ي سجاديّه هماهنگ با قرآن و سخنان جدش اميرمؤمنان، کلام شيوا و آموزنده اي دارد:


((و وَ احْجُبْنَا عَنِ الْإِلْحَادِ فِي عَظَمَتِكَ و وَ جَنِّبْنَا الْإِلْحَادَ فِي تَوْحِيدِك))(15) و ما را از الحاد و انحراف و سوء فهم در عظمتت مانع باش و مارا از بي ديني و لغزيدن در جاده توحيد و يکتاپرستي ات، دور بدار.
توجه شود که امام(علیه السلام) «في توحيدک» فرمود، نه «عن توحيدک» که معنا روشن است و اين، مکث و دقت مي طلبد.

 

2- نقطه هاي انحراف:

پس از اين بيان قرآني، حديثي، نهجي و صحيفه اي در تأکيد بر حفظ حريم کبريايي و در رعايت ادب وسخنِ در خور و شايسته در توصيف ذات ذوالجلالي و لزوم دوري جستن از کژانديشي و کج گفتاري و بطور کلي انحراف از مصير حق و توحيد ناب: چند خواب پريشان و به تعبير علامه اميني درالغدير بزرگ که غلّو آشکار و داستان هايي خرافي اند و سخناني گزاف و حاکي از منيّت اند هر چند در جامه ي تقدّس و طرح معنويّت، و همانند رهزنان بي رحم، فرهنگ سليم اسلام را مخدوش کرده اند، ياد مي کنيم تا ببينيم چه مکتب هايي پوشالي در برابر اسلام ناب محمدي(صلوات الله علیه و آله) و فرهنگ خالص علوي و گاهي در پوشش دعوي ولايت، و چه آشفته بازاري به وجود آورده ومَتاع کاسد خود را با لعابي از عرفان کاذب و در قالب معارف ديني و خداشناسي به خورد مردم ساده لوح داده و براي خود، کلاهي فراهم آورده اند؟!

 


3- سخن گفتن خدا با غزالي:

ابوحامد محمد غزالي گفت: من در آغاز کار خويش، احوال صالحان و مقامات عارفان را منکر بودم، روزي خدا را در خواب ديدم (او) مرا صدا زد وگفت: اي ابا حامد! من با خود گفتم نکند شيطان با من حرف مي زند؟ او دوباره گفت: نه، منم خداي محيط بر شش سوي تو (بالا، پايين، جلو، عقب، راست و چپ) سپس فرمود: اي ابا حامد آن افسانه هايت را دور بريز و بر تو باد هم صحبتي مرداني که در زمين مورد توجهشان قرار داده ام. آنان مردماني هستند که هردو عالم را به محبت من فروخته اند.


گفتم: به عزّتت سوگند مي دهم، خنکي حسن ظن و خوش گماني به ايشان را به من بچشان. فرمود: قطعاً چنان کنم... و آن چه ميان تو و ايشان جدايي و فاصله ايجاد مي کند دل مشغولي هاي تو است به دنيا و مهر و محّبت آن. پس با اختيار خود از دنيا بيرون برو پيش از آنکه با خفّت و خواري از آن بيرون شوي و من، نوري از انوار قدسي ام را بر تو گذر دادم بايست، بگو...


غزالي در ادامه گويد:

من شاد، خرّم و خورسند از خواب بيدار شدم و يکراست نزد استادم يوسف نسّاج آمدم و داستان روياي خود را براي او تعريف کردم، او لبخندي بر من زد و گفت: اي اباحامد! اين ها را ببين، اين ها لوح ها و دفترهاي ابتدايي ماست همه را محو کرديم و کنار گذاشتيم. آري اگر تو صحبت ما برگزيني، چشم بصيرت تو را آنچنان با سرمه ي تأييد، بينا کنيم که عرش و پيرامونيان آن را ببيني و به آن، راضي نشوي تا چيزهايي را مشاهده کني که ديده ها آن ها را درک نمي کنند و تيرگي هاي طبيعت تو صاف گردد و از عقل و خرد خود بالاتر بپري و خطاب از خدا تعالي شنوي: « انا رب العالمين» چنان که براي موسي(علیه السلام) پيش آمد.


علّامه اميني پس از گزارش اين خواب پريشان در تعليقه به آن، مي نويسد:

... کاش مي دانستم آيا براي شيطان، سخت و دهانش تنگ بوده که بتواند بگويد: منم خداي محيط پوشش جهت تو؟ چنان که بالاتر از آن، دهان مدّعيان خدايي، ربوبيّت، در هميشه ي روزگار از چنان ادعّا و سخني، تنگ نبوده است. و استاد نسّاج چه آموزش هايي به شاگرد خود داده که او در کتاب احياء العلومش در باب آفت زبان، از لعن و نفرين يزيد ممانعت کرده است.(16) بايد پرسيد آيا غزالي که در تکليم الهي، شريک موسي کليم الله(علیه السلام) گشته است در رؤيت هم، شريک شده است که او (لن تراني شنيده است )؟!(17)

 


4- شراکت با خدا:

ابن عربي در باب سيصد وشصد و يک، فتوحات مکيّه اش تحت عنوان شرکت با حق در تقدير، مي نويسد:

در خبر آمده است فرشته اي نزد اهل بهشت آيد و پس از کسب اجازه، وارد شده نامه اي از جانب خدا به آنان تقديم مي دارد و در آن نامه پس از سلام از سوي خدا به هر انساني را که مي تواند مخاطب باشد آمده است:

((من الحّي القيّوم الذي لايموت الي الحّي القيوم الذي لايموت...)) امّا بعد. من به چيزي که گويم باش، مي شود تورا چنان قرار دادم به چيزي که گويي باش مي شود....(18)

 

نگارنده گويد:

اولاً: گشودن بابي به عنوان شرکت با حق تعالي در تقدير، نوعي شرک خفي بل جلي است بويژه آن که قرآن به کلمه شرک بسيار حساس است و آنجا که خدا خطاب به نازنين پيامبر و عزيز محبوبش فرمود:

((... لَئنِ‏ْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرِين))(19)

 

و همانا به تو و به پيامبران پيش از تو وحي شد که اگر شرک ورزي. عمل تو نابود گردد و از زيانکاران باشي، ديگران بايد بدانند چه مي گويند و چه مي نويسند؟!

