فصلنامه نور الصادق

مطالب ویژه (6)

maj22.jpg

فصلنامه علمی تخصصی در موضوع فلسفه و عرفان از نگاه نقد منتشر شد.

طرح مطالب خلاف و ادعاهای افراط گرانه مدعیان فلسفه و عرفان و هزاران اسرار ناگفتنی و مطالب آموزنده و زنده، واضح و شفاف، همراه با تشویق و تایید مراجع تقلید، علماء دانشمندان و فرهیختگان کشور در این مجله به طالبان حق و حقیقت ارائه می شود.

 

 

 

 

   ويژه ي پاسخ به نامه ي آيت الله سبحاني

 

 

علامه محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان

 

 

 

 

 

 

 

چکيده:

 

آيت الله سبحاني در تاريخ 1388/4/7 نامه اي به دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق فرستادند که در آن ضمن تشويق و تأييد خداپسندانه و مخلصانه ي نويسندگان نورالصادق چند نکته اي را نيز به عنوان نقد آورده بودند براي اين که اين مجله اي که به نظر ايشان عالي است و اهداف مقدسي را دارد از هر نقصي مبرا شود.

 

از آن زمان تا کنون دانشمندان، فرهيختگان، اساتيد دانشگاه و حوزه در پاسخ نامه مذکور مقالاتي به دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق ارائه دادند که نورالصادق به ترتيب آنها را براي اطلاع خوانندگان چاپ مي کند، اين بار نوبت به نوشتار انديشمند بزرگ معاصر علامه ي محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان شخصيت برجسته ي حوزه هاي علميه ي شيعه مي رسد که در مورد نقد اصطلاح حکمت در فلسفه که آيت الله سبحاني در نامه ي خود از آن ياد نموده است مي باشد که در اينجا تقديم خوانندگان عزيز و اهل دقت و معرفت مي نماييم.

 

 

 

 

 

 

 

                  

seydan                     نقد اصطلاح حکمت در فلسفه

 



«علامه محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان»

 

 

 

 

 

 

آيه ي هفدهم:

 

 

«يُؤْتىِ الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرًا كَثِيرًا »؛

 

 [خدا] حکمت را به هر کس بخواهد [و شايسته بداند] مي دهد؛ و به هرکس حکمت داده شود، خير فراواني داده شده است. 

(بقره: 269)

 

 

حکمت در آيات

 

 


واژه ي «حکمت» بيست بار، ضمن آيات مختلف در دوازده سوره ي قرآن آمده است که برخي از آنها يادآوري مي شود:

 

 

 

«وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَه»(1)؛ و به شما کتاب و حکمت آموزد.

 

 


«وَ ءَاتَئهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الحِکمه»(2)؛ خدا به او [داوود] فرمان روايي و حکمت داد.

 

 


«فَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَه»(3)؛ ما به آل براهيم کتاب و حکمت داديم.

 

 


«ادْعُ إِلىَ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالحِكْمَه وَ الْمَوْعِظَه الحَسَنَه»(4)؛ به وسيله ي حکمت و اندرز نيک [مردم را] به راه پروردگارت و سوي خدا فراخوان.

 

 


«وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَانَ الحِكْمَه» (5)؛ ما به لقمان حکمت داديم.

 

 

 

پيرامــونِ آياتي که واژه ي حکمت در آنها به کار رفته است نمـونه هايي از حکمت هاي الهـي خاطرنشان مي گردد، در سـوره ي اسراء، مي خوانيم:

 

 
• بي گمان، پروردگارت براي هر که بخواهد، روزي را زياد يا کم مي گرداند.(6)

 


• و از بيمِ فقر فرزندان خود را مکشيد! ما روزي دهنده ي آنها و شماييم.(7)

 


• و به مال يتيم جز به بهترين وجه نزديک نشويد. (8)

 


• و از آنچه بدان علم نداري پيروي نکن، که گوش و چشم و دل همه مسئول اند. (9)

 


• و بر روي زمين با تکبّر راه مرو. (10)

 

 

 

آن گاه پس از اين آموزه ها، مي فرمايد:

 


«ذلِكَ مِمَّا أوحَي إِلَيكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكمَه»؛

 


اين تعاليم (که برخي از آنها ذکر شد)، از حکمت هايي است که پروردگارت به تو وحي کرد.

 

 

 

 حکمت در لغت

 

 

 

ابن منظور در لسان العرب در معناي ماده حکمت مي گويد:

  

«و الحِكمَه عبارة عن معرفه أفضل الأَشياء بأفضل العلوم»؛(11)

 

حکمت شناخت برترين چيزها به وسيله برترين دانش هاست.

 

 

 

 

فيروز آبادي در قاموس مي نويسد:

 

 «و الحكمه بالكسر: العدل و العلم و الحلم و النبوة و القرآن و الإنجيل»؛ (12)

 

حکمت به کسر حاء يعني عدل، علم، حلم، نبوت، قرآن و انجيل.

 

 

 

 

حکمت در تفاسير

 

 


شيخ طبرسي در مجمع البيان مي گويد، در معناي حکمت وجوهي را ذکر کرده اند:

 

    

• قيل: أنه عِلم القرآن، ناسخه و منسوخه و محکمه و متشابهه و مُقدِّمه و مُؤخّره و حلاله و حرامه و أمثاله، عن ابن عباس و ابن مسعود؛

 

 

از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده که مقصود از حکمت [داشتن] علمِ قرآن است [يعني شناخت] ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و مقدَّم و مؤخَّر و حلال و حرام قرآن.

 

 

 

  

• و قيل: هو الإصابه في القول و الفعل، عن مجاهد؛

 

 

از مجاهد نقل شده که مراد از حکمت، گفتار و کردار درست است.

 

 

 

 

• و قيل: إنه علم الدين، عن ابن زيد؛

 


ابن زيد گفته است که: حکمت [همان] علم دين است.

 

 

 

• و قيل: هو النبوة، عن السدي؛

 

 سُدِّي مي گويد: حکمت [همان] نبوت مي باشد.

 

 

 

 

• و قيل: هو المعرفه بالله تعالي، عن عطاء؛

 

به نظر عطاء، حکمت، معرفت به خداي متعال است.

 

 

 

 

• و قيل: هو الفهم، عن إبراهيم؛

 

 ابراهيم، مقصود از حکمت را فهم [و درک درست] مي داند.

 

 

 

 

• و قيل: هو خشية الله، عن الربيع؛

 

ربيع مي گويد: حکمت همان خشيت [و ترس] از خداست.

 

 

 

 

• و قيل: هو القرآن و الفقه، عن أبي عبدالله(عليه السلام)، و روي أيضا عن مجاهد؛

 

 

از امام صادق(عليه السلام) [و نيز از مجاهد] روايت شده که مراد از حکمت، قرآن و فقه مي باشد.

 

 

 

 

 

• و قيل: هو العلم الذي تعظم منفعته و تجل فائدته، و هذا جامع للأقوال؛

 

 

و گفته اند: حکمت، علمي است که منفعت آن بزرگ [و زياد] است و فائده اش سترگ.

 

 

 

 

اين سخن، در بردارنده ي همه ي اقوال مي باشد. 

  

• و قيل: هو ما آتاه الله أنبياءه و أممهم من کتابه و آياته و دلالاته التي يدلهم بها علي معرفتهم به و بدينه و ذلک تفضل منه يؤتيه من يشاء، عن أبي علي الجبائي.

 


و إنما قيل للعلم حکمه لأنه يمتنع به عن القبيح، لما فيه من الدعاء إلي الحسن و الزجر عن القبيح؛ (13)

 

 

 


ابوعلي جبائي مي گويد: حکمت، کتاب خدا، آيات، دلالت ها و رهنمودهاي خداست که به انبياي خود و امت هاي آنها داد تا به وسيله ي آنها خدا و دينش را بشناسند، و آن تفضُّلي از جانب خداست که به هر که خواهد عنايت مي کند.

 

 

 علم را حکمت گفته اند بدان جهت که از قبيح جلوگيري مي کند؛ زيرا در آن فراخوان به کارهاي نيک است و بازداري از کارهاي زشت.

 

 

 

 در تفسير الميزان آمده است:

   


«الحكمة بكسر الحاء علي فعلة، بناء يدلّ علي نوع المعني فمعناه: النوع من الإحكام و الإتقان، او نوع من الأمر المحكم المتقن الَّذي لايوجد فيه ثُلمَة و لا فُتور؛ و غُلِبَ استعمالُه في المعلومات العقليّة الحقّة الصادقة الَّتي لاتَقبَلُ البطلانَ و الكذب البتة ... .

 
فَالحكمه هي القضايا الحقّة المطابقة للواقع من حيث اشتمالها بنحو علي سعادة الإنسان؛ كمعارف الحقة الإلهية في المبدا و المعاد، و المعارفُ التي تَشرَحُ حقائق العالم الطبيعي من جهة مساسها بسعادة الانسان؛ كالحقائق الفطرية التي هي اساس التشريعات الدينية »؛ (14)

 

 

 

 

  

چکيده ي سخن علامه اين است که: استعمال حکمت غلبه دارد در معلومات عقلاني حق، راست و روشني که بطلان و دروغ را هرگز نمي پذيرد، سپس مي گويد:

 

 

 حکمت به مجموعه اي از قضاياي حق (و درستي) اطلاق مي شود که مطابق با واقع باشد به نحوي که سعادت انساني را دربرگيرد؛ مانند معارف حق و ثابت الهي درباره ي مبدأ و معاد و معارفي که حقائق عالم طبيعي را که مرتبط با سعادت انسان است شرح مي دهد؛ مانند حقائق فطري که اساس تشريعات ديني مي باشد.

