فصلنامه نور الصادق

 

 

 

 

   ويژه ي پاسخ به نامه ي آيت الله سبحاني

 

 

علامه محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان

 

 

 

 

 

 

 

چکيده:

 

آيت الله سبحاني در تاريخ 1388/4/7 نامه اي به دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق فرستادند که در آن ضمن تشويق و تأييد خداپسندانه و مخلصانه ي نويسندگان نورالصادق چند نکته اي را نيز به عنوان نقد آورده بودند براي اين که اين مجله اي که به نظر ايشان عالي است و اهداف مقدسي را دارد از هر نقصي مبرا شود.

 

از آن زمان تا کنون دانشمندان، فرهيختگان، اساتيد دانشگاه و حوزه در پاسخ نامه مذکور مقالاتي به دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق ارائه دادند که نورالصادق به ترتيب آنها را براي اطلاع خوانندگان چاپ مي کند، اين بار نوبت به نوشتار انديشمند بزرگ معاصر علامه ي محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان شخصيت برجسته ي حوزه هاي علميه ي شيعه مي رسد که در مورد نقد اصطلاح حکمت در فلسفه که آيت الله سبحاني در نامه ي خود از آن ياد نموده است مي باشد که در اينجا تقديم خوانندگان عزيز و اهل دقت و معرفت مي نماييم.

 

 

 

 

 

 

 

                  

seydan                     نقد اصطلاح حکمت در فلسفه

 



«علامه محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان»

 

 

 

 

 

 

آيه ي هفدهم:

 

 

«يُؤْتىِ الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرًا كَثِيرًا »؛

 

 [خدا] حکمت را به هر کس بخواهد [و شايسته بداند] مي دهد؛ و به هرکس حکمت داده شود، خير فراواني داده شده است. 

(بقره: 269)

 

 

حکمت در آيات

 

 


واژه ي «حکمت» بيست بار، ضمن آيات مختلف در دوازده سوره ي قرآن آمده است که برخي از آنها يادآوري مي شود:

 

 

 

«وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَه»(1)؛ و به شما کتاب و حکمت آموزد.

 

 


«وَ ءَاتَئهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الحِکمه»(2)؛ خدا به او [داوود] فرمان روايي و حکمت داد.

 

 


«فَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَه»(3)؛ ما به آل براهيم کتاب و حکمت داديم.

 

 


«ادْعُ إِلىَ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالحِكْمَه وَ الْمَوْعِظَه الحَسَنَه»(4)؛ به وسيله ي حکمت و اندرز نيک [مردم را] به راه پروردگارت و سوي خدا فراخوان.

 

 


«وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَانَ الحِكْمَه» (5)؛ ما به لقمان حکمت داديم.

 

 

 

پيرامــونِ آياتي که واژه ي حکمت در آنها به کار رفته است نمـونه هايي از حکمت هاي الهـي خاطرنشان مي گردد، در سـوره ي اسراء، مي خوانيم:

 

 
• بي گمان، پروردگارت براي هر که بخواهد، روزي را زياد يا کم مي گرداند.(6)

 


• و از بيمِ فقر فرزندان خود را مکشيد! ما روزي دهنده ي آنها و شماييم.(7)

 


• و به مال يتيم جز به بهترين وجه نزديک نشويد. (8)

 


• و از آنچه بدان علم نداري پيروي نکن، که گوش و چشم و دل همه مسئول اند. (9)

 


• و بر روي زمين با تکبّر راه مرو. (10)

 

 

 

آن گاه پس از اين آموزه ها، مي فرمايد:

 


«ذلِكَ مِمَّا أوحَي إِلَيكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكمَه»؛

 


اين تعاليم (که برخي از آنها ذکر شد)، از حکمت هايي است که پروردگارت به تو وحي کرد.

 

 

 

 حکمت در لغت

 

 

 

ابن منظور در لسان العرب در معناي ماده حکمت مي گويد:

  

«و الحِكمَه عبارة عن معرفه أفضل الأَشياء بأفضل العلوم»؛(11)

 

حکمت شناخت برترين چيزها به وسيله برترين دانش هاست.

 

 

 

 

فيروز آبادي در قاموس مي نويسد:

 

 «و الحكمه بالكسر: العدل و العلم و الحلم و النبوة و القرآن و الإنجيل»؛ (12)

 

حکمت به کسر حاء يعني عدل، علم، حلم، نبوت، قرآن و انجيل.

 

 

 

 

حکمت در تفاسير

 

 


شيخ طبرسي در مجمع البيان مي گويد، در معناي حکمت وجوهي را ذکر کرده اند:

 

    

• قيل: أنه عِلم القرآن، ناسخه و منسوخه و محکمه و متشابهه و مُقدِّمه و مُؤخّره و حلاله و حرامه و أمثاله، عن ابن عباس و ابن مسعود؛

 

 

از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده که مقصود از حکمت [داشتن] علمِ قرآن است [يعني شناخت] ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و مقدَّم و مؤخَّر و حلال و حرام قرآن.

 

 

 

  

• و قيل: هو الإصابه في القول و الفعل، عن مجاهد؛

 

 

از مجاهد نقل شده که مراد از حکمت، گفتار و کردار درست است.

 

 

 

 

• و قيل: إنه علم الدين، عن ابن زيد؛

 


ابن زيد گفته است که: حکمت [همان] علم دين است.

 

 

 

• و قيل: هو النبوة، عن السدي؛

 

 سُدِّي مي گويد: حکمت [همان] نبوت مي باشد.

 

 

 

 

• و قيل: هو المعرفه بالله تعالي، عن عطاء؛

 

به نظر عطاء، حکمت، معرفت به خداي متعال است.

 

 

 

 

• و قيل: هو الفهم، عن إبراهيم؛

 

 ابراهيم، مقصود از حکمت را فهم [و درک درست] مي داند.

 

 

 

 

• و قيل: هو خشية الله، عن الربيع؛

 

ربيع مي گويد: حکمت همان خشيت [و ترس] از خداست.

 

 

 

 

• و قيل: هو القرآن و الفقه، عن أبي عبدالله(عليه السلام)، و روي أيضا عن مجاهد؛

 

 

از امام صادق(عليه السلام) [و نيز از مجاهد] روايت شده که مراد از حکمت، قرآن و فقه مي باشد.

 

 

 

 

 

• و قيل: هو العلم الذي تعظم منفعته و تجل فائدته، و هذا جامع للأقوال؛

 

 

و گفته اند: حکمت، علمي است که منفعت آن بزرگ [و زياد] است و فائده اش سترگ.

 

 

 

 

اين سخن، در بردارنده ي همه ي اقوال مي باشد. 

  

• و قيل: هو ما آتاه الله أنبياءه و أممهم من کتابه و آياته و دلالاته التي يدلهم بها علي معرفتهم به و بدينه و ذلک تفضل منه يؤتيه من يشاء، عن أبي علي الجبائي.

 


و إنما قيل للعلم حکمه لأنه يمتنع به عن القبيح، لما فيه من الدعاء إلي الحسن و الزجر عن القبيح؛ (13)

 

 

 


ابوعلي جبائي مي گويد: حکمت، کتاب خدا، آيات، دلالت ها و رهنمودهاي خداست که به انبياي خود و امت هاي آنها داد تا به وسيله ي آنها خدا و دينش را بشناسند، و آن تفضُّلي از جانب خداست که به هر که خواهد عنايت مي کند.

 

 

 علم را حکمت گفته اند بدان جهت که از قبيح جلوگيري مي کند؛ زيرا در آن فراخوان به کارهاي نيک است و بازداري از کارهاي زشت.

 

 

 

 در تفسير الميزان آمده است:

   


«الحكمة بكسر الحاء علي فعلة، بناء يدلّ علي نوع المعني فمعناه: النوع من الإحكام و الإتقان، او نوع من الأمر المحكم المتقن الَّذي لايوجد فيه ثُلمَة و لا فُتور؛ و غُلِبَ استعمالُه في المعلومات العقليّة الحقّة الصادقة الَّتي لاتَقبَلُ البطلانَ و الكذب البتة ... .

 
فَالحكمه هي القضايا الحقّة المطابقة للواقع من حيث اشتمالها بنحو علي سعادة الإنسان؛ كمعارف الحقة الإلهية في المبدا و المعاد، و المعارفُ التي تَشرَحُ حقائق العالم الطبيعي من جهة مساسها بسعادة الانسان؛ كالحقائق الفطرية التي هي اساس التشريعات الدينية »؛ (14)

 

 

 

 

  

چکيده ي سخن علامه اين است که: استعمال حکمت غلبه دارد در معلومات عقلاني حق، راست و روشني که بطلان و دروغ را هرگز نمي پذيرد، سپس مي گويد:

 

 

 حکمت به مجموعه اي از قضاياي حق (و درستي) اطلاق مي شود که مطابق با واقع باشد به نحوي که سعادت انساني را دربرگيرد؛ مانند معارف حق و ثابت الهي درباره ي مبدأ و معاد و معارفي که حقائق عالم طبيعي را که مرتبط با سعادت انسان است شرح مي دهد؛ مانند حقائق فطري که اساس تشريعات ديني مي باشد.

