فصلنامه نور الصادق

 و اما در مورد فلسفه 

اولاً: فقهاء عن علم و عن تخصص وارد آن شده اند و نظر داده اند و مباحثش را مطرح کرده اند و پنبه اش را زده اند.

ثانیاً: از شما سؤال می کنم که جناب شیخ که علی الدوام دم از علم و تخصص می زنید و دیگران را تجهیل می کنید، آیا اگر یک فقیهی خواست فتوا بدهد که مثلاً علم سحر حرام است، باید خودش ساحر باشد، یا اگر بخواهد بگوید شطرنج حرام است باید خودش شطرنج باز باشد؟ یا اگر بخواهد بگوید شراب حرام است لانه مسکر باید خودش شراب ساز و متخصص در ساختن شراب باشد یا شراب خوار باشد و مست شده باشد؟ زهی جهل و نادانی.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

 

« إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُ مَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ الله »

 

هرگاه بدعت ها در ميان امتم پديدار شوند،

بر عالم است كه علم خود را آشكار سازد.

هر عالمی چنين نكند، لعنت خدا بر او باد.

کافی 54/1

 

 

 

چکیده:


پس از نگارش کتاب بی نظیر «نگرشی در فلسفه و عرفان» و انتشار آن در فضاهای مجازی، سؤالاتی برای بعضی خوانندگان پیش آمده که به محضر شریف مؤلف بزرگوار آن، مرجع عظیم الشأن شیعه حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی تقدیم  شد و ایشان با بیانی زیبا و شیوا پاسخ فرموده اند ما پاسخ اولین سؤال را که در مورد تکفیر اشخاص است در اینجا تقدیم خوانندگان عزیز می نماییم.


نورالصادق مطالعه ی دقیق این اثر گرانسنگ را به همه ی عزیزان تأکید می کند.

 

 

 

 

تکفیر اشـخاص

 

«حضرت آیت الله العظمی صافی گلپایگانی»

 

 

 

 

 

 بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

 

بعد از تحرير اين تذكاريه و هشدار يكى از عزيزان كه آن را مطالعه كرده بود تذكرات يا ايراداتى را ارائه داد. اينك عين جوابى را كه به ايشان تقديم شد براى مزيد فائده ضميمه اصل مى نماييم.


اميد است مورد توجه قرار گيرد.


بسيار از دقت شما مسرور شدم. با وجود اين شايد به سبب قصور بيان حقير حقيقت مقصودم دريافت نشده باشد. بنابراين باز هم موضوع را ضمن نظر به تذكرات جناب عالى بررسى مى نماييم.

 

 

1. راجع به تكفير اشخاص:

 


در اين هشدار ما تكفير عارف خاص يا فيلسوف خاصّ در نظر نبوده چنان كه به طريق اولى تكفير، العياذ بالله، كل افرادى كه به اصطلاح عارف يا فيلسوف شمرده مى شوند مقصود نبوده و نيست. چنان كه از روى انصاف هم نمى توانيم مطابقت عقايد همه آنها و كلماتشان را با شرع تصديق كنيم و همانطور كه گفته اند:

 

 

«اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد»

 


و نيز

 


اى بسا غــول بيــابانى كــه راه                          عرضه مى دارد وليكن سوى چـاه

 

و نيز

 


اى بسـا ابليــس آدم وار زشـت                      كه برد انـسان به دوزخ نى بهشت

 

و نيز

 

اى بسا شـيطان آدم رو كه هست                  پس به هر دستى نبـايد داد دست

 

 

 

 

يا همانگونه كه مرحوم والد علامه قدس سره در محاكمه بين آنكه مى گويد:

 


پاى اســتدلاليان چـوبــين بـود                        پاى چوبين سخت بى تمكـين بود

 
گر كسى از عقــل با تمكين بدى                        فخـــر رازى دار ديــن بـــدى

 

 

 

و آنكه پاسخ مى دهد و مى گويد:

 


اى كه گفتى پاى چوبيـن شد دليل                        ورنه بودى فخــر رازى بى بديـل

 
فـرق ناكـرده ميان عقـل و وهـم                          طعنه بر برهان مـزن اى كج بفـهم

 

 

 

آرى در محاكمه بين اين دو گروه آن عالم جليل روشن ضمير مى فرمايد:

 


پس مدار خوب و  بد شد اعتقـاد                           فـن و مشـرب را نـشايد اعتـماد

 

اى بســا عــارف بنــام معــرفه                              شبهه اش پوشـيده قــبح فلــسفه

 

و اى بسا حكمت مآبى كـج نهـاد                             كـه اسـاس شــرع را بر بـاد داد

 

گر تناقض هست  در حكم عقول                         كه از آن شـد اخـتلافات فحـول

 

هست جارى عيـناً اندر كشف نيز                          ميكنى تصـديق گـر دارى تمــيز

 

 


بنابراين اصلاً ما در اينجا در اين مقام نيستيم ولى اين آگاهى و توجهى است كه ضمن بررسى مختصر مسالك فلسفى و به اصطلاح عرفانى خودبخود حاصل مى شود كه فى الجمله اشخاصى اعم از عرفا يا حكما اقوال و سخنان كفرآميز داشته و دارند هر چند برخى به آنها معتقد نباشند و براى مماشات با آنها گفته باشند چنان كه بسا بعضى از اهل جمود بر ظواهر نيز اقوالى كفرآميز داشته باشند. سؤال اين است كه:

 

معيار در حكم به اسلاميت يا كفر مثل حسين بن منصور حلاج يا محيى الدين يا بعضى ديگر از سران متصوفه و بعض فلاسفه كه حالاتشان را مى توانيد در تذكره ها بخوانيد و از نوشته هايشان به دست آوريد چه معيارى است؟ آيا اگر كسى گفت: نصارى از آن جهت كافرند كه ان الله ثالث ثلاثة مى گويند و همه خدايى نگفته اند و امثال اين حرف و بظاهر بدتر گفت ميزان در حكم به كفر او چيست(1) و چه كسى مى تواند حكم به كفر او بدهد؟ آيا اگر كسى در مقابل شرع مقدس كه مثلاً حكم مى دهد كه «ان الله ليس بجسم» بگويد خدا جسم است ولى جسم الهى است حرفش چگونه قابل توجيه است؟ و چرا اگر از جسم معناى ديگر اراده كرده است همان معنى را نمى گويد و مى خواهد

 


«الرحمن على العرش استوى»

و

«يدالله فوق أيديهم»

 


و امثال اين جمله ها را به همان ظاهر كلماتش نه ظاهر كل جمله كه مجاز است و در نهايت فصاحت و بلاغت است حمل نمايد و با مجسّمه عامّه هم آواز شود.

 


به هر حال اگر مى فرماييد در مسايل الهى و اصول دين غير از انكار مطلق اصل مبدأ انكار چيزى موجب كفر نيست و قدر مشترك اين است كه قائل به توحيدى باشد اعم از اين كه صحيح باشد يا باطل مثل اين كه همه را يكى بيشتر نداند يا او را همه بداند يا فقط او را موجود بداند و همه را ظل و ظهور و تجلى او و او را متجلى و همه را مرآت و مجلى يا مثل موج و دريا و حرف و حبر بگويد يا بسيط الحقيقه كل الاشياء و ليس بواحد منها بگويد خواه به اين معنى كه او همه اشيا است و هيچ يك از آنها نيست و از هر شىء واحدى از اشيا سلب مى شود كه او آن نيست ولى هيچ يك از اشيا از او سلب نمى شوند و يا به اين معنى كه او جامع جميع كمالات اشياست و هيچ يك از آنها نيست چون آنها كمال مطلق نيستند و فقير و محتاجند همه را يكى بيشتر نداند يا همه را غير او بداند و او را يگانه و يكتا و مباين از همه و همه را مباين با او بداند یا همه را نداند و او را بداند اين معنايش صحت همه مسالك و عقايد و خلاف اجماع و ضرورت مسلمين است. توحيدى كه شرع مبين و محقق كرده است همان وحدانيت و يگانگى ذات اقدس الوهيت و بى مثل و بى شريك و بى نظير بودن او است كه در آن نه تنها نفى غير معتبر نيست بلكه اثبات غير ملحوظ است و از مثل (ليس كمثله شىء) استفاده مى شود.

 

 

 


جنابعالى بفرماييد در اين مسائل چه بيانى و چه عقيده اى كفر است؟ و بگوييد آيا ابراز مطالب صحيح با الفاظ به ظاهر كفرآميز يا لااقل خلاف ظواهر كتاب و سنت مصلحت است و جايز است؟ و موجب گمراهى مردم نمى شود؟ كلمات خلاف ظواهر شرع و اشعار به ظاهر خلاف عقايد حقه از عرفا و بلكه فلاسفه به قدرى زياد است كه كتاب ها مى شود و بزرگانى از آنها متهم به اعمال منكر و برخى متهم به انكار معاد و حتى سهروردى مقتول به همين تهمت ها كشته شد كه ما در مقام اثبات صحت اين اتهامات نسبت به اشخاص معينى نيستيم و مخصوصاً سهروردى را احتمال مى دهيم منشأ اصلى مخالفت با او نظرات متشيعانه و گرايش او به تشيع بوده است كه به امر صلاح الدين ايوبى شاه غدار و خونخوار و (شيعه كشى) به قتل رسيد.

 

 

 

 


----------------
پی نوشت ها:


1-    بعضی تکفیر و حکم به کفرگوئی را حربه ای علیه فقهاء کرده اند تا از احکام مترتب بر آن خودشان و سائر افراد و گروه های باطله و به اصطلاح روشنفکران را مصونیت بخشند و بدون این که انکار وقوع اشتباه را در احکام مربوط به کفر اشخاص داشته باشیم بررسی ها در موارد این موضوع نشان می دهد که در حکم به کفر، فقهاء در نهایت احتیاط و تثّبت عمل نموده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

   ويژه ي پاسخ به نامه ي آيت الله سبحاني

 

 

علامه محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان

 

 

 

 

 

 

 

چکيده:

 

آيت الله سبحاني در تاريخ 1388/4/7 نامه اي به دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق فرستادند که در آن ضمن تشويق و تأييد خداپسندانه و مخلصانه ي نويسندگان نورالصادق چند نکته اي را نيز به عنوان نقد آورده بودند براي اين که اين مجله اي که به نظر ايشان عالي است و اهداف مقدسي را دارد از هر نقصي مبرا شود.

 

از آن زمان تا کنون دانشمندان، فرهيختگان، اساتيد دانشگاه و حوزه در پاسخ نامه مذکور مقالاتي به دفتر مرکزي مجله ي نورالصادق ارائه دادند که نورالصادق به ترتيب آنها را براي اطلاع خوانندگان چاپ مي کند، اين بار نوبت به نوشتار انديشمند بزرگ معاصر علامه ي محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان شخصيت برجسته ي حوزه هاي علميه ي شيعه مي رسد که در مورد نقد اصطلاح حکمت در فلسفه که آيت الله سبحاني در نامه ي خود از آن ياد نموده است مي باشد که در اينجا تقديم خوانندگان عزيز و اهل دقت و معرفت مي نماييم.

 

 

 

 

 

 

 

                  

seydan                     نقد اصطلاح حکمت در فلسفه

 



«علامه محقق حضرت آيت الله حاج سيد جعفر سيدان»

 

 

 

 

 

 

آيه ي هفدهم:

 

 

«يُؤْتىِ الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرًا كَثِيرًا »؛

 

 [خدا] حکمت را به هر کس بخواهد [و شايسته بداند] مي دهد؛ و به هرکس حکمت داده شود، خير فراواني داده شده است. 

(بقره: 269)

 

 

حکمت در آيات

 

 


واژه ي «حکمت» بيست بار، ضمن آيات مختلف در دوازده سوره ي قرآن آمده است که برخي از آنها يادآوري مي شود:

 

 

 

«وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَه»(1)؛ و به شما کتاب و حکمت آموزد.

 

 


«وَ ءَاتَئهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الحِکمه»(2)؛ خدا به او [داوود] فرمان روايي و حکمت داد.

 

 


«فَقَدْ ءَاتَيْنَا ءَالَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَ الحِكْمَه»(3)؛ ما به آل براهيم کتاب و حکمت داديم.

 

 


«ادْعُ إِلىَ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالحِكْمَه وَ الْمَوْعِظَه الحَسَنَه»(4)؛ به وسيله ي حکمت و اندرز نيک [مردم را] به راه پروردگارت و سوي خدا فراخوان.

 

 


«وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَانَ الحِكْمَه» (5)؛ ما به لقمان حکمت داديم.

 

 

 

پيرامــونِ آياتي که واژه ي حکمت در آنها به کار رفته است نمـونه هايي از حکمت هاي الهـي خاطرنشان مي گردد، در سـوره ي اسراء، مي خوانيم:

 

 
• بي گمان، پروردگارت براي هر که بخواهد، روزي را زياد يا کم مي گرداند.(6)

 


• و از بيمِ فقر فرزندان خود را مکشيد! ما روزي دهنده ي آنها و شماييم.(7)

 


• و به مال يتيم جز به بهترين وجه نزديک نشويد. (8)

 


• و از آنچه بدان علم نداري پيروي نکن، که گوش و چشم و دل همه مسئول اند. (9)

 


• و بر روي زمين با تکبّر راه مرو. (10)

 

 

 

آن گاه پس از اين آموزه ها، مي فرمايد:

 


«ذلِكَ مِمَّا أوحَي إِلَيكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكمَه»؛

 


اين تعاليم (که برخي از آنها ذکر شد)، از حکمت هايي است که پروردگارت به تو وحي کرد.

 

 

 

 حکمت در لغت

 

 

 

ابن منظور در لسان العرب در معناي ماده حکمت مي گويد:

  

«و الحِكمَه عبارة عن معرفه أفضل الأَشياء بأفضل العلوم»؛(11)

 

حکمت شناخت برترين چيزها به وسيله برترين دانش هاست.

 

 

 

 

فيروز آبادي در قاموس مي نويسد:

 

 «و الحكمه بالكسر: العدل و العلم و الحلم و النبوة و القرآن و الإنجيل»؛ (12)

 

حکمت به کسر حاء يعني عدل، علم، حلم، نبوت، قرآن و انجيل.

 

 

 

 

حکمت در تفاسير

 

 


شيخ طبرسي در مجمع البيان مي گويد، در معناي حکمت وجوهي را ذکر کرده اند:

 

    

• قيل: أنه عِلم القرآن، ناسخه و منسوخه و محکمه و متشابهه و مُقدِّمه و مُؤخّره و حلاله و حرامه و أمثاله، عن ابن عباس و ابن مسعود؛

 

 

از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده که مقصود از حکمت [داشتن] علمِ قرآن است [يعني شناخت] ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و مقدَّم و مؤخَّر و حلال و حرام قرآن.

 

 

 

  

• و قيل: هو الإصابه في القول و الفعل، عن مجاهد؛

 

 

از مجاهد نقل شده که مراد از حکمت، گفتار و کردار درست است.

 

 

 

 

• و قيل: إنه علم الدين، عن ابن زيد؛

 


ابن زيد گفته است که: حکمت [همان] علم دين است.

 

 

 

• و قيل: هو النبوة، عن السدي؛

 

 سُدِّي مي گويد: حکمت [همان] نبوت مي باشد.

 

 

 

 

• و قيل: هو المعرفه بالله تعالي، عن عطاء؛

 

به نظر عطاء، حکمت، معرفت به خداي متعال است.

 

 

 

 

• و قيل: هو الفهم، عن إبراهيم؛

 

 ابراهيم، مقصود از حکمت را فهم [و درک درست] مي داند.

 

 

 

 

• و قيل: هو خشية الله، عن الربيع؛

 

ربيع مي گويد: حکمت همان خشيت [و ترس] از خداست.

 

 

 

 

• و قيل: هو القرآن و الفقه، عن أبي عبدالله(عليه السلام)، و روي أيضا عن مجاهد؛

 

 

از امام صادق(عليه السلام) [و نيز از مجاهد] روايت شده که مراد از حکمت، قرآن و فقه مي باشد.

 

 

 

 

 

• و قيل: هو العلم الذي تعظم منفعته و تجل فائدته، و هذا جامع للأقوال؛

 

 

و گفته اند: حکمت، علمي است که منفعت آن بزرگ [و زياد] است و فائده اش سترگ.

 

 

 

 

اين سخن، در بردارنده ي همه ي اقوال مي باشد. 

  

• و قيل: هو ما آتاه الله أنبياءه و أممهم من کتابه و آياته و دلالاته التي يدلهم بها علي معرفتهم به و بدينه و ذلک تفضل منه يؤتيه من يشاء، عن أبي علي الجبائي.

 


و إنما قيل للعلم حکمه لأنه يمتنع به عن القبيح، لما فيه من الدعاء إلي الحسن و الزجر عن القبيح؛ (13)

 

 

 


ابوعلي جبائي مي گويد: حکمت، کتاب خدا، آيات، دلالت ها و رهنمودهاي خداست که به انبياي خود و امت هاي آنها داد تا به وسيله ي آنها خدا و دينش را بشناسند، و آن تفضُّلي از جانب خداست که به هر که خواهد عنايت مي کند.

 

 

 علم را حکمت گفته اند بدان جهت که از قبيح جلوگيري مي کند؛ زيرا در آن فراخوان به کارهاي نيک است و بازداري از کارهاي زشت.

 

 

 

 در تفسير الميزان آمده است:

   


«الحكمة بكسر الحاء علي فعلة، بناء يدلّ علي نوع المعني فمعناه: النوع من الإحكام و الإتقان، او نوع من الأمر المحكم المتقن الَّذي لايوجد فيه ثُلمَة و لا فُتور؛ و غُلِبَ استعمالُه في المعلومات العقليّة الحقّة الصادقة الَّتي لاتَقبَلُ البطلانَ و الكذب البتة ... .

 
فَالحكمه هي القضايا الحقّة المطابقة للواقع من حيث اشتمالها بنحو علي سعادة الإنسان؛ كمعارف الحقة الإلهية في المبدا و المعاد، و المعارفُ التي تَشرَحُ حقائق العالم الطبيعي من جهة مساسها بسعادة الانسان؛ كالحقائق الفطرية التي هي اساس التشريعات الدينية »؛ (14)

 

 

 

 

  

چکيده ي سخن علامه اين است که: استعمال حکمت غلبه دارد در معلومات عقلاني حق، راست و روشني که بطلان و دروغ را هرگز نمي پذيرد، سپس مي گويد:

 

 

 حکمت به مجموعه اي از قضاياي حق (و درستي) اطلاق مي شود که مطابق با واقع باشد به نحوي که سعادت انساني را دربرگيرد؛ مانند معارف حق و ثابت الهي درباره ي مبدأ و معاد و معارفي که حقائق عالم طبيعي را که مرتبط با سعادت انسان است شرح مي دهد؛ مانند حقائق فطري که اساس تشريعات ديني مي باشد.

 

 

 

  

حکمت در روايات

 

 

 

 روش صحيح تفسير قرآن در عين تدبُّر و تعقل توجه به بيان امامان معصوم(عليهم السلام) مي باشد، از اين رو در اينجا بعضي از روايات را مي آوريم:

 

  

در اصول کافي روايت شده که از امام صادق(عليه السلام) درباره ي اين سخن خداي متعال:« یؤتی الحکمه من یشاء و من یؤت الحکمه فقد اوتی خیراً کثیراً»(15)پرسیده شد، امام علیه السلام فرمود:

 

   «طاعه الله و معرفه الامام»؛(16)

 [حکمت] طاعت خدا و معرفت و شناخت امام (معصوم) است.

 

 

 

 

مرحوم علامه مجلسي در شرح اين حديث مي گويد، در مورد کلام امام(عليه السلام) که فرمود: «طاعه الله» گفته اند:

  

  «لما كانت الحكمه استكمال النفس الإنسانيه بحسب قوّتيه العلميه و العمليه، و إنما استكمالها بالمعارف الحقّه و التحلّي بالفضائل من الصفات، و الإتيان بالحسنات، و السلامه عن الرذائل و ارتكاب السيئات، و قد أمر الله سبحانه عباده بجميعها، و بيّن لهم منهجها و سبيلها، و تجمعها طاعه الله المنوطه بمعرفه الإمام، ففسرها بطاعه الله و معرفه الإمام»؛ (17)

 

 چون حکمت، به کمال رساندن نفس انساني به حسب قوه ي علمي و عملي است؛ و کامل شدن نفس به کسب معارف حقه، و آراستگي به فضائل و صفات نيک، و انجام حسنات، و حفظ و نگه داري نفس از پستي ها و زشتي هاست؛ و خداي سبحان جميع بندگانش را به اينها امر فرموده است و طريق و راه رسيدن به آنها را هم بيان مي دارد؛ و طاعت و بندگي خدا که منوط به شناخت امام است در بَر دارنده ي همه ي اينهاست، امام(عليه السلام) حکمت را به طاعت و بندگي خدا همراه با شناخت امام تفسير نمود. 

 

  

علامه طباطبايي در الميزان بعد از نقل اين حديث، مي نويسد:

 

   أقول: و في معناه روايات أخر و هي من قبيل عدّ المصداق؛ (18)

 

 مي گويم: روايات ديگري به همين معنا هست، و اين روايت ها از قبيل شمارش مصداق است يعني بيانگر بعضي از مصاديق حکمت است.

 

 

 

  

نيز از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است که فرمود:

  

 الحكمه ضياءُ المعرفه و ميراثُ التقوي و ثمره الصدق و ما أنعَمَ الله علي عبد من عباده نعمه أنعم و أعظم و أرفع و أجزل و أبهي من الحكمه لَقلتُ صَادِقاً، قال الله عَزّوجَلّ:

  «يُؤْتِي الْحِكْمَه مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(19)

  

 حکمت نور معرفت و دستاورد تقوا و ثمره صدق (و راستي) است، و خدا بر بندگانش نعمتي برتر و بزرگتر، بلند مرتبه تر، سترگ تر و با شکوه تر از حکمت نداده است، [چه اينکه] خداي بزرگ مي فرمايد:

 «حکمت را به هرکس که خواهد مي دهد و به هرکس حکمت داده شود خير فراواني به او داده شده است، و اين [حقيقت] را جز صاحبان خرد ناب در نيابند».

 

 

 

در اين حديث، امام(عليه السلام) روشــنايي [ويژه اي] را که در پي معـرفت در قلب مـؤمن پديد مي آيد، حکمت و نور مي نامد و راه رسيدن به آن را تقوا، راستي و درستي مي داند. در اين راستا بايد انسان از زشتي ها، پليدي ها، تاريکي هاي گناه و کارهاي ناشايست بيرون آيد و به نيکي ها و فضائل آراسته گردد.

 

 

 براساس اين حديث، نعمتي برتر و بالاتر از حکمت براي انسان وجود ندارد و حکمت بهترين و گران بهاترين چيزي است که خداوند به بندگان برگزيده و خاص خودش عنايت مي کند.

 

  

باري، اين حديث، بسيار جامع است و افزون بر تعريف حکمت، اهميت و آثار آن را بازگو مي کند و راه رسيدن به آن را بيان مي نمايد.

 

 


شايان ذکر است که حکمت داراي درجاتي است و اَصل آن در نهاد آدمي وجود دارد و شخص مي تواند با علم و عمل و تهذيب نفس، به مراحل بالاتر آن دست يابد.

 

 

 

 

ابو بصير روايت مي کند که امام صادق(عليه السلام) در مورد اين آيه:

 

«وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرًا كَثِيرًا » فرمود:

 

  معرفه الإمام و اجتناب الكبائر الّتي أوجب الله عليها النّار؛ (20)

 

 [حکمت] شناخت امام (معصوم) و دوري از گناهان کبيره که خـداي تعالي درمورد ارتکاب آنها وعيـد به دوزخ داده مي باشد.

 

 

  

 

 

سليمان بن خالد گويد: از امام صادق(عليه السلام) در خصوص آيه:«وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرْا كَثِيرًا » پرسيدم، امام(عليه السلام) فرمود:

   «إنّ الحكمه المعرفه و التّفقّه في الدّين، فَمَن فَقُهَ منكم فهو حكيم»؛ (21)

 

 حکمت، معرفت و تفقّه (فهم صحيح و دقيق) در دين است، پس هرکه فقيه (دين شناس) شد، او حکيم است.

 

 

 

 

حضرت عيسي(عليه السلام) فرمود:

  

«بالتَّواضع تُعمَرُ الحِكمَه لا بالتَّكَبُر»؛ (22) 

 

با تواضع، حکمت آباد و بارور مي شود نه با تکبر.

 

 

 

 

از امام صادق (عليه السلام) روايت شده که در جواب راوي که از معناي حکمت در آيه ي 54 سوره ي «نساء» (23) پرسيد فرمود:
 

  «الفَهم وَ القَضَاء»؛ (24)

 

[حکمت] فهم و داوري [درست] است.

 

 

 

 
از امام باقر(عليه السلام) روايت شده که فرمود: رسول خدا(صلي الله عليه و آله و سلم) در سفري به گروهي برخورد که به ايشان به عنوان «رسول الله» سلام کردند، پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: شما کيستيد؟ گفتند: ما گروهي مؤمن هستيم. فرمود: حقيقت و شاخصه ي ايمان شما چيست؟ گفتند: رضا به قضاي الهي، تفويض امور به خداي تعالي [بعد از انجام وظيفه] و تسليم در برابر امر و فرمان خدا.

 

 

 

 

رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:

   

«علماءُ حكماءُ كادوا أن يكونوا مِنَ الحكمه أنبياء»؛(25)

 

  علما و حکمايي که از فرط حکمت، نزديک است در زمره ي انبيا باشند.

 

 

 

    

ابن ابي نصر بَزَنطي از امام رضا(عليه السلام) نقل مي کند که فرمود: از علامت هاي فقه (فهم درست و دقيق دين)، حلم، حيا و سکوت [طولاني همراه با تفکر] است. آنگاه فرمود:

   «إِنَّ الصَّمت باب مِن أبواب الحكمه»؛ (26)

 

  سکوت [طولاني همراه با تفکر] دري از درهاي حکمت است.

 

 

 

 

هَيثَم ابن واقِد حَريريِّ از امام صادق(عليه السلام) نقل کند که حضرت فرمود:

  

   « مَن زَهِدَ في الدّنيا أثبت الله الحكمه في قلبه، و أنطق بها لسانَه، و بَصَّرَه عيوب الدّنيا داءها و دواءها، و أخرجه من الدّنيا سالما إلي دارالسّلام»؛(27)

 

 کسي که در دنيا زهد ورزد [و دلبسته ي تعلقات دنيوي نباشد] خداي تعالي حکمت را در قلبش استوار گرداند و بر زبانش جاري نمايد. او را نسبت به عيوب دنيا (دردها و درمان هايش) بينا کند، و به سلامت از دنيا به دارالسلام روانه سازد.

 

 

 

 

  

از پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم) روايت شده است که فرمود:

   

«رأس الحكمه، مخافه الله عزوجل»؛ (28)

  رأس حکمت ترس [آگاهانه] از خداست.

 

 

 

 

 

چنانچه آن حضرت(صلي الله عليه و آله و سلم) در سخن ديگري فرمود:

 
«الرفق، رأس الحكمه»؛ (29)

 

  مدارا [و رفتار نيک و با عطوفت با مردمان] شالوده ي حکمت است.

 

 

 

 

 

و نيز در سرآغاز زبور آمده است:

   

«رأس الحكمه، خشيه الله تعالي»؛(30)

 

 سرآمد حکمت، خشيت خداي متعال مي باشد.

