All for Joomla All for Webmasters
شرح رساله اعتقادات علامه ی مجلسی (ره)

شرح رساله اعتقادات علامه ی مجلسی (ره)

چکیده:

نویسنده در این بخش از اثر گرانسنگ خود در شرح این فقره از رساله ی مرحوم علامه مجلسی ابتدا به مقصود آن مرحوم از عبارت مذکور اشاره می کند که مراد این است که عده ای از مردمان چنان به کلمات فلاسفه انس گرفته و معتقد شده اند که آنها را اصل قرار می دهند و نصوص آشکار شارع مقدس را چون با مسلک فلاسفه موافقت ندارد تأویل و توجیه می کنند، سپس نتیجه می گیرد که با این روش هرگز نمی توان به حقیقت رسید و در واقع تأویل کنندگان نصوص و ظواهر کتاب و سنت با این روش، جهل و عجز از اظهار مقصود را به خداوند و پیامبرانش نسبت داده اند آنگاه به بدعت های صوفیه و چند روایت در مذمت صوفیه اشاره می نماید و در پایان نصایح کوبنده و حکیمانه ی مرحوم مجلسی در این موضوع را بیان می نماید.

 

شرح رساله اعتقادات علامه ی مجلسی (ره)

«آیت الله سید قاسم علی احمدی»


تأویل نصوص دینی جایز نیست

((و لعمری إنّهم کیف یجترؤون أن یؤوّلوا النصوص الواضحة الصّادرة عن أهل البیت العصمة و الطهارة، لحسن ظنّهم بیونانیّ کافر لا یعتقد دیناٌ و لا مذهباٌ))

و به جان خودم قسم (من در تحیّر و تعجّبم) که آن فیلسوفان چگونه جرأت می کنند به جهت حسن ظنّشان به فیلسوف یونانی کافری که به دین و مذهبی اعتقاد ندارد، روایات (صحیح) و صریح و واضح را که از اهل بیت عصمت و طهارت صادر شده، (از معانی حقیقی آن بگردانند و) تأویل و توجیه کنند؟! (البته که جای تعجّب است که حسن ظن به حکمای کافر یونان، سبب تأویل و تحریف معنوی سخنان امینان خداوند بر دین شود.) (1)


توضیح

مقصود علامه ی مجلسی(ره) این است که عده ای از مردمان چنان به کلمات فلاسفه و قواعد حکمای یونان اُنس گرفته و به آن معتقد شده اند که آنها را اصل قرار می دهند و نصوص واضح و آشکار صاحبان عصمت و وحی را چون با مسلک فلاسفه و حکمای یونان موافقت ندارد، تأویل و توجیه می کنند.


اینان با اتکّا به عقل ناقص و محدود خود که راهی به سوی شناخت کثیری از معارف ندارد، قواعدی بهم بافته اند که بسیاری از این قواعدِ مسلّم فرض شده ی فلسفی با نصوص محکم قرآنی و سنّت متواتر محمّدی و مرتضوی مخالف می باشد. و عجیب این است که خود فلاسفه هم در همان قواعد با هم اختلاف دارند و با وجود این، قرآن و حدیث را طبق آن قواعد تأویل می برند و توجیه می کنند.


مقداری از مخالفت های فلاسفه و عرفای اصطلاحی را در دو کتاب «تنزیه المعبود فی الرّد علی وحدة الوجود» و «وجود العالم بعد العدم» ذکر کرده ایم تا به خوبی معلوم شود که فلسفه و عرفان اصطلاحی، مخالف و مباین با قرآن و عترت است. هم چنین واضح نموده ایم که مسلک فلاسفه متأخّر، ضررش به مراتب بیش تر از قدمای آنها است؛ چرا که اینها دست تأویل و توجیه را به سوی کلمات اهل وحی و عصمت دراز کرده تا آنها را موافق با رأی حکمای یونان نشان دهند.


بسیاری از فلاسفه که معتقدند توحید قرآن و حدیث همان توحید وحدت وجود و موجود است، این اعتقاد را قبلاً از مآخذ دیگر فراگرفته و آن را مسلّم فرض کرده، و سپس به سراغ قرآن و حدیث رفته و آنها را طبق این اعتقاد، توجیه و تأویل و بر آن تطبیق نموده اند. اهل مکافشه و شهود هم همین گونه اند. آنها هم قبلاً عقاید خود را از غیر راه کشف فراگرفته اند و آن عقاید در نفس های آنها رسوخ کرده و ثابت شده، و در وقت مکاشفه غالباً آنچه در ذهن و نفسشان مرتکز و ثابت بوده با ضمّ ضمائمی، به صورت های گوناگون برایشان متمثّل و مجسّم شده است. اگر کسی به ادلّه ی اصالت وجود و وحدت وجود و ... خوب توجه نماید، این مطلب برای او واضح می شود که آنها نتیجه ی دلیل و بحث را قبلاً مسلّم و مفروغ عنه فرض کرده و بعد در صدد اقامه ی دلیل برای آن برآمده اند، نه اینکه در مقام تحقیق و بررسی بوده و از راه مقدّمات بدیهی و تنظیم آنها، به دنبال نتیجه و مقصود رفته باشند.