 

 

 

  

حکمت در روايات

 

 

 

 روش صحيح تفسير قرآن در عين تدبُّر و تعقل توجه به بيان امامان معصوم(عليهم السلام) مي باشد، از اين رو در اينجا بعضي از روايات را مي آوريم:

 

  

در اصول کافي روايت شده که از امام صادق(عليه السلام) درباره ي اين سخن خداي متعال:« یؤتی الحکمه من یشاء و من یؤت الحکمه فقد اوتی خیراً کثیراً»(15)پرسیده شد، امام علیه السلام فرمود:

 

   «طاعه الله و معرفه الامام»؛(16)

 [حکمت] طاعت خدا و معرفت و شناخت امام (معصوم) است.

 

 

 

 

مرحوم علامه مجلسي در شرح اين حديث مي گويد، در مورد کلام امام(عليه السلام) که فرمود: «طاعه الله» گفته اند:

  

  «لما كانت الحكمه استكمال النفس الإنسانيه بحسب قوّتيه العلميه و العمليه، و إنما استكمالها بالمعارف الحقّه و التحلّي بالفضائل من الصفات، و الإتيان بالحسنات، و السلامه عن الرذائل و ارتكاب السيئات، و قد أمر الله سبحانه عباده بجميعها، و بيّن لهم منهجها و سبيلها، و تجمعها طاعه الله المنوطه بمعرفه الإمام، ففسرها بطاعه الله و معرفه الإمام»؛ (17)

 

 چون حکمت، به کمال رساندن نفس انساني به حسب قوه ي علمي و عملي است؛ و کامل شدن نفس به کسب معارف حقه، و آراستگي به فضائل و صفات نيک، و انجام حسنات، و حفظ و نگه داري نفس از پستي ها و زشتي هاست؛ و خداي سبحان جميع بندگانش را به اينها امر فرموده است و طريق و راه رسيدن به آنها را هم بيان مي دارد؛ و طاعت و بندگي خدا که منوط به شناخت امام است در بَر دارنده ي همه ي اينهاست، امام(عليه السلام) حکمت را به طاعت و بندگي خدا همراه با شناخت امام تفسير نمود. 

 

  

علامه طباطبايي در الميزان بعد از نقل اين حديث، مي نويسد:

 

   أقول: و في معناه روايات أخر و هي من قبيل عدّ المصداق؛ (18)

 

 مي گويم: روايات ديگري به همين معنا هست، و اين روايت ها از قبيل شمارش مصداق است يعني بيانگر بعضي از مصاديق حکمت است.

 

 

 

  

نيز از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است که فرمود:

  

 الحكمه ضياءُ المعرفه و ميراثُ التقوي و ثمره الصدق و ما أنعَمَ الله علي عبد من عباده نعمه أنعم و أعظم و أرفع و أجزل و أبهي من الحكمه لَقلتُ صَادِقاً، قال الله عَزّوجَلّ:

  «يُؤْتِي الْحِكْمَه مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(19)

  

 حکمت نور معرفت و دستاورد تقوا و ثمره صدق (و راستي) است، و خدا بر بندگانش نعمتي برتر و بزرگتر، بلند مرتبه تر، سترگ تر و با شکوه تر از حکمت نداده است، [چه اينکه] خداي بزرگ مي فرمايد:

 «حکمت را به هرکس که خواهد مي دهد و به هرکس حکمت داده شود خير فراواني به او داده شده است، و اين [حقيقت] را جز صاحبان خرد ناب در نيابند».

 

 

 

در اين حديث، امام(عليه السلام) روشــنايي [ويژه اي] را که در پي معـرفت در قلب مـؤمن پديد مي آيد، حکمت و نور مي نامد و راه رسيدن به آن را تقوا، راستي و درستي مي داند. در اين راستا بايد انسان از زشتي ها، پليدي ها، تاريکي هاي گناه و کارهاي ناشايست بيرون آيد و به نيکي ها و فضائل آراسته گردد.

 

 

 براساس اين حديث، نعمتي برتر و بالاتر از حکمت براي انسان وجود ندارد و حکمت بهترين و گران بهاترين چيزي است که خداوند به بندگان برگزيده و خاص خودش عنايت مي کند.

 

  

باري، اين حديث، بسيار جامع است و افزون بر تعريف حکمت، اهميت و آثار آن را بازگو مي کند و راه رسيدن به آن را بيان مي نمايد.

 

 


شايان ذکر است که حکمت داراي درجاتي است و اَصل آن در نهاد آدمي وجود دارد و شخص مي تواند با علم و عمل و تهذيب نفس، به مراحل بالاتر آن دست يابد.

 

 

 

 

ابو بصير روايت مي کند که امام صادق(عليه السلام) در مورد اين آيه:

 

«وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرًا كَثِيرًا » فرمود:

 

  معرفه الإمام و اجتناب الكبائر الّتي أوجب الله عليها النّار؛ (20)

 

 [حکمت] شناخت امام (معصوم) و دوري از گناهان کبيره که خـداي تعالي درمورد ارتکاب آنها وعيـد به دوزخ داده مي باشد.

 

 

  

 

 

سليمان بن خالد گويد: از امام صادق(عليه السلام) در خصوص آيه:«وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرْا كَثِيرًا » پرسيدم، امام(عليه السلام) فرمود:

   «إنّ الحكمه المعرفه و التّفقّه في الدّين، فَمَن فَقُهَ منكم فهو حكيم»؛ (21)

 

 حکمت، معرفت و تفقّه (فهم صحيح و دقيق) در دين است، پس هرکه فقيه (دين شناس) شد، او حکيم است.

 

 

 

 

حضرت عيسي(عليه السلام) فرمود:

  

«بالتَّواضع تُعمَرُ الحِكمَه لا بالتَّكَبُر»؛ (22) 

 

با تواضع، حکمت آباد و بارور مي شود نه با تکبر.

 

 

 

 

از امام صادق (عليه السلام) روايت شده که در جواب راوي که از معناي حکمت در آيه ي 54 سوره ي «نساء» (23) پرسيد فرمود:
 

  «الفَهم وَ القَضَاء»؛ (24)

 

[حکمت] فهم و داوري [درست] است.

 

 

 

 
از امام باقر(عليه السلام) روايت شده که فرمود: رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) در سفري به گروهي برخورد که به ايشان به عنوان «رسول الله» سلام کردند، پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: شما کيستيد؟ گفتند: ما گروهي مؤمن هستيم. فرمود: حقيقت و شاخصه ي ايمان شما چيست؟ گفتند: رضا به قضاي الهي، تفويض امور به خداي تعالي [بعد از انجام وظيفه] و تسليم در برابر امر و فرمان خدا.

 

 

 

 

رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

   

«علماءُ حكماءُ كادوا أن يكونوا مِنَ الحكمه أنبياء»؛(25)

 

  علما و حکمايي که از فرط حکمت، نزديک است در زمره ي انبيا باشند.

 

 

 

    

ابن ابي نصر بَزَنطي از امام رضا(عليه السلام) نقل مي کند که فرمود: از علامت هاي فقه (فهم درست و دقيق دين)، حلم، حيا و سکوت [طولاني همراه با تفکر] است. آنگاه فرمود:

   «إِنَّ الصَّمت باب مِن أبواب الحكمه»؛ (26)

 

  سکوت [طولاني همراه با تفکر] دري از درهاي حکمت است.

 

 

 

 

هَيثَم ابن واقِد حَريريِّ از امام صادق(عليه السلام) نقل کند که حضرت فرمود:

  

   « مَن زَهِدَ في الدّنيا أثبت الله الحكمه في قلبه، و أنطق بها لسانَه، و بَصَّرَه عيوب الدّنيا داءها و دواءها، و أخرجه من الدّنيا سالما إلي دارالسّلام»؛(27)

 

 کسي که در دنيا زهد ورزد [و دلبسته ي تعلقات دنيوي نباشد] خداي تعالي حکمت را در قلبش استوار گرداند و بر زبانش جاري نمايد. او را نسبت به عيوب دنيا (دردها و درمان هايش) بينا کند، و به سلامت از دنيا به دارالسلام روانه سازد.

 

 

 

 

  

از پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) روايت شده است که فرمود:

   

«رأس الحكمه، مخافه الله عزوجل»؛ (28)

  رأس حکمت ترس [آگاهانه] از خداست.

 

 

 

 

 

چنانچه آن حضرت(صلي الله عليه و آله و سلم) در سخن ديگري فرمود:

 
«الرفق، رأس الحكمه»؛ (29)

 

  مدارا [و رفتار نيک و با عطوفت با مردمان] شالوده ي حکمت است.

 

 

 

 

 

و نيز در سرآغاز زبور آمده است:

   

«رأس الحكمه، خشيه الله تعالي»؛(30)

 

 سرآمد حکمت، خشيت خداي متعال مي باشد.

 

 

 

  

بنابراين، شناخت معارف قرآن، معرفت امام معصوم، اجتناب از گناهان و خداترسي، دين داري و تفقه در دين، حق مداري طاعت و عبادت، رضا به قضاي الهي، انجام وظيفه و تفويض امور به خداي تعالي، تسليم در برابر فرامين و قوانين الهي، زهد و وارستگي از تعلقات دنيوي، مدارا با مردم و دوري از نيرنگ و فريب کاري و ... از مصاديق حکمت است. باري، کامل ترين مصداق حکمت، خود قرآن کريم مي باشد. اگر کسي حکمت را سازگار با معاني مطرح شده در قرآن و حديث بيان کند، قابل قبول است و اگر خلاف بيان اهل بيت(عليهم السلام) حرف بزند، سخن او پذيرفتني نمي باشد.