 

 

 

  

حکمت در روايات

 

 

 

 روش صحيح تفسير قرآن در عين تدبُّر و تعقل توجه به بيان امامان معصوم(عليهم السلام) مي باشد، از اين رو در اينجا بعضي از روايات را مي آوريم:

 

  

در اصول کافي روايت شده که از امام صادق(عليه السلام) درباره ي اين سخن خداي متعال:« یؤتی الحکمه من یشاء و من یؤت الحکمه فقد اوتی خیراً کثیراً»(15)پرسیده شد، امام علیه السلام فرمود:

 

   «طاعه الله و معرفه الامام»؛(16)

 [حکمت] طاعت خدا و معرفت و شناخت امام (معصوم) است.

 

 

 

 

مرحوم علامه مجلسي در شرح اين حديث مي گويد، در مورد کلام امام(عليه السلام) که فرمود: «طاعه الله» گفته اند:

  

  «لما كانت الحكمه استكمال النفس الإنسانيه بحسب قوّتيه العلميه و العمليه، و إنما استكمالها بالمعارف الحقّه و التحلّي بالفضائل من الصفات، و الإتيان بالحسنات، و السلامه عن الرذائل و ارتكاب السيئات، و قد أمر الله سبحانه عباده بجميعها، و بيّن لهم منهجها و سبيلها، و تجمعها طاعه الله المنوطه بمعرفه الإمام، ففسرها بطاعه الله و معرفه الإمام»؛ (17)

 

 چون حکمت، به کمال رساندن نفس انساني به حسب قوه ي علمي و عملي است؛ و کامل شدن نفس به کسب معارف حقه، و آراستگي به فضائل و صفات نيک، و انجام حسنات، و حفظ و نگه داري نفس از پستي ها و زشتي هاست؛ و خداي سبحان جميع بندگانش را به اينها امر فرموده است و طريق و راه رسيدن به آنها را هم بيان مي دارد؛ و طاعت و بندگي خدا که منوط به شناخت امام است در بَر دارنده ي همه ي اينهاست، امام(عليه السلام) حکمت را به طاعت و بندگي خدا همراه با شناخت امام تفسير نمود. 

 

  

علامه طباطبايي در الميزان بعد از نقل اين حديث، مي نويسد:

 

   أقول: و في معناه روايات أخر و هي من قبيل عدّ المصداق؛ (18)

 

 مي گويم: روايات ديگري به همين معنا هست، و اين روايت ها از قبيل شمارش مصداق است يعني بيانگر بعضي از مصاديق حکمت است.

 

 

 

  

نيز از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است که فرمود:

  

 الحكمه ضياءُ المعرفه و ميراثُ التقوي و ثمره الصدق و ما أنعَمَ الله علي عبد من عباده نعمه أنعم و أعظم و أرفع و أجزل و أبهي من الحكمه لَقلتُ صَادِقاً، قال الله عَزّوجَلّ:

  «يُؤْتِي الْحِكْمَه مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(19)

  

 حکمت نور معرفت و دستاورد تقوا و ثمره صدق (و راستي) است، و خدا بر بندگانش نعمتي برتر و بزرگتر، بلند مرتبه تر، سترگ تر و با شکوه تر از حکمت نداده است، [چه اينکه] خداي بزرگ مي فرمايد:

 «حکمت را به هرکس که خواهد مي دهد و به هرکس حکمت داده شود خير فراواني به او داده شده است، و اين [حقيقت] را جز صاحبان خرد ناب در نيابند».

 

 

 

در اين حديث، امام(عليه السلام) روشــنايي [ويژه اي] را که در پي معـرفت در قلب مـؤمن پديد مي آيد، حکمت و نور مي نامد و راه رسيدن به آن را تقوا، راستي و درستي مي داند. در اين راستا بايد انسان از زشتي ها، پليدي ها، تاريکي هاي گناه و کارهاي ناشايست بيرون آيد و به نيکي ها و فضائل آراسته گردد.

 

 

 براساس اين حديث، نعمتي برتر و بالاتر از حکمت براي انسان وجود ندارد و حکمت بهترين و گران بهاترين چيزي است که خداوند به بندگان برگزيده و خاص خودش عنايت مي کند.

 

  

باري، اين حديث، بسيار جامع است و افزون بر تعريف حکمت، اهميت و آثار آن را بازگو مي کند و راه رسيدن به آن را بيان مي نمايد.

 

 


شايان ذکر است که حکمت داراي درجاتي است و اَصل آن در نهاد آدمي وجود دارد و شخص مي تواند با علم و عمل و تهذيب نفس، به مراحل بالاتر آن دست يابد.

 

 

 

 

ابو بصير روايت مي کند که امام صادق(عليه السلام) در مورد اين آيه:

 

«وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرًا كَثِيرًا » فرمود:

 

  معرفه الإمام و اجتناب الكبائر الّتي أوجب الله عليها النّار؛ (20)

 

 [حکمت] شناخت امام (معصوم) و دوري از گناهان کبيره که خـداي تعالي درمورد ارتکاب آنها وعيـد به دوزخ داده مي باشد.

 

 

  

 

 

سليمان بن خالد گويد: از امام صادق(عليه السلام) در خصوص آيه:«وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرْا كَثِيرًا » پرسيدم، امام(عليه السلام) فرمود:

   «إنّ الحكمه المعرفه و التّفقّه في الدّين، فَمَن فَقُهَ منكم فهو حكيم»؛ (21)

 

 حکمت، معرفت و تفقّه (فهم صحيح و دقيق) در دين است، پس هرکه فقيه (دين شناس) شد، او حکيم است.

 

 

 

 

حضرت عيسي(عليه السلام) فرمود:

  

«بالتَّواضع تُعمَرُ الحِكمَه لا بالتَّكَبُر»؛ (22) 

 

با تواضع، حکمت آباد و بارور مي شود نه با تکبر.

 

 

 

 

از امام صادق (عليه السلام) روايت شده که در جواب راوي که از معناي حکمت در آيه ي 54 سوره ي «نساء» (23) پرسيد فرمود:
 

  «الفَهم وَ القَضَاء»؛ (24)

 

[حکمت] فهم و داوري [درست] است.

 

 

 

 
از امام باقر(عليه السلام) روايت شده که فرمود: رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) در سفري به گروهي برخورد که به ايشان به عنوان «رسول الله» سلام کردند، پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: شما کيستيد؟ گفتند: ما گروهي مؤمن هستيم. فرمود: حقيقت و شاخصه ي ايمان شما چيست؟ گفتند: رضا به قضاي الهي، تفويض امور به خداي تعالي [بعد از انجام وظيفه] و تسليم در برابر امر و فرمان خدا.

 

 

 

 

رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

   

«علماءُ حكماءُ كادوا أن يكونوا مِنَ الحكمه أنبياء»؛(25)

 

  علما و حکمايي که از فرط حکمت، نزديک است در زمره ي انبيا باشند.

 

 

 

    

ابن ابي نصر بَزَنطي از امام رضا(عليه السلام) نقل مي کند که فرمود: از علامت هاي فقه (فهم درست و دقيق دين)، حلم، حيا و سکوت [طولاني همراه با تفکر] است. آنگاه فرمود:

   «إِنَّ الصَّمت باب مِن أبواب الحكمه»؛ (26)

 

  سکوت [طولاني همراه با تفکر] دري از درهاي حکمت است.

 

 

 

 

هَيثَم ابن واقِد حَريريِّ از امام صادق(عليه السلام) نقل کند که حضرت فرمود:

  

   « مَن زَهِدَ في الدّنيا أثبت الله الحكمه في قلبه، و أنطق بها لسانَه، و بَصَّرَه عيوب الدّنيا داءها و دواءها، و أخرجه من الدّنيا سالما إلي دارالسّلام»؛(27)

 

 کسي که در دنيا زهد ورزد [و دلبسته ي تعلقات دنيوي نباشد] خداي تعالي حکمت را در قلبش استوار گرداند و بر زبانش جاري نمايد. او را نسبت به عيوب دنيا (دردها و درمان هايش) بينا کند، و به سلامت از دنيا به دارالسلام روانه سازد.

 

 

 

 

  

از پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) روايت شده است که فرمود:

   

«رأس الحكمه، مخافه الله عزوجل»؛ (28)

  رأس حکمت ترس [آگاهانه] از خداست.

 

 

 

 

 

چنانچه آن حضرت(صلي الله عليه و آله و سلم) در سخن ديگري فرمود:

 
«الرفق، رأس الحكمه»؛ (29)

 

  مدارا [و رفتار نيک و با عطوفت با مردمان] شالوده ي حکمت است.

 

 

 

 

 

و نيز در سرآغاز زبور آمده است:

   

«رأس الحكمه، خشيه الله تعالي»؛(30)

 

 سرآمد حکمت، خشيت خداي متعال مي باشد.

 

 

 

  

بنابراين، شناخت معارف قرآن، معرفت امام معصوم، اجتناب از گناهان و خداترسي، دين داري و تفقه در دين، حق مداري طاعت و عبادت، رضا به قضاي الهي، انجام وظيفه و تفويض امور به خداي تعالي، تسليم در برابر فرامين و قوانين الهي، زهد و وارستگي از تعلقات دنيوي، مدارا با مردم و دوري از نيرنگ و فريب کاري و ... از مصاديق حکمت است. باري، کامل ترين مصداق حکمت، خود قرآن کريم مي باشد. اگر کسي حکمت را سازگار با معاني مطرح شده در قرآن و حديث بيان کند، قابل قبول است و اگر خلاف بيان اهل بيت(عليهم السلام) حرف بزند، سخن او پذيرفتني نمي باشد.