 

 

 

  

بنابراين، شناخت معارف قرآن، معرفت امام معصوم، اجتناب از گناهان و خداترسي، دين داري و تفقه در دين، حق مداري طاعت و عبادت، رضا به قضاي الهي، انجام وظيفه و تفويض امور به خداي تعالي، تسليم در برابر فرامين و قوانين الهي، زهد و وارستگي از تعلقات دنيوي، مدارا با مردم و دوري از نيرنگ و فريب کاري و ... از مصاديق حکمت است. باري، کامل ترين مصداق حکمت، خود قرآن کريم مي باشد. اگر کسي حکمت را سازگار با معاني مطرح شده در قرآن و حديث بيان کند، قابل قبول است و اگر خلاف بيان اهل بيت(عليهم السلام) حرف بزند، سخن او پذيرفتني نمي باشد.

 

 

 

حکمت در سخن فيلسوفان

 

 

 


اينکه بعضي از فلاسفه، اسم فن خود را بر حکمت قرآني منطبق مي دانند صحيح نيست. از کساني که اين تطبيق را انجام داده است حاج ملاهادي سبزواري صاحب منظومه مي باشد، وي مي سرايد:


 

نَظَمتُها في الحکمه التي سَمَت         في الذکر بالخير الکثير سُمِّيَت

 

 

 

و در شرح اين بيت، مي گويد:

 

  
«نظمتُها في الحكمه الَّتي سَمَت) اي عَلَت، (في الذكر) اي القرآن المجيد، (بالخير الكثير سُمِّيَت)، قال تعالي و تبارك: «يُؤتِي الحِكمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِكمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً كَثِيراً»(31). لانَّ الحكمه هي الايمان المشار اليه بقوله تعالي: (وَ المُؤمِنُونَ كَلٌّ آمَنَ بِاللهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ)(32).»(33)

 

 

 

 فشرده ي سخن حاج ملاهادي، اين است که: منظومه را در حکمت به نظم کشيدم، و اين حکمت معقول (فلسفه) همان حکمتي است که خدا در قرآن فرمود: «يُؤْتىِ الْحِكْمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤْتَ الْحِكْمَه فَقَدْ أُوتىِ َ خَيرْاً كَثِيرًا »

 

 در تطبيق ايشان که حکمت مورد نظر خود را با حکمت مطرح شده در قرآن، يکسان مي انگارد جاي سخن است؛ زيرا قدر متيقَّن از حکمت، خود قرآن کريم مي باشد و نيز مصاديقي که در روايات آمده است، آنچه را با حکمت قرآني سازگار نباشد نبايد حکمت بناميم.

 

 

 


حاج ملاهادي در منظومه موارد بسياري را مي آورد که خلاف وحي و کتاب است؛ به عنوان نمونه:

 

 

 از کتاب و سنت به دست مي آيد که اراده و علم پروردگار دو چيز جداگانه است، اما ايشان آن دو را يکي مي داند. (34)

 

 در رابطه با جبر، به جبري که در صورت، اختيار است مي گرود (35) در حالي که قرآن و حديث به حقيقت اختيار تصريح دارند، و نيز موارد ديگري که در اينجا مجال ذکر آنها نيست.(36)

 

 

 

 


حاج ملاهادي در حاشيه منظومه در شرح اين سخن که «لأنَّ الحکمه هي الإيمان» حاشيه مي زند:

 

 

«هو الإيقان بالمذكورات في الآيه الشريفه؛ فالإيمان بالله هو الإيقان بانّه صرف حقيقه الوجود، و بتوحيده و أنَّه لا ثاني له، و بصفاته التي هي عين وجوده؛ من حياته الذاتيّه، و علمه الحضوري السابق علي الاشياء و أنَّه الفعليّ لا الإنفعاليّ، و أنَّه الواحد البسيط في عين كونه كلّ العلوم؛ و قدرته الوجوبيّه، و إرادته و فيّاضيّته و عدم امساكه عن الجود، و غير ذلك من صفاته العليا.»(37)

 

  

وي در اين سخنان مي گويد اگر انسان در توحيد، به صرف «حقيقت وجود» نرسد، به جايي نرسيده است و شخص، توحيد واقعي ندارد.

 

 البته بخشي از سخن ايشان درست است و بخشي از آن نادرست مي باشد. پيداست که افرادي مانند سلمان و ابوذر و مقداد چنان که در روايات آمده است داراي حکمت بودند، ليکن حکمت اينها از سنخ حکمت منظومه نمي باشد؛ و قدر مسلم است که فلسفه، از يونان وارد اسلام شد و در اين مطلب ترديدي وجود ندارد. (38)


 

 

 خداي متعال مي فرمايد:


  «لَقَد مَنَّ اللهُ عَلَي المُؤمِنِينَ إِذ بَعَثَ فِيهِم رَسُولاً مِّن أنفُسِهِم يَتلُو عَلَيهِم آيَاتِهِ وَ يُزَكِّيهِم وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَ الحِكمَه وَ إِن كَانُوا مِن قَبلُ لَفِي ضَلالٍ مُّبِينٍ»؛(39)

 

 

 به يقين، خداوند بر مؤمنان منّت نهاد که پيامبري از خودشان در ميان آنها برانگيخت تا آيات او را بر ايشان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت به آنان بياموزد، هرچند پيش از آن در گمراهي آشکاري بودند.

 

 

بر اساس اين آيه، هر آنچه غير پيامبران [فلاسفه ي يونان و غيره] آورده اند که با وحي ناسازگار است ضلالت و گمراهي است.

 

 

اين بيان قرآن، خط بطلان بر فلسفه ي قبل از اسلام مي کشد، البته هر اندازه که بر اسلام منطبق باشد پذيرفتني است، اما آنجا که با تعاليم اسلام انطباق نيابد، سخنِ ياوه و باطل است.

 

 
سخنان انبيا با يکديگر ناسازگاري ندارد، اما بخش زيادي از گفتار فلاسفه يونان افزون بر اختلاف عميق بين خودشان بر اسلام منطبق نيست، و در صدر اسلام اين گونه سخنان مطرح نبود، از اين رو، تطبيقي را که حاجي سبزواري (و امثال وي) انجام مي دهد، صحيح به نظر نمي رسد.

 

 

 

 

 در تطبيقي ديگر، اين عبارات به چشم مي خورد:

 

 
«الحمدلله الذي «يُؤتِي الحِكمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِكمَةَ فَقَد اُوتِيَ خَيراً كَثِيراً» و الصلوة و السلام علي مَن بَعَثَ رسولاً يُعَلِّم الكتاب و الحكمه، و يدعوا الي سبيل ربّه بالحكمه و الموعظه الحسنه، و علي وصيّه و باب مدينه علمه و كلمته و علي سائر خلفائه المعصومين الهداة المهديين؛ لاسيّما الذي لَبَسَ للحكمه جُنَّتها و أخَذَها بجميع أدبها..»؛(40)

 

  

اينکه در سرآغاز کتاب، به آيات الهي تمسک کنيم و کلام خود را با سخن خداي تعالي نورانيت بخشيم، کار شايسته اي است، اما اينکه بخواهيم از باب براعت استهلال(41) حکمت قرآني را بر فلسفه ي مصطلح تطبيق کنيم، يک نوع مغالطه است.

 

 
به ويژه که در عبارت فوق، عبارتي از نهج البلاغه آورده شده(42) که به باور اکثر شارحان نهج البلاغه، مراد از آن وجود مقدس امام زمان (عج) مي باشد. (43)

 

 

ـ و حاجي هم همين معنا را اراده کرده و خواسته يا ناخواسته وانمود مي شود حکمتي هم که به معصومين(عليهم السلام) ارزاني شده است، از قبيل فلسفه ي مصطلح مي باشد.

 

آري، ائمه معصومين(عليهم السلام) سراپا حکمت اند، اما حکمتي که قرآن کريم معرفي مي کند از حکمت و فلسفه ي مصطلح، متمايز است.

 

 

 

 

خَيثَمه از امام صادق(عليه السلام) (يا امام باقر(عليه السلام)نقل کند که حضرت در توصيف امامان معصوم(عليهم السلام) فرمود:

 

 «نحن شجرة النُّبوَّة و بيت الرَّحمه و مفاتيح الحكمه»؛(44)

 ما درخت نبوت، خانه رحمت و کليدهاي حکمتيم.

 

 

 

برخي ديگر از اين تطبيق هاي ناروا در عبارات ابن سينا و محقق دواني و شمس الدين شهروزي نيز آمده است. (45)

 

نتيجه سخن اينکه: در تطبيق حکمت قرآني بر فلسفه ي مصطلح، خلطي (مغالطه اي) صورت گرفته است.(46)

 

 

 
--------------------

پي نوشت ها:

 

1ـ بقره: 151.
2ـ بقره: 251.
3ـ نساء: 54 .
4ـ نحل: 125.
5ـ لقمان: 12.
6ـ اسراء:30 .
7ـ اسراء: 31 .
8ـ اسراء: 34 .
9ـ اسراء: 36 .
10ـ اسراء: 37.
11ـ لسان العرب 140:12 (ذيل ماده ي حَکَم) .
12ـ القاموس المحيط 4: 98 (ذيل ماده ي حَکَم) .
13ـ مجمع البيان 2: 659 (ذيل آيه ي 269 سوره ي بقره).
14ـ الميزان 2: 395 (ذيل آيه ي 269 سوره ي بقره) .
15ـ بقره: 269.
16ـ اصول کافي1: 185، حديث 11 (کليني اين حديث را به سند صحيح از ابوبصير روايت کرده است).
17ـ مرآة العقول2: 321، عبارت فوق از حکيم مدقّق رفيع الدين نائيني استاد علامه مجلسي در حاشيه اش بر اصول کافي است، نگاه کنيد به، الحاشيه علي اصول الکافي1: 563.
18ـ الميزان 2: 404.
19ـ مصباح الشريعه: 198 (باب 95)؛ نورالثقلين 1: 288؛ کنز الدقائق 2 : 445، با تفاوت در برخي از عبارات؛ بحارالأنوار 1: 215، متن حديث براساس اين مأخذ است.
20ـ کافي 2: 284 (باب الکبائر)، حديث20؛ وسائل الشيعه 15: 315، حديث 20619؛ بحارالأنوار 1: 215.
21ـ تفسير عياشي 1:151؛ تفسير برهان 1: 549؛ نورالثقلين 1: 287؛ بحارالأنوار 1: 215
22ـ کافي 1: 37؛ وسائل الشيعه 15: 276؛ بحارالأنوار 2: 62.
23ـ (فَقَد آتَينا آلَ إبراهيمَ الکِتابَ وَ الحِکمَه).
24ـ بصائر الدرجات: 36 ؛ کافي 1: 206؛ بحارالأنوار 9: 194.
25ـ کافي2: 52(باب حقيقه الإيمان و اليقين)؛ توحيد صدوق:371؛ بحارالأنوار 64: 286.
26ـ کافي2: 113(باب الصمت و حفظ اللسان)؛ وسائل الشيعه12: 182؛بحارالأنوار 2: 48.
27ـ کافي 2: 128؛ مشکاة الأنوار: 206؛ وسائل الشيعه 16: 10؛ بحارالأنوار 2: 33.
28ـ مَن لا يحضره الفقيه 4: 376، حديث 5766؛ وسائل الشيعه 15: 221، حديث 20327، مشکاة الأنوار: 215.
29ـ عوالي اللئالي1: 371؛ مستدرک الوسائل 11: 295؛ بحارالأنوار 72 :352 .
30ـ مجمومه ورام 1: 221 ؛ منيه المريد: 154؛ الجواهر السنية : 94.
31ـ بقره: 269.
32ـ بقره: 285.
33ـ شرح منظومه1: 171ـ 172 (خطبه ي مصنف).
34ـ شرح منظومه 1: 529(غرر في الإرادة).
35ـ شرح منظومه:1: 511 519 (غرر في عموم قدرته لکل شيء).
36ـ مثلاً در بحث حدوث و قدم، حدوث اسمي را سامان مي دهد نه حدوث مسبوق به عدم واقعي را (شرح منظومه:1: 309 «المقصد الاول في الامور العامّه، الفريده الثالثه في القدم و الحدوث») در حالي که مکتب وحي از عدم واقعي خبر مي دهد؛ در بحث معاد، معادي را قائل است که با معاد جسمانيِ قرآن، همخواني ندارد (شرح منظومه 2: 875 900 «المقصد السادس في المعاد، الفريده الثانيه و الفريده الثالثه») وي در اين مبحث معاد صدرايي را اختيار مي کند که به گفته استاد شهيد مطهري: قائلين به اين معاد، همه ي معاد جسماني را برده اند در داخل خود روح و عالم ارواح و معاد قرآن را با اين مطلب نمي توان توجيه کرد (مجموعه آثار شهيد مطهري 4: 674 676).

37ـ اين عبارت در حاشيه شرح منظومه (1: 171«خطبه ي مصنف») از صاحب منظومه مي باشد.
38ـ رجوع کنيد به، مجموعه آثار شهيد مطهري 14: 458 459 (خدمات متقابل اسلام و ايران).
39ـ آل عمران: 164.
40ـ بدايه الحکمه، چاپ مؤسسه نشر اسلامي، مدرسه منتظريه قم، (مقدمه ي ناشر).
41ـ [معناي] اين اصطلاح ادبي... آن است که متکلم در اول سخن خود ( و يا نويسنده در ابتدا و مقدمه کار خود) چيزي گويد و نويسد که مناسب مطالبي باشد که بعدها ذکر مي کند به الفاظ لطيف غير صريح، بلکه با اشارات مليحه که مخاطب به ذوق سليم، مقصود گوينده را دريابد (فرهنگ معارف اسلامي 1: 402).

42ـ قَد لَبِسَ لِلحِکمَه جُنَّتَها وَ أخَذَهَا بِجَمِيعِ أدَبِهَا مِنَ الإقبَالِ عَلَيهَا وَ المَعرِفَه بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا فَهِيَ عِندَ نَفسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِي يَطلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِي يَسألُ عَنهَا فَهُوَ مُغتَرِبٌ إذَا اغتَرَبَ الإسلامُ وَ ضَرَبَ بِعسِيبِ ذَنبِهِ وَ ألصَقَ الأرضَ بِجِرَانِهِ بَقِيَّه مِن بَقَايَا حُجَّتِهِ خَلِيفَه مِن خَلائِفِ أنبِيَائِهِ (نهج البلاغه: ضمن خطبه ي 182).

43ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد10: 95؛ بحارالأنوار 51: 113؛ نهج الصباغه في شرح نهج البلاغه:180؛ ترجمه و تفسير نهج البلاغه 27: 245؛ حدائق الحقائق في شرح نهج البلاغه2: 117؛ شرح نهج البلاغه (مدرس وحيد)11 :271؛ شرح نهج البلاغه (نواب لاهيجي): 172؛ منهاج البراعه في شرح نهج البلاغه (خوئي) 10 : 351 و ...
44ـ کافي 1: 221 ؛ بصائر الدرجات: 77 (باب في الأئمه: انهم معدن العلم و شجره النبوه و مفاتيح الحکمه)؛ بحارالأنوار 26 : 245 .
45ـ عيون الحکمه (ابن سينا): 16 17؛ رسائل ابن سينا، النص:30 31 .
46ـ بجاست اين مطلب و علت آن را از نوشته ي دکترمهدي محقق اگرچه در جهت مدح اين خلط نوشته شده است پي گيري کنيم، وي مي نويسد:
فلسفه در قرون نخستين از قداست و شرافت خاصّي برخوردار بود و با طبّ عديل و همگام پيش مي رفت، فلاسفه خود اطبا بودند و طبيبان هم فيلسوف تا بدان جا که فلسفه را طبّ روح و طبّ را فلسفه بدن به شمار آوردند. ابن سينا کتاب پزشکي خود را با نام متناسب با فلسفه يعني قانون و کتاب فلسفي خود را با نام متناسب با طبّ، شفا ناميد.. .
ابو الفرج علي بن الحسين بن هندو به نقل از صاحب تاريخ طبرستان در مجلس درس خود در طبرستان از سوئي فلسفه سقراط و ارسطو و از سوئي ديگر پزشکي بقراط و جالينوس را درس مي داد ... .
و دو پزشک بزرگ طبرستاني يعني علي بن ربّن طبري و ابو الحسن طبري کتاب هاي خود «فردوس الحکمه» و «المعالجات البقراطيه» را که هر دو در علم پزشکي است با فصلي در فلسفه آغاز مي کنند، و اين سنّت علمي که طبيب فاضل بايد فيلسوف هم باشد تا بتواند به اصلاح نفس و بدن هردو بپردازد کاملا شايع و رايج بود... .
از مميّزات اين دوره، تساهل و تسامح در اظهار نظر علمي بود دانشمندان انديشه هاي مخالف را تحمّل مي کردند و مجال ردّ و نقض و شکوک و ايراد را باز مي گذاشتند ..
اين دورانِ شکوفائي علم و فلسفه در جهان اسلام دير نپائيد چه آنکه امام محمّد غزالي با تأليف کتاب «تهافت الفلاسفه» به تکفير فيلسوفان پرداخت و در عقيده به «قِدَم عالَم» آنان را کافر خواند ... .
در اين ميان بسياري از دانشمندان کوشيدند تا اين شکاف ميان دين و فلسفه را از بين ببرند ولي موفّق نشدند از جمله آنان ناصر خسرو قبادياني بود که کتاب «جامع الحکمتين» خود را نگاشت تا ميان دو حکمت يعني حکمت شرعيّه و حکمت عقليّه آشتي دهد و جدال و نزاع ميان فيلسوف و اهل دين را برطرف سازد، ولي در اين راه توفيقي به دست نياورد... .
در غرب جهان اسلام نيز ابن رشد اندلسي کوشيد تا ميان حکمت و شريعت را در کتاب معروف خود «فصل المقال فيما بين الحکمه و الشّريعه من الاتّصال» آشتي دهد ولي او هم در اين راه توفيقي به دست نياورد ... .
اين دوره تاريک و ظلماني فلسفه با ظهور فيلسوفان ايراني شيعي که معمولا آنان را اهل حکمت متعاليه خوانند رو به زوال نهاد و دوره درخشان و شکوفائي پديد آمد. که نظير آن در هيچ يک از کشورهاي اسلامي ديگر سابقه نداشت. اينان با استظهار به قرآن و حديث و توسّل به تجوّز و توسّع و تأويل موفّق شدند که فلسفه را از آن تنگنائي که مورد طعن و لعن بود بيرون آورند و لحن تکريم و تقديس فلاسفه را جانشين آن سازند. حال بايد ديد دانشمندان شيعه ايراني براي رفع اين نفرت و زدودن اين زنگ از چهره فلسفه يونان چه انديشيدند که فلسفه چنان مورد پذيرش قرار گرفت که حتّي تا اين زمان فقيهان و مفسرّان قرآن به فلسفه مي پردازند و شفا و اشارات ابن سينا را تدريس مي کنند و به مطالب آن استشهاد مي جويند... .
اين فيلسوفان کلمه «فلسفه» را به کلمه «حکمت» تبديل کردند که هم نفرت يوناني بودن آن کنار زده گردد و هم تعبير قرآني که مورد احترام هر مسلماني است براي آن علم به کار برده شود؛ زيرا هر مسلماني با آيه شريفه قرآن: (وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثيراً) آشنايي دارد و به آن ارج و احترام مي گذارد و کلمه حکمت را مبارک و فرخنده مي داند و با آن « خير کثير» را از خداوند مي خواهد، چنان که حاج ملاهادي منظومه حکمت خود را با همين آيه شريفه پيوند مي دهد و فلسفه خود را «حکمت ساميه» مي خواند...
حال که از انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل تعبير به «حکمت» شده ديگر «فلسفه» با تجلّي در کلمه حکمت در برابر «دين» قرار نمي گيرد؛ زيرا اين همان حکمتي است که خداوند به لقمان عطا فرموده که (وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِکمَه).
اينان براي حفظ انديشه و تفکّر و به کار بردن خرد و عقل و محفوظ داشتن آن از تکفير و تفسيق يا به قول ساده تر تطهير فلسفه کوشيدند که براي هر فيلسوفي يک منبع الهي را جستجو کنند و علم حکما را به علم انبيا متّصل سازند؛ از اين جهت متوسّل به برخي از «تبار نامه»هاي علمي شدند از جمله آن «شجره نامه» که عامري نيشابوري در الأمد علي الأبد مي گويد که انباذقلس (Selcodepme) فيلسوف يوناني با لقمان حکيم که در زمان داود پيغمبر(عليه السلام) بود رفت و آمد داشته و علم او به منبع (وَ لَقَد آتَينا لُقمانَ الحِکمَه)مرتبط مي شود، و فيثاغورس علوم الهيّه را از اصحاب سليمان پيغمبر آموخته و سپس علوم سه گانه يعني علم هندسه و علم طبائع (فيزيک) و علم دين را به بلاد يونان منتقل کرده است، و سقراط حکمت را از فيثاغورس اقتباس کرده و افلاطون نيز در اين اقتباس با او شريک بوده است، و ارسطو که حدود بيست سال ملازم افلاطون بوده و افلاطون او را «عقل» خطاب مي کرده با همين سرچشمه الهي متّصل و مرتبط بوده است؛ و از اين روي است که اين پنج فيلسوف، «حکيم» خوانده مي شوند تا آيه ي شريفه ي: (يُؤتِي الحِکمَه مَن يَشاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثِيراً) شامل حال آنان گردد.
اين حکيمان متألّه با اين تغيير نام از فلسفه به حکمت و نقل نسب نامه هاي علمي اکتفا نکردند، بلکه کوشيدند تا که براي مطالب فلسفي و عقلي از قرآن و سنّت نبوي و نهج البلاغه و صحيفه سجّاديه و سخنان ائمّه اطهار(عليهم السلام) استشهاد جسته شود... (مصنّفات ميرداماد (پيشگفتار) 1: 11 17).

براساس اين نوشته فلاسفه براي اينکه مطالب خود را به جامعه ي ديني بقولانند سه کار اساسي کردند:

1) تغيير نام فلسفه به حکمت، يا استعمال لفظ حکمت که واژه اي مقدس و مورد احترام است و تداعي کننده آيه ي: (يُؤتِي الحِکمَه مَن يَشَاءُ وَ مَن يُؤتَ الحِکمَه فَقَد اُوتِيَ خَيراً کَثِيراً... ) (بقره 269) مي باشد به جاي فلسفه.

2) نقل نسب نامه هايي براي فيلسوفان، به منظور ارتباط دادن مطالب آنان به علوم پيامبران.

3) کوشش و جستجو در زمينه به دست آوردن منبع وحياني (از قرآن و حديث) براي مطالب فلسفي، و رنگ ديني دادن به آنها.
ولي واقعيت آن است که کوشش فلاسفه در برخي موارد بيهوده است و بيانات قرآن و حديث در مسائل مهمّي با گفته هاي ايشان سازش ندارد، چنان که استاد در جاهاي بسياري از تفسير آيات اعتقادي که در اين مجموعه گردآوري شده به صراحت اين مطالب را بيان کرده اند.

 

 

 

 

 

 


ويژه ي پاسخ نامه ي اول آيت الله سبحاني به مجله ي نورالصادق

 

 

 

پاسخ حجــت الاسلام والمــسلمين سيد جعفر موســوي اصفهــاني

 

 

 

 

 

چکيده:

 

 

اوّلاً: مسأله ي اعجاز قرآن برخاسته ي از دو بعد لفظي و معنوي آن است يا به تعبيري فصاحت و بلاغت آن، مضافا به بيان حقايق عاليه ي معرفتي که شناخت آن براي خواصّ است اوّلاً و براي عوام تبعا، ثانياً کلام فلاسفه و عرفا هرچند خالي از فوائد نيست ولي بي ترديد تعارضات بسياري نيز به خصوص در مسأله ي مبدأو معاد با اصل شرايع دارد که خيال پردازي هاي بافته شده بعضي از ايشان نيز نمي تواند لباس فاخر شريعت را بر اين افکار باطل بپوشاند. بر اين اساس مبارزه ي با چنين انديشه هاي واهي که از درون درخت ايمان جوانان و انديشمندان و... را بي ثمر مي سازد اهم به نظر مي رسد تا مبارزه ي با بهائيت و وهابيت و امثال آن ها هر چند عراک با ايشان نيز در جاي خود لازم و ضروري است. چرا که خواسته يا ناخواسته با چنين گروهک هائي مبارزه مي شود ولي چنانچه درون فاسد شد ديگر داعي نبرد با دشمن بيروني وجود ندارد.

 

 

 

 

 

اشاره: 

 

حضرت حجت الاسلام والمسلمين سيد جعفر موسوي اصفهاني (نوه ي پسري مرحوم سيد ابوالحسن اصفهاني) اين مقاله را در تاريخ شعبان المعظم 1431 قمري، در پاسخ به تمام مواد موجود در نامه ي آيت الله سبحاني به مجله ي نورالصادق ارسال نموده است.



  

 

 

 

پاسخ حجت الاسلام والمسلمين سيد جعفر موسوي اصفهانيayatolahseydjafarmosavi 110

 

 

  

 

 

 

 

 

 

باسمه تعالي 

 

 محضر محترم حضرت آيت الله حاج شيخ جعفر سبحاني دامت برکاته 

 

 سلام عليکم با عرض تقدير از توجه به مجله نورالصادق (عليه السلام)و بيان نقطه نظرات خويش با احترام نکاتي را متذکر مي شوم: 

 

 

 

نکته اول: راجع به مقاله اي حاوي مطلبي از مرحوم ميرزا مهدي اصفهاني پيرامون اعجاز قرآن: 

 

 

اولاً: معمول در هر مجله چنين است که ذکر مقاله دليل بر قبول تمام مطالب آن توسط مسئولين آن مجله نيست و اين امري واضح است.

 

 

ثانياً: اينکه فرموده ايد اين انديشه ي شاذ بر خلاف اجماع تمام علماي اسلام است:

 

 

1ـ آيا حضرتعالي در اين موضوع احاطه بر تمام نظرات علماي شيعه ـ تا چه رسد به علماي اسلام ـ داريد که چينن ادعاي صريح و جازمي ميفرماييد؟

 

2ـ در علم اصول چنانکه مستحضريد بالضرورة اجماع در نزد شيعه وقتي حجت است که کاشف از رأي معصوم ( عليه السلام) باشد شما از کجا ميدانيد اين اجماع مدّعي کاشف از رأي معصوم( عليه السلام) است؟

 

 

 

اما روايتي که نقل فرموده ايد هيچ منافاتي با اينکه وجه اعجاز، معارف قرآن باشد ندارد زيرا واضح است: فن خطابه وقتي معجزه ميشود که عمدةً از محتواي علمي بالايي برخوردار باشد آيا مي توان اباطيلي که با فصاحت و بلاغت ذکر شده را معجزه ناميد؟!

 

 

و اما اينکه فرموده ايد: معارف براي خواص معجزه است در نتيجه اعجازهم به همان ها مربوط ميشود نه عامه خلق.

 

 

بسيار عجيب است مگر در تمام معجزات چنين نيست که معجزه معمولاً براي خواص است و عوام به تبع آنها ايمان ميآورند؟ مانند ايمان عوام به واسطه ي ايمان سحره ي فرعون و اطباء و علما در زمان هر پيامبري. بر فرض وجه اعجاز قرآن فصاحت و بلاغت هم باشد مگر مطلب چنين نيست؟ گذشته از اينکه هنر قرآن مجيد آن است که با زباني ساده معارف بلند را طوري بيان نموده که نوعاً عوام و خواص از آن بهره مي برند و پي به اعجاز آن برده وقتي از آن فرد بزرگ درس نخوانده در آن زمان و مکان صادر شود.