 

 

 

حکمت در سخن فيلسوفان

 

 

 


اينکه بعضي از فلاسفه، اسم فن خود را بر حکمت قرآني منطبق مي دانند صحيح نيست. از کساني که اين تطبيق را انجام داده است حاج ملاهادي سبزواري صاحب منظومه مي باشد، وي مي سرايد:


 

نَظَمتُها في الحکمه التي سَمَت         في الذکر بالخير الکثير سُمِّيَت

 

 

 

و در شرح اين بيت، مي گويد:

 

  
«نظمتُها في الحكمه الَّتي سَمَت) اي عَلَت، (في الذكر) اي القرآن المجيد، (بالخير الكثير سُمِّيَت)، قال تعالي و تبارك: «يُؤتِي الحِكمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِكمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً كَثِيراً»(31). لانَّ الحكمه هي الايمان المشار اليه بقوله تعالي: (وَ المُؤمِنُونَ كَلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ)(32).»(33)

 

 

 

 فشرده ي سخن حاج ملاهادي، اين است که: منظومه را در حکمت به نظم کشيدم، و اين حکمت معقول (فلسفه) همان حکمتي است که خدا در قرآن فرمود: «يُؤْتىِ الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرْاً كَثِيرًا »

 

 در تطبيق ايشان که حکمت مورد نظر خود را با حکمت مطرح شده در قرآن، يکسان مي انگارد جاي سخن است؛ زيرا قدر متيقَّن از حکمت، خود قرآن کريم مي باشد و نيز مصاديقي که در روايات آمده است، آنچه را با حکمت قرآني سازگار نباشد نبايد حکمت بناميم.

 

 

 


حاج ملاهادي در منظومه موارد بسياري را مي آورد که خلاف وحي و کتاب است؛ به عنوان نمونه:

 

 

 از کتاب و سنت به دست مي آيد که اراده و علم پروردگار دو چيز جداگانه است، اما ايشان آن دو را يکي مي داند. (34)

 

 در رابطه با جبر، به جبري که در صورت، اختيار است مي گرود (35) در حالي که قرآن و حديث به حقيقت اختيار تصريح دارند، و نيز موارد ديگري که در اينجا مجال ذکر آنها نيست.(36)

 

 

 

 


حاج ملاهادي در حاشيه منظومه در شرح اين سخن که «لأنَّ الحکمه هي الإيمان» حاشيه مي زند:

 

 

«هو الإيقان بالمذكورات في الآيه الشريفه؛ فالإيمان بالله هو الإيقان بانّه صرف حقيقه الوجود، و بتوحيده و أنَّه لا ثاني له، و بصفاته التي هي عين وجوده؛ من حياته الذاتيّه، و علمه الحضوري السابق علي الاشياء و أنَّه الفعليّ لا الإنفعاليّ، و أنَّه الواحد البسيط في عين كونه كلّ العلوم؛ و قدرته الوجوبيّه، و إرادته و فيّاضيّته و عدم امساكه عن الجود، و غير ذلك من صفاته العليا.»(37)

 

  

وي در اين سخنان مي گويد اگر انسان در توحيد، به صرف «حقيقت وجود» نرسد، به جايي نرسيده است و شخص، توحيد واقعي ندارد.

 

 البته بخشي از سخن ايشان درست است و بخشي از آن نادرست مي باشد. پيداست که افرادي مانند سلمان و ابوذر و مقداد چنان که در روايات آمده است داراي حکمت بودند، ليکن حکمت اينها از سنخ حکمت منظومه نمي باشد؛ و قدر مسلم است که فلسفه، از يونان وارد اسلام شد و در اين مطلب ترديدي وجود ندارد. (38)


 

 

 خداي متعال مي فرمايد:


  «لَقَد مَنَّ اللهُ عَلَي المُؤمِنِينَ إِذ بَعَثَ فِيهِم رَسُولاً مِّن أنفُسِهِم يَتلُو عَلَيهِم آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِم وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَ الحِكمَه وَ إِن كَانُوا مِن قَبلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»؛(39)

 

 

 به يقين، خداوند بر مؤمنان منّت نهاد که پيامبري از خودشان در ميان آنها برانگيخت تا آيات او را بر ايشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بياموزد، هرچند پيش از آن در گمراهي آشکاري بودند.

 

 

بر اساس اين آيه، هر آنچه غير پيامبران [فلاسفه ي يونان و غيره] آورده اند که با وحي ناسازگار است ضلالت و گمراهي است.

 

 

اين بيان قرآن، خط بطلان بر فلسفه ي قبل از اسلام مي کشد، البته هر اندازه که بر اسلام منطبق باشد پذيرفتني است، اما آنجا که با تعاليم اسلام انطباق نيابد، سخنِ ياوه و باطل است.

 

 
سخنان انبيا با يکديگر ناسازگاري ندارد، اما بخش زيادي از گفتار فلاسفه يونان افزون بر اختلاف عميق بين خودشان بر اسلام منطبق نيست، و در صدر اسلام اين گونه سخنان مطرح نبود، از اين رو، تطبيقي را که حاجي سبزواري (و امثال وي) انجام مي دهد، صحيح به نظر نمي رسد.

 

 

 

 

 در تطبيقي ديگر، اين عبارات به چشم مي خورد:

 

 
«الحمدلله الذي «يُؤتِي الحِكمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اُوتِيَ خَيراً كَثِيراً» و الصلوة و السلام علي مَن بَعَثَ رسولاً يُعَلِّم الكتاب و الحكمه، و يدعوا الي سبيل ربّه بالحكمه و الموعظه الحسنه، و علي وصيّه و باب مدينه علمه و كلمته و علي سائر خلفائه المعصومين الهداة المهديين؛ لاسيّما الذي لَبَسَ للحكمه جُنَّتها و أخَذَها بجميع أدبها..»؛(40)

 

  

اينکه در سرآغاز کتاب، به آيات الهي تمسک کنيم و کلام خود را با سخن خداي تعالي نورانيت بخشيم، کار شايسته اي است، اما اينکه بخواهيم از باب براعت استهلال(41) حکمت قرآني را بر فلسفه ي مصطلح تطبيق کنيم، يک نوع مغالطه است.

 

 
به ويژه که در عبارت فوق، عبارتي از نهج البلاغه آورده شده(42) که به باور اکثر شارحان نهج البلاغه، مراد از آن وجود مقدس امام زمان (عج) مي باشد. (43)

 

 

ـ و حاجي هم همين معنا را اراده کرده و خواسته يا ناخواسته وانمود مي شود حکمتي هم که به معصومين(عليهم السلام) ارزاني شده است، از قبيل فلسفه ي مصطلح مي باشد.

 

آري، ائمه معصومين(عليهم السلام) سراپا حکمت اند، اما حکمتي که قرآن کريم معرفي مي کند از حکمت و فلسفه ي مصطلح، متمايز است.

 

 

 

 

خَيثَمه از امام صادق(عليه السلام) (يا امام باقر(عليه السلام)نقل کند که حضرت در توصيف امامان معصوم(عليهم السلام) فرمود:

 

 «نحن شجرة النُّبوَّة و بيت الرَّحمه و مفاتيح الحكمه»؛(44)

 ما درخت نبوت، خانه رحمت و کليدهاي حکمتيم.

 

 

 

برخي ديگر از اين تطبيق هاي ناروا در عبارات ابن سينا و محقق دواني و شمس الدين شهروزي نيز آمده است. (45)

 

نتيجه سخن اينکه: در تطبيق حکمت قرآني بر فلسفه ي مصطلح، خلطي (مغالطه اي) صورت گرفته است.(46)

 

 

 
--------------------

پي نوشت ها:

 