 

 

 

حکمت در سخن فيلسوفان

 

 

 


اينکه بعضي از فلاسفه، اسم فن خود را بر حکمت قرآني منطبق مي دانند صحيح نيست. از کساني که اين تطبيق را انجام داده است حاج ملاهادي سبزواري صاحب منظومه مي باشد، وي مي سرايد:


 

نَظَمتُها في الحکمه التي سَمَت         في الذکر بالخير الکثير سُمِّيَت

 

 

 

و در شرح اين بيت، مي گويد:

 

  
«نظمتُها في الحكمه الَّتي سَمَت) اي عَلَت، (في الذكر) اي القرآن المجيد، (بالخير الكثير سُمِّيَت)، قال تعالي و تبارك: «يُؤتِي الحِكمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِكمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً كَثِيراً»(31). لانَّ الحكمه هي الايمان المشار اليه بقوله تعالي: (وَ المُؤمِنُونَ كَلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ)(32).»(33)

 

 

 

 فشرده ي سخن حاج ملاهادي، اين است که: منظومه را در حکمت به نظم کشيدم، و اين حکمت معقول (فلسفه) همان حکمتي است که خدا در قرآن فرمود: «يُؤْتىِ الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرْاً كَثِيرًا »

 

 در تطبيق ايشان که حکمت مورد نظر خود را با حکمت مطرح شده در قرآن، يکسان مي انگارد جاي سخن است؛ زيرا قدر متيقَّن از حکمت، خود قرآن کريم مي باشد و نيز مصاديقي که در روايات آمده است، آنچه را با حکمت قرآني سازگار نباشد نبايد حکمت بناميم.

 

 

 


حاج ملاهادي در منظومه موارد بسياري را مي آورد که خلاف وحي و کتاب است؛ به عنوان نمونه:

 

 

 از کتاب و سنت به دست مي آيد که اراده و علم پروردگار دو چيز جداگانه است، اما ايشان آن دو را يکي مي داند. (34)

 

 در رابطه با جبر، به جبري که در صورت، اختيار است مي گرود (35) در حالي که قرآن و حديث به حقيقت اختيار تصريح دارند، و نيز موارد ديگري که در اينجا مجال ذکر آنها نيست.(36)

 

 

 

 


حاج ملاهادي در حاشيه منظومه در شرح اين سخن که «لأنَّ الحکمه هي الإيمان» حاشيه مي زند:

 

 

«هو الإيقان بالمذكورات في الآيه الشريفه؛ فالإيمان بالله هو الإيقان بانّه صرف حقيقه الوجود، و بتوحيده و أنَّه لا ثاني له، و بصفاته التي هي عين وجوده؛ من حياته الذاتيّه، و علمه الحضوري السابق علي الاشياء و أنَّه الفعليّ لا الإنفعاليّ، و أنَّه الواحد البسيط في عين كونه كلّ العلوم؛ و قدرته الوجوبيّه، و إرادته و فيّاضيّته و عدم امساكه عن الجود، و غير ذلك من صفاته العليا.»(37)

 

  

وي در اين سخنان مي گويد اگر انسان در توحيد، به صرف «حقيقت وجود» نرسد، به جايي نرسيده است و شخص، توحيد واقعي ندارد.

 

 البته بخشي از سخن ايشان درست است و بخشي از آن نادرست مي باشد. پيداست که افرادي مانند سلمان و ابوذر و مقداد چنان که در روايات آمده است داراي حکمت بودند، ليکن حکمت اينها از سنخ حکمت منظومه نمي باشد؛ و قدر مسلم است که فلسفه، از يونان وارد اسلام شد و در اين مطلب ترديدي وجود ندارد. (38)


 

 

 خداي متعال مي فرمايد:


  «لَقَد مَنَّ اللهُ عَلَي المُؤمِنِينَ إِذ بَعَثَ فِيهِم رَسُولاً مِّن أنفُسِهِم يَتلُو عَلَيهِم آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِم وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَ الحِكمَه وَ إِن كَانُوا مِن قَبلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»؛(39)

 

 

 به يقين، خداوند بر مؤمنان منّت نهاد که پيامبري از خودشان در ميان آنها برانگيخت تا آيات او را بر ايشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بياموزد، هرچند پيش از آن در گمراهي آشکاري بودند.

 

 

بر اساس اين آيه، هر آنچه غير پيامبران [فلاسفه ي يونان و غيره] آورده اند که با وحي ناسازگار است ضلالت و گمراهي است.

 

 

اين بيان قرآن، خط بطلان بر فلسفه ي قبل از اسلام مي کشد، البته هر اندازه که بر اسلام منطبق باشد پذيرفتني است، اما آنجا که با تعاليم اسلام انطباق نيابد، سخنِ ياوه و باطل است.

 

 
سخنان انبيا با يکديگر ناسازگاري ندارد، اما بخش زيادي از گفتار فلاسفه يونان افزون بر اختلاف عميق بين خودشان بر اسلام منطبق نيست، و در صدر اسلام اين گونه سخنان مطرح نبود، از اين رو، تطبيقي را که حاجي سبزواري (و امثال وي) انجام مي دهد، صحيح به نظر نمي رسد.

 

 

 

 

 در تطبيقي ديگر، اين عبارات به چشم مي خورد:

 

 
«الحمدلله الذي «يُؤتِي الحِكمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اُوتِيَ خَيراً كَثِيراً» و الصلوة و السلام علي مَن بَعَثَ رسولاً يُعَلِّم الكتاب و الحكمه، و يدعوا الي سبيل ربّه بالحكمه و الموعظه الحسنه، و علي وصيّه و باب مدينه علمه و كلمته و علي سائر خلفائه المعصومين الهداة المهديين؛ لاسيّما الذي لَبَسَ للحكمه جُنَّتها و أخَذَها بجميع أدبها..»؛(40)

 

  

اينکه در سرآغاز کتاب، به آيات الهي تمسک کنيم و کلام خود را با سخن خداي تعالي نورانيت بخشيم، کار شايسته اي است، اما اينکه بخواهيم از باب براعت استهلال(41) حکمت قرآني را بر فلسفه ي مصطلح تطبيق کنيم، يک نوع مغالطه است.

 

 
به ويژه که در عبارت فوق، عبارتي از نهج البلاغه آورده شده(42) که به باور اکثر شارحان نهج البلاغه، مراد از آن وجود مقدس امام زمان (عج) مي باشد. (43)

 

 

ـ و حاجي هم همين معنا را اراده کرده و خواسته يا ناخواسته وانمود مي شود حکمتي هم که به معصومين(عليهم السلام) ارزاني شده است، از قبيل فلسفه ي مصطلح مي باشد.

 

آري، ائمه معصومين(عليهم السلام) سراپا حکمت اند، اما حکمتي که قرآن کريم معرفي مي کند از حکمت و فلسفه ي مصطلح، متمايز است.

 

 

 

 

خَيثَمه از امام صادق(عليه السلام) (يا امام باقر(عليه السلام)نقل کند که حضرت در توصيف امامان معصوم(عليهم السلام) فرمود:

 

 «نحن شجرة النُّبوَّة و بيت الرَّحمه و مفاتيح الحكمه»؛(44)

 ما درخت نبوت، خانه رحمت و کليدهاي حکمتيم.

 

 

 

برخي ديگر از اين تطبيق هاي ناروا در عبارات ابن سينا و محقق دواني و شمس الدين شهروزي نيز آمده است. (45)

 

نتيجه سخن اينکه: در تطبيق حکمت قرآني بر فلسفه ي مصطلح، خلطي (مغالطه اي) صورت گرفته است.(46)

 

 

 
--------------------

پي نوشت ها:

 