ثانياً: خداوند تعالي به بندگان برگزيده ي خود، رسولان، فرشتگان مقّرب و اولياي معصوم ـ عليهم صلوات الله ـ در دنيا قبل از آخرت امتيازاتي داده و معجزاتي به دست ايشان آشکار ساخته است امّا چنان تعبيري از سوي هر کس باشد و طرح شرکت با حق تعالي به خلاف ادب است که براي سالک راستين، آفت جدّي مي باشد.

و فرشته ي صورتگر در رحِم ها و مشيمه ها که به خواست خدا هر شکلي را اعم از صورت ها، آفرينش گوش، چشم، پوست، گوشت و استخوان ها مي آفريند هرگز در آن کارها، شريک باري تعالي نيست و خداوند، آفريدگار و صورتگر مي باشد و:

((هُوَ الله الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنى))(20)


او، خداست آفريدگار و ايجاد کننده ي صورتگر، براي اوست نام هاي نيکو... و ملک الموت و فرشته مأمور مرگ با آن که اوست جان ها را مي گيرد:

((قُلْ يَتَوَفَّئكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكلّ‏َِ بِكُم))(21)


بگو فرشته مرگ که نماينده بر شماست، جان شما را مي گيرد و در آيه ديگر: (بگو، کساني که فرشتگان جانشان را مي گيرند که ستمکار بر خويشتن خويش بوده اند)(22). (و کساني که فرشتگان جانشان را مي گيرد در حالي که از گناه پاک اند)(23). امّا در عين حال اين خداست که جان ها را مي ستاند(24) و با حصر مي فرمايد:

((الله يَتَوَفىَّ الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا))(25)


خداست که به هنگام مرگ، جان ها را مي ستاند. با اين وجود فرشتگان شريک باري در قبض ارواح نيستند و چنان تعبير برخلاف فرهنگ قرآني است.


ثالثاً: (درخبروارد است) که ابن عربي در فتوحاتش، گفته، يعني چه؟ آن روايت، درکدام موسوعه ي حديثي است و راوي آن کيست؟ و تنها نسبت چيزي به خدا و رسول او مشکل را حل نمي کند و سند و متن روايت هر دو بايد داري اعتبار و در حدّ مقبوليّت باشند وگرنه آن روايت ، ساختگي، ضعيف و نادرست محسوب مي شود.(26) و در حد شطحيات قرار مي گيرد.


رابعاً: صفت «الحّي القيوم» صفت ويژه است ((الله لااله هوالحي القيوم)) خدا که معبودي جز او نيست، اوست که زنده و به پا و برپا دارنده است ـ که خداوند ذات خود را با آن توصيف فرموده و ما بشررا نسزد که جز او را با آن وصف ياد کنيم و نصّ صحيح و معتبر در اين زمينه وجود ندارد و دعوي ابن عربي، سند نيست وگرنه اعطاي هر مقام و منزلت در کيان هستي از سوي خداوند متعال چنان که گفتيم حقّ اوست.

((لَا يُسلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسئلُونَ))(27)

او ـ تعالي ـ از آن چه مي کند مورد سؤال قرار نمي گيرد، ديگران هستند که سؤال و باز خواست مي شوند.

 

5- سخنراني در محضر رسول خدا(صلوات الله علیه و آله):

نمونه ديگر از آن نقاط انحراف که پاس نداشتن مقام ربوبي و رعايت نکردن منزلت خداوندي است، جرياني است که مسلم در صحيح خود آن را آورده است.

عدي بن حاتم گويد: شخصي نزد رسول الله(صلوات الله علیه و آله) خطابه اي القاء کرد و گفت: ((من يطع الله و رسوله فقد رشد و من يعصهما فقد غوي)): هرکس خدا و رسول او را فرمان برد و اطاعت کند رشد يافته است و هر که آن دو را عصيان و نافرماني نمايد قطعاً گمراه شده است.


رسول خدا(صلوات الله علیه و آله) به او فرمود: ((بئس الخطيب انت، قل و من يعص الله و رسوله...)) بگو و هر که خدا و رسول او را نافرماني کند. و تو سخنران بدي هستي.(28)


قضيه آن بوده که سخنراني مزبور در خطا به خود، به خدا و رسول او يک ضمير مثّني برگردانده و رسول خدا، آن تعبير را برنتافته و آن را بي ادبي تلقي فرمود است.


و آن، تربيت اسلامي رسول خدا است که مؤدّب به ادب وحياني بود و مي کوشيده همه، مقام ربوبي را پاس داشـته و براي او حريم بشــناسند. شگفتــا اگر موارد ياد شده، در حضور آن حضرت روي مي داد آن بزرگوار چه عکس العمل نشان مي داد نمونه اي ديگر را ذيلاً بخوانيد و به ميزان معرفت و دعوي عرفان، پي ببريد.