1ـ بقره: 151.
2ـ بقره: 251.
3ـ نساء: 54 .
4ـ نحل: 125.
5ـ لقمان: 12.
6ـ اسراء:30 .
7ـ اسراء: 31 .
8ـ اسراء: 34 .
9ـ اسراء: 36 .
10ـ اسراء: 37.
11ـ لسان العرب 140:12 (ذيل ماده ي حَکَم) .
12ـ القاموس المحيط 4: 98 (ذيل ماده ي حَکَم) .
13ـ مجمع البيان 2: 659 (ذيل آيه ي 269 سوره ي بقره).
14ـ الميزان 2: 395 (ذيل آيه ي 269 سوره ي بقره) .
15ـ بقره: 269.
16ـ اصول کافي1: 185، حديث 11 (کليني اين حديث را به سند صحيح از ابوبصير روايت کرده است).
17ـ مرآة العقول2: 321، عبارت فوق از حکيم مدقّق رفيع الدين نائيني استاد علامه مجلسي در حاشيه اش بر اصول کافي است، نگاه کنيد به، الحاشيه علي اصول الکافي1: 563.
18ـ الميزان 2: 404.
19ـ مصباح الشريعه: 198 (باب 95)؛ نورالثقلين 1: 288؛ کنز الدقائق 2 : 445، با تفاوت در برخي از عبارات؛ بحارالأنوار 1: 215، متن حديث براساس اين مأخذ است.
20ـ کافي 2: 284 (باب الکبائر)، حديث20؛ وسائل الشيعه 15: 315، حديث 20619؛ بحارالأنوار 1: 215.
21ـ تفسير عياشي 1:151؛ تفسير برهان 1: 549؛ نورالثقلين 1: 287؛ بحارالأنوار 1: 215
22ـ کافي 1: 37؛ وسائل الشيعه 15: 276؛ بحارالأنوار 2: 62.
23ـ (فَقَد آتَينا آلَ إبراهيمَ الکِتابَ وَ الحِکمَه).
24ـ بصائر الدرجات: 36 ؛ کافي 1: 206؛ بحارالأنوار 9: 194.
25ـ کافي2: 52(باب حقيقه الإيمان و اليقين)؛ توحيد صدوق:371؛ بحارالأنوار 64: 286.
26ـ کافي2: 113(باب الصمت و حفظ اللسان)؛ وسائل الشيعه12: 182؛بحارالأنوار 2: 48.
27ـ کافي 2: 128؛ مشکاة الأنوار: 206؛ وسائل الشيعه 16: 10؛ بحارالأنوار 2: 33.
28ـ مَن لا يحضره الفقيه 4: 376، حديث 5766؛ وسائل الشيعه 15: 221، حديث 20327، مشکاة الأنوار: 215.
29ـ عوالي اللئالي1: 371؛ مستدرک الوسائل 11: 295؛ بحارالأنوار 72 :352 .
30ـ مجمومه ورام 1: 221 ؛ منيه المريد: 154؛ الجواهر السنية : 94.
31ـ بقره: 269.
32ـ بقره: 285.
33ـ شرح منظومه1: 171ـ 172 (خطبه ي مصنف).
34ـ شرح منظومه 1: 529(غرر في الإرادة).
35ـ شرح منظومه:1: 511 519 (غرر في عموم قدرته لکل شيء).
36ـ مثلاً در بحث حدوث و قدم، حدوث اسمي را سامان مي دهد نه حدوث مسبوق به عدم واقعي را (شرح منظومه:1: 309 «المقصد الاول في الامور العامّه، الفريده الثالثه في القدم و الحدوث») در حالي که مکتب وحي از عدم واقعي خبر مي دهد؛ در بحث معاد، معادي را قائل است که با معاد جسمانيِ قرآن، همخواني ندارد (شرح منظومه 2: 875 900 «المقصد السادس في المعاد، الفريده الثانيه و الفريده الثالثه») وي در اين مبحث معاد صدرايي را اختيار مي کند که به گفته استاد شهيد مطهري: قائلين به اين معاد، همه ي معاد جسماني را برده اند در داخل خود روح و عالم ارواح و معاد قرآن را با اين مطلب نمي توان توجيه کرد (مجموعه آثار شهيد مطهري 4: 674 676).

37ـ اين عبارت در حاشيه شرح منظومه (1: 171«خطبه ي مصنف») از صاحب منظومه مي باشد.
38ـ رجوع کنيد به، مجموعه آثار شهيد مطهري 14: 458 459 (خدمات متقابل اسلام و ايران).
39ـ آل عمران: 164.
40ـ بدايه الحکمه، چاپ مؤسسه نشر اسلامي، مدرسه منتظريه قم، (مقدمه ي ناشر).
41ـ [معناي] اين اصطلاح ادبي... آن است که متکلم در اول سخن خود ( و يا نويسنده در ابتدا و مقدمه کار خود) چيزي گويد و نويسد که مناسب مطالبي باشد که بعدها ذکر مي کند به الفاظ لطيف غير صريح، بلکه با اشارات مليحه که مخاطب به ذوق سليم، مقصود گوينده را دريابد (فرهنگ معارف اسلامي 1: 402).

42ـ قَد لَبِسَ لِلحِکمَه جُنَّتَها وَ أخَذَهَا بِجَمِيعِ أدَبِهَا مِنَ الإقبَالِ عَلَيهَا وَ المَعرِفَه بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا فَهِيَ عِندَ نَفسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسألُ عَنهَا فَهُوَ مُغتَرِبٌ إذَا اغتَرَبَ الإسلامُ وَ ضَرَبَ بِعسِيبِ ذَنبِهِ وَ ألصَقَ الأرضَ بِجِرَانِهِ بَقِيَّه مِن بَقَايَا حُجَّتِهِ خَلِيفَه مِن خَلائِفِ أنبِيَائِهِ (نهج البلاغه: ضمن خطبه ي 182).

43ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد10: 95؛ بحارالأنوار 51: 113؛ نهج الصباغه في شرح نهج البلاغه:180؛ ترجمه و تفسير نهج البلاغه 27: 245؛ حدائق الحقائق في شرح نهج البلاغه2: 117؛ شرح نهج البلاغه (مدرس وحيد)11 :271؛ شرح نهج البلاغه (نواب لاهيجي): 172؛ منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه (خوئي) 10 : 351 و ...
44ـ کافي 1: 221 ؛ بصائر الدرجات: 77 (باب في الأئمه: انهم معدن العلم و شجره النبوه و مفاتيح الحکمه)؛ بحارالأنوار 26 : 245 .
45ـ عيون الحکمه (ابن سينا): 16 17؛ رسائل ابن سينا، النص:30 31 .
46ـ بجاست اين مطلب و علت آن را از نوشته ي دکترمهدي محقق اگرچه در جهت مدح اين خلط نوشته شده است پي گيري کنيم، وي مي نويسد:
فلسفه در قرون نخستين از قداست و شرافت خاصّي برخوردار بود و با طبّ عديل و همگام پيش مي رفت، فلاسفه خود اطبا بودند و طبيبان هم فيلسوف تا بدان جا که فلسفه را طبّ روح و طبّ را فلسفه بدن به شمار آوردند. ابن سينا کتاب پزشکي خود را با نام متناسب با فلسفه يعني قانون و کتاب فلسفي خود را با نام متناسب با طبّ، شفا ناميد.. .
ابو الفرج علي بن الحسين بن هندو به نقل از صاحب تاريخ طبرستان در مجلس درس خود در طبرستان از سوئي فلسفه سقراط و ارسطو و از سوئي ديگر پزشکي بقراط و جالينوس را درس مي داد ... .
و دو پزشک بزرگ طبرستاني يعني علي بن ربّن طبري و ابو الحسن طبري کتاب هاي خود «فردوس الحکمه» و «المعالجات البقراطيه» را که هر دو در علم پزشکي است با فصلي در فلسفه آغاز مي کنند، و اين سنّت علمي که طبيب فاضل بايد فيلسوف هم باشد تا بتواند به اصلاح نفس و بدن هردو بپردازد کاملا شايع و رايج بود... .
از مميّزات اين دوره، تساهل و تسامح در اظهار نظر علمي بود دانشمندان انديشه هاي مخالف را تحمّل مي کردند و مجال ردّ و نقض و شکوک و ايراد را باز مي گذاشتند ..
اين دورانِ شکوفائي علم و فلسفه در جهان اسلام دير نپائيد چه آنکه امام محمّد غزالي با تأليف کتاب «تهافت الفلاسفه» به تکفير فيلسوفان پرداخت و در عقيده به «قِدَم عالَم» آنان را کافر خواند ... .
در اين ميان بسياري از دانشمندان کوشيدند تا اين شکاف ميان دين و فلسفه را از بين ببرند ولي موفّق نشدند از جمله آنان ناصر خسرو قبادياني بود که کتاب «جامع الحکمتين» خود را نگاشت تا ميان دو حکمت يعني حکمت شرعيّه و حکمت عقليّه آشتي دهد و جدال و نزاع ميان فيلسوف و اهل دين را برطرف سازد، ولي در اين راه توفيقي به دست نياورد... .
در غرب جهان اسلام نيز ابن رشد اندلسي کوشيد تا ميان حکمت و شريعت را در کتاب معروف خود «فصل المقال فيما بين الحکمه و الشّريعه من الاتّصال» آشتي دهد ولي او هم در اين راه توفيقي به دست نياورد ... .
اين دوره تاريک و ظلماني فلسفه با ظهور فيلسوفان ايراني شيعي که معمولا آنان را اهل حکمت متعاليه خوانند رو به زوال نهاد و دوره درخشان و شکوفائي پديد آمد. که نظير آن در هيچ يک از کشورهاي اسلامي ديگر سابقه نداشت. اينان با استظهار به قرآن و حديث و توسّل به تجوّز و توسّع و تأويل موفّق شدند که فلسفه را از آن تنگنائي که مورد طعن و لعن بود بيرون آورند و لحن تکريم و تقديس فلاسفه را جانشين آن سازند. حال بايد ديد دانشمندان شيعه ايراني براي رفع اين نفرت و زدودن اين زنگ از چهره فلسفه يونان چه انديشيدند که فلسفه چنان مورد پذيرش قرار گرفت که حتّي تا اين زمان فقيهان و مفسرّان قرآن به فلسفه مي پردازند و شفا و اشارات ابن سينا را تدريس مي کنند و به مطالب آن استشهاد مي جويند... .
اين فيلسوفان کلمه «فلسفه» را به کلمه «حکمت» تبديل کردند که هم نفرت يوناني بودن آن کنار زده گردد و هم تعبير قرآني که مورد احترام هر مسلماني است براي آن علم به کار برده شود؛ زيرا هر مسلماني با آيه شريفه قرآن: (وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثيراً) آشنايي دارد و به آن ارج و احترام مي گذارد و کلمه حکمت را مبارک و فرخنده مي داند و با آن « خير کثير» را از خداوند مي خواهد، چنان که حاج ملاهادي منظومه حکمت خود را با همين آيه شريفه پيوند مي دهد و فلسفه خود را «حکمت ساميه» مي خواند...
حال که از انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل تعبير به «حکمت» شده ديگر «فلسفه» با تجلّي در کلمه حکمت در برابر «دين» قرار نمي گيرد؛ زيرا اين همان حکمتي است که خداوند به لقمان عطا فرموده که (وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِکمَه).
اينان براي حفظ انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تکفير و تفسيق يا به قول ساده تر تطهير فلسفه کوشيدند که براي هر فيلسوفي يک منبع الهي را جستجو کنند و علم حکما را به علم انبيا متّصل سازند؛ از اين جهت متوسّل به برخي از «تبار نامه»هاي علمي شدند از جمله آن «شجره نامه» که عامري نيشابوري در الأمد علي الأبد مي گويد که انباذقلس (Selcodepme) فيلسوف يوناني با لقمان حکيم که در زمان داود پيغمبر(عليه السلام) بود رفت و آمد داشته و علم او به منبع (وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِکمَه)مرتبط مي شود، و فيثاغورس علوم الهيّه را از اصحاب سليمان پيغمبر آموخته و سپس علوم سه گانه يعني علم هندسه و علم طبائع (فيزيک) و علم دين را به بلاد يونان منتقل کرده است، و سقراط حکمت را از فيثاغورس اقتباس کرده و افلاطون نيز در اين اقتباس با او شريک بوده است، و ارسطو که حدود بيست سال ملازم افلاطون بوده و افلاطون او را «عقل» خطاب مي کرده با همين سرچشمه الهي متّصل و مرتبط بوده است؛ و از اين روي است که اين پنج فيلسوف، «حکيم» خوانده مي شوند تا آيه ي شريفه ي: (يُؤتِي الحِکمَه مَن يَشاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثِيراً) شامل حال آنان گردد.
اين حکيمان متألّه با اين تغيير نام از فلسفه به حکمت و نقل نسب نامه هاي علمي اکتفا نکردند، بلکه کوشيدند تا که براي مطالب فلسفي و عقلي از قرآن و سنّت نبوي و نهج البلاغه و صحيفه سجّاديه و سخنان ائمّه اطهار(عليهم السلام) استشهاد جسته شود... (مصنّفات ميرداماد (پيشگفتار) 1: 11 17).