 

 

 

 

 


نکته دوم: هدف از نشر اين مجله ترويج حقايق معارف وحياني در حد توان بدون هيچ تعصب بوده و هست و از آنجا که انحراف در اصول عقايد اسلامي و عمده ي در مبدأ و معاد توسط فلاسفه و عرفاي به اصطلاح اسلامي صورت گرفته و مي گيرد مقالات مختلف اين مجله نوعاً در تبيين اين انحرافات فوق العاده خطرناک است. البته اين سخن که سراسر فلسفه و عرفان باطل است، بلا اشکال اغراق بوده و اشکال آن هم متوجه گوينده آن است نه مجله که ـ مثل هرمجله ي ديگر ـ تعهدي به کليه مطالب ذکر شده ندارد.

 

 


بي ترديد اساس مباني عقيدتي در مبدأ و معاد در دو مکتب فلسفه و عرفان با وحي براي هر منصف فاضلي تضاد قطعي دارد که در مقالات اين مجله به موارد آن مکرراً پرداخته شده و مي شود. روي همين اصل است که در طول تاريخ شيعه نوعاً فقها و مجتهدين بزرگ مخالف جدّي مطالب فلسفي و عرفاني بوده و آنها را ضلالت و کتب آنها را کتب ضالّه و در بسياري موارد آنها را تکفير ميکردند.

 

 


در اين اواخر حضرتعالي برخوردهاي جدي مراجع عامه شيعه مثل مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهاني و مرحوم بروجردي(ره) را با فلسفه و عرفان خوب مستحضريد. از جو حاکم خارج شويد و به وجدان و فطرت خود رجوع کنيد بينکم و بين الله چه ارتباطي ميان معارف قرآني و روايي و عقلي صحيح پيرامون مبدأ و معاد با موضوعات مذکور در فلسفه و عرفان غير از تضادّ و بيگانگي جدّي (غالباً) وجود دارد؟ شجاعت و حريت علمي چيز بدي نيست. آيا ـ نوعاً ـ نزد فلاسفه و عرفا اين مطلب مسلّم نيست که ذات خداوند عين وجود است؟ کدام عقل سالم و نقل معتبر چنين ميگويد؟ آيا نزد عقل سليم و نقل معتبر اين مسلّم نيست که هرگز نبايد پيرامون حقيقت ذات و صفات باري تعالي تفکر و تکلم نمود؟ زيرا اين امور از دائره ي درک بشر خارج است. و آيا نوع مطالب فلسفي و عرفاني ـ در موضوع مبدأ ـ غير از تکلم و تفکر پيرامون خداي تعالي و صفات او آنهم به صورت موهوم و متضاد چيز ديگري است؟!

 

 

 


در موضوع معاد نيز آيا بسياري از خود فلاسفه مثل مرحوم علامه طباطبايي صراحتاً نگفتهاند: معاد اسفار ربطي به معاد اسلام ندارد و نيز مرحوم حاج شيخ محمد تقي آملي و... تا چه رسد به عمده ي فقهاء و مجتهدين؟ چرا حقايق را ناديده مي گيريد؟ 

 

 

 

چرا از مطالب فلسفي به حکمت اسلامي تعبير کرديد. آيا حکمتي که قرآن ميگويد (مثل: ولقد آتينا لقمان الحکمة) همين خرافاتي است که در اسفار و... است مثل اصالت الوجود و وحدت وجود و موجود و...؟

 

 

 

آيا خود قرآن و روايات حکمت را بيان نکرده اند؟ خود لقمان در مواعظش به فرزندش حکمت ميگويد يا چيز ديگر؟ و آن حکمت همين فلسفه و عرفان است؟!!

 

 

فرموده ايد: از مجموع مقالات بدست ميآيد که هدف خط بطلان کشيدن بر حکمت اسلامي است که گويا سراسر سراب و کشک است.

 

 

تعبير کشک در صريح گفتار يکي از بزرگان آمده که خود ما هم آن را اغراق ميدانيم. بلاشکّ در کتب فلسفي و عرفاني مطالب صحيح وجود دارد اما بلاشکّ غالب مطالب آنها در موضوع مبدأ و معاد مخالف جدّي عقل سليم و وحي قويم است که در جاي خود ـ از جمله مقالات همين مجله که متأسفانه مغفول قرار گرفته و فقط گويا لفظ کشک مورد توجه قرار گرفته ـ به طور مستدل و متين اين مخالفت تبيين شده است. 

 

 

 

سخن از بزرگان علمي غرب ميگوييد: بسيار جاي تأسف است چنين سخناني از چنين شخصيتي، اعرف الحق تعرف اهله، خيلي اباطيل ممکن است مورد توجه آنان قرار بگيرد و گرفته است آيا اين جاي افتخار يا استدلال است؟ غرب و شرق اباطيل فراوان به نام علم داشته و دارند.

 

 

 

از تهمت هاي ناروا به مخالفين فلسفه و عرفان اين است که مرتب و مکرر آنان را ضدّ عقل معرفي ميکنند. ليس هذا الّا بهتان عظيم اگر عقل حجت نباشد انسان و انسانيت و اين مبدأ و معاد و... لغو مي شود. البته مخالفين فلسفه و عرفان طبيعي است که خود اختلاف نظر دارند ما نظر خود را بيان مي کنيم و نسبت به غير آن متعهد نيستيم. اتفاقاً ادّعاي مستدلّ و قاطع ما اين است: غالب مطالب فلسفه و عرفان پيرامون مبدأ و معاد قبل از اينکه ضد وحي باشد ضد عقل و فطرت سليم است و اين ادعا را در نوشته ها ثابت کرده ايم و کرده اند.

 

 

 


قطعاً اگر اساتيد ديرينه و مراجع سابق حضور داشتند مثل زمان حضورشان، قبل از هر کار به مبارزه با ترويج شديد خرافات و موهومات به اسم فلسفه و عرفان اسلامي در سطح حوزه و دانشگاه و صدا وسيما و... ميزدند. مبارزه با وهابيت و بهائيت و... در جاي خود لازم و در حال انجام است ولي به هر دليل گوش شنوا براي شنيدن حقايق نيست اما قطعاً آنچه فعلاً در درون جامعه شيعه خصوصاً خواصّ، اهمّ است و به آن بي توجهي شده خصوصاً در اين دهه هاي اخير حفظ افکار جوانان و غير آنها در حوزه و دانشگاه و... از خرافات فلسفي و عرفاني به نام معارف اسلام است.

 

 

 

توقع اين بود اين مجله غريب مورد تشويق امثال شما قرار مي گرفت نه اعتراض و اتهام به ضديّت با عقل و تشبيه به اشاعره و حنابله. البته ما معصوم نبوده و از انتقاد سالم استقبال مي کنيم ولي نه اتهام و سخناني که بدون مطالعه ي متن مقالات مجله گفته شود. مگر کار اين مجله (نوعاً)غير از تفکيک سره از ناسره مطالب فلسفي و عرفاني مي باشد؟

 

 

عرض شد اگر گفتار آن بزرگ شما را ناراحت کرده با خود ايشان طرح کنيد. چرا مجله را زير سؤال مي بريد؟

 

  

 

 

نکته سوم: فرموده ايد خطب اميرمؤمنان( عليه السلام) و... سراسر برهان و حکمت است. 

باز جاي تأسف است که کلمات نوراني و موافق عقل و فطرت سليم معصومين( عليه السلام) را با خرافات و موهومات متضاد فلاسفه و عرفا مقايسه ميکنيد که جاي تفصيل آن در امثال مقالات همين مجله است.

 

 

 

 

نکته چهارم: مجدداً عرض ميکنم: کلمات بزرگان شيعه که موافق ثقلين و عقل و فطرت سليم است ربطي به خرافات و موهومات و اباطيل بافتگي در موضوعات مبدأ و معاد در فلسفه و عرفان ندارد جز تضادّ. از جمله معاد ساختگي ملاصدرا به اسم معاد جسماني که به اعتراف هر فاضل منصفي اصلاً ربطي به معاد جسماني و قرآني ندارد.

 

 

 

 

نکته پنجم: از مطالب گذشته جواب اين سخن روشن شد.

 

 

 

 

نکته ششم: گويا حضرتعالي همچون بسياري بدون تأمل مخالفين فلسفه و عرفان را يک کاسه کرده و آنان را ضدّ عقل معرفي مي کنيد. اين افتراء و خطاء بزرگي است. ما به ديگران کاري نداريم درباره خود سخن ميگوييم: جان و تمام سخن ما اين است که در جاي خود ادله ي آن را بيان نموده ايم. عمده مباحث فلسفه و عرفان خصوصاً در اسفار و فصوص که پيرامون مبدأ و معاد و خلاصه دين گفته شده قبل از مخالفتش با دين، ضديت قطعي با عقل و فطرت سليم دارد و اين عقيده بسياري از اهل فضل منصف است.

 

 

 

 

البته مقصود از عقل آن چيزي است که هر انسان سالمي که ذهنش مسبوق به اوهام نباشد وجداناً حقانيت و بطلان و حسن و قبح اشياء را به واسطه ي آن به وضوح درک ميکند. اگر فلسفه و عرفان عقلي بود اين همه اختلاف در آن راه نداشت عقلي که مقصود است حجت الهي است که حتي 2 نفر هم با هم در مصداق آن اختلاف ندارند تا چه رسد به ده ها قول مستند به عقل (مثلاً) در هر موضوع از فلسفه و... اين امور هرگز عقلاني نبوده و جز وهم و گمان نيست.

 

 

 

 

 

نکته هفتم: جانا سخن از زبان ما ميگويي. ما هم به همين دليل که مقلّد و مرعوب غير معصوم نيستيم و احساس مسئوليت در قبال ثقلين مي کنيم وارد اين عرصه شده ايم و شک نکنيد اگر اشخاصي مثل مرحوم آقاي بروجردي اعلي الله مقامه الآن حيات داشتند؛ قطعاً جلوي ترويج فلسفه و عرفان را مي گرفتند چنانکه در زمان حياتشان تحمل يک درس فلسفه را در قم نداشتند جاي آنها خالي است ببينند مرکز حوزه علميه ي شيعه کارش به کجا کشيده آنهم در اساس اعتقادات ديني. بهائيت و وهابيت و... در زمان آنها هم بود و از جهاتي شايد بيشتر ولي قطعاً أهم، رسيدگي به مبدأ و معاد است اگر دَوَران امري بين اهم و مهم باشد.

 

 

 

 

 

ـ چنانکه قبلاً بيان شد ـ ترويج کتب ضدّ ولايت و مصائب عديده ي ديني را به مسئولين امر بگوييد نه هيئت تحريريه مجله اي که به امر أهم اشتغال دارد. از خداوند توفيق همگان را در جلب رضاي خودش خواهانم.

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

    سه پرسش از عارف قرآنی 

 

«مرحوم آیت الله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی»

 

 

 

 

 

اشاره

 

 

خدا در د ل سودازدگان است بجویـــید

 

                                                                            مجویــــید زمین را و مــــــپویید سما را 

   

صفا را نتوان دید که در خانه فقر است

                         

                                                                          در این خانه بیایید و ببینید صفــــــا را

 

 

 

 

 


ای قامت بلند معرفت و ای قاف قله عرفان. تو تا واپسین لحظات زندگی نماز می خواندی و انذار می کردی، تدریس می کردی و در تقویت حوزه های علمیه که مسکن و مدرس امام صادق(علیه السلام) است و رفع مشکلات آن ها کوشا بودی و از کنار افکار پوشالی و کپک زده ی بی مایگان بی ایمانی که عبادات را از واصل ساقط می دانند و با علم مخالفت ورزیده در جهل مرکب غوطه می خورند با بی مهری و بی اعتنایی می گذشتی و با زبان قرآن «فذرهم فی خوضهم یلعبون»  مرا از آن ها برحذر می داشتی و مدام از علم صحبت می کردی که از اهم موجبات سعادت و کمال است «بالعلم یعرف الله و یوحد»(1).

 

 

ویژه ی پاسخ به نامه ی آیت الله سبحانی


«پاسخ حجت الاسلام و المسلمین سید عباس روح بخش»

 

چکیده:

11sobhani.jpg


آیت الله سبحانی در تاریخ 1388/4/7 نامه ای به دفتر مرکزی مجله ی نورالصادق فرستادند که در آن ضمن تشویق و تأیید خداپسندانه و مخلصانه ی نویسندگان نورالصادق چند نکته ای را نیز به عنوان نقد آورده بودند برای این که این مجله ای که به نظر ایشان عالی است و اهداف مقدسی را دارد از هر نقصی مبرا شود.
از آن زمان تا کنون دانشمندان، فرهیختگان، اساتید دانشگاه و حوزه در پاسخ نامه مذکور مقالاتی به دفتر مرکزی مجله ی نورالصادق ارائه دادند که نورالصادق به ترتیب آنها را برای اطلاع خوانندگان چاپ می کند، این بار نوبت به نوشتار دانشمند معظم استاد بزرگ حوزه ی علمیه ی مشهد حضرت حجت الاسلام و المسلمین سید عباس روح بخش رسید که تقدیم خوانندگان عــزیز و اهــل دقــت و حــق طلــب می نماید.

 

فلسفه یا فرقه ی ضالّه ی باطنیّه! (1)

 

از اتهامات شاخص اهل حکمت و معرفت به پیروان مکتب وحی نسبت دادن اشریعت و اخباریت است!

فلاسفه در راستای این چنین نسبتی به خود زحمت نداده اند تا کلمات اشاعره و اخباریین و فی المثل ملا امین استرآبادی را که به زعم خودشان تطابق کامل با کلمات پیروان مکتب وحی دارد، بیاورند، تا بلکه شاهدی باشد بر اثبات ادعای خود.(2)

 

ولیکن نگارنده ادعایی را مطرح می کند و برای اثبات ادعای خود از باب «البیّنة علی المدّعی» شواهدی ذکر می کند.

 

ادعا این است که: تأویلات فلاسفه، همان تأویلات اسماعیلیه و باطنیه است، بدون کوچکترین تفاوتی، بلکه تأویلات فلاسفه به دو دلیل نسبت به تأویلات باطنیه مخرّب تر و وقیحانه تر است؛ زیرا:

 

اولاً: فلاسفه خود را شیعه ی اثنی عشری می دانند و اندیشه ی آنها به نام تشیع ناب ترویج می شود، لیکن اسماعیلیه و باطنیه مدعی شش امامی هستند و در واقع شیعه نیستند.

ثانیاً: با توجه به اینکه مطالب فلاسفه (و به خصوص تأویلات صدرا) منشأش یونانی بوده، سعی در آمیزش مطالب یونانی با اسلامی داشتند و در پرتو این نکاح غیرمتناسب و نامشروع، جانورانی مخوف پس افتادند که ظاهری اسلامی و باطنی الحادی دارند، که هر صاحب عقلی را به وحشت می اندازد.(3) و چنان دین را بازیچه توهمات خود قرار دادند، که شناسائی آن کار مشکلی شد.(4)

 

 

نظرات باطنیه درباره ی تأویل و باطن قرآن و هماهنگی این نظریه با فلاسفه


از نظر باطنیه، قرآن ـ بلکه تمام شریعت ـ رموز و امثال اند. مراد و مقصود اصلی، حقایقی است که در ورای آنها است. ناصر خسرو می گوید:
«هر کس این اشارات و رموز را نداند، بی فرمان شود.»

باطنیه و فلاسفه، گرچه عدم انفکاک ظاهر و باطن قرآن سخن گفته اند، اما رستگاری را منوط به توجه به باطن می دانند، ناصر خسرو می گوید:
«کتاب و سنّت چون دو جسم است و معنا و تأویل قرآن جسدها را چون دو روح است و هم چنان که جسد بی روح خوار باشد، کتاب و سنّت و شریعت هم بی تأویل و معنا، مقدار نیست نزدیک خدای.»(5)

باطنیه (چونان فلاسفه) گر چه بر لزوم حفظ ظاهر تأکید کرده اند، اما احکام شریعت را غل و زنجیرهایی می دانند که برای پرورش انسان واجب شده است و در زمان ظهور قائم، بســـیاری از آنـــها برداشـــته می شود.

 

ناصر خسرو در «اخوان الصفا» می گوید:


«چون جسد مردم را راستی بشود و طبایع اندر و میل از اعتدال، درستی قوت از او بشود تا بر طبیب حکیم واجب شود بازداشتن هر بیمار را از آنچه مرو را آرزو شود و تکلیف کردن مرو را از خوردن داروهای تلخ و ناخوش آنچه او مرو را نخواهد تا به دین دو به تندرستی باز رساند، پس فرمان آن طبیب و بازداشتن او مر آن بیمار را از آنچه او خواهد، بر مثال غُل باشد بر دست او و قیدی باشد بر پای او اند وقت بیماری...» (6)

 

نمونه هایی از تأویلات باطنیه

 

در آیه ی ((وَ التِّينِ وَ الزَّيْتُون)) (تین:1) می گویند:
تین، یعنی عقل کل و زیتون، یعنی نفس کل ... (7)



در آیه ی ((رَبُّ المْشْرِقَينِ وَ رَبُّ المْغْرِبَين)) (الرحمن:17) می گویند:
دو مشرق، یعنی عقل و نفس و دو مغرب، یعنی ناطق و اساس... (8)

 

 

و در آیه ی ((وَ مِنْ ءَايَتِهِ الَّيْلُ وَ النَّهَار)) (فصلت:37) می گویند:
شب، یعنی ناطق و روز، یعنی اساس. (9)

 

قاضی نعمان در تأویل آیه ی((اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سمَاوَاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ)) (طلاق:12)می گوید:
مراد، آسمان های هفت گانه (هفت ناطق) و مراد از زمین های هفت گانه حت های هفتگانه است. (10)

 

ناصر خسرو ایدئولوگ برجسته اسماعیلیه و باطنیه در کتاب فلسفی خود نســبت به قدم هــیولی و عــــالم می گوید:

«از قول های نیکو که حکیم ایرانشهری اندر قدیم هیولی و مکان گفته است و محمد زکریای رازی، مر آن را زشت کرده است که ایرانشهری گفت که ایزد متعال همیشه صانع بود و وقتی نبود که مر او را صنع نبود، تا از حال بی صنعی به حال صنع بیاید و حالش متغیر بگردد. و چون واجب است که همیشه صانع بوده، واجب آید که صنع او بر او پدید آمد قدیم باشد... پس هیولی قدیم است و هیولی دلیل قدرت ظاهری خدای است.» (11)

این مطلب باطنیه همان مطلب فلسفه ی به اصطلاح اسلامی است که می گوید: اصول ازلیه و مادة المواد عالم، قدیم است!


فرقی که بین کلام اسماعیلیه و «فلسفه ی اسلامی شده» وجود دارد این است که: اسماعیلیه اهل خدعه و نیرنگ و تدلیس در نشر و ترویج تفکرات خود نبودند، به عکس فلاسفه؛ خصوصاً از قرن 12 به بعد که برای فرار از تکفیر متشرعان، (12) قِدم را به زمانی و ذاتی تقسیم کردند و نسبت به عالَم قائل به قدم زمانی شده اند.

 

ناصر خسرو می گوید:


«معقولات فوق زمان هستند، هم چنان که محسوسات تحت زمان هستند.» (13)

فلاسفه نیز قائل هستند عقول مجرده و ملائکه خارج از زمان هستند و کون و فسادی در آنها راه ندارد.

 


ناصر خسرو دو دلیل از ارسطو نقل می کند که عالم قدیم است:


1ـ جواد بودن خدا که اگر عالَم حادث باشد، دیگر خداوند جواد نیست (و لازمه اش انقطاع فیض است)

2ـ عدم تخلف معلول از علت تامه. (14)

 

ناصر خسرو، قول ارسطو و به اصطلاح، قوی ترین ادله فلاسفه را نسبت به قدم عالم مطرح می کند.

 

این عالِم قرن پنجم، حدوث عالم را بر اساس حرکت جوهری که ملاصدرا خود را مبدع این تفکر می داند، مطرح می کند و می گوید:

«عده ای جمع کردند بین جواد و فیاض بودن خداوند و حدوث عالَم به این صورت که خداوند عالم را به دفعات بی نهایت آفریده و به دفعات همی خواهدش آفریدن و هرگاه (قوت هایی که عالم بدو استوار شده است، سپری شود عالم) بنده های او گشاده شود و جزوهایش فرو ریزد و آنگاه باری تعالی از همان اجزای پراکنده شده به خواست خویش بی هیچ زمانی، دیگر باره عالم را بیافریند و آن آغاز حدوث آن دفعه باشد تا به آخر و بدین قول، عالم بیرونی قدم باشد و درونی حادث.» (15)


ناصر خسرو در کتاب «وجه دین»، تأویلاتی را ارائه می دهد برخاسته از تفکرات عرفانی، فلسفی خود؛ مثلاً نسبت به قرآن می گوید:


«قرآن سخن خداوند است و لیکن مخلوق نیست، بلکه گفتاری است که از عقل کل(خدا) رفته به میانجی نفس کل(پیامبر)». (16)

اشاره دارد به عقل اول یا حقیقت محمدیه(صلی الله علیه و آله و سلم) که طبق قاعده ی «الواحد» خلقت خلائق بدو محول شده!


تأویل گرایی باطنیه چنان دامنه دار است که حتی ضروریات از این تأویلات مصون نماندند؛ مثلاً در همان کتاب در تأویل غسل جنابت می گوید:
لفظ جنابت از دور شدن گرفته که دوری را عرب، مجانست گویند و بیگانه را اجنبی گویند!
و تأویل به حقیقت است که سخن گوی اندر دعوت حق علم را به خداوند حق نسبت کند و خویشتن را از دعوی علم که گفته باشد دور کند و آن خویشتن شستن او باشد و چون آبی از او بیرون آید که از آن همچون اُوئی حاصل آید خویشتن شستن مردم واجب شود. معنیش آن است که چون از زبان مردم سخن بیرون آید کز آن سخن زایش روحانی باشد.
برای آن کس واجب شود که خویشتن را از آن سخن دور کند و مر آن سخن را به سوی امامان هفتگانه نسبت کند.(17)


در همان کتاب به وضوح آشکار می شود که چگونه اسماعیلیه ـ مانند فلاسفه ـ در تفاسیر خود آیات و روایات را مطابق مبانی خود تأویل می کنند و مبانی خود را تحمیل بر آیات می کنند.

به عنوان مثال در تأویل کتاب «صلاة» می گوید:


صلاة جملگی بر سه روست:


1. فریضه
2. سنت
3. تطوّع و نافله.


و تأویل نماز، دعوت است و فریضه، دلیل است بر «متم» که خلق را از او چاره نیست که بشناسند، و سنت، دلیل است بر «حجت» که او را فراکرده ی متم است، و تطوع دلیل است بر جناح که اعنی «داعی» و این سه مرتبه دلیل است بر نُه امام.(18)

تأویلات اسماعیلیه حتی شامل حیض ماهیانه زنان نیز شده است.(19)

تأویلات باطنیه در مورد آیات و روایات، بسیار زیاد است که می توان به کتب متعلق این گروه رجوع شود.

آنچه که در تأویل باطنیه مشاهده می شود و شباهتش را به تأویلات فلاسفه زیادتر می کند، این است که در تأویل آیات، سعی شده به هر نحو ممکن، الفاظ قرآن را بر معتقدات خود حمل کنند.
و منشأ تأویلات باطنیه و به طور کلی تفکرات اصولی و بنیادین باطنیه، گرایش این فرقه است به فلسفه ی یونان.

از کسانی که ـ به تصریح خودش ـ بر اثر حضور در جلسات بحث و گفت و گوی اسماعیلیان متوجه علوم عقلی شده، ابوعلی سینا است که پدرش اسماعیلی مذهب بوده و به فلسفه ی یونان اعتقاد فراوان داشت و وی را به آموختن فلسفه و علوم عقلی وادار کرد.(20)

 

با نگاه گذرا به نوشته های اسماعیلیه (مانند: رسائل اخوان الصفا، راحة العقل، جامع الحکمین و ...) در می یابیم که تفکر فلسفی، وجه ممیزه اندیشه ی اسماعیلی است و آن به این دلیل است که عصری که متفکران مهم اسماعیلی در آن می زیستند، عصری بود که فلسفه های مختلف به ویژه فلسفه ی یونان، به طور گسترده در میان مسلمین انتشار یافته بود.(21)

 

روح علم آموزی در میان مسلمین از یک سو و هجوم گسترده ی فرهنگ بیگانه ی فلسفی از سوی دیگر، باعث شد که عده ای موضع انفعالی در پیش گرفته، برای حفظ دین و حفظ فلسفه، این دو را در هم ادغام کردند، تا بلکه مورد قبول افتد!

ناصرخسرو در «زاد المسافرین»، به یکی از شخصیت های فلسفی اسلامی، یعنی ایـــرانشهری اشــــاره می کــــند و می گوید:
«حکیم ایرانشهری در دو کتاب جلیل و سایر آثارش، عقاید فلسفی را در کسوت اصطلاحات مذهبی در آروده و مردم را به دین خدا فراخوانده.» (22)

حال بعد از نقل قسمتی از تأویلات باطنیه از صدرائیان و مدافعان ابن عربی، سؤال می کنیم که چه تفاوتی وجود دارد بین تأویلات مدعیان تشیع، آنهایی که مدعی تمسک به ثقلین هستند با آنهایی که ادعای هفت امامی را دارند؟!

از جناب فیلسوف، فیلسوفی که خود را شیعه می نامد می پرسیم: با چه برهان و استدلالی می توانی خط بطلان روی تأویلات باطنیه بکشی جز از راه عقل و نقل؟ جز از طریق ثقلین؟


اگر از طریق عقل و استدلال عقلی در تخریب تأویلات باطنیه استفاده کنی، باطنیه در جواب خواهند گفت: مقولاتی از قبیل عذب شدن عذاب عدم خلود کفار، عشق به ظُرفا و فتیان برای رسیدن به عشق حضرت احدیّت، ایمان فرعون، عدم گریه بر مصائب ابا عبدالله(علیه السلام) و هزاران مسئله ی دیگر، چگونه با عقل (البته عقلی که خداوند به عنوان یک موهبت الهی در خدمت انسان قرار داده، نه توهمی که فلاسفه او را عقل می نامند) سازگاری دارد؟!

و اگر به وسیله ی نقل (اعم از آیات و روایات) فیلسوف در مقام جواب دهی برآید، در این صورت در به کار گیری نقل از دو طریق چاره ای ندارد:


1. ظواهر ادله ی نقل
2. باطن این ادله

اگر فیلسوف از ظواهر ادله مدد گیرد، باطنیه خواهند گفت: چگونه شما از طریق ظواهر ادله در نقد تأویلات ما استفاده می کنید در حالی که بین معتقدات شما و ظــواهر نقل، هیچ گونه تناسـبی وجود ندارد. به عنـوان مثال، ظاهر قرآن می گوید:

 


((وَ مَا هُم بِخَارِجِينَ مِنَ النَّارِ)) (بقره:167)

 


ولی معتَقَد شما می گوید به عدم خلود این دو چگونه با هم قابل جمع است؟! مضافاً به این که فیلسوف قائل است مطالب فلسفی تماماً برگرفته از حقیقت قرآن است، یعنی باطن قرآن؛ زیرا ظواهر در معارف حجت نمی داند. در نتیجه ظواهر در فلسفه جایگاهی ندارد تا بدان وسیله بتواند احتجاج کند.