پوشیده نیست که با این روش نمی شود به واقع و حقیقت رسید و نیز با این پیش فرض ها نمی توان مراد متکلّم را دریافت. لذا از صدر اسلام تا کنون هزاران فقیه که با معارف قرآن و حدیث آشنایی داشته و با مکتب فلسفه و عرفان مأنوس نبوده، توحید به معنی وحدت وجود را از آیات و روایات برداشت نکرده، بلکه توحید را مناقض با توحید وحدت وجودیان دریافته اند.


لازم به یادآوری است که: فلاسفه و عرفای قدیم آنچه با عقل و مکاشفه ی خود درک می کردند، آن را را واقعیت می دانستند و هیچ باکی از مخالفت با دیگران نداشتند و دست به تأویل نصوص دینی نمی زدند، ولی متأخّران آنها راه تدلیس را پیش گرفته و نصوص و ظواهر کتاب و سنّت را که مخالف با اصول و قواعد فلسفی می باشند، توجیه و تأویل می کنند(2) و می گویند: مقصود کتاب و سنّت هم همان چیزی است که ما بیان کرده ایم. این در حالی است که تأویل و توجیه نصوص و ظواهر کتاب و سنّت، مخالف با حکم عقل و ظلم بر صاحب دین و شریعت است؛ زیرا تأویل و توجیه سخنان صریح و ظواهر دین دلیل بر این است که خدا و رسولش از اظهار مراد و مقصود خود ـ که برای هدایت و ارشاد خلق لازم و ضروری بوده است ـ عاجز و نسبت به اصول محاوره و گفت و گو جاهل بوده اند و به جای اینکه با بیانی واضح و روشن اعتقادات اصلی مردم را بیان کنند، مردم را با عباراتی مبهم و نامعلوم متحیّر و سرگردان کرده اند به گونه ای که هر کس ـ با توجه به تفاوت عقل و درک مردم ـ بر طبق برداشت ها و باورهای خود می تواند آنها را معنی کند. نتیجه این روش هم این است که کتاب و سنّت، سبب اضلال و گمراهی مردم و ایجاد اختلاف در دین خدا شود. به فرمایش محقق قمی(ره): تأویل کنندگان ظواهر آیات و روایات، منّتی بر خدا و رسول گذاشته و اینطور وانمود می کنند که خدا و پیغمبر نتوانسته اند مقاصد خود را واضح کنند و ما به کمک آنها برخاسته و مراد گوینده را دریافته و بیان می کنیم.
باری، تأویل کنندگان نصوص و ظواهر کتاب و سنّت در حقیقت، جهل و عجز از اظهار مقصود را به خداوند و فرستادگان و مبلّغانش نسبت داده اند.

«سُبحانَهُ وَ تَعَالَی عَمَّا یَقُولُونَ عُلُوّاً کبیرا»: (3)

بدعت های صوفیه

و طائفة من‏ أهل‏ دهرنا اتّخذوا البدع ديناً يعبدون اللّه به و سمّوه بـ «التصوّف‏»

گروهی دیگر از مردم روزگار ما بدعت ها را در دین خود قرار داده و خدا را با این دین (شکل گرفته از بدعت ها) می پرستند و نام آن را «تصوف» نهاده اند.

 

فائده اول: تصوف

تصوف روش و مسلکی است که برای خود، اصول و فروعی دارد و هر کس ملتزم و مقیّد به آن اصول و فروع باشد، صوفی اش خوانند، خواه مسلمان باشد (چه شیعه و چه سنّی) و خواه غیرمسلمان مانند یهودی یا دین دیگری داشته باشد؛ بلکه با تتبّع دانسته می شود که تصوف قبل از اسلام در میان یونانیان، یهودیان و نصارا بوده و از آنجا به میان مسلمانان وارد شده است. پس تصوّف و صوفی گری با هر دینی می سازد و اختصاص به دین خاصّی ندارد.


بحث از مبدأ اشتقاق کلمه ی صوفی و علت نام گذاری آنها به صوفی، بحث مهمی نیست و بیان اقوال در آن بی فایده است. منظور ما اعتقادات و سیره ی آنهاست، حال از هر چه بخواهند آن را مشتق بدانند و جهت تسمیه اش را هر چه بیان کنند.