براساس اين نوشته فلاسفه براي اينکه مطالب خود را به جامعه ي ديني بقولانند سه کار اساسي کردند:

1) تغيير نام فلسفه به حکمت، يا استعمال لفظ حکمت که واژه اي مقدس و مورد احترام است و تداعي کننده آيه ي: (يُؤتِي الحِکمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثِيراً... ) (بقره 269) مي باشد به جاي فلسفه.

2) نقل نسب نامه هايي براي فيلسوفان، به منظور ارتباط دادن مطالب آنان به علوم پيامبران.

3) کوشش و جستجو در زمينه به دست آوردن منبع وحياني (از قرآن و حديث) براي مطالب فلسفي، و رنگ ديني دادن به آنها.
ولي واقعيت آن است که کوشش فلاسفه در برخي موارد بيهوده است و بيانات قرآن و حديث در مسائل مهمّي با گفته هاي ايشان سازش ندارد، چنان که استاد در جاهاي بسياري از تفسير آيات اعتقادي که در اين مجموعه گردآوري شده به صراحت اين مطالب را بيان کرده اند.

 

 

 

 

 چکیده:

 

در شماره ‏های پیشین این فصلنامه گوشه ‏ای از عقاید و آراء بزرگان صوفیه را درباره‏ ی عقل و عشق و استدلالات عقلی و علوم نقلی و دانش ‏های آموختنی بقلم مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی ارائه دادیم و پاسخ این مرجع بزرگوار در مورد آن عقاید باطل را مطرح کردیم، در این شماره نتیجه ‏ی مباحث معظم له را در این موضوع تقدیم خوانندگان عزیز می ‏نماییم که می‏ توان آن را در سه مورد خلاصه کرد:

 


1ـ علومی که از سرچشمه‏ ی نبوت و ولایت صادر شده.

2ـ بکار انداختن نیروی عقل و تفکر 

3ـ تقوا و پرهیزکاری و تهذیب نفس

 

 

 

 

 

 

 

ayatmakaremچگونه عشــــق بر تخــت شــــاهی بنشیند؟

 

 

«حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی»

 

 

 

 

 


کسانى که مى گویند سلطنت کشور تن و جان به عشق و غریزه واگذار شده است در حقیقت از موقعیت عقل و عشق هر دو بى خبرند.

  

 وظیفه ی قوه ی عاقله در این کشور، درست همان وظیفه ی قوه ی مقننه در کشورهاى دنیاست، یعنى هر طرح و لایحه اى که مربوط به برنامه هاى زندگى مادى و معنوى انسان است از طرف غرایز به پیشگاه عقل تقدیم مى شود، او با کمال دلسوزى و خیرخواهى، در اطراف آن عمیقانه مى اندیشد و آنچه را که حافظ منافع این کشور است تصویب و بقیه را رد مى کند و دستور اجرا قسمت اول را به قواى بدنى و غرایز مى دهد، و عشق بازوى تواناى اجراى اوست.

  

 

همانطور که هر کشورى هیأت قانونگذارى آن آگاه تر باشد به سعادت و خوشبختى نزدیکتر است، هم چنین هر انسانى که نیروى عاقله ی او قوى تر و از دست برد هوى و هوس محفوظ تر باشد سعادتمندتر خواهد بود. پس همانطور که محال است قوه ی مجریه جاى قوه تقنینیه را بگیرد غرایز هم نمى توانند جایگزین قوه ی عاقله شده و بر کشور جان و تن حکومت کنند!

 

 به تعبیر دیگر: قوه ی عاقله حافظ حدود هر غریزه و مسئول نگاهدارى و حفظ تعادل آن است ایمان و عشق اگر چه پرقیمت و گرانبها است ولى درست مانند یک افسر رشید نظامى است که باید همیشه گوشش به فرمان فرمانده ی خود یعنى «قوه ی عاقله» باشد. (1)

 

 

 

دو موضوع مهم:

 

 
در این موقع که بحث عقل و عشق به پایان مى رسد یادآورى دو نکته ضرورى به نظر مى رسد:

 

 

 

1ـ پایه ‏های کاخ سعادت انسان

 


از آنچه گفته شد چنین مى‏توان نتیجه گرفت که تنها راه مستقیم سعادت بشر، به کار گرفتن قوه عقل و تفکر است و براى رسیدن به حقایق، راهى غیر از آن در دست انسان نیست و در مبحث کشف و شهود خواهد آمد که نمى توان از راه کشف هاى خیالى به حقایق پى برد، ولى براى تکمیل این منظور و دور ماندن از خطاهاى فکرى، باید از علوم نقلى استمداد نموده و در پرتو آن راه نجات و حقیقت را پیدا کرد، و از طرف دیگر لازم است که آیینه عقل و فکر را به وسیله ی تقوى و تهذیب نفس صیقل داده تا بتوان حقایق را به صورت واقعى خود، در این آینه مشاهده کرد. علماى بزرگ و دانشمندان تعلیم و تربیت در طى کتاب هایى که در موضوع آداب دانش آموزى نوشته اند، به این قسمت اهمیت فراوانى داده اند.

 

 

 

بنابراین کاخ سعادت انسان در واقع روى سه پایه قرار گرفته است:

 

 


1ـ علومى که از سرچشمه‏ی نبوت و ولایت صادر شده. 

 

2ـ به کار انداختن نیروى عقل و تفکر.

 

  3ـ تقوا و پرهیزکارى و تهذیب نفس.

 

 
شاید بهترین مثلى که مى توان براى این موضوع بیان کرد این است که عقل و تفکـر به منزله ی چشم، و عـلوم نقلى به منزله ی نور و تقوى به منزله ی صافى هوا و خالى بودن از گرد و غبار و موانع دیگر است. کسانى که چشم سالم داشته باشند و اشیاء را در مقابل نور و در برابر چشمان خود بگذارند و ضمنا هواى محیط آنها از گرد و غبار و دود خالى باشد به خوبى آنها را مى بینند، اما کسانى که از قوه ی عقل بى بهره اند و یا اگر بهره اى دارند آن را به کار نمى اندازند، مانند مردمان کور یا چشم بسته هستند که نورهاى قوى و صفاى هواى محیط هیچ تأثیرى به حال آنها نخواهد داشت:

 

 

«أَ فَلَمْ يَسِيرُواْ فىِ الْأَرْضِ فَتَكُونَ لهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بهَا أَوْ ءَاذَانٌ يَسْمَعُونَ بهَا فَإِنهَّا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَ لَاكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتىِ فىِ الصُّدُورِ» (2)

 

«آیا در روى زمین گردش نکردند تا دل هایى داشته باشند که با آن اندیشه کنند و یا گوش هایى داشته باشند که با آن بشنوند، چون کورى، نابینایی چشم ها نیست، بلکه نابینایى دل هایى است که در میان سینه ها است!»