و اگر فیلسوف از طریق باطن ادله و تأویل آیات استفاده کند، باطنیه خواهند گفت: به چه دلیل و میزان، تأویل شما برخاسته از باطن قرآن باشد؟ و تأویل ما برخاسته از ذوق و استحسانات شخصی و لذا باطل شمرده شود؟!(23)


خلاصه ی کلام آن که: هر اشکالی فیلسوف اثنی عشری بر تأویلات باطنیه وارد کند، همان اشکال گریبان خودش را هم خواهد گرفت، هر چند که باطنیه و فلاسفه در اصول و اساس معتقدان خود شریک اند؛ از قبیل قدم ماده، مجرد بودن ملائکه، قاعده الواحد و ...؛ زیرا هر دو از یک آبشخور معتقدات خود را فرا گرفته اند که همان فلسفه ی یونان است (24) و لذا تا فیلسوف از «عقل» خود مدد نگیرد و دست از توهمات برندارد (25) و هماهنگی بین معتقدات خود وظواهر ادله برقرار نکند، نمی تواند جوابی نسبت به باطنیه بدهد.


این بود قسمت کوچکی از معتقدات اربابان معارف و سکان داران طریق وحی!
و نیز قسمتی از «فکاهیات» فلاسفه که به اسم معارف ناب ترویج می شود، ما را به ریشه ی اختلافات شدید مسلمانان در فهم از کلام وحی راهنمایی می کند.


کدام اختلاف؟
قبل از آن، داستانی را نقل می کنیم.
شب هنگام، دزدی نابکار دیوار مغازه ای را می کوفت تا دریچه ی به درون آن باز کند، از صدای آن، صاحب مغازه که خانه اش در جوار مغازه و مردی ابله بود از خواب بیدار شد، بر پشت باب آمد، رو به دزد کرد و گفت: در چه کاری؟

دزد (که متوجه حماقت صاحب مغازه شده بود) در جواب گفت: دارم دُهُل می زنم.
گفت: کو صدایش؟
جواب داد: فردا صدایش را خواهی شنید!
فردای آن روز که بیدار شد، دید اموالش را به سرقت برده اند شروع کرد به ناله زدن، فهمید آن صدای دهل موعود، همان فریادهای اوست! (26)


آری، دزدان زیرک از جهالت و حماقت مسلمانان استفاده کرده، قفل علم و حکمت را از بیت راسخون در علم (ائمه ی هدی) ) به سرقت بردند، و در قبال این کالای ارزشمند، متاعی ناچیز به نام فلسفه، و به اسم حکمت! وارد بازار اندیشه کردند، و موجبات اختلافات را در بین مسلمانان فراهم کردند.

 

آری، به برکت وجود فلسفه، قرائت های واحد از مفاهیم قرآن متعدد شد، قرائتی جدید در لباسی جدید. (27) کشمکش های خونینی را در عرصه ی علم به وجود آورد. غبار تکفیر و توهین، فضای مقدس علم را فرا گرفت، هر کس به خود اجازه می داد (و می دهد) قرآن را بازیچه ی توهمات یونانی زده ی خود کند. این سر و صداهایی که در عرصه ی معارف به وجود آمد و نیز رکورد و سقوط در ابعاد مختلف علم (اعم از تجربی و انسانی) همان صدای دهل است، صدای دهلی که موجبات خنده ی غربیان را فراهم کرده.

 

مرحوم آیت الله خویی به آثار زیانبار این مهمان ناخوانده اشاره می کند و می فرماید:

«... فلسفه ی یونان به زندگی مسلمانان راه یافت، فرقه ها و گروه های مختلف از آنان به وجود آورد به طوری که فرقه ای فرقه ی دیگر را تکفیر و گروهی از گروه دیگر تبری و دوری می نمودند.
و این نزاع و دو دسته گی در همین جا خاتمه پیدا نکرد، بلکه تا به مرحله ی جنگ و خونریزی پیش رفت، چه رسوایی هایی که به وسیله ی همین نزاع در اسلام به بار نیامد و چه احترام هایی که هتک نگردید، و چه خون ها که ریخته نشد.


با این که هر دو طرف ـ هم قاتل و هم مقتول ـ به مبدأ و معاد معتقد بوده و به رسالت پیامبر ایمان داشتند و از امت اسلام محسوب می شدند.
ما نمی دانیم ای کاش می دانستید کسانی که این اختلاف را در بین مسلمانان انداختند چه عذر و بهانه ای در پیشگاه خداوند خواهند داشت، و در روز رستاخیز، روزی که همگان به سوی خدا خواهند برگشت و از کرده ی آنان سؤال خواهد شد، چه جوابی خواهند داد.» (28)

 

آری، این فلسفه بود که مفسر قرآن را وادار می کند برای اثبات تفسیر قرآن به قرآن، استغنای قرآن از عترت را مطرح کند (با این که هستی قرآن صامت، معلول وجود قرآن ناطق است) و می گوید:
گرچه برای این که در ورطه ی تفسیر به رأی نیفتیم لازم است به غیر خود پناه بیاوریم، ولی بحث اینست که آن غیر، چه کسی است؟ «سنت» نمی تواند باشد زیرا چنین چیزی هم با قرآن منافات دارد (که می گوید: من مبین، هادی، تبیان و ...هستم) و هم با خود سنت منافات دارد که ما را به قرآن ارجاع می دهد و به عرض اخبار بر قرآن، امر می کند. (29)
(این گفته ی علامه، شبیه گفته ی کودتاگران سقیفه ی بنی ساعده است که عربده ی «حسبنا کتاب الله» را سر دادند)..

مرحوم شیخ صدوق می گوید:

اگر کسی از اهل عناد و الحاد به قرآن استدلال کند به این بیان که در قرآن تبیان هر چیزی است و خداوند فرموده:
((مَّا فَرَّطْنَا فىِ الْكِتَابِ مِن شىْءٍ))(30)

 

پس ما نیازی به ائمه ی معصومین(علیهم السلام) نداریم! در جواب می گوییم:
در قرآن تبیان هر چیزی است ولی بخشی از مطالب آن منصوص و بخشی دیگر آن مورد اختلاف واقع شده، پس بایستی بیانگری باشد که موارد اختلاف را برای ما روشن نماید و این سنت الهی در همه ی امت ها بوده ... و این امام(علیه السلام) است که بعد از رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) چراغ هدایت را به دست گرفته و می تواند تفرقه را از میان بردارد.(31)

 


تذکری به ناقدان پیروان مکتب وحی


زمان ما دوره ای نیست که هر چه به تخیّل شخص مبتدی(و یا منتهی راجل تراز مبتدی) می رسد به قلم آورد و به اسم حکمت، اشاعه دهد. مقام شریعت الهی، از این که هر تازه واردی به آن ورود پیدا کند و با ضرس قاطع در مسائل شرعی اظهار نظر کند، بالاتر است.
از نوشته ی بعضی از مدعیان فضل و معرفت که در مباحث معرفتی و اعتقادی احاطه و آگاهی لازم را ندارند و به کُنه مسائل غامص و دقیق معارف نرسیده اند، و به واسطه ی عدم ممارست در این مبانی، معلوم می شود که خیلی زود است که بتوانند در ارتباط با شخصیت علمی علما ـ به ویژه شخصیت کم نظیر حضرت آیت الله سیدان ـ اظهار نظر کنند؛ لذا خوب است قبل از نقد مکتبی با دقت مبانی آن مکتب را از نظر بگذرانند و با عجله خود را در صف اربابان تألیف و صاحب نظران قرار ندهند و خیلی زود در مسائل عمیق اعتقادی اظهار نظر نکنند.

 

 

سخنی با علماء و فضلای عرصه ی علم و دانش


آیا جامعه ی علمی رسالت و تعصبّی را که در تحفظ از شخصیت های علمی و سیاسی و نیز دفاع از گفتار این اشخاص را به عنوان یک فرضیه ی دینی بر خود واجب می داند، نسبت به وجود نیّر حضرت الوهیّت و نیز کلام الله، همان رسالت را احساس می کند؟

اگر این چنین است، آیا وقت آن نرسیده است، قرآن را از بند اصطلاحات فلسفی رهانیده و فلسفه را به (موزه) راهنمایی کنیم؟ تا بلکه بشر بعد از 400 سال قرآن را آن طور که هست ببیند و بخواند، نه آن طور که فلاسفه تفسیر می کنند؟

چه مضحک است با این که خود دارای منبع فیض هستیم، لیک دست نیاز به سوی بیگانگان دراز کنیم و از آنان طلب کنیم معارف حقه ی الهی را!


سـال ها دل طلب جـام جـم از مـا می کرد

                                                            آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

                                                           طلب از گمشـدگان لب دریا می کرد (32)


متأسفانه ما در خواب خرگوشی خویش فرو رفته ایم و پیوسته صلاح را در این می دانیم که این سخنان مسکوت بماند و هیچ کس دم نیاورد تا مسائل اصولی ترمان حل شود، تا بلکه شخصیت بزرگانمان لکه دار نشود؟

کلمات گهرباری چون ((أنظرو إلی ما قال و لا تنظروا إلی من قال)) را باید در برابر حفظ شخصیت های بزرگ علمی و سیاسی بشری مدفون کرد!

و نیز بیانات دورافشانی از قبیل ((لا تعرف الحق بالرجال، اعرف الحق تعرف أهله)) وقتی در برابر شخصیت های زمینی قرار می گیرند، می بایست به خاطر مصالح و امنیت علمی ایران زمین، راهی فراموش خانه کرد.

این تبلیغات گسترده، از طریق بولتون های خبری، در تبلیغ فلسفه، و این هزینه های هنگفت در تشکیل کنگره ها و مجالس یادبود (و نیز چهره های ماندگار فعلی) از میراث داران فلسفه ی یونان است که هر روز بیش از گذشته تقویت کننده ی انحراف و تضعیف کننده ی معارف ناب و حیانی را به وجود می آورد. مبالغی که می تواند سهم به سزایی در ریشه کن کردن فقر، فحشا، بیکاری و ... ایفا کند.

آری، معارف اسلامی رایج در کشور برخاسته از همان تفکری است که مغرب زمینیان در قرن 17 میلادی به زباله دان تاریخ سپردند و تفکری نو و جدید، منهای تفکر ارسطویی برای خود ساختند و حداقل در علوم تجربی به پیشرفتی چشمگیر رسیدند.(33)
ما مسلمانان که از منابع غنی دروس معرفتی برخوردار هستیم، مرجع خود را رها کرده و قی کرده های غربیان را نشخوار می کنیم.(34)
نه تنها در علوم تجربی به دنبال مغرب زمینیان افتاده ایم، بلکه علوم انسانی ما نیز متأثر از حکمت یونانی است.

اینست که معارف به اصطلاح اسلامی، جواب گوی نیازهای علمی جوانان نیست. لــذاســت وقــتــی جـوان نمی تواند شبهات و سؤال هایی که ذهنش را احاطه کرده در معارف مصطلح اسلامی بیابد، در نتیجه برای یافتن جواب خویش در خانه ی دشمن را می کوبد و طبعاً زمینه ی گرایش به فرقه های ضاله از قبیل شیطان پرستی، خرافه گویی و ... را به وجود می آورد.


آیا با وجود این، باز مهر سکوت بر دهان زنیم به خاطر حفظ حرمت شخصیت ها؟!
آیا کدام بزرگی بزرگتر از اسلاممان، قرآنمان، پیامبرمان، امامانمان، معارفمان، توحیدمان، و امامت و ولایت مان است؟ و کدام شخصیتی فراتر از هشام ها و مفضل ها و محمد بن مسلم ها و زراره ها و مؤمن الطاق ها و یونس بن عبدالرحمان ها و فضل بن شاذان ها و اکثریت قریب به اتفاق فقهای مان که سرتا پا توحید بودند و دشمن آشکار و خستگی ناپذیر فلسفه و عرفان و تصوف و وحدت وجود و جبر و تشبیه و ...؟!

امروزه سخن هیچ کس برای ما حجّت تعبدی دینی نیست، چون حجیّت و ولایت دینی از آن امام(علیه السلام) است و بس، شخصیت هیچ کس پشتوانه سخن او نیست، از همه حجت بخواهید جز از امام(علیه السلام) که خود حجّت است.

باری، آیا پس از بر باد رفتن اصل توحیدمان در مقابل «وحدت وجود» و نیز اصل ولایت پیامبران و امامانمان در مقابل «ولی» اهل عرفان و تصوف، دیگر چه چیزی برای ما و اسلام ما خواهد ماند که این دو فدای آنها شوند؟

وین علم دنی که تو را جان است

                                                              فـضلات فضـایل یـونـان است
خود گو تا چــند چو خــرمگســـان

                                                             نـازی بـــه سـر فضـلات کسـان
تـا چــنــد زغــــایت بـی دینـــــی

                                                             خشت کــتبش بر هــم چیـنی
انـــــدر پـی آن کـتــب افتـــــاده

                                                            پشتــی بـه کتـاب خـــدا داده
نه بـهـره زعــلـم فـروع و اصـــول

                                                            شرمت بـاد از خــدا و رسـول(35)

پس به خود بیاییم و مانند اروپاییان رنسانسی را در مشرق زمین به وجود بیاوریم آن هم بعد از 400 سال که از پاسداری علمای دلسوز به اسلام نسبت به حکمت متعالیه می گذرد (حکمت متعالیه ای که خود را زنده کننده ی فلسفه ی دو هزار و سیصد سال یونانیان می داند).اما نه مانند اروپاییان، علم برهنه از دین را تحویل اجتماع بدهیم (که مولّد فحشاست) بلکه همان معارفی را که تعلق دارد به چهارده قرن پیش، از زیرگرد و غبار فلسفه وارهانیم.

 

اگر طالب حکمت متعالی هستیم باید به این پوستین وارونه ای را که عرفا و فلاسفه به اسم حکمت بر تن قرآن کردند خارج کرده و لباسی را که حافظان و نگهبانان به حق قرآن دوختند، بر قامت کلام الله بپوشانیم.


((مَثَلُ الَّذِينَ اتخَّذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتخَّذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ))؛(36)

 

کسانی که برای خود تکیه گاهی غیر از خدا برگرفته اند مانند عنکبوت اند که خانه ای برای خود با تنیدن تارهایی به دور خود ساخته و البته سست ترین خانه ها، خانه عنکبوت است، ای کاش می دانستند.

---------------------------


پی نوشت ها:
1ـ فرقه ی اسماعیلیه و باطنیه بر این باورند که پس از امام صادق(علیه السلام) امامت به فرزند ایشان جناب اسماعیل می رسد. آنان مدعی اند که امام صادق(علیه السلام) در دوران حیات خود بر امامت اسماعیل تصریح کرده و از طرفی امامت در «هفت» ختم می شود. اسماعیلیه عقاید نو افلاطونی را با مذهب خود در آمیختند و به تغییر و تأیل آیات و عقاید اسلامی پرداختند.
فرقه ی اسماعیلیه بر این باورند که در این عالم دین هم ظاهر و هم باطن هست. منظور شارع اسلام از احکام، باطن آنهاست نه ظاهرشان! عامه ی مردم بر مکتوبات و مکتومات معانی دست رسی ندارند.
عقاید خاص اسماعیلیه در هفت خوان خلاصه می شود که جزء اصول اصلی اسماعیلیه است:
1. مستحب 2. مأذون 3. داعی 4. حجت 5. امام 6. اسامی 7. ناطق
تأویلات اسماعیلیه نوعاً دائر مدار همین هفت خوان است.
حمیدالدین کرامی می گوید: اسماعیلیه برای دعوت مردم به کیش خود، از عقول عشره ارسطویی مدد می گیرند. فرقه ی اسماعیلیه به هشت فرقه تقسیم شدند:
1. خطابیه 2. مبارکیه 3. تسمطیه 4. ناصریه 5. صباحیه 6. قرامطه 7. مستحلویه 8. آقا خانیه.
[تاریخ ادیان و مذاهب جهان از 30 هزار سال تا کنون 3: 1231 ـ 1232 و 1238 ـ 1240] این فرقه را به اعتبار نسبت در برابر عباسیان، فاطمیه گویند، و به اعتبار پیروی از اسماعیل ـ در مقابل زیدیه و کیسائیه ـ موسوم به اسماعیلیه شدند، و به لحاظ این که در احکام دین و مذهب، تأویلاتی داشته اند و به گمان خود به باطن شریعت عمل نموده اند، باطنیه گویند. و به اعتبار این که هفت امامی می باشند که از امام علی(علیه السلام) شروع و به جناب اسماعیل ختم می شود، شیعه ی سبعیه می گویند، و به اعتبار این که می گویند فقط باید از امام معصوم پیروی کرد، تعلیمیه می گویند. [اعترافات غزالی (ترجمه ی کتاب المنقذ من الضلال ـ ترجمه زین الدین کیایی نژاد)/50 و51]


2ـ مثل فلاسفه، مثل آن زن حامله ای است که به خاطر «ویاری» که دارد، هر چیزی ممکن است دلش هوس کند و یا نسبت به هر شیئی متنفر شود، بدون این که دلیلی برای کارش داشته باشد و یا بیاورد!


3ـ به قول مرحوم فلاطوری؛ خلط بین دین و فلسفه، نه به نفع فلسفه است و نه دین لذا اسلامی گفتن فلسفه، یعنی صورتی اسلامی دارد همین و بس.[فلاطوری 48/1].
به قول استاد جلال الدین همائی: از آمیختن فلسفه با دین معجونی نوظهور ساخته می شود که نه برای درد فلسفه و نه برای دین، درمانی بخش است، کسانی که در این صدد بوده اند، نه حق دین را ادا و نه درد فلسفه را دوا کردند. [غزالی نامه/52 و53].


4ـ به قول قدیمی ها: دیوانه ای سنگی در چاه می اندارد صد نفر عاقل نمی توانند آن را در آورند!!
5ـ اخوان الصفا / 66.
6ـ همان / 280 ــ 282
7ـ وجه دین / 81
8ـ همان / 86
9ـ اساس التأویل / 44
10ـ اساس التأویل / 42
11ـ زاد المسافرین / 102
12ـ «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لَا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ» (نساء : 108) نسبت به صنایع دستی خداونــد به خود تــرس راه می دهند، لیکن نسبت به خالق این صنایع، به خود بیمی راه نمی دهند.
13ـ زاد المسافرین / 117
14ـ همان / 254
15ـ همان / 255
16ـ وجه دین / 57-58
17ـ همان / 122
18ـ همان / 130
19ـ همان / 248
20ـ فرقه ی اسماعیلیه / 26 (به نقل تاریخ ادبیات در ایران 215/1)
21ـ راحة العقل / 19
22ـ زاد المسافرین / 90.
23ـ این جاست که عظمت ظواهر مشخص می شود؛ چرا که میزان برای سره از ناسره ی باطن، ظواهر است.
24ـ به قول جامی:
چــــون فلسفیــــان دیـن بــرانــــداز                            از فلسفـــــه کار دیـن مــــکن ســـاز
25ـ زیرا اصطلاحات فلسفی چیزی جز بافته های وهمی بشری نیست، بافته هایی که وقتی بر یافته های وحیانی عرضه می شود بـــطلانش آشـــکار می شود. خداوند متعال می فرماید:
«مَاتَعْبُدُونَ مِن دُونِهِ إِلَّا أَسْمَاءً سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ ءَابَاؤُكُم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بهَا مِن سُلْطَنٍ» (یوسف:40)
نمی پرستید مگر یک مشت اسامی قراردادی که خود و نیاکان ساخته اید، بدون این که این اسامی ساخته ی شما را خداوند تأیید نموده باشد.
26ـ مولوی:
ایـن مثــل بشنــو که شب دزد عنیــــد

                                                                 در بــن دیــــوار حفـــــره می بـریــد
نیــم بیـــــداری که او رنجـــــور بــــود

                                                                طقـــطق آهستــــه اش را می شنـــــود
رفـت بــر بــام و فــــرو آویخت ســــر

                                                               گفـت او را در چـــه کـــــاری ای پــدر؟
گفـت مـــر او را کـه می کــوبـم دهــل

                                                                 گفـت کـــــو بـانگ دهـــــل ای بو سبــل
گفـت فـــردا بشنــوی ایــن بــانگ را

                                                                نعــــره ی یــا حـــســـــرتـا وا ویـــــلتـــا

27ـ روزگـــاری شهــر مـا ویــران نبـــود

                                                                دیــن فـــروشـی اینقــــدر ارزان نبـود
صحــبت از مــوسیقی و عـــرفان نبـــود

                                                                هیـچ صـــوتی خــوش تر از قـرآن نبود
مــــــرجعیت مظهــــر تکـــریم بـــود

                                                               حـکـــم او را عــــالَمی تســـلیــــم بــود
یک ســـخن بود و هـــــزاران مشتــری

                                                               آن هـــــم از لـــوث قــرائـــت ها تُهــی

28ـ بیان در علوم و مسائل کلی قرآن (آیت الله خویی) 705/2 و 706
29ـ «و المحصل أن المنهی عنه إنما هو الاستقلال فی تفسیر القرآن و اعتماد المفسر علی نفسه من غیر رجوع إلی غیره.، و لازمه وجوب الاستمداد من الغیر بالرجوع إلیه و هذا الغیر لا محالة إما هو الکتاب أو السنة، و کونه هی السنة ینا فی القرآن، و نفس السنة الآمرة بالرجومع إلیه و عرض الأخبار علیه، فلا ینبغی للرجوع إلیه و الاستمداد فی تفسیر القرآن إلا نفس القرآن ». [المیزان 3/ 77].
30ـ سوره ی انعام : 38
31ـ کمال الدین و تمام النعمه: 576 و 577
32ـ حافظ
33ـ آثار ارسطو برای فلسفه اروپایی نظیر کتاب مقدس برای علوم روحانی گردید و متنی غیر قابل نقض و حلال همه مشکلات به شمار رفت، و در سال 1215 مسیحی نماینده پاپ در پاریس شرح و تحشیه ی کتب او را ممنوع ساخت و در سال 1231 پاپ گرگوریوس هم مجمعی از علما ترتیب داد تا قسمت های گمراه کننده ی آن را حذف کنند. و در سال 1260 تعالیم کتب او در هر مدرسه مسیحی اجباری گردید و مجامع منحرفین از ارسطو را کیفر می دادند. دوران اقتدار ارسطو هنگامی به پایان رسید که اسباب و آلات نو پیدا شد و مشاهدان روز افزون گردید و تجربیات از روی تأنّی و دقت علم را از نو بنا نهاد و «آکم» و «راموس» و «راجر» و «فرانسیس بیکن» با اسلحه ی مقاومت ناپذیری مسلح شدند. (تاریخ فلسفه ـ ویل دورانت/ 88و89)
راجر بیکن نسبت به کتب الحادی ارسطو می گوید: لو أتیح الی الأمر لحرقت کتب ارسطو کلّها لأن دراستها یمکن أن تؤدی إلی ضیاع الوقت و احداث الخطاء و نشر الجهالة (به نقل از نور ملکوت قرآن 2/ 231 ـ پانوشت).

34ـ رجوع کنید به ص 29 . ملاصدرا خود را احیاء کننده ی فلسفه ی یونان می داند و از طرفی فلاسفه قائل هستند بدون خواندن فلسفه نمی توان علم به عمق قرآن پیدا کرد و این فلاسفه هستند که بهترین موجودات به شمار می آیند (ملاصدرا پیرامون این آیه:
«وَ اذْكُرُواْ اللَّهَ كَثِيرًا لَّعَلَّكمْ تُفْلِحُون» (جمعه:10) می گوید:
من گمان ندارم هیچ یک از انسان ها در وفای به عهد الهی و عمل به مقتضای این توصیه درباب فراوانی یاد خدا و مداومت بر آن، به پایه ی حکمای عارف بالله رسیده باشند؛ زیرا اینانند که خدا را بسیار زیاد یاد می کنند و آنان مصداق این آیه هستند:
«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَمًا وَ قُعُودًا وَ عَلىَ‏ جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فىِ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ» (آل عمران:191)
و مصداق این آیه: «وَ الَّذِينَ ءَامَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ» (بقره: 165).
و از یک طرف حکمت متعالیه صدرا تنها فلسفه ی قابل قبول حکمای امروزین است.
حال این نتیجه به دست میآید که: طریق فهم کتاب مسلمانان، نامسلمانان هستن! و لذا مسلمانان باید نهایت تشکر را از علمای غرب (ارسطو، افلاطون، و افلوطین) داشته باشند؛ زیرا اگر اینان نبودند چه کسی قدرت تبیین کلام الله را می توانست به عهده بگیرد؟! چه کسی می توانست ما را به عمق قرآن هدایت کند؟ اگرچه قرآن 900 سال بعد از حکمای یونان نازل شد، ولی کلمات آنها دارای چنان اوجی است که خداوند کلام خود را بر طبق کلام یونانیان نازل کرده است!
آری، صدرا دفاع از کلمات کسانی را به عهده گرفته است که در قرون وسطی (قرن 6ـ 17)جزء تعالیم صد در صد وحیانی به شمار می رفت و در کلیساها به وسیله ی اربابان کلیسا تعلیم داده می شد و بعد در جنبشی به نام رنسانس پرونده اش بسته شد. این بود فلسفه ی قرون وسطایی ملاصدرا. و عرفانش نیز رونوشتی از عرفان ابن عربی، شخصیتی که معاند شیعه، نه! بلکه مسلمانان، به شمار می رفت (به قول جوادی آملی بسیاری از مبانی حکمت متعالیه وامدار عرفانی است که ابن عربی پایه گذار نامدار آن است). [سرچشمه ی اندیشه 421/1]

35ـ مثنوی شیخ بهایی.

36ـ سوره ی عنکبوت:41

 

 

پاسخ به مطالب انحرافی مطرح شده توسط دفتر تبلیغات اصفهان


ادامه دارد...


1ـ پاسخ دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم
2ـ پاسخ مجله ی سمات (قسمت سوم)


***

 


پاسخ دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم


بسمه تعالی


شماره: 3332
تاریخ: 91/6/19
پیوست: دعای خیر

 


مرکز ملی پاسخ گویی به سؤالات دینی

****************************************************                                                                              ****************************************************


پرسشگر محترم


با سلام وآروزی قبولی طاعات و عبادات شما؛ و تشکر به خاطر ارتباطتان با این مرکز


ماجرای تهمت تصوف به عالمان بزرگوار شیعه توسط برخی ایراد شده بود که نقد آن در سایت سمات تحت عنوان مقاله پاسخی به اتهام تصوف و صوفی گری به تشیع و علمای شیعه ارائه گردیده که ما برخی از مطالب آن را خــدمــت تـــان بیـــان می کنیم و شما را به مطالعه ی آن توصیه می نماییم.

[تذکر: دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم در نامه ی خود به مجله ی نورالصادق برخی از مطالب مقاله ی مجله ی سمات را در دو صفحه آورده است که ما برای جلوگیری از تکرار مطالب خوانندگان را به مجله ی سمات/ 5 و یا مجله ی نورالصادق/ 19و20، 21 و 22، 23 و 24، ارجاع می دهیم]

 


پاسخ مجله ی سمات


پاسخی به اتهام تصوف و صوفی گری به تشیع و علمای شیعه

 

متن پر رنگ گزیده هایی از سخنان گماشته ی دفتر تبلیغات اصفهان است و متن عادی پاسخ سمات است.

 

222.png وحدت شخصي وجود

در عرفان ما دو مبحث اساسي داريم؛ يکي مسئله کيفيت ارتباط خالق و مخلوق و حقيقت توحيد است که عرفا به نظريه عالي وحدت شخصيه وجود معتقدند.