البته واضح است که صوفی از «صوف» به معنی پشم گرفته شده است. علت نام گذاری آنها هم از این جهت است که آنها پشمینه پوش بودند. چنانکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

((يَا أَبَاذَرٍّ، يَكُونُ‏ فِي‏ آخِرِ الزَّمَانِ‏ قَوْمٌ‏ يَلْبَسُونَ‏ الصُّوفَ فِي صَيْفِهِمْ وَ شِتَائِهِمْ، يَرَوْنَ أَنَّ لَهُمُ الْفَضْلَ بِذَلِكَ عَلَى غَيْرِهِمْ، أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمْ مَلَائِكَةُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض))(4)

«جماعتی که در تابستان و زمستان پشم می پوشند و گمان می کنند به سبب این پشم پوشیدن، بر دیگری برتری دارند. این گروه را ملائکه ی آسمان ها و زمین لعنت می کنند. » (5)


با مراجعه به تاریخ هم معلوم می شود که معروف بین سابقین این است که: صوفی از ماده ی صوف گرفته شده، نه آنچه اهل تدلیس و تلبیس گفته اند که: صوفی از صفا گرفته شده، یا از صفّه که محل سکونت اصحاب صفّه بوده، و یا صوفی معرّب سوفی با سین می باشد که لفظی است یونانی. سوف به معنی حکمت است و یای آن برای نسبت، و سوفی یعنی: حکیم و طالب حکمت. این کلمات را برای راه گم کردن و اضلال دیگران گفته اند.


لازم به تذکر است که: در حکم به بطلان مرام تصوّف، احتیاج به آیه و روایت خاصی در ردّ آن نیست، مانند دیگر مذاهب و فرقه های باطل که صِرف عدم انطباق آنها با قواعد و اصول دین و مذهب، برای بطلان آنها کافی است اگرچه نصّ خاصی هم در بین نباشد، مثلاً در حکم به بطلان بهائیت، احتیاج به ورود نصّ خاصّی از کتاب و سنت در مورد آنها نیست، بلکه هرگاه اعتقادات و سلوک این فرقه با آنچه از موازین و قواعد کلیّه و اصول دینیّه که از محکمات ادلّه ی شرعیه به دست آمده است، انطباق نداشته باشد، برای حکم به بطلان و فساد آنها کافی است.


پس ما احتیاج به برهان خارجی از آیات و روایات در حکم به بطلان تصوف نداریم، بلکه اگر اصول و عقاید عرفا و صوفیّه تشریح و بیان شود، ظاهر می شود که عقایدشان با عقاید مذهب منطبق است یا نه، و در نتیجه صحّت و فساد عقاید آنها معلوم می گردد.(6)
با این حال، ما در اینجا از باب تبرّک و تیمّن به ذکر چند حدیث که بر ردّ این گروه تصریح کرده است، اکتفا می نماییم. برای اطلاع بیشتر به محلّش مراجعه شود.(7)

 

این تذکر لازم است که اخبار در مذمت تصوف دو نوع است:

1. اخباری که بطور کلی به طعن و لعن بر تصوف می پردازد.
2. اخباری که به خصوص اشخاصی می پردازد که به تصوّف معروف بودند و به عنوان صوفی شناخته شده بودند، و آنها را به نام، مذمّت می کند.

 

1. بزنطی و اسماعیل بن بزیع (که هر دو از راویان بزرگ شیعه اند) از حضرت رضا(علیه السلام) نقل کرده اند که آن حضرت فرمودند:

«هر کس که صوفیه نزد او ذکر شود و به زبان و دلش به انکار آنان نپردازد، از ما نیست، و هر کس به زبان و دل آنها را انکار کند، چنان است که گویی پیشاپیش پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) با کافران جنگ و جهاد می کند.» (8)

 

2. از بزنطی نقل شده که گفت: مردی به حضرت امام صادق(علیه السلام) عرض کرد:

«در این زمان جماعتی پیدا شدند که آنها را صوفی می گویند. نظر شما درباره ی آنها چیست؟ آن حضرت فرمود: آنها دشمنان ما هستند. پس هر کس به آنان میل کند و گرایش داشته باشد در زمره ی آنان می باشد و با آنان محشور می شود. به زودی گروه هایی پیدا شوند که ادعای محبت ما را دارند و با این حال، به صوفیان میل می کنند و گرایش دارند و از آنان سرمشق می گیرند و خود را شبیه آنان می نمایند و لقب های آنها را [مانند قطب و پیر و مرشد و شاه و ...] بر خود می گذارند و گفتار آنان را [که با معارف ما مخالفت دارد] تأویل می برند و به معارف ما بر می گردانند، [تا آنها را شیعه و پیرو ما در اعتقاد، قلمداد کنند.] هر کس به آنها میل کند و گرایش داشته باشد، از ما نیست و ما از او بیزاریم، و هر کس به ردّ و انکار آنها بپردازد مانند کسی است که پیشاپیش پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) با کافران جهاد کند.» (9)

 

3. سید مرتضی رازی ـ متوفّای قرن ششم و صاحب کتاب «تبصرة العوام» که از بزرگان علمای شیعه است ـ از محمد بن حسین بن ابی الخطاب نقل فرموده که او گفته است:

« محمد بن حسین گوید: با حضرت امام هادی(علیه السلام) در مسجد پیغمبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در مدینه بودم که جماعتی از اصحاب آن حضرت نزدش آمدند. یکی از ایشان ابوهاشم جعفری بود که مرد فصیح و بلیغ بود و نزد آن حضرت، موقعیتی ویژه و والا داشت. سپس جماعتی از صوفیه داخل مسجد شدند در قسمتی از مسجد حلقه وار نشستند و به ذکر «لا اله الا الله» مشغول شدند. آنگاه امام(علیه السلام) فرمود: به این فریب کاران و حیله گران توجه نکنید؛ چرا که اینها جانشینان و هم پیمانان و متّحدان شیاطین و خراب کنندگان اساس و پایه های دین می باشند؛ برای راحتی وآسودگی و آسایش بدن ها زهد می ورزند (و از تحمل زحمت در طلب روزی حلال، شانه خالی می کنند و از دست رنج دیگران می خورند) و برای شکار و به دام انداختن ساده لوحان و ظاهربینان شب زنده داری می کنند. عمری گرسنگی می کشند تا ساده لوحان و ظاهربینانی را برای سواری گرفتن رام کنند (و مرید بتراشند). لا اله الا الله نمی گویند مگر برای فریب دادن مردم. کم نمی خورند مگر برای پر کردن قدح ها و کاسه های بزرگ و ربودن دل های احمقان. با دم زدن از عشق و محبت، با مردم سخن می گویند و با ذلیل کردن و رام کردن آنها در مقابل خود و گفته ها و آرای خودشان، آنها را در چاه گمراهی می اندازند. اوراد و اذکار ایشان، رقصیدن و کف زدن، و آواز خواندن و تغنّی کردن است. بدین ترتیب، جز سفیهان، دنباله رو ایشان نیستند و جز احمقان، به آنها نمی گروند و معتقد نمی شوند. با این حال، هرکس به زیارت یکی از ایشان، چه زنده و چه مرده آنها برود، چنان است که گویی به زیارت شیطان رفته وبه عبادت بتان پرداخته، و هر کس یکی از ایشان را یاری کند، چنان است که گویی یزید و معاویه و ابوسفیان را یاری کرده است. در این هنگام، یکی از اصحاب آن حضرت پرسید: اگرچه آن صوفی حقوق و امامت شما را بشناسد و به آن اقرار کند؟ پس آن حضرت مانند شخص خشمگین به او نگریست و فرمود: این گفتار را رها کن! آن کس که به حقوق ما معترف باشد و اقرار کند، در مسیر نافرمانی و تمرّد از ما قرار نمی گیرد. آیا نمی دانی که این طایفه، پست ترینِ طایفه های صوفیه اند؟ تمام فرقه های صوفیه از مخالفان ما می باشند و راه و روش ایشان غیر راه و روش ما و مغایر و متفاوت با آن است، و نیستند ایشان مگر نصاری و مجوسان این امّت. همین طایفه های صوفیّه اند که برای خاموش کردن نور خدا می کوشند، ولی خداوند تعالی نور خود را کامل می کند هر چند کافران را خوش نیاید.» (10)

 

4. نیز سیّد بزرگوار مرتضی رازی از امام عسکری(علیه السلام) چنین نقل کرده است:

«حضرت امام حسن عسکری(علیه السلام) به ابوهاشم جعفری فرمود: ای ابوهاشم، در آینده نزدیک، زمانی بر مردم بگذرد که... علمای ایشان بدترینِ خلق خدا بر روی زمین باشند، زیرا آنها به فلسفه و تصوف، میل و گرایش پیدا می کنند. به خدا قسم که آنها (به جهت میل به فلسفه و تصوف) اهل انحراف و کناره گیری از دین و اهل کژی و گمراهی می باشند! آنها در دوستی با مخالفان ما مبالغه و زیاده روی و اغراق می کنند و (بر اثر آن) شیعیان ما را گمراه می کنند.(11) پس اگر پست و مقام و منصبی به دست آوردند از رشوه خواری سیر نمی شوند و اگر از منصب و ریاست وا بمانند و کوشش آنها به جایی نرسد و از ریاست یافتن نومید شوند از روی ریا، خداوند را عبادت می کنند. البته و به یقین که آنان راه بُر و منحرف کننده و گمراه کننده مؤمنان، و دعوت کننده ی به آیین بی دینان و طریقه ی ملحدان اند. پس هرکس آن زمان و آن علماء را درک کند، باید از آنها بر حذر باشد و بپرهیزد و دین و ایمان خود را حفظ و از دین و ایمان خود در برابر آنها محافظت و پاسداری کند. پس از آن، حضرتش فرمود: ای ابوهاشم! این آن چیزی است که پدرم به واسطه ی پدران خود از جعفر بن محمد(علیهما السلام) برایم نقل کرد و این از اسرار ما است. پس آن را جز از اهلش، پنهان بدار و بپوش!» (12)