 

 

کسانى که مى خواهند تنها به قوه ی استدلال و نیروى عقل بر فهم حقایق مسلط شوند و اعتنایى به علوم نقلى ندارند مانند شخص بینایى هستند که در تاریکى به هر طرف خیره خیره نگاه مى کند، البته چیزى نصیب او نخواهد شد.

 

  

« يَهْدي بِهِ الله مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ». (3)

 

 «از طرف خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد که با آن کسانى را که از رضا و خشنودى او پیروى کنند به راه هاى سلامت رهبرى مى کند و از تاریکی ها نجات داده به جانب نور و روشنایى مى برد».

 

 

 

«وَمَنْ لَمْ یَجْعَلْ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُور» (4)

 

«کسى را که خداوند براى او نور نبخشد، هیچ گونه نورى نخواهد داشت».

 

  

کسانى که آن دو قسمت را داشته باشند ولى در اثر کوتاهى در عمل و تهذیب نفس و استیلاى قواى شهوانى آنها بر قوه ی عاقله و نیروى تفکر، محیط نامناسب و پر ازگرد و غبارى در اطراف چشم عقل فراهم کرده باشند آنها نیز از درک بسیارى از حقایق دور مى مانند.

 

 

«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً»(5)

 

 «اى کسانى که ایمان آورده اید اگر از خدا پروا کنید، وسیله اى براى تمیز حق از باطل براى شما قرار خواهد داد».

 

 

 

ضمنا از آنچه گفته شد پاسخ بعضى از خرده گیری هایى که بر اهل استدلال و منطق کرده اند معلوم شد، مثلا: مولوى در شعر معروف خود مى‏گوید:

 

گر کسى از عقـل با تمکین بدى           فخـر رازى راز دار دیـن بـدى

 

 

در واقع از این نکته غفلت کرده است که فخر رازى اگرچه مردى عالم و دانشمند و با فکر بوده ولى مردى لجوج و متعصب و مغرور نیز بوده است و قسمت زیادى از اوقاتش را صرف طرح شبهات و اشکالات مى‏کرده به طورى که معروف به «امام المشککین» شد، با این صفات، محال است شخص دانشمند بتواند به وسیله‏ی نیروى استدلال بر فهم حقایق فایق آید، چرا که پرده‏ی ضخیم لجاجت و تعصب جلو دیدگان فکر او را گرفته، از درک حقایق باز مى دارد.

 

 

 

 

2ـ میزان توانایی عقل

 


بشر به هر اندازه داراى فکر قوى و عقل نیرومند باشد باز امورى را که تحت سلطه و نفوذ عقل او واقع مى شود، محدود است.

 

  بدیهى است این موضوع هیچ گونه بعدى ندارد، زیرا تمام قواى بشر مانند همه ی ممکنات محدود است، فقط نامحدود در عالم، ذات خداوند بزرگ است و بس.

  

مثلاً: حس بینایى، یکى از قواى انسان و سایر حیوانات است، این حس به هر اندازه قوى باشد از مشاهده ی بسیارى از امور عاجز و ناتوان است، یعنى چیزهایى پیدا مى شود که یا اصلا قابل رؤیت نیستند و یا اگر قابل دیده شدن باشند به اندازه اى کوچکند که چشم قدرت دیدن آن ها را ندارد.

 

 بنابراین باید از جولان فکر در میدان هایى که از حوصله ی فکر بشر خارج است خوددارى کرده و این خیال را از سر بیرون نمود که اثرى جز اتلاف عمر گرانبها ندارد بلکه ممکن است انسان را به پرتگاه هاى خطرناکى بکشاند. حقیقت ذات حق، کنه صفات او و مسئله قضا و قدر و نظایر آن، همه از این قبیل هستند.(6)

 

 

 

چنانکه در بعضى از روایات وارد شده:

 


«تفكروا فى صفات الله و لا تتفكروا فى ذات الله»:

 

 «در صفت هاى خدا بیاندیشید و در ذات او اندیشه نکنید»

 

 

 البته مقصود از تفکر در صفات خدا تفکر در کنه آن نیست، چون کنه صفات او مانند ذاتش بر کسى معلوم نیست.

 

 

در روایت دیگر وارد شده:

 

 


«ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار»:

 

«خداوند از عقل ها پوشیده شده چنانکه از دیده ها پوشیده است».

 

 

 


در کلمات قصار امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده که از آن حضرت درباره ی مسئله ی قضا و قدر سؤال کردند. فرمود: 

 

« طریق مظلم لا تسلكوه و بحر عمیق فلا تلجوه و سر الله فلا تتكلفوه»:

  

«راه تاریکى است در آن قدم مزنید، و دریاى ژرفى است در آن داخل نشوید، و راز خداوندى است، براى فهم آن خود را به زحمت نیفکنید!»

 

 

  

از این بیان، پاسخ بعضى از شبهات دیگر که بر اهل استدلال شده است معلوم مى شود، چون بعضى از دانشمندان خواسته اند به نیروى عقل و استدلال امورى را که فهم آن از حوصله بشر خارج بوده، ادراک کنند و در نتیجه دچار اشتباهات و تناقضاتى شده اند، از این جهت مورد طعن و سرزنش مخالفین استدلال قرار گرفته اند در حالى که همان طور که گفته شد، لازم بود در چنین وادیهایى که از قدرت عقل انسانى خارج است وارد نشوند.

 

 


-------------------


پی نوشت ها:

 

1- یکى از دانشمندان در کتاب خود مى نویسد «عقل قوه عالیه نفس است که با داشتن آن، انسان از حیوان ممتاز و برتر شده است. وظیفه این نیروى بلند قدر، درک کلیات است مستقلا یا به وسیله تجرید آنها از جزئیات و مورد استفاده قرار دادن علوم ارتکازى که در خلقت بشر نهفته است براى درک مجهولات و کنترل قواى نفسانى تا به مصرف لازم رسیده و سوء استفاده نشوند.» پس نقش مهم عقل استدلال است و استنباط که مرتبه عالى استدلال مى باشد. حیوان از استدلال بهره ندارد و این است که قدرت غلبه بر طبیعت در او نیست و تنها راهنماى او در حیات، غریزه و هوش است. دیوانه از آنجا فاقد عقل است که حرکاتش تحت کنترل نیست و مى کند آنچه را که براى خود و جامعه زیان آور است و به ناچار جامعه او را با جبر تحت معالجه یا مراقبت شدید قرار مى دهد و از همین رو لفظ «عقل» از «عقال» که زانو بند شتر است گرفته شده، چون بر سرکشى غرایز و هوس ها بند مى نهد. (علم اخلاق یا حکمت عملى، محمد على بامداد).
2ـ حج: 46.

3ـ مائده: 15.

4ـ نور :40.

5ـ انفال: 29.

6- موریس مترلینگ فیلسوف بلند پرواز غرب زیر عنوان «چند کلمه درباره هستى» مى گوید: من هیچ افسوس نمى خورم که چرا نام من در دنیا باقى نخواهد ماند، براى آنکه مى دانم نام هیچ کس در دنیا باقى نمى ماند و عمر کره ی خاک که پانصد میلیون یا کمتر و زیادتر نمى باشد و در مقابل عمر جهان حتى یک میلیونم ثانیه به شمار نمى آید. فرضاً تا پانصد میلیون سال دیگر ساکنان کره خاک نام ما را به خاطر داشته باشند تازه اسم ما حتى به اندازه یک میلیونم ثانیه در جهان باقى نمانده است! فاجعه بزرگ زندگى ما این است که هر روز صبح که از خواب بر مى خیزیم مشاهده مى کنیم که یک روز پیر شده ایم و از آن بزرگتر آن است که با وجود پیرى به هیچ یک از اسرار جهان پى نبرده ایم!... اگر صد هزار سال هم عمر کنیم تازه به اسرار اصلى جهان پى نمى بریم، گویى در این دنیا هیچ کس نمى داند و بزرگترین کهکشان هاى جهان که حاوى میلیون ها خورشید مى باشند و هر خورشیدى یک دنیاى شمسى است نیز مانند ما نادان است. من قبول مى کنم که ممکن است این گردش هاى متوالى و یک نواخت براى مصلحت بزرگ و مخصوص باشد ولى چون ما از این مصلحت بى اطلاعیم و راه فهم آن را نداریم مثل آن است که آن مصلحت اصلا وجود نداشته باشد. این جلمه را از سخنان این فیلسوف بلند پرواز آوردم تا روشن شود که استفاده منفى از عقل یعنى چه؟ و چگونه ممکن است که انسان از قوه عقل استفاده منفى کند به این معنى که به وسیله این قوه براى درک اسرار جهان چنان فکرش اوج گیرد و همچون شهباز بلند پرواز به جاهاى بلند پرواز کند که به جز حیرت و سرگردانى نتیجه دیگرى نمى تواند بگیرد. آن وقت انسان از عقل خود مى تواند استفاده کند که آن را در چیزهایى به کار اندازد که به نفع و صلاح او است و عقل و فهم محدود بشر مى تواند آنها را درک کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ریشه ی سخنان صوفیه و راه وصول به حقایق

 

 

 

 

 


چکیده:

 


مرجع عالیقدر شیعه آیت الله العظمی مکارم شیرازی در تحقیق عالمانه ریشه ی عقاید صوفیه [و به اصطلاح امروزی ها عرفا] را در چهار چیز خلاصه می کند:


1ـ در عقاید هندوها یا شامی ها و غیره
2ـ معارف یونان قدیم
3ـ یک رشته ذوقیات و شعریات
4ـ بعضی از معارف اسلامی که تا حدی با اصول سه گانه فوق نزدیک یا قابل نزدیک کردن و تأویل کردن است آن گاه راه وصول به حقایق را از منظر صوفیه و عرفا توضیح می دهد که آنها می گویند علم نمی توان ما را به این حقایق برساند و تا کسی نرود نبیند و تا نخورد نداند و کسانی هم رفته اند و رسیده اند باید مهر سکوت بر لب بزنند و نگویند. و دانشمندان و علمای بزرگ را به نفهمی و بی خبری از حقایق متهم می کنند و سپس با ادله ای محکم این مطالب را رد می کند و در نهایت به قرآن کریم استناد می کند که می فرماید: چه راهی برای رسیدن به معارف الهیه و نورانیت علم و عرفان بهتر از تحصیل علوم در پرتو هدایت معصومین همراه با تهذیب نفس وجود دارد؟

 

 

 

 

 

 

 


ریشه ی سخنان صوفیه و راه وصول به حقایق

 

آیت الله العظمی مکارم شیرازی

 

 

 

 

 

اصول گفتار و ریشه ی عقاید این جمعیت را مى توان در چهار چیز خلاصه کرد:

 

 

1ـ تعلیماتى که از مؤسسین این مسلک هندوها، یا شامی ها یا غیر آنها دست به دست به آنها رسیده است.

 

 


2ـ قسمتى از مطالب و معارف یونان قدیم که پس از ترجمه کتب آنها به زبان عربى و نشر آن در میان مسلمین به آن ممزوج شده است، از «سرجان ملکم انگلیسى» نقـــل شــده که در کــتاب تــاریخ خــــود مى نویسد: «اعاظم این سلسله»، «صوفیه» با اقوال ارسطو و افلاطون آشنایى تمام دارند، و در کتب معروفه ایشان نقل قول افلاطون بسیار است ـ تا آنجا که مى گوید: اگر شرح حال و آراء فیثاغورث به فارسى ترجمه شود به عینه شرح حال و عقاید یکى از اولیاء صوفیه به خرج خواهد رفت افسانه دخول وى در اسرارالوهیت، و استغراق وى در افکار و خوارق عادت، و میل کلى خاطر او به موسیقى، و وضع آموختنش مریدان را، و تحمل مشاقى که کرد و نوعى که فوتش اتفاق افتاد، همه بدون کم و بیش شرح حال یکى از اعاظم متصوفه است»... .

 

 

 


این سخن اگرچه درباره هر یک از متصوفه و هر کدام از حکماء یونان صادق نیست ولى به طور اجمال آمیزش افکار یونانیان را به عقاید صوفیه تأیید مى کند، مخصوصاً فلسفه اشراق ارتباط و تناسب بیشترى با افکار آنها دارد.

 

 

 


3ـ یک رشته ذوقیات و شعریات که به مرور زمان از طرف صاحبان ذوق شعرى و عرفانى ابداع و با دو قسمت سابق آمیخته شده است و به همین جهت است که بسیارى اوقات مدرک پاره اى از سخنان ایشان فقط یک مطلب شعرى (به اصطلاح اهل منطق) و یا یک بیت شعر است!

 

 

 


4ـ قسمتى از معارف و حقائق اسلامى که تا حدى با اصول سه گانه سابقه نزدیک و یا قابل نزدیک کردن و تأویل کردن بوده است.

 

 

 


روشن است که در اثر این موضوع (یعنى گردآورى عقاید صوفیه از منابع گوناگون) بسیارى اوقات تناقضاتى پیش مى آید که ناچار باید به وسیله ی تأویلات رفو شود و همین است که اصل «تأویل و توجیه» یا به تعبیر آنها پرداختن به «مغز و معنى» را یکى از پایه هاى تصوف اسلامى قرار داده است.(1)

 

 

 

 

 


راه وصول به اسرار ناگفتنی!

 

 

 

 


((بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا))(2)

 

 

 


نقش مهمّى را که صوفیه در طى سالیان دراز براى پیشرفت مسلک و مقصد خود؛ بازى کرده اند و قسمتى از موفقیّت آنان مرهون آن بوده است، همان مشغول ساختن افکار توده به یک مشت حقایق و اسرار ناگفتنى است که براى ایشان کشف شده، و از دیگران مخفى مانده است، نه زبان یاراى گفتن آن را دارد! نه گوش طاقت شنیدن را! بلکه پاره اى از دلها هم از نهفتن آن گدازان خواهد شد!

 

 

 


خلاصه مطالبى است که تا کسى نرود نبیند، و تا نخورد نداند! و اشخاصى هم که رفتند و رسیدند باید مهر سکوت را بر لب زده و سخنى نگویند. و راه وصول به این حقایق تحصیل علم نیست.

 

 

 

 


این مدعیان در طلبش بى خبرانند

                                                             آن را که خبر شد خبرى باز نیامد


آنکه را اسرار حـق آمـوختنــد

                                                             مهر کردنـد و دهـــانش دوختند!

 

 

 

 


روشن است که این گونه کلمات در افکار ساده دلان تأثیر غریبى دارد و بر اثر حس کنجکاوى که خداوند به انسان کرامت کرده آنها را به طرف این هدف نامعلوم مى کشاند، مى توان گفت که این گونه تبلیغات حکم داروى مخدرى دارد که بر روى مغز تشنگان حقایق ریخته مى شود و در نتیجه آنهارا به پیروى از این مسلک وادار مى کند تا آنجا که تن به زحمت هاى طاقت فرساى ریاضات شاقه در مى دهند.

 

 

 


از طرف دیگر همین موضوع را وسیله تخطئه دانشمندان بزرگ قرار داده و آنها را به نفهمیدن، و بى خبرى از حقایق، و دورى از اسرار پنهانى! نسبت مى دهند و آن دسته اى را که سالیان دراز در تحصیل علوم و معارف اسلامى، اعم از مسائل توحید و معاد و فروع فقهى و آنچه مربوط به علم اخلاق است، رنج هاى فروان برده، و با یک دنیا استعداد و نیروى فکرى در پیرامون آیات قرآن و اخبار اهل بیت عصمت (علیهم السلام) بحث و غور کرده اند و در مقام عمل نیز مرتبه بلندى را دارا شده اند، مورد هتک قرار داده و زحمات طاقت فرساى آنها را به لفظ «عالم قشرى» یا «اهل ظاهر» و یا «اهل قیل و قال» و نظائر آن، سبک مى شمارند، و با آنکه خودشان (به شهادت گفته ها و نوشته هایشان) هنوز مراحل اولیه ی امور را طى نکرده اند خود را اهل لبّ، و مغز، و معنى، و ذوق و حال قلمداد مى کنند گاهى از این مرتبه هم، پا را بالاتر گذارده و خود را مربّى «ارواح قویه» قلمداد کرده اند و علماى بزرگ را معلم «عقول ضعیفه» مى پندارند.

 

 

 

 


عجیب تر اینکه براى کوچک کردن مقام دانش هاى آموختنى و تحقیقات علمــى حدیث معروف ((لیس العلم بكثرة التعلیم و التعلّم بل نور یقذفه اللّه فى قلب من یشاء)) را دســتاویــز قـــرار داده و مى گویند این خواندن ها و نوشتن ها انسان را به جایى که باید، نمى رساند... .

 

 

 


و به قول آن شاعر:

 

 


آن را که پیردیر به ماهى کند تمام

 

 

                                                                    درسى هزار سال ارسطو نمى کند!

 

 

 


ولى در اینجا دو نکته اساسى وجود دارد:

 

 

 


1ـ به فرض اینکه مراد از آن حدیث این باشد که انسان باید براى رسیدن به حقیقت علم دست از تعلیم و تعلم کشیده و در گوشه خانقاه مشغول ذکر و ورد شود، تا اینکه از عالم غیب علم به صورت مرغى به قلب او پرواز کند، ولى آیا می توان با این حدیث دست از آن همه آیات و اخبار که درباره ی اهمیّت تعلیم و تعلّم وارد شده، و آن را راه نجات و رسیدن به سعادت قرار داده است، بکشیم؟ اگر تعلیم و تعلم طریق کشف حقایق نیست، پس چرا اینقدر درباره مذاکره علم، و بحث و غور در مسائل علمى، و حضور در مجلس عالم، و ثبت و ضبط علوم، و انتشار آن در میان مردم، تاکید شده است؟

 

 

 

 


مگر مکرر نشنیده اید که پیشواى بزرگ مذهب جعفرى امام صادق (علیه السلام) مجلس درسی عظیمى داشت و عدد مجموع شاگردان آن حضرت به چهار هزار نفر مى رسید، اگر تعلیم و تعلّم راه وصول به حقایق نبود، چرا حضرت این روش را تغییر نداده و مانند مراشد و خانقاه نشین ها با آن شاگردان معامله نمى کرد؟!

 

 

 


آن بزرگوار در آن مجلس تنها بیان احکام نمى نمود بلکه هرگونه مسائل دینى و علمى و استدلالى و غیر استدلالى در آن مجلس مورد بحث واقع مى شد، کسانى که با اخبار سرو کار دارند به خوبى این سخن را تصدیق مى کنند.