 

 سمات: وحدت شخصي وجود يعني اينکه بين خدا و مخلوقات اصلا دوگانگي واقعي وجود ندارد و خالق متعال با ساير اشيا و مخلوقات وجودي واحد و شخص واحدي هستند! غير از مريدان ابن عربي و مکتب او احدي از علما و فقها و متکلمان نه تنها شيعي بلکه اسلام، وحدت شخصي وجود را که همان يکي بودن خالق و مخلوق است و هيچ معناي ديگري ندارد قبول نداشته و ندارد، و متقابلا احدي از فلاسفه و عرفا که منکر خلقت و آفرينشند را هم نمي يابيد که مبناي او غير از وحدت شخصي وجود باشد، و ما در اين مورد شواهد صريح و غير قابل تأويل کلمات ايشان را آورده ايم. (به مقاله وحدت وجود یا توحید در همين شماره سمات رجوع شود).

 

 

 222.pngو يکي هم مسئله مقام انسان کامل. علماي ما تا عصر سيد بن طاووس به شدت با مقامات ائمه(علیهم السلام) مخالفند. يعني شما تا قرن هفتم و هشتم کسي را پيدا نمي کنيد که اعتقاد داشته باشد که امام(علیه السلام) عالم به ما کان و ما يکون و ما هو کائن الي يوم القيمه است. مطلقاً علم امام را منکرند و مي گويند که اصلاً معني ندارد که انساني به همه هستي علم داشته باشد.

 

 سمات: براي پي بردن به اشتباهات ايشان، و عقيده علماي ما در مورد سعه علم امام به کتاب هاي شريف کافي و محاسن و بصائر الدرجات و کامل الزيارات و بحار الانوار و ساير کتاب هاي مرحوم صدوق و مفيد و طوسي و... رجوع شود.

 

 

 • انسان کامل صوفيه؛ ولايت معصوم يا ولايت صوفي؟

 

222.pngبا اينکه روايات ما در باب علم امام کالمتواتر است. کساني که در صــدر اســلام از ايــن روايــات دفــاع مي کردند که ما معتقديم اينها عارف بودند، هميشه به غلو متهم بودند و از شهرها و حوزه هاي علميه آنها را بيرون مي کردند. گاهي نيز به عنوان اينکه اينها غالي و کافر هستند، نــقشــه قــتلشــان را مي کشيدند. اين جريان تا قرن هفتم ادامه داشت. بعد از قرن هفتم، کلام شيعه به علت رواج افکار عرفاني در کلام شيعي تحول پيدا مي کند. و علماي ما به اينجا رسيدند که مي شود انساني علم به اول و آخر و همه هستي داشته باشد. عوامل مختلفي در اين شرايط دست داشتند. جريان فکري جناب محي الدين عربي بر اين جريان تاثير زيادي گذاشت.

 

سمات: در تاريخ شيعه شما حتي يک مورد هم پيدا نمي کنيد که بزرگان ما راوي يا عالمي را به جهت اعتقادش به عالم بودن امامان(علیهم السلام) به ما کان و مايکون از حوزه بيرون کرده، يا کمترين اذيت و آزاري به او رسانده باشند تا چه رسد به اينکه نقشه قتل او را کشيده باشند! ايشان در اين مورد بين چندين مطلب تاريخي و رجالي و عقيدتي (مانند بيرون کردن کساني که از ضعفا روايت مي کردند از قم، و تعريف حد و حدود غلو در نظر قميين و... که هيچ ربطي به هم ندارند) خلط نموده اند، و به بيان تفصيلي آنها نيازي نيست. بله بدون شک علماي ما پيوسته رفتارهايي بدتر اينها را با صوفيه (مانند بيرون کردن حلاج ملحد از قم توسط پدر بزرگوار مرحوم صــدوق) داشـــتــه انــد، و ايــــن بــزرگــواران مي خواهند با سوء استفاده از عناوين علماي شيعه و تحريف مسلمات تاريخ آنان را تبرئه کنند!

آنچه ايشان در اينجا گفتند لابد از باب مزاح و شوخي با دين و حيثيت علماي ديني و وارثان علوم آل محمد(علیهم السلام) است! گويا آنچه علما، فقها و محدثان و متکلمان ما تا اين تاريخ درباره علوم امامان معصوم و مقامات ايشان آورده اند براي مطايبه و شوخي بوده و خود ايشان آنها را قبول نداشته اند!! و فقط ابن عربي سني دشمن شیعه مباحث انسان کامل را البته براي مقابله و مبارزه و رقابت با مقامات امامان معصوم شيعه آورده و کسانی هم خيال کرده اند که او مدافع مقامات امامان شيعه است.
ابن عربي عصمتي همچو عصمت پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را براي عمر بن خطاب قائل شده که هيچ کدام از بزرگان عامه چنين عصمتي براي او قائل نشده اند. او مي گويد:
«و از استوانه هاي اين مقام عمر بن خطاب مي باشد که پيامبري که خداوند به او قدرت را عطا کرده به او گفت: اي عمر هيچ گاه شيطان تو را در يک مسير نمي بيــند الا اين که مسيري غير از مســير تـــو را بر مي گزيند. پس اين کلام که شهادت معصوم است به دلالت بر عصمت عُمر و اين که ما مي دانيم شيطان هميشه مي خواهد در راه باطل قدم بگذارد و آن راه باطل به گفته پيغمبر غير از راه عمر بن خطاب است. پس عُمر بنا بر اين فرمايش هميشه راه حق را پيموده و در اين راه سرزنش هيچ سرزنش کننده اي او را از راه هاي حق به خاطر خدا باز نمي دارد و او براي حق يک بزرگي محسوب مي شود و چون اين که حق را هر کسي نمي تواند بپذيرد و معمولاً حمل آن بر نفس انسانها مشکل است و آن را قبول نکرده و بلکه آن را ردّ مي کنند به خاطر همين پيامبر فرموده که حق طلبي عُمر هيچ دوستي براي او باقي نگذاشته است!» (1)

و مي گويد:
«و از بين ايشان که خدا از آن ها راضي باد! گروهي محدث هستند و عمر بن خطاب از بين ايشان است و زمان ما ابوالعباس خشاب محدث است!» (2)

و درباره خودش مي گويد:
«در آن وقت مواهب حکمت به من داده شد که گويا جوامع کلم به من ارزاني شد!!! بعد از آن به روح القدس تأييد شدم!» (3)

همو نيز گويد:
«اقطابي که در اصطلاح به طور مطلق به اين نام مي باشند، در هر زماني جز يک نفر نيستند که همو غوث ! فريادرس! نيز مي باشد، او از مقربين و امام و پيشواي گروه در زمان خود است؛ و برخي از ايشان داراي حکم ظاهر نيز هست و حائز خلافت ظاهره هم مي شود همان گونه که از حيث مقام داراي خلافت باطني نيز مي باشد مانند ابوبکر و عمر و عثمان و علي و حسن و معاوية بن يزيد و عمر بن عبدالعزيز و متوکل، و بعضي از ايشان تنها داراي خلافت باطني مي باشند و داراي حکم ظاهري نيستند، مانند احمد بن هارون الرشيد سبتي و ابي يزيد بسطامي و اکثر اقطاب داراي حکم ظاهري نيستند.» (4)


مولوي گويد:


پس به هر دوري وليي قائم است

                                                         تـا قيـامــت آزمايـش دائـــم اســت
پس امام حي قائم آن ولي است

                                                         خواه از نسل عمر خواه از علي است
مهدي و هادي وي است اي راه جو

                                                         هم نـهــان و هــم نـشسته پيش رو

 


بايزيد بسطامي مي گويد:


ان لوائي اعظم من لواء محمد!(5) پرچم من از پرچم محمد عظيم تر است!

 

شاه نعمت الله ولي کرماني گويد:


نعمت الله در همه عالَم يکي است

                                                                   لاجرم او سيد هر دو سراست


و باز گويد:

سيدم از خطا چو معصومم

                                        هر چه بينم صواب مي بينم


و مولوي مي گويد:


«قطب شير و صيد کردن کار او

                                                  باقيان خلق باقي خوار او
قطب آن باشد که گرد خود تَنَد

                                                  گردش افلاک گرد او زند»

 

کيوان قزويني در بيان حدود و اختيارات اقطاب مي نگارد:


حدود اختيارات قطب ده ماده است: اول آن که من داراي همان باطن ولايت هستم که خاتم الانبياء داشت و به نيروي آن تأسيس احکام تصوف را نمود، الا آن که او مؤسس بود و من مروج و مدبر و نگهبانم؛!!! هفتم آن که من مفترض الطاعة و لازم الخدمة و لازم الحفظ هستم!!! دهم من تقسيم کننده ی بهشت و دوزخم!» (6)

با مطالعه کلمات مزبور کاملاً روشن مي شود که صوفيه تمامي مقامات اختصاصي برگزيدگان خاص خداوند متعال، امامان معصوم شيعه را براي هر سالکي در نتيجه سلوک و سير و رياضت، قابل وصول مي دانند. و البته اين همان چيزي است که مقتضاي اصول مسلم اهل عرفان مي باشد، و چنان که گذشت ايشان صاحب آن مقام و سالک آن سير را قطب زمان و متصرف در زمين و زمان و ارواح و شرايع و نفوس و تمامي اکوان مي شمارند! ولي از آن جا که عرفان با ورود در هر مسلک و آئيني بايد رنگ همان آئين را پذيرفته و خود را با آن تطبيق دهد و از ضروريات مذهب تشيع اين است که امامت منصب انتصابي و اختصاصي امامان معصوم دوازده گانه بوده و تباين روش عرفاني با سنت قطعي تشيع در اين باره امري مسلم و آشکار است، لذا «لب اللباب» ـ که تقریر مباحث سیر و سلوک صاحب المیزان است که به قلم آقای حسینی طهرانی نوشته شده است ـ مي نگارد:
اگر کسي بگويد که اين مناصب اختصاصي بوده و وصول به اين ذروه از معارف الهيّه منحصراً راجع به انبياء عظام و ائمه معصومين صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين است و ديگران را به هيچ وجه من الوجوه بدان راه نيست، در جواب گوئيم منصب نبوت و امامت امري است اختصاصي، ولي وصول به مقام توحيد مطلق و فناء در ذات احديّت که تعبير از او به ولايت مي شود ابداً اختصاصي نيست!(7)

اينک سخن ما اين است که با جواز وصول هر سالکي به مقامات مذکوره، ديگر کدامين منصب اختصاصي امامان دوازده گانه باقي خواهد ماند؟

 

امام صادق(علیه السلام) مي فرمايند:
((من ادعي الامامة وليس من اهلها فهو كافر!))؛
«کسي که خود را امام خواند و اهل آن نباشد کافر است»!(8)

 

امام باقر(علیه السلام) فرمودند:
((من ادعي مقامنا يعني الامامة فهو كافر او قال مشرك!))؛
«هر کس ادعاي مقام ما يعني امامت کند کافر است يا فرمودند مشرک است».(9)

 

امام صادق(علیه السلام) مي فرمايند:
((من اشرك مع امام امامته من عند الله من ليست امامته من الله كان مشركا))؛(10)
«هر کس با امامي که امامت او از طرف خداوند است کسي را که امامتش از طرف خداوند نيست شريک کند مشرک است».

 

 

• ادعاي عبور سالک از مقام والاي امامت!


در مکتب اهل عرفان نه تنها مقام والاي امامت را مخصوص برگزيدگان خاص خداوند متعال نمي دانند، و نه تنها نيل به مقام امامت را براي هر سالکي پذيرفته اند بلکه عبور از آن را نيز براي هر سالکي ممکن، و براي رسيدن به کمال لازم شمرده اند! «روح مجرد» مي نويسد:
«سالکِ طريق پس از عبور از مراحل مثالي و ملکوت اسفل و تحقق به معاني کليه عقليه، اسماء و صفات کليه ذات حق تعالي براي وي تجلي مي نمايد. يعني علم محيط و قدرت محيط و حيات محيط بر عوالم را بالعيان مشاهده مي نمـايد که در حقيقت همان وجــود باطـني و حقيـقي ائمه(علیهم السلام) مي باشند، و حتماً براي کمال و وصول به منبع الحقائق و ذات حضرت احديت بايد از اين مرحله عبور کند! و الا الي الابد در همين جا خواهد ماند!.» (11)

بلکه عرفان طي مرحله ختم نبوت و خـتم ولايت را از جمله شرائط ارزنده استاد مي شمارند؛ «روح مجرد» مي گويد:
«اگر استاد... خودش جميع مراحل و منازل سلوک را در نورديده نباشد، امکان تعليم و تربيت را به مقصدي که ختم نبوت و ختم ولايت است و خودش طي ننموده و از اسرار و خفاياي آن مطلع نيست ندارد». (12)

اهل عرفان وصول به معرفت و توحيد خداوند متعال را، بدون واسطه بودن پيامبر و امام جائز و ممکن دانسته، و غافل از اينکه حجاب هاي نور، همان انوار مقدس معصومين(علیهم السلام) مي باشد، و توحيدي که از غير طريق ايشان حاصل شود عين شرک است، مي گويند:


«والدم علامه سيد محمد حسين طهراني به طور مکرر مي فرمود که آيت الله انصاري در سال هاي آخر عمرش به تمام مراحل سير و سلوک رسيده بودند، و هيچ حجاب ظلماني و نوراني بين ايشان و خداوند وجود نداشت، و حقاً به مقام لقاء الله که آرزوي عارفان است رسيده بود. آيت الله نجابت در مورد مقام توحيدي ايشان مي فرمودند که: آيت الله انصاري بسيار قوي بود و استادم عارف بزرگ آيت الله ميرزا علي قاضي طباطبائي مي فرمودند که آيت الله انصاري مستقيماً توحيد را از خداوند گرفته اند!... او تنها کسي است که مستقيماً توحيد را از خدا گرفته است!».(13)


در حالي که امام صادق(علیه السلام) مي فرمايند:
((الاوصياء هم ابواب الله عزوجل التي يؤتي منها، ولولاهم ما عرف الله عز وجل، بهم احتج الله تبارك وتعالي علي خلقه))(14)
«اوصياء همان ابواب الهي هستند که از آن ها مي توان وارد شد، و اگر ايشان نبودند خداوند هرگز شناخته نمي گشت، و خداوند تبارک و تعالي تنها به واسطه ايشان بر خلق خود حجت آورده است».

 

و اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) مي فرمايند:
((نحن الاعراف الذي لا يعرف الله الا بسبيل معرفتنا))(15)؛
«ما همان نشانه هائي هستيم که جز به شناخت ما، خداوند شناخته نمي گردد».

 

«روح مجرد» درباره استاد خود مي نويسد:
«به سبزه ميدان که رسيدم اين فکر به نظرم آمد که من چقدر ايشان را قبول دارم؟! ديدم در حدود يک پيامبر الهي! من واقعاً به کمال و شرف و توحيد و فضايل اخلاقي و معنوي ايشان در حدود ايمان به يک پيغمبر ايمان و يقين دارم... گو اينکه همه اهل همدان هم او را صوفي تلقي کنند».(16)

و در جاي ديگر از کتاب روح مجرد به دفاع از ادعاي ابن عربي مبني بر اين که خود را افضل صاحبان ولايت و امام تمامي اعصار بعد از خود مي داند پرداخته مي نويسد: محي الدين خود را براي جميع اعصار بعدي يکه تاز ميدان توحيد مي داند و ابن فارض شاگردش را براي جميع اعصار قبلي، وي مي گويد:

 

و من فضل ما اسأرت شرب معاصري

                                                       و من کان قبلي فالفضائل فضلتي

«و از ته مانده آن چه را که من نوشيدم، نوشيدن معاصرين من است و نوشيدن کساني که پيش از من بوده اند. بنابر اين تمام فضائل عبارت است از بقيه و زياد مانده نوشيدن من.»
اينک بر شيعيان مکتب اهل بيت عصمت(علیهم السلام) است که ببينند آيا مي توانند با پذيرش اصول و مباني عرفا، امامان معصوم خود را که در زيارت جامعه ايشان عرضه مي دارند:
«خداوند به شما خاندان چيزهائي عنايت فرموده که به احدي از عالميان نداده است، هر صاحب شرافتي در مقابل شرافت شما سر به زير است، و هر اهل کبريائي در اطاعت از شما سر تسليم و خشوع فرود آورده است، هر صاحب جبروتي در مقابل فضل و برتري شما فروتن گشته و همه چيز ـ آن چه خدا خلق کرده ـ در آستان عظمت شما سر خواري و ذلت سپرده است» از پيروان و ـ نعوذ بالله ـ کاسه ليسهاي ابن عربي و ابن فارض و امثال ايشان بدانند؟!

 

به راستي بايد از محضر والاي ولي کائنات و فرمانرواي کل هستي حجة بن الحسن المهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف با کمال شرم و حيا پوزش خواست که چنين مطالبي بايد به قلم آورده شود در حالي که امير المؤمنين(علیه السلام) مي فرمايند:


((جل مقام آل محمد عليهم السلام عن وصف الواصفين ونعت الناعتين، وان يقاس بهم احد من العالمين))(17)؛


«منزلت خاندان پيامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فراتر است از توصيف ستايش گران و بيان گويندگان، و از اين که احدي از جهانيان با آنان مقايسه گردند.»

 

 ابن عربي اندلسي به تصريح خودِ «روح مجرد»، يک عالِم سنّي مالکي مرام مي باشد که از بدو امرش در محيط عامّه و مکتب بي اساس اهل سنت رشد و نما کرده است (18) و در ظاهر و باطنِ علوم و حتي کشف و شهود خود، مقام ابوبکر و عمر و عثمان را از اميرمؤمنان(علیه السلام) بالاتر مي داند در حالي که در زيارت روز غدير آن حضرت مي خوانيم:

 

((فلعن الله من ساواك بمن ناواك والله جل اسمه يقول: هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون، فلعن الله من عدل بك من فرض الله عليه ولايتك...))


«خداوند هر کس را که تو را با رقيبت برابر داند لعنت فرمايد که خداوند جل اسمه مي فرمايد: «آيا آنان که مي دانند با نادانان برابرند؟!» پس خدا لعنت کند کسي را که تو را هم طراز کساني داند که خداوند ولايت تو را بر آنان واجب فرموده است».


بنابر اين از ابن عربي انتظار معرفتي جز اعتقاد به وحدت وجود و ادعاي امامت و ولايت براي خود و ديگر فاسقان غير معصوم خيانت گر به اسلام و مسلمانان نمي رود.

 

222.png• دروغ هاي شاخدار!

«علاوه بر اينها، سید بن طاووس اساتيدي داشتند که جزو صوفيه رسمي بودند و خرقه مي دادند. در فهرست اساتيد مرحوم سيد، برجسته ترين استاد ايشان که بيش از همه از او تعريف مي کند، جناب کمال الدين حيدر بن محمد حسيني است که از سادات است. ... اين بزرگوار که از علماي شيعه است و جزو روات نهج البلاغه، جزو صوفيه رسمي است و در زمان خودش، عده اي از ايشان خرقه گرفته اند.»

 

سمات: نسبت تصوف و خرقه به ايشان از اساس آن کذب و دروغ است.

 

 

222.png«ارتباط سيد بن طاووس با اين افراد، ارتباطي بسيار مثبت بوده است. يعني هيچ حساسيتي نسبت به تصوف نداشتند. مطالب صوفيه را با تعبير بعض العارفين در کتاب هايشان نقل مي کنند و استناد صوفيه را به ائمه(علیهم السلام) در طرائف مطرح مي کند و مي گويد، همه صوفيــه بــه امـــيرالمـــؤمنين مي رسند.»

 

سمات: چنان که اشاره کرديم کلمات سيد بن طاووس اولا نقل قول از فخر رازي است، و ثانيا از باب احتجاج و استدلال کردن بر ضد خصم به وسيله مطالبي است که خودش قبول دارد، کلمات سيد بن طاووس در کتاب طرائف خود چنين است:
((وقد ذكر محمد بن عمر الرازي المعروف بابن خطيب الري وهو من أعظم علماء الأشعرية صاحب التصانيف الكثيرة طرفا منها أيضا يقول في الكتاب الذي صنفه وجعله دستورا لولده وسماه كتاب الأربعين في الفصل الخامس من المسألة التاسعة والثلاثين في بيان أفضل الصحابة بعد رسول الله ص و يورد عشرين حجة في أن علي بن أبي طالب أفضل الصحابة بعد رسول الله. يقول في الحجة الثالثة منها ما هذا لفظه إن عليا كان أعلم الصحابة والأعلم أفضل وإنما قلنا إن عليا كان أعلم الصحابة للإجمال والتفصيل. أما الإجمال فهو... قال علي بن أبي طالب‏ لو كسرت لي الوسادة لحكمت لأهل التوراة بتوراتهم‏، على ما نقلناه ومنها علم الفصاحة ومعلوم أن واحدا من الفصحاء الذين بعده لم يدركوا درجته ولا القليل من درجته ومنها علم النحو ومعلوم أنه إنما ظهر منه وهو الذي أرشد أبا الأسود الدؤلي إليه ومنها علم تصفية الباطن ومعلوم أن نسب جميع الصوفية ينتهي إليه ومنها علم الشجاعة وممارسة الأسلحة ومعلوم إن نسبة هذه العلوم ينتهي إليه. فثبت بما ذكرنا أنه (علیه السلام) كان أستاذ العالمين بعد محمد ص في جميع الخصال المرضية والمقامات الحميدة الشريفة وإذا ثبت أنه كان أعلم الخلق بعد رسول الله ص وجب أن يكون أفضل الخلق بعده لقوله تعالى‏ قُلْ هَلْ يَسْتَوي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ‏ وقوله تعالى‏ يَرْفَعِ الله الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكمْ وَالّذِينَ أوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ‏)).(19)

 

مرحوم سيد در اين جا به نقل از فخر رازي، علم تمام فرقه هاي متکلمين ـ حتي بزرگان خوارج ـ را هم منتهي به امير المؤمنين(علیه السلام) مي داند، لا بد ايشان از همين جا استدلال مي کنند که پس تمام فرقه هاي اسلام حتي خوارج حق، و مستند به امير المؤمنين اند! در حالي که خود فخر رازي هم اين مطلب را قبول ندارد. مرحوم سيد از فخر رازي نقل مي کنند:
((وأيضا فجميع فرق المتكلمين ينتهي آخر نسبهم في هذا العلم إليه أما المعتزلة فهم ينسبون أنفسهم إليه وأما الأشعرية فكلهم منتسبون إلى الأشعري وهو كان تلميذا لأبي على الجبائي المعتزلي وهو منتسب إلى أميرالمؤمنين وأما الشيعة فانتسابهم إليه ظاهر. وأما الخوارج فهم مع غاية بعدهم منتسبون‏ إلى أكابرهم وأولئك الأكابر كانوا تلامذة علي بن أبي طالب(علیه السلام) فثبت إن جمهور المتكلمين من فرق الإسلام كلهم تلامذة علي بن أبي طالب وأفضل فرق الأمة الأصوليون وكان هذا منصبا عظيما في الفضل... قال عبد المحمود فهذا آخر كلام الرازي وقد روى في هذا الكتاب من الفضائل لعلي بن أبي طالب (علیه السلام) والمناقب والخصائص الجليلة ما قد تقدم شرح بعضها عنهم من كتبهم)).(20)

 

 

222.png«در همين دوره، برادر سيد بن طاووس با ابن حمويه که جزو بزرگان تصوف است عقد اخوت بسته است.»

 

سمات: ابن حمويه سني است و لابد در نظر ايشان احمد بن طاووس هم سني بوده است که با او عقد اخوت بسته است!

 

 

• خواجه طوسي متکلم يا فيلسوف؟!

 

222.png«شخصيت بزرگ ديگري که در اين قرن وجود دارد، جناب خواجه نصير الدين طوسي است. ... خواجه نصير الدين رسماً عارف است. يعني وحدت وجودي بسيار رک و راست و صريحي است. کتاب آغاز و انجام ايشان را اگر ملاحظه بفرماييد، اولين جمله اش اين است: سپاس آفريدگاري که آغاز همه اوست و انجام همه به دست اوست بلکه خود همه اوست. در کتاب اوصاف الاشراف که مقامات عارفين را بيان مي کند، در آخر به بحث فنا مي رسد. حتي ايشان فصل اتحاد هم دارد. معمولاً عرفا از کلمه اتحاد فراري هستند چون بار معنايي دوئيت دارد. ايشان فصل فنا و اتحاد دارد و از انا الحق حلاج دفاع مي کند و از سبحاني ما اعظم شاني بايزيد دفاع مي کند و مفصلاً مي گويد که به اينها ظن بد نبر. مطالب اينها حق است و...»

 

سمات: بسيار ناداني است که کسي متکلم محقق و متبحر بي نظير در فلسفه خواجه نصير الدين طوسي را از جهت عقيده فيلسوف بداند تا چه رسد به صوفي! فرق ما با اهل سنت در چيست؟ بدون شک در اصول اعتقادي مکتب. زيرا اصول مکتب اهل سنت سقيفه و عدم عصمت امام و مکتب خلافت و... است و شيعه در اين ها با آن ها مخالف است. همين طور اصول و مباني فلاسفه هم عبارت است از قدم عالم (و لو به اسم حدوث ذاتي) و صدور اشياء از ذات خدا، و ظهور خدا به صورت اشيا، و وحدت وجود، و جبر، و تشبيه، و سنخيت، و قاعده الواحد و... و علماي تراز اول شيعه و از جمله مرحوم خواجه نصير الدين در تمام اين ها در کتاب تجريد الاعتقاد با فلاسفه به شدت مبارزه کرده است! و با صرف نظر از اينکه عبارت ابتداي کتاب آغاز و انجام در برخي نسخ آن موجود نيست، معناي آن را نيز بر اساس افکار باطل خود فهميده ايد. معناي واضح آن مخصوصا با توجه به عقايد مسلم خواجه در تجريد الاعتقاد، و نيز اخلاقي و غير اعتقادي بودن کتاب آغاز و انجام، اين است که از جهت حاکميت و سلطنت جز او هيچ نيست، نه اين که جز ذات او هيچ چيزي نبوده و آن طور که فلاسفه و عرفا و متصوفه فکر مي کنند هر جماد و حيواني حصه اي از وجود خدا باشد!
از درخشنده ترين نقاط کتاب کشف المراد اين است که مرحوم خواجه با مهمترين مباني فلسفي به شدت مخالفت مي کند. مانند مساله حدوث عالم و مطلق ماسوي الله و بطلان قاعده الواحد لا يصدر عنه الا الواحد در مورد صدور عالم از ذات احديت و اثبات اختيار و پاسخ به شبهات فلاسفه براي اثبات جبر و اثبات معاد جسماني و امکان خلق عالم ديگر و ابطال نظريات فلاسفه.

عده اي براي استدلال بر فيلسوف بودن خواجه مي گويند خواجه در اول کتابش الهيات بالمعني الاعم و بحث وجود و عدم و امکان و وجوب و ماهيت و جوهر و عرض را آورده است و سپس وارد الهيات بالمعني الاخص شده است! در حالي که فارق بين فيلسوف و متکلم اين نيست.

مضافاً بر اين که جناب خواجه در همين دو مقصد اول کتاب تجريد الاعتقاد اصول عقايد فلاسفه را باطل مي نمايد و نظريات ايشان را باطل مي داند.