مشاهده می کنید که امام(علیه السلام) در این حدیث شریف، برخی علماء را از آن جهت که میل و گرایش به فلسفه و تصوف پیدا می کنند و بر اثر آن، سبب گمراهی شیعیان می گردند، شرار و بدترینِ خلق خدا خوانده و آنها را اهل انحراف و گمراهی و کناره گیری از دین و راه بُر و گمراه کننده ی مؤمنان و دعوت کنندگان به آیین ملحدان معرفی فرموده است. پس چه خواهد بود حال خود اهل فلسفه و تصوف! بلی، در این حدیث، اهل فلسفه و تصوف را ملحد خوانده اند.(13)

 

نصیحت علامه ی مجلسی (ره)

علامه ی مجلسی در «عین الحیاة» بعد از بیان حدیث: ((یكُونُ‏ فِي‏ آخِرِ الزَّمَانِ‏ قَوْمٌ‏ يَلْبَسُونَ‏ الصُّوفَ... أولَئِكَ يَلْعَنُهُمْ مَلَائِكَةُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْض))؛ در آخرالزمان جماعتی خواهند آمد که پشمینه پوشند... این گروه را ملائکه آسمان ها و زمین لعنت می کنند. می نویسد: ای عزیز، اگر عصابه ی عصبیّت از دیده بگشایی و به عین انصاف نظر نمایی، همین فقره ای که در همین حدیث شریف وارد شده است، برای ظهور بطلان طایفه ی مبتدعه ی صوفیه کافی است، قطع نظر از احادیث بسیار که صریحاً و ضمناً بر بطلان اطوار و اعمال ایشان و مذمت مشایخ و اکابر ایشان وارد شده است.


و اکثر قدما و متأخران علمای شیعه رضوان الله علیهم مذمت ایشان کرده اند و بعضی کتاب ها بر رد ایشان نوشته اند مثل: علی بن بابویه ـ که نامه ها به حضرت صاحب الامر(علیه السلام) می نوشته و جواب او می رسیده ـ و فرزند سعادتمندش محمد بن بابویه ـ که رئیس محدثان شیعه است و به دعای حضرت صاحب الامر(علیه السلام) متولد شده و آن دعا مشتمل بر مدح او نیز هست ـ و مثل شیخ مفید ـ که عماد مذهب شیعه بوده، و اکثر محدثان و فضلای نامدار از شاگردان اویند، و توقیع حضرت صاحب الأمر(علیه السلام) برای او بیرون آمده مشتمل بر مدح او ـ و او کتابی مبسوط بر ردّ ایشان نوشته، و مثل شیخ طوسی ـ که شیخ و بزرگ طایفه ی شیعه است و اکثر احادیث به او منسوب است ـ و مثل علامه ی حلی(ره) ـ که در علم و فضل، مشهور آفاق است ـ و مثل شیخ علی در کتاب مطاعن مجرمیّه و فرزند او شیخ حسن در کتاب «عمدة المقال» و شیخ عالیقدر جعفر بن محمد دوریستی در کتاب «اعتقاد» و ابن حمزه در چند کتاب و سید مرتضی رازی در چند کتاب و زبدة العلماء و المتورّعین مولانا احمد اردبیلی(قدس الله ارواحهم و شکر الله مساعیهم) و غیر ایشان از علمای شیعه رضوان الله علیهم. و ذکر سخنان این فضلای عظیم الشأن و اخباری که در این مطلب ایراد نموده اند، موجب تطویل مقال است. انشاءالله کتابی علی حده در این مطلب نوشته می شود.


پس اگر اعتقاد به روز جزا داری امروز حجت خود را درست کن، که چون فردا حق تعالی از تو حجت طلبد جواب شافی و عذر پسندیده داشته باشی. و نمی دانم بعد از ورود احادیث صحیحه از اهل بیت رسالت صلوات الله علیهم و شهادت این بزرگوران از علمای شیعه رضوان الله علیهم بر بطلان این طایفه و طریقه ی ایشان، در متابعت ایشان نزد حق تعالی چه عذری خواهی داشت؟! آیا خواهی گفت متابعت حسن بصری کردم که چند حدیث در لعن او وارد شده است، یا متابعت سفیان ثوری کردم با امام جعفر صادق(علیه السلام) دشمنی می کرده و بیان کردیم، یا متابعت غزالی را عذر خودخواهی گفت، که به یقین ناصبی بوده، و می گوید در کتاب های خود: « به همان معنی که مرتضی علی امام است من هم امامم!» و می گوید: «هر کس یزید را لعنت می کند گناهکار است» و کتاب ها در لعن و ردّ شیعه نوشته مانند کتاب «المنقذ من اضلال» و غیر آن، یا متابعت برادر ملعونش احمد غزالی را حجت خواهی کرد که می گوید: «شیطان از اکابر اولیاء الله است» یا ملای روم را شفیع خواهی کرد که می گوید: « ابن ملجم را حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) شفاعت می کند و به بهشت خواهد رفت و حضرت امیر به او گفت که: تو گناهی نداری. چنین مقدّر شده بود و تو در آن عمل، مجبور بودی». و می گوید:


چون که بی رنگی اسیر رنگ شد

موسئی با موسئی در جنگ شـد


و در هیچ صفحه ای از صفحه های مثنوی نیست که اِشعار به جبر یا وحدت وجود یا سقوط عبادات یا غیر آنها از اعتقادات فاسد نکرده باشد، و چنانچه مشهور است و پیروانش قبول دارند، ساز و دف و نی شنیدن را عبادت می دانسته است.
یا پناه به محیی الدین خواهی برد، که هرزه هایش را در اول و آخر این کتاب شنیدی، و می گوید: «جمعی از اولیاء الله هستند که رافضیان را به صورت خوک می بینند»، و می گوید: «به معراج که رفتم مرتبه ی علی را از مرتبه ی ابوبکر و عثمان پست تر دیدم. چون برگشتم به علی گفتم: چون بود که در دنیا دعوی می کردی که من از آنها بهترم؟! الحال دیدم مرتبه ی تو را که از همه پست تری!» و او و غیر او از این تزریقات بسیار دارند، که متوجه آنها شدن موجب طول سخن می شود.


و اگر از دعواها [و ادعاها]ی بلند [و عجیب و غریب] ایشان فریب می خوری، آخر فکر نمی کنی که بلکه از برای حبّ دنیا اینها را بر خود بندند! اگر خواهی او را امتحان کنی که می گوید: «من جمیع اسرار غیبی را می دانم و همه چیز بر من منکشف می شود و شبی ده بار به عرش می روم». یک مسئله از شکیّات نماز، یا یک مسئله ی مشکل از میراث و غیر آن، یا یک حدیث مشکل از او بپرس؛ اگر آنها را راست می گوید، این را هم برای تو بیان می کند، چنانچه به سند صحیح از امام جعفر صادق(علیه السلام) منقول است(14) که: علامت کذاب و دروغگو آن است که تو را خبر می دهد به چیزهای آسمان و زمین و مشرق و مغرب، و چون از حلال و حرام خدا مسأله ای از او می پرسی نمی داند.(15)

---------------------------

پی نوشت ها:

1- بعضی از معاصران قائل شده که ارسطو پیغمبر بوده است. ما در خاتمه کتاب، در فایده اول آن به تفصیل، آن را نقد کرده ایم.

2-مقلّدان فلسفه و عرفان و متفلسفین برای پیشرفت مقاصدشان دامنه ی تأویلات و توجیهات را آنقدر وسعت داده که مانند
این آیه ی شریفه را: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»
این چنین توجیه کرده اند: اشخاصی که به غیر خدا کافرند و موحدّ حقیقی می باشند و به غیر از خدا چیزی نمی بینند، مساوی است نسبت به حال ایشان بترسانی آنها را یا نترسانی، به تو ایمان نخواهند آورد؛ (زیرا تو اهل ظاهر و آنها اهل باطن می باشند، و اهل باطن هرگز به اهل ظاهر ایمان نمی آورند.) خداوند بر دل های آنها مهر زده است؛ پس یاد غیر خدا و محبّت غیر خدا در دل های آنها جا نگیرد، و بر گوش آنها مهر زده است؛ پس از غیر خدا سخنی نشنوند، و بر دیده های آنها مهر زده است؛ پس جز خدا چیزی در عالم نمی بینند، و از برای آنها است عذاب بزرگی به واسطه ی مجاورتشان با تو؛ زیرا حشر و مجاورت اهل باطن با اهل ظاهر، عذاب بزرگی است. دیگری گوید: مراد از عذاب عظیم، شیرینی بزرگی است. این توجیه ها رفع ید از نصّ و ظهور است و افترای به خدا و اهانت به رسول خدا می باشد.

3- به آخر این کتاب، بخش خاتمه، مراجعه نمائید.

4- امالی طوسی / 539؛وسائل الشیعه 5 / 35 ،حدیث 5828، باب کراهة لبس الصوف و الشعر إلا من علة؛ بحارالانوار 74 / 93 حدیث 3.

5- علامه ی مجلسی(ره) در عین الحیات 2 / 453 می فرماید:
احادیث در باب پشم پوشیدن اختلافی دارد. و در احادیث سنیّان مدح پشم پوشی وارد شده است، و اکثر احادیث شیعه دلالت بر مذمت می کند، و بعضی که دلالت بر مدح می کند محمول بر تقیّه است، و این حدیث شریف و بعضی از اخبار دیگر دلالت بر وجه جمعی می کند که اگر از برای تواضع و شکستگی گاهی در هنگام عبادت یا غیر آن پوشند، یا از برای دفع سرما، یا از برای اینکه ارزان تر تمام می شود قصور ندارد؛ اما مداومت بر این نمودن و این را لباس مخصوص خود گردانیدن، و به این سبب خود را بر دیگران ترجیح دادن، و این را جهت امتیاز خود ساختن بدو مذموم است.