1ـ بقره: 151.
2ـ بقره: 251.
3ـ نساء: 54 .
4ـ نحل: 125.
5ـ لقمان: 12.
6ـ اسراء:30 .
7ـ اسراء: 31 .
8ـ اسراء: 34 .
9ـ اسراء: 36 .
10ـ اسراء: 37.
11ـ لسان العرب 140:12 (ذيل ماده ي حَکَم) .
12ـ القاموس المحيط 4: 98 (ذيل ماده ي حَکَم) .
13ـ مجمع البيان 2: 659 (ذيل آيه ي 269 سوره ي بقره).
14ـ الميزان 2: 395 (ذيل آيه ي 269 سوره ي بقره) .
15ـ بقره: 269.
16ـ اصول کافي1: 185، حديث 11 (کليني اين حديث را به سند صحيح از ابوبصير روايت کرده است).
17ـ مرآة العقول2: 321، عبارت فوق از حکيم مدقّق رفيع الدين نائيني استاد علامه مجلسي در حاشيه اش بر اصول کافي است، نگاه کنيد به، الحاشيه علي اصول الکافي1: 563.
18ـ الميزان 2: 404.
19ـ مصباح الشريعه: 198 (باب 95)؛ نورالثقلين 1: 288؛ کنز الدقائق 2 : 445، با تفاوت در برخي از عبارات؛ بحارالأنوار 1: 215، متن حديث براساس اين مأخذ است.
20ـ کافي 2: 284 (باب الکبائر)، حديث20؛ وسائل الشيعه 15: 315، حديث 20619؛ بحارالأنوار 1: 215.
21ـ تفسير عياشي 1:151؛ تفسير برهان 1: 549؛ نورالثقلين 1: 287؛ بحارالأنوار 1: 215
22ـ کافي 1: 37؛ وسائل الشيعه 15: 276؛ بحارالأنوار 2: 62.
23ـ (فَقَد آتَينا آلَ إبراهيمَ الکِتابَ وَ الحِکمَه).
24ـ بصائر الدرجات: 36 ؛ کافي 1: 206؛ بحارالأنوار 9: 194.
25ـ کافي2: 52(باب حقيقه الإيمان و اليقين)؛ توحيد صدوق:371؛ بحارالأنوار 64: 286.
26ـ کافي2: 113(باب الصمت و حفظ اللسان)؛ وسائل الشيعه12: 182؛بحارالأنوار 2: 48.
27ـ کافي 2: 128؛ مشکاة الأنوار: 206؛ وسائل الشيعه 16: 10؛ بحارالأنوار 2: 33.
28ـ مَن لا يحضره الفقيه 4: 376، حديث 5766؛ وسائل الشيعه 15: 221، حديث 20327، مشکاة الأنوار: 215.
29ـ عوالي اللئالي1: 371؛ مستدرک الوسائل 11: 295؛ بحارالأنوار 72 :352 .
30ـ مجمومه ورام 1: 221 ؛ منيه المريد: 154؛ الجواهر السنية : 94.
31ـ بقره: 269.
32ـ بقره: 285.
33ـ شرح منظومه1: 171ـ 172 (خطبه ي مصنف).
34ـ شرح منظومه 1: 529(غرر في الإرادة).
35ـ شرح منظومه:1: 511 519 (غرر في عموم قدرته لکل شيء).
36ـ مثلاً در بحث حدوث و قدم، حدوث اسمي را سامان مي دهد نه حدوث مسبوق به عدم واقعي را (شرح منظومه:1: 309 «المقصد الاول في الامور العامّه، الفريده الثالثه في القدم و الحدوث») در حالي که مکتب وحي از عدم واقعي خبر مي دهد؛ در بحث معاد، معادي را قائل است که با معاد جسمانيِ قرآن، همخواني ندارد (شرح منظومه 2: 875 900 «المقصد السادس في المعاد، الفريده الثانيه و الفريده الثالثه») وي در اين مبحث معاد صدرايي را اختيار مي کند که به گفته استاد شهيد مطهري: قائلين به اين معاد، همه ي معاد جسماني را برده اند در داخل خود روح و عالم ارواح و معاد قرآن را با اين مطلب نمي توان توجيه کرد (مجموعه آثار شهيد مطهري 4: 674 676).

37ـ اين عبارت در حاشيه شرح منظومه (1: 171«خطبه ي مصنف») از صاحب منظومه مي باشد.
38ـ رجوع کنيد به، مجموعه آثار شهيد مطهري 14: 458 459 (خدمات متقابل اسلام و ايران).
39ـ آل عمران: 164.
40ـ بدايه الحکمه، چاپ مؤسسه نشر اسلامي، مدرسه منتظريه قم، (مقدمه ي ناشر).
41ـ [معناي] اين اصطلاح ادبي... آن است که متکلم در اول سخن خود ( و يا نويسنده در ابتدا و مقدمه کار خود) چيزي گويد و نويسد که مناسب مطالبي باشد که بعدها ذکر مي کند به الفاظ لطيف غير صريح، بلکه با اشارات مليحه که مخاطب به ذوق سليم، مقصود گوينده را دريابد (فرهنگ معارف اسلامي 1: 402).

42ـ قَد لَبِسَ لِلحِکمَه جُنَّتَها وَ أخَذَهَا بِجَمِيعِ أدَبِهَا مِنَ الإقبَالِ عَلَيهَا وَ المَعرِفَه بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا فَهِيَ عِندَ نَفسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسألُ عَنهَا فَهُوَ مُغتَرِبٌ إذَا اغتَرَبَ الإسلامُ وَ ضَرَبَ بِعسِيبِ ذَنبِهِ وَ ألصَقَ الأرضَ بِجِرَانِهِ بَقِيَّه مِن بَقَايَا حُجَّتِهِ خَلِيفَه مِن خَلائِفِ أنبِيَائِهِ (نهج البلاغه: ضمن خطبه ي 182).

43ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد10: 95؛ بحارالأنوار 51: 113؛ نهج الصباغه في شرح نهج البلاغه:180؛ ترجمه و تفسير نهج البلاغه 27: 245؛ حدائق الحقائق في شرح نهج البلاغه2: 117؛ شرح نهج البلاغه (مدرس وحيد)11 :271؛ شرح نهج البلاغه (نواب لاهيجي): 172؛ منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه (خوئي) 10 : 351 و ...
44ـ کافي 1: 221 ؛ بصائر الدرجات: 77 (باب في الأئمه: انهم معدن العلم و شجره النبوه و مفاتيح الحکمه)؛ بحارالأنوار 26 : 245 .
45ـ عيون الحکمه (ابن سينا): 16 17؛ رسائل ابن سينا، النص:30 31 .
46ـ بجاست اين مطلب و علت آن را از نوشته ي دکترمهدي محقق اگرچه در جهت مدح اين خلط نوشته شده است پي گيري کنيم، وي مي نويسد:
فلسفه در قرون نخستين از قداست و شرافت خاصّي برخوردار بود و با طبّ عديل و همگام پيش مي رفت، فلاسفه خود اطبا بودند و طبيبان هم فيلسوف تا بدان جا که فلسفه را طبّ روح و طبّ را فلسفه بدن به شمار آوردند. ابن سينا کتاب پزشکي خود را با نام متناسب با فلسفه يعني قانون و کتاب فلسفي خود را با نام متناسب با طبّ، شفا ناميد.. .
ابو الفرج علي بن الحسين بن هندو به نقل از صاحب تاريخ طبرستان در مجلس درس خود در طبرستان از سوئي فلسفه سقراط و ارسطو و از سوئي ديگر پزشکي بقراط و جالينوس را درس مي داد ... .
و دو پزشک بزرگ طبرستاني يعني علي بن ربّن طبري و ابو الحسن طبري کتاب هاي خود «فردوس الحکمه» و «المعالجات البقراطيه» را که هر دو در علم پزشکي است با فصلي در فلسفه آغاز مي کنند، و اين سنّت علمي که طبيب فاضل بايد فيلسوف هم باشد تا بتواند به اصلاح نفس و بدن هردو بپردازد کاملا شايع و رايج بود... .
از مميّزات اين دوره، تساهل و تسامح در اظهار نظر علمي بود دانشمندان انديشه هاي مخالف را تحمّل مي کردند و مجال ردّ و نقض و شکوک و ايراد را باز مي گذاشتند ..
اين دورانِ شکوفائي علم و فلسفه در جهان اسلام دير نپائيد چه آنکه امام محمّد غزالي با تأليف کتاب «تهافت الفلاسفه» به تکفير فيلسوفان پرداخت و در عقيده به «قِدَم عالَم» آنان را کافر خواند ... .
در اين ميان بسياري از دانشمندان کوشيدند تا اين شکاف ميان دين و فلسفه را از بين ببرند ولي موفّق نشدند از جمله آنان ناصر خسرو قبادياني بود که کتاب «جامع الحکمتين» خود را نگاشت تا ميان دو حکمت يعني حکمت شرعيّه و حکمت عقليّه آشتي دهد و جدال و نزاع ميان فيلسوف و اهل دين را برطرف سازد، ولي در اين راه توفيقي به دست نياورد... .
در غرب جهان اسلام نيز ابن رشد اندلسي کوشيد تا ميان حکمت و شريعت را در کتاب معروف خود «فصل المقال فيما بين الحکمه و الشّريعه من الاتّصال» آشتي دهد ولي او هم در اين راه توفيقي به دست نياورد ... .
اين دوره تاريک و ظلماني فلسفه با ظهور فيلسوفان ايراني شيعي که معمولا آنان را اهل حکمت متعاليه خوانند رو به زوال نهاد و دوره درخشان و شکوفائي پديد آمد. که نظير آن در هيچ يک از کشورهاي اسلامي ديگر سابقه نداشت. اينان با استظهار به قرآن و حديث و توسّل به تجوّز و توسّع و تأويل موفّق شدند که فلسفه را از آن تنگنائي که مورد طعن و لعن بود بيرون آورند و لحن تکريم و تقديس فلاسفه را جانشين آن سازند. حال بايد ديد دانشمندان شيعه ايراني براي رفع اين نفرت و زدودن اين زنگ از چهره فلسفه يونان چه انديشيدند که فلسفه چنان مورد پذيرش قرار گرفت که حتّي تا اين زمان فقيهان و مفسرّان قرآن به فلسفه مي پردازند و شفا و اشارات ابن سينا را تدريس مي کنند و به مطالب آن استشهاد مي جويند... .
اين فيلسوفان کلمه «فلسفه» را به کلمه «حکمت» تبديل کردند که هم نفرت يوناني بودن آن کنار زده گردد و هم تعبير قرآني که مورد احترام هر مسلماني است براي آن علم به کار برده شود؛ زيرا هر مسلماني با آيه شريفه قرآن: (وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثيراً) آشنايي دارد و به آن ارج و احترام مي گذارد و کلمه حکمت را مبارک و فرخنده مي داند و با آن « خير کثير» را از خداوند مي خواهد، چنان که حاج ملاهادي منظومه حکمت خود را با همين آيه شريفه پيوند مي دهد و فلسفه خود را «حکمت ساميه» مي خواند...
حال که از انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل تعبير به «حکمت» شده ديگر «فلسفه» با تجلّي در کلمه حکمت در برابر «دين» قرار نمي گيرد؛ زيرا اين همان حکمتي است که خداوند به لقمان عطا فرموده که (وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِکمَه).
اينان براي حفظ انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تکفير و تفسيق يا به قول ساده تر تطهير فلسفه کوشيدند که براي هر فيلسوفي يک منبع الهي را جستجو کنند و علم حکما را به علم انبيا متّصل سازند؛ از اين جهت متوسّل به برخي از «تبار نامه»هاي علمي شدند از جمله آن «شجره نامه» که عامري نيشابوري در الأمد علي الأبد مي گويد که انباذقلس (Selcodepme) فيلسوف يوناني با لقمان حکيم که در زمان داود پيغمبر(عليه السلام) بود رفت و آمد داشته و علم او به منبع (وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِکمَه)مرتبط مي شود، و فيثاغورس علوم الهيّه را از اصحاب سليمان پيغمبر آموخته و سپس علوم سه گانه يعني علم هندسه و علم طبائع (فيزيک) و علم دين را به بلاد يونان منتقل کرده است، و سقراط حکمت را از فيثاغورس اقتباس کرده و افلاطون نيز در اين اقتباس با او شريک بوده است، و ارسطو که حدود بيست سال ملازم افلاطون بوده و افلاطون او را «عقل» خطاب مي کرده با همين سرچشمه الهي متّصل و مرتبط بوده است؛ و از اين روي است که اين پنج فيلسوف، «حکيم» خوانده مي شوند تا آيه ي شريفه ي: (يُؤتِي الحِکمَه مَن يَشاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثِيراً) شامل حال آنان گردد.
اين حکيمان متألّه با اين تغيير نام از فلسفه به حکمت و نقل نسب نامه هاي علمي اکتفا نکردند، بلکه کوشيدند تا که براي مطالب فلسفي و عقلي از قرآن و سنّت نبوي و نهج البلاغه و صحيفه سجّاديه و سخنان ائمّه اطهار(عليهم السلام) استشهاد جسته شود... (مصنّفات ميرداماد (پيشگفتار) 1: 11 17).