 

6- همانطور که گفتيم آيه ي نخست آيةالکرسي:

((الله لا اله الاّ هو الحّي القيوم لا تأخذه سنة و لانوم))(29)

خدا که معبودي جز او نيست همان ذات زنده و به پا و برپا دارنده است که چُرت و خواب او را فرا نمي گيرد ـ وصف خاصّ وصفت ويژه ي آفريدگار هستي است. جز بر او در حق هيچ کس ديگر، صادق نيست و نمي توان به کار بست و حتي براي پيامبران اوالعزم و فرشتگان مقرّب و اولياي معصوم. با داشتن آن همه مزاياي وجودي و کمالات فوق العاده.


علامه اميني مي نويسد: و فرشته اي که خواب چشمان او را نمي پوشاند و همانند اشخاص عادي به تقدير خداي عزيز، خواب بر چشمان او چيره نمي گردد با اين همه، آن فرشته با جمله ي ((لا تأخذه سنة ولا نوم)) ستايش نمي شود و در آن خصوصيّت شريک باري نمي گردد.(30) آنگونه که ابن عربي و امثال او پنداشته اند.


با اين همه، ببينيد يک صاحب ادّعا در عصر ما پس از آن همه روشنگري هاي بزرگان دين و دانش با تقليد از ابن عربي، از روي شور و نه از رهگذر شعور در، به اصطلاح الهي نامه اش چه گفته و چه نوشته است:

«الهي تا به حال مي گفتم [لاتأخذني سنة ولا نوم] الآن مي بينم مرا هم [«لاتأخذني سنة ولا نوم»](31) آن آيه، وصف ويژه حق تعالي است و اطلاق آن، جز بر او اسائه ادب و جرأت به ساحت قدس اوست. و صاحب اين اثر در جاي ديگر گفت: «الهي واي برمن اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم»(32). آري برادر، وضع چنين است و اميد پارسيان و شکوه عارفان و پيشواي مؤمنان چه زيبا فرمود: ((ربَّ عالم قد قتله جهله و علمه معه لاينفعه)): چه بسا دانشمندي که ناداني اش او را کشته و تباه کرده و دانش همراه وي او را سود نبخشيده است.(33)


امّا کتاب حق تعالي، راهنماست و به معرفت شايسته رهگشا مي باشد و ادب، چراغ وصول در سلوک است. التزام بايد داشت تا نلغزيد.


از خــدا جـوئـيـــم تـوفـيـق ادب       بي ادب محروم ماند از لطف ربّ

بي ادب تنها نه خود را داشت به     بـلکه آتـش در هـمه آفــاق زد

هرکه گستاخي کند اندر طريــق       گردد انـدر وادي حيـرت غريق(34)


آري، عرفان بافي هاي من عندي و کوچه بازاري وارده از فلسفه ي يونان باستان و و تفکرات کوته نظرانه هندوستان، جز همان آشفتگي، پريشان گويي و حيرت و سرگرداني را نتيجه نمي دهد.

 

آيات قرآني در رابطه با عرفان و لقاي ربانّي

آيه ي مُرابطه و پيوند با خدا:

((يَأَيّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اصْبرُِواْ وَ صَابِرُواْ وَ رَابِطُواْ وَ اتَّقُواْ الله لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون))(35)

اي کساني که ايمان آورده ايد شکيبا باشيد و همديگر را به صبر و شکيب فرا خوانيد و پيوند داشته باشيد و مرزباني کنيد و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.


شيخ الاسلام طبرسي: ((و يدخل فيه الدفاع عن المسلمين و الذبّ عن الدين...)) و دفاع از مسلمانان و راندن و دور داشتن دشمن از دين و پاس داشت حريم آئين، داخل مضمون اين آيه است.(36)

و علامّه طباطبائي مفهومي گسترده براي آن آيه قائل است و پانزده عنوان در تفسير آن مطرح مي کند و از آن جمله است: حفظ حدود و ثغور بلاد اسلامي از تعرض نظامي کفر و نيز نگاهباني از فرهنگ عقيدتي و ميراث فکر اسلامي است.(37)

 

آيات لقاء

ماده لقاء و مشتقات آن، چه مجرد و چه مزيد پيش از يکصد و پنجاه بار در قرآن مجيد آمده است. برخي از آن شمار، احياناً به الله، ربّ وضمير راجع به او ـ تعالي ـ اضافه شده و مواردي از نوع ديگر که با مراجعه به آن ها، معلوم مي شود مانند لقاء الغيّ و(38) برخي کاملاً در معناي لغوي به کار رفته است. و از آن جا که تفسير و بررسي آن آيات بخصوص با تحليل نظرات مفسّران شيعه و سنّي در يک مقاله نمي گنجد، به بحثي گزينشي مي پردازيم و جمع بندي مي کنيم.

 

معنا و مفهوم لقاء

اصل معناي ملاقات و لقاء در فارسي به معناي ديدار است. و ابوالفتوح رازي مي نويسد: اصل ملاقات در لغت مقابله بوَد بروجه مقاربه (نزديکي) تا به حّد ملاصقه (به هم چسبيدن) و حقيقت آن، در دو جسم برود...(39)

 

الف ـ آيات لقاء در سوره ي بقره

در تفسير آيه هاي سوره ي بقره که در آنها به نوعي از لقاء سخن به ميان آمده است، گاهي ظنّ و گاهي علم و يقين و سومين بار تکذيب لقاء و چهارمين بار اميد لقاء پروردگار مطرح است و مفسّران، نظرات متفاوتي ابراز داشته اند.