ایشان بعد از ذکر کردن 4 حدیث در این موضوع می فرماید: از اکثر احادیث معتبره که در باب زیّ و لباس رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه صلوات الله علیهم به نظر رسیده، و بعضی را در لمعات ذکر کردیم، ظاهر می شود که لباس معهود و متعارف ایشان غیر پشم و مو بوده. و اگر بعضی اخبار دلالت کند که گاهی بر سبیل ندرت می پوشیده اند، بر یکی از چند وجه محمول است که در این باب و در لمعات بیان کردیم.
هم چنین در مرآة العقول 8 / 299 در شرح حدیث 17 از «باب ذمّ الدنیا و الزهد فیها» فرموده اند: یدلّ علی جواز لبس الصوف بل استحبابه و ما ورد بالنهی و الذم فمحمول على المداومة عليه أو على ما إذا لم يكن للقناعة بل لإظهار الزهد و الفضل كما ورد في وصية النبي(صلی الله علیه و آله و سلم) لأبي ذر رضي الله عنه: «يلبسون الصوف في صيفهم و شتائهم يرون أن لهم بذلك الفضل على غيرهم‏».

6- برای اطلاع از اصول و قواعد تصوف، به شرح مفصل حقیر بر اعتقادات علامه ی مجلسی(ره) مراجعه شود.

7- و از باب نمونه، به اثنا عشریه شیخ حر عاملی، حدیقة الشیعه 2 / 784 – 804 ، عین الحیات 2 / 454، البدعة و التحرف / 112 و رساله ی حقیر در ردّ تصوف که اخبار رسیده در طعن و ردّ صوفیه را در آن جمع نموده ام؛ مراجعه شود.

8- حدیقة الشیعه 2 / 747؛ الاثناعشریة / 32؛مستدرک الوسائل 13 / 323،حدیث 14؛شرح نهج البلاغه خویی 14 / 16؛
سفینة البحار 5 / 197 و الانوار النعمانیة 2 / 293.
«مَنْ‏ ذُكِرَ عِنْدَهُ‏ الصُّوفِيَّةُ وَ لَمْ يُنْكِرْهُمْ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ فَلَيْسَ مِنَّا وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ فَكَأَنَّمَا جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه و آله و سلم)».

9- سفینة البحار 5 / 197؛الاثناعشریة / 32؛شرح نهج البلاغه خویی 14/ 7؛حدیقة الشیعه 2 / 747؛مستدرک الوسائل 12 / 323، حدیث 15؛الانوار النعمانیة 2/ 293.
«قَدْ ظَهَرَ فِي‏ هَذَا الزَّمَانِ‏ قَوْمٌ يُقَالُ لَهُمُ الصُّوفِيَّةُ. فَمَا تَقُولُ فِيهِمْ؟ قَالَ(علیه السلام): إِنَّهُمْ أَعْدَاؤُنَا. فَمَنْ مَالَ إلیهم فَهُوَ مِنْهُمْ وَ يُحْشَرُ مَعَهُمْ، وَ سَيَكُونُ أَقْوَامٌ يَدَّعُونَ حُبَّنَا وَ يَمِيلُونَ إِلَيْهِمْ وَ يَتَشَبَّهُونَ بِهِمْ وَ يُلَقِّبُونَ أَنْفُسَهُمْ بلقبهم وَ يُأَوِّلُونَ أَقْوَالَهُمْ. أَلَا فَمَنْ مَالَ إِلَيْهِمْ فَلَيْسَ مِنَّا وَ إِنَّا مِنْهُ بِرَاءٌ وَ مَنْ أَنْكَرَهُمْ وَ رَدَّ عَلَيْهِمْ كَانَ كَمَنْ جَاهَدَ الْكُفَّارَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ الله(صلی الله علیه و آله و سلم)‏».