براساس اين نوشته فلاسفه براي اينکه مطالب خود را به جامعه ي ديني بقولانند سه کار اساسي کردند:

1) تغيير نام فلسفه به حکمت، يا استعمال لفظ حکمت که واژه اي مقدس و مورد احترام است و تداعي کننده آيه ي: (يُؤتِي الحِکمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثِيراً... ) (بقره 269) مي باشد به جاي فلسفه.

2) نقل نسب نامه هايي براي فيلسوفان، به منظور ارتباط دادن مطالب آنان به علوم پيامبران.

3) کوشش و جستجو در زمينه به دست آوردن منبع وحياني (از قرآن و حديث) براي مطالب فلسفي، و رنگ ديني دادن به آنها.
ولي واقعيت آن است که کوشش فلاسفه در برخي موارد بيهوده است و بيانات قرآن و حديث در مسائل مهمّي با گفته هاي ايشان سازش ندارد، چنان که استاد در جاهاي بسياري از تفسير آيات اعتقادي که در اين مجموعه گردآوري شده به صراحت اين مطالب را بيان کرده اند.

 

 

 

  

 

ویژه ی پاسخ به نامه ی آیت الله سبحانی


     

 یک بام و دو هوا

 


[نگاهی کوتاه به نامه آیت الله سبحانی(زیدعزه)]

 


  «استاد کریم زارع»

 

 

 

 

 

 

جناب مستطاب حضرت آیت الله شیخ علی صافی اصفهانی(مدظله العالی)، سفارش حضرتعالی مبنی بر بررسی نامه آیت الله سبحانی، انجام گرفت، لذا نکات مهم و اساسی نامه ایشان ارایه می شود. البته هدف از این مطالب جسارت به محضر اساتید بزرگوار و علمای دینی نیست، بلکه مباحثه ایی طلبگی است تا حقایق آشکار شود و هریک از طرفین، نظریات و دیدگاه های خود را به صورت مباحثه طلبگی ارایه نمایند. متأسفانه در نامه ی آیت الله سبحانی مجموعه ایی از نکاتی متفاوت مشاهده می شود که نکته اشتراک آن ها، ضرب المثل معروف «یک بام و دو هوا» می باشد که به صورت خلاصه و مختصرمطالب بررسی وارایه می شـود و بررسی کامل هر یک از آنها خود نـــــیازمنـد نگـــارش کتـابی جداگانه و مفصل می باشد.

 

 

 

یک بام و دو هوای شماره 1: اهانت یا تمجید !

 

 

در بخش ابتدایی نامه ایشان نوشته اند:

 

«تمام مقالات، حاکی از نیت پاک نویسندگان آن است که واقعاً می خواهند جامعه را اندیشه های خرافی برهانند و چهره واقعی اسلام را نشان دهند».

 

 

این بخش از نامه به نوعی تمجید و تأیید نویسندگان مجله نورالصادق است ولی ایشان در انتهای نامه مطلب اهانت آمیزی را به صورت سر بسته، به نویسندگان مقالات مجله نور الصادق نسبت داده اند که ناراحت کننده است، ایشان نوشته اند:

 

«این شیوه سخن گفتن دوستان و عزیزان یادآور مکتب حنابله است که حتی در عقاید به خبر واحد عمل می کنند و برای خدا، جهت و حرکت ثابت می نمایند و توحید ابن خزیمه را هر سال میان زائران خانه خدا پخش می کنند».

 

 

نکته اهانت بار این نامه در عنوان «مکتب حنابله» نهفته است مکتب حنبلی یک مکتب فقهی است و در کنار مکاتب حنفی، مالکی، شافعی، چهار مکتب فقهی عامه را تشکیل می دهد. هرمکتب فقهی، احکام و مسایل فقهی را ارایه می کند و نظریات اعتقادی را، مکاتب اعتقادی، مثل مکاتب: اشاعره، معتزله، ماتریدی و... ارایه می کنند. پس منظور از مکتب حنبلی کدام فرقه عقیدتی است؟ کدام فرقه عقیدتی در عربستان حکومت می کند و عقاید خود را در میان زائرین خدا پخش می کند؟ جواب مشخص است، فرقه ضاله وهابیت بر عربستان حکومت می کند اگر چـــه آنها خودشـان را فـــرقــه ایی از «سلفیه» می دانند ولی در حقیقت فرقه ایی جعلی و ساختگی توسط استعمارگران می باشند.

 

 

اگر به جای واژه ی«مکتب حنابله» نوشته شود «مکتب وهابیت» اهانت بار بودن نامه مشخص می شود: «این شیوه سخن گفتن دوستان و عزیزان یادآور مکتب وهابیت است».

 

 

چه شباهتی بین نویسندگان مقالات مجله نورالصادق با مکتب وهابیت است که ایشان با خـواندن مجله به یاد وهـابیت افتاده اند؟ چه شباهتی بین آیت الله العظمی صافی گلپایگانی، آیت الله العظمی مکارم شیرازی، آیت الله سیدان، آیت الله شیخ علی صافی اصفهانی و سایر نویسندگان مجله نورالصادق با علمای تکفیری و سر سپرده استعمار یعنی علمای وهابیت وجود دارد؟

 

متأسفانه ایشان وجه شباهتی را بیان نموده اند که بسـیار شگفت انگیز است که در یک بام و دو هـوای شماره 2 بررسی می شود.

 

 

 


یک بام و دو هوای شماره 2: به خبر واحد در عقاید عمل شود، عمل نشود!

 

 

ایشان در نامه وجه شباهت نویسندگان مجله نورالصادق با علمای وهابیت را این ‏گونه نوشته اند:

 

«حتی در عقاید به خبر واحد عمل می ‏کنند و برای خدا جهت و حرکت ثابت می نمایند».

 

 

آیا عمل کردن به خبر واحد در عقاید، اشکال دارد؟ آیا مشکل وهابیت و به قول ایشان مکتب حنابله، این است که در عقاید به خبر واحد عمل می کنند؟ اگر عمل کردن به خبر واحد در عقاید باطل است پس چرا ایشان سفارش به مطالعه خبر واحد نموده اند؟ ایشان نوشته اند:

 

«3 ـ دور از ادب است که بگویم آقایان بار دیگر برگردند و توحید صدوق را مطالعه کنند، خطب امیرمؤمنان و کلمات امام باقر(علیه السلام) و صادق(علیه السلام) سراسر برهان و حکمت است»

 

 

واقعاً عجیب است، سخنان سراسر برهان و حکمت امامان معصوم(علیهم السلام) که همگی به صورت خبر متواتر نیستند و بسیاری از مطالب آن ها به صورت خبر واحد است. کتاب توحید صدوق، خبر واحد فراوانی دارد. نویسندگان مجله نورالصادق چه کار کنند؟ برای یادگیری و ارایه عقاید اسلامی به خبر واحد عمل کنند یا عمل نکنند؟

 

 

 

شاید مشکل وهابیت این است که «برای خدا جهت و حرکت ثابت می نمایند» حال کدام یک از نویسندگان محترم مجله نورالصادق برای خدا جهت و حرکت اثبات کرده است؟ در کدام مقاله و کدام نویسنده برای خدای متعال معتقد به جهت و حرکت شده است؟ لازم است آیت الله سبحانی یا خودش و یا یکی از شاگردانش در این مورد توضیح دهند و پاسخ خود را بیان کنند.
(بررسی این مطلب که آیا نظریات فلسفه به شرک نزدیک ‏تر است یا به توحید در یک بام و دو هوای شماره 3 بررسی خواهد شد.)