عيّاشي به روايت از علي(علیه السلام) گمان به لقاي ربّ را به علم و يقين معنا کرده(40) و طبرسي در تفسير آيه:

((إِنى ظَنَنتُ أَنىّ‏ مُلَاقٍ حِسَابِيَه))(41)

آن را به يقين حمل نموده(42) و علّامه طباطبايي ظنّ به لقاء را با رجا و اميد، هم مضمون دانسته.(43) و حقّي سرانجام گفته: (مراد از لقاء رب لحظه ي مرگ انسان است)(44).

و آلوسي بغدادي گفته: (مراد از ملاقات ربّ سبحانه يا ديدار ثواب و پاداش او است و يا رؤيت و ديدن اوست در نظر کسي که رؤيت خدا را جايز و ممکن مي داند.)(45)

و فخر رازي چند وجه گفته: ملاقات پروردگار، کنايه از مرگ است و از باب ذکر سبب و اراده ي مسبب مي باشد. يا مراد ديدار پاداش پروردگار مي باشد و بعضي اهل سنت (اشعري ها) با اين آيه ((ملاقوا ربهّم))(46)، بر جواز و امکان رؤيت خدا تعالي استدلال کرده اند ولي معتزله گفته اند: لقاء و ديدار، مفيد رؤيت و معاينه نيست(47) و ابوالفتوح رازي گفته: ملاقات به معناي رؤيت نيست و در آيه ي مزبور چيزي حذف شده و در اصل ملاقوا ثواب ربهّم است....(48)

 

ب) آيات لقاء، در سوره ي انعام

در اين آيه ها، تکذيب لقاء خدا و انذار و هشدار به لقاي روز قيامت و ايمان به لقاي پروردگار، مطرح است.

طبرسي گويد: (مراد از تکذيب لقاي خدا، تکذيب پاداش و کيفر الهي است به شيوه ي مجاز گويي و آيه ي هفتاد و هفت سوره ي توبه را شاهد آورده است).(49)

و علّامه طباطبائي آيه ي سي ام انعام را دنباله ي مضمون آيه ي پيشين دانسته و گفته: (مراد انکار معاد و رستاخيز مي باشد.)(50)

 

ج) آيات لقاء در سوره ي اعراف

در آيه ي يکصد و چهل و هفتم اين سوره سخن از سه نکته ي: تکذيب شانه هاي خدا، و دروغ پنداشتن لقاي آخرت و پوچي عملکردهاست و مفسّران در صدد بيان ارتباط ميان آن سه نکته برآمده اند.

علاّمه طباطبائي در اين مورد با طرح امکان و يا طرح عدم امکان رؤيت خداوند آيه صد وچهل و سوّم بحث هايي جالبي را پيش کشيده و موضوع لقاي خداوند و مصداقيّت آن را، بيان داشته است و ما باختصار به آن مي پردازيم:

1- رؤيت در فهم متعارف و عامّ، چيزي است که با عضو باصره تحقّق مي يابد و آن با فراهم شدن صورت مماثل و همانندي از شيء ديده شده در جهاز عضو باصره شکل مي گيرد.

2- و از سويي قرآن به ما مي آموزد که خدا به هيچ وجه من الوجوه، مثل، مانند و شبيه ندارد و او جسم و جسماني نيست و زمان و مکان در مورد او متصّور نمي باشد و هيچ چيز او را احاطه نمي کند ((ليس كمثله شي))(51).

3- و بديهي است چنين حقيقتي با رؤيت و نگاه حسّي، ديده نمي شود. نه در دنيا و نه در آخرت.

4- و آنجا که موسي گفت: ربّ ارني انظر اليک... او رؤيت حسّي و بصري را به هيچ وجه اراده نکرد که شأن يک پيامبر اولوالعزم چنين تقاضايي را ايجاب نمي کند و او مي دانست خداوند سبحانه از عوارض جسماني و ويژگي هاي مادّي: حرکت، زمان، مکان، سمت و سو، منزّه و مبرّا است.

5- و از سويي ديگر در بعضي آيه ها رؤيت مطرح است مانند آيات يازدهم سوره ي نجم و بيست و سوم قيامت:

((ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأي))(52)

و


((وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌ إِلىَ‏ رَبهَِّا نَاظِرَة))

و در برابر آنها، در آياتي، ناممکن بودن رؤيت به طور کلّي، عنوان مي شود.

((لَّا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَار))(53)


6- شکّي نيست که قرآن حکيم در مقام اثبات نوعي علم و آگاهي بديهي براي انسان است. آيا مراد از رؤيت، آن نوع علم و آگاهي است؟ و ارتباط آن علم و دانش بديهي با رؤيت چيست؟ مثلاً در دانش رياضي حس بالبداهة مي دانيم که دو، دو تا مي شود چهار و يک نصف دو است و با اين شهر مکّه را نديده ايم، مي دانيم که وجود دارد و امثال آنها ديگر تصديقات عقلاني و معاني تخيلي و در يک کلام، علم حصولي و در مورد هيچکدام رؤيت و ديدن به کار نمي رود مگر رأي به معناي نظر و داوري، نه مشاهده ي عيني و حسّي.