10- سفینة البحار 5 / 199؛حدیقة الشیعه 2 / 799؛الاثنا عشریه / 28؛شرح نهج البلاغه خویی 14 / 16؛الانوار النعمانیة 2 / 294.
«كنت‏ مع‏ الهادي‏ عليّ‏ بن‏ محمّد(علیهما السلام)في مسجد النبي(صلی الله علیه و آله و سلم)فأتاه جماعة من أصحابه منهم أبوهاشم الجعفري، و كان رجلًا بليغاً، و كانت له منزلة عظيمة عنده(علیه السلام)، ثمّ دخل المسجد جماعة من الصوفيّة و جلسوا في ناحیة مستديراً، و أخذوا بالتهليل، فقال(علیه السلام): «لا تلتفتوا الی هؤلاء الخدّاعين؛ فإنّهم خلفاء الشياطين، و مخرّبوا قواعد الدِّين، يتزهّدون لراحة الأجسام، و يتهجّدون لصيّد الأنعام، يتجوّعون عُمراً حتّى یدیّخوا للإیكاف حُمُراً، لا يهلّلون إلّا لغرور الناس، و لا يقلّلون الغذاء إلّا لِمَلأ العِساس و اختلاس قلب الدِفناس‏، يُكلّمون الناس بأملائهم‏ في الحبّ، و يطرحونهم بأذلالهم‏ في الجبّ، أورادهم الرقص و التصدية، و أذكارهم الترنّم و التغنية، فلا يتبعهم إلّا السفهاء و لا يعتقدهم إلّا الحمقاء، فمَن ذهب إلى زيارة أحدٍ منهم حيّاً أو ميّتاً فكأنّما ذهب إلى زيارة الشيطان و عبادة الأوثان، و مَن أعان أحداً منهم فكأنّما أعان يزيد و معاوية و أبا سفيان».
فقال رجل من أصحابه: و إن كان معترفاً بحقوقكم؟
قال: فنظر إليه شبه المُغضب و قال: دع ذا عنك، مَن اعترف بحقوقنا لم يذهب فی عقوقنا، أما تدري أنّهم أخسّ طوائف الصوفيّة و الصوفيّة كلّهم من مخالفينا، و طريقتهم مغايرة لطريقتنا؟! و إن هم إلّانصارى‏ و مجوس هذه الامّة، اولئك يجهدون في إطفاء نور الله و الله یتمّ نوره و لو كره الكافرون».

11- یعنی ملاک آنها در دوستی، تصوف و عرفان اصطلاحی است و نسبت به صوفی و عارف اصطلاحی اظهار دوستی می کنند گرچه آن عارف و صوفی مخالف اهل بیت(علیهم السلام) باشد و دیگران را ولیّ خود گرفته باشد، مثل ابن عربی و مولوی و ... و این روش بر خلاف طریقه ی شیعیان است که ملاک آنها در دوستی و دشمنی، اهل بیت(علیهم السلام) می باشد چنانکه رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «ای علی، جز مؤمن تو را دوست ندارد و جز منافق و شقاوتمند، تو را دشمن ندارد.»از آنجا که این علماء اسم و رسمی و عنوان و لقبی چون عارف و زاهد و واصل و سالک و ... را یدک می کشند، باعث گمراهی شیعیان پاک طینت و خوش بین می شوند.

12- حدیقة الشیعة 2 / 785؛ الاثنا عشریة / 23؛شرح نهج البلاغه خویی 14 / 17؛سفینة البحار 5 / 198؛ الأنوار النعمانیة 2 / 293.
«يَا أَبَاهَاشِمٍ، سَيَأْتِي‏ زَمَانٌ‏ عَلَى‏ النَّاس‏... ِ عُلَمَاؤُهُمْ‏ شِرَارُ خَلْقِ‏ اللَّهِ‏ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ؛ لِأَنَّهُمْ يَمِيلُونَ إِلَى الْفَلْسَفَةِ وَ التَّصَوُّفِ. وَ ايْمُ اللَّهِ إِنَّهُمْ مِنْ أَهْلِ الْعُدُولِ وَ التَّحَرُّفِ. يُبَالِغُونَ فِي حُبِّ مُخَالِفِينَا وَ يُضِلُّونَ شِيعَتَنَا وَ مُوَالِيَنَا فإِنْ نَالُوا مَنْصَباً لَمْ يَشْبَعُوا عَنِ الرِّشَاءِ وَ إِنْ خُذِلُوا عَبَدُوا اللَّهَ عَلَى الرِّيَاءِ. أَلَا إِنَّهُمْ قُطَّاعُ طَرِيقِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ الدُّعَاةُ إِلَى نِحْلَةِ الْمُلْحِدِينَ. فَمَنْ أَدْرَكَهُمْ فَلْيَحْذَرْهُمْ وَ لْيَصُنْ دِينَهُ وَ إِيمَانَهُ. ثُمَّ قَالَ: يَا أَبَاهَاشِمٍ، هَذَا مَا حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ هُوَ مِنْ أَسْرَارِنَا فَاكْتُمْهُ إِلَّا عَنْ أَهْلِه‏».

13- پس مشمول این آیه اند:«إِنَّ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي آياتِنا لايَخْفَوْنَ عَلَيْنا أَفَمَنْ يُلْقى فِى النّارِ خَيْرٌ أَمْ مَنْ يَأْتِي آمِناً يَوْمَ الْقِيامَةِ اعْمَلُوا ما شِئْتُمْ إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»
تذکر: حقیر رساله ای مستقل در ردّ تصوف نوشته و روایات رسیده درباره صوفیه را جمع و شرح نموده ام؛ اگر خواستید به آنجا مراجعه نمایید.

14- اصول کافی 2 / 340،حدیث 8.

15- عین الحیاة 2 / 457 - 458.

خواندن 288 دفعه
Top