 

 

 

وقتی بازار تهمت زدن گرم باشد مطالب یک بام و دو هوا زیاد می شود:

 

اگر سخن از عمل به روایات مطرح شود تهمت اخباری ‏گری می زنند.


اگر سخن از عمل به قرآن مطرح شود تهمت ظاهری ‏گری می زنند.


اگر سخن از امام زمان(عج الله) مطرح شود تهمت از حجتیه بودن می زنند.


اگر سخن از مسایل سیاسی مطرح شود تهمت... می زنند و قس علی هذا.

 

 

این گونه تهمت زدن در فضای علمی کشور، به خصوص در حوزه های علمیه، فضای نا امنی را به وجود آورده و جلوی مباحثه های علمی را گرفته بود. برای همین مقام معظم رهبری(دامت برکاته) شجاعانه، بحث کرسی های آزاد اندیشی را مطرح کردند، تا مباحثه های طلبگی در فضایی امن انجام گیرد و زمینه رشد و تولید علم فراهم گردد.

 

 

البته این سؤال مطرح است که در حوزه علمیه، کتاب هایی چون توحید صدوق چرا تدریس نمی شود؟ آیا بهتر نیست به جای فلسفه این گونه کتاب ها تدریس شود؟ آیا در مرکز تخصصی علم کلام که تحت اشراف آیت الله سبحانی قرار دارد کتاب توحید صدوق تدریس می شود؟

 
 

 

یک بام و دو هوای شماره 3: فلسفه، توحید یا شرک!

 

 


درباره موضوع توحید و فلسفه، مباحث فراوانی مطرح است که لازم است با دقت بررسی گردد وسوالات مهمی مطرح می شود:

 


الف) فلسفه، گرایش به توحید دارد یا گرایش به شرک؟

 


ب) آیا فلسفه توان اثبات خدا را دارد یا نه؟

 


ج) آیا خدای فلسفه با خدای اسلام یکی است یا نه؟

 


د) آیا فلسفه اجازه ورود به مباحث خدا شناسی را دارد یا نه؟ یکی از اشکالات اساسی و مهمی که به فلسفه مربوط می شود همین نکته است.

 

 

 

 کتاب آموزش فلسفه: آموزشگران باستان، نخست دو دسته از مسایل نظری را که محورهای مشخصی دارند در نظر گرفته اند و یک دسته را به نام طبیعیات و دسته دیگر را به نام ریاضیات نامیده اند و سپس هریک را به علومی جزئی تری تقسیم کرده اند. دسته سومی از مسایل نظری درباره ی «خدا» قابل طرح بوده که آنها را به نام «خداشناسی» یا «معرفة الربوبیه» نامگذاری نموده اند. ولی یک دسته از مسایل عقلی نظری باقی ماند که موضوع آنها فراتر از موضوعات یاد شده بود و اختصاصی به هیچ یک از موضوعات خاص نداشت. گویا برای این مسایل، نام خاصی را مناسب ندیدند و به مناسبت این که بعد از طبیعیات، مورد بحث قرار می گرفت آنها را «ما بعد الطبیعه» یا «متافیزیک» نامیدند... موضوع ما بعد الطبیعه را هم «موجود مطلق» یا «موجود بما هو موجود» قرار دادند.(1)

 


این یک اعتـــراف صریح و آشکار است که نشان می دهد مباحث خـــداشنــــاسی، جدا از مباحث فلسفه می باشد. علم «معرفة الربوبیه» علمی مستقل و علم فلسفه هم علمی مستقل محسوب می شده است و خود پایه گذاران فلسفه مباحث خداشناسی را با فلسفه مخلوط نمی کردند. پس این سوالات مطرح می شود که اگر مباحث خداشناسی جدا از فلسفه بوده است پس چرا اکنون مباحث خداشناسی و فلسفه در هم آمیخته شده است چرا در حوزه های علمیه مباحث فلسفه به عنوان مبانی خداشناسی تدریس می شود؟

 

 
اگر در دین اسلام در مباحث خداشناسی، نیازی به فلسفه وجود داشت چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) این مباحث «موجود بما هو موجود» را مطرح نکرده است؟ چرا امامان معصوم(علیهم السلام) مباحث «موجود بما هو موجود» را بیان نکرده اند؟

 

 حقیقت این است که، مباحث فلسفی، توسط حکومت عباسیان، برای جلوگیری از ارتباط مردم با اهل بیت(علیهم السلام) وارد جامعه اسلامی شده است، تا مباحث خداشناسی اسلامی، که در کلام اهل بیت(علیهم السلام) می باشد، کنار گذاشته شود و خداشناسی فلسفی به جای آن قرار داده شود.

 

کتاب آموزش فلسفه: در عصر اسلامی «مسایل متافیزیک» با «مسایل خداشناسی» درهم ادغام شد و به نام «الهیات بالمعنی الاعم» نامگذاری گردید و گاهی به مناسبت، مسایل دیگری مانند مسایل معاد و اسباب سعادت ابدی انسان و حتی پاره ایی از مسایل نبوت و امامت نیز به آنها ضمیمه شد. (2)

 


این همان اعتراف صریح به التقاطی بودن مباحث خداشناسی و الهیات فلسفه می باشد. گروهی خودباخته، به جای رفتن به سراغ اهل بیت(علیهم السلام) به دنبال فلسفه رفتند و به جای یادگیری خداشناسی از اهل بیت معصومین(علیهم السلام)، مباحث فلسفه را مبنای خداشناسی خود قرار دادند و کار را به آن جا رساندند که این فلسفه التقاطی را به جای حکمت اسلامی قرار دادند و حکمت ناب قرآنی نبوی و علوی را مجهور و مطرود نمودند. به طوری که وقتی سخن از حکمت اسلامی می شود آن چه به ذهن ها متبادر می شود همین فلسفه التقاطی است در حالی که آیات قرآنی و روایات نشـان می دهند که این فلسفه، حکمت اسلامی نیست.

 


اکنون که مشخص شدمباحث فلسفه، جدا از مباحث خداشناسی است این سؤال مطرح است که آیا خدای این فلسفه التقاطی با خدای اسلام یکی است؟

 

 

 

خدای فلسفه یا خدای اسلام ؟

 

 

 

از نظریات مهم فلسفه این است که خدا، از موجودات مجرد است، درباره ی شناخت موجودات مجرد باید به این نکته دقت نمود که، موجودات مجرد از ماده، قابلیت شناخت با علم حصولی را ندارند منظور از علم حصولی همین مباحث استدلال عقلی است و موجودات مجرد با علم حضوری یعنی با «شناخت قلبی» شناسایی می شوند. شناخت قلبی بر اساس تعقل پایه ریزی نشده است و برای همین مباحث آن قابلیت استدلال عقلی را ندارند.

 

کتاب آموزش فلسفه: چنان که در مقدمه درس یادآور شدیم شناخت شخصی مجردات جز از راه علم حضوری امکان ندارد. (3)

 

در دین اسلام خدا با عنوان «الله» یک شخص و فرد متشخص می باشد، همان گونه که یک فرد انسانی شناخته می شود مثلاً امام علی(علیه السلام) یک فرد و شخص خاص است «الله» نیزیک فرد خاص و مشخص است در حالی که در فلسفه شناخت «الله» به صورت یک فرد خاص و مشخص امکان ندارد و این تفاوت بزرگ خدای اسلام با خدای فلسفه است.

 

 

 
کتاب آموزش فلسفه: نهایت چیزی که از براهین به دست می آید عناوینی کلی از قبیل «واجب الوجود» و «علة العلل» و مانند آنهاست. (4)

 

خدای اسلام یک عنوان خاص و یک فرد مشخصی است ولی خدای فلسفه یک عنوان کلی دارد که بر افراد متعددی قابل صدق می باشد. خدایی که فرد خاص است خدای توحیدی است و خدایی که عنوان کلی و قابل صدق بر افراد کثیر باشد خدای فلسفه است که نشان از گرایش فلسفه به شرک دارد.

 

 

 
فلسفه ناتوان از ارایه برهان برای اثبات خدا:

 

 


یکی از نکات مهم، ناتوانی فلسفه در ارایه برهان برای اثبات خدا می باشد و مهمترین دلیل هم این است که تمامی فلاسفه جهان، خداشناس نیستند و خدا را عبادت نمی کنند فلاسفه کمونیستی مثل مارکس ولنین... حتی دشمنی سختی با خداپرستی دارند. اگر فلسفه موجب خداشناسی می شود پس چرا این همه فیلسوف ضددین، وجود دارد؟

 

فلسفه ای که حتی برای سایر مباحث خودش هم نمی تواند برهان ارایه کند، چگونه می تواند برهان برای خدای متعال ارایه کند؟

 

 

کتاب آموزش فلسفه: اگر کسی در برهان لمی شرط کند که حد وسط، باید علت خارجی و حقیقی باشد نه تنها در مورد «واجب الوجود» بلکه در بیشتر مسائل فلسفی، چنین برهانی یافت نمی شود. (5)

 


اگر کسی از فلاسفه بخواهد که در تمامی مباحث، برهان لمی ارایه کند ودر برهان لمی، حد وسط از علت های خارجی و حقیقی باشد در این صورت فلسفه، برهانی برای ارایه کردن ندارد، اصلا فلسفه حرفی برای گفتن ندارد، راه حل فلسفه برای این مشکل چیست؟

 

 

الف) تغییر دادن تعریف برهان


ب) قراردادن علت های تحلیلی به جای علت های حقیقی.