7- و از سوي ديگر واژه ي رؤيت و ديدن در مواردي مخصوص ـ هم ـ کار کرد دارد مانند اين که مي گوئيم: مي بينم که هستم. مي بينم که چنين و چنان مي کنم، مي بينم که فلان کار را خوش دارم يا خوش ندارم و خود را مي بينيم که اميدوارم و ـ نيزـ اراده ي باطني خود را که از مقوله ي فکر هم نيست مشاهده مي نمائيم و در ذات خود محبّت و کراهت و تمنّا را مي بينيم بدون حاجب و مانع، يعني به علم حضوري. و در اين نوع علم و آگاهي که رؤيت به کار مي بريم و امري رائج و عادي است انسان، خود معلوم را با واقعيت خارجي اش در مي يابد و او خويشتن و نيروهاي دروني و اوصاف و احوال باطني اش را که هرگز جهت، مکان و زمان و ديگر اوضاع جسماني، در آنها متصور نيست مي بيند.


8- و در آنجا که خداي متعال رؤيت ذوالجلالي را مطرح مي کند خصوصّياتي را ياد مي کند که به چنين علم وآگاهي که گفتيم، اشارت مي فرمايد:

((سَنرُِيهِمْ ءَايَاتِنَا فىِ الافَاقِ وَ فىِ أَنفُسِهِمْ حَتىَ‏ يَتَبَينَ‏َ لَهُمْ أَنَّهُ الحَقُّ أوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىَ‏ كلُ‏ شىَ‏ْءٍ شهَِيد))(54)

به زودي نشانه هاي خود را در کران تا کران جهان و در جان هاي خودشان به آنان نشان مي دهيم تا برايشان روشن شود که او حق است. آيا همين، بس نيست که پروردگار تو بر هر چيز شاهد و حاضر مي باشد. و در آيه ي پس از آن فرمود:

 

((أَلَا إِنهَُّمْ فىِ مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاءِ رَبِّهِمْ أَلَا إِنَّهُ بِكلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ محُِّيطُ))(55)

آگاه باشيد، آنان، از ديدار پروردگار شان در شک اند آگاه باشيد او بر همه چيز، احاطه دارد. و همين طور است:

 

((مَا كَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَي))

دل آنچه را ديد، دروغ و خطا نديد.(56) خدا که رؤيت را به دل نسبت داد بدون ترديد مراد از آن، جان آدمي است نه آن عضو گوشتي صنوبري شکل آويخته در سمت چپ درون سينه.

 

پس شهود و حضور خداوندي و يا احاطه ي قيومي او از نوع احاطه و مشاهده ي جسماني نيست که آن شهود و حضور و احاطه به سمتي دون سمتي و مکاني دون مکاني و به چيزي دون چيزي، اختصاص داشته باشد بلکه او شهيد و شاهد بر همه و محيط بر کلّ مي باشد و اگر او چيزي را دريافت، ظاهر، باطن، وجدان و ذات او را دريافته است و اگر لقايي باشد باهمان وصف و نشان است نه ملاقات و رويارويي جسماني با تعيين سمت، جهت، زمان و مکان.


و نظير آيه هاي پيشين است:

((كلاََّ بَلْ رَانَ عَلىَ‏ قُلُوبهِِم مَّا كاَنواْ يَكْسِبُونَ كلاََّ إِنهَُّمْ عَن رَّبهِِّمْ يَوْمَئذٍ لمََحجُوبُون))(57)

نه، هرگز چنان نيست بلکه آنچه کسب مي کرده اند بر دلهايشان زنگار بسته. نه چنان است، آنان در آن روز از پروردگارشان در پوشش و حجابند. [بنابراين، انسان به کمال رسيده خدا را به جان بيند نه با چشمان و مردمک ديدگان.] (و دل آلوده به زنگار گناه که توبه نکرده و صاف نشده درعين لقاء محجوب و محروم است.)


9- خداوند متعال در آيه هاي نوعي رؤيت را مطرح فرموده که با آن عضو با صره نيست؛

((كلاََّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَترََوُنَّ الجَْحِيمَ ثُمَّ لَترََوُنهََا عَين‏َ الْيَقِينِ))(58)

نه چنين است، هرگاه با دانش يقيني بدانيد هر آينه دوزخ را ببينيد، سپس آن را با ديده ي يقين بينيد.

 

((وَ كَذَالِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ))(59)

و اين چنين، ملکوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا از اهل يقين باشد.

 


و پيشتر گفتيم: ملکوت عبارت است از باطن اشياء و نه ظاهر محسوس آنها : (الميزان ج7 ص 176ـ 179 (ج 8 ص252).


با اين توضيحات معلوم مي شود که خداي تعالي در کلام خود نوعي از رؤيت و مشاهده را اثبات مي کند که ماوراي رؤيت بصري است و آن نوعي شعور و فهمي است ماوراي ادراک حسي و نيز ماوراي چيزي است که انسان از طريق فکر و بکارگيري دليل و برهان آن را مي يابد و هيچ حاجب و مانعي در ميان نباشد جز اشتغال به خود و گناهاني که کسب کرده که او را به غفلت مي کشاند. و به هر حال، غفلت از چيزي است که هست و مشهود مي باشد. نه آن که از اصل دين، نبوده باشد. و در کلام خدا تعالي چيزي وجود ندارد مشعر به زوال کلّي. البتّه از اين غفلت به جهل تعبير شده و آن، زوال علم به علم است و اين نکته اي است که کلام خداي متعال آن را اثبات مي کند و عقل و براهين درخشنده آن را تأييد مي نمايد و احاديث امامان واهل بيت(علیهم السلام) برآن دلالت دارند.