خواجه اشارات را هم شرح کرده است اما اين کار وي به خاطر معارضه با فخر رازي بوده است نه اينکه مباني کتاب اشارات را پذيرفته باشد. خود در اين کتاب اشاره مي کند که من فقط شارحم و به مطالبي که با عقيده من مخالف است کاري ندارم. و الا قصد خواجه در آن کتاب تبيين اعتقادات خود وي نبوده تا آنجا که در قسمتي از آن مي گويد:


((اني اشترطت على نفسي في صدر هذه المقالات ـ أن لا أتعرض لذكر ما أعتمده ـ في ما أجده مخالفا لما أعتمده)).(21)

علي رغم اين که برخي بدون تأمل مرحوم خواجه نصيـــر الدين را به عنوان فيلــسوف مــي شـــناسند و مي شناسانند، مراجعه به کتاب تجريد الاعتقاد وي که مهم ترين کتاب اوست، و وي آن را به عنوان عقايد برهاني خود نگاشته است کاملا نشان مي دهد که وي از بزرگ ترين مدافعان آراي برهاني و وحياني کلامي، و از مخالفان سرسخت آراي موهوم فلسفي مانند اعتقاد به قدم و ازليت عالم، قاعده الواحد و صدور عالم از ذات باري تعالي، جبر، و... مي باشد.

علامه حلي در کشف المراد بارها صريحاً مي گويد فلاسفه اين را مي گويند ولي اعتقاد ايشان مخالف با مباني قواعد اسلاميه است. البته يادمان باشد که کفر بودن عقيده ملازمه اي با کافر بودن صاحب آن ندارد و چه بسا خود قائل نمي داند چه مي گويد. بله اگر کسي بفهمد خلاف قرآن و روايات مي گويد کافر مي شود.

 

 

222.png«شما اگر نامه هاي خواجه نصير الدين به صدرالدين قونوي را نگاه کنيد، تعابيري را که خواجه در مورد صدر الدين قونوي به کار برده است، نه فقط تعابيري مختص به يک شيعه مخلص است بلکه تعابيري است که مختص يک عارف کامل است.»

 

سمات: البته اين از کمالات مرحوم خواجه(قدّس سرّه) است که در زماني که دشمنان او را با لقب کلب نام مي برند ايشان با کمال متانت و وقار و ادب از ايشان با اين تعبيرات ياد مي فرمايد اما اگر شما اين تعبيرات را نشانه تأييد عقايد مخاطبان وي بدانيد لا بد بايد او را سني هم بدانيد زيرا قونوي و امثال او مانند ديگر بنيان گذاران عرفان و تصوف سني هم بودند! مرحوم سيد شرف الدين در کتاب المراجعات با مخاطب خود شيخ سليم بشري که عالم سني است بسيار محترمانه و با القابي بي نظير چندان برابر آن چه که در کلام خواجه نسبت به مخاطبان منحرف وي آمده است ياد کرده است لابد شما از اين تعبيرات استفاده مي کنيد که سيد شرف الدين هم سني بوده اند!

 

 

222.png«و خواجه نصير هم براي خودش وزير دربار بوده است و فضا فضاي تقيه و احترامات و تعارفات نيست. در فضاي تعارفات هم چنين الفاظي لازم نيست. ... چنين شخصيتي طبيعتاً در رواج گرايش هاي عرفاني و صوفي در جهان تشيع تأثير بسيار زيادي داشته است.»

 

سمات: بلکه يکي از بزرگترين کساني که پس از گذشتن دوران تقيه و اسارت در چنگ حکومت هاي فلسفي مزاج اسماعليه به شدت به قلع و قمع مباني صوفيه پرداخت خواجه طوسي اعلي الله مقامه بود.(22)

 

 

222.png«يکي ديگر از اين بزرگان، کمال الدين ميثم بحراني شارح نهج البلاغه است. در احوالات او گفته اند که ايشان ابتدا مشغول به تحصيل علوم رسمي بود و فلسفه مي خواند و بعد از مدتي ديد که اينها فايده ندارد و رها کرد و صوفي شد و خودش اهل خرقه است و معتقد است که خرقه صوفيه به ائمه برمي گردد.»

 

 سمات: سخنان فوق کاملا خلاف واقع و بي اساس است!

 

 

222.png«گزارشي از حالات کمال الدين ميثم را مرحوم سيد حيدر آملي در جامع الاسرار ص 497 و 498 آورده است. ايشان در تاريخ به الفيلسوف الرباني معروف است. قبل از آن هم صاحب کرامات و آثاري بوده است. بزرگترين شخصيت در قرن هشتم، علامه حلي است. درباره خود علامه حلي گرايش هاي عرفاني ثابت نشده است. بنده تا به حال در آثار ايشان نيافته ام. ولي چون ايشان در دامن اين سه شخصيت (ابن طاووس و خواجه نصير و کمال الدين ميثم) بزرگ شده است. ارادت بسيار زيادي به اينها دارد.»

 

 سمات: بدون شک ما هم به اين سه بزرگوار ارادت داريم مخصوصاً به خاطر اينکه اساس عقايد و بدعت هاي امثال صوفيه را بر باد داده اند. مضافا بر اينکه اين استدلال باطل، مثل اين است که کسي در مورد جناب ابراهيم بن محمد، فرزند بزرگوار ملاصدرا ـ که به تصريح برخي علما از پدر خود ملا صدرا هم کاملتر و عالمتر بوده است (تتميم امل الآمل) ـ بگويد: چون ايشان در دامن ملاصدرا بزرگ شده است لابد به عقايد پدرش ارادت دارد! با آنکه مسلم است ايشان در تصوف و حکمت از سرسخت ترين مخالفان روش و عقايد پدر خود ملاصدرا بوده است تا آنجا که او را نسبت به پدرش (يخرج الحي من الميت) مانند زنده اي دانسته اند که از مرده اي چون ملاصدرا پيدا شده است!(23)

 

 

222.png«علامه حلي... مطلقاً در برابر صوفيه جبهه گيري نمي کند و با صوفيه همکاري مي کردند؛ گرچه ما جايي نديديم که خود ايشان اهل عرفان باشند يا گرايش هاي تصوف داشته باشند... ديدگاه ايشان نسبت به حکمت اين است که حکمت فقه اکبر است و علوم عقلي اهميت بسياري دارد... مرحوم علامه در ضمن علومي که تعلمش حرام است، از فلسفه نام مي برند. مي فرمايد تعلم فلسفه جايز نيست. اين نکته باعث شده است که کساني علامه را در رديف مخالفين فلسفه جا بزنند. متأسفانه صدر و ذيل عبارات و قرائن را نگاه نمي کنند و فقط يک کلمه فلسفه را که با کامپيوتر جستجو مي کنند و کنارش يک بدگويي باشد را فورا جدا کرده و به عنوان نظر يک بزرگ اعلام مي کنند.»

 

 سمات: «علامه حلي» در كتاب «كشف ‏الحق و نهج ‏الصدق» مي ‏فرمايد:«برخي صوفيان سني مذهب گفته اند: «خداوند نفس وجود است، و هر موجودي همان خداست». و اين مطلب عين كفر و الحاد است. و حمد مر خدايي را كه ما را به پيروي از اهل‏بيت(علیهم السلام) ـ نه پيروي از نظرات گمراه كننده ـ فضيلت و برتري بخشيد.» (24)

اساس تاليفات و تعليمات صوفيه اثبات قدم عالم تحت عنوان غلط انداز حدوث ذاتي، و کوشش براي اثبات وحدت وجود و جبر و تشبيه و سنخيت و... است، در حالي که بزرگاني مانند خواجه نصیر و علامه حلی و فاضل مقداد، از بزرگترين مخالفان عقايد فوق مي باشند. براي نمونه مرحوم علامه، در شرح کلام أبو إسحق نوبختيرحمه ‏الله فلاسفه را ـ تا چه رسد به صوفيه! ـ خصوم و دشمنان مسلمين مي شمارد و مي فرمايد:
((واعلم؛ إنّ الناس اختلفوا في ذلك اختلافاً عظيماً وضبط أقوالهم: إنّ العالم إمّا محدث الذات والصفات، وهو قول المسلمين كافّة والنصارى و اليهود و المجوس، وإمّا أن يكون قديم الذات والصفات، وهو قول أرسطو، وثاوفرطيس، وثاميطوس، وأبي نصر، وأبي عليّ بن سينا.. فإنهم جعلوا السماوات قديمة بذاتها وصفاتها إلاّ الحركات والأوضاع، فإنها بنوعها قديمة، بمعنى أنّ كل حادث مسبوق بمثله إلى ما لا يتناهى)).

 

نيز سيد مهنّا از مرحوم علامه مي پرسد:

((ما يقول سيدنا في من يعتقد التوحيد والعدل والنبوّة والإمامة لكنّة يقول بقدم العالم ؟ ما يكون حكمه في الدنيا والآخرة ؟ بيّن لنا ذلك ،أدام اللّه‏ سعدك وأهلك ضدّك)).

 

و ايشان پاسخ مي دهند:

((من اعتقد قدم العالم فهو كافر بلا خلاف؛ لأن الفارق بين المسلم والكافر ذلك، وحكمه في الآخرة حكم باقي الكفار بالإجماع)).

 

و محقق طوسي رحمه‏ الله در كتاب فصول مي فرمايد:

((قد ثبت أنّ وجود الممكن من غيره، فحال إيجاده لا يكون موجوداً، لاستحالة إيجاد الموجود، فيكون معدوماً، فوجود الممكن مسبوق بعدمه وهذا الوجود يسمّى: حدوثاً، والموجود: محدثاً، فكل ما سوى الواجب من الموجودات محدث، واستحالة الحوادث لا إلى أوّل ـ كما يقوله الفلسفيّ ـ لا يحتاج إلى بيان طائل بعد ثبوت إمكانها المقتضي لحدوثها)).


نصير الدين طوسى(قدّس سرّه) در «تجريد الاعتقاد» مي فرمايد:

((ولا قديم سوى الله‏ تعالى)).


و علاّمه حلّى(قدّس سرّه) در شرح آن مي فرمايد:

((قد خالف في ذلك جماعة كثيرة، أمّا الفلاسفة فظاهر لقولهم بقدم العالم... وكل هذه المذاهب باطلة، لأن كل ما سوى الله‏ ممكن، وكل ممكن حادث)).(25)


و مي فرمايد:
((و اعلم أن أكثر الفلاسفة ذهبوا إلى أن المعلول الأول هو العقل الأول و... إذا عرفت هذا الدليل فنقول بعد تسليم أصوله إنه إنما يلزم لو كان المؤثر موجبا أما إذا كان مختارا فلا فإن المختار تتعدد آثاره و أفعاله و سيأتي الدليل على أنه مختار)).

 

و در كتاب نهاية المرام في علم الكلام مي فرمايد:

((القسمة العقلية منحصرة في أقسام أربعة:
الأوّل: أن يكون العالم محدث الذات والصفات وهو مذهب المسلمين وغيرهم من أرباب الملل وبعض قدماء الحكماء.
الثاني: أن يكون قديم الذات والصفات، و هو قول أرسطو و جماعة من القدماء، ومن المتأخرين قول أبي نصر الفارابي وشيخ الرئيس، قالوا: السماوات قديمة بذواتها وصفاتها إلاّ الحركات والأوضاع فإنها قديمة بنوعها لا بشخصها، والعناصر الهيولى منها قديمة بشخصها، وصورها الجسميّة قديمة بنوعها لا بشخصها، والصور النوعية قديمة بجنسها لا بنوعها ولا بشخصها.))

 

و فاضل مقداد رحمه‏ الله مي فرمايد:

((إنّ القول بقدم غير الله‏ كفر بالإجماع)).

 

نيز علامه بزرگوار حلي در نهج ‏الحق، صفحه 125، مي فرمايد:
«فارق بين اسلام و فلسفه اين مسأله است که خداوند قادر نبوده و مجبور باشد، و اين همان کفر صريح است.» (26)

 

 

• مشائي يا صدرايي يا هيچ کدام؟!


222.pngفلسفه در آن دوره به معناي فلسفه مشايي بوده است و نه به معناي هستي شناسي عقلي. علامه هستي شناسي عقلي را به عنوان اشرف علوم مي داند ولي فلسفه مشايي به خاطر چهار پنج تا عامل، جزو علومي بوده است که بزرگان ما از آن فراري بودند. در فلسفه مشاء عالم مثال را منکرند. فلسفه مشائي هيئت بطلميوسي را به عنوان يکي از پيش فرض هايش پذيرفته است و خرق افـــلاک را هــم جــايز نمي دانند لذا در مسئله معراج مشکل پيدا مي کردند. با مسئله معاد مشکل پيدا مي کردند. در فلسفه مشاء، علم خداوند به جزئيات، به حسب ظاهر نشدني است يعني با مباني فلسفه مشائي، اثبات اينکه خداوند جزئيات را مي داند مشکل است. لذا بوعلي را به خاطر همين که علم خدا را به جزئــيات انـــکار مي کرد تکفير مي کردند. در فلسفه مشائي گزاره هايي است که با مسلمات ديني ما سازگار نيست. انکار فلسفه مشائي به عنوان يک نحله فکري، به معناي انکار هستي شناسي عقلي نيست. کما اينکه بزرگان ما هم ده ها نحله فلسفه شرقي و غربي را انکار مي کنند، اما با اصل هستي شناسي عقلي و اصل ارزشمندي عقل کسي در نمي افتد. لذا مرحوم علامه را نبايد مخالف فلسفه دانست.»


سمات: بدون شک هستي شناسي عقلي را نبايد انکار کرد، اما در پرتو هدايت هاي معارف مکتب وحي که اين کار را دقيقا علما و متکلمان ما انجام داده اند نه فلاسفه و عرفايي که اوهام وخيالات يونانيان را به جاي مطالب عقلي مي پندارند.

لذا يونس بن عبدالرحمن می گويد:


((به امام كاظم(علیه السلام) عرض كردم: توحيد الهي را چگونه بشناسيم؟ فرمودند: يا يونس، لا تَكونَنَّ مبتدعا، مَنْ نَظَرَ بَرأيَهِ هَلَكَ، وَمَنْ تَرَكَ أَهلَ بيتِ نبيِّهِ، وَمَنْ تَرَكَ كتابَ اللهِ وَقَوْل نَبيِّهِ كَفَرَ)).(27)


«در علم توحيد و خداشناسي بدعت‏گذار مباش و در اين راه با پاي خود گام مزن، هر كس عقيده‏ اش را به رأي و نظر خويش برگزيند، هلاك خواهد شد و هر كس اهل بيت پيامبرش را واگذارد گمراه خواهد شد و هر كس كتاب خدا و گفتار پيامبرش را وانهد كافر خواهد شد.»


اين آقايان بزرگوار اگر فلسفه را نزد متکلماني چون علامه حلي مي خواندند و نه نزد شيفتگان عقايد فلسفي، و مي دانستند که متخصص در فلسفه ناقدان فلسفه مي باشند نه آنها که فکرشان از محدوده فلسفه فراتر نرفته لذا تسليم آن شده اند، به روشني در مي يافتند که فلسفه امروز ما، نه تنها هيچ يک از مطالب باطل و خلاف عقل و وحي فلسفه مشاء را کنار نگذاشته است، بلکه همه آن ها را در بر داشته، و مطالب خلاف و باطل ديگري هم بر آن ها افزوده است.

گر چه براي رهايي از بن بست، به کفر ارکان فلسفه مانند بوعلي سينا اعتراف مي کنند، اما واقعيت اين است که ظواهر برخي از مطالب فلسفه مشاء سازگار با دين مي نمايد لذا اگر هم کسي از علما پيدا شود که با فلسفه اندکي روي خوش نشان دهد به خاطر همين ظواهر فلسفه مشاء است (همانطور که زماني که حضرت آيت الله بروجردي از درس فلسفه آقاي طباطبايي مؤلف الميزان در قم جلوگيري فرمودند، نسبت به فلسفه مشاء اين قدر حساسيت نداشتند) ولي در فلسفه صوفيانه و صدرايي امروز ديگر پرده ها کاملاً بالا زده شده است و مخالفت های آن با اصول مسلم عقلي و ضروريات ديني به مراتب بيشتر و نمايان تر است لذا حتي کساني که با فلسفه مشاء اندکي با مسامحه برخورد کرده اند با قاطعيت تمام با فلسفه صدرايي و امروزي مبارزه کرده اند و جاي تعجب بسيار است که ايشان کاملا بر عکس استدلال کرده و کاملا مطالب را وارونه بيان مي کند!

جالب تر اين که ديگر شيفتگان فلاسفه معترفند که حتي ابن سينا، تا چه رسد به ملاصدرا، همه مفسران عقيده وحدت موجودي و خدايي حلاجند:
«من عقلانيت ابن سينا را از منصور حلاج جدا نمي دانم. تاريخ فلسفه اسلامي، بسط سخن انا الحق حلاج است. ملاصدرا شارح منصور حلاج است. اساس فلسفه اسلامي، بحث وجود و وحدت وجود مي باشد. ابن سينا وحدت وجودي است. مي گويد: ما با تأمل در وجود به چيز ديگري براي اثبات خدا نياز نداريم. برهان صديقين را براي اولين بار او مطرح کرده است. اصلاً ابن سينا رئيس الاشراقيين است. سهروردي هم وحدت وجودي است. البته سهروردي به جاي وجود از نور حرف مي زند. ملاصدرا هم درست است که بيشتر روي وحدت تشکيکي تأکيد مي کند؛ اما وقتي از لحاظ انديشه اوج مي گيرد، به وحدت شخصي وجود قائل مي شود. به همين دليل، بنـده تاريخ فلسـفه اســلامي را بــسـط سخــن حـــلاج مي دانم».(28)


لذا اشکال ما از همان ابتدا تا انتهاي فلسفه مشاء مي باشد که عالم را صادر از ذات خدا دانست و عقول مجرده اي درست کرد که به دليل عقلي و نقلي و برهاني تمامش اوهام است. و اشکال ما از همان ابتدا تا انتهاي فلسفه اشراق و حکمت متعاليه است که تصريح نمودند عالم عين ذات خدا است و... هيچ کدام از اين مکاتب حرفي غير از ديگري ندارند، در جوهره و متن اعتقاداتشان فرقي نيست و تنها در اسم فرق دارند، اگر فلسفه مشاء تنها بيست درصد به مطالب خلاف شرع و عقل تصريح مي کرد و مي گفت تنها عالم مجردات از ذات خدا صادر شده است ملاصدرا آمد و گفت تمام عالم عين ذات خداست!
مبناي فيلسوف اين است که با صرف نظر از مراجعه به آنچه انبيا و ائمه فرموده اند خودم اصول را پيدا مي کنم! اگر هم کسي مانند ملاصدرا به قرآن و روايات استدلال کرد براي توجيه و حمل آن ها بر دريافت هاي خود او و عقايد باطل فلاسفه است که خود اين کار اشکال دومي است که بر او مي شود.
ثانياً چنانکه بارها گفته ایم فلسفه عقلي و برهاني نيست بلکه هميشــه اســم عــقل و عقــلانيت را يدک مي کشد.

 

 

• فلسفه بوعلي کجا و کلام مرحوم شيخ مفيد و طوسي کجا؟!


222.png«وقتي بوعلي فلسفه ارسطو را تدوين و عرضه کرد، بساط نظرات کلامي شيخ مفيد و شيخ طوسي بر چيده شد. به قرن ششم که مي رسيم، ديگر آراي شيخ طوسي و شيخ مفيد به طور کلي گم مي شود و هر کسي در اعتقادات چيزي مي نويسد، مطالب ارسطو و بوعلي را مي نويسد.»

 

 سمات: بلکه متکلمان بزرگوار ما در تمام طول تاريخ عقايد شيعي با قاطعيت تمام و اتحاد کامل با عقايد شرک آلود و خلاف ضروري فلاسفه و عرفا و متصوفه مبارزه کرده اند.

صدور چنان سخني تنها از کسي ممکن است که نسبت به معارف الهيه در کتب متقن کلامي شيعي از ابتداي دوران ائمه(علیهم السلام) تا امروز کاملا بيگانه و بي خبر باشد، کمترين مراجعه به کتاب هاي کلامي شيعه و مخالفت هاي ايشان با نظریات فلسفي در قبل و بعد از بوعلي، بطلان سخنان ايشان را کاملا آشکار مي کند.
تنها يکي از نظرهاي کلامي بوعلي ـ با صرف نظر از انحرافاتي که در مسأله قدم عالم، و صدور عالم از ذات خدا، و جبر و... از او نقل کرديم ـ اين است که:
شيخ الفلاسفه ابوعلي سينا، عمر را از اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) عاقل تر مي داند و مي گويد: «اگر امر امامت و خلافت دائر بين دو نفر شد که يکي عاقل تر و سياست مدارتر باشد و ديگري عالم تر، بايد آن کس که عاقل تر است مقدّم شود، و آن کس که عالم تر است وزير و کمک کار او گردد، همان طور که عمر و علي چنين کردند!»


اينک نص کلام او را ببينيد:

((فصل في الخليفة والامام و وجوب طاعتهما، والاشارة إلى السياسات والمعاملات والاخلاق... والمعوّل عليه الاعظم العقل وحسن الايالة، فمن كان متوسطا في الباقي ومتقدّما في هذين بعد أن لا يكون غريبا في البواقي وصائرا إلى أضدادها، فهو أولى ممن يكون متقدّما في البواقي ولا يكون بمنزلته في هذين. فيلزم أعلمهما أن يشارك أعقلهما، ويعاضده، ويلزم أعقلهما أن يعتضد به و يرجع إليه، مثل ما فعل عمر وعلى)).(29)


البته مدافعان صوفيه حق دارند که از بوعلي در مقابل اساطين مکتب دفاع کنند! چرا که کاملا مي دانند که شيخ مفيد و طوسي، خداي ايشان و همان کسي را که براي ايشان نعره انا الحق سر داده است تکفير کرده و در کفر و الحاد او کتاب نوشته اند!

اما بر ايشان لازم است که بدانند نواصب و دشمنان اهل بيت(علیهم السلام) کساني نيستند که مستقيما با اهل بيت(علیهم السلام) دشمني کنند، بلکه کساني اند که با ارکان تشيع و اساطين مکتب به دشمني برخيزند. امام صادق(علیه السلام) مي فرمايند:
((ليس الناصب من نصب لنا أهل البيت لأنك لم تجد رجلا يقول أنا الناصب [أبغض] محمدا وآل محمد و لكن الناصب من نصب لكم وهو يعلم أنكم تتوالونا و أنكم من شيعتنا)).(30)


«ناصبي کسي نيست که با ما اهل بيت دشمني کند، زيرا تو هرگز کسي را نمي يابي که بگويد من ناصبي ام و با محمد و آل محمد دشمني مي کنم! بلکه ناصبي کسي است که با شما در حالي که مي داند از اهل ولايت ما و شيعيان ما هستيد دشمني کند»!

 

 

• ادعاي واهي معاني مختلف وحدت وجود!

 

 222.png«به هر حال وحدت وجود و وحدت موجود، يازده تا چهارده تفسير دارد. اينکه وحدت وجود يعني چي، بعضي از معاصرين تا چهارده تا تفسير هم رسانده اند.»

 

سمات: متاسفانه مدعاي فوق نيز يکي از مدعاهاي بسيار عوام فريب متصوفه است. كم ترين تأمل نشان مي ‏دهد حقيقت معناي وجود يك چيز بيش تر نيست، و آن همين است كه: آنچه موجود است حقيقتي واحد است كه نه آغازي دارد و نه انجامي و نه ابتدايي دارد و نه انتهايي، و نه خالقي دارد و نه آفريننده ‏اي؛ بلكه همين حقيقت واحد هر لحظه به صورتي در مي ‏آيد و هر آن به شكلي در تجلّي و ظهور است! ارائه تفسيرهاي مختلف براي وحدت وجود امري كاملاً ظاهري است، نه دروني و محتوايي. اين كار تنها براي سرپوش گذاشتن بر مخالفت آشكار عقيده وحدت وجود با عقل و شرع صورت گرفته است. (براي ديدن پاسخ تفصيلي به مدعاي باطل وحدت وجوديان، در مورد معاني مختلف وحدت وجود به مقاله وحدت وجود یا توحید؟ در همين شماره فصلنامه مراجعه کنيد.)

  

 

222.png«نمي شود گفت که مرحوم علامه تمام تعاريف وحدت وجود و موجود را غلط يا باطل مي دانسته است.»

 

 سمات: پس کاملا معلوم مي شود که ايشان از مباني و عبارات و تصريحات فلاسفه و عرفا و صوفيه در مورد همه چيز خدايي! و عينيت ذات خداوند با اشيا! هيچ خبري نـــدارند، يا اصلا عــقيده صــحيــح را نمي شناسند و يا اينکه اصلاً عباراتي را که از ايشان نقل کرده ايم نديده اند.

 

 

 222.png«جلوتر که مي آييم به مرحوم سيد حيدر آملي مي رسيم. سيد حيدر از عرفاي بسيار بزرگ ماست و از شاگردان فخرالمحققين است. ايشان از شخصيت هايي است که در عرفان عملي و سير و سلوک جايگاه بسيار بلندي دارند و در تلفيق تشيع و عرفان نقش بسيار مهمي داشتند.»

 

 سمات: عقايد و مشرب سيد حيدر آملي مورد تأييد و استناد احدي از علما و فقها و متکلمان نامور و محوري شيعه نيست و البته کسي که از مکتب بغداد و قم و اساطين مکتب شيعه بگريزد و در زواياي پنهان دنبال دستاويز بگردد بايد هم چنگ به دامن امثال سيد حيدر آملي بيندازد! مسلم است که آرا و نظريات شيخ حيدر آملي در مورد تصوف و وحدت وجود و ارادت به ابن عربي مورد اعتناي احدي از ارکان و اساطين مکتب نبوده، بلکه در کتاب هاي تراجم ما به شدت به تصوف، و مشرب، و مداحي او نسبت به دشمنان اهل بيت(علیهم السلام)، و خرقه، و نوشتن شرح فصوص ابن عربی ـ با اين که در شرح خود بر فصوص ابن عربي، مطالب او را بسيار رد مي کند ـ اعتراض شده است؛ و او را به عنوان صوفي، بلکه غالي در تصوف، و گول خورده تسويلات شيطان ياد کرده، و حتي ذکر شرح حال او در ضمن شرح حال علماي شيعه را امري شايسته خود ندانسته اند!(31)

 

 

 222.png«سيد حيدر شاگرد فخر المحققين است. فخر المحققين اجازه اي به سيد حيدر داده است با اين تعبير: سيد حيدر زين العابدين ثاني است. ايشان را با امام سجاد(علیه السلام) مقايسه مي کند و امام سجاد را زين العـابدين اول معـرفي مي کند و سيد حيدر را زين العابدين ثاني. شايد ما به خودمان اجازه ندهيم که يک غير معصوم را در کنار معصوم بگذاريم و چنين لقبي به او بدهيم. ولي فخرالمحققين با آن جلالت شأن و عظمت، سيد حيدري را که شارح فصوص است، مؤلف کتاب جامع الاسرار است و وحدت وجودي به شدت متعصبي است و از مدافعين محي الدين است، زين العابــدين ثــاني لـــقب مي دهــد و مي گويد من به شفاعت او در آخرت اميدوارم و اميد است که مرا فراموش نکند و از من دستگيري کند. اين ديدگاه بزرگان شيعه را در اين دوره نسبت به عرفا نشان مي دهد.»

 

سمات: بدون شک به کار بردن عبارات احترام آميز در مورد اهل علم حتي در مورد عالمان عامه و پيروان مکتب سقيفه نشان از ادب نيکوي عالمان ما در راه و روش دارد، اما اين مطلب را دليل بر تأييد عقايد ايشان دانستن کاملا غير منطقي است و اصلا دليلي وجود ندارد که فخر المحققين حتي مطالب صوفيانه شيخ حيدر آملي صوفي مزاج را ديده باشد تا چه برسد به اينکه آنها را تأييد کرده باشد!