 

 

کتاب آموزش فلسفه: برهان لمی، برهانی است که حد وسط آن، علت برای اتصاف موضوع نتیجه، به محمول آن باشد، خواه علت برای خود محمول هم باشد یا نباشد و خواه علت خارجی و حقیقی باشد یا علت تحلیلی و عقلی.

  

اگر کسی علت های خارجی و حقیقی را کنار بگذارد و علت های تحلیلی را به جای آنها قراردهد، آن گاه می تواند برای مباحث فلسفی، برهان مورد نظر فلسفه را ارائه کند، حال سؤال این است که برای رسیدن به حقایق عالم، چه نوع علتی باید مورد توجه قرار گیرد، علت های واقعی و حقیقی یا علت های ذهنی و تحلیلی؟

 

 

نکته انحراف بزرگ فلسفه همین است که به جای توجه به وحی، آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) و بجای عقل گرایی، به نظریات صوفیانه پرداخته است و حتی ملاصدرا مباحث خود را بر اساس نظریات صوفیانه، ابوبکر ابن عربی پایه گذاری کرده است نه بر اساس آیات قرآنی و نه بر اساس روایات اهل بیت(علیهم السلام).

 

 

 

 گرایش فلسفه به توحید یا شرک:

 

 

 
حال که مشخص شد خدای فلسفه با خدای دین اسلام متفاوت است و فلسفه توانایی ارائه فردی خاص به عنوان خدا را ندارد بحث اصلی مطرح می شود که گرایش فلسفه به توحید است یا به شرک ؟

 

در دین اسلام عقیده بر این است که خدای متعال هر موجودی را بخواهد بدون واسطه خلق می کند مثلاً یک انسان اگرچه در ظاهر از طریق پدر و مادر متولد می شود ولی این ظاهر دنیوی است و خدا می تواند انسان را بدون پدر و مادر خلق کند همان گونه که حضرت آدم(علیه السلام) را خلق کرد و حضرت عیسی(علیه السلام) را بدون پدر به دنیا آورد و تمامی معجزات پیامبران(علــیهم الـــسلام) از این قـــبیل می باشند.

 


خدای فلسفه چون موجودی مجرد و واحد می باشد و بر طبق قانون فلسفی «الواحد لا یصدر عنه الا واحد» یعنی «از واحد صادر نمی شود مگر واحد» خدا فقط می تواند یک موجود را بدون واسطه ایجاد کند که به این موجود، عقل اول می گویند و عقل اول می تواند یک موجود دیگر، به نام عقل دوم را ایجاد کند و او هم عقل سوم و آن هم عقل چهارم که تا ده عقل را فلاسفه شمرده اند، که هرکدام فقط یک عقل را می تواند ایجاد کند و عقل دهم توانایی ایجاد موجودات متعدد را دارد.

 

 

کتاب بدایة العکمه: كما كان الواجب تعالی واحداً بسیطاً من جمیع الجهات، امتنع ان یصدر منه الكثیر، سواء كان الصادر مجرداً كالعقول العرضیه او مادیاً كالانواع المادیه، «لان الواحد لا یصدر عنه الا الواحد» فاول صادر عنه تعالی عقل واحد... فتبین ان هناك عقولاً كثیرك.(6)


ترجمه: همان طور که واجب تعالی، واحد و بسیط از جمیع جهات است، ممنوع است که ازاو کثیر صادر شود، چه این صادر، همانند عقول عرضیه باشند یا مادیه مانند انواع مادی، برای این که، از واحد صادر نمی شود مگر واحد، پس اول موجود صادر از واجب تعالی، عقل واحد است... پس آشکار شد که اینجا عقول زیادی مطرح است.

 

 


پس فلسفه از دیدگاه اسلام، با یک مشکل بزرگ عقیدتی درباره ی خلقت جهان روبرو است وآن هم «شرک» است «شرک طولی» یعنی خدا نمی تواند همه موجودات را مستقیماً ایجاد کند، بلکه فقط یک موجود را ایجاد می کند، و با واسطه شدن عقل اول، می تواند عقل دوم را ایجاد کند، یعنی عقل اول، شریک خدا، در ایجاد عقل دوم است، برای ایجاد عقل سوم، خدا دوتا شریک دارد عقل اول و عقل دوم، شریک خدا هستند، هرچه تعداد موجودات بیشتر شود، تعداد شریک هـــای خدا در خلـــقت افزایــــش می یابد.

 

عقیده فلسفه مطابق با عقاید، پانته ایسم (خدا در همه چیز) وپانن ته ایسم (خدا همه چیز) می باشد که از مکاتب شرک آمیز محسوب می شوند.

 

راه حل فلسفه برای این مشکل عقیدتی، جالب است. فلسفه باز هم به تحریف و تغییر مطالب می پردازد و معنای آفرینش را گسترش می دهد که منظور ازآفرینش موجودات جهان، توسط خدا، آفرینش مستقیم نیست.

 

 

کتاب آموزش فلسفه: فلاسفه پیشین برای اثبات توحید در خالقیت و نفی شریک برای خدای متعال در آفرینش و اداره جهان به این صورت استدلال می کرده اند که: آفرینش منحصر به آفرینش مستقیم و بی واسطه نیست و خدایی که نخستین مخلوق را مستقیماً و بی واسطه می آفریند افعال و مخلوقات او را هم با وساطت می آفریند و اگر صدها واسطه هم در کار باشد باز همگی آنها «مخلوق با واسطه» خدای متعال به شمار می روند... اما بر اساس اصول حکمت متعالیه و مخصوصاً با توجه به اصل تعلقی بودن وجود معلول و عدم استقلال آن نسبت به علت هستی بخش، این مطلب، تبیین روشن تر و استوارتری یافت.(7)

 

 

همین جملات اعتراف آشکاری بروجود گرایش نظریات فلسفه به شرک است. توحیدی که فلسفه آن را مطرح می کند این است که خدا مستقیماً یک موجود را خلق می کند و با وساطت آن، سایر موجودات را خلق می کند. که در حقیقت شرک است و توحید اسلام در مقابل شرک فلسفه قرار دارد که بیان می کند که خدای متعال هرموجودی را می تواند بدون واسطه خلق کند چه موجود دوم باشد چه موجود میلیاردم باشد، برای آفرینش خدای متعال، واسطه نمی خواهد هر موجودی را به صورت مستقیم و خودش خلق می کند.

 

 

کدام گروه به توحید نزدیک تر و از شرک دورترهستند؟ (8) مخالفین فلسفه که بیان می کنند خدای متعال هر موجودی را می تواند بدون واسطه خلق کند یا طرفداران فلسفه که بیان می کنند خدای فلسفه فقط یک موجود را مستقیماً می تواند ایجاد کند؟ کدام گروه باید کتاب توحید صدوق را بخوانند آنها که فلسفه را مبنای خداشناسی خود قرار داده اند و یا آنان که با خواندن کتاب توحید صدوق به مخالفت با فلسفه پرداخته اند؟(9) اگر کتاب های روایی مانند توحید صدوق در حوزه های علمیه تدریس شود بساط فلسفه جمع می گردد و مکتب وحی و حکمت ناب اسلامی، جایگاه خود را می یابد و مکتب التقاطی فلسفه کنار گذاشته می شود.

 

سؤال اساسی تر و مهم ‏تر، کدام گروه به دنبال حقایق هستند کسانی که به مکتب وحی عمل می کنند یا کسانی که به سراغ فلسفه التقاطی رفته اند؟

 

 

  

یک بام و دو هوای شماره 4: مکتب وحی یا فلسفه.

 

 

 


آیت الله سبحانی از یک طرف می نویسد:

 

«تنها مکتب وحی است که در بست مورد پذیرش است» و در بخشی دیگر از نامه نوشته اند: «خطب امیر مؤمنان(علیه السلام) و کلمات امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) سراسر برهان و حکمت است.»

 

 

کدام مکتب از چنین غنای علمی برخوردار است؟ در کدام مکتب می توان بزرگانی را یافت که تمامی سخنان آنها حکمت و برهان باشد؟ تنها مکتب، اسلام شیعی است به خاطر پیروی از امامان معصوم(علیهم السلام) از چنین امتیاز و جایگاهی برخوردار است. حکمت ناب اسلامی در آیات قرآن و روایات اهل بیت(علیهم السلام) قرار دارد و هیچ مکتبی توانایی ارایه چنین علم و حکمتی ندارد.

 

 

 

حتی مکتب ملاصدرا هم چنین جایگاهی را ندارد آیت الله سبحانی در این باره در نامه می نویسد:

 

«هیچ مکتب انسانی مانند مکتب شیخ الرئیس و صدرالمتالهین در بست قابل قبول نیست. زیرا به حکم این که فاقد عصمتند نمی توان دربست آن را پذیرفت.»