10- پوشيده نماند آن نوع علم که رؤيت و لقاء ناميده مي شود براي بندگان صالح و شايسته ي خدا در روز قيامت و در روز پس از مرگ، تمام مي شود چنان که از ظاهر آيه ي سوره قيامت بر مي آيد و انسان در آن روز و آنجا به چنان شرفي نايل مي گردد امّا دراين دنيا که او مشغول به خويشتن است و سرگرم برآوردن حوائج خويش است، سالک راه لقاء مي باشد؛

((يَأَيُّهَا الْانسانُ إِنَّكَ كاَدِحٌ إِلىَ‏ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ))(60)


اي انسان! تو به سوي پروردگارت با تلاشي سخت، رهسپاري پس ملاقات کننده ي اويي. و در همين معناست آيه هايي که واژه هاي مرجع، مصير منتهي، انقلاب، رجوع و بازگشت در آن ها آمده است و اين همان علم بديهي و حضوري است که قرآن در مقام اثبات آن است و آن را رؤيت و لقاء و ملاقات ناميده، حالا مهم نيست آن نامگذاري حقيقت باشد يا مجاز. در صورت اول قرينه تعييني و در صورت دوم قرينه ي صارفه خواهد بود و در ميان کتب آسماني، قرآن نخست کتابي است که از روي اين نکته پرده برداشته است که پيش از او، علم حضوري، منحصر بود به علم و آگاهي هر کس به ذات خود.(61)

 

د ـ آيه هايي از سوره ي يونس

در سوره ي يونس نيز چند آيه مربوط به لقاء خداوندي وجود دارد، که ويژگي آن آيات اين است که در آن ها اميد لقاء و يا تکذيب آن مطرح است.

((إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَ رَضُواْ بِالحْيَوةِ الدُّنْيَا وَ اطْمَأَنواْ بهَِ ...))(62)

آنان که اميد به ديدار ما ندارند و به زندگاني دنيا، دلخوش کرده و به آن خاطرجمعند و کساني که از آيه هاي ما غفلت دارند جايگاهشان، به کيفر عملکردشان، آتش است.

 

((فَنَذَرُ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا فىِ طُغْيَانهِِمْ يَعْمَهُونَ))(63)

پس کساني را که اميد به ديدار ما ندارند، در طغيان و سرگردانيشان وا مي نهيم.

 

((قَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائتِ بِقُرْءَانٍ غَيرِْ هَاذَا أَوْ بَدِّلْهُ ...))(64)

و آنان که اميد به لقاي ما را ندارند، گفتند: قرآني جز اين را بياور و يا آن را دگرگون کن بگو مرا نرسد که آن را از نزد خود تغيير دهم ...

 

((قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِلِقَاءِ اللهِ وَ مَا كاَنواْ مُهْتَدِينَ))(65)

کساني که ديدار خدا را تکذيب و دروغ شمردند، قطعاً زيان کرده و هدايت يافته، نبوده اند.


مفسران درباره اميد و نوميدي به لقاي خدا و يا تکذيب آن، نظرهايي دارند از نظر طبرسي، ملاقات پاداش و کيفري که جز در دست قدرت خداوند نيست، همانند ملاقات و ديدار خداست چنان که خدا سبحانه آمدن فرشتگان را آمدن خود، قرار داده است.(66)

 

((هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا أَن يَأْتِيَهُمُ الله فىِ ظُلَلٍ مِّنَ الْغَمَامِ...))(67)

آيا کافران جز اين را انتظار مي کشند که ببينند خدا و فرشتگان در سايه هايي از ابر، مي آيند.


علامه طباطبائي: خداوند متعال کافران را اولاً بر نوميدي لقاي خود وصف فرمود و آن عبارت است از رجوع به خدا با بعث و برانگيختگي در روز حشر و ما درباره ي لقاء و ملاقات پروردگار در قرآن، بارها سخن گفته ايم.(68)


و خلاصه آن چه در تفسير آيات سوره ي يونس گفته اند اين است:

منکران قيامت پاداش و جزاء، با آن انکار، مي پندارند که مجازات و حساب و کتاب، ساقط است و همه ي وعد، وعيد، امر و نهي، هيچ و پوچ مي شوند و با پوچي آن ها وحي و نبّوت از ميان مي رود و فقط انسان مي ماند و حيات دنيوي او، اطمينان خاطر به آن(69) و او هر چه خواست در آن جا انجام مي دهد در صورتي که انسان و هر موجود زنده بر حسب فطرت به بقاي خود و سعادتش اهتمام دارد و اگر بشر به زندگاني دائمي در بعد وسيع آن اعم از دنيوي و اخروي ايمان داشته باشد گسترده تر عمل مي کند و بر عکس اگر جز به اين حيات دنيوي، اذعان و ايمان نداشته باشد اهتمامي جز به اين زندگاني گذران دنيوي و حيات ملموس مادي خشنود نمي شود و نوميدي از لقاء ديدار خدا در قيامت، همين را نتيجه مي دهد و سبب مي شود.


خداوند متعال، اول کافران را به نداشتن اميد لقاء که عبارت است از رجوع به او با بعث در روز قيامت، موصوف فرمود و وصف دوم که خشنودي به حيات دنيوي و خاطر جمعي به آن باشد لازمه ي وصف نخست است که نسيان آخرت و يا مطرح کردن فقط دنيا، جدا از غفلت آيه هاي الهي نمي باشد.(70)


البته بررسي همه آيات لقاء و تفسير آن ها، مقاله را از حدّ مطلوب و اختصار خارج مي کند.


در پايان به بخشي از ويژگي ها مي پردازيم.

1- در برخي آيه ها، لقاء و ملاقات به لفظ جلاله ي الله و ربّ و يا ضمير راجع او تعالي اضافه شده است.