ما متن اجازه مرحوم فخر المحققين را خواهيم آورد که در آن عبارت امام زين العابدين ثاني وجود ندارد، البته براي صوفي مسلکان که هر بوق قلي شاهي را قطب عالم وجود و بلکه خدا مي دانند پذيرش اين مطلب بسيار ساده است که غير معصوم را ثاني معصوم بدانند، اما با عقل نمي سازد که عالم با معرفت شيعي در مورد کسي ـ هر چه هم با فضل و کمال باشد ـ مثلاً بگويد: امير المؤمنين ثاني! يا امام حسين ثاني! يا امام صادق ثاني! يا امام عصر ثاني! است.
مرحوم صاحب الذريعه فرموده اند که شخصي که فخر المحققين به او اجازه روايت مسائل مدنيات را داده، و او را مدح بليغي کرده اند ممکن است که شخص ديگري غير از سيد حيدر آملي صوفي باشد:
((ورأينا أيضا في ضمن المجموعة المشار إليها مسائل مهنا بن سنان المدني للعلامة الحلي المعروفة بالمسائل المدنيات مع جواباتها، وعلى ظهرها بخط فخر الدين ولد العلامة إجازة للسيد حيدر بن علي بن حيدر العلوي الحسيني برواية المسائل المدنيات المذكورة عنه عن أبيه العلامة مدحه فيها مدحا بليغا وهذه صورتها.

بسم الله الرحمن الرحيم هذه المسائل وأجوبتها صحيحة سئل والدي عنها فأجاب بجميع ما ذكرها هنا وقرأتها انا على والدي قدس الله سره ورويتها عنه، و قد أجزت لمولانا السيد الامام العالم العامل المعظم المكرم أفضل العلماء واعلم الفضلاء الجامع بين العلم والعمل شرف آل الرسول مفخر أولاد البتول سيد العترة الطاهرة ركن الملة والحق والدين السيد حيدر ابن السيد السعيد ركن الدين علي بادشاه ابن السيد السعيد ركن الدين حيدر العلوي الحسيني أدام الله فضائله وأسبغ فواضله ان يروي ذلك عني عن والدي قدس الله سره، و ان يعمل بذلك و يفتي به و كتب محمد بن الحسن بن يوسف بن علي بن المطهر الحلي في أواخر ربيع الآخر لسنة 761 و الحمد لله تعالى و صلى الله على سيد المرسلين محمد النبي و آله الطاهرين.

واستظهر صاحب الذريعة ان صاحب المسائل التي سال عنها فخر الدين و أجابه عنها هو غير الذي اجازه فخر الدين ان يروي المسائل المدنية عنه عن أبيه لتصريح الأول في توقيعه انه آملي وعدم ذكر فخر الدين وصف الآملي في اجازته للثاني رواية المسائل المدنية مع كونه من الأوصاف الظاهرة له وكونه معروفا به ويمكن ان يكون سقوط لفظ الآملي من سهو القلم منه أو من النساخ والله اعلم ... وقال صاحب الذريعة... استدل على تغايرهما بوصف أحدهما بالآملي وعدم وصف الآخر به و كيف كان فالظاهر تغاير الرابع والسابع ومغايرتهما لصاحب العنوان كما ستعرف‏)).(32)


سيد حيدر به دستور فخر المحققين کتاب نفيسي در مورد علت سکوت أمير المؤمنين علي بن أبي طالب(علیه السلام) نوشته است، لذا امکان دارد که فخر المحققين به خاطر اين کتاب و بدون اين که از انحرافات صوفيانه او اطلاعي داشته باشد او را مدح کرده باشد.

 

 

222.png«ابن بطوطه مي گويد، من وارد نجف که شدم، در مقابل حرم اميرالمؤمنين خانقاه هاي بسيار زيادي بود و مدارسي بود که طلاب شيعه و صوفيه شيعه در اينها ساکن بودند و کساني که مي خواستند به حرم مشرف شوند، اين طلاب شيعه و صوفيه که متولي امر حرم اميرالمؤمنين بودند، اينها را راهنمايي و پذيرايي مي کردند براي آنها اذن دخول مي خواندند.»

 

 سمات: بدون شک در هر دوره اي در تمامي مذاهب و اديان افرادي، وجود داشته و دارند که از عالمان حقيقي فاصله گرفته و از عقايد صحيح مکتب و مذهب اطلاعي ندارند و راهي بتکده و ميکده و خانقاه که بدتر از آن دو است مي شوند ولي اگر کسي عمل آنها را دليل بر تأييد عالمان مکتب بداند چه می توان به او گفت؟!

 

 

222.png«در گزارشي که از مدرسه سلطانيه اولجايتو به دست ما رسيده است (مدرسه سلطانيه که به دستور اولجايتو ساخته شد، زير نظر علامه حلي بوده است. اولجايتو بدون اذن علامه هيچ کاري انجام نمي داد) در اين مدرسه بيست نفر مرشد صوفي مي آورند که مخصوص تدريس تصوف بودند و تعدادي زاويه و اتاق براي کساني که مشغول تهذيب نفس بودند وجود داشت. در کنار آنها هم عده اي از فقها تدريس مي کردند. مثلاً علامه حلي در يک صفه تدريس مي کردند. شيخ صفي الدين اردبيلي در صفه ديگر تصوف تدريس مي کرد. بنابراين در عهد علامه اين طور نبوده که بگويند اينها چون صوفي اند، منحرفند. نه؛ رسماً از اينها براي تدريس دعوت مي کردند و نظراتشان را بيان مي کردند.»

 

 سمات: با فرض این که این گزارش صحت داشته باشد، اين استدلال مانند اين است که کسي بگويد در همين دوره خود ما تمامي خانقاه ها و کليساها و پارتي هاي مختلط زنانه و مردانه و... مورد أييد علما و مراجع و رهبران ديني است!

 

 

222.png«شهيد اول در سلسله اساتيدشان، از سيد تاج الدين ابن معــيه به عنوان بزرگــترين اســـتاد نــام مي برند. ... اگر به عمده الطالب في انساب آل ابي طالب نگاه کنيد که کتابي است تأليف شاگرد سيد تاج الدين، ايشان به اسم سيد تاج الدين که مي رسد، يک صفحه در مورد مناصب اجــتماعي ســيد صــحبت مي کند. مي گويد، سيد تاج الدين بزرگ صوفيه عراق و بزرگ فتيان عراق بود. کسي خرقه تصوف يا لباس فتوت در عراق نمي پوشيد مگر به اذن سيد تاج الدين. ... بر خلاف اينکه شما مي بينيد خيلي اوقات مخالفين فلسفه و عرفان مي گويند خرقه در بين شيعه نبوده است و سلسله و خانقاه نبوده است، آنقدر در آن دوران اين مسائل رسمي بوده است که مي گويد هيچ کسي خرقه صوفيه يا لباس فتوت بدون اذن ايشان در کل عراق نمي پوشيد مگر کساني که از ايشان اذن داشـــته باشــند. به بــرخــي اذن مي داد که خرقه تصوف بر تن ديگران کنند.»

 

 سمات: بدون شک در مورد بحث ما تنها نظر متخصصان در علوم و معارف اهل بیت(علیهم السلام) مورد اعتنا است نه نسابه های ذوالفضائلی که حتی یک نوشته هم در کلام و معارف اهل بیت(علیهم السلام) ندارند. 

متاسفانه تمام آن چه در مورد تصوف و خرقه بازي ايشان گفتند از اساس دروغ است و نه در آن کتاب و نه در هيچ منبع قابل اعتناي ديگري چنين اتهاماتی درباره آن شخصيت بزرگوار وجود ندارد!


مرحوم شيخ حر مي فرمايد:

((السيد تاج الدين أبو عبد الله، محمد بن القاسم بن معية الحسني الديباجي: فاضل، عالم، جليل القدر، شاعر، أديب، يروي عنه الشهيد، وذكر في بعض إجازاته أنه أعجوبة الزمان في جميع الفضائل والمآثر)).(33)
و هيچ نشاني از نسبت ايشان به تصوف در ميان نيست.

 

 

222.pngفتوت هم داستاني طولاني دارد. در قرن هفتم يک تشکيلات فتوت داشتيم و يک تشکيلات تصوف. افرادي که تازه کار بودند، اول مي رفتند وارد تشکيلات فتوت مي شدند که خودشان مي گويند، نهايه الفتوه بدايه التصوف. مدتي در فتوت بودند. فتوت کلاه و شال مخصوص داشته است ولي لباس مخصوص يعني خرقه نداشتند.


خوب است داستان فتوت را از زبان ملاصدرا و حـــلاج اولياي تــصوف و عــرفان بــشــنويــد. مــلا صــدرا مي نويسد:
بدان که همه چيز در عالم اصلش از حقيقت الهي، و سرش از اسم الهي است، و ايــن را جــز کامـــلان نمي شناسند!...حلاج گفته است که «فتوت» هرگز راست نيامد مگر در مورد محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و ابليس! گويا (حلاج) مي خواهد بگويد که اين دو تا مظهر، در باب خود کامل شده اند که يکي مظهر اسم محبت خدا شده، و ديگري مظهر اسم قهر و خشم خدا!... چرا که خدا مجمع موجودات، و محل بازگشت همه چيز است، و همه اشيا مظاهر اسما و محل هاي تجلي صفات اويند! پس همان خدايي که در ظاهر شيطان را به سجود امر نموده است که گفته: اسْجُدُوا لِآدَمَ، در پنهان او را از سجده بر غير خود نهي فرموده است(!) و خودش هم به شيطان استدلال بر ترک سجده در مقابل خدا را آموخته است که گفته: أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً! حبيب من اين چيزها را خوب بفهم که به مطالبي رسيديم که اذهان اين ها را نمي فهمد، و دسته احمق ها و ديوانه ها از شنيدن اين اسرار به جنب و جوش مي آيند و بفهم سخني را که گفته است: همانا نور شيطان از نار عزت خداست، و اگر نور شيطان ظاهر ميشد همه خلايق او را مي پرستيدند!»(34)

 

 

222.pngمدتي در وادي فتوت بودند. شروطي با آنها مي کردند. اگر اين شروط اخلاقي را مراعات مي کردند بعداً ترقي مي کردند و به آنها خرقه تصوف مي دادند و وارد تشکيلات تصوف مي شدند.

 

سمات: حال که معناي «فتوت» را که به قول ايشان مقدمه و ابتداي تصوف است از زبان حلاج شناختيد، خواهيد دانست که «تصوف» که نهايت فتوت است چه خواهد بود.

 

-------------------------------
پی نوشت ها:
1ـ ومن أقطاب هذا المقام عمر بن الخطاب وأحمد بن حنبل ولهذا قال صلى الله عليه [وآله] وسلم في عمر بن الخطاب يذكر ما أعطاه الله من القوة يا عمر ما لقيك الشيطان في فج إلاسلك فجا غير فجك ! فدل على عصمته بشهادة المعصوم و قد علمنا إن الشيطان ما يسلك قط بنا إلا إلى الباطل و هو غير فج عمر بن الخطاب فما كان عمر يسلك إلا فجاج الحق بالنص فكان ممن لا تأخذه في الله لومة لائم في جميع مسالكه و للحق صولة و لما كان الحق صعب المرام قويا حمله على النفوس لا تحمله ولا تقبله بل تمجه وترده لهذا قال صلى الله عليه و سلم ما ترك الحق لعمر من صديق‏. (فتوحات مکيه؛ 4/ 200).

2ـ ومنهم رضي الله عنهم المحدثون وعمر بن الخطاب رضي الله عنه منهم وكان في زماننا منهم أبو العباس الخشاب‏. (همان؛ 21/2).

3ـ ووهبت في ذلک الوقت مواهب الحکم حتي کاني اوتيت جوامع الکلم... ثم ايدت بروح القدس. (فتوحات؛ 3/1).

4ـ الاقطاب المصطلح علي ان يکون لهم هذا الاسم مطلقاً من غير اضافة لايکون منهم في الزمان الا واحد، وهو الغوث ايضاً وهو من المقربين وهو سيد الجماعة في زمانه، و منهم من يکون ظاهر الحکم ويجوز الخلافة الظاهرة کما حاز الخلافة الباطنة من جهة المقام کابي بکر وعمر وعثمان وعلي والحسن ومعاوية بن يزيد وعمر بن عبدالعزيز والمتوکل ومنهم من له الخلافة الباطنة خاصه ولا حکم له في الظاهر کاحمد بن هارون الرشيد السبتي وکابي يزيد البسطامي واکثر الاقطاب لا حکم لهم في الظاهر. (فتوحات؛ 6/2).

5ـ تذکرة الاولياء/ 164.

6ـ کيوان قزوينی؛ استوار نامه، 95-106.

7ـ لب اللباب، 41.

8ـ بحار الانوار 112/25.

9ـ بحار الانوار 25/ 114.

10ـ بحار الانوار 78/23.
11ـ سيد محمد حسين حسينی طهرانی؛ روح مجرد /403.
12ـ سيد محمد حسين حسينی طهرانی؛ روح مجرد /591.
13ـ در کوی بی نشانها / 36-38.
14ـ الکافی، 193/1.
15ـ بحار الانوار، 338/8.
16ـ سيد محمد حسين حسينی طهرانی؛ روح مجرد / 636-637.
17ـ بحار الانوار، 171/25.
18ـ رجوع شود به «روح مجرد»: سيد محمدحسين حسينی طهرانی/318 و پاورقی، 435
19ـ الطرائف، ‏2 / 515 ـ520
20ـ همان
21ـ شرح الاشارات و التنبيهات مع المحاكمات، ‏3، / 304؛ روضات الجنات، 6 / 311.
22ـ روضات الجنات 311/6 و315
23ـ روضات الجنات، 4 / 122؛ هدية الاحباب، 206.
24ـ كشف الحق نهج الصدق/57.
25ـ کشف المراد / 57.
26ـ رجوع شود به مستدرك سفينة البحار، ج 8.
27ـ كافى: 1/56.
28ـ مجله بازتاب انديشه در مطبوعات، شماره هاي 55 و 56، گفت و گو با غلامحسين ابراهيمي ديناني، فصلنامه اشراق، ش 1، پائيز 1383.

29ـ الشفاء،451 ـ 452.

30ـ ثواب الأعمال، شيخ صدوق رحمه الله، 207؛ بحار الأنوار، علامه مجلسی رحمه الله، 232 / 27 ـ 233.

31ـ رجوع شود به أعيان ‏الشيعة ‏272/6.

32ـ أعيان ‏الشيعة ‏271/6 ـ 273

33ـ تذكرة المتبحرين/ 887

34ـ اعلم أنه ما من شي‏ء في العالم إلا وأصله من حقيقة إلهية وسره من اسم إلهي وهذا لا يعرفه إلا الكاملون... قال الحلاج ما صحت الفتوة إلا لأحمد و إبليس! كأنه قال هذان المظهران كل منهما كامل في بابه متفرد في شأنه أحدهما مظهر أسماء المحبة والآخر مظهر أسماء القهر... وهو مجمع الموجودات ومرجع الكل والجميع مظاهر أسمائه ومجالي صفاته... فمن أمره ظاهرا بسجدة آدم في قوله: اسْجُدُوا لِآدَمَ، كان نهاه في السر عن سجدة غيره فألهمه وألقنه الحجة بقوله أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً، فافهم يا حبيبي هذه الكلمات وقد انتهت إلى ما يتبلد الأذهان عن دركها ويتحرك سلسلة الحمقى والمجانين عن سماعها ويشمئز قلوبهم عن روائحها كاشمئزاز المزكوم عن رائحة الورد الأحمر والمسك الأذفر وتنبه لما قيل إن نور إبليس من نار العزة لقوله تعالى خَلَقْتَنِي مِنْ نار ولو أظهر نوره للخلائق لعبدوه (مفاتيح الغيب، 172ـ 173).

 

 

 

کشف و شهود و رؤیا

 

 اشاره:


حضرت آیت الله العظمی مکارم در این اثر گرانبار در مورد یکی از دعاوی صوفیه و فلاسفه یعنی کشف و شهود و رؤیا بحث دقیقی دارند و این موضوع را از نظر این که سند و مدرک بسیاری از عقاید و اعمال صوفیه است و غالب اذکار افتراعی و مرشد سازی ها و ... به آن منتهی می شود از جهت روانشناسی مورد بررسی قرار می دهند و در این زمینه به قوانین چند از جمله خواب مغناطیسی تلقین، تجسیم و اوهام اشاره می نمایند آنگاه چنین نتیجه می گیرند که این کشفیاتی که صوفیــه و اهــل ریاضــت ادعـــا می کنند.

 

 
این کشفیاتى که صوفیه و اهل ریاضت ادعا مى کنند (به فرض این که دروغ نگویند) در بسیارى اوقات ناشى از فعالیت قوه ی وهمیه است و آن هم نیز معلول یک سلسله قوانین روانشناسى غیر قابل انکار مى باشد، بنابراین مى توان آن را تشبیه به سراب هایى کرد که در بیابان در برابر دیدگان مسافرین خودنمایى مى کند، با این تفاوت که سراب معلول انعکاس نور خورشید و قوانین انکسار نور و امثال آن است، ولى این کشفیات معلول فعالیت نیروى توهم است اما در این جهت که عارى از حقیقت اند، شریک اند.

 

 

 

کشف و شهود و رؤیا


«آیت الله العظمی مکارم شیرازی»

 

 

 

 

از جمله دعاوى صوفیــه که یــکى از ارکــان اصــلى مـــســلک آنــها را تشـــکیل مى دهد مسئله ی کشف و شهود و رؤیا است.

 

 

«صوفیه» معتقدند که سالک در اثر ریاضات شاقه، ممکن است به جایى برسد که درهاى عوالم غیبى بر روى او گشوده شود، و حقایق اشیاى عالم ماوراء طبیعت را در پیش چشمان خود معاینةً ببیند بلکه به گفته ی شیخ صفى الدین اردبیلى جمال خدا را با دیده ی خدا داد بنگرد! (صفوة الصفا)

 

پاره اى از آنها به اندازه اى در این موضوع بلند پروازى کرده اند که هر شخصى از شنیدن عبارات آنها در تــعــــــجب عمیـــقـــى فـــتـرو مــى رود، و با خود مى گوید: آیا این بشر است که این همه دعاوى در سر دارد؟

 

 بعضى دیگر مانند محى الدین عربى و بایزید بسطامى، قدم را فراتر نهاده و دعوى «معـراج» معـنوى یا نظیر آن را کرده اند!(1)

 

 

 این گونه دعاوى اگر چه در آغاز کار خیلى دلفریب و جالب توجه است و ممکن است موجب تحریک احساسات تشنگان حقیقت گردد، به طورى که آن بیچارگان را به امید آب در پى سراب بدواند ((حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً)) ولى به همان اندازه که دل فریب است عواقبى وخیم و خطرناک در پى دارد که خوانندگان محترم به پاره اى از آنها در طى این کتاب آشنا خواهند شد.

 

آنها مى گویند در بدو امرممکن است سالک در عالم خواب به حقایقى واقف شده و کم کم در اثر ترقى روحى این حالت در بیدارى هم اتفاق بیفتد.

 

 

 موضوع کشف و رؤیا از نظر اینکه سند و مدرک بسیارى از عقاید و اعمال صوفیه است و غالب اذکار اختراعى و مرشد سازی ها و... به آن منتهى مى شود، باید مورد دقت و توجه فراوان قرار گیرد تا معلوم شود که شالوده ی کارشان بر چه پایه ی سستى است، و انصافاً اگر این دو موضوع (کشف و رؤیا) از دست آنها گرفته شود، دستشان خالى شده و دستگاه کرامات آنها همه به هم خواهد خورد.

 

 

 

این نکته را هم ناگفته نگذاریم که دعوى کشف و شهود، اختصاص به جمعیت صوفیه ندارد بلکه بسیارى از فلاسفه هم در این قسمت با آنها شریک هستند، منتهى آنها در عین این که به کشف عقیده دارند براى براهین عقلیه نیز ارزش فراوانى قائلند.

 

 

به هر حال چون این موضوع جداً مربوط به روح و روان است، باید از نظر روان شناسى مورد بررسى دقیق قرار گیرد، لذا قبل از شروع در اصل مطلب ناگزیریم چند قانون مربوط به این موضوع را پیگیرى کنیم.

 

 

***

 

 

1ـ خواب مغناطیسی با چه وسایلی تولید می شود؟

 


یکى از دانشمندان این علم در کتابى که در موضوع «تنویم مغناطیسى» یا «هیپنوتیسم» نگاشته است، چنین اظهار مى دارد: خواب مغناطیسى تنها آن مرتبه ی قویه اى که به توسط «عامل» (خواب کننده) در «سوژه» (خواب رونده) پیدا مى شود نیست، بلکه تمام امورى که باعث بیرون رفتن روح از حالت تعادل طبیعى مى شود، یک مرتبه (ولو ضعیف باشد) از خواب مغناطیسى را تولید مى کند یعنى تمام اسبابى که موجد سرور و یا باعث حزن و اندوه است و همچنین آهنگ هاى مختلف موسیقى و شنیدن نغمه ها و صداهاى فرح انگیز یا غم انگیز هر کدام به نوبه ی خود یک مرتبه از خواب مغناطیسى را در انسان تولید مى کند و در اثر آنها یک حالت تخدیر مخصوص که در حقیقت یک مرتبه ضعیف از خواب است، در مغز حاصل مى گردد. (دقت کنید). (2)

  

همه ی امورى که اسباب خستگى و ملالت خاطر مى شود، مانند تکرار زیاد یک عمل و مکرر شنیدن یک صداى غیر موسیقى، مانند ضربات متوالى یک چوب بر روى میز، همه داراى این اثر مى باشد و هر یک تأثیر به سزایى در ایجاد یک درجه ی ضعیف از خواب مغناطیسى دارند.

 

 

زنگ هایى که در گردن حیوانات مى بندند و موزیک هایى که در هنگام نبرد مى نوازند، همه داراى این خاصیت هستند و در نتیجه ی آن، حیوان یا انسان در حالت تخدیر فکرى مخصوصى فرو رفته و به این جهت زحمت و رنج نمى برد و یا باربردارى و راه پیمایى را کمتر احساس مى کند.

 

 

 مادرهاى اطفال براى خواب کردن بچه ها (بر اثر تجربیاتى که دارند) از این قانون استفاده کرده و بوسیله گفتن (لالایى) و «ضربات آهسته ی متوالى در پشت بچه» او را خواب مى کنند.

 

 

 

استادان فن هیپنوتیسم به وسایل مختلفى،از این راه براى خواب کردن افراد استفاده مى کنند و ساده ترین اقسام آن این است که چوبى را به طور متوالى بر روى میزى مى زنند که در اصطلاح آن را «مذکر سمعى» مى نامند و معتقدند در آن محیط هایى که آهنگ هاى غم انگیز یا فرح زا نواخته مى شود، عمل خواب هیپنوتیکى آسانتر انجام مى گیرد.

 

 

 بر اثر همین موضوع است که دانشمندان روان شناس عقیده دارند اگر انسان بخواهد مطلبى را مورد قبول کسى قرار بدهد بهتر این است که آن را در هنگام غم و یا فرح شدید به او پیشنهاد کند، زیرا در این موقع روح حالت تعادل خود را از دست داده و زودتر مطالب را مى پذیرد.

 

 

 

از این سخنان چنین نتیجه مى گیریم که گفتن اذکارى از قبیل لا اله الّا الله و یاهو و ذکرهاى چهار ضرب و «آورد و برد!» به طور متوالى و پى در پى خسته کننده، خصوصاً اگربا آهنگ و وزن مخصوصى توأم باشد، آن گونه که در مجالس صوفیان معمول است و همچنین استماع اشعار مثنوى و غیر آن، با آن الحان مخصوص و از حنجره ی خوش آوازها، تأثیر فراوانى در بر هم زدن حالت تعادل روحى داشته و هر کدام به نوبه ی خود تأثیر به سزایى در تخدیر مغز خواهند داشت، البته اگر مضمون آن اشعار نیز یک سلسله مطالب ذوقى و عرفانى و ادبى باشد تأثیر آن زیادتر خواهد بود، به طورى که ممکن است انسان از شنیدن آنها عرش هایى را سیر کند! (3)

 

 

***

 

 


2ـ اثر تلقین از نظر روان شناسی

 


بنا به گفته ی همان دانشمند روانشناس مصرى، عقیده و تلقین هم در مبحث «تنویم مغناطیسى» رل مهمى را بازى مى کند، از این جهت استادان این فن براى خواب کردن اشخاص، به این موضوع نیز متوسل مى شوند و با کلماتى از قبیل «الان نزدیک است به خواب روى!» و «خودت را آرام بدار که خوابت نزدیک شد!» و «پلک هاى چشمانت سنگین شده، نزدیک است روى هم بیفتد» و نظایر این ها، طرف را تلقین کرده و نتایج مثبتى از آن مى گیرند!

 

 

 راه دور نرویم! بسیارى از افراد این موضوع را در زندگى خود تجربه کرده اند که ممکن است عقاید اشخاص را در اثر تلقین زیاد و پى در پى تا حد زیادى تغییر داد، یا به کلّى وارونه کرد. مثلاً: اشخاصى که از خوردن بعضى طعام ها متنفر و منزجرند، ممکن است در اثر تلقین طورى شوند که نه تنها از آن متنفر نشوند بلکه به خوردن آن راغب و مایل گردند و بر عکس مى توان طعام هایى را که مورد علاقه ی کسى است، با تبلیغات و تلقینات مخالف، مورد تنفر و انزجار او قرار داد.

 

 

مطالبى که مى خواهند آنها را تلقین کنند اگر در لبـــاس ادبى و شـــعر بیــرون آورند، تأثیر آن زیادتر مى شود و پاره اى از اوقات آثار حیرت انگیزى نشان خواهد داد.

 

 

حکایات بسیارى در حالات شعرا و در تواریخ نقل شده که اثر مثبت تلقین و عقیده را بر روى افکار و احساسات، روشن مى کند اگر وقت و کتاب اجازه مى داد قسمتى از آن را در اینجا نقل مى کردیم، و بسیارى از مردم نمونه هایى از آن را شنیده اند.

 

 


البته همان تاثیرى که تلقین هاى دیگران در انسان دارد، در تلقینات خود او هم نسبت به خودش موجود است. مثلاً: کسانى که داراى ضعف اراده و حـــالت تـــردید و یا کـــم رویى غیر متعارف مى باشند، مى توانند در اثر تلقین خودشان آن را تغییر داده و یا لااقل تفاوتى در آن ایجاد کنند.

 

 

مبحث الهام و تلقین هم چنان که از نظر روان شناسى مورد توجه فراوان است، از نظر علم اخلاق نیز شایان توجه مى باشد و بزرگان این علم توانسته اند استفاده هاى زیادى از این راه در قسمت هاى مختلف تعلیم اخلاق و تربیت نفوس بکنند.

 

 

***

 

 

3ـ تجسم اوهام!

 

 

موضوع دیگرى که از همه ی این ها مهمتر است این است که: ممکن است در اثر اشتغال فراوان فکر به یک موضوع و تکرار آن در مغز، کم کم صورت خارجى به خود بگیرد، به این معنى که در برابر دیدگان فکر کننده مجسم شود.

 

 

این موضوع گاهى در عالم خواب به صورت «رؤیا» و زمانى در حالت بیدارى اتفاق مى افتد و در صاحبان ارواح ضعیفه بیشتر دیده مى شود، شاید بیشتر افراد این موضوع را تجربه کرده اند که مطالبى را که در روز مورد توجه و تفکر زیاد قرار مى دهند، در هنگام شب آن را به صورت خواب «رؤیا» مى بینند.

 

 

 بعضى از مردم مى گویند: جن هاى سُم دار! را در حمام هاى خلوت در موقع سحر و یا هنگام شب دیده اند.