 

 

 


2ـ اگر تعلیم و تعلّم، نور دانش را در دل روشن نمى کند چرا آنهائى که سالها صورت بر خاک خانقاه گذارده اند در مسائل علمى و آنچه مربوط به توحید و معاد و تفسیر قرآن مجید و فهم اخبار اهل بیت (علیهم السلام) است، اینقدر عاجزند؟ اینها که علوم اصطلاحى و یونانى نیست که بگویند به آنها کار ندارند، چرا سخنان شیخ صفى الدین یا حسین بن منصور حلاج با سخنان علامه ی حلى و علامه ی مجلسى و سید مرتضى و شیخ انصارى قابل مقایسه نیست؟ اینک کتاب هاى آنها... بردارید و مطالعه کنید و قضاوت نمائید و اگر اتفاقاً در میان متصوفه کسانى پیدا شوند که اطلاعات دینى و علمى داشه باشند مانند «غزالى» آنهم از برکت همین تحصیلات رسمى است!

 

 

 


در مبحث عقل و عشق مدلل خواهد شد که اشخاص دانشمند و تحصیل کرده وقتى مى توانند به نتایج دانش برسند، و از منافع علم و روحانیت آن برخوردار شوند و دلهاى آنها به نور علم روشن گردد، که دانایى را با تقوى و تهذیب اخلاق توأم نمایند و گویا مراد از آن حدیث شریف هم همین باشد که نباید تنها به تعلیم و تعلم اکتفا کرده، بلکه علاوه بر تعلیم و تعلم باید به تقوى و تهذیب اخلاق هم پرداخت تا نورانیت و فیوضات و برکات دیگرى از ناحیه خداوند بر آنها افاضه شود.

 

 

 


من وقتى به سخنان صوفیه درباره ی علوم سرّى و مطالب ناگفتنى! برخورد مى کنم به یاد کیمیا سازان قدیم مى افتم.

 

 

 


کار نداریم که کیمیا سازى (به دست آوردن چیزى که اگر به مس بزنند طلا مى شود) اساساً موهوم یا حقیقت دارد و اگر هم حقیقت داشته باشد به وسایل امروزى مى توان به آن رسید و یا در زمان هاى سابق هم امکان داشته است، ولى این مقدار مى دانیم که در زمان هاى گذشته یک عده شیّاد و کلاه بردار به نام ساختن کیمیا و لیمیا و سیمیا و ریمیا! سرمایه داران ساده لوح و طماع را فریب داده و به امید ساختن این فلز سرخ رنگ پرقیمت، و رسیدن به ثروت هاى هنگفت بدون زحمت و مشقت، سرمایه هاى آنها را از دستشان بیرون مى کشیدند!، به این طریق که کوره و دود و فوتى راه اندخته و اموال آن بیــچاره ها را آنچه کــه مى توانستــند مى بردند و بقیــه را در میان کوره گذارده و آتش مى زدند، و بالاخره قســمت زیادى از عمر آنها را در پــاى کــوره تلــف کــرده، بــا دســـتى تـــهى و تــــنى فرســـوده بـــاز مى گردانیدند.

 

 

 


البته مردمان بیدار و فهمیده هرگز هوس ساختن کیمیا نمى کردند و فریب آنها را نمى خوردند و راه راست تحصیل ثروت، و کیمیاى حقیقى را کار و صنعت و کسب و تجارت مى دانستند، رها نمى کردند، خصوصاً اینکه مى دیدند آن کسانى که در پى این کارها رفتند جز پشیمانى و ناکامى بهره اى برنداشتند.

 

 

 


از این پیش آمدها باید عبرت گرفت و به این وعده ها نباید دل خوش کرده و بدون منطق و دلیل خود را به این و آن سپرد، و به فرض اینکه هیچ مدرکى راجع به فساد عقاید و افعال اینگونه اشخاص در دست نباشد، نباید به امید رسیدن به مقامات و درجات چنین و چنانى (که جز به رفتن و رسیدن راه اثبات دیگرى ندارد!ـ) اکتفا کرده و عنان عقاید و افکار خود را به خیال اسرار مکنونه مکمونه! به دست هر مدّعى سپرد.

 

 

 


شک نیست که هیچ عقل و دانشى قضاوت نمى کند که مرد عاقل و دانا دست از راه راست روشن که همه کس به نجات سالک آن معترفند برداشته و در راه هاى تاریک پر پیچ و خمى، به راهنمایى یک عده مردمان متهم، قدم بگذارد، گو اینکه از اسرار پشت پرده هیچ خبرى نداشته باشد.

 

 

 


قرآن مى گوید: چه راهى براى رسیدن به معارف الهیّه و نورانیت علم و عرفان بهتر از تحصیل علوم در پرتو هدایت معصومین همراه و همگام با تهذیب نفس و ترک هوى و هوس وجود دارد؟ چرا این چراغ روشن را رها کرده در تاریکیها به دنبال این مدعیان گام بگذاریم.

 

 

 


((وَلاَ تَقْفُ مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولا))

 

 


از آنچه نمى دانى پیروى مکن، چه آنکه گوش و چشم و دل ها همگى مسئولند.(3)

 

 

 

 

----------------------------------------------

پی نوشت ها:
1- درباره ی پیدایش تصوف در جامعه اسلامى و اینکه این طریقت از کجا به محیط اسلامى راه یافته، سخن بسیار گفته شده است: گروهى از محققین تصوف را در اسلام مولود افکار مذاهب هندى شمرده اند، و عده اى آنرا زائیده فلسفه یونان، خصوصاً افلاطون جدید تصوّر کرده اند، بعضى دیگر آنرا مأخوذ از آیین مسیحیت و رهبانیت و زهد انجیل دانسته اند، و جمعى هم گفته اند مولود عکس العمل فکر آریایى در مقابل افکار عربى است.

مؤلف کتاب «ارزش میراث صوفیه» در این باره مى نویسد: جستجوى یک منشأ غیر اسلامى براى تصوف اسلامیان قرنهاى دراز معماى جالب و سرگرم کننده اى براى چند نسل از محققان اروپا شده است، و از این رو فرضیه هاى گوناگون در بیان اصل و منشأ تصوف اظهار گشته است و از آن جمله «ثالوک» از قدماى قوم، مدعى شده است که منشأ عمده ی آن آیین مجوس بوده است و حتى برخى از مشایخ صوفیه نیز مجوسى نژاد بوده اند. «دوزى» هم که ازنام آوران قوم است همین نظر را تأیید کرده است «ماکس هورتن» تأثیر آراء هندوان و مذاهب برهمنان را مخصوصاً در سخنان حلاج و بعضى دیگر از متصوفه ـ چون با یزید و جنید ـ قوى یافته است.

«هارتمان» بیشتر به نفوذ هندوان ـ به علاوه بعضى عوامل دیگر ـ توجه بسیار کرده است و این نظریه را به کمک پاره اى قرائن دیگر نیز تأیید نموده است «فون کرمر» از تأثیر عنصر هندى و بودایى که به عقیده ی وى مظهرش «جنید» و «یزید» است، سخن گفته است، و عنصر دیگرى را هم نشان داده است که عبارت باشد از رهبانیت مسیحى، او مخصوصاً «حارث محاسبى» و «ذوالنون مصرى» را از مظاهر آن برشمرده است.
وجود این عنصر مسیحى را خیلى از محققان دیگر نیز تأیید کرده اند و در بیان منشأ تصوف بدان توجه خاصى ورزیده اند. از آن جمله «آسین پالاسیوس» و «نسینگ» و «تورآندرا»، تأثیر عقاید مسیحى را در تصوف اسلامى نشان داده اند، بعضى محققان هم در بیان منشأ تصوف راههاى دورتر رفته اند و به تأثیر عقاید و عبادى ایرانى اشارات کرده اند و «کارادور» منشأ تصوف را در آیین مسیح، در حکمت یونان، در ادیان هند و ایران و حتى در آئین یهود سراغ مى دهد. (همان کتاب، صفحه ی 13 ـ 12).
2- سوره یوسف آیات 83 و 18
3- اسراء: 36

 

 

 

 

 

 

       طریق حق در سیــــــــر و ســـــــلوکali safi1

 

 

 ويژه پانزدهمین سالگرد ارتحال فقیه ربانی و عــــارف قرآنی


حضرت آیت الله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی (قدس سره)

 

 

 

         آیت الله حاج شیخ علي صافي اصفهانی

 

 

 

 


چکیده

 

در اینجا یک رؤیای صادقه که در بیداری نیز تحقق پیدا کرده بود به عنوان شاهدی برای بطلان سیر و سلوک های غیر شرعی و مسیرهای غیر اهل بیت(علیهم السلام) ذکر شده است و روش سیر و سلوک را منحصر در چهار مورد نموده است:

 

 

1. عمل به دستورات شرع مقدس تا آخرین لحظه ی زندگی


2. محبت به خدا و اولیاء خدا (پیامبر و اهل بیت پیامبر(علیهم السلام))


3. توسل به ذوات مقدسه ی معصومین (علیهم السلام)

 

4. تسلیم مطلق و بی قید و شرط در برابر آن بزرگواران و لاغیر

 

در پایان به خطر راههای انحرافی و لزوم پیروی از فقها در مسیر سیر و سلوک شرعی اشاره شده است.