2- و در آياتي به آخرت و روز جزا و امثال آن.

3- و در جايي، ملاقات سرور و شادماني که يک معاني کاملاً عرفي است، مطرح است.

4- و ديگر بار، لقاء و ديدار غّي و ضلال، عنوان شده است.

5- و گاهي، لقاء به معناي مرگ وپايان خط حيات و زندگاني دنيوي، است.

6- و در آيه هايي، سخن از تکذيب و دروغ پنداري ملاقات، و بي ايماني نسبت به آن به ميان آمده است.

7- و در جايي برعکس، حصول يقين و ايمان و باور به لقاء ربّ، مطرح است.

8- و در آيه هايي، رجاء و اميد به لقاء و يا از دست دادن اميد به ملاقات پروردگار مورد توجه است.


و ما به عنوان جمع بندي مي گوييم:

بلي، انسان بايد ملتفت باشد که لقاي حضرت اوَجلّ جلاله ـ مثل لقاي ممکنات نيست حتي رؤيت قلبي هم از کيفيّت خيالي، وهمي و عقلي، بايد مبّرا باشد. در صحيفه ي علويه آمده ((...و يمثّل في القلوب بغير مثال تحّده الاوهام او تدركه الاحلام)).

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پي نوشت ها:

1- ر.ک: سيروصيروت در قرآن. نگارنده، قم مجلّه بيّنات ش 46.
2- يوسف: 106؛ و بيشترين آنان، به خدا ايمان ندارند و هم چنان مشرکند.
3-اعراف: 188؛ من اگر در آگاهي از غيب مستقل مي بودم و همه غيب ها را مي دانستم، خير فراوان به جا مي آوردم و سوء و بدي به من نمي رسيد.
4- نساء: 126؛ و هر آنچه در آسمانها و در زمين است از آنِ خداست و او بر همه چيز محيط بوده است و او به هر چه مي کنيد، دانا است. (نساء/ 108)
5- جامع السعادت ج 1 ص 100 نجف اشرف 1375 ق و ترجمه آن، دکتر مجتبوي از 150 تهران، کنگره نراقيين.
6- نهج البلاغه: سيد رضي: سخنان امام علي7 خ 16، بخش پاياني خطبه
7- مانند انحراف مسيحيان خدا پرست و گرايش به تثليث در توجيه آفرينش عيسي بن مريم7 و گرفتاري به پندار غلط و تصور پسر خدا بودن و جمله 1 شدن صدوهشتاد درجه از توحيد وپرداختن به فلسفه بافي هاي بيحاصل و نظير آن، گرفتاري برخي مسلمانان به انديشه هاي منحرفانه اشعري گري که درباره خدا به تجسيم و تشبيه کشيده شده اند و چندين نمونه ديگر.
8- فصلّت:40؛ البته آنان که در آيه هاي ماالحاد مي ورزند (و منحرف مي شوند) بر ما پوشيده نمي مانند.
9- اعراف: 180؛ و براي خداست نام هاي زيبا و نيکو پس او را با آن نام ها بخوانيد و رها کنيد آنان را که در نام هاي او الحاد مي ورزند.
10- سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان ج 8 ص 375 چاپ نخست، تهران 1379 ق.
11- ابو علي فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان ج 4 ص 513 افست وشديد 1339 ش و ر.ک: همان ج9 ص 15 و مقاله تحليلي از مباحث کلامي، اخلاقي صحيفه سجاديه، صحبة مشکوة ش 90 بهار 1385 ش.
12- نهج البلاغه خطبه ي يکم.
13- . ر.ک: نهج البلاغه حکمت 31 و فرازي از خطبه 91 و اصول کافي کتاب التوحيد در شأن نزول سوره قل هو الله....
14- ر.ک: نهج البلاغه حکمت 31 و فرازي از خطبه 91 و اصول کافي کتاب التوحيد در شأن نزول سوره قل هو الله....
15- صحيفه سجاديه ترجمه جواد فاضل با خط طاهر خوشنويس. چاپ پيروز، دعاي پنجم ص 85 و دعاي 44 ص 370.
16- احياء علوم الدين تصنيف ابوحامد غزالي، ج 3، ص 123 – 125. آفت هشتم، لعن دارالندوة بيروت.
17- الغدير: عبدالحسين احمد اميني، ج 11، ص 160 چاپ پنجم، دارالکتاب العربي بيروت 1403 ق.
18- فتوحات مکيّه، ابن العربي 295/3، دارصادر، بيروت و آقاي آملي از او گرفته و در مقاله اي براي يک مجلّه قرآني، طامّاتي بافته است. ر.ک: بيّنات غالب سخنان ابن عربي ناشي از وحدت موجود و تفکرات شخصي اوست و بيشتر غير مستند مي باشد مانند بحث متن.
19- زمر: 65
20- حشر: 24
21- سجده:11
22- نحل:28 ؛ الَّذِينَ تَتَوَفَّئهُمُ الْمَلَئكَةُ ظَالِمِى أَنفُسِهِمْ فَأَلْقَوُاْ السَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِن سُوءِ بَلىَ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمُ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُون
23- نحل:32؛ الَّذِينَ تَتَوَفَّئهُمُ الْمَلَئكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلَامٌ عَلَيْكُمُ ادْخُلُواْ الْجَنَّةَ بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُون
24- ر. ک: الغدير ج 5 و 6 ص 90 تحقيق در هرکه الغدير للدراسات السلاميه، قم.
25- زمر:42
26- ر.ک: ابوهريره بقلم امام سيد عبدالحسين شرف الدين موسوي که بسياري از اين نوع احاديث را بررسي و نادرستي آن ها را اثبات فرموده است. ترجمه فارسي آن در دست است. و نيز ر. ک: به بازرگان حديث ترجمه ي کتاب شيخ المضيري، ابوهريره و اضواء علي السنته المحمديه از ابوريّه دانشمند مصري و ديگر کتب.
27- انبياء: 23
28- مسلم بن حجاج نيشابوري، الصحيح ج 2 ص 594 دار لحياء التراف العربي، بيروت.
29- بقره:255
30- الغدير ج 6 (5) ص 91 و ر. ک: نهج البلاغه ص41 ، خلقت فرشتگان و بيان اوصاف آنان.
31- حسن زاده ي آملي، الهي نامه ص 66 انتشارات رجاء سال 1364. ش البته: اين جمله در چاپ هاي بعد، تغيير داده شده و بدين صورت در آمده:
الآن مي بينيم مظهرش را هم («لاتأخذه سنة ولا نوم») و اگر اشکالي وجود نداشته اولاً: چرا تغيير و تبديل؟ و حتماً مريدان چشم وگوش بسته [صمّ بکم عمي فهم لا يعقلون] براي آن ـ هم ـ توجيهي دارند خدايا مارا به خودمان وامگذار. ثانياً: مگر مظهريّت اختصاص به او دارد و ديگران مظهر و جلوه گاه نمي توانند باشند؟
32- همان کتاب ص 5، شماره کلمه ي 9، چاپ سال 1381. البته از اين نوع شطحيات در آن کتابچه بسيار است مثلاً: در کار زار عقل و عشق (هوي) عقل گويد: الحذرالحذر، عشق مي گويد العجل العجل آن گويد دور باش و اين گويد زود باش و نويسنده ي ديگري از همان تبار، در کتاب داستان گونه اش به صراحت مي نويسد:
صدور اين گونه کلمات از روي عقيده ي راسخه نيست و منشاء آن تبدل حالاتي است که از اختيار سالک، خارج است و بدين واسطه، موجب قدح و طعن نمي شود. تهران، روح مجرد ص 468 چاپ نهم سال 1427 ق.
33- نهج البلاغه حکمت 107 و 104، صبحي صالح و فيض الاسلام.
34- کليات مثنوي ج 1 ص 3و4، اسلاميه تهران.
35- آل عمران:200
36- مجمع البيان 2 /562
37- الميزان4 /97 – 149
38- مريم :59.... يلقون غَيًّاً
39- تفسير ابوالفتوح 1/ 107
40- تفسير عياشي1/44. اسلاميه. تهران
41- حاقه : 20؛ من يقين داشتم كه حساب خود را خواهم ديد.
42-مجمع البيان 1/100.
او مي نويسد: ولقاء ربطي به رؤيت ندارد....
43- کهف : 110؛ قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكمُ‏ْ يُوحَى إِلىَ‏َّ أَنَّمَا إِلَاهُكُمْ إِلَاهٌ وَاحِدٌ فَمَن كاَنَ يَرْجُواْ لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدَا
الميزان 154/1
44- روح البيان 125/1
45- روح المعاني 249/1
46- هود : 29؛ آنان با پروردگار خويش ديدار خواهند كرد
47- تفسير کبير 3 /50
48- روض الجنان و روح الجنان/107
49- مجمع البيان3 و 4 /50
50- الميزان 55/7
51- شوري : 11؛ هيچ چيز همانند او نيست
52- نجم : 11
53- انعام : 103
54- فصلت : 53
55- همان : 54
56- و به زعم ما معناي اين آيه با آيات بعدي آن معنايي روشن دارد و لازم نيست چندان به زحمت افتيم: دل محمد6 در معراج آنچه را که ديد، دروغ و اشتباه نديد، آيا با او بر سر آنچه ديد جدال مي کنيد؟ ديده ي او نه خطا ديد و نه اشتباه کرد. همانا از نشانه هاي بزرگ پروردگارش، چيزها ديد . ر. ک: سيري در قاب قوسين، کيهان انديشه، ش 19.
57- مطفقّين : 14 و 15
58- تکاثر : 5-7
59- انعام : 75
60- انشقاق : 6
61- ر. ک: الميزان 7 /176 -179 و 8 / 248 – 253 . در متن عبارت عربي الميزان چنين است: و الذي ينجلي من کلامه تعالي انّ هذا العلم المسّمي بالرؤية و اللقاء يتمّ للصالحين من عبادالله يوم القيمه کما يدل عليه قوله تعالي: وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌإِلىَ‏ رَبهَِّا نَاظِرَةٌ فهناک موطن التشرف بهذا التشريف و امّا في هذه الدنياء و الانسان مشتغل ببدنه و منغمرفي غمرات حوائجه الطبيعّية و هو سالک بطريق اللقاء و العلم الضروري بآيات ربّه و کادج الي ربّه کدحاً ليلاقيه فهو لبه في طريق هذا العلم لن يتم له حتي يلاقي ربّه .
62- يونس : 7 و 8
63- همان : 11
64- همان : 15
65- همان : 45
66- مجمع البيان مجلّد 3 ص 93
67- بقره : 210
68- ر. ک: الميزان 8 /248 – 281 سوره ي اعراف بحث رؤيت .
69- همان مضمون «رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها»: به حيات دنيوي رضا داده و به آن خاطرجمع شوند.
70- ر. ک: الميزان 10 /11- 19 .

خواندن 208 دفعه
Top