 

 


آیا این عقل گریزی نیست که انسان مکتب کامل وحی را در اختیار داشته باشد و به سراغ فلسفه التقاطی برود؟ کدام عقل سالمی می پذیرد که انسان در کنار مکتب وحی به سراغ مکتب های التقاطی و انسانی برود؟

 


دور از ادب نیست به کسانی که فلسفه تدریس می کنند یادآوری شود که روزی صد بار آیه «الیوم اكملت دینكم » را تکرار کنند و توبه نموده واز تدریس فلسفه خوداری کنند. وقتی مکتب وحی کامل شده است از طریق کدام مکتب می توان به سعادت رسید؟ کدام مکتب غیر از مکتب وحی می تواند حقایق را بیان کند؟

 

  


جالب است آیت الله سبحانی به این مسئله آگاه است و نوشته است: «ولی با این اعتراف در لابلای مکتب آنها حقایقی به دست می آید که می تواند روشنگر وحی باشد» حقایق وحی را چه کسانی به دست آورده اند؟ فلاسفه چگونه توانسته اند حقایق وحی را به دست آورند؟ فلاسفه بدون مراجعه به آیات قرآن وبدون مراجعه به روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و روایات اهل بیت(علیهم السلام) چگونه توانستند حقایق را به دست آورد؟

 

 


این مطلب واقعـاً جای تأسف دارد این مطلب ایشان مثل این است که فردی در کنـار دریا بنشیند و پشت به دریا کند و ماسه های کنار ساحل را کنار بزند تا مقداری از آب دریا در میان ماسه آشکار گردد و سپس بگوید: من حقیقت دریا را پیدا کرده ‏ام!!!

 


این دروغ بزرگی است که فردی بگوید: آن چه پیامبران و امامان(علیهم السلام) با وحی به آن رسیده اند من با فلسـفه رسیده ام.

 


در میان نظریات و عقاید باطل بت پرستان، مشرکین و کفار هم می توان حقایقی را به دست آورد، ولی راه به دست آوردن حقایق، فقط از طریق مکتب وحی و اسلام شیعی است.

 


کسانی از مسلمانان و علمای دینی می توانند به سراغ مکتب های انسانی بروند که، بخواهند باطل بودن آن مکاتب را اثبات نمایند. اگر کسی بخواهد حقایق را در مکتب های انسـانی، جست وجو کند به سعادت نمی رسد و به ضلالت و گمراهی می افتد.

 


فلاسفه باید تکلیف خودشان را مشخص کنند اگر شیعه و مسلمان هستند فلسفه التقاطی را رها کنند و به تبعیت از مکتب شیعه اسلامی بپردازند و قرآن و روایات را تدریس کنند و اگر فیلسوف هستند از مخلوط کردن و التقاط، نظریات خودشان با مکتب شیعه ناب خودداری کنند.

 


مردم موظف به تبعیت از فلاسفه نیستند، بلکه موظف به پیروی از پیامبران و امامان(علیهم السلام) هستند، البته ولایت پذیری و ولایت گریزی فلسفه خودش، یک بام و دو هوای دیگری است که جداگانه بررسی می شود.

 

 

 


یک بام و دو هوای شماره 5: فلسفه، ولایت پذیر یا ولایت گریز.

 

 


آیت الله سبحانی در نامه خود نسبت به حفظ ولایت و دفاع از آن تأکید نموده اند و نوشته اند:

 


«در این مدت کم صدها هزار کتاب ضد ولایت ، از مرز کشور وارد شده و در خانه ها ایجاد تفرقه نموده است و شایسته همت والای عزیزان این است که به این قسمت هم توجه کنند، کشور ما، کشور ولایت است و حفظ ولایت، برای ما اولویت دارد».

 

 

این کلام ایشان به نحوی نوشته شده است که، اگر کسی مجله نورالصادق را نخوانده باشد فکر می کند که نویسندگان و مسئولان این مجله توجه کمی به مسئله ولایت دارند و آیت الله سبحانی یکی از نکات ضعف این مجله را یادآوری نموده است در حالی که حقیقت کاملاً بر عکس است.

 

  

کدام گروه مدافع واقعی ولایت هستند. کسانی که عقیده دارند باید حکمت اسلامی واقعی، برگرفته از آیات قرآن و روایات اهل بیت معصوم(علیهم السلام)، در حوزه های علمیه تدریس شود و فلسفه التقاطی کنار گذاشته شود و یا کسانی که فلسفه التقاطی را به جای حکمت اسلامی معرفی نموده و به جای آیات قرآن و روایات اهل بیت معصوم(علیهم السلام) به سراغ افرادی غیر معصوم و حتی غیر مسلمان رفته اند؟

 

 

اگر وهابیت با ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) مبارزه می کند، فلسفه ولایت تمامی انبیای الهی را مورد هجمه قرار داده است. آیت الله سبحانی به این مطلب در این نامه اشاره می کند. «خطب امیرمؤمنان(علیه السلام) و کلمات امام باقر(علیه السلام)و امام صادق(علیه السلام) سراسر برهان و حکمت است، با این تفاوت آن حضرت این اندیشه های بلند را از سرچشمه زلال، برگرفته اند. اما حکمای در پرتو تحقیق و اندیشه به آن رسیده اند.»

 

 


آیا تبعیت از امامان معصوم(علیهم السلام) این است که به آنها گفته شود، آنچه شما از طریق وحی و علم الهی به دست آورده اید ما فلاسفه از طریق اندیشه و عقل به آن رسیده ایم؟

 

 
آیا تبعیت از فلاسفه ایی مانند ملاصدرا همانند تبعیت از امام معصوم(علیهم السلام) بر مردم واجب است؟ آیا در قرآن اطیعوا الفلاسفه یا اطیعوالفلسفه آمده است؟ آیا در روایات تبعیت از فلسفه و فلاسفه آمده است؟

 

 

مردم ولایت چه کسانی را باید قبول کنند ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) یا ولایت فلاسفه؟

 

 

اگر مردم ولایت فقیه را پذیرفته اند به خاطر روایاتی است که از اهل بیت(علیهم السلام) بیان شده است. کسانی که مکتب وحی یعنی اسلام شیعی را پذیرفته اند ولایت انبیاء الهی، ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) و ولایت فقیه را پذیرفته اند ولی کسانی که فلسفه التقاطی را پذیرفته اند ولایت انبیاء الهی، ولایت امامان معصوم(علیهم السلام) و ولایت فقیه را نمی پذیرند و ولایت فیلسوف را مطرح می کنند.

 

 

کسانی که مطالعه کامل در فلسفه و تصوف دارند می دانند که فلسفه ملاصدرا همان تصوف ابوبکر ابن عربی است. ابوبکر ابن عربی همان کسی است که برای خودش مقام «خاتم الاولیاء» قائل است و مقام خاتم الاولیاء را از مقام خاتم الانبیاء «پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم)» بالاتر می داند.

 

 

بزرگترین خطری که ولایت را تهدید می کند خطر بهائیت و وهابیت نیست زیرا که آنها امکان تدریس در حوزه علمیه قم را ندارند، ولی فلاسفه که اساس ولایت الهی را، بازیچه ایی برای خودشان قرار داده اند، آزادانه به تدریس نظریات ملاصدرا و ابوبکرابن عربی می پردازند.

 

 

این واقعاً یک بام و دو هواست که انسان در ظاهر خودش را مدافع ولایت نشان دهد و از طرف دیگر ولایت افراد غیرمعصوم را هم سطح و حتی بالاتر از ولایت پیامبران(علیهم السلام) و امامان معصوم(علیهم السلام) قرار دهد. مسئولان و نویسندگان مجله نورالصادق به دلیل این که پایبند مکتب وحی بوده و به مقابله با فلسفه التقاطی می پردازند مدافعان واقعی ولایت انبیاء(علیهم السلام)، ولایت ائمه(علیهم السلام) و ولایت فقیه می باشند.

 

 

 

اگر چه یک بام و دو هواهای فلسفه بی شمار است و نکات دیگری هم در نامه آیت الله سبحانی وجود دارد ولی همین مقدار کفایت می کند و حسن ختم کلام با سخن حکمیانه امام محمد باقر(علیه السلام):

 

 

«بَلِيَّةُ النَّاسِ عَلَيْنَا عَظِيمَةٌ إِنْ دَعَوْنَاهُمْ لَمْ يَسْتَجِيبُوا لَنَا وَ إِنْ تَرَكْنَاهُمْ لَمْ يَهْتَدُوا بِغَيْرِنَا»

 


بلای مردم برای ما بسیار بزرگ است که اگر آنها را دعوت کنیم ما را اجابت نمی کنند و اگر آنها را رها کنیم به وسیله دیگران هدایت پیدا نمی کنند (10)

 

 

 

 

 


-------------------------


پی نوشت ها:

 

1ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس ششم 1 / 82

2ـ همان

3ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس61، 2 /331

4ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس61، 2 / 331

5ـ آموزش فلسفه، مصباح یزدی درس61، 2 /332

بدایة العکمه محمد حسین طباطبایی /173و 174

7ـ آموزش فلسفه مصباح یزدی درس 64، 2 / 358

8 ـ مطالعه نمونه‏ایی از گرایش فلسفه به شرک در مقاله «آسیب شناسی گرایش فلسفی علامه طباطبایی در تفسیر المیزان» ، مجله نوالصادق شماره 23 و24 / 70

9ـ برای باطل بودن بحث امکان در فلسفه مقاله «ممکن الوجود واقعیت یا تخیل»، مجله نور الصادق شماره 27 و 28 /109.

10ـ بحار الانوار 288/46؛ من لایحضره الفقیه 405/4

 

 

صفحه1 از2