 

 
ما شکى در وجود جن و این که یکى از مخلوقات الهى است نداریم ولو اینکه از نظر ما پنهان باشد، زیرا در قرآن مجید مکرر تصریح به وجود آن شده، ولى آیا او همان است که مردم به صورت انسان یا حیوان سُم دارى در حمام خلوت دیده اند؟! بعضى هم شاید غول هاى خیالى را در بیابان هاى دور دست و یا در قبرستان ها در هنگام شب دیده باشند، ولى این امور جز مجسم شدن اوهام چیز دیگرى نیست. (4)

 

 

 موضوع تجسم اوهام یکى از پدیده هاى مورد بحث در علم روان شناسى است و بسیارى از مردم مکرر آن را در مدت زندگى خود تجربه کرده اند.

 

 

حالات مزاجى انسان هم تأثیر فراوانى در این قسمت دارد؛ یعنى بر اثر انحراف مزاج از حالت تعادل طبیعى ـ بواسطه ی ریاضت هاى شاقه یا بیماری ها و یا پیش آمدهاى ناگوار و نظایر آن ـ موضوع تجسم خیال، تقویت پیدا کرده و اوهام به طور آسانترى صورت خارجى به خود مى گیرند.

 

 

مخصوصاً حالات مزاجى، رابطه ی مستقیمى با وضیعت خواب و رؤیا دارد، به حدى که اطباى قدیم و فلاسفه طبیعى، مشاهده ی برف و امثال آن را در خواب دلیل بر کم شدن حرارت غریزى و غلبه ی سردى بر مزاج، و دیدن باران را دلیل بر زیادى رطوبت و غلبه ی آن بر مزاج مى گرفتند، همچنین دیدن آتش و شعله هاى قوى و حمام هاى گرم را شاهد بر استیلاى حرارت بر مزاج و بالا رفتن آن از درجه ی طبیعى دانسته اند.

 

 

 

 حکیم سبزوارى در منظومه ی معروف خود راجع به این موضوع گوید:

 

 


تبـدلت افـــعــالها بحــســبه

                                                فمن حـرور غالب فى قـــالبــه


حاکى بنیـران و شبهه و من

                                                یغلبه مر، صفرا او سودا علن


و من علیه البرد یغلب فیرى

                                               ثلجا و من علیه رطــب مطـــرا!

 

 

 

بر اثر همین موضوع، اطبــاى قدیـــم براى تشـــخیص بیـــماری ها از وضـــعیت خواب هاى بیمار نیز استفاده مى کرده اند.

 

 

حال با توجه به این چند قانون روانشناسى، به سراغ مسأله ی «کشف و شهود و رؤیا» که سرمایه ی عمده ی جمعیت صوفیه و اتباع ایشان است مى رویم.

 

 

از یک مرید نوچه ی تازه کار تا یک مرشد و پیر کهنه کار، همه را باید مورد بررسى دقیق قرار داد و وضعیت کشف و رؤیاى آنها را معلوم کرد: مرید ساده ذهـــن در آغـــاز کار، در اثر تـــبلیغات عـــده اى، معتقد مى شود که باید بوسیله ی خواب و رؤیا، مرشد و راهنماى حقیقى را پیدا کرد روز به روز این موضوع در فکر او قوت پیدا مى کند و همیشه منتظر است که در عالم خواب، جمال آن مرشد را زیارت کند! البته چنین کسى غالباً اشخاصى را در نظر خودش براى این منصب کاندید کرده است و اگر هم تعیین نکرده باشد، حدود مشخصات او را از جهاتى در نظر مى گیرد، و اگر اهل ریاضت هم شده باشد در اثر انحراف مزاج از تعادل طبیعى، قدرت تخیل او زیـــادتر مى گـــردد، تلقـــین هاى این و آن نیز در او اثر مى گذارد.

 

 

ناگهان یک شب در عالم خواب، بواسطه ی همین افکار و ریاضات، اشکالى در حدود مقصود او در برابرش خودنمایى مى کند، او هم فوراً به آن چسبیده و اگر بر مقصدش هم کاملاً تطبیق نکند، با مقدارى توجیه و تفسیر آن را ترمیم کرده و بدین وسیله، شالوده ی ارادت او ریخته مى شود!

 

 

  گاهى ممکن است نظیر این قضیه در عالم بیدارى نیز اتفاق بیفتد؛ زیرا چشم و گوش این سالک بیچاره دائماً متوجه عالم غیب است و همواره منتظر است که درى از آن عالم بر روى او گشوده شود و یا سروشى به گوش او برسد، ناگاه در اثر فعالیت قوه ی خیال، صداهایى به گوشش مى خورد که بلافاصله توجه او را به خود جلب کرده و تفسیرهایى براى آن مى کند!

 

 


اما کسانى که وارد مرحله ی ثانوى، یعنى مرحله ی ذکر و ریاضت شده اند (در صورتى که اهل خدعه نبوده و واقعاً به کار خود عقیده مند باشند) هنگامى که وارد صحنه ی خانقاه مى شوند، افکار گوناگونى در برابر مغز او رژه مى روند.

 

 

 
مجلس شروع مى شود، خواندن اشعار مثنوى یا غیر آن با آن آهنگ هاى مخصوص آغاز مى گردد و در اثر شنیدن مطالب ذوقى و نشاط آور که با آن آهنگ ها سروده مى شود، فکر او تخدیر شده و روح، حالت تعادل طبیعى خود را از دست می دهد، یعنى همان مرحله ی ضعیف خواب مغناطیسى که سابقاً اشاره کردیم، عارض مى شود.

 

 

 

در اثر تلقینات قبلى و گفتگوهایى که در آن مجلس مى شود، این حالت تأیید شده و سالک یک حالت انبساط و فرح که با رخوت و سستى اعصاب توأم است در خود حس مى کند. گاهى اوقات هم ممکن است در اثر شدت فرح و انبساط، مغز کاملاً تحریک شده و به اصطلاح خودشان حالت «جوش و خروش» و «رقص» دست دهد!... در این هنگام اذکار یا اشعار دسته جمعى شروع مى شود و روى آهنگ مخصوصى مرتباً تکرار مى گردد و بر اثر آن، انـــحراف روح از حالت طبیـــعى بیشــتر شـــده و قــوه ی عاقله کاملاً تخدیر مى گردد و میدان را براى فعالیت قوه ی وهمیّه خالى مى کند.

 

 

 

از سوى دیگر کثرت تکرار ذکر یا شعر، یک حالت خستگى توأم با حرارت، جوش و خروش ایجاد کرده و مرتباً نیروى توّهم را تقویت مى کند، ریاضت هاى سابقه هم، کار خود را کرده و زمینه را براى فعالیت قوه ی خیال مهیا کرده است، و دائماً منتظر است تا حادثه اى اتفاق بیفتد و مناظرى کشف شود.

 

 

 

تمام این موضوعات دست در دست هم مى دهند و سالک بیچاره را که در خیال کشف و مشاهده ی عوالم غیبى است، در عوالمى سیر مى دهد (در حال خواب یا بیدارى) دریاهاى نور، کوه طور، سماوات سبع، و ارضین سبع را در برابر چشمان او مجسم مى کند، خلاصه هر شکل و صورتى که قوه ی وهمیّه به آن تمایل داشته باشد، به آسانى در پیش چشمان سالک خودنمایى مى کند، او هم از دیدن این مناظر به شدت فرحناک شده و به گمان اینکه شاهد مطلوب را در آغوش کشیده، نعره مى زند و باز این حالت تأیید مى شود، سرانجام در یک حالت شبیه به اغما فرو مى رود! (5)

 

 

این است سرگذشت یک مرشد یا مرید کار کرده در حالت کشف.

 


البته موضوع کشف و شهود اختصاص به این صورت هایى که شرح دادیم ندارد، بلکه ممکن است، تحت همان قوانین، به انحاى مختلف در خلوت و جلوت و خانه و بازار، اتفاق بیفتد.

 

 

از آنچه گفته شد چنین نتیجه مى گیریم که:

 

 

این کشفیاتى که صوفیه و اهل ریاضت ادعا مى کنند (به فرض این که دروغ نگویند) در بسیارى اوقات ناشى از فعالیت قوه ی وهمیه است و آن هم نیز معلول یک سلسله قوانین روانشناسى غیرقابل انکار مى باشد، بنابراین مى توان آن را تشبیه به سراب هایى کرد که در بیابان در برابر دیدگان مسافرین خودنمایى مى کند، با این تفاوت که سراب معلول انعکاس نور خورشید و قوانین انکسار نور و امثال آن است، ولى این کشفیات معلول فعالیت نیروى توهم است اما در این جهت که عارى از حقیقت اند، شریکند.

 

 

 

----------

پی نوشت ها:

 

1ـ کشف و شهود یکى از مهمترین مبانى و اصول اعتقادى تصوف به شمار مى رود و مشایخ صوفیه آن را مهمترین تکیه گاه و دلیل بر حقانیت مسلک خود و بطلان سایر مذاهب مى شمارند و بسیارى از ادعاها و کرامات عجیب و غریبى که صوفیه به مشایخ خود نسبت مى دهند بر همین اساس استوار است.
بر طبق این عقیده سران صوفیه مدعى هستند که سالک در اثر مجـــاهدات و ریـــاضـــت ها و ســـــیر و ســـلوک به مرحـــله اى مى رسد که حجاب عوالم غیبى از میان برداشته مى شود و حقایق و واقعیات پشت پرده و پنهانى آن عالم بر وى کشف مى گردد و بدین وسیله سالک جمال حق و حقایق عالم غیب را با چشم خود مشاهده مى کند.
این مرحله که بدون حصول آن، سیر و سلوک ناقص و بلانتیجه است، در اصطلاح «مشاهده» یا «مکاشفه» نامیده مى شود و گاهى هم میان آن دو فرق گذاشته و به دو مرحله مختلف از این حالت اطلاق مى گردد. چنانکه «ابونصر سراج» معروف به «طاووس الفقراء» (378هـ) در کتاب معروف خود «اللمع فى التصوف» مى نویسد: «مشاهده و مکاشفه از حیث معنى به یکدیگر نزدیکند جز آن که مکاشفه تمام تر است».

سران صوفیه مدعى هستند که سالک در طى مقامات سلوک به جایى مى رسد که مرتبه فناء فى اللّه و وصال حق براى او حاصل مى گردد و بدون پرده مشاهده جمال حق مى کند.


2ـ در کتاب فصوص و فتوحات نوشته که: ختم ولایت به من شد و گفته که: جمع پیغمبران به نزد من حاضر شدند و هیچکدام از ایشان متکلم نشد، سواى هود که مردى ضخیم الجثه، خـــوش صورت و خـــوش مــــحاوره بود، به من گفت: «مى دانى پیغمبران چرا حاضر شده اند، به تهنیت ختم ولایت تو آمده اند و گفت: جمیع پیغمبران از مشکاة خاتم الانبیاء اقتباس علم مى کنند و خاتم الانبیاء از مشکاة خاتم الاولیاء مى نماید! و گفت: «کنت ولیّا و آدم بین الماء و الطین». (فتوحات 244/1)

جامى در «نفحات الانس» در ضمن شرح حال محمد غزالى از یکى از اکابر صوفیه مکاشفه اى بدین مضمون نقل مى کند که وى مى گوید: روزى میان دو نماز به مسجدالحرام در آمدم و چیزى از وجد و احوال فقرا مرا فرو گرفته بود و مى خواستم ساعتى استراحت کنم، به جماعت خانه بعضى از رباطها که در حرم داشت درآمدم و بر پهلوى راست در برابر خانه بیفتادم و دست خود را زیر صورت، ستون ساختم تا مرا خواب نگیرد و طهارت من منتقض نشود، ناگاه یکى از اهل بدعت (شیعه) که به آن مشهور بود در آمد مصلى بر در آن جماعت خانه بینداخت، و از جیب خود لوحى بیرون آورد گمان مى بردم که از سنگ بود و بر آنجا چیزها نوشته بودند آن را ببوسید و پیش روى خود نهاد و نماز و راز گذارد و روى خود را از هر دو جانب بر آنجا مالید و تضرع بسیار کرد، و بعد از آن سر خود را بالا کرد و آن را ببوسید بر چشم هاى خود مالید و باز ببوسید و در جیب خود نهاد، چون من آن را بدیدم، مرا از آن کراهت بسیار شد، با خود گفتم چه بودى که رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) زنده بودى تا این مبتدعان را خبر دادى از شناعت آنچه مى کنند، و با این تفکر خواب را از خود دور مى کردم، تا طهارت من فاسد نشود!

ناگاه از حس غائب شدم، در میان خواب و بیدارى دیدم عرصه اى است بسیار گشاده و مردم بسیار ایستاده اند و در دست هر یک کتابى است مجلد و همه پیش شخصى ایستاده، در آمدم از حال ایشان سؤال کردم، گفتند حضرت رسالت اینجا نشسته است و اینها همه اصحاب مذاهب اند و مى خواهند که عقاید و مذاهب را از کتب خود بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خوانند و تصحیح مذاهب و عقاید خود کنند، شخصى در آمد، گفتند: شافعى است و در دست وى کتابى به میان جمع درآمد و به رسول سلام کرد، رسول الله جواب داد و مرحبا گفت: شافعى پیش وى بنشست و از کتابى که داشت مذهب و ملت اعتقاد خود خواند و بعد از وى شخصى دیگر آمد گفتند «ابوحنیفه» است و به دست وى کتابى و پهلوى شافعى بنشست و از آن کتاب مذهب و ملت و اعتقاد خود خواند.


و همچنین یک یک از اصحاب مذاهب مى آمدند، تا باقى نماند مگر اندکى و هر که عرض مذهب خود مى کرد وى را پهلوی دیگر مى نشاندند، چون همه فارغ شدند ناگاه یکى از روافض! آمد و در دست وى جزوه اى چند جلد تا کرده و در آنجا ذکر عقاید باطله ی ایشان و قصد کرد که به میان آن حلقه در آید و آن را به رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) خواند، یکى از آنان پیش رسول بودند بیرون آمد وى را زجر و منع کرد و جزوه ها را از دست وى گرفت و بینداخت و وى را براند و اهانت کرد! من چون دیدم که قوم فارغ شدند و کسى نماند که چیزى خواند، پیش آمد، و در دست من کتابى بود مجلد، آواز دادم و گفتم یا رسول اللّه این کتاب معتقد من و معتقد اهل اسلام است، اگر اذن فرمایى بخوانم، رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: چه کتابى است؟ گفتم: کتاب «قواعد العقائد» است که غزالى تصنیف کرده است، مرا به قرائت آن اذن داد بنشستم و از اول کتاب خواندن گرفتم تا به آنجا رسیدم که غزالى مى گوید: «واللّه تعالى بعث النّبى الامى القرشى محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) الى کافّة العرب و العجم و الجن والانس» چون به اینجا رسیدم اثر بشاشت و تبسم در روى مبارک وى ظاهر شد چون به نعت و صفت وى رسیدم، به من التفات کرد و گفت: این الغزالى؟ غزالى آنجا ایستاده بود، گفت: غزالى منم یا رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) و پیش آمد و سلام کرد و رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) جواب داد و دست مبارک خود را به وى داد، غزالى دست مبارک وى را ببوسید و روى خود به آنجا بمالید بعد از آن بنشست، رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) به قرائت هیچکس چندان استبشار ننمود که به قرائت من قواعد العقائد را، چون از خواب در آمدم بر چشم من اثر گریه بود از آن کرامات و احوال که مشاهده کرده بودم. (نفحات الانس /3 ـ 371)
اینها نمونه هایى از مکاشفات و مشاهدات مشایخ و سران صوفیه است که کتاب ها مملو است از این اباطیل و پندارهاى بى اساس و نادرست و خام.

 

3ـ از همه عجیب تر این که برخى از آنان ادعاى وحى نیز کرده اند از جمله «عطار» در شرح حال شیخ ابوالحسن خرقانى از او نقل مى کند که گفت: خداى تعالى به من وحى کرد! و گفت: «هر که از این رود تو، آبى خورد همه را به تو بخشیدم!» و گفت: «به ما وحى کردند که همه چیزى ارزانى داشتیم غیرالخفیه!» (تذکرة 2/ 199)
حال باید دید موضوع کشف و شهود که این همه مورد توجه مشایخ صوفیه است، بر فرض صحت چه اندازه حجیت دارد؟ آیا به تنهائى بدون انطباق با قرآن و حدیث موجب علم به حقانیت مطلبى مى شود یا نه؟ به عقیده خود مدعیان کشف و شهود هم بسیارى از این کشف و شهودها از وهم و خیال شیطانى سرچشمه مى گیرد. چنانکه خود مى گویند: مکاشفه و مشاهده گاه در بیدارى است، و گاه بین خواب و بیدارى، و گاه در خواب است، و همچنانکه خواب به اضغاث احلام و غیر آن منقسم مى شود آنچه در حال بیدارى هم مکاشفه شود به امور واقعى نفس الامرى، و به امور خیالى صرف و شیطانى که حقیقتى براى آنها نیست منقسم مى شود، و گاه هم شیطان خلط مختصرى از امور حقیقى مى کند تا رأیى را گمراه نماید و از این جهت است که سالک محتاج به مرشد است تا او را ارشاد نموده و از مهالک نجات بخشد. (شرح فصوص الحکم قیصرى/ 32)


4ـ صوفیه و اعتقاد به خواب و نقل رؤیاهاى شگفت انگیز.
اعتقاد به خواب و نقل رؤیاهاى شگفت انگیز از غرایب کار صوفیان است و همین سبب مزید اعتبار و نفوذ آنان در میان ساده لوحان مى شد. بعضى از آنها مدعى بودند که در خواب چنین و چنان دیده اند و پس از بیدارى آثارى از آن واقعه را به عیان مشاهده کرده اند چنانکه «ابوبکر کتانى» در خواب چنان مى دیده است که همراه على بن ابیطالب(علیه السلام) به کوه ابوقبیس رفته است و وقتى از خواب بیدار شده است خود را بر بالاى کوه دیده است!! (ارزش میراث صوفیه/ 153) ابوبکر کتانى که به او لقب «چراغ حرم» داده بودند، از بس که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب مى دید و در خواب از او سؤال مى کرد و جواب مى شنید او را شاگرد مصطفى(صلی الله علیه و آله و سلم) مى خواندند! (طبقات الصوفیه، مقدمه هشتادو دو)

 

5ـ در میان مشایخ صوفیه باید ابن عربى را قهرمان خواب هاى شگفت انگیز دانست زیرا وى در کتاب هاى خود خواب هاى عجیب و غریبى ادعا کرده است و حتى خدا را بارها در خواب دیده است. (فتوحات 591/2 ـ ابن عربى حیاته و مذهبه/ 86)

چنانکه در (فتوحات318/1) آورده است در سال 599 در مکه خواب دیدم که کعبه از خشت طلا و خشت نقره بنا شده، کامل گشته پایان پذیرفته و در آن نقصى موجود نیست. من به آن و زیبایى آن خیره شده بودم که ناگهان دریافتم که در میان رکن یمانى و رکن شامى که به رکن شامى نزدیکتر بود؟ جاى دو خشت، یک خشت زر و یک خشت سیم، از دیوار خالى است در رده بالا یک خشت طلا کم بود و در رده پایین آن یک خشت نقره در آن مشاهده کردم که نقش من در جاى آن دو خشت منطبع گشت و من عین آن دو خشت مى بودم، به آن صورت دیوار کامل شد، در کعبه چیزى کم نماند، در مى یافتم که عین آن دو خشتم و آنها عین ذات من است و در آن شک نداشتم و چون بیدار شدم خداوند متعال را سپاس گفتم و این رؤیا را پیش خود تأویل کردم، که من در میان صنف خود، مانند رسول اللّه(صلی الله علیه و آله و سلم) در میان انبیاء، و شاید این بشارتى باشد به ختم ولایت من! در آن حال آن حدیث نبوى را به یاد آوردم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در آن، نبوت را به دیوار و انبیاء را به خشت هایى همانند کرده که دیوار از آنها ساخته شده و خود را آخرین خشتى دانسته است که دیوار نبوت به واسطه آن به نحو کامل پایان پذیرفته است که دیگر بعد از وى نه رسولى خواهد بود، و نه نبى حدیث نبوى این است: «مثلى فى الانبیاء کمثل رجل بنى حائطا فاکمله الالبنة واحده فکنت انا تلک اللبنة فلا رسول و لا نبى بعدى». این گونه ادعاهاى بى اساس جز نتیجه فعالیت قوه و همیّه نیست.

 

 

  

 

 

 

 

 

سرمقاله

 

 


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

  مدافعین فلسفه و عرفان التقاطی ادعا می کنند بحث و کنکاش در مسائل علمی، مایه ی رشد علم و بروز و ظهور حقیقت است و گفته اند بحث علمی اگر پیراسته از تعصّب و بر محور حق طلبی و حقیقت جویی شکل بگیرد، منافع فراوانی برای جامعه بشری به ارمغان می آورد...!!

 

 

نورالصادق (علیه السلام) سؤال می کند آیا اینان ملتزم به ادعایی که می کنند (مباحثه و مناظره) هستند؟ امروزه بسیاری بر طبل مناظره می کوبند، لیکن آیا مقصودشان شناساندن حق است یا در پی شهرت و... اند.

  

این پیشنهاد که از جانب بعضی از مدافعین عوام و افراطی فلسفه و عرفان التقاطی مطرح شده است شباهت زیادی به سناریویی دارد که جرج برنارد شاو اجرا کرد.

 

  جریان از این قرار بود که برنارد در پی شهرت، ثروت و ... بود. دست به قلم برد و مقاله ای نوشت و آن را منتشر کرد. اما کسی به مقاله ی او توجهی نشان نداد و در پی شناخت نویسنده برنیامد.

  

جرج به فکر افتاد، مقاله ای در نقد مقاله ی اول خود با نام مستعار بنویسد و با نام مستعار نشر بدهد، شاید از این راه، مردم به مقاله ی او توجه کنند.

 

نقدی تند علیه خود نوشت و با اسم مستعار منتشر نمود، عده ای نقد او را خواندند و در پی این بر آمدند که اصل مقاله را تهیه و آن را مطالعه کنند.

 

 دوباره برنارد شاو پاسخی بر نقد خود در دفاع از مقاله ی اول نوشت. و بدین ترتیب کار را ادامه داد تا اینکه پس از نگارش چند مقاله معروف شد و مردم در صدد بر آمدند مقالات برنارد شاو را همراه با نقدهایی که خود به نام دیگری می نوشت تهیه و آنها را مطالعه کنند.

  

سرانجام کار شهرت وی به جایی رسید که برای هر کلمــه ای که در جــراید می نوشت یــک دلار دریــافت می کرد.

 

 هدف از نقل این داستان این بود که اگر فلاسفه با اعلام مناظره، به دنبال کشف حق و حقیقت هستند، چرا به دعوت های مکرّر اصحاب مکتب وحی به ویژه حضرت آیت الله سیّدان«دام عزّه» و دارالصادق اصفهان برای بحثی عاری از تعصّب، جواب مثبتی نمی دهند؟!

 

 

 چرا آنهایی که دم از تعقّل و خردورزی می زنند و کرسی های علوم مختلف از قبیل تفسیر، فلسفه و... را تصاحب کردند، در مقام دفاع از معتقدات خود بر نمی آیند؟! آیا عذری در این مسیر پذیرفته است؟!

 

 

 مگر این فلسفه نیست که از ساخت و سازهای براهین یقینی برخوردار است؟! مگر فلسفه داعیه دار پاسخ دهی به شبهات نیست؟! مگر فلسفه نمی گوید: تنها منم که می توانم چونان سدّی در مقابل شبهات ملحدین بایستم؟!! آیا این فلسفه نیست که مدعی است می تواند در بطون قرآن خوض کند و مسیر را برای پویندگان فهم قرآن باز کند!! آیا فلاسفه میراث دار علوم پیامبران نیستند؟!!

 

 

اگر این فلسفه است که می تواند پیکره ی باطل را فرو بریزد و پرچم حق را برافراشد، پس از مناظره چه باک؟ این ترس و اضطراب ها برای چیست؟

 

 

آیا بیم آن است که در پرتو مناظره، سفسطه به عنوان مغز فلسفه رخ بنماید؟

 

 

آیا مناظره، قشری بودن فلسفه را بر همگان روشن خواهد کرد؟

 

 

آری به حکم عقل (وجوب دفع ضرر و متضرر) و نقل (امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد جاهل) بر فیلسوف واجب است دفع مفسده کند، و بهترین روش، همان مباحثه و مناظره است که پیشنهادش از خود آنهاست زیرا چه ضرری مهم تر از ضربه زدن به دین می باشد و چه متضرری مخرّب تر از ضربه زننده به دین؟

 

آیا مکتب وحی و مروّجان آن، که نقله ی مقابل این صنعت عرشی اند! و به قول فلاسفه خطرشان به مراتب بیشتر از خطر اِخباری است! نمی تواند دلیل کافی برای اجابت کردن دعوت مناظره باشد؟

 

 

آیا بر پویندگان طریق صدرایی و جُرعه نوشان عرفان صلح کلی ابن عربی، مهم نیست که ذهن جوانان و تشنگان عرصه ی علم و دانش، هر روز هدف آماج تیر تفکرات مُنحط مکتب وحی! این فرقه ی ضالّه! قرار بگیرد و بر جمعیت این فرقه ی مُنحَط! افزوده بشود؟!

 

 

أیُّها الفلاسفه! چه نشسته اید، برخیزید و از گوهر علم دفاع کنید! مگر شما پاسداری از مکتب صدرا، همان که صدرالمتألّهین! و خاتم الفلاسفه و... می خوانیدش را، به عهده نگرفته اید؟

 

 

مگر حفاظت از عرفان ابن عربی را (همان که ابن عربی! عارف صمدانی ربانی! شیخ اکبر! پدر عرفان! و... می نامید) متکفل نشده اید؟

 

 

پس چه شده که در برابر مخالفین این دو اِله، این دو لیدِر و رهبر عرشی! خود (ابن عربی و ملّاصدرا) لِگام سکوت بر دهان زده اید؟ آیا بیم آن دارید تاریخ تکرار شود؟ تاریخی که در سال 1405 قمری، در مکانی علمی به نام دانشگاه رضوی، در مدرسه ای مشهور به میرزا جعفر، مناظره ای بین دو تن از اساتید مبرز حوزه (استاد سیّد جعفر سیّدان و استاد جوادی آملی) انجام شد.

 

 

 این مناظره درباره ی یکی از مهم ترین اصول معارف (معاد) بود، نتیجه آن، اعتراف آقای جوادی آملی بر عدم تطابق شرع با معاد صدرایی بود. (1)

 

 

از این جهت است که می گوییم وحشت و ترس همه ی مخالفین مکتب وحی را فرا گرفته از این که مبادا با ادامه ی این مناظره ها رسوایی های دیگری به بار آید و تو خالی بودن این طبل های پر طمطراق برای حق طلبان روشن تر بشود. به امید روزی که پیشنهاد رهبر معظم انقلاب مبنی بر «تشکیل کرسی های آزاد اندیشی» جامه ی عمل بپوشد و این مملکت عزیز از لوث وجود فیلسوف نماها و عارف نماهای هزار چهره و حیله گر پاک و پاکیزه شود. آمین.

 

 

 


-----------
پی نوشت ها:
1- راقم این مناظره آیت الله مهدی مروارید می باشد، این کتاب هم اکنون تحت عنوان «بحثی پیرامون مسئله ای از معاد در محضر استاد جوادی آملی و استاد سیدان» به چاپ رسیده است.

 

 

 

 

صفحه